Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, March 24
امشب سرانجام فرصت کردم و چند خطی از رمان ميريونس را نوشتم. خب، مي دانيد که اوضاع و احوالم در اين چند روز گذشته خيلی خوب نبود. با پوزش از شما دوستان عزيز، داستان ميريونس را پی می گيرم:

مير يونس
-19-


مهاجرت ... هجرت ... دل کند از سرزمين آباء و اجدادي و کوچيدن به آفاق ديگر... مهاجرت هميشه بوده ... هجرت حتي سپيده دم تاريخ مسلمانان شده .... هجرت پيامبر اسلام از مکه به مدينه نقطه ي صفر تاريخ هجري قمري و شمسي شده... نياکان من از سرزمين هاي دوردست به ايران آمده اند... حالا فرقي نمي کند آريايي بودند يا ترکان ترکستان از مشرق زمين.... بعدها ترکان ايران هم مهاجرت کردند... تا عراق عجم و کرمانشاهان و آبادان و بندر عباس.... جاده ها و بنا ها ساختند... در جاي جاي ايران ...
حالا من هم داشتم از سراب کوچ مي کردم. مي دانستم که ديگر بازگشتي نخواهد بود. بنابراين در کوچه و خيابان ها مي گشتم و سعي مي کردم تمام مناظر و مرايا را به خاطر سپارم. يک سو کوه هاي بزغوش بود و سوي ديگر قله ي هميشه سربلند پر برف سبلان و اندکي نزديک تر قلعه جوق بود که يادگار سلجوقيان است.
در دامنه ي سبلان بودد که براي نخستين بار مزه ي عشق را چشيدم و لب لعلي را گزيدم. يادگار من پسرکي است با چشم هايي سبز و آبي. کجاست او؟
شبي با دوستي مسابقه ي شطرنج گذاشتيم و تا کله ي سحر او برد و من بردم و آخر سر مساوي شديم و پياده راه افتاديم به سوي "آوارس" که چشمه ي آب معدني سولفور دارش از زمين مي جوشد و بالا مي آيد. تازه آفتاب داشت طلوع مي کرد که به آوارس رسيدم و آنجا هفت ملاي مشهور شهرمان را ديديم که لنگ چهارخانه بر دور کمر بسته و نيمه برهنه دايره وار اطراف قل قل آب نشسته بودند و قاه قاه مي خنديدند. لابد يکي از آنان لطيفه اي گفته بود يا کاري کرده بود. ما که رسيديم ناگهان سکوت کردند و فقط صداي قل قل آب بود که پخش مي شد. سلام و عليکي کردم و لخت شديم و با شورت ميان ملايان نشستيم و تن به قل قل آب ولرم داديم که تن را نوازش مي کرد. آنان اغلب مسن بودند و ما دو تا نو جوان. آنان همه ريش داشتند و ما دو تن بي ريش. آنها سرشان بي مو بود و ما زلف داشتيم. به هم ديگر نگاهي کردند و لبخندکي زدند و باز سکوب بود و قل قل آب. براي اينکه سکوت را بشکنم، من خود را که نه پدرم را معرفي کردم: "من پسر حاج مير محبوب فرش فروش هستم!" ناگهان ميرزا کاظم دستش را از زير آب در آورد و دستم را فشرد و از سجاياي اخلاقي پدرم داستان ها تعريف کرد و آن هاي ديگر هم حرف ميرزا کاظم را تاييد کردند. آنگاه که اندکي با هم اخت شديم ملايان باز شروع کردند به مزاح و شوخي و گاه چيزکي به عربي مي پراندند و قاه قاه مي خنديدند. ما هم مي خنديديم. اما نه با آن شدت!
من داشتم از شهر و ديار خود دل مي کندم....
مادرم هر شب گريه کنان بخشي از مايحتاج مرا در غربت انتخاب مي کرد و با اشک چشم صيقل مي داد. يک دست رختخواب. يک پتو. يک لحاف اضافه. آخر زمستان تبريز سخت سرد و جانسوز است! يک قابلمه و يک تابه و چند استکان و نعلبکي و يک قوري و يک کتري و چند بشقاب ملامين.... من دفتر يادگارم را ورق مي زدم و آلبوم عکسم را ديد مي زدم. عکس هاي خود و دوستانم را در مي آوردم و عکس هاي خانوادگي را باقي مي گذاشتم براي خانواده. کتاب هايم را نيز داخل کارتن مي گذاشتم. کتاب هايي که اغلب خوانده بودم ولي نمي توانستم ازشان دل بکنم. پدرم مغموم بود و گاه به مادرم تشر مي زد که: "زن مگر مير يونس خداي نکرده زندان مي رود يا سربازي؟ گريه و زاري چيه ..." اما مادر گوشش بدهکار نبود. برادرها و خواهرانم نيز با حسرت تماشاگر اين ماجراها بودند. به آنان قول مي دادم که مرتب به تبريز ببرم شان و باغ گلستان را گردش کنيم و سينما برويم و بستني بخوريم و آجيل تواضع.
چند روزي به همين منوال گذشت. بهروز مرخصي رفته بود و من روزها اغلب با مجيد بودم. با مجيد که بودم فقط از سياست و انقلاب حرف مي زديم. با هم به خانه مي رفتيم مرتب راديو باکو و پيک ايران و راديو مسکو را گوش مي داديم و براي آينده نقشه ها مي ريختيم. شعر ترکي و فارسي مي نوشتيم و با نام مستعار به روزنامه ي مهد آزادي تبريز و مجله فردوسي تهران مي فرستاديم. روزي که شعر کوتاهي از من در مهد آزادي چاپ شد از خوشحالي داشتم پر در مي آوردم. شعر را به همه نشان مي دادم و مي گفتم اين "تيکانلي" منم. اما کسي حرف هايم را باور نمي کرد.
در اواخر شهريور ماه بوديم و پاييز زودرس سراب فرا مي رسيد. ناگهان هوا خنک شده بود. در اين فصل بهترين انگورهاي مشکين شهر و خربزه هاي ميانه به سراب مي رسيد. هر دو مانند قند و عسل بودند. خربزه فروش ها چراغ هاي زنبوري را روشن مي کردند و داد مي زدند: "ميانا بالي... ميانا بالي ..." (عسل ميانه ... عسل ميانه)
پدر هر شب چند خربزه سوا مي کرد و ما بچه ها مي رفتيم به خانه مي آورديم شان. مي دانستم که اين فصل عمر بزودي به پايان خواهد رسيد و من مي بايست پي سرنوشت خود مي رفتم. بنابراين کوچک ترين لحظات زندگي را به خاطر مي سپردم.
يک هفته به مهر ماه مانده بود که همراه خيل خانواده و دوستان عازم گاراژ اقبال شدم و با بسته هاي کوچک زندگي ام با اتوبوس تبريزنو عازم تبريز شدم.
1:11 AM