Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, May 7
امروز همه اش می خواستم شعری بنويسم برای سوسن. برای سوسن ها...
سوسن را زمانی شناختم که در چهارراه شهناز تبريز آوازش از گوشه و کنار به گوش می رسيد و مردم صفحه يا نوارش را می خريدند. با آن صدای گرفته و غمناک می خواند: رفتی سفر ... ای بی بيخبر ....
طرفدارانش فرشباف ها و کارگران تبريزی بودند که آخر هفته پيراهن تميز و گلدار می پوشيدند و به چهار راه شهناز می رفتند و گاهی در "خورشيد" يا "ممتاز" لبی تر می کردند و البته، گاه، سراغ فاحشه ای نيز می رفتند ... که نسب شان نه به بخارا می رسيد و نه به سمرقند... از همان اطراف بودند. شايد از مراغه و يا شايد هم از رضائيه.
... و سوسن همچنان می خواند...
در اتوبوس های ايران پيما و تی بی تی و ميهن تور ... در تريلی های تير و خاورنو .... "رفتی سفر ای بی خبر ...."
زنی با چشم هايی ترکمنی و صدای گرفته و هميشه غمناک... چشم هايشن آن چنان تنگ بودند که سوسن کوری لقب گرفته بود. در کنسرت هايش مردم جواهر و پول نثارش می کردند و او می خواند و می خواند: دوست دارم می دونی که اين کار دله... گناه من نيس، تقصير دله ....
انقلاب که شد، سوسن ها و فروزان ها و گوگوش ها و دیگران به کميته ها احضار شدند تا آب توبه سرشان بريزند و گاه در فاصله ی ميان دو بازجويی و دو شلاق و دو سيلی امضايی هم برای بازجويان شان باز پس بدهند.
شبی در يک عروسی پنهانی سوسن را در زيرزمين خانه ای ديدم که در طبقه ی هم کف زنان و مردان جداگانه چلوکباب می خوردند و مثلا شادی می کردند و در زير زمين باده ی پنهانی در گردش بود و بستی هم بود که می چسبيد روی وافور و جلز و ولز می کرد، آهسته. و سوسن کنار بساط نشسته بود و از بلايا و مصايبی که سرش آمده بود می گفت. گاه، البته ترنم نرم صدايش نيز در آن زير زمين می پيچيد. نرم و آهسته که مبادا به گوش غير برسد. چه روزگار غريب و تلخی بود!
سال ها گذشت و من بار دگر سوسن را در "ديزی" لوس آنجلس ديدم. همچنان از سفر و عشق و جدايی می خواند و صدايش گرفته تر و غمناک تر شده بود و چشم هايش کوچک تر و زندگی اش تلخ تر...
حالا منصور اوجی شاعر هی بنويسد که : اين سوسن است که می خواند...
کدام سوسن؟
1:05 AM