Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Thursday, June 3
مير يونس -21- تبريز آن سال ها ... تبريز روزگاري دومين شهر مهم ايران بود. شهري بود وليعهد نشين. در دروازه اروپا و روسيه قرار داشت. شهري بود تاريخي، که زخم و تازيانه تاريخ و طبيعت مرتب بر پيکرش فرود آمده بود. هنوز در کوچه هاي تنگ و باريکش مي شد بوي باروت جنگ هاي مشروطه را احساس کرد. ارگ بود و هست، زخمي، اما سربلند سر به آسمان مي سايد و تاريخ درست در ارگ مي تپيد و ارگ مي ماند با ارک. تبريز شهري خفته در قرون و اعصار، خميازه کشان در آخرين دهه هاي قرن بيستم معلق بود. صمد که دو سال پيش از آن در ارس غرق شده بود، ناگهان به صورت قهرمان رخ نموده بود. دوستان و شاگردانش صمد را شهيد کرده بودند. بيچاره صمد! تازه کشف شده بود که صمد مي توانست معلم جنگ هاي چريکي باشد. ماهي سياه کوچولويش يک مانيفست جنگ هاي چريکي بود يا براي برخي مي توانست باشد. غرق شدن اش در رودخانه ي ارس، که فقط به شنا بلد نبودن مربوط مي شد و گردش سريع آب در آن نقطه، آتو به دست آل و احمد و ديگران داده بود تا از صمد يک معلم شهيد بسازند. حالا من هم که در کلاس ششم متوسطه درس مي خواندم، با دو سه دوست آذرشهري اخت شده بودم که روزگاري شاگرد صمد بودند. افسانه هاي او را مي خوانديم و سعي مي کرديم که از لابلاي ستون شان گوشه و کنايه هايش را نسبت به رژيم کشف کنيم. صمد که افسانه سراي آذربايجان بود حالا خود به افسانه تبديل شده. ناگهان صمد بهرنگي در عصر آل احمد و همپالکي هايش امامزاده شده بود. در همان سال 49 بود که خبري ناگهان مانند بمب در محافل تبريز منفجر شد: کلانتري پنج واقع در خيابان شهناز را خلع سلاح کرده اند! روزنامه ها و راديوهاي دولتي اصلا و ابدا خبري پيرامون اين حادثه منتشر نکرده بودند ولي مردم شاخ و برگ هاي عجيبي به آن مي دادند و در گوشي ابعاد آن را مي گستردند. نام دوستان صمد هم يواشکي به گوش مي رسيد. يک روز رضا آمد و واقعه ي کلانتري را تجزيه و تحليل کرد. او انگار مي دانست کار چه کساني است. گفت که خلع سلاح کلانتري نبود، بلکه خلع سلاح يک پاسبان بود. همين. دو سه ماه بعد همان سلاح در حمله اي ديگر به کلانتري ديگري در ميدان بهارستان به دست ماموران افتاد و رژيم عوامل حمله را "خرابکاران" کمونيست و توده اي معرفي کرد. پس از حادثه ي دوم بود که دو همکلاس آذرشهري ناگهان ناپديد شدند و خيلي از دوستان صمد دستگير گرديدند. حالا سايه هاي ترسناکي در تبريز حضور داشتند. در ميخانه ها و قهوه خانه از بحث هاي گفت و گوهاي معمول خبري نبود. خبر خودکشي کاظم سعادتي از ياران نزديک صمد و مانند صاعقه در شهر فرود آمده بود. ماموران که براي دستگيري کاظم به خانه اش مي روند، از فرصتي استفاده کرده و به دستشويي مي روند و همانجا رگش را مي زند. کاظم شوهر خواهر بهروز و اشرف دهقاني بود و صمد يکي از کتاب هايش را به روح انگيز و کاظم هديه کرده بود. البته بهروز و اشرف دهقاني هم دستگير شدند و چند تني از دوستان نزديک من. يک شاعر خوب هم که شعر ترکي مي گفت و از قاليبافي به دانشگاه راه يافته بود قرباني بگير و ببندهاي ساواک شد. مناف را مي گويم که روزگاري مرا تشويق مي کرد شعر ترکي بگويم. رضا که آن روزها گرايش ها حزب توده اي داشت اصلا نمي توانست چريک بازي رفقا را تحمل کند. شب ها راديو پيک ايران گوش مي کرديم و ديگر دل و دماغ چلوکباب رفتن و سينما را نداشتيم. حتي ديگر دل و دماغ درس خواندن را هم من نداشتم. هر روز به مدرسه مي رفتم و فرمول هاي عجيب و غريب فيزيک و رياضي را تماشا مي کردم، بدون اينکه سر در بياورم. يک بار هم سر نوشتن انشايي که از حق و عدالت و آزادي ستايش کرده بودم با عتاب معلم انشا و ادبيات روبرو شدم. مي دانستم که روزگار دگر گشته است. اخبار زندانيان هر روز با ابعاد وحشتناک تري به گوش مان مي رسيد و من از همه کس واهمه داشتم. رضا سعي مي کرد غروب ها که تاريک مي شد به اتاقم بيايد. حتي مي ترسيديم به موسيقي آذربايجاني گوش بدهيم. هوا هم بدجوري سرد شده بود. آخر هفته هايي که به سراب نمي رفتم و روزها معمولي پس از تعطيل درس، کفش و کلاه مي کردم و پالتو و شال گردن در تن، ساعت ها در کوچه پس کوچه هاي تبريز پرسه مي زدم تا شايد گوشه اي از تاريخ تبريز را کشف کنم. به محله ي سرخاب مي رفتم. آنجا که ستارخان با ياران و همرزمانش عليه نيروهاي استبداد مقاومت جانانه کرده بود. به محله چرنداب مي رفتم، به باغ مئشه و راسته کوچه و گجيل قاپي سي و بازار و .... بعد از ظهر يک روز سرد و غم انگيز بود که در اطراف باغ گلستان قدم مي زدم. اين گشت و گذارها مرا به عالم خلسه فرو مي برد. هوا پس چند روز بارندگي برف آرام شده بود و سوز زيادي نداشت. صداي پا روي برف هاي ماسيده شده با صداي گاه به گاه کلاغ هاي باغ گلستان در هم مي آميخت. درختان لخت و عور بودند و آفتاب بسيار زرد و کم رمقي روي شهر افتاده بود. ناگهان پير خميده قامتي را ديدم که مانند من در حال خلسه روي برف ها گام مي گذارد. گام هايش آهسته تر از من بود. پالتويي پوشيده بود و کلاه کشي مشکي روي سرش بود. مانند شبکلاه. يک شال گردن بزرگ تمام سر و شانه اش را پوشانده بود. اندک اندک که فاصله مان کم تر شد، ديدم شهريار شاعر است. با دست پاچگي سلامي گفتم و او هم مهربانانه پاسخم را داد. نمي دانستم چکار کنم. شايد چند بار کژ و مژ شدم و آخر سر براي اينکه خلوت پير مرد را بر هم نزنم، رفتم آنسوي خيابان و چپيدم قهوه خانه ي حسين تيرانداز. قهوه خانه اي گرم و صميمي با قل قل قليان ها بالابان و زورنا و ساز عاشيق ها. نشستم کنار پنجره و دور شدن قد خميده ي شاعر را تماشا کردم. شايد شعري زمزمه مي کرد. آن گام هاي معلق روي برف پاره هاي پياده روي کنار باغ گلستان هرگز از يادم نخواهم رفت! بعد غرق شدم در دود و دم قهوه خانه و براي خود قلياني سفارش دادم و استکاني چايي داغ. کسي پولي به عاشق داده بود که رفيقش را "تعريف" و توصيف کند. و عاشيق در مدح ممدوحش سنگ تمام مي گذاشت. سرو قامت و آراسته چهره و زلف پريشان .... که بيچاره هيچ کدام را نداشت. نشستم قلياني کشيدم و چند استکان چاي داغ نوشيدم. جاني تازه گرفتم و باز ولو شدم در خيابان هاي سرد تبريز. ناگهان ياد تامارا و فردين افتادم. همين چند ماه پيش بود که در آن شب کذايي پيش مادام گاراژ رفتيم و از آنجا به سراغ تامارا. بدجوري وسوسه شدم که آن شب را تکرار کنم. اما بي وجود فردين نمي شد. خجالت مي کشيدم. هوا داشت تاريک مي شد و سوز سردي هم مي وزيد. ناگهان متوجه شدم که فولکسي مرا تعقيب مي کند. راننده اش مردي بود با کلاه شاپو و سبيلي نازک. لنگهء خودش هم در کنارش نشسته بود. تا ديدند پا سست کرده ام پنجره را پايين کشيدند و گفتند" گل ايچري آپاراخ يئتراخ!" پاسخي ندادم. پياده رو بسيار خلوت بود و هوا تاريک. از ترس اين که مال ساواک باشند و دارند تعقيبم مي کنند يا براي دستگيري ام آمده اند، کم مانده بود قالب تهي کنم. تا آن موقع هرگز يک ساواکي نديده بودم. شنيده بودم که گاه خود را مانند گدا ها و نفت فروش و غيره در مي آورند و گاه عينک آفتابي مي زنند تا قيافه هاي ترستاک و مرموزي داشته باشند. با اين افکار پريشان راه مي رفتم تا زودتر به خياباني روشن و پر رفت و آمد برسم. آنان نيز پا به پاي من با دنده آهسته مي آمدند. ناگهان مسيرم را عوض کردم و در جهت مخالف آنان به راه افتادم. آنان هم دنده عقب گرفته و از رو نرفتند و دوباره از من خواستند که سوار بشوم. لحن ترستاکي داشتند. حالا به سوي خيابان پهلوي نزديک تر مي شدم و خدا خدا مي کردم که دست از سرم بر دارند. پس آنکه مقداري عقب عقب آمدند ناگهان سر و کله ي اتوبوسي پشت سرشان پيدا شد و بوق زد. فولکس هم رفت. تند تند تا خيابان پهلوي گام برداشتم و در جلو سينما متروپل وارد جمعيت شدم. بليطي خريدم و رفتم داخل سينما. فيلمي از سپهرنيا و گرشا و متوسلاني نشان مي داد. من وسط هاي فيلم تو رفته بودم و مردم مرتب داشتند مي خنديدند. *** فرداي آن روز جريان را به رضا گفتم. گفت پس از مواضب باشم و ديروقت تنهايي به جاهاي خلوت نروم. "لشوش زياده، بچه ها را مي برن خيابان هاي اطراف و تجاوز مي کنند!" تازه دوزايم افتاد! بعد صحبت ما کشيده شد به فساد در جامعه و ناتواني حکومت در مبارزه با مفاسد اجتماعي. براي من چند کتاب رمان و فلسفي آورده بود. کتاب ها را گرفتم و روي کتاب هاي ديگرم گذاشتم. به دو کتاب جلد سفيد اشاره کرد که دم دست نگذارم. از درس و مشق هم پرسيد و چند مسالهء رياضي برايم حل کرد و مقداري هم هندسه ترسيمي و رقومي يادم داد. آنگاه گفت که حالا مي توانيم برويم ممتاز و لبي تر کنيم. مدت ها بود که به ممتاز نرفته بودم. دو تا آبجوي بشکه سفارش داديم با يک نعلبکي پسته. نرم نرمک نوشيديم و دور ديگري سفارش داديم. در عالم خوش خود سير مي کرديم که چند نفر مهندس و تکنسين چک وارد شدند که براي ماشين سازي کار مي کردند. اين را گارسون به ما گفت. پش سرشان هم چند نفري با سر و وضعي آراسته وارد شدند و ميز کنار چک ها اشغال کردند. رضا گفت حالا اگر مي خواهي ساواکي تماشا کني مي تواني ميز بغلي را سير تماشا کني! 6:07 PM