Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, March 30
امشب بالاخره موفق شدم که به سراب تلفن کنم و با مادرم صحبت کنم. مادرم گفت که ده ها نفر مهمان داریم و همه شان هم چسبیده اند به تلویزیون!
آنگاه فهمیدم که تلویزیون دارد مسابقهء ایران و کرهء شمالی را نمایش می دهد. در حین صحبت بودیم که ناگهان خانه منفجر شد. مادرم گفت گل زدند. پرسیدم کی؟ چطور؟ اما مادرم گفت من چه می دانم. آیدین گوشی را گرفت و گفت ایران دومین گل اش را زد و زنندهء گل هم نکونام بود. گفت که وحید هاشمیان هم اصلا اهل کرب کندی، از روستاهای نزدیک بستان آباد است و گل اول را خود کره ای ها به دروازه وارد کرده اند ولی به نام مهدوی کیا ثبت شده...
چند دقیقه ای تا پایان بازی گزارش لحظه به لحظهء بازی فوتبال ایران و کره را دنبال کردم و از پیروزی ایران شادمان شدم.
رفتم سراغ اینترنت تا بازی را تماشا کنم که ترهات علی لاریجانی را خواندم: ایران حکم تنگهء احد را برای آمریکا پیدا کرده است!! حالا به گمانم تمام اعضای پنتاگون نشسته اند پای نقشه و دنبال احد OHOD می گردند!
... آی از ملاحسنی خوشم می آید که مرا به سانفرانسیسکویی بودن متهم می کند و من چقدر عاشق این شهرم و چقدر خوشحالم که در این دیارم و در دیار خود نیستم که آلوده است و رنگی از دیار مرا ندارد. همان بهتر که سراب را در دل خود نگاه دارم با "مامی" و "نه کی وار" و "شیدا" و "منه ده وئر سید" و "عیسی بالا" و "قارمانچی موختار" و البته "ساوالان" و "بزگوش" و "شوراخانا" و "آبگرم" و "آوارس" و .... و آن میخانه ای که هرگز جرات نکردم پا به آنجا بگذارم و آن پیر پیرهن چرکینی که نیمه شبان نیز به فریاد ما می رسید و یک پنج سیری (یاریم قاب) بالزام یا عرق مخصوص مراغه را خواب آلود و غرغر کنان در اختیار ما می گذاشت و ...
نشسته ام پشت پنجره و دارم گذر عمر را تماشا می کنم و سیر می کنم در سرابی که در دامنهء ساوالان آرمیده و زنی پشت پنجره نگاهش را به دوردست ها دوخته و شاید مرا می بیند. مادرم را می گویم. زنده باد مادران ما!
1:13 AM