Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, February 21
امشب به خواهش دوستی رفتم سراغ میریونس. بیچاره میریونس! فراموشش کرده بودم. رفتم و کنار و گوشه های ذهنم بیرون کشیدمش. دیدم همچنان مانده در تبریز یخ زده... در میان افکار مغشوش و مشوش اش. نیمی اش به سوی تامارا می رود و نیمی اش به سوی چه گوارا... و خود در اتاقی در محلهء اهراب (اهراب کوچه سی) با برف و بوران دست به گریبان است.
اتاقش پنجره های یخ زده و سبز رنگ دارد. بر شیشه های پنجره اش هزاران درخت و جنگل نقش بسته و یک بخاری "سرخ آبی" دایره ای کوچک از اتاقش را گرم نگاه می دارد. اما تمام فضای اتاق سرد است و یخ زده. از اتاق که بیرون می آید یک دالان کوچک است که با چند پله به حیاط می رسد. و حیاط با درختان یخ زده و پر برف و حوضی خالی و شیر آبی که مدام آب شر شر می ریزد و همانجا یخ می بندد و مانند هرم هی بزرگ می شود. شیر آب باز است تا مبادا لوله های آب خانه یخ بزند... و میر یونس گاه باید به گوشه حیاط برود که مستراح آنجاست و یخ می بندد.... زمستان بدی است در تبریز. دوستانش را دستگیر کرده اند و او با یک ماشین تحریر المپیا و نوشته های لنین و مائو تنها مانده است.
می رود به غذاخوری الوند که در اول "داش ماغازالاری" قرار دارد، یک پیر مرد بارانی پوش را می بیند. کراوات زده و شاپو پوش با شال گردنی کشمیری. نگاه شان به هم پیوند می خورد. پیر مرد می آید و خود را معرفی کند. میر یونس هاج و واج می ماند. پیر مرد سرهنگی است بازنشسته و ادعا می کند که سرگذشت غریبی دارد. چشمان سبز میریونس ناگهان هزاران پرسش بی پاسخ را بیرون می ریزد و جناب سرهنگ با اندکی شرم خداحافظی کرده می رود. بیرون برف نشسته است. سفید و پاک و دانه های ریز برف در هوا معلق اند. روبروی الوند یک پیاله فروشی ارمنی هست. بدون اینکه خود بخواهد گام هایش به آنجا کشیده می شود. پیشخوانی است تمیز و مرتب. کاغذ روزنامه را مثلث بریده اند و داخل لیوانی به صورت هرم در آورده اند. پیاله ای لوبیا و بشقابی با چند پر خیار شور و کالباس جلو جناب سرهنگ است. با یک چتول عرق مراغه. حالا جناب سرهنگ لبخندی هم گوشهء لبانش هست. میریونس می رود و سلامی می گوید. دیگر آشنا هستند. یک چتول دیگر عرق مراغه روی پیشخوان گذاشته می شود با یک پیاله خوراک لوبیا. شیشهء آب لیمو و روغن زیتون هم کنارش.
بیرون، پشت شیشه دانه های درش برف رقص کنان و عشوه گرانه خود را به شیشه های پنجره می زنند و می فروش پیر ارمنی با دستمالی کثیف مرتب پیشخواه را برق می اندازد و چند نفر به سلامتی هم جرعه ای بالا می اندازند و میریونس پس از نخستین جرعه دیگر احساس سرما نمی کند و برف همچنان می بارد. می بارد.... تبریز در زمستان.
پیر مرد می گوید باید به شرح پریشانی من گوش کنی. و میر یونس گوش می کند: سرهنگی است بازنشسته و زندان رفته و از اعضای پنجاه و سه نفر. میر یونس باور نمی کند. به گمانش بیشتر ساواکی ها را می ماند. اما با یک چتول دیگر یخ ها آب می شوند و پیر مرد از پیشه وری و دکتر ارانی می گوید....
12:43 AM