Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Tuesday, April 5
من و جلال طالبانی!
نمی دانم که پانزده سال پیش بود یا هفده سال پیش... نشسته بودم در هواپیمایی که مرا از پاریس به لندن می برد. بغل دست دست کسی که سبیل داشت و پشت سرش مانند رشتی ها پهن بود. مرتب تونخش می رفتم. گاه لبخندکی می زدم و به فارسی و انگلیسی سئوالی می کردم. اما او صم و بک بود. تا اینکه به لندن رسیدیم. من ویزای انگلیس نداشتم و او مرد محترمی بود که سرنوشتش با سرنوشت من عجین شده بود. نشسته بودیم کنار هم و منتظر مامور انگلیسی بودیم. ناگهان چشمم به پاسپورت ایرانی آن آقا روشن شد. با هر زبانی که بلد بودم گفتم که همشهری ... شهروند ..... خوش آمدی به دنیای آزاد... اما او صم و بک نشسته بود و خم به ابرو نمی آورد. گاه لبخندکی روی لبانش ظاهر می شد و فوری ناپدید می گردید. تا اینکه دو مامور خفیه آمدند و او را بردند. موقع رفتن گذرنامه اش را در آورد دیدم گذرنامهء ایرانی دارد. حیرت کردم که چرا با من سخن نگفت. آنگاه پلیس مامور فرودگاه در پرسش من که سوءال کرده بودم: " طرف کیست؟" با لبخندی او را معرفی کرد: جلال طالبانی.... به من هم مهلت دادند که با اولین هواپیما به آمریکا بروم. بنابراین یک شب در لندن ماندم و با زنده یادان جعفر رائد و ناصر مطرقی به رستورانی رفتیم که خیلی هم خوش گذشت و من داستان طالبانی را تعریف کردم. آقای رائد که مدت ها سفیر ایران در عربستان بود و اوضاع و احوال منطقه دستش بود، گفت دولت ایران به کردهای مخالف دولت عراق گذرنامهء ایرانی می دهد. البته پس از انقلاب دولت انقلابی اسلامی ایران به ارمنیان و کردان مخالف ترکیه هم گذرنامهء ایرانی می داد که من در سفری به پاریس با چند نفر از آنان آشنا شدم. لابد می رفتند در فرودگاه اورلی بمب بترکانند!

حالا جلال طالبانی پس از یک عمر مبارزه شده است رئیس جمهور عراق. به کردها تبریک می گویم. این نخستین باری است که در عراق از طریق انتخابات یک دولت و رئیس جمهور انتخاب می شود. پیش از همه اش کودتاهای خونین می شد و یک نفر قداره بند مانند صدام به قدرت می رسید. یاد سرود مبارزان کرد افتادم که در زندان می خواندند: کس ناله ی کورد موردوا... کورد زندو وا ...
و یاد اوختای که برای کردستان شعری سروده بود:
بو داغ لار اوجا باش!
اوجا باش داغ لاردا قانلی چکمه لر یول آچا بیلمز...
....
بیچاره علیرضا نابدل...
زنده باد زنده یاد نابدل: اوختای
10:58 PM