Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, June 8
اين مطلب را بين راه مادريد- بارسلون مرتب و اديت کردم و ديشب برای ايران امروز روانه کردم.
مدت ها بود که مساله ی عربستان سعودی و حوادثی که در آنجا رخ می دهد ذهن مرا مشغول کرده بود. من دوبار در اين واحه ی غريب و حيرت آور بودم و از نزديک شيوهء حکومت تفتيش عقايدی را شاهد بوده ام. معماي عربستان سعودي
عربستان سعودي اين روزها طوفاني را درو مي کند که سال ها پيش به صورت باد کاشته بود. عربستان با يک نظام سفت و سخت مذهبي وهابي، نسل هايي را در آستين پرورده که با تسامح و مدارا و تساهل سخت بيگانه اند. نظام آموزشي عربستان هيچ انديشه و مرام و آييني را جز وهابي گري برنمي تابد. حتي مثلا مسلمانان شيعه مذهب را. آخوندهاي دولتي و غير دولتي اش سال هاي تخم کين و نفرت نسبت به غير وهابيان کاشته اند. ماموران نهي از منکر و پليس مذهبي شان سال هاي سال اجازه نداده اند که شهروندي اندکي از دستورات مذهبي سرپيچي کند. به ضرب چماق و چوب خيزران مردم را براي نماز گسيل مي کردند و واي به حال کسي بود که در ماه رمضان روزه بخورد. در آن شبه جزيره ي داغ و همه چيز بر مدار وهابي گري مي چرخيد. در ملاء عام سر مي بريدند و شلاق مي زدند. جواناني که با چنين اوضاع و احوالي بار مي آيند، جز نفرت و کينه و مرگ هم بار نمي دهند.
چند سال پيش که از تلويزيزن هاي ماهواره اي و اينترنت خبري نبود، و پول نفت هم فت و فراوان بود، سفر لندن و پاريس هم بود و اعراب به خاطر ولخرجي هاشان اندک احترامي هم در ميان کاسبان خيابان اکسفورد لندن و کازينوهاي مونت کارلو و فاحشه خانه هاي پاريس داشتند، زياد به انديشيدن خطر نمي کردند. غروري داشتند که با خريدهاي کلان فروشگاه هاي بزرگ اروپا ارضا مي شد. نيز هر سال دو ميليون زاير حج را داشتند که با سر و وضعي فقيرانه و رقت آور و گاه با يک جفت دمپايي پلاستيکي از بنگلادش و پاکستان و مصر و سودان وارد کشورشان مي شدند و آن حاجياني هم که دست شان به دهنشان مي رسيد، مانند حاجي هاي ايراني ترک و لبناني و سوري و ... اغلب با حرص و ولعي حيرت انگيز، آخرين محصولات بنجل هنگ کنگ و تايوان را مي خريدند و بار مي کردند و مي بردند و اعراب عربستان با حسي توام با تحقير و رقت به اين جماعت نگاه مي کردند.
اما در اين ميان زد و ناگهان چند اتفاق مهم در دنيا افتاد. انقلاب ايران تلنگري به رگ خفته ي مسلمانان وارد کرد. درست در گرماگرم حج، به فرمان آيت الله خميني تظاهرات برائت از مشرکين انجام گرفت که حاصلش چند صد کشته بود. اعراب عربستان ديدند که مي شود عليه اسرائيل و آمريکا شعار داد! همزمان وضع اقتصادي عربستان هم دگرگون شد و ديگر دولت نمي توانست با دست و دلبازي دلارهاي نفتي را خرج مردمش کند. جوانان عربستان که تحصيلات عاليه هم داشتند ناگهان با مشکل بيکاري روبرو شدند. ضربه ي بعدي با حضور ارتش آمريکا در عربستان به هنگام جنگ اول خليج فارس به وقوع پيوست. دختران و پسران آمريکايي به سرزمين اسلام آمدند تا آن کشور را از خطر حمله ي قريب الوقوع صدام محافظت کنند. زنان عربستان ديدند که مي توان زن بود و سرباز بود و خلبان بود. آنان هم يک روز به خيابان ها آمدند و با تظاهراتي خواستار حق رانندگي شدند! اين تظاهرات البته سرکوب شد ولي مهرش را بر جامعه ي خواب آلود و خفته در قرون عربستان زد.
زمان به سرعت دگرگون مي گشت. ديگر، عصر، عصر اينترنت بود و عصر تلويزيون هاي ماهواره اي. جوانان عرب ناگهان دريافتند که از "زندگي" هيچ ندارند. نه مي توانند در گرماي وحشتناک ليواني آبجو تگري بنوشند و نه مي توانند در اوج جواني و شهوت با دختري بيرون بروند و عشق بورزند و عاشق شوند و ديسکوتک بروند و رقصي ميانه ي ميدان کنند. مي ديدند که جوانان ديگر کشورها چه مي کنند. اما خود حتي سينما هم نمي توانستند بروند. که سينما نيز در ميهن اسلامي شان ممنوع بود. مي شنيدند که رهبران شان با يدک کشيدن القابي چون خادم حرمين شريفين عيش و نوش ها مي کنند ولي شهروندان معمولي به خاط نوشيدن جرعه اي شراب شلاق مي خورند و حتي در صورت تکرار سر به باد مي دهند. بنابراين جواناني شدند پر از عقده و نا اميد. در جهاني که به سرعت باز و آزاد و رها مي شد، رها از قيد و بندهاي سنت. اما حکومت عربستان با آن که در صنعت نفت و گازش تجدد را وارد مي کرد و براي کارمندان نفت اروپايي و آمريکايي محل هاي زندگي باشکوهي مي ساخت، اما شهروندان خودش را همچنان در چنبر دستورات خشک مذهبي نگاه مي داشت. در چنين اوضاع و احوالي جوانان چون نمي توانستنند مانند ديگران در جوامع آزاد و باز باشند پس شروع کردند به نفرت از آن جوامع!
در همين ايام قهرمانان بي نام و نشان جامعه شان که از جبهه هاي جنگ افغانستان و چچنستان به ميهن بازگشته بودند، با خود هزاران داستان و حماسه هم آورده بودند. حماسه هايي که غرور عربي و اسلامي آنان را ارضا مي کرد. آنان در جنگي عليه کفر و کمونيسم به عنوان قهرمانان فاتح وارد کشورهاي مادري خود شده بودند. بنابراين جوانان بي آينده و نااميد و اندکي چشم باز کرده و مرعوب و مسلح به اسلام ناب وهابي، از صميم قلب شيفته ي اين قهرمانان ملي شدند. قهرماناني که توسط هموطن پر آوازه شان اسامه بن لادن رهبري مي شدند. و اسامه کسي بود که ارض موعود اسلام ناب وهابي را به کمک طالبان در افغانستان پي افکنده بود و مي رفت تا در سودان و مصر و کويت و بحيرين هم اسلام ناب طالباني اش را پي گذارد. اما در زمانه ي موجود ديگر الحاد و کفر و کمونيسمي نبود که اين جوانان براي پيکار با آن گسيل شوند. کفر در جوامع باز و آزاد غربي بود. به ديد آنان جوامعي سرشار از "کفر" و "الحاد"! آنجا که همجنس گرايان با هم زندگي مي کردند و حتي مي تواننند ازدواج کنند، آنجا که دختر و پسر روابط جنسي آزاد دارند، حتي حزب کمونيست هم آزاد است و کتاب هايي مانند آيات شيطاني چاپ و نشر مي شود!
بيچاره جوانان عربستان که از لذات دنيوي محروم بودند، به سوي لذات اخروي کشيده مي شدند که هم حوري هاي باکره داشتند و هم غلمان هاي خوشگل و خوش آب و رنگ. از جوي هايش شراب هاي ناب طهور روان بود و حوري ها پس از هر جماع باز باکره مي شدند. براي رفتن به اين بهشت موعود هم کافي بود که شمار بيشتري از جماعات کافر را روانه ي جهنم مي کردي. همين! آموزش هاي بن لادن و آخوندهاي ريز و درشت هم بود! بکش و نابود کن تا به بهشت بروي. دشمن بي سلاح هم همه جا در دسترس بود. کافي بود که تعدادي از آنان را به قتل برساني. دشمن در کافه اي پاريس نشسته و دارد آبجو مي نوشد، دشمن در ديسکوتک برلين مي رقصد، دشمن، در لابي هتلي در تل آويو فرم ورود هتل را پر مي کند، دشمن، کودکي است در کودکستان اورشليم که الک دولک بازي مي کند، دشمن، کارمندي است که سوار مترو نيويورک و مادريد شده و به سر کار مي رود، دشمن، انساني است که به سوي خانه اش روان است، دشمن توريستي است که از خيابان هاي استانبول عکس مي گيرد، دشمن پيرزني است يهودي که در کنيسه اي دعا مي کند، دشمن مترجمي است که کتاب ترجمه مي کند، نويسنده اي که رمان مي نويسد، فيلمسازي است که فيلم مي سازد و ...
در اين ميان حکومت عربستان هم که همواره تبليغ گر اسلام ناب است و از تلويزون و رايوهايش جز تبليغات مذهبي وجود ندارد، و دشمن جراري هم مانند صهيونيزم بين المللي هست که خون بچه مسلمانان را مي خورد و تمام دنيا را به دلخواه مي گرداند، آموزش هاي جهادي جوانانش را تا آنجا که در خاک عربستان دست به عمليات نزنند، به ديده ي اغماض مي نگرد و حتي مي گذارد سيل دلار و ريال به گروه هاي جهادي و اردوگاه هاي آموزش تروريستي در افغانستان روانه گردد. حکومت مي خواهد که اسلام نابش را به جمهوري هاي تازه استقلال يافته ي شوروي سابق صادر کند و ميليون ها جلد قرآن براي شان هديه مي فرستد. مساجد را تعمير و بازسازي مي کند و براي شان مبلغ روانه مي کند. تا اينجا حکومت و القاعده و ديگر گروه هاي جهادي همسو هستند. آمريکا و اروپا هم چون هنوز ضربه ي جدي نخورده به رفت و آمد جوانان ريشو و نمازخوان به ديده ي اغماض مي نگرد.
در چنين شرايطي است که فاجعه ي 11 سپتامبر نيويورک اتفاق مي افتد. با شناسايي عاملان فاجعه معلوم مي شود که بيشتر آنان شهروندان سعودي اند. بعد حکومت متوجه مي شود که در سرتاسر عربستان گروه هايي مذهبي با ريش بلند زير نظر آخوندهاي حکومتي در حال مبارزه با کفر و الحادند. همه هم به نوعي با القاعده و ديگر گروه هاي جهادي در ارتباط اند. حکومت عربستان ناگهان به خود مي آيد. نخست گناه را مطابق معمول گردن ديگران مي اندازد ولي سپس تعارف را اندکي کنار گذاشته و متوجه مي شود که درخت تخم و کين اش به بار نشسته است.
حالا عربستان با هفت ميليون نفر خارجي که نيمي شان از بلاد کفر و الحادند، ميدان جنگ عاشقان شهادت شده است!
جنگي که پايانش معلوم نيست! يعني تا نظام مذهبي عربستان تغيير و تحول نيابد و تا تحجر به نفع تجدد کنار نرود، عاشقان شهادت و مرگ پيام مرگ و نفرت شان نثار جوامع آزاد و باز دنيا خواهند کرد.يک روز يکی از دوستانم که ساعت مچی طلايی داشت و به گردنش نيز گردنبد طلايی الله انداخته بود گرفتند و کم مانده بود که سرش بر باد برود! آقای رائد ياری کرد تا دوستم خلاصی يافت.
خلاصه جامعه ی غريبی بود که يادداشت هايم شايد روزی چاپ بشود.

11:25 PM