Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, June 1
امشب، تمام شب بيدار مانده ام تا ساعت به پنج بامداد نزديک شود و من عازم فرودگاه شوم و يک ماه تمام را در اسپانيا و فرانسه بگذرانم.
چه شبی است امشب!
ياد آنشبی افتادم که برای نخستين بار به تهران می رفتم. تمام شب را بيدار ماندم و صبح که سوار اتوبوس شدم به رويای دور و دراز تهران فرو رفتم.
شب که در زنجان برای شام توقف کرديم هنوز منگ و مست خواب بودم و رديف چاقوهای زنجان را تماشا می کردم و چلوکبابی هم که خوردم به گمانم بهترين چلوکباب عمرم بود!
شب بود و تابستان بود و خنک بود و چراغ های زنبوری زنجان و آسمان پرستاره اش جذاب بود.
حالا هم شب است و ماه تمام. مانده ام که چه کنم. گربه می آيد و با حيرت و وحشت از تنهايی آينده خود را به پايم می مالد و کش و قوس می رود. امشب جايم در رختخواب خالی است و او نمی داند چه کند. سرگشته و حيران گاه جرعه ای آب می نوشد و گاه ميو می کند و گاه به دنبال من می آيد و گاه حتی دستی به کليد کامپيوتر می زند. بيچاره گربه!
... و من شايد تنها ترين مرد روی زمين آخرين جرعه ی می را می نوشم و آخرين نشانی های دوستان را می نويسم و آخرين نگاه ها به دور و بر می اندازم و باز که فردا سوار هواپيما خواهم شد می دانم خيلی چيزها را فراموش کرده ام!
اين منم: نيمی ام ز ترکستان و نيمی از ناکجاآبادهای ديگر و نيمه ی ديگرم شايد از فرغانه يا .... چه می دانم!
حال بايد اين کامپيوتر را ببندم و دگر بار نگاهی بکنم به اطراف و دستی بکشم به سر گربه و اشکی بريزم که سخت دلتنگم.
تمام لحظه های ناب را با شما قسمت خواهم کرد. شايد عشق را هم دگر باره بيابم.
آخر به سرزمين لورکا می روم!
فعلا بدرود!
3:17 AM