Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, February 6
مير يونس سرابي
-14-
قله ي خفته در برف سبلان در زمستان و تابستان، همواره براي من نيرو مي بخشد. اين قله گاه در مه فرو مي رود و گاه به آسمان آبي و نيلگون سر مي سايد. در دامنه اش چشمه هاي آب معدني مي جوشند. چشمه هاي با آب داغ و گرم و چشمه هايي با آب سرد و خنک. شهر من سراب هم در دامنه ي همين کوه است. شهره به عسل ناب و کره و ماست و خيار و سيب زميني و مردماني سفيدسيما و گاه مانند من چشم آبي و يا مانند "او" چشم سبز. البته شما را "او" را نمي شناسيد. من هم نمي شناسمش. يعني اگر ببينم هم نمي شناسمش. اما او شايد مادر پسرکي باشد که من سال هاي سال در خواب و بيداري در پي اش مي گردم. پسرکي که يک چشمش مانند چشمان من آبي ست و چشم ديگرش سبز. پسرکي شايد چهار ساله و شايد در گوشه اي در دامنه ي همين سبلان. راز اين پسرک اسرار آميز را فقط "افروز خالا" مي داند و بس. اما اين روزها افروز خالا را که مي بينم و راز پسرک را مي پرسم، ناگهان چشمانش نابينا مي شوند و گوش هايش ناشنوا. هر چه مي پرسم، در پاسخ از پسرش قدير شکايت مي کند. قديرش که نه درس خواند و نه حرفه اي ياد گرفته و شده وبال گردن مادرش و حالا لاتي است گردن کلفت که هر روز مادرش را کتک مي زند. نه، فايده ندارد. افروز خالا را بايد به حال خود گذاشت تا از قديرش شکايت کند و ناله سر دهد. مي دانم حکايت مرا به اين زودي ها فاش نخواهد کرد.
حالا که در اتوبوس تبريز نو نشسته ام و به قله ي در برف خفته ي سبلان نگاه مي کنم تمام آن بعد از ظهر شگفت انگيز از مقابل چشانم مي گذرد. هميشه اين چنين است. از بهرمان که مي گذريم ناگهان پرهيب پر هيبت سبلان نمودار مي شود. گاه در روبرو و گاه در سمت چپ. کوه استوار مي ماند و ما کژ مي شويم و مژ مي شويم. و اين بازي کژ و مژ تا سراب ادامه پيدا مي کند.
***
تازه سيزده سالم شده بود. افروز خالا که هميشه يک پايش خانه ي ما بود، ناگهان کشف کرد که صدايم عوض شده و گاه دو رگه مي شود. مرا که در خلوت گير مي آورد سئوال هاي غريبي از من مي کرد. از خواب ها و روياهايم مي پرسيد و گاه کله ي سحر مي آمد و مرا از رختخوابم بيرون مي کشيد و زل مي زد به شورتم. تا اين که يک روز ناگهان کشف کرد که "مرد" شده ام. شورتم را که به مايعي لزج و چسبانکي آغشته بود نشانم داد و دستور داد که فوري بروم و شورتم را عوض کنم. بيرون که رفت شورت ديگري پوشيدم و خود افروز خالا بدون اينکه مادرم اينها متوجه شوند به من دستور داد که به حمام بروم. شورت کثيفم را هم خودش برداشت و برد که با دست خودش بشويد. مي دانستم اتفاق غريبي افتاده است ولي نمي دانستم چه چيزي. رفتم حمام خصوصي و نمره اي گرفتم و خود را شست و شو دادم. افروز خالا دستور داده بود که غسل هم بگيرم ولي من بلد نبودم. زير دوش آب گرم ايستاده بودم و مي کوشيدم تا روياي نيمه شب تابستانم را باز سازي کنم. اما نمي توانستم. به خانه که باز گشتم افروز خالا با دقت براندازم کرد و لبخند شيطنت باري گوشه ي لبانش شکفت. گفت اگر بچه ي شيري ام نبودي حالا بايد ازت رو مي گرفتم. مادرم پرخاش کرد که به بچه از اين حرف ها نزند. خالا با تمسخر گفت: "بچه؟!" و گذشت. من ديگر آن شورت را هرگز نديدم. فکر مي کردم خالا آن را دور انداخته است. اما پس از آن شب چندين بار ديگر شورتم به آن مايع لزج و چسبناک آغشته شد. هر وقت چنين اتفاقي مي افتاد مي رفتم حمام و شورتم را مي شستم و سعي مي کردم دور از چشم مادرم خشکش کنم.
يک روز وسط هاي تابستان بود که تمام خانواده مانند هر سال به "آبگرم" رفته بودند. ما هر سال به دامنه ي کوه بزغوش مي رفتيم و چادر مي زديم و با تمام فک و فاميل يک ماه در آنجا مي گذرانديم. نام آن محل "آبگرم" بود. چشمه اي داشت با ذرات طلا که "قيزيل لي بولاق" (چشمهء زردار) مي گفتند. آب اين چشمه آن چنان سرد بود که کسي نمي توانست دستانش را بيش از چند دقيقه در آب آن نگاه دارد. مي گفتند آب اين چشمه بسيار اشتها آور است. استخر آب گرم هم اندکي دورتر از همين چشمه قرار داشت که صبح هاي خيلي زود که آبش زلال و تميز بود پدر ما را به آنجا مي برد. ما شنا را در همان استخر معدني ياد گرفتيم. هر روز صبح کله ي سحر اين چشمه پاتوق مردان محترم سراب بود که لنگ بسته دور هم در داخل آب گرم مي نشستند و از اوضاع و احوال روزگار سخن مي گفتند. ما بچه ها هم در گوشه اي ديگر شنا مي کرديم و آب بازي که گاه سر و صداي پدران مان در مي آمد. در ساعات روز اين استخر به تناوب زنانه و مردانه مي شد. اهالي روستاهاي نزديک هم براي حمام به همين استخر مي آمدند و صابون مي زدند و کيسه مي کشيدند و آب استخر مانند دوغ مي شد. مشهور بود که آب معدني " آبگرم" براي انواع و اقسام امراض پوستي و روماتيسم نافع است. بنابراين انواع و اقسام بيماران براي شفا به استخر وارد مي شدند و گاه سعي مي کردند از آبش بنوشند.
خانواده ي ما هر سال در فصل تابستان به آن منطقه مي رفت و ما زيباترين ايام عمرمان را در دامنه ي بزغوش مي گذرانديم. هر روز بره اي کباب مي شد و ديگ هاي پلو و بر پا مي شد. بزرگ ترها بطري هاي ودکا را در جوي آب مي گذاشتند تا تگري شود و شبي نبود که آواز عيسي خان يا قارمانچي مختار طنين نيندازد.
در تابستان آن سال که من تازه بالغ شده بودم همراه خانواده نرفته بودم. به عنوان پسر بزرگ در شهر مانده بودم و منتظر دو سه نفر از اعضاي فاميل بودم که بايد از تهران وارد مي شدند تا با هم به آبگرم برويم. افروز خالا هم با پسرش قدير شب ها خانه ي ما مي ماند. يک روز عصر که هنوز سر و کله ي قدير پيدا نشده بود، از من خواست که کار خير بسيار مهمي را در حق خانواده اي انجام دهم. البته من هم پذيرفتم. قسمم داد که اين راز را هرگز فاش نکنم. پذيرفتم. آنگاه از من خواست که به حمام بروم و غسل کنم. خودش هم يادم داد که چگونه غسل کنم. رفتم و دستوراتش را اجرا کردم. قرآني آورد و دقيقا روز و ماه تولدم را پرسيد. در آخرين صفحه ي قرآن روز و ساعت و ماه و سال تولدم نوشته شده بود. سيزده سالم بود. يا سيزده سال و دوماه و دو سه روز. اما براي افروز خالا ماه و روز مهم نبود. مي دانستم که نقشه اي برايم کشيده است و من بي صبرانه و با اندکي شيطنت منتظر و گوش به زنگ اجراي نقشه اش بودم. فکر مي کردم که شايد باز با اجنه و از ما بهتران بوده و آنان دستوراتي داده اند. پرسيدم: خالا حالا که ديگر آن زير زمين و غرابه هاي شراب و سرکه نيست. اجنه و از ما بهتران را کجا مي بيني؟ اما خالا با لحني سرزنش بار لبانش را گاز گرفت و گفت ساکت شوم. آنگاه رفت پاکتي زرد رنگ در آورد و بسم اللهي گفت و بوسيدش و داد دست من. به من هم دستور داد که چنان کنم. من هم پاکت را بوسيدم و به دستور خالا درش را گشودم. خنده ام گرفته بود ولي خالا خيلي جدي دستور مي داد که قضيه بسيار مهم است و اگر اشتباه کنم و مسخره بازي دربيارم جان زني جوان و زيبا بر باد مي رود. کاغذي زرد رنگ و چروکيده در آن بود که حروف عجيب و غريب و شکل هاي دايره و لوزي و مثله بر آن نقش بسته بود. تمام شکل ها حروف دايره وار گرد يک نقطه مي گرديدند. گاه در وسط دايره نقطه اي هم بود. چند الف پشت سرهم نوشته شده بود. گاه الف الف دراز بود و مي رفت و وصل مي شد به کنج يکي از لوزي ها و گاه آن چنان کوچک بود مانن نقطه اي به لام چسبيده بود. چند تا هم ه دو چشم بود. من محو تماشاي ه هاي دوچشم شده بودم که انگار جان داشتند و زل زده بودند به من. ناگهان ترسيدم. گفتم خالا بسدي! ( بس است!) اما او گفت که بازي آغاز شده و ما ديگر نمي توانيم بس کنيم. را دايره وار با رنگ زعفراني رويش نوشته بودند. واو آن از نقطه در مرکز شروع مي شد و به شکل دايره ادامه مي يافت. با حيرت به کاغذ زرد رنگ و نوشته هاي بنفش رنگش خيره شده بودم و سعي مي کردم اسرار آن را درک کنم. خالا گفت کاغذ را ببوسم و داخل پاکت بگذرم. خودش پاکت را در کيسه اي ترمه اي قديمي گذاشت و دستور داد که راه بيفتيم و من در طول راه اصلا سئوالي نپرسم و کنجکاوي نکنم. بيرون خانه فايتوني ( کالسکه) منتظر ما بود. افروزخالا خود را در چادرش پيچيد و ما سوار شديم. دستور داد که فايتونچي سقف کالسکه را هم بيندازد. بعد از مدتي که کالسکه چند پيچ خورد ديگر نمي دانستم به کدام سمت مي رويم. هر چه مي خواستم سرک بکشم و بيرون را ديد بزنم خالا مانع مي شد. کم کم به نظرم رسيد که از شهر خارج شده ايم و روي جاده ي خاکي افتاده ايم. رفتيم و رفتيم در جايي توقف کرديم. سقف کالسکه را کنار زديم باغي ديدم ناآشنا. تنها نشان آشنا سبلان بود که هنوز آخرين پرتو آفتاب بي رمق و زرد رنگ بر قله اش تابيده بود. چند دقيقه ي ديگر آن پرتو هم از بين رفت و باغ که پر درخت بود هيبت ترسناکي پيدا کرد. پياده شديم و به سوي کومه اي در وسط باغ رفتيم. بيرون کومه پيرمردي آتش افروخته بود و داخل آتش کوزه ي دربسته اي گذاشته بود. سلامي کرديم و وارد کومه شديم. داخل کومه فانوسي روشن بود و زني چادر به سر در آن نشسته بود که صورتش معلوم نبود. کومه با فرش و مخده تزيين شده بود. خالا سلامي کرد و گفت اين هم سيد اولاد پيغامبر. همين. نه اسمي و نه رسمي. نشستيم روي فرش و تکيه داديم به مخده. زن چادرش را طوري سرش انداخته بود که مانند گنبد شده بود. معلوم نبود رو به ما نشسته يا رو به ديوار. اگر تکان هاي گاه گاهي اش نبود گمان مي کردم که چادري روي ديرکي انداخته اند. پيرمرد سه استکان چاي آورد و در ظرفي سيب زميني هاي تنوري را که از داخل کوزه در آورده بود. ما اين نوع پخت سيب زميني را سيب زميني کوره اي مي گفتيم که بسيار خوشمزه بود. پير مرد که بيرون رفت افروز خالا زير لب دعايي خواند و رو به ما کرد که نترسيم . "خدا خودش پشت و پناه مان خواهد بود." آنگاه قلم و دواتي از کيسه اش بيرون آورد و در شيشه ي کوچکي را باز کرد که ظاهرا توش مرکب بود. اما بوي مست کننده اي داشت. عطر گلاب و زعفران مي داد. به من دستور داد که تمام نوشته هاي آن کاغذ اسرارآميز را بر روي شکم زن نقاشي کنم. نقطه ي وسط را ناف فرض کنم و تمام آن حروف و اشکال را نقاشي کنم. بعد توضيح داد که تو سيد نظر کرده اي و اين زن جوان نازا است که بايد به دست يک سيد اولاد پيغمر معصوم مشکلش نازايي اش حل شود. لرزشي تمام تنم را را فرا گرفت. مي ديدم که زن زير چادر هم آشکارا مي لرزد. آنگاه افروز خالا چايش را نوشيد و ما را به امان خدا سپرد و از کومه خارج شد.
ما هر دو ساکت بوديم و مي لرزيديم. دقت که کردم زير چادر دو چشم سوزاني را ديدم که حتي از زير چادر مي توانست تمام زندگي يک مرد را بسوزاند و خاکستر کند. شب مخوفي بود.

12:14 AM