Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Sunday, February 1
داستان میر یونس -13- میر یونس که به خیابان فردوسی می رفت تا سوار اتوبوس تبریزنو شود، همه اش در فکر تامارا و چه گورا بود. می دانست که بار دیگر که به تبریز باز خواهد گشت دیگر تبریز آن تبریز سابق و تبریز مهمان خانه معماران و اتاق های چند نفره نخواهد بود. حالا او اتاقی داشت در کوچه ی اهراب در محله ی بارون آواک. اتاقی رو به شمال و بزرگ که حتی در شهریور ماه هم سرد و نمور می نمود. شهریور ماهی بود که انگورهای مشکین شهر و تبریز و مراغه می رسیدند و مانند عسل شیرین می شدند. میریونس که در صندلی اتوبوس نشسته بود و حبه های انگور را دانه دانه می خورد نمی توانست افکارش را کنترل کند. با آنکه از وقت موعود حرکت اتوبوس ده دقیقه ای گذشته بود اما اتوبوس هنوز منتظر مسافران دیگر بود. میر یونس فکر کرد شاید هم مسافران مهم. فرمانداری، شهرداری و ... یا تیمساری و فرماندهی. مگر فرقی هم می کرد. وانگهی کسی منتظر میر یونس نبود. میر یونس به تبریز آمده بود تا اتاقی کرایه کند و یک هفته ای صرف این کار شده بود. با این همه خوب می دانست که مادرش همیشه ی خدا منتظرش هست. باید طول و عرض اتاق را به پدر می داد تا برای اتاق فرش و اثاثیه تهیه کند. یک تخت خواب فنری، یک کمد لباس، یک میز تحریر بزرگ و دوصندلی و یک قفسه ی کتاب و یک رخت آویز و یک دست رختخواب اضافه برای مهمان و البته دو سه پتو و ملافه و حوله .... دیگر مغزش کار نمی کرد. اتوبوس هم داشت عقب جلو می کرد که راه بیفتد. با تانی و بی شتاب که آخرین مسافران جا نمانند و اتوبوس پر و پیمان حرکت کند. خوشه لخت انگور در دستان چسبناکش بود و نمی دانست که چگونه آن همه حبه را خورده بود! سطل آشغال زیر صندلی هنوز خالی بود. رنگ قرمز دل به هم زنی داشت. اما خوشه ی لخت انگور را در آن انداخت. در همان اثنا یک مسافر بسیار چاق هم وارد اتوبوس شد که عرق ریزان و هن هن کنان نصیب صندلی میریونس شد. رئیس اداره ثبت احوال بود. بین آن همه مسافران شیک و پیک می نمود و کراوات سرمه ای رنگی بسته بود. نشست و روزنامه ی کیهان روز قبل را باز کرد و در صفحه ی حوادث دنبال خبری می گشت که میر یونس هم زیر چشمی جهت نگاه های او را پی می گرفت. اما خبر دندان گیری نبود. حالا اتوبوسی چپه شده بود با سی مسافر ... که چی! یا خرابکاری .... چی خرابکار؟ میر یونس داشت به خرابکار فکر می کرد. ناگهان احساس کرد که خرابکار را می شناسد. خرابکار مهندسی بود که تازه از دانشگاه آریا مهر فارغ التحصیل شده بود و بنا به نوشتهء روزنامه فریب خورده و آلت دست بیگانگان شده و مردم بی گناه و زنان آبستن و کودکان بی گناه را به مسلسل بسته بود و آخر سر با آخرین گلوله خود را هم کشته بود. میر یونس با خواندن جسته و گریخته ی خبر تکان خورد و رئیس چاق ثبت و احوال لبخندی نثار میر یونس کرد و اندکی جا به جا شد و ران گوشتالودش با ران میر یونس تماس پیدا کرد. میر یونس کنار پنجره نشسته بود و کوچه .و خیابان های شهری را که دوست داشت تماشا می کرد. شهری قدیمی با دکان ها و خیابان های خاک آلود و مردمی قدیمی که هنوز حتی با قدی خمیده می توانستند سینه سپر کنند و لبخند بزنند و بخندند و بخندانند. میر یونس فکر کرد که هرگز نخواهد توانست تبریزیان را آن چنان که هستند بشناسد. پدرش همیشه می گفت که تبریزیان زیرک ترین و باهوش ترین مردم دنیا هستند. البته سفارش کرده بود که فریب زبان چرب و نرم شان را نخورد و به ویژه مواظب بازاریان جا نماز آب کشیده اش باشد که بچه های شهرستانی را فریب می دهند. سال ها پيش از آن نیز به میر یونس نصیحت شده بود که اگر کسی گل زیبایی را به او داد که بو کند، باید از این کار خودداری کند. چرا که این نوع گل ها معمولا به گرد هروئین آلوده اند و بو کردن گل همان و معتاد شدن همان. حالا در بیرون شهر تبریز بودند و کوه های سرخ عینالی- زینالی را پشت سر گذاشته بودند. بیرون شهر برای میر یونس همیشه غم انگیز بود. بچه که بود آخر دنیا را بیرون سراب می دانست که اتوبوس ها و ماشین های باری در گرد و خاک جاده ی خاکی گم می شدند و به ابدیت می پیوستند. او فکر می کرد که آنان به انتهای دنیا می روند. گاهی هم در افق، آنجا که به جای جاده ی خاکی رودخانه ی تاجیار به آسمان می پیوست رد پیر مردی با قدی خمیده و کوله باری بر پشت دیده می شد که میر یونس و دیگر بر و بچه های شهر ترس برشان می داشت. شایع بود که پیر مرد می آید سراب و بچه ها را می دزدد و از خون آنان شربت و شراب درست کرده و می نوشد. افروز خالا ادعا می کرد که خودش به چشم خود دیده که چگونه پیر مرد بچه ها را از کوچه و خیابان بلند کرده و در گونی می اندازد و می برد. البته افروزخالا داستان های دیگری نیز از شب نشینی های از ما بهتران تعریف می کرد که چگونه بچه ها را پای "جن اعظم" قربانی می کنند و جگرش را کباب می کنند و خونش را با شراب قاطی کرده و می نوشند. برای بچه های سراب غروب آفتاب که در افق نقش پیرمرد خمیده قامت نقش می بست، پایان روز بود و بچه ها باید به خانه باز می گشتند و گرنه قربانی می شدند. *** تا بستان آباد در همین فکر و خیال ها بود. مرد چاق رئیس ثبت احوال حالا خوابیده بود و بدن گوشتالودش میریونس را به پنجره فشار می داد. میر یونس مانند جوجه ی اسیری دست و پایی می زد و مرد چاق بیدار می شد و اندکی خود را کنار می کشید و چند دقیقه بعد دوباره چرت می زد و فشار شروع می شد. اما در بستان آباد چند مسافر پیاده شدند و مسافران دیگر سوار شدند و مرد چاق بیدار بیدار شد. موهای سفیدش به دقت شانه کرد و گره کراواتش را اندکی محکم کرد. کراوات سرمه ای و کت و شلوار خاکستری اش او را با وقار نشان می داد. خودش را اندکی به طرف راهرو کشاند و از میر یونس پوزش خواست. پس از بستان آباد هوا خنک شد و رودخانه ی سمت چپ جاده با سپیدارهای کنار رود و کوه های دور دست و تپه ماهورها بوی وطن می داد. می دانست که این کوه و کمرها و رودخانه و سپیدارها را بارها و بارها تماشا خواهد کرد. می خواست هر هفته سراب برود. اتوبوس که در جاده ی خاکی پیچ در پیچ و گردنه های "کورد کندی" به کندی پیش می رفت، میر یونس هم به رویاهای دور و درازش فرو می رفت. این ده گویا کرد نشین بود به همین خاطر هم نامش کورد کندی بود. مردمانش کرد و سنی بودند و گویا زمان قاجاریه به این منطقه رانده شده بودند. میر یونس اما فارغ از این ها خودش را می دید که شاگرد اول کلاس شده و از سد کنکور گذشته و دانشجوی دانشکده ی فنی یا آریامهر شده است. دختران عاشقش می شدند و او هم عاشق زیباترین آنان می شد. البته آن دختر هم می بایست دانشجو باشد. دانشجوی ادبیات البته بهتر بود. باید مانند فروغ زندگی می کرد. عاشق می شد و عشقش را عیان می کرد و فریاد می کشید. شاید عشق اش به فریاد می رسید. فریاد رس می شد. حتما باید به کوه هم می رفتند. مثلا در قله ی سبلان یا در دامنه ی سهند آن هم در فصل بهار میر یونس می گفت: من عاشقت شده ام. و دختر که ای کاش نامش سولماز یا دورنا می بود، از شرم سرخ می شد و صورتش گل می انداخت و آنگاه فریاد می زد که: من هم دوستت دارم..... من هم دوستت دارم .... و صدا در کوه می پیچید و ده ها بار منعکس می شد و آنان روی برف قله ی سبلان یا دامنه های سهند به هم می پیچیدند و سر می خوردند و می خندید و گاه از ترس فریاد می کشیدند و فریادشان در کوه طنین می انداخت و تکثیر می شد... دست گوشتالود و نرم رئیس اداره ی ثبت احوال چند بار روی رانش کوبیده شد. داشت او را بیدار می کرد. به سراب رسیده بودند و در روبرو قله ی سبلان با عظمت و ابهت همیشگی و قله ی سفید پر برفش قد برافراشته بود. 12:19 AM