Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, January 21
يادم هست زماني که قدم در راه بي فرجام گذاشتيم و خودمان را آلوده ي سياست کرديم، يکي از دوستان هميشه اين شعر را براي مان مي خواند که: : به دريا مرو گفتمت زينهار... اگر مي روي تن به توفان سپار!
حالا حکايت ماست! من اين رمان را هنگامي شروع کردم که همخانه ي من دچار "نسيان" شد و برگشت به گذشته هاي دور و درازش. اغلب از ماجراهاي دوران کودکي و جنگ جهاني دوم سخن مي گفت. از کساني صحبت مي کرد که من نمي شناختمشان. آنگاه اين فکر در من به وجود آمد که من هم سفري به گذشته ها بکنم. در اين سفر برخي از شخصيت هاي زندگي ام دوباره جان گرفتند و در خواب و بيداري به سراغم آمدند. بعد شروع کردم به يادداشت کردن. و همه ي اينها در زماني اتفاق افتاد که داشتم زندگي نامه ي گابريل گارسيا مارکز را مي خواندم و روي زندگي نامه ي بهروز وثوقي کار مي کردم. ديدم ملاط يک داستان بلند را دارم. داستان بچه شهرستاني اي که روزگاري خودش را آلوده ي سياست مي کند و اندک اندک دنيا را کشف مي کند. البته بايد "آلوده" را در معناي ترکي اش توضيح بدهم: آلوده يعني عاشق. شايد حافظ و ديگران هم آلوده را در اين معنا به کار برده اند. نمي دانم. اما ما در زبان ترکي آلوده را بيشتر در همين معنا به کار مي بريم. بنابراين اگر مي گويم آلوده ي سياست شدم گوشه ي چشمي به همين معني دارم!
***
ديروز دوست همخانه ام را دوباره به بيمارستان بردم و حالا در خانه تنها هستم و لذت تنها بودن را مي چشم! کسي نيست که مرتضي، مرتضي بگويد و من مي توانم به آواز دشتي محمودي خوانساري گوش کنم. ويلن ياحقي غوغا مي کند و گاه زخمه هاي تار فرهنگ شريف هم.
ديروز پس از هشت ساعت که دوستم در بخش اورژانس بود، سرانجام او را پذيرفتند و در اتاق کوچکي بستري اش کردند. (در اورژانس هاي اين شهر کساني که مرگ تهديدشان نمي کند در گوشه اي "پارک" مي کنند و آن شخص بايد ساعت ها و ساعت ها در انتظار بماند!) در تمام اين مدت من همراهش بودم. گاهي مي رفتم بيرون و سيگاري آتش مي زدم و جرعه اي جاني واکر چاپ سياه که براي روز مبادا در صندون عقب ماشين داشتم، بالا مي انداختم. کتاب جستجوي زمان هاي از دست رفته ي مارسل پروست را هم همراه داشتم که گاهي صفحه اي از آن را بازخواني مي کردم.
در اتاق کوچک بيمارستان، ساعت ده که تمام بيماران خواب بودند همخانه ام ناگهان دستم را در دستانش گرفت و با لحن التماس آميزي از من خواست که تنهايش نگذارم. مي گفت: "اين راه خيلي مشکل است. تنهايم نگذار! با من بيا! من نمي توانم به تنهايي بروم.." فکر کردم که سرانجام شايد آن "لحظه" فرا رسيده است. ياد شعري از اخوان افتادم: با آن که شب شهر را دير گاهيست ... و باز شعري از صادق چوبک را زمزمه کردم که خطاب به مرگ مي گفت: " اي پلشت!" (من مجموعه اي از اشعار صادق چوبک را دارم که در ماه هاي آخر عمرش از من خواست آتش شان بزنم و من جلو چشمانش تمام مجموعه را در شومينه ي خانه اش به آتش انداختم. اما در حافظه ي کامپيوتر قديمي مکينتاشم هنوز برخي از آن اشعار را دارم که سوخته نشدند!)
***
... در هر حال در اين بخش ميريونس، شخصيت رمان، ميريونس از رمان بيرون مي آيد و يقه ي نويسنده را مي گيرد و داستان اندکي پيچ مي خورد ...

-10-
آخر يولداش، به تو هم مي گن يولداش؟ نويسنده اي باش! رمان نويسي باش! اما آخر يولداشي گفته اند، رفيق و همراهي گفته اند... من کي بالا آوردم؟ من که با تراب پيش تامارا رفتم خيلي هم خوش گذشت. حالا تو آمده اي زندگي و خاطرات خودت را مي نويسي بنويس! اما من که ميريونس باشم و قهرمان داستانت بهت مي گم يولداش يک کمي کوتاه بيا! دو هفته پيش که در حافظه ي کامپيوترت نقش بستم، اصلا و ابدا از اين خبرها نبود. خب، با تراب رفتيم پيش مادام گاراژ و حسابي خورديم و نوشيديم. مست و پاتيل که شديم من و تراب را بردي کافه ي حسين تيرانداز و از آنجا راهمان را کشيديم رفتيم خانه ي تامارا اينها. حتي نالچي ايرلر هم يادت رفته بود. يادت هست؟ سه تا نقطه گذاشته بودي. تامارا هم کرمانشاهي بود که تازه از دنديل مراغه به تبريز آمده بود. شايد هم فکر مي کردي از هازاران رضاييه آمده است. من چه مي دانم! خلاصه مارو بردي خانه ي تامارا اينها. دربان خانه هم يک پيرمرد خنزر پنزري ترياکي بود که از بوف کور هدايت کش رفته بودي! تامارا مهمان داشت و ما بايد صبر مي کرديم. تراب پيشنهاد کرد که: "بريم بستي بزنيم!" من و تراب رفتيم گوشه حياط نزديک مستراح. اتاقک پير مرد آنجا بود. منقلي بود با گل آتش که هنوز از زير خاکستر مي شد رنگ سرخش را تماشا کرد. روي منقل هم يک قوري دود زده بود. شايد هم بند خورده بود. پير مرد نشسته بود و داشت حقه را گرم مي کرد. تراب اسکناس ده توماني چپاند جيب پيرمرد و پير مرد تعارف کرد. بعد يک لول ترياک کوپني آورد و با تيغ اندازه گرفت و نصف تيغ را بريد و باز آن نصف تيغ را با قند شکن شکست و حب حب کرد و حبي را چسباند روي حقه ي وافور و تراب تعارف کرد که من اول بکشم. اما من که تا حالا ترياک نکشيده بودم. اصلا از ترياک و ترياکي بدم مي آمد. خودت نوشته بودي. بعد نيم ساعت نشسته بودي جلوي کامپيوتر که من بکشم يا نکشم. سرانجام تصميم گرفتي که يک بست بزنم. حالت استفراغ پس از به من دست داد و من رفتم بيرون و داخل مستراح بالا آوردم. هيچ ربطي به تامارا نداشت. تراب چند بست کشيد و من بيرون اتاقک داشتم تماشايش مي کردم. پيرمرد گاه مي آمد بيرون و اوضاع و احوال را کنترل مي کرد. گاهي هم براي خانم رييس چايي مي برد. من تازه داشتم نشئه مي شدم که مهمان تامارا بيرون آمد و رفت مستراح. تراب که حالا مستي از سرش پريده بود و قبراق مي نمود بيرون آمد و سيگاري آتش زد و گفت: "عجب عالي بود!" با هم رفتيم پيش تامارا که شباهت دور و درازي هم با فروزان داشت. رفتيم نشستيم پهلوش و تراب مرا معرفي کرد: "يونس خان که هميشه شاگرد اول کلاس بوده ..." و تامارا دستي به سر و روي خيسم کشيد و گفت: "معلومه!" نشسته بوديم و داشتيم از کلاس درس و شاگرد اول بودن و جايزه ي شاگرد اولي صحبت مي کرديم که پيرمرد خنزپنزري با يک سيني که روي آن يک پنج سيري ودکاي مراغه و نان سنگگ و چند سيخ کباب کوبيده چند پر ريحان چيده شده بود، وارد شد. به گمانم مهمان تامارا بوديم. تراب براي همه در همان استکان چايي کمر باريک عرق ريخت و ما به سلامتي تامارا بالا رفتيم. تامارا خيلي هم جوان نبود. اين خودش وقاري به آن زن مي داد که قابل احترامش مي کرد. همين بود که من حتي مي خواستم عاشقش بشوم. اما تو نگذاشتي! عشقم را بايد سال ها بعد در دانشکده پيدا مي کردم. با اين همه تامارا زني بود که براي نخستين بار مزه هماغوشي را به من چشانيد. آنچنان مرا در آغوش گرفت که ياد مادرم در ايام بچگي افتادم. عمه اي هم داشتم که مرا در آغوشش مي گرفت و فشارم مي داد. اين عمه گاهي ويشگونم هم مي گرفت که روزها جايش در بدنم باقي مي ماند و من چندشم مي شد.
اگر رضا و بهروز در زندگي ام رخ ننموده بودند شايد آن شب يکي از زيباترين شب هاي زندگي من مي شد. اما سايه هاي اين دو گاه عيشم را مکدر مي کردند. بهروز گفته بود که عشق فقط در معناي عشق به خلق و طبقه ي زحمتکش معني پيدا مي کند و عشق هاي ديگر جماعي بيش نيستند. يا مانند حيوانات براي اطفاي شهوات و اميال جنسي و يا براي توليد مثل به کار مي روند. اما من مي خواستم تمام وجودم را قطره قطره در وجود تامارا بريزم.
***
سبکبال و شادمان از خانه ي تامارا بيرون آمديم. در کوچه هاي خلوت تبريز راه مي رفتيم و آواز مي خوانديم.

2:15 AM