Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, March 18
پیام سال نو
لابد با آمدن نوروز به یاد ایران از دست رفته تان افتاده اید و درخت خاطرات خود را با اشک دیده آبیاری می کنید. همیشه چنین است. نوروز که فرا می رسد ناگهان به یاد هزاران خاطره می افتیم. بوی اسکناس های نو و سبزه و آجیل چهارشنبه سوری و یا مقلب القلوب و سفره هفت سین و دوهفته تعطیلی و مشق های نانوشته و سیزده بدر و کاهو و اسکنجبین و بطری ودکای توی جوی زلال آب و نشستن بر لب جوی و گذر عمر را تماشا کردن ....
و ناگهان می بینی پنجاه هم رفت و تو یک خواب حسابی نکرده ای یا همواره در خواب بوده ای... و بهار هم آمده با فرش سبز و سعدی و شیراز و شهریار و تبریز .... و تو هنوز اندر خوابی و یا یک شب خواب حسابی نداشته ای...
حالا من در این گوشهء دنیا دورترین نقطه شاید به سراب .... تماشا می کنم گذر عمر را و در بیرون اندک بارانی بر شیشه می کوبد. تنبل و کاهلانه و هوا نه بوی علف تازه می دهد و نه بوی دیوارهای کاه گلی باران خورده ...
پس من در گوشهء ایرانم نیستم. در سراب یا تبریزم نیستم. و سپاس می گویم که اکنون در آن دیار نیستم. صمیمانه بگویم و گرنه گزمگان مرا می گرفتند و هزار تازیانه می زدند و تحقیرم می کردند و به تلویزیون می بردند و باید اعتراف می کردم که جاسوس ام و رند و نظرباز و منحرف و ... و کتاب هایم را باید آتش می زدم و عکس هایم را از آلبوم در می آوردم .....
اصلا چه اهمیتی دارد که در سراب باشم یا در سانفرانسیسکو. من اینجا انسانم و آنجا، در زادگاهم رعیت صغیر حقیری بیش نیستم.
خیابان های اینجا به مراتب زیباتر از خیابان های زادگاهم اند و پلیس هایش به مراتب انسان تر از ماموران گشت تویوتا نشین که "دهانت را می بویند..."
بنابران من وطنم را در قلب خود جای می دهم و به هر کجا می خواهم می برمش... به یاد شعر شفیعی کدکنی می افتم با صدای فرهاد که چندی پیش در این ستون شاید شنیدید...
پس مهم نیست که در سانفرانسیسکو باشم یا در سراب ... اگر وطن با من باشد من در وطن خواهم بود.
و وطن یادمانده های سالیان است... وطن هنر سرزمینی است که که در قلبت ات حک کرده ای...
این وطن مصر و عراق و شام نیست... این وطن آنجاست کو را نام نیست...
بیچاره سعدی! سعدی هم درد وطن داشت ولی نمی خواست در وطن خودش خوار باشد و حقیر
سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ست عزیز
نتوان مرد در آنجا که به خواری زادم (شعر را شاید غلط می نویسم ... ولی کو آن حال و حوصله که بروم و سعدی را ورق بزنم!!!) در هر حال مضمون مهم تر است. سعدی نمی خواست در وطنش به خواری زندگی کند و من هم نمی توانم و شما هم که از چهار میلیون مهاجر هستید نمی توانید و شما هم که هنوز مهاجرت نکرده اید و هر روز در وطن دل تان کباب می شود ...
کتاب خاطراتم را که ورق می زنم می بینم که من هیج جا به اندازهء وطنم ایران غریب نبوده ام.
پس به امید سالی که وطن واقعا وطن بشود با شهروندانی برابر و بدون ظلم و جور....
به امید سالی که مردم در قدرت شریک شوند و قدرت از انحصار یک قشر خارج شود.....
به امید ....
12:45 AM