Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Saturday, May 15
گاهی تمام می شوم و نوشتن نتوانم!
در شب های دراز ساعت ها بيدار می مانم و کتاب های خوانده را باز می خوانم و خواب نمی آيد و نوشتن نمی توانم.
مير يونس بيچاره را در اتاقی سرد در تبريز رهايش کرده ام و دلم برايش می سوزد. آن بخاری نفتی قطره ای را هنوز به ياد دارم که گاه باد در آن می پيچيد و من سرعت قطره ها را بيشتر می کردم و شعله گر می گرفت. رويش کتری پر آبی هميشه می جوشيد و تمام شيشه های پنجره به قول شاملو پر از آشوب می شوب و صبح زود که هوا وحشتناک سرد می شد و قطرات نفت به ته می رسيد، روی شيشه جنگل های انبوه می شد و من نمی توانستم رختخواب نرم و گرم خود را ترک کنم. گاه آب کتری يخ می بست و کفش هايم که از برف خيس بودند نيز يخ می بستند و من برای رفتن به توالت بايد کفش يا دم پايي يخ زده به پا می کردم و توالت در گوشه ی حياط بود و اغلب شيرش يخ می زد و شير آب حوض هم يخ می بست و ميريونس و مرتضی هم يخ می بستند.
آنگاه با هزار زحمت بايد لباس به تن می کردم و می رفتم مدرسه و هندسه رقومی و ترسيمی و شيمی هم يخ می بستند.
چه روزهای يخ زده ای داشتم!
سايه های يخ زده هم مدام تعقيبم می کردند. هر جا می رفتم می آمدند و من سخت می ترسيدم.
سال بدی بود. سال اشک پوری، سال خون مرتضی (اين را شاملو نوشته بود!)
يکی از دوستانم ناپديد شده بود و من هميشه گوش به زنگ بودم که نيمه شبی يا صبح سحری به سراغ من بيايند. آخر آن دوست گاه کتابی برای مطالعه در اختيارم می گذاشت. شايع بود که به هنگام رفتن به آنسوی ارس دستگير شده است. بيچاره گمان می کرد که بهشت آنسوی ارس است!
نه، امشب نوشتن نتوانم! می بخشيدم که؟

11:35 PM