Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, May 4
نام بعضی نفرات ...
امروز با خبر شدم که احمد ميرفندرسکی هم رفت. رفت و رفت...
چند سال پيش که در پاريس بودم و هنوز اسماعيل پوروالی بود و مهدی سمسار بود و جعفر رائد بود، نخستين چهارشنبه ی پس از انتشار روزگارنو دور هم جمع می شديم و چلوکباب می خورديم و گپ می زديم. در آن جمع صميمی سيروس آموزگار و احمد احرار و حسين بنی احمد هم بودند که باشند و بمانند و مانده نباشند! (مانده نباشند را از افغانی ها ياد گرفتم که خسته نباشند معنی می دهد. اما به نظر من بايد درمانده نباشند باشد!) گاه در آن جلسات خوب و پربار و صميمی ميهمانی هم از ايران يا ديگر گوشه ی جهان می آمد. آنان که ديگر اغلب نيستند اما ادامه دارند در ذهن و زبان ما و مانا خواهند بود. گاه خسرو شاهانی بود و گاه سعيدی سيرجانی. از خارج هم می آمدند. بزرگ علوی بود و عليرضا نوری زاده بود و شنيده ام که گاه نادرپور و رويايی راهشان را به ونسن کج می کردند. گاه تيمسار قره باغی با نوشته ای می آمد و گاه حسن نزيه. دفتر روزگارنو در حاشيه ی پاريس مرکز ايرانيان فرهيخته بود. گاه باستانی پاريزی که از پاريز به پاريس می آمد، سری به آنجا می زد و گاه خسرو اقبال که از واشينگتن می آمد.
در آن سال های نخستين غربت ساعدی را هم گاه در آن دفتر می ديدم که سر صبح صراحی می زد و م سحر را می ديدم که شعر نيکو می نويسد و خط خوش دارد.... (يک روز با آقا بزرگ رفتيم خانه اش که اطراف پرلاشز بود که هدايت در آن جا بود و پاريس خاکستری و سرد و غمناک بود....)
روزهای خوشی بود، شايد! می شد با ميرفندرسکی و سيروس آموزگار و احمد احرار سر به سر بقيه گذاشت و شليک خنده ی پوروالی را در آورد. خنده ای که گاه خیلی زود به خشم تبديل می شد و "ونسن" از خشم اش می لرزيد.
امشب می خواستم از احمد ميرفندرسکی بنويسم. یاد بعضی نفرات افتادم. افسوس که شعر نيما را حفظ نيستم. شايد هم گفته نام برخی نفرات ... چه می دانم؟ در هر حال زنگی زدم به سيروس آموزگار يار حجره و گرمابه و گلستان ميرفندرسکی. سخن ها رانديم از همه و هيچ. در شبی ديروقت به وقت من و صبحی نه چندان زود به وقت آموزگار... پرسيد که چرا در اين وقت شب بيدارم. گفتم که خبر رفتن ميرفندرسکی خواب را در چشم ترم شکسته... از ميرفندرسکی نقل کردم که صبح ها تلفن اش را قطع می کرد و اگر کسی صبح زود بهش تلفن می کرد ناکام می ماند. ساعاتی بعد که تلفن وصل می شد، آقا دوش گرفته و قهوه خورده و قبراق، به تلفن کننده می گفت که حتما شماره را عوضی گرفته بودی، يا اين که من رفته بودم به پياده روی!
حالا من هم تلفن را قطع می کنم و می روم تا شايد اندکی بخوابم. اگر سراغ مرا کله ی سحر (يعنی ساعت ده - يازده صبح) گرفتيد و من نبودم بدانيد که به سبک ميرفندرسکی برای پياده روی رفته ام يا شماره را عوضی گرفته ايد!
در مرگ يک انسان خوب و نازنين ديگر چه می توان نوشت؟
ياران موافق همه از دست برفتند...
2:19 AM