Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, April 13
اميداورم که مير يونس را فراموش نکرده باشيد! حالا ميريونس عازم تبريز می شود. بعد از این که زندگی ام اندکی سامان گرفت بيشتر خواهم نوشت و البته در بخشی مخصوص از این سايت. از اول تا آخرش يکبار اديت شده خواهم آورد. من اين رمان را شوخی شوخی در کنار بستر هم خانه ای ام شروع کردم که مثلا از فضای مرگ آلود به دوران کودکی بروم و بياد بياورم حوادثی که بر من و نسل گذشت. بنابراين شخصیت ميريونس شکل گرفت! جوانی از يک خانواده ی بزرگ اشرافی در سراب که پدر بزرکش اموالش را در زمان حکومت فرقه دموکرات به دهاتی ها بخشيد و پدر مير یونس مجبور شد که مغازه فرشفروشی باز کند و آن هم در آتش سوزی بزرگ بازار سراب سوخت و خاکستر شد. حالا خانواده ميريونس يک تاجر خرده پا هستند. عمويش زندان سیاسی است (به جهت فعاليت در فرقه) و ميريونس از شهر و ديار خود می کند تا فعلا به تبريز برود.

رمان ميريونس
-20-
آخرين هفتهء شهريور ماه بود با خنکاي تر و تازه و روحبخش اوايل پاييز زودرس و فضا سرشار از عطر گلابي و خيار بود. گلابي هاي اطراف سراب در عطر و طعم غوغا مي کنند و البته خيارهاي قلمي اش از رازليق. گاه عطر نان تازه اي هم مي پيچيد. لابد يکي از همسايه ها نان مي پخت. ارابه اي تمام قبل منقل مرا بار کرده بود و پيشاپيش توسط "ايل آغاسي" کشيده مي کشد. آن چنان وسايلي که نبود. زندگي مختصر يک محصل شهرستاني. مادرم آخر سر يک بسته نان خشک هم در بقچه اي پيچيده بود و صدبار هشدار داده بود که مواطب باشم خورد نشود. ما اين نان هاي خانگي را خشک مي کرديم و به هنگام خوردن آبي روي شان مي پاشيدم و تا نرم بشود و قابل خوردن. گاه تمام تنبي ما پر از نان هاي پهن شده بود که بايد خشک مي شدند. فقط نان نبود. مادر يک "برني" هم قورمه پخته بود و رويش روغن ريخته بود تا سالم بمانند و هم هروقت خواستم خورش يا آبگوشتي درست کنم چند قاشق از آن را بردارم و قاطي ساير مخلفات بکنم و بشود قورمه سبزي يا آبگوشت. حالا از قند و چاي و مرباي گل سرخ محمدي و ترشي هفت بيجار مي گدرم که مادر به اصرار همه را در ظرف هاي مخصوص ريخته بود و کارتني از آن ها درست کرده بود و لاي شان حوله و ملافه پيچيده بود تا نشکنند. اما من نگران کتاب ها و مجله هايم بودم. دوره مجله خوشه و فردوسي را با خود مي بردم و رمان هايي که اغلب خوانده بودم و کتاب هاي شعر شاملو و اخوان و نيما و فروغ که بارها خوانده بودم.
مادرم از زير قرآن ردم کرده بودم و پشت سرم آب پاشيده بود. پدرم مانند هميشه خموشانه به آغوشم کشيده بود و رفته بود آنسوترک، گوشه حياط تا سيگاري بگيراند و قطره اشکي بچکان شايدد. برادر و خواهرها همراه من بودند. با خنده و شور و شر. دو کوه سبلان و بزغوش هم برف آلود و وهم انگيز و اسرار آميز تماشايم مي کردند. فرزند کوهپايه هاشان به قلمرو هاي ديگر مي رفت. به قلمرو سرخ عينالي- زينالي در تبريز.
غم غريبي به دلم چنگ انداخته بود. بعدها فهميدم که اين غم، غم هجرت است. غم کوج است. غم جا به جا شدن است. دل کندن است. هنوز که هنوز است از اين اندوه هجرت دلم ريش مي شود. مي خواهم از جهان ره و رسم سفر براندازم. نه سفرهاي کوتاه مدت را البته. حافظ زيادي ننر بود شايد! من عاشق سفرم و سفرها خواهم کرد. به نظرم نظر حافظ همان هجرت و دل کندن بود. يا شايد در آن زمان سفرها اغلب بي بازگشت مي شدند.
در گاراژ اقبال اتوبوس تبريزنويي از مبدا اردبيل آمد و مسافران سراب را سوار کرد. اسباب اثاثيه ام صندوق پهلوي اتوبوس رفت و من در رديف سوم که مخصوص مسافران سراب بودم جاي گرفتم. وداع با اعضاي خانواده و ياران البته بسيار سخت بود.
***
در خانهء تازه ام در محله ي بارون آواک تبريز به کمک دوستان توانستم اتاقم را سامان بدهم. با يک قفسه کتاب و يک تختخواب فنيري سفري و رخت آويز لباس هايم. هر چه مي گذاشتم اتاق پر نمي شد! همچنان خالي و لخت مي نود اتاق. پنجره هايش به رنگ آبي بود و تمام سوراغ و منقذ هاي آن سرمازا بود. تابلوي درياي طوفاني را هم که نقاشي اي بود از يک نقاش هلندي روي ديورا آويزان کردم. تصويري هم از چه گوارا داشتم که فعلا لوله کرده و گذاشتم زير تختخواب. ديگر هوا داشت تاريک مي شد که توي چراغ خوراک پزي نفتي ريختيم و کتري پر آبي رويش گذاشتيم و بساط چاي را مهيا کرديم. عطر چاي اندکي به خانه صميمت پاشيد. يعني مي شد در آن زندگي کرد!
***
در دبيرستان بزرگمهر نام نوشتم. مدرسه اي بود ملي با معملم هايي خوب و مشهور.من که از رشته طبيعي ناگهان به رشته ي رياضي تغيير رشته داده بودم، برايم درس هاي رياضي و فيزيک بسيار مشکل مي نمودند. تازه هندسه رقومي و ترسيمي هم بود که من زياد ازشان سر در نمي آوردم. اما هر چه بود به ياري دوستان دانشجويم اندکي خودم را به سطح ديگران رساندم. هفته اي يک بار به دانشگاه تبريز مي رفتم و از فضاي باز دانشگاه لذت مي بردم. دانشگاه تبريز محيطي بود سرسبز و با صفا و بناهايي اخرايي و آجري مدرن. دختر و پسر آزادانه و سبکبال در سايه سار درختان بيد و مجنون قدم مي زدند. هفته اي يک بار فيلم خوب نمايش داده مي شده و گاهي برنامه هاي تاتر و موسيقي هم بود.
ظاهرا همه چيز عادي و زيبا بود. اما زير پوستهء آن آرامش بفهمي نفهمي خشم و عصيان نهفته اي هم موج مي زد که به چشم نمي خورد ولي مي شد احساس اش کرد. گاه شعارهايي در ديوار توالت نوشته مي شدند و به سرعت پاک مي شدند. گارد دانشگاه که نظامي بودند، همه جا به چشم مي خوردند و گاه به بهانه غذاي بد سيني آهني غذاها در سلف سرويس به سوي پنجره ها پرت مي شد و شعارها اتحاد مبارزه، پيروزي به گوش مي رسيد. در آن روزها شمار پليس ها بيشتر مي شد و اغلب از روستاهي اطراف آدم هايي را سوار اتوبوس و ماشين باري مي کردند و مي آوردند جلوي دانشگاه تا "جاويد شاه بگويند" و "مرگ بر دانشجو!" مقامات روي غذاي ارزان دانشگاه تبليغ مي کردند و گاه به دهاتي ها چلوکباب و پپسي مي دادند و مي گفتند که دانشجو چلوکباب و سوپ و پپسي را پانزده ريال مي خورد و به سرش مي زند. در اين گير و دار چند نفري هم دستگير مي شدند و راهي زندان ها و سربازخانه ها مي شدند. مانند بهروز خودمان که در سراب دوره ي سپاهي دانشي مي ديد.
دانش آموزان دبيرستان نيز کم و بيش سياسي بودند. انشاي برخي بودار مي نمود و گاه يواشکي کتاب يا جزوه اي دست به دست مي گشت. اما براي ما فرصت زيادي براي اين کارها نبود. درس هامان آنچنان وقت گير و سخت بود که فرصت اندکي براي فعاليت هاي فوق برنامه باقي مي ماند. با اين همه من تقريبا هر روز رضا را مي ديم و رضا با صحبت هايش افکار مرا جهت مي داد. اگر سينما هم مي رفتيم با هم مي رفتيم و پس از تماشاي فيلم معمولا بحث مي کرديم يا او تبيين مي کرد و من گوش مي دادم. به ويژه اگر فيلم هايي بود که موضوع هاي اختلاف طبقاتي و مبارزه کارگران در آن عمده بود. ديگر خاطرهء تامارا از خاطرم پاک شده بود. اما خاطرهء آن شب رويايي در دامنه ي سبلان با آن دختر تاتار سبز رنگ در لوح خاطرم نقش بسته بود. هر دختر زيبارويي را که مي ديدم با او مقايسته مي کردم و يا يادش مي افتادم.
موهايم گذاشته بودم تا اندکي بلند شود. اينجا ديگر سراب نبود و شمپراني هم نبود. موي بلند نشانه ي امروزي بودن بود و گاه نشانه ي اعتراض نسل جوان. از فرانسه خبر عصيان دانشجويان مي رسيد. سال 68 بود. تمام آن جوانان موهاي بلند داشتند. پس مي شد با بلند کردن مو به جنگ سنت هم رفت!
آخر هفته ها يک در ميان سراب مي رفتم. در اين سفرها سراب کوچک و غم انگيز و ملال آور مي يافتم. اما پدر و مادر و برادران و خواهران و دوستان جمع شان جمع بود و روي هم رفته خوش مي گذشت. حتما به عيسي خان هم سري مي زديم يا برنامه اي مي گذاشتيم و دعوتش مي کرديم. او مي خورد و مي خواند و ما مي خورديم و مي خوانديم و البته اشک مي ريختيم.
در آن سال شعر و رمان کم تر مي خواندم. در عوض مطالعات غير درسي ام را کتاب هاي لنين و مائو و پلخانوف و کتاب هاي ديگري پيرامون فلسفه و اقتصاد تشکيل مي دادند.
در اين ميان حاجي ش هم بود که هر روز يا يک روز در ميان با بنز صد و نود مشکي رنگ اش جلو دبيرستان ما سبز مي شد و منتظر يکي از دانش آموزان مي شدد. حاجي ش مردي بود به غايت خوش سيما با موهاي سفيد و بنز مشکي. محترم و با وقار مي نمود.دقايقي به نگام تعطيل مدرسه آنسوي خيابان مي ايستاد و ما ها را ديد مي زد. بچه ها مي گفتند از بچه باز هاي بنام تبريز بود. مي گفتند براي معشوق هايش پيکان هديه مي دهد. خيلي با احترام جلو مدرسه پارک مي کرد و آنگاه شايد يکي را نشان مي کرد و دنبالش راه مي افتاد.

4:40 AM