Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, March 9
مير يونس
-18-
اين ديگر سفر نبود. کوچ بود. يا مهاجرت. من البته در حد خود تا آن سال سفرهاي بسياري کرده بودم. نخستين سفرم شايد به دامنه هاي بزغوش بود. آنجا که "آبگرم" سراب قرار دارد و کوهي مهيب و رودخانه اي پر سر و صدا از ميانش آبشاروار سر زير مي شود و صخره هاي غول آسا را از قله ي کوه به دامنه مي آورد و چشمه اي سردي دارد که شفابخش انواع بيماري هاي معده است و چشمه اي گرم دارد مع شفابخش انواع بيماري هاي جلدي و اعصاب است. اما اين چشمه ها محل ديد و بازديد دوستان و همشهريان هم است که روزهاي دراز و گرم تابستان را با هم سر کنند و در کنار هم بنشينند و احيانا جرعه اي بنوشند و از آب و هواي خوب و معرکه آن ديار لذب ببرند.
روزي که با جمس باري اژدر راننده عازم آبگرم شديم، قسمت بار کاميونت را فرش کرده بوديم و بالش ها و مخده هايي پشت بزرگسالان بود و تمام مايحتاج روزانه و هفتگي بسته بندي شده و محکم بخشي از کاميون را اشغال کرده بود. از شهر که خارج شديم فقط خاک بود و خاک و خاک. در جاده ي خاکي پيش مي رفتيم و اندک اندک که به سربالايي رسيديم کاميون به عطسه و سرفه افتاد و داغ کرد. اژدر پريد پايين و چند سنگ گنده زير چرخ ها گذاشت و رادياتور را آب پاشي کرد و گذاشت تا خنک شود. نصف روزي طول کشيد تا سي کيلومتر راه رفتيم. زنان را به اصطلاح ماشين گرفته بود و استفراغ مي کردند و ما بچه ها هرچند خسته و کوفته بوديم، اما همچنالن هيجان زده و پرشور در متن حادثه اي بوديم که داشت اتفاق مي افتاد. اين حادثه ي بزرگ " سفر" بود.
سال ها بعد بود که با پدرم عازم اردبيل شدم. پدرم فرش بار کرده بود و به اردبيل مي برد. اين بار با آقا ممي راننده مي رفتيم. سه تايي در جلو کاميون نشسته بوديم و از گردنه ي سرد صايين عبور مي کرديم که طبيعت غافلگيرمان کرد. در وسط خرداد ماه برف و سوز و سرماي غريبي بود! آنگاه سفرهاي ديگري نيز به تبريز و تهران و سرعين کردم و کم کم به سفر خو کردم و عشق من سفر شد. اگر سفر واقعي نمي توانستم کرد، سفر هاي مجازي مي کردم به گوشه و کنار دنيا. با ژان والژان در پاريس بودم و با تولستوي در روسيه و با چارلز ديکنز در انگليس. حتي آمريکا را هم کشف کرده بودم! کرم کتاب بودم و روزي يک رمان کرايه اي مي خواندم. مادرم مي گفت که بالاخره چشمانم نابينا خواهد شد!
اما اينها به سال هاي دور تعلق داشت. من حالا مهاجرت مي کردم. اين ديگر سفر نبود. کوچ بود. يا مهاجرت. بايد تا چند روز ديگر به تبريز کوچ مي کردم. تمام آن هفته يا ده روز را در کوچه و خيابان هاي شهر زادگاهم قدم مي زدم و سعي مي کردم که تمام خاطره هايم را به ذهن بسپارم. در محله ي شوراخانا بود که براي نخستين بار عاشق شدم. عاشق دختري که پدرش استوار ارتش بود و سال ها بعد فهميدم که آن دختر با تمام بچه هاي محل روابطي داشته و سر و سيري. دختر زيبايي بود که با مادر و پدرش در همسايگي ما زندگي مي کردند. مادرش اشرف خانم زن تنومند و زيبايي بود که اغلب براي کمک به مادرم به خانه مان مي آمد. اشرف خانم که به خانه مان مي آمد گل از گل پدر مي شکفت و ناگهان زبانش نرم مي شد و لبخندهاي مهربانانه اي در چهره اش نقش مي بست. زمستان ها که کرسي مي گذاشتيم، اشرف خانم هم مي آمد و تکيه مي داد به متکاها و بالش هاي کنار کرسي و روي کرسي البته چاي تازه دم و مربا و بيسکويت بود. زير کرسي جاي هميشگي گربه مان "پشمک" بود و ما گاه با پاهامان باهاش بازي مي کرديم. پشمک گربه اي بود سفيد و مو بلند. عين پشمک. تميز و براق مانند برف. سني ازش گذشته بود و در زمستان هاي سرد و وحشتناک به زير کرسي پناه مي برد. ما بچه ها با پشمک بازي مي کرديم. گاهي با پا همان زير کرسي بلندش مي کرديم جايش را عوض مي کرديم. گاهي هم اذيتش مي کرديم تا صداي ميووش در مي آمد. اما اشرف خانم که دور کرسي مي نشست، پشمک خودش را لوس کرده و به ساق پاي اشرف خانم مي چسبيد. حالا ما که مي خواستيم پشمک را اندکي اذيت کنيم مجبور مي شديم که پاهامان را به ساق پاي اشرف خانم بماليم. گاه ناگهان پاي پدر هم براي بازي با پشمک در جنگ شرکت مي کرد و ما مجبور مي شديم در پي پشمک خانم اندکي با پر و پاي اشرف خانم ور برويم. او هم بدش نمي آمد البته، و گاه لبخندکي مي زد و تشويق مان مي کرد. اما در عين حال زندگي بالاي کرسي خيلي خشک و رسمي بود. اشرف خانم رويش را مي گرفت و پدرم که پاهايش گاه با پاي اشرف خانم اتفاقي گره مي خورد، سعي مي کرد به چشمان اشرف خانم نگاه نکند و از اوضاع و احوال روزمره سخن مي گفتند. تا آن که يک شب که شوهر اشرف خانم سر پاسدار بود و نگهبان شب، پدر پاي من را با پاي اشرف خانم عوضي گرفت و شروع کرد به ماليدن و من ناگهان خنده ام گرفت و ريسه رفتم. حالا نگو برادر کوچکه ام با ران عشرت خانم "پشمک بازي" مي کرده. پدر که فهميد پاهاي لاغر مرا با با ران گوشتالود اشرف خانم عوضي گرفته ناگهان دستور داد که بروم ليواني آب يخ برايش بياورم. آن هم در چله ي زمستان! بيچاره پدرم!
شايد پس آن بود که عاشق مهين شدم. دختر اشرف خانم. مهين کمتر به خانه مان مي آمد ولي پشت سرش داستان هاي زيادي مي گفتند. دو سه سالي از من مسن تر بود و چند پيراهن بيشتر از من پاره کرده بود. شهرهاي زيادي گشته بودند تا آخر سر گذارشتان به شهر خوابالود سراب افتاده بود. مهين مجله جوانان و زن روز مي خواند و گاه کتابهاي پليسي و عشقي. گاه مجله هايش را براي من قرض مي داد و من با ولع تمام سرگذشت هنرمندان و هنرپيشگان و آدم هاي مشهور را مي خواندم.
يک روز تصميم گرفتم که نامه ي عاشقانه اي برايش بنويسم. رفتم کتاب فروشي فردوسي شهرمان و کتابي مربوط به نامه نگاري پيدا کردم که انواع و اقسام نامه هاي عشقي و اداري و درخواست شغل و غيره را داشت. از روي يکي از نامه هاي همان کتاب نامه ي عاشقانه براي مهين نوشتم و لاي جوانان گذاشتم و پس اش دادم. چند روزي گذشت. اتفاقي نيفتاد. زن روز آمد و رفت .... اتفاقي نيفتاد. اما دوشنبه ها که روز جوانان بود، خيلي دير رسيد. برايم قرني گذشته بود. مجله را که داد دست من، ديوانه وار شروع کردم به گشتن لاي صفحاتش. اما جوابي نبود. هزار بار مجله را ورق زدم. ناگهان ترس و وحشتي مرا فرا گرفت. ....


10:59 PM