Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, February 12
انقلاب بود ديگر!!
واي که چقدر دور مي نمايند آن روزها!
البته قرني هم گذشته است. نه قرن صد ساله، قرن بيستم به قرن بيست و يکم پا گذاشته و ما اندر خم يک کوچه ايم هنوز...
آن روزها رفتند...
آن روزهاي سرشار و خوب و پر از اميد و البته با ملاطي از غدعه و نيرنگ ....
روزهايي که اسفند و ناصر و کوروش مي آمدند خانه ي من تا کفش و کلاه کنيم و خود را به تظاهرات برسانيم. البته همان سر صبح گيلاسي هم بالا مي انداختيم و از جگرکي سر کوچه چند سيخ جگر مي خريديم و لاي نان سنگک مي پيچيديم و با جرعه اي عرق بالا مي انداختيم. به سلامتي خلق خروشان البته! گاه بستی هم سوار می شد روی حقه ..... داغ و پف کرده ....
و خلق در خيابان شاهرضا مي خروشيد. ناگهان مسعود کيميايي را مي ديدي با کلاه کشي و همسرش گيتي که مشت گره کرده مرگ بر شاه مي گفتند ... و آن سوتر ها در پياده رو، چشمان نگران دکتر هوشنگ کاووسي بود که جمعيت را مي کاويد ....
شاملو هنوز بگمانم در لندن بود و ساعدي برای چريک ها مقاله هاي زيرزميني مي نوشت. آخوند محله ي ما هر روز چاق و چله تر مي شد و ديگر حتي پاسخ سلام ما را هم نمي داد. شاه مي گفت صداي پاي انقلاب شما را شنيدم و مرتب کوتاه مي آمد و ساواک ناگهان پشمش ريخته بود. انگار فقط مي توانست شلاق بزند و "اعتراف" بگيرد.
روزگار گند و گهی بود البته! کسي در مقام خودش نبود!
نوشگاهي بود در کوچه اي منشعب به خيابان روزولت که تازه کشف شده بود. نخستين بار گي هاي ايران انقلابي هم در همان نوشگاه متولد شد. مردان با هم مي رقصيدند و زندگي ادامه داشت ....
نظريان، اغذيه فروش محله ي ما هم روزی ناگهان کرکره هايش را پايين کشيد و روي مقوايي نوشت اين مکان تعطيل است. صداي پاي فاشيسم و انقلاب توامان طنين مي انداختند.
شاه با اطرافياننش و ميليون هايش با يک مشت خاک وطن وطن را ترک مي کرد. امرايش مي گريستند و اطرافيانش هر روز ميليون ها دلار خارج مي کردند. برخی از آنان که ماندند بر سر دار رفتند. هويدا و داريوش همايون و ديگر دوستان شاه زنداني شده بودند و حزب توده تازه داشت "نويد" را بيرون مي داد. مانند هميشه با حروفي بسيار ريز و ناخوانا و با همان شعارهاي سابق.
برخي ديگر ريش نمي زدند و رياکاري و دغلبازي تازه داشت رونق مي گرفت. دوست توده اي من هم داشت تمرين نماز مي کرد!...
و من چقدر تنها بودم!


اين آقا که در اين عکس است شبيه يکی از دوستان توده ای من است!! دقت بکنيد!
12:19 AM