Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, January 26
سرانجام پس از روزها دستم به کلیدهای کامپیوتر می رود و چند کلامی می نویسم. محرک من برای نوشتن باز یافتن دوستی بود که سابق مانند هم فکر می کردیم. هرچند ایشان فکر می کنند که من یا من نوعی چنین نبودم. یعنی چپ بودن مرا قبول ندارد! او امروز در پاسخ ای میل نوشت که من به نوعی به خلق های جهان خیانت می کنم. چون می گویم دموکراسی خوب است و آزادی فردی را ارج می دهم.
برایش گفته بودم یا می خواستم بنویسم که آیا خوشحال نیستید که دیگر طالبانی در افغانستان نیست و دختران می توانند به مدرسه بروند و انتخابات انجام می گیرد و مردان می توانند ریش بتراشند و مهاجرین باز می گردند و عتیق رحیمی (نویسنده وفیلمساز افغانی و دوست خوب من) می تواند به کشورش برگردد و فیلم خاک و خاکستر را بسازد یا صدیق برمک اسامه را می سازد و مردم می توانند در گوشه میخانه ای پیاله ای بالا بیندازند (مشروب فقط در هتل ها و رستوران های خارجی سرو می شود) و کتاب های خاطرات نجیب و کتاب های مربوط به مائو و لنین و البته فروغ و هدایت همه و همه بی ترس محتسب و پاسدار به فروش می رسد. اما این دوست جز دیکتاتوری پرولتاریا چیزی را بر نمی تابد. ازش اجازه خواسته بودم که نامه اش را درج کنم ولی متاسفانه ای میل من به ایشان نرسیده بود و حالا یک طرفه می نویسم و اینجا از ایشان خواهش می کنم که اگر حرف و حدیثی دارند بیاورند.
در هر حال نامهء من به ایشان چنین بود:

..........
ای میل شما همراه کتاب " در ماداگان کسی پیر نمی شود" رسید. در حالی که داشتم برنامه ای از آشویتس را تماشا می کردم.
روزگار غریبی است، نازنین!
من این همه نفرت را در کمتر کسی دیده ام و این همه تک بعدی بودن و ایدئولوژیک بودن را ....
البته همواره برای شما به عنوان یک انسان خوب و آرمانگرا احترام قائل خواهم شد و باز البته این نوشته ها را خصوصی و شخصی فرض نخواهم کرد.
شما بر این گمان اید که تمام حقیقیت در اختیار شماست و بنا بر این مانند مذهبی ها فقط خود و عقیده تان محق و برحق می دانید.
استالین هم مانند شما فکر می کرد و پل پت هم مانند شما فکر می کرد و البته هیتلر مانند شما گمان می کرد .... همه بر این باور بودند که تمام حقیقت را در اختیار دارند و کسانی که مانند آنان فکر نمی کند مستحق مرگ است و الحق که در این راه بسیار هم "پیش رفتند"! بن لادن و زرقاوی هم آخرین آنان است (امیدوارم). کسانی که تخم کین می کارند و مرگ درو می کنند.
راوی کتاب در ماگادان کسی پیر نمی شود دکتر عطا صفوی است که سخت آرمانگرا بود و 57 سال در اردوگاه های کمونیستی بسر برده است. رنجنامه اش انسان را از انسان بودن شرمزده می کند.
من حقیقتا حرف و حدیث دیگری ندارم. شما خود به عریانی تمام از ایمان و اعتقادات تان نوشته اید.
فقط به یک نکته اشاره می کنم. این انسان تک بعدی است که هنگامی که تصمیم می گیرد یا حزبش می گوید مثلا آمریکا بد است آمریکا تا ابدالدهر بد می ماند. حتی موقعی که همراه شوروی با نازیسم می جنگید یا طالبان را برمی اندازد. (گیرم که به نظر شما خود برای به قدرت رساندش کمک کرده بود). کارزای و یوشچنکو را مردم افغانستان و مردم اوکرائین انتخاب کردند. آیا شما اصلا به انتخابات عقیده دارید؟
یک بار گفتید "دموکراسی غربی" یا "دموکراسی آمریکایی" آیا دموکراسی دیگری هم در جهان وجود دارد؟ آیا شما دیکتاتوری پرولتاریا را عین دموکراسی می دانید؟
در هر حال متشکرم که با من نامه نگاری کردید. نیز خواهش می کنم اجازه بدهید که نامه های شما را همراه نامه های خودم در سایت یولداش درج کنم. شاید خوانندگان دیگری نیز در بحث وارد بشوند و گرهی از گره های ما باز شود!
.....
البته این نامه تمام و کمال به ایشان نرسید. و من از این بابت از ایشان پوزش می خواهم.
اما نکته ای نیز دارم که پس از اندکی اندیشه به این نتیجه رسیدم که بحث من با این چنین دوستانی به نتیجه ای نخواهد رسید و بهتر است که در همین حد باقی بماند. چون کسانی مانند ایشان بسیار مذهبی فکر می کنند و محال است حرف دیگری را بشنوند تا چه برسد به قبول آن. اندیشه آنان چهارچوب خود را پیدا کرده و دیگر بسیار دیر است که خللی به آن وارد شود. در هر حال من هم از ایشان و هم از خوانندگان سپاسگزارم و پوزش می خواهم که چنین بحثی را اینجا آوردم.
نیز اگر این دوست خواستند که حرف هایشان در همین ستون - نه در ستون کوچک نظرات- درج بشود بنده با کمال میل حاضرم و نیز خواهش می کنم که این دوست بحث راشخصی تلقی نکنند!
11:56 PM