Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Sunday, April 10
سماع درویشان قونیه در سانفرانسیسکو
چند ماه پیش که در ترکیه بودم، به قونیه هم رفتم و زیارت قبر مولانا. افسوس که در آن ایام بخصوص سماع درویشان جزو برنامه نبود و من حسرت خوردم.
هفتهء پیش که برای شنیدن سمفونی شماره 9 بروکنر به تالار سمفونی سانفرانسیسکو رفته بودم (سمفونی معرکه ای است!) به هنگام خروج، جوان خوش لباس و خوش رویی را دیدم که کارت آگهی سماع درویشان را پخش می کرد: Wirling Dervishes . گفتم غنیمت است و برای دیشب بلیطی خریدم و به تماشای شان نشستم.
نخست دو سه نفری آمدند و اندکی از مولانا و شمس و دراویش سخن گفتند. همه معمولی و عامیانه! سپس گروه نوازندگان آمدند و مرتب خم و راست شدند. به معنای خاکساری مثلا. بعد نشستند و با نی و رباب و طبل و ... آهنگ هایی را زدند و خواندند که چنگی به دل من یکی نزد! با مزه ترین بخش این قسمت اذان گفتن بدون موسیقی یکی از خوانندگان بود که ناگهان مرا پرت کرد به کوچه پس کوچه های استانبول و قاهره و دمشق و حلب. (بعد از انقلاب از صدای گوشخراش مسجد محله مان در تهران به پاریس پناه بردم!!)
اما در ترکیه که بودم همراه خیل خانواده که از ایران برای دیدن من آمده بودند - دختر و پسر و حتی مادر پیرم- عصرها می نشستیم در میخانه ای که شبیه میخانه های آن روزگاران ایران بود و آبجوی Efes سفارش می دادیم و نم نم می نوشیدیم. (مادرم و برخی از بچه های کوچک نمی خوردند!) زیباترین لحظه های میخانه هم شنیدن صدای اذان عصر بود که از دوردست ها می آمد و ما مست می شدیم از صدای اذان و "آنات زیبا" و به قول اخوان آن لحظهء خوب و عالی و خالی ...
حالا، دیشب هم به گمانم برگذارکنندگان کنسرت، مخصوصا آن تکه را گذاشته بودند تو برنامه که مردم آمریکایی به یاد سفرهای توریستی شان بیفتند. اذان گو هرچند خوش صدا بود ولی به پای موذن زاده اردبیلی نمی رسید.
قسمت دوم برنامه رقص سماع بود که اصلا آن و حالی نداشت. می چرخیدند و می چرخیدند ... برگشتم خانه و رفتم سراغ دیوان شمس و تا پاسی از نیمه شبان گذشته غزل خواندم و در گردباد شور و پریشانی و جنون زیبای مولانا گم شدم.
1:55 PM