Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Wednesday, April 6
برای رستم عزیز و دیگران ..
شما باید توجه داشته باشید که این ستون یا سایت یادداشت روزانهء من است. (اگر شبانه بنویسم بهتر است!) من نه به آقای طالبانی نیاز دارم و نه به آقای کلینت ایستوود. اما گاه زندگی شوریده سرانهء من مرا با چنین کسانی آشنا کرده که من نه افتخار می کنم و نه به رخ می کشم. (امشب یاد خاطره ای دیگر افتادم و از رستمی سپاسگزارم)
من ده ها عکس از شاملو و بزرگ علوی و صادق چوبک و محمد جعفر محجوب و ... دارم که نمی خواهم در این سایت بگذارم. یک بار عکس و خاطره ای از ویگن را در سایت گذاشتم که برخی مانند همین رستمی عزیز بر من اندکی تاختند.
... در هر حال من سفرهای بسیاری کرده ام و با خلق و خوی ویژه ای که دارم با بسیاری آشنا شده ام.
حالا یک خاطرهء دیگر هم می نویسم و تقدیم می کنم به آقای رستم:
بیست و چند سال پیش که در پاریس زندگی می کردم و دانشجو بودم، در خیابان "سن ژرمن ده په ره" قدم می زدم که ناگهان مرد بلند قامت و خوش سیمایی را دیدم که البته "ایو مونتان" بود. پشت سرش راه افتادم. او رفت و من نیز رفتم... به کافه ای وارد شد و پشت پیشخوان نشست. من هم در کنارش نشستم. او قهوه ای سفارش داد و من هم آبجویی. همین طور محو سیمایش شده بودم. بن ژوری گفتم و گفتم که اهل ایرانم و عاشق فیلم هایش. خب، در ایران تازه انقلاب شده بود و ایرانیان در سراسر دنیا مردم عجیب و غریبی را به نمایش گذاشته بودند که گاه گروگان می گرفتن و گاه سر می بریدند و گاه هزاران بطری شراب ناب را می شکستند و جوی شراب و خون برپا می کردند.... ایو مونتان بربر نگاهم کرد و آنگاه لبخندی زد و از ایران پرسید. گفتم که در ایران هواخواهان زیادی دارد و حتی اندکی از چپ و کمونیسم هم صحبت کردیم و آخر سر او به یک آبجوی (دمی یا نیمه) دیگری مرا مهمان کرد و راهش را کشید و رفت و من ماندم و یک بلوار زیبا در پاریس. تنهای تنها!
(یادآوری می کنم که من هرگز آلن دلون و کاترین دونو را ملاقات نکرده ام! اما دختر کاترین دونو را که کیارا روسلینی نام دارد در همین سانفرانسیسکو ملاقات کردم و نیز شبی با جک لانگ و ژرارد دو پاردیو هم پیاله شدم و ...
دوستان عزیز این آدم های مشهور هم مانند ما هستند. اتفاقا تا دو هفتهء دیگر جشنوارهء بین المللی فیلم سانفرانسیسکو شروع می شود و من مجبورم که یک دوجین "سه له به ریتی" دیگر را هم ملاقات کنم!
سه سال پیش هم با همراه ژاک دریدا در همین جشنواره بودم و کلی عکس گرفتیم و اتفاقا با هم توالت هم رفتیم و کنار هم ایستادیم شاشیدیم!! حالا این هم شده از افتخارات بنده!!!!
11:16 PM