Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, March 26
بزم پايان يافت!
صادق چوبک نويسنده ی نامدار ايرانی گاهی شعر هم می سرود. اشعارش را "قطعه" می خواند و در کتاب "خيمه شب بازی" هم يکی از قطعات خودش را با نام "آه انسان" منتشر کرده است.
من که در همين شمال کاليفرنيا در واپسين سال های عمر چوبک گاه همدم و اياقش بودم، شانس آن را داشتم که تمام اشعار چوبک را بخوانم و تايپ کنم. قرار بود اين مجموعه منتشر هم بشود که اجل مهلت نداد.
صادق چوبک در آخرين روزهای عمرش از من مصرانه خواست که تمام شعرهايش را بسوزانم و من هم قول دادم که دفتر اشعار چوبک را بسوزانم. همين کار را هم کردم! نسخه ی پرينت شده ی اشعارش را سوزاندم. اما در حافظه ی کامپيوتر اين شعرها باقی ماند تا بعدها شايد با اجازه ی پسرانش چاپ و منتشر شوند.
هم خانه ام که در گذشت بارها به ياد يکی از شعرهای چوبک افتادم. رفتم به سراغ مکينتاش قديمی ام و اين شعر را از حافظه اش بيرون کشيم و حالا تقديم شما می کنم.
اين نکته را نيز بايد بگويم که چوبک به شدت عاشق زندگی بود و از مرگ نفرت داشت و آن را "چرکين و پلشت" می ناميد.

بيم بزرگ

بزم پايان يافت - رفتن بايد
توشه و جامه نمی خواهی
همسفران همه برهنه اند
و تو نيز بايد.
من به اينجا خو کرده ام
دوست دارم من اين:
خور و ماه و کهکشان
و آب و سبزه و درختان کشن را
دوست می دارم زن و فرزندانم و
همه مردم را.
ای بيم بزرگ!
با تو چگونه توان دم را غنيمت شمرد؟
من از تو می ترسم.
پدرانم همه از تو ترسيده اند.
هيچکس نيست که از تو نترسد.
ترس هم از تو می ترسد.
به کجا می بری ام ای چرکين پلشت؟
آنجا کجاست؟
چه شومی تو ای ....
به کجا می بری ام ای کلانترين دشمن من؟

"غم مخور مسافر گرامی!
راه نزديک است.
ترا می برم به هيچستان
به هيچستان...
آنجا تو آرام خواهی ماند."


ال سريتو، کاليفرنيا
بهمن 1375
11:12 PM