Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, November 16
مردی از قبیله گمشده، هوشنگ اسدی
او بر آواز ام کلثوم به خاک می رود و آخرین غول های قرن "آرمان" به او لبخند می زنند. کاسترو و ماندلا در "آستانه"اند و دیگر کسی از نسل افسانه ای که جهان را دیگر می خواست، باقی نمی ماند
پیچیده در پرچم بی وطن، بر آواز جاری ام کلثوم، اورامی بردند، و مردمانش می گریستند، کودکان خود را به،هیئت او در می آوردند و برای فردا بوسه می فرستادند. نامی از میان نام ها، ستاره ای از آخرین ستاره ها، غولی از پایان عصر غول ها، از آخرین یادگارهای قرن انقلاب و آرمان به خاک رفت و "اوباش" از شادی لبخند می زدند. قرن بیستم که نسل ما در میانه آن برآمد ، آسمانی از ستاره ـ به اشاره سیاوش کسرایی ـ و قبیله ای ازغول های زیبا ـ به تعبیر احمدشاملو ـ داشت. زنان و مردانی از ایران تا روسیه، از کوبا تا کنگو، از شیلی تا آمریکا، از یونان تا مصر، از ایرلند تا نیکاراگوئه، از چین تا فلسطین.
نخستین انقلاب قرن از سرزمین زخمی من ـ فلات عشق و رنج، ایران ـ سر برآورد و با ستارخان و حیدرعمواوغلو و خیابانی و...مردانی که درخون خفتند، زیر پرچم بیگانه. سر فرود نیاوردند و بذری را پاشیدند که از آن هدایت و نیما، علوی و چوبک، شاملو و فروغ و کسرایی... سر برآوردند. اندکی دورتر لنین و تروتسکی و رزالوکزامبورگ، دنیای بهتری را نوید دادند. در کوبا مردان کاسترو از کوه ها فرودآمدند و پرچم چه گوارا را برافراشتند. لومومبا درنیمه شبی به پای چوبه اعدام رفت و آزادی افریقای سیاه را فریاد زد. درشیلی سالوادور آلنده مقابل تانک های کودتا ایستاد و به پیشانی خودشلیک کرد و ویکتور خارا فریاد او را با زخمه های ساز خود به همه جهان برد.
مارتین لوترکینگ در آمریکا پرچم برزمین افتاده تام پین را به دست گرفت و میلیون ها سیاه پوست را به میهمانی فردا دعوت کرد. دریونان سرود مقاومت را تئودوراکیس سرود و تاپایان عصر سرهنگ ها رفت. درعصر انقلاب، ناصرتوده های عرب را به حرکت درآورد و آواز ابدی ام کلثوم آن ها را به هم پیوند زد. در ایرلند بابی ساندز مرگ را به سرود پیروزی تبدیل کرد و همرزمانش درنیکاراگوئه چریکی را از زندان به کاخ ریاست جمهوری بردند.
مردمان سرزمین پهناور چین بزرگ ترین پیاده روی قرن را به دنبال مائو ترتیب دادند و ازفلسطین که میهن مردمانش را ربوده بودند، فریادی برخاست که جهان رافتح کرد. "ابوعمار" پشت سکوی سازمان ملل ایستاد، در دستش شاخه زیتون به نشانه صلح و در دستی اسلحه ای برای نبرد و فریاد زد:
ما با زیتون صلح آمده ایم، اگر از ما دریغ شود، سلاح برخواهیم گرفت . ...
و چنین شد. لیلا خالد با دو چشم جادویی که از پشت نقاب پیدا بود، جهان را به حیرت واداشت. چریک های فلسطینی افسانه شدند، شعر مقاومت در فلسطین شکفت و یک مشت خاک برای مردمانی دربه در را از جهان زور و زر طلب کرد. در قلب این خیزش مردی ایستاده بود کوتاه قامت، زشت چهره و زیبا.غولی ازغول های قرن. ستاره ای ازستارگان آسمان. آسمانی چندان پر ستاره که سیاوش به سرودش آورد وبه شعار مقاومت بدلش ساخت: ـ هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز
ـ این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

0

آخرین غول ها، خاموش می شوند. ستاره ها یکایک فرود می آیند. قبیله زنان و مردان آرمانی رفته رفته گم می شوند و قرن "آرمان" به قرن "اوباش" تحویل می شود.
او بر آواز ام کلثوم به خاک می رود و آخرین غول های قرن "آرمان" به او لبخند می زنند. کاسترو و ماندلا در "آستانه"اند و دیگر کسی از نسل افسانه ای که جهان را دیگر می خواست، باقی نمی ماند.
قرن شاعران بزرگ، آراگون و ریتسوس و نرودا، قرن غول های صحنه، براندو و سوفیالورن و پل نیومن، قرن رهبران فرهیخته، قرنی که درهند ایندیراگاندی بود و در آمریکا جان کندی. قرنی که حتی معروف ترین تروریست آن "کارلوس" هم آرمانی داشت و دنیا را بهتر می خواست.
و جهان می ماند با مامور دست هشتم ک .گ .ب که برجای لنین نشسته، عربده کشی که جانشین آبراهام لینکن است، و... از این دست بسیارند بر این خاک پهناور... و ما مردمانی که جهار دهه پیش رهایی جهان را نزدیک می دیدیم و امروز به رفتن او می نگریم.

O

اوباش او را "عرب تروریست" می خوانند، هفت تیرکش کاخ سفید از رفتنش لبخند شادی می زند و مردمان بی وطنش درخیابان ها با نام او می گریند.
او می رود . نامی از نام ها. ستاره ای ازستارگان. غولی ازغول ها، مردی از قبیله گمشده:
ـ یاسرعرفات
و ما "همچنان می شماریم شب را و روز را. هنوز را..."



1:24 AM