Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, February 25
مير يونس
-17-

با برادرانم در شهر زادگاهم قدم مي زديم. مانند صدها مردم که در عصرهاي دلگير شهرستان هاي کوچک با خيابان نوردي باقيمانده ي روزشان را به شب پيوند مي زنند و شب آوار مي شود ناگهان بر شهر، و ناگهان خاموش مي شود. هيچ کس دلگيري عصرهاي شهرستان ها را درک نمي کند جز کارمندان و معلم هاي مجرد. مردان خانواده دار با زنبيل ها و دستمال هاي يزدي و کيسه هاي پلاستيکي ميوه و تنقلات و در فصل تابستان خربوزه و هندوانه به دست عازم خانه مي شوند و کارمندان مجرد و بي خانواده گز مي کنند خيابان هاي هميشگي را. بارها و بارها، تا شب آوار شود روي شهر و سوت و کور شود شهر به ناگهان.
من هم در آن عصر اثيري که غروب سخت خونين بود و هوا ملايم همراه برادرانم خيابان را گز مي کرديم. نه معلم بودم و نه کارمند مجرد اما مي دانستم که اين خيابان گردي ها بزودي به پايان خواهد رسيد و من ترک خواهم کرد شهر زادبوم خود را. همين حس کافي بود که در دلم غمي جوانه بزند و دلم بگيرد. حالا مي توانستم اندکي از دورتر شهر زادگاه خود را تماشا کنم: شهري خفته در اعماق تاريخ در پهن دشت سبلان که جنوبش به کوه هاي بزغوش ختم مي شد و در چله تابستان هر دو کوه پر برف اند و رودخانه تاجيار بي آب و تشنه و درختان سپيدار و تبريزي عطشان. در وسط خيابان قدم مي زديم. آن چند ماشين شهر ما به احترام ما راه کج مي کردند و گاه کاميون يا اتوبوسي غرش کنان از کنارمان رد مي شد.
احساس غريبي داشتم. مي دانستم که دو هفته ي ديگر به شهر بزرگ تري خواهم رفت و خاطره هاي تلخ و شيرين زادگاهم را به تاريخ خواهم سپرد. بد ترين خاطره ام ماجراي دزديده شدن عکس من بود از ويترين عکاسي پلازا. دو سه سال پيش که عاشق سينما شده بودم و گمان مي کردم شبيه پل نيومن هستم، با هيات و شمايلي شبيه پل نيومن به عکاسي پلازا رفتم تا عکسي مانند او برايم به يادگار بگيرد. او هم سنگ تمام گذاشت و عکسي از من گرفت که نه تنها شبيه پل نيومن بودم بلکه اندک شباهتي هم به مارلون براندو و آلن دلون و بهروز وثوقي و ناصر ملک مطيعي داشتم! اين ها را خود عکاس به من گفت. يقه ي پيراهنم را روي کتم انداخته بودم و در دنياي پل نيومن و مارلون براندو سير مي کردم و حسابي کيفور بودم. عکس من آن چنان تو دل برو بود که آقاي "پلازا" ( ما او را آقاي پلازا مي ناميديم!) آن عکس را آگرانديسمان کرد و در قابي در ويترينش آويزان کرد. اما دو سه روز بعد آن عکس به سرقت رفت. کسي يا کساني ويترين عکاسي را شکسته و عکس مرا ربوده بودند. اين ماجرا مانند بمب در شهر کوچک پيچيد و من شدم انگشت نماي شهر کوچک. ننگ بزرگي بود براي خانواده! پدرم دستور داد که بروم سرم را نمره سه بزنم. بيب اوغلي ها و عمو اوغلي هايم نيز که اين "ننگ" را نتوانسته بودند تحمل کنند، هرکدام با عتاب و سرزنشي مرا حسابي تحقير کردند. اندک کتکي هم نوش جان کردم! از دست موسي عمو اوغلي که خود از گردن کلفت هاي شهر به حساب مي آمد و کشف کرده کرده بود که لات مشهور شهر، ابراهيم شمپراني، عکس مرا ربوده و در شهر شايع کرده که "آلوده"ي من است. شمپراني آدم شروري بود که جوانان شهر از ترس اش جرات نمي کردند به تنهايي جايي بروند. عصر که مي شد با چند نوچه اش سينه سپر کرده و گردن کشان درست وسط خيابان راه مي رفت و انگار نفس کش مي طلبيد. البته شايع بود که بعضي از دکانداران هم باجي به او مي دادند. مرد قد بلند و گردن کلفتي بود که بارها زندان رفته بود. يک شرور به تمام معني. اين عمل شمپراني البته براي خانواده ي من بسيار گران آمده بود. من دستور يافتم که موي سر را بتراشم و لباس هاي خوب و "مد جديد" نپوشم. چند دست کتک هم خوردم. خب، چشم هايم آبي بود و زيبا بودم! شمپراني هم عاشق يا آلوده ي من شده بود! چند ماه تمام زنداني خانه و مدرسه بودم و حق نداشتم که تنهايي بيرون بروم. خبر مي رسيد که شمپراني بچه ها را مي گيرد و ترتيب شان را مي دهد! چند ماه آزگار که مانند زندانيان بودم و همه اش کتاب مي خواندم و سعي مي کردم پل نيومن و آلن دلون را فراموش کنم، ناکهان فکر بکري از مغز موسي عمو اوغلي گذشت. يک روز تمام فک و فاميل در خانه ي ما جمع شديم و موسي عمو اوغلي به تمام جوانان فاميل ماجراي "ننگين" سرقت عکس مرا توضيح داد. قرار شد که يک روز عصر که شمپراني با دبدبه و کبکبه از خيابان پهلوي عبور مي کند من به سراغش بروم و ازش بخواهم که عکس مرا فرداي همان روز به عکاسي تحويل بدهد. تمام فک و فاميل جوان فاميل ما رفتيم و هر کدام يک قبضه چاقوي ضامن دار زنجان خريدم که با فشاري به ضامن تيغه اش بيرون مي پريد. من کلي تمرين کردم که چگونه با شمپراني بزرگ مواجه شوم. چاقوي ضامن دار را جلوي آيينه مي گرفتم و با فشار ضامنش به شمپراني فرضي مي گفتم که عکس مرا فردا تحويل عکاسي دهد. مادرم سخت مي ترسيد و برادران کوچکم سعي مي کردند مانند من تمرين بکنند.
سرانجام روز موعود فرا رسيد. تمام فک و فاميل من در گوشه و کنار خيابان اصلي چاقوي ضامن دار به دست ايستاده بودند و شمپراني مانند هميشه با سه چهار نفر از نو چه هايش از وسط خيابان عبور مي کرد. گردن کش و سربالا. من که موهايم را از ته تراشيده بودم و در مقابل آن غول جوجه اي بيش نبودم، درست وسط ميدان اصلي شهر آهسته به سراغش رفتم و روبرويش ايستادم. او لبخندي زد و من بي اختيار سلام گفتم. تمام فک و فاميل من در گوشه و کنار ايستاده بودند و منتظر عمل و عکس العمل ما بودند. دست من در جيب کتم بودم و انگشتم روي ضامن چاقو. فکر مي کنم تمام شهر در آن لحظه منجمد شده بود. يک آن تمام شهر و مردم منتظر بودند که اتفاق خواهد افتاد. عرق سردي به تنم نشسته بودم و آشکارا مي لرزيدم. شمپراني گفت: يونس..... و من ناگهان فرياد کشيدم و تند تند گفتم که: آقا شمپراني! تا فردا بايد عکس مرا به عکاسي پلازا تحويل بدهي و گرنه هر چه ديدي از چشم خودت ديدي! شمپراني با حيرت و بهت نگاهم مي کرد. گمان نمي کرد که اين حرف ها از دهاان من بيرون مي آيد. آنگاه تمام فک و فاميل من از نهان گاه هاشان بيرون آمدند و مرا دوره کردند. هر کدام با چاقويي در جيب. موسي عمواوغلي از همه ديرتر رسيد. هيکل اش از شمپراني هم گنده تر بود. همو بود که دستور داد تا فردا عکس مير يونس بايد به عکاسي پلازا تحويل داده شود. شمپراني گفت من که خبر ندارم اما به خاطر ارادتي نسبت به شماها دارم سعي مي کنم عکس را پيدا کرده و تقديم کنم. موسي عمو اوغلي گفت بلبل زباني موقوف! تا فردا! همين.
آنگاه تمام فاميل ما در مقابل چشم هاي حيرت زده ي مردم دسته جمعي در جهت مقابل حرکت شمپراني و دوستانش به حرکت در آمديم. هفت هشت نفري بوديم. من از هيجان و ترس داشتم منفجر مي شدم. آنگاه به خانه رفتيم و شام همگي مهمان خانه ي ما بوديم. من انگار گناهکار و مقصر بودم. پدر مي گفت نمي خواهم با اين لات و لوت ها دهن به دهن شوم. موسي عمو اوغلي مي گفت نبايد در مقابل اين لات و لوت ها کوتاه آمد. من از چشم هاي آبي خود شرمنده بودم.
با اين همه فرداي آن روز همه چيز به خوبي و خوشي برگذار گرديد. شمپراني توسط يکي از نوچه هايش عکس قاب شده ي مرا که شبيه پل نيومن بودم به عکاسي پلازا فرستاده بود و آقاي پلازا آن عکس را تقديم موسي عمو اوغلي کرده بود و موسي عمواوغلي عکس را از قاب درآورده بود و ريز ريز کرده بود و به آقاي پلازا دستور داده که ديگر از اين غلط ها نکند!
ر
ر

11:24 PM