Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Thursday, March 18
.... و سرانجام به انجام رسيد!
من چند ماهی است که به هنگام خواب تلفن را قطع می کنم و فقط پيام گير را روشن می گذارم. گاه تا نزديکی های سحر خوابم نمی برد و سرانجام که می خوابم دلم نمی خواهد با زنگ تلفن بيدار شوم.
شب گذشته اتفاقا به کمک يک لورازپام دو و نيم ميلی گرمی زود خوابيدم. اما ساعت 4 صبح کابوس مرگ به سراغم آمد و بيدار شدم. تلفن را وصل کردم و به پيام دستگاه پيام گير گوش دادم:
خبر مانند هميشه کوتاه بود. پرستاری فليپينی با لهجه ی غليظ و انگليسی ناقص اش با لحنی مهربان اما، خيلی شمرده خبر مرگ جری را در ساعت دو و ده دقيقه بامداد به آگاهی می رسانيد...
تلفن کردم و اجازه ی کفن و دفن را صادر کردم. البته قرار است میت سوزانده شود و خاکسترش روی اقيانوس پراکنده شود تا ماهیان دریا نصیبی ببرند و ...
اين بار نه گريه کردم و نه اشکی ريختم. انگار به آرامش جری غبطه می خوردم. بيچاره در شش ماه آخر زندگی اش زجرهايی کشيد که مپرس!
در خلوت و سکوت شب بی آنکه خواب شيرين گربه را آشفته کنم - که روی تختم مچاله می شود - سیگاری آتش زدم و کنار پنجره رفتم تا شهر زیبا را تماشا کنم. پل و چراغ و ماشين ها ... درست مانند هر روز ديگر...
آنگاه به سراغ مولوی رفتم و غرق شدم در بهاریه هايش... هيچ کس در اين چند روز سخت مانند مولوی آرامم نکرده است. مولانا به هنگام مرگ غزلی شورانگيز دارد:
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن
تر من خراب شبگرد مبتلا کن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بيا ببخشا خواهی برو جفا کن...
....
تا آنجا که می گويد:
درديست غير مردن کانرا دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
در خواب دوش پيری در کوی عشق ديد
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
بيچاره جری اهل شعر و ادبيات نبود و اين اواخر حتی کتاب و مجله هم نمی خواند.
شايد برای مجلس پرسه ای بگيرم و دوستانش را دعوت کنم که جرعه ای برای آرامش روحش بنوشند.
به آرامش رسید!
به نخستين شب آرامش ...
4:57 AM