Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Saturday, February 14
مير يونس
-15-
شب مخوفي بود. نشسته بودم در کومه اي که سايهء لرزان زني پوشيده در حجاب در پرتو شعله ي لرزان و بي رمق فانوسي روي ديوار افتاده بود و عطر سيب زميني برشته و بوي ناشناخته و اسرارآميز شهوت و رخوت در هوا پراکنده بود. من مات و مبهوت بودم و روي ديوار تصوير لرزان و شهوتناک زني را تماشا مي کردم که بايد با دعاها و اوراد "افروزخالا" و شکل هاي غريب هندسي و الف هاي کوتاه و بلند، اجاقش را روشن مي کردم. هزاران سئوال زير روسري کلاغه اي پر رنگ و نگارش خفته بود. مي دانستم در باغي هستيم در دامنه هاي سبلان. در سر زمين عسل و برف و آفتاب و مه و چشمه هاي گرم و سرد و جاليزهاي خيار و سيبستان و گندمزارهاي طلايي و يونجه زارهاي سبز. بيرون کومه هوا تاريک مي شد و من در اجاق هنوز گرم پيرمرد بوي سوختن سيب زميني هاي برشته را احساس مي کردم. شب رازناکي بود!
من و زن ساکت و صامت نشسته بوديم و شايد هر کدام در رويايي بوديم که بزودي واقعيت مي يافت. اما من ترس هم داشتم. ترسي شفاف ولي ناشناخته و مرموز. شب آن چنان ساکت بود که حتي مي شد صداي سکوت را هم شنيد. صدايي که پس از پارس سگ ها در دوردست ها و بال زدن پشه ها و زنبورهاي عسل ره گم کرده رخ مي نمود و شنيده مي شد يا شنيده نمي شد. صدايي ميان دو طپش قلب که به قفسهء سينه مي کوبيد. صداي عشق و صداي رويش و زايش.
مي دانستم که بزودي جهان دگرگونه خواهد شد. در مرزهاي بلوغ بودم و به سرزمين شکفتن ها و رستن هاي ابدي گام مي گذاشتم. نامش حتما "جيران" بود. کلاغه اي اش را که اندکي بالا برد فهميدم. نمي توانست نامي جز جيران داشته باشد! پيراهني از جنس ابريشم و اطلس تنش بود و ماهپارهء سينه اش با عقيق و زمرد و فيروزه آذين شده بود. چانه اش زنخداني داشت عميق و لبانش برجسته و قلوه اي و گونه هايي برآمده که خطي عميق آنان را از چانه اش جدا مي کرد و آنگاه دماغي کوچک وسط دوگونهء برجسته که به چشم هاي بادامي سبز سبز و ابروهايي هلالي و پيشاني بلند ختم مي شد. روسري اش در همانجا بر بلنداي پيشاني اش متوقف شد و لبخندي روي لبانش شکفت. لبخندي که تمام کومه و حتي جهان اطراف را روشن کرد. چشم هايش آن چنان سبز و درخشان بود که رنگ کومه را عوض کرد. انگار تمام دنيا ناگهان به رنگ سبز درآمد. حتي بال زنبورهاي عسل و شانه هاي شهد و عطر گل هاي شبدر و شعله ي فانوس و سايه روشن هاي داخل کومه.
من مي لرزيدم و سايه ي لرزان نيز روي ديوار مي لرزيد. اما ديگر سايه سايهء او نبود. او با سحر لبخند و آتش سبز نگاهش سايهء خود را از بين برده بود. ناگهان از عمق ظلمات آمده بود و روشن شده بود. و من هم چنان مات و مبهوت جايي ميان هوا و زمين محو شده بودم. خود را نمي ديدم. همه او بود و من حيران و سرگردان و گم گشته و گم شده در وادي حيرت. آن چنان حيران بودم که نامش را جيران گذاشتم. حدس زدم که بايد با لهجه اي غريب سخن بگويد. گفت که لهجه اش لهجه ي ترکان تاتار است. از تاتارهاي کريمه. در روياهايم سوار بر اسب سفيد وحشي. چابک و وحشي در تاتارستان و باشقيرستان. مانند مادرش که در کريمه عاشق مردي ايراني تبار شد و مرد فرزند يک کمونيست به نام بود که سرزمين آباء و اجدادي اش را اجبارا ترک کرده بود و در زمان استالين به استپ هاي آسياي ميانه تبعيد شده بود و آخر سر در يخستان و زمهرير سيبري جان سپرده بود. يادگارش پسري بود به نام الکساندر يا اسکندر که در يتيم خانه هاي تاتارستان زير نظر زنان بلشويک باليده بود. اسکندر دختر تاتار را بي اسب وحشي و سفيد سوار قطار باري اي کرده بود و از کريمه تا قلب آسياي مرکزي کوبيده بود و سرانجان دختر تاتار را در سمرقند به عقد خود در آورده بود. تازه در محله ي قزلباشان ايراني تبار "پنجاب" سمرقند جا خوش کرده بودند که به دستور استالين همراه هزاران ايراني تبار ديگر از سراسر اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي عودت داده شده بودند به خاک نياکان در اين سوي مرز. از سمرقند به عشق آباد و از عشق آباد به گنبد قابوس به ميان ترکمن ها. "جيران" در اوبه اي در همان ترکمن صحرا به دنيا آمده بود. سه سال پيش از من. حالا در کومه اي که با هم نشسته بوديم و تصاوير لرزان مان روي ديوار گاه به هم مي آميختند و گاه از هم دور مي شدند، او زني بود شانزده ساله بود و من پسري سيزده ساله. مادر جيران به هنگام زايمان مرده بود و پدرش که هيچ هنري جز سرود هاي خلقي و کمونيستي نياموخته بود و ساز هم مي نواخت "عاشيق" شده بود. همان که بعدها عاشيق اسکندر مشهور شد. عاشيق اسکندر که مانند تمام نوازندگان دوره گرد بود و از اوبه اي به اوبه اي ديگر مي رفت و از روستايي به روستايي ديگر، جيران را سپرده بود به دست دايه اي در خانوادهء بزرگ خان بزرگ ترکمن صحرا، ادريس آتاباي و جيران در ميان فرزندان ادريس آتاباي باليده بود و در سوارکاري و زيبايي شهره ي آفاق شده بود. در اوج شکوفايي و زيبايي بود که يکي از پسران بايندرخان از خان هاي بزرگ شاهسون عاشق جيران شده و او را به خياو برده بود و به عقد خود در آورده بود. پسر غيور بايندرخان هرچه کرده بود نتوانسته بود از جيران صاحب بچه بشود و آخر سر تحت تاثير مادر و عمه ها و خاله هاي شوهرش و دايه اش به دعا و جنبل متوسل شده و به قره سيدلر متوسل شده بود.
"... قره سيد مرد کوچک اندامي بود که شال سبز بسته بود و چشم هايي سبز و هيز داشت. معني دعا و جادو و جنبل را فوري فهميدم. مي خواست روي شکم من اوراد جادويي بنويسد که من به حال تهوع افتادم. همان لحظه تصميم گرفتم که پدر بچه ام را خودم انتخاب کنم. قره سيد را کنار زدم و بهش گفتم اگر به من دست بزني فرياد خواهم کرد. سيد از ترسش دم نزد و شروع کرد به نوشتن دعا و خط خطي کردن کاغذي زرد رنگ. دايه ام که بيرون در ايستاده بود به درون آمد و کاغذ را از دست قره سيد گرفت و مرا بيرون برد...."
حالا دايه ي جيران بنا به دستور قره سيد و شايد هم دعانويسان ديگر در به در دنبال سيد اولاد پيغامبري مي گشت که سيزده سال بيشتر نداشته باشد و در آستانه ي بلوغ باشد، اما نابالغ و او تمام آن اوراد را با محلولي متبرک روي شکم جيران بنويسد و نقاشي کند. مادر شوهر جيران در اين جست و جو با افروز خالا آشنا شده بود و افروز خالا مرا به آنان معرفي کرده بود.
"... اما تو اي سيد عزيز و نظر کرده و اولاد پيامبر! ببين، من هم جيرانم، تنها اولاد تاواريش آلکساندر يا عاشيق اسکندر و او تنها اولاد يحي سلطان پور، باني کمونيسم در ايران که رضاشاه سايه اش را با تير مي زد. من به قول تو جيرانم و عروس بايندرخان بزرگ. مادرم از تاتارستان بود و من در اوبه هاي ترکمن صحرا با اسب و صداي ساز عاشيق اسکندر و فرزندان آتاباي بزرگ شده ام. سه سال بيش از تو سن دارم و هزار منزل بيش از تو پيموده ام و اصلا به جادو و جنبل اعتقاد ندارم. هر چه باشد نواده ي سلطان پور کمونيست هستم و به مکتب رفته ام و خط نوشته ام. از اسب ها آموخته ام که بايد فحلي باشد و مادياني به دنيا بيايد. شوهر بيچاره ي من اجاقش کور است و من بايد جورش را بکشم. براي بايندرخان عروس نازا ننگ و عار بزرگي است. دست سرنوشت مرا به پيش قره سيد برد که من دست سرنوشت را پس زدم. قره سيد، آن مرد بدجنس با هزار جادو و جنبل مي خواست بچه اي در شکمم بکارد. تسليمش نشدم. دايه گفته بود که برخي از سيدهاي نابالغ اولاد پيغامبر مي توانند اجاق کور زنان نازا را روشن کنند. حالا بيا و بازي را آغاز کن! ... چيزهايي بنويس اما بدان که اين اوراد فريب است و فريب!"
پيراهن اطلسي سفيدش را اندکي بالا زد. شعله ي فانوس نورافکن شد و رعد و برقي در کومه ي تاريک جهيد. جهان روشن شد و من قلم به دوات فرو کردم و کوشيدم با دست هايي لرزان طرحي بر آن ماه مدور نقره فام بزنم. اما لرزش دست و دلم تمام طرح ها را مي لرزاند و من گلوله اي آتش شده بودم که مي سوختم و ذوب مي شدم در دنياي نقره قام ماه بدر... و فرو مي رفتم به دنياي روش و تابناک و جهان زيبا و نوراني مي شد. جهان شکفتن ها و رستن هاي ابدي .... و نوزادي شکل مي گرفت و من سراسر او مي شدم. قطره اي در دريا. هيچ و همه! نيستي و هستي!

12:42 AM