Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, February 18
مير يونس
-16-
از روياهاي دور و دراز و شيرينم که بيرون آمدم، باز سبلان بود در برابرم و مردي چاق در کنارم که کتش را انداخته بود روي زانوانم و جاده اي که پيچ مي خورد و گرد و خاکي که به درون اتوبوس مي آمد. همراه با بوي قديمي سرزمين زادگاه من و عطر و رايحه ي خرمن تابستان و گندمزاران و شبدر و يونجه. همه ي عطر و بوي آذربايجان در چله ي تابستان که خنک مي نمود و سبلان که با هيبت و صلابت خود سايه انداخته بود به سرزمين مادري و اتوبوسي که در جاده ي خاکي مي لغزيد و گرد و خاک به راه مي انداخت و آوازي از دوردست ها که راننده گوش مي کرد. شايد راديو باکو بود و کنسرت مقامات. سه گاه زابلي يا سه گاه يتيمي. و من حالا از روياي سبز خود بيرون آمده بودم و محو سرزمين خاکستري و قهوي اي زادگاهم شده بودم. مي دانستم که ديگر آن ميريونس سابق نخواهم بود. پيچ ديگري در زندگي من رخ داده بود. مانند آن پيچي که با ملاقات و عشق دختر چشم سبز رخ داد. حالا من اتاقي داشتم در محله ي بارون آواک تبريز که هرچند حتي در چله ي تابستان سرد و نمور بود، اما هر چه بود از آن من بود. مي توانستم تختخواب سفري ام را در هر گوشه اش بگذارم و شب ها تا هر ساعت که بخواهم بيدار بمانم و راديو گوش کنم و کتاب بخوانم. و شايد... شايد روياي سبز من هم به ناگهان به سراغم مي آمد. در هيات زني تاتار با چشماني سبز و زمردين و گونه هايي برجسته و زنخداني چاک خورده و قاچ دار. شايد مي توانستم به بهروز و مجيد نشان بدهم که من، ميريونس پسر حاجي مير محبوب سرابي از باز مانده هاي يک خاندان اشرافي قديمي مي توانم دنيا را تغيير دهم. بهروز مي گفت يک روشنفکر فقط نبايد دنيا را تبيين کند بلکه بايد بايد آن را تغيير دهد! چه آسان مي نمود!
اما آن ايام براي من همه چيز آسان مي نمود. حتي مانند صدر مائو مي توانستم شناي انقلابي بکنم و مانند يگون کوه را از جا بکنم! چرا که زني در آنسوي روياهاي من حضور داشت و شايد پسرکي با دو چشم آبي و سبز در گوشه اي از دنيا مرا ادامه مي داد. زندگي زني است که دنيا را برايت سبز مي کند و پسرکي است که با با دو چشم آبي وسبز دنيا را زيبا مي کند. زني که در روياهاي سبزت حضور داشته باشد همه چيز را آسان مي نمايد. هيچ مشکلي هم نمي افتد. آن چشم هاي سبز که جهان را رنگ سبز مي زند و زمين باير را بارور مي کند و خشک ترين کويرها را سبز مي کند، مي تواند تو را مانند اميرارسلان رويين تن کند و هزاران طلسم را در آني بشکند و فرخ لقا که سهل است تمام جيران هاي جهان را به سويت بياورد و در کومهء سبز را بيارايد و کومه ناگهان سبز شود و نوراني و شفاف شود و عشق آيد و عشق آيد...
****
سبلان استوار مي نمود. در هر پيچ ما رخ مي نمود. سترگ و ستبر و استوار. بوي قديمي زادگاه از زادگاه به درون اتوبوس مي آمد و آواز سه گاه از دوردست هاي باکو يا گنجه به گوش مي رسيد. مادر من لابد چشم انتظار من بود. پدرم شايد مغازه اش را مي بست و روزي را پشت سر مي گذاشت تا به مسجد ميدان برود و نمازي بگزارد و آنگاه يک بغل سبزي و تربچه و دو سه تا خربزه محصول ميانه بخرد و به خانه بياورد. مثل هميشه. مردم دسته دسته در خيابان ها گردش مي کردند و ما داشتيم به مرکز شهر وارد مي شديم. ناگهان دلم براي شهري که بايد ترکش مي کردم تنگ شد. شهر ناگهان زيبا شد. اتوبوس در گاراژ اقبال توقف کرد و مسافران سراب پياده شدند. مسافران اردبيل با شتاب به کافه ي اقبال رفتند تا استکاني چاي بنوشند. من هم ساکم را برداشتم و مانند مسافري سرگردان عازم خانه شدم. شهر برايم از حالا غريب شده بود. من هم غريبه اي بيش نبودم در شهري که دوستش مي داشتم.
***
ساک بر دوش از اتوبوس پياده شدم و قدم زنان به سوي خانه ي پدري راه افتادم. اينجا و آنجا مي ايستادم و با دوستي، آشنايي سلام و عيلک و خوش و بشي مي کردم. سراب ناگهان برايم خلوت و کوچک مي نمود. در خانه شادي مادر بود که تمام خانه را روشن مي کرد. در چند کلمه از کرايه ي اتاق و گزارش چند روز سفر تبريز را به اطلاع رساندم و مادرم شروع کرد به گريستن. گفت واقعا از پيش ما ميري؟ نه، از پيش تان نمي روم. آخر هفته ها برخواهم گشت. براي تحصيل مي روم. همين. آن هم براي فقط نه ماه، تازه تعطيلات ايام عيد و روزهاي تعطيل هم که با هم ايم. اما گريه ي مادر به اين زودي ها بند نمي آمد. دو تا بوسه ي آبدار و اندکي لوس کردن خودم و بلند کردن روي دستانم سرانجام صداي خنده اش را در آورد. و آنگاه با برادرانم زديم به چاک تا خيابان گردي کنيم. چون مي دانستم بزودي شهر را ترک خواهم کرد سعي مي کردم هر گوشه و کنار شهر را به خاطر بسپارم. از جلوي تنها ميخانه ي شهر هم گذاشتيم که البته جرات نکرديم پا به درون بگذاريم و لبي ترکنيم. بنابراين رفتيم پيش دوستان کتابفروش در همان حوالي اندکي گپ زديم. مجيد را هم پيدا کردم و اندکي صحبت هاي جدي کرديم. بهروز به مجيد گفته بود که بودن ميريونس در تبريز عالي خواهد بود و ارتباط ها آسان تر خواهد شد. شب قرار شد به تنهايي بروم پيش مجيد و چند جزوه و کتاب براي خواندن بگيرم. جزوه اي بود به نام تضاد به قلم صدر مائو و دولت و انقلاب به قلم لنين. هر دو ماشين شده با حروفي ريز و کوچک.



3:26 AM