Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, April 25
دوستان!
من این روزها غرق در سینما شده ام! هدایت را هم دارم دوباره کشف می کنم و این را مدیون م فرزانه هستم.
شب ها هم که می خوابم به سرنوشت میریونس فکر می کنم ولی نمی دانم چرا نمی توانم چند صفحه ای بنویسم.
به گمانم عاشق هم شده ام! یا عشق را هم کشف کرده ام!!
تا هفتهء پیش مسایل مالیاتی و غیره را هم داشتم.
این گرگ های خاکستری و زرد و سرخ و عنابی هم دمغم می کنند! آخر هی زوزه می کشند!
... بعد این آریا پرستان و آریامنش ها و آریامهر ها و آریا شاهین ها و آریا ماریا ... هم مرتب تبم را بالا می برند.
دستگیری بنی طرف هم حسابی عصبانی ام کرده است...
... و دیگر اینکه امسال نخواهم توانست مانند هرسال به اسپانیا بروم. تازه می خواستم مراکش را سیر کنم. بر پدر بی پولی و دلار ارزان لعنت!!
پاپ بندیکت شانزدهم هم هنوز به به تبریکی که برایش نفرستاده بودم پاسخ نداده است! اما امروز اظهار لحیه کرد که در تمام عمرم خداوندگار فقط یک بار به حرفم گوش نکرد و آن هم انتخاب من به مقام پاپی بود. چون همه اش خدا خدا می کردم که مرا انتخاب نکنند!
عینهو آقای رفسنجانی: می گوید ای کاش می توانستم نامزد ریاست جمهوری نشوم. اما مجبورم!!
رو را که می بینید! تازه روی بی ریش هم دارد با چند تار موی نفرت انگیز مغولی که حالا سفید هم شده اند... ای کاش به جای این حرف ها یک تن پستهء ناب رفسنجان برایم می فرستاد که مزهء آبجو کنم و به جانش ثنا گویم. البته اگر لای پسته ها چند نخود هم از محصول اعلای ماهان کرمان می گذاشت بدک نمی شد. با چند کیلو خاویار بلوگای رویال فرد اعلا!
باور می کنید که مدت هاست مزهء خاویار بلوگا یادم رفته است؟ پسته هم همینطور و ....
حالا مسعود برود پشت سرم صفحه بگذارد. گفتی کجایم می گویم همین دور و بر ها... حالا راضی شدید؟
حیف که مست نیستم و گرنه یک مطلب اساسی می نوشتم.
11:17 PM