Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Thursday, January 31
روزگار غريبى ست نازنين!
11:53 PM


Tuesday, January 29
من و هم خانه ام
هم خانه ى من مردى است هشتاد و سه ساله. بىچاره خيلى پير شده و حواسش حسابى پرت! بيمار هم هست و تيمار هم مىخواهد. گاهى دچار نسيان مىشود. ديشب نيمه هاى شب بيدار شده بود و نام مرا ناگهان فراموش كرده بود. نامه ها و صورت حساب هاى مرا به هم ريخته بود تا بلكه نام مرا پيدا كند. روى آن پاكت ها فقط يك نام ديده بود: مرتضى نگاهى و نمىدانست اين نام از آن كيست.
10:41 PM


جنجال مخملباف!
داستان مخملباف داغتر مىشود و معمايش پيچيده تر! امروز در سايت گويا و ايران امروز مطلبى خواندم از دوست خوب و نازنينم مسعود بهنود كه اين روزها پس از خلاصى از زندان نمىنويسد يا خيلى كم مىنويسد. افسوس! قلم مهربان و پر مهرش مرا برد به تهران و زعفرانيه و آن روزها و شب ها خوب و سرشار. نيز ديروز در همان سايب ايران امروز به نقل از روزنامه نوروز, مطلب خوبى خواندم از نويسنده اى به نام على محمد طباطبايى. خوب و پخته و منطقى. گاهى مخملباف دنبال جنجال مىرود و گاهى جنجال دنبال مخملباف. در بين هنرمندان ايرانى كمتر كسى مانند مخملباف جنجالى بوده است. جنجال براى هنرمند حكم آب را دارد براى ماهى! خيلى ها در پى انقلاب از زندان آزاد شدند و به كارهاى هنرى روى آوردند ولى كسى مخملباف نشد! حتى موتورسيكلت سوارشدن و ريش تراشيدن اش تبديل مىشد به خبر اول! كرباسچى را كه گرفتند مخملباف اعلان كرد كه ديگر تا آزادى شهردار محبوب فيلم نخواهد ساخت بلكه گل خواهد كاشت! به هنگام حمله ى نيروهاى ضدتروريست به افغانستان پيشنهاد كرد كه بايد به جاى بمب, سر افغان ها كتاب بريزند. آنگاه اعلام كرد كه در افغانستان مدرسه اى خواهد ساخت كه نامش را فللينى خواهد گذاشت و در عين حال بن لادن و جرج بوش را فاشيست خواند! انگار حالا حالا ها نهضت ادامه خواهد داشت ...
1:06 AM


مورچه هاى مست
ديشب مهمان داشتم. مهمانم از آن آمريكايىهايى بود كه مزه ى دهنشان را نمىفهمند. مثلا به جاى اينكه ودكا را خالص سربكشند با تونيك و غيره قاطى مىكنند! دوست من با آب پرتقال قاطى كرد. هم مزه ى ودكا را خراب كرد و هم مزه ى آب پرتقال ناب را كه مانند افشره ترش و عبوس نيست! ته گيلاس اش اندكى باقى مانده بود كه امروز صبح چشمم به جمال هزاران مورچه روشن شد كه از سر و كول گيلاس بالا مىرفتند و كژ مىشدند مژ مىشدند. دلم نيامد با پيف پاف به حسابشان برسم! گيلاس را برداشتم و مورچگان مست را به حال خود رها كردم و به ياد موريس مترلينگ كبير افتادم كه دل و دين از آخوند شهرما برده بود و مرتب مترلينگ مترلينگ مىكرد. در اثبات خدا!
12:40 AM


Sunday, January 27
خودكشى
راستش را بگويم من اصلا اهل خودكشى مودكشى نيستم! يعنى فعلا دلايل زيادى براى زنده بودن و زيستن دارم. از جمله يك مادر نازنين در سراب, برادرها و خواهرهاى خوب و مهربان در ايران و دوستان و رفيقان شفيق در گوشه و كنار دنيا. چند بطر بوردو و بورگنى و "نپا ولى" ناب هم در زيرزمين خانه دارم! به اضافه دو گربهء بىكس كه غير از من كسى را در اين دنيا ندارند. چيزهاى ديگرى هم هست ...
اما من كسانى را كه مرگ را به ننگ ترجيح مىدهند تحسين مىكنم. نيز چندتن از نويسندگان و هنرمندان محبوب من خودكشى كرده اند. صادق هدايت و آرتور كوستلر و رومن گارى و جين سيبرگ و ... البته مريلين مونرو! (اينان البته ننگ نداشتند از دست زندگى به تنگ آمده بودند!)
امروز باخبر شدم آقاي جى. كليفورد بكستر J.Clifford Baxter, معاون مدير كل شركت انران Enron كه حدود يك ماه پيش اعلان ورشكستى كرد, خودكشى كرده است. با ورشكستى اين شركت بيليون ها دلار باد هوا شده يا به جيب بغضىها رفته و از سوى ديگر نيز هزاران نفر اندوخته هاى تمام عمرشان را از دست داده و به خاك سياه نشسته اند. آقاى بكستر آن قدر شرافت داشت كه خود را مسُول بداند و بار گناه هزاران انسان پاك باخته را روى شانه اش احساس كند. دوستانش مىگويند كه در مدت يك ماه گذشته همهء موهاى سرش ناگهان سفيد شدند و سرانجام ديروز زندگى را تاب نياورد و خود را خلاص كرد. البته شايعاتى هم هست كه شايد او را خودكشونده اند!
بياد پيير بره گووى Pierre Beregovoy وزير دولت فرانسوا ميتران افتادم كه در پى يك رسوايى مالى خود را كشت (1993). من او را اتفاقا يك بار در يك مغازهء نانوايى در محلهء دوازدهم پاريس ديده بودم كه بدون هيچ بادى گارد باگت مىخريد.
به سراغ كتاب "روزها در راه" شاهرخ مسكوب مىروم كه اين روزها سخت گرفتارشم! به زحمت پاراگراف مربوط به بره گووى را پيدا مىكنم. (آخر كتاب نامنامه و غيره ندارد! تازه اگر هم داشت آدم از دست ده ها ر و ح و ق و ف و ى و ديوانه مىشد! در اين كتاب اشخاص اغلب اين چنين معرفى شده اند.) با احترام و ارادت به شاهرخ مسكوب اين پاراگراف را بازمىنويسم:
1993/05/2
ديروز Pierre Beregovoy خودكشى كرد; فريادى خاموش به ضد بىعدالتى. خودكشى گاه تنها عمل شجاعانه ايست كه براى آدمى شريق باقى مىماند تا شرف خود را از دست رجاله ها نجات دهد.
(روزها در راه, جلد دوم, ص 554 انتشارات خاوران, پاريس)
1:03 AM


Saturday, January 26
مرگ زيبا
گاهى مرگ زيبا مىشود. مانند كنسرتوى پيانوى شماره 5 بتهوون (امپراتور). همين امشب بود در ساعت نه. غرق در اقيانوس پرتلاطم بتهوون بودم كه ناگهان زنى در رديف F, درست سه رديف جلوتر از من, در ديويس هال سانفرانسيسكو, حالى يافت و از حال رفت و مرد! همين امشب در ساعت نه.
12:23 AM


Friday, January 25
بهروز وثوقى, ديويد بلفيلد و .... ناصر ملك مطيعى
چندى پيش در مجلس انسى بودم كه بهروز وثوقى و ناصر ملك مطيعى هم بودند. در همين اطراف سانفرانسيسكو. در حياط خانهء دوست. هوا عالى بود و آسمان آبى. در پيش رو چشم اندازى بود معركه از تاكستان هاى "سونوما كاونتى" با تپه ماهورهاى سبز سبز سبز. نسيمى از اقيانوس آرام مىآمد و ما را نوازش مىكرد. دو هنرمند خوب و محبوب و محجوب ميهن ما پهلوى هم نشسته بودند و دفتر ايام را ورق مىزدند. گاهى چشمان شان تر مىشد و قطره يا قطرات اشكى هم سر مىخوردند و از گونه هاشان سرازير مىشدند. از فردين و ظهورى و آرمان و سيامك ياسمى و على حاتمى مىگفتند. دفتر عمر من هم ورق مىخورد. مىديدم آن جوانك شهرستانى را كه از شهر بىسينماى سراب با يارى دوستان به تبريز مىرفت تا آخرين و تازه ترين فيلم هاى فارسى و هندى و گاه آمريكايى را تماشا كند و آنگاه كه به شهرستان كوچك و ملال آورش باز مىگشت تا داستان فيلم را تعريف كند. آن جوانك اغلب من بودم و يك بار هم كلك زدم و بعدها رودست خوردم. يعنى پولى را كه قرار بود براى سينما خرج كنم, خرج دو بطر آبجو مجيديه كرده بودم و از خودم داستانى را سرهم كرده بودم و براى دوستان سرمايه گذار با آب و تاب تعريف كرده بودم! اين شايد نخستين داستان, فيلم يا سناريويى بود كه خلق كرده بودم! يادم هست كه آن فيلم يك فيلم هندى بود و من كه سنگام را ديده بودم و بازگو كرده بودم آن فيلم را هم به سبك فيلم هاى هندى تعريف كرده بودم. فيلمى بود با شركت راج كاپور. بگمانم آقاى 420 بود. بعدها ديدمش. آن روزها بين ارونقى كرمانى و جواد فاضل و اميرعشيرى ماكسيم گوركى و گى دوموپاسان سرگردان بودم. هر چه بود روزگار خوشى بود!
مىشد به راج كاپور كلك زد ولى محال بود كه ناصرخان را ناديده گذاشت. تازه من بر اين باور بودم كه شباهتى هم به ناصرخان دارم و حتى نامه اى برايش نوشته بودم كه جوابى هم گرفته بودم. مدت ها با آن نامه,
كه يك نامهء تايپ شده بود براى دوستان پز مىدادم! حالا ناصرخان با آن موهاى يك دست سفيدش روبروى من نشسته بود و مى گفت كه پاسخ تمام نامه ها را مادرش مىداده. هرچه بود روزگار خوشى بود!
بهروزخان و ناصرخان روبروى من نشسته بودند و دفتر ايام را ورق مىزدند. عينهو قيصر و فرمان! دو برادر مرد در برابر يك دنيا نامردمى و نامردى. هر دو زهر هجر چشيده ودرد عشق كشيده. عشق شان سينما بود و مردم. و حالا دور از معشوق دوره مىكردند ايام را و هميشه را و هنوز را.
آنجا بود كه فهميدم زهرهجر يعنى چه. در تمام مدتى كه "معماى مخملباف" را مىنوشتم به ياد بهروزوثوقى و ناصر ملك مطيعى بودم. هر دو ممنوع الچهره و ممنوع الحرفه! و آنگاه آقاى حسن تنتناهى كه به احتمال قريب به يقين همان ديويد بلفيلد است با دست هاى آلوده به خون و قتل يك انسان, بازيگر فيلمى مىشود به نام سفرقندهار و از انسان و انسانيت و خدا سخن مىگويد و آقاى مخملباف شيفته اش مىشود و فيلم پرفروش مىشود و دنيا به به و چه چه مىزند و سينماى ايران جهانى مىشود و ... و دو انسان, بهروز وثوقى و ... ناصر ملك مطيعى, هم چنان در فراق عشق شان "سينما" اشك مىريزند و آقاى مخملباف كه از هردو در فيلم خوب "ناصرالدين شاه آكتور سينما" استفاده كرده يك كلمه در دفاع از هنرمندان ممنوع الچهره و ممنوع الحرفه و در مورد وثوقى ممنوع الورود كشورش نمىگويد و نمىنويسد ولى از يك متهم به قتل دفاع مىكند.
انتخاب شغل و حرفه حق زندگى در زادگاه از ابتدايى حقوق انسان است.

12:19 AM


Tuesday, January 22
نوشتم كه هنوز چم و خم وبلاگ را ياد نگرفته ام! مقالهء معماى مخملباف شايد بيش از حد طولانى بود! نيز دوست عزيز و نويسنده گرامى خانم شهرنوش پارسىپور توضيح داد كه ديدار مخملباف اززندان در آن برهه (سال1363) در پى تغيير و تحولاتى بود كه آيت الله منتظرى در صدد اصلاح وضع زندانها برآمده بود, نه در جهت ديگر. اين ديدار هم فقط يك بار انجام گرفته بود. بنا به خواهش من, خانم پارسى پور توضيحات كافى خواهند داد.

11:54 PM


سرانجام مطلب «نقد نامه مخملباف» را به پايان رساندم و حالا به صورت كامل در اختيار دوستان عزير قرار مي‌دهم. من همواره از تحسين‌گران كارهاي مخملباف بودم و اين مطلب را كه اندكي هم عصبي است، با اندوه مي‌نويسم. چون هميشه بر اين باور بودم كه مخملباف از مطلق‌گرايي اوليه‌اش فاصله گرفته‌است. اما در مقاله‌هاي اخيرش ديدم كه متاسفانه هنوز با آزادانديشي بسيار فاصله دارد! اي كاش اين بينش من اشتباه باشد!

معماي مخملباف


نگاهي به مخملباف و نوشته‏اش

«محاكمه چه‏گوارا در دادگاه گاندي، ديدگاه محسن مخملباف درباره‌ء طبيب صاحب بازيگر سفر قندهار »

(درج در makhmalbaf.com)



كساني كه به نام خدا آدم مي‌كشند كارشان فقط يك نام دارد جنايت جنايت و جنايت «اشتفان تسوايك»



دكتر غلامحسين ساعدي نويسنده بزرگ ميهن‏مان كه همان چند ماه نخست انقلاب، در پي نخستين كشتارهاي اوايل انقلاب و بويژه اعدام شكرالله پاك نژاد و سعيد سلطانپور، به پاريس به پناه آمده‏بود، در مقالات و سرمقاله‏هايي كه در الفبا مي‏نوشت بيش از همه به فرهنگ كشي و هنرزدايي جمهوري نوپاي اسلامي مي‏پرداخت و دلش خون بود از آن همه ظلم و جوري كه به هنر و فرهنگ كشور مي‏رفت! در آن دوران انقلابي دو سه چهره‌ي مشخص كار خراب كردن بناي هنر و فرهنگ و فلسفه‏ي ايران را برعهده داشتند كه بر خرابه‏هاي آن هنر و فرهنگ اسلامي را بنا كنند:



«بنايان كاخ هنر جمهوري اسلامي يا به اصطلاح «تئوريسين» هاي اين امر هميشه واجب، نه واجب كفائي، در تمام علو فنون و هنرها صاحب نظر هستند. از نظريات حاح ملاعلي كهريزكي و شيخ عباس قمي و سيد عبدالله كاشي گرفته تا نظريات لوكاچ و كروجه و هربرت ماركوزه ...از يك گوشه چهرهء عبوس عبدالكريم سروش ظاهر مي‌شد و از زاويهء ديگر كتاب‏هاي محسن مخملباف منشر مي‏گشت.... اين چنين بود كه خرپاهاي كاخ، در كوخ هنر جمهوري اسلامي كاشته و برافراشته مي شد. مخملباف به صراحت مي‌گويد: امروز ما خواه ناخواه مجبور به كارگيري هنر هستيم، اگر ما از اين سلاح موثر در جهت اهداف حقهء خود استفاده نكنيم ديگران آن را برعليه ما به كار خواهند گرفت. (ص 6 هنر اسلامي)

نظر مخملباف در مورد زيبايي: « زيبايي عبادت را زيبايي خداوند را، زيبايي مذهب را و حتي زيبايي آرايش مذهبي (از جمله ريش داشتن براي مردان)،يك ماركسيست نمي‌تواند به حساب بياورد.»

مخملباف كه نخستين مانيفست هنر اسلامي را صادر كرد در مورد داستان نويسي اين دستورالعمل را صادر كرده‌است:

1- متناسب بودن سوژه به جهان بيني اسلامي

2- خدا گرايي

مخملباف آن چنان در اين مسير پيش مي‌تازد كه حتي به زندان‌ها مي‌رود و براي زندانيان كلاس درس و غيره ترتيب مي‌دهد تا زندانيان از عقايد خود دست بردارند و متحول (توبه كنند؟) شوند. (خاطرات زندان، شهرنوش پارسي‌پور)
مخملباف در آن دوره از زندگي خود آن‏چنان از دگر نفرت داشت كه خود اعلام كرد حاضر نيست با فيلمسازان روشنفكري چون بيضايي و كيارستمي و مهرجويي حتي در لانگ شات ديده‎‏شود!
البته بعدها افسون هنر كار خود را كرد و مخملباف خود متحول شد و در صحنه هاي پاياني ناصرالدين شاه آكتور سينما به نوعي با اغلب اين سينماگران آشتي كرد. ريش و سپس سبيل را تراشيد و از مسايل صرفا مذهبي به مسايل عام انساني گرايش پيدا كرد و چند فيلم خوب و ماندني ساخت. اما در تمام فيلم‏هايي كه و من اغلب آنان را تحسين كردم و در موردشان نوشتم يك چيزي مرا آزار مي‌داد. سال‏ها گذشت تا من آن «چيز» آزاردهنده را كشف كردم. يعني همين چند روز پيش با خواندن مقاله‏ي مفصل‏شان پيرامون آقاي ديويد بلفيلد. در واقع اين كشف و شهود با خواندن مقاله‏ي «بودا از شرم فرو ريخت» آغازيد. وي در آن مقاله و نيز در بخش‏هاي بسياري در اين مقاله «منيت» مخملباف آن‏چنان غليظ بود كه خواننده را آزار مي‏داد. انگار كه از آسمان آبي افغانستان فقط يك نفر آن‏هم مخملباف فرود آمده است كه درد و رنج افغانان را فرياد بزند و به گوش جهانيان برساند. نكبت و توحش طالبان به سايه رانده‌شده و بيشتر تقصيرها و كوتاهي‏ها را به گردن جامعه‌جهاني و بويژه غربي‏ها انداخته‌شده است. درست مانند دايي‏جان ناپلئونيست‏هاي وطني دست انگليسيان را در همه‌ي امور مي‌بينند!
مخملباف بارها و بارها اذعان كرده كه پيش از او هيچ كس توجهي به افغانستان نكرده‌بود. من با يك نيم نگاه به سايت اينترنت دريافتم كه در دهه‌ي گذشته حدود بيست فيلم پيرامون افغانستان ساخته شده و خواننده مشهور پاواروتي نيز يك كنسرت بزرگ براي ياري به بچه‌هاي افغانستان ترتيب داده‌است.
تمام همّ مخملباف در نوشته‌هاي اخيرش اين‌است كه به يك وارستگي و خاكساري بزرگ انساني دست‌يافته‌است. اما حاصل كار جز آشفته‌حالي چيزي نيست. گاهي به غرب مي‌تازد و گاهي به شرق و البته بيشتر به غرب و جامعه‌ي مدني كه بزرگ‌ترين دستاوردش‌است. حتي به ژورناليست‌ها مي‌تازد. از خود مي‌پرسد:
«..... آيا ژورناليستي يافت مي‌شود كه قلمش به ترور شخصيتي آلوده نباشد؟! چرا ما در جهاني زندگي نمي‌كنيم كه مسببين بي‌سوادي 95 رد صد زنان افغان و 80 درصد محاكمه وند؟! چرا مسببين مرگ 5/2 ميليون و آوارگي 5/7 ميليون افغان محاكمه نمي‌شوند؟ .... آيا به خاطر آن نيست كه قاتلان اصلي حاكمان جهانند؟» آيا منظورش به روزنامه‌نويسان كيهان است يا جمهوري اسلامي؟ در اين مقاله گهگاهي به يك روزنامه صبح ايران و «فلان روزنامه وطني» اشاره شده‌است.
براي مخملباف تمام دنيا در فيلم سفر قندهار خلاصه مي‌شود. اگر واشينگتن تايمز مقاله‌اي عليه بازيگر متهم به قتل بنويسد فورا روزنامه‌اي فاشيستي و دست‌راستي تلقي مي‌شود؛ باربارا والترز و مجريان برنامه 20/20 هم هكذا. اگر كسي انتقادي كرد بفهمي نفهيمي يا از سازماني است كه به قول ايشان «...قاتلان تروريستي كه خودشان هزاران نفر را در ايران كشتند و به آمريكا پناهنده‌شدند و با چپ روي مسلحانه خويش، راست روي را به انقلاب مردم ايران تحميل كردند، آن‏ها به جاي آن كه در جستجوي قاتل در جلوي آينه بايستند در فيلم من به دنبال قاتلي كه شبيه آن‌ها نيست مي‌گردند.»
جل‌الخالق! جل‌الخالق!
بابا! قاتل (يعني همان ديويد بلفيلد) خودش در همان مصاحبه كذايي 20/20 به صراحت گفت كه من به خواسته‌ي مقاماتي در ايران طباطايي را كشتم. حتي مي‌گفت كه براي من كشتن طباطايي خيلي پيش‌پا افتاده بود. از آمران خواسته‌بود كه اجازه دهند كسي مثل كيسنجر را ترور كند! مخملباف بارها شيفتگي خود را به بازيگر نقش طبيب صاحب بيان كرده‌است:
«... در مدتي كه او نقش طبيب صاحب را بازي مي‌كرد من او را انساني والا يافتم و نه من كه همه گروه شيفته شخصيت و مرام او شدند...»
مخملباف مي‌نويسد كه «برادر 70 يا 80 ساله مقتول در آخر به فكر انتقام افتاده‌است و پس از بيست و اندي سال به جستجوي قاتل برادر آمده ..... » آقا در آمريكا كمتر كسي به فكر انتقام و قصاص مي‌افتد! دوران فيلم‌هاي قيصري وسترن سپري شده‌است. اجراي عدالت ربطي به انتقام ندارد. آرمانگرايي و درجه‌ي اعقتاد به مذهب و آيين در جوامع مدني در اجراي قانون تاثير نمي‌گذارد. قتل نفس، تجاوز به عنف، كودك آزاري و حتي حيوان آزاري جرايم و خلاف‌هايي هستند كه در اين جوامع تعريف روشن و مشخصي دارند.
آقاي مخملباف دست‌كم در دو مورد حقوق انساني بازيگرانش را زير پاگذاشته‌است. زندانيان زندان عادل‌آباد شيراز را عليرغم ميلشان به بازي گرفته‌است و نيز در فيلم اخيرش بطور آشكاري از انسانهاي بي‌پا و دست افغاني سوءاستفاده‌كرده‌است. هجوم انسان‌هاي بي‌چاره‏ي بي‌دست و پايي كه بنا به دستور مخملباف در پي پاهاي مصنوعي ـ كه با چتر نجات به زمين فرود مي‌آمدند ـ از آزاردهنده‌ترين و حتي شكنجه‌دهنده‌ترين صحنه‌هاي فيلم سفر قندهار است كه شب‌هاي متوالي خواب را در چشم ترم شكست!
در جايي در اين نامه نوشته است كه « ... من اگر به زندان‌هاي آمريكا راه پيدا كنم، دربارهء تمام قربانيان سيستم نژادپرست آمريكا نيز فيلم مي‌سازم. از تك تك قاتلان آمريكايي كه مقتول نظام آمريكايي هستند.»
اين‌ها شعارهاي نخ‌نماي بيست چندسال پيش ايران است. سيستم آمريكا نژادپرست نيست آقاي مخملباف! البته هستند كساني كه در اين كشور نژاد پرست‌اند ولي باور كنيد همين در ايران خودمان هم اين چنين نژادپرستاني وجود دارند. نه، برويد از همان افغانان بپرسيد! تازه براي فيلم ساختن از قربانيان بتعيض نژادي نيازي به فيلم ساختن در آمريكا نيست. بگمانم بيخ گوشتان همان‌ جا سوژه بسيار است! فقط اميدوارم كه رفتارتان با زندانيان مانند دوران فيلم « بايكوت» در زندان عادل‌آباد شيراز نباشد!
×××
مخملباف عزيز شانزده صفحه را سياه كرده‏است كه از يك قاتل و تروريست حمايت كند و او را به درجه‏ي چه‏گوارا و حتي بفهمي نفهمي گاندي برساند. بيچاره چه‏گوارا! بيچاره گاندي!
طبيب صاحب كاراكتر يا شخصيت فيلم سفر قندهار است كه گويا توسط شخصي به نام حسن تنتاهي بازي شده‌است. اف بي آي و خانواده علي‌اكبر طباطبايي بر اين باورند كه حسن تنتاهي همان ديويد بلفيلد است كه در سال 1980 علي اكبر طباطبايي را در بتسدا، حومه‌ي واشينگتن دي سي به قتل رسانده‌است. طباطبايي رييس بنيادي بود به نام بنياد آزادي ايران.
در فيلم سفر قندهار شخصيت طبيب صاحب اصلا زايد است و ربطي به سير داستان «نفس» ندارد. با اين همه مخملباف با دستاويز قرار دادن اين شخصيت توانسته‌است چند شات جالب معاينه اسلامي ـ طالباني را كه معاينه از پشت پرده و توسط آيينه است، در فيلم بگنجاند. (اين نوع معاينه گويا در ايران اسلامي هم قرار بود يا است، انجام بگيرد و چند نفر نماينده زن مجلس كه اكثرا از جبهه‏ي اصلاحات هم بودند اين طرح را به تصويب رسانيدند!)

مطلب از اين قرار است كه بيست و چند سال پيش (1357) يك ايراني به نام علي‏اكبر طباطبايي بنياد آزادي ايران را پي مي‏ريزد. طباطبايي از همان نخست شروع مي‏كند به فعاليت سياسي و با رسانه‏هاي صاحب‏نام آمريكايي و اروپايي چپ و راست مصاحبه مي‏كند. ليست مصاحبه‏هايش در مدت اندك فعاليت‏اش حيرت آور است. 176 مصاحبه و سخنراني در مدت حدود دو سال! محور فعاليت‏اش نقض حقوق بشر در ايران و ايجاد يك جامعه‌ي سكولار غير ديني است. البته اين نوع سخنان به مذاق خيلي‏ها خوش نمي‌آيد! بنابراين طباطبايي در 22 جولاي 1980 توسط يك آمريكايي سياهپوست نومسلمان به نام ديويد بلفيلد (بعدها داود صلاح‏الدين) كشته مي‏شود. كاشف به عمل مي‌آيد كه داود صلاح‌الدين درست فرداي روز قتل از طريق كانادا و سويس با يك پاسپورت جعلي الجزايري رهسپار كشور ايران شده‌است. در اين ماجرا نام دو نفر ايراني هم كه يكي فرش‌فروش معروفي است و ديگري فرستاده از ايران، سر زبان‌ها مي‌افتد. اين قتل شايد نخستين حلقه از سلسله قتل‏هايي بود كه بعدها به قتل‌هاي زنجيره‌اي مشهور گرديد. آمران و عاملان اين قتل‌ها چند سال تمام روشنفكران و كوشندگان سياسي ايران را در چنبر وحشت و دلهره اسير كردند. آقاي خاتمي شايد به درستي مهم‌ترين عملش را در طول رياست جمهوري‌اش افشاي اين قتل‌ها مي‌نامد. اما نكات تاريك در تاريكخانه‌ي اشباح قتل‌ها بسيار است و هنوز كه هنوز است گنجي و باقي براي نور انداختن به اين تاريكخانه بود كه در كنج زندان به‌سر مي‌برند. بگذريم!
برگرديم به داود صلاح‌الدين. اين آقا كه گويا براي اجراي اين قتل چهار هزار دلار دستخوش گرفته‌بود، تمام آرزويش اين بود كه طبيب بشود. البته اين آرزو هرگز در عمل جامه‌ي عمل نپوشيد ولي در فيلم سفر قندهار به كسوت طبيب در آمد و شد طبيب صاحب! با يك سال تحصيل در دانشگاه هاوارد (با هارواد اشتباه نشود!) واشينگتن دي سي. اين داود صلاح‌الدين آن‌چنان دل و دين از فيلمساز شهير ما ربوده كه آقاي مخملباف چند صفحه از نوشته‌اش را فقط به فضايل اخلاقي و انساني طبيب صاحب اختصاص داده و دوباره برگشته به دوران بي‌گناهي (نون و گلدون)! ايامي كه محسن چريك بود و مي‌خواست يك پاسبان را خلع سلاح بكند و ...
×××
بايد اذعان كنم كه نامه‏ي مفصل مخملباف در اين چند روزه بسيار آزارم داده‏است! حتي بيشتر از لهجه‏ي من درآوردي و مضحك پيرمرد گبه كه هه‏اش گبه خانوم گبه خانوم مي‌گفت!
در كتاب «وجدان بيدار» اشتفان تسوايك جمله نغزي خواندم كه اين روزها ـ به ويژه پس از فاجعه دهشتبار نيويورك ـ مدام در ذهنم تكرار مي‌شود: كساني كه به نام خدا آدم مي‌كشند كارشان فقط يك نام دارد جنايت جنايت و جنايت.
مخملباف در اين نامه، طباطبايي مقتول را بسادگي متهم كرده است كه «.... يكي از وابستگان فعال و برجسته ساواك» بوده، ولي در مورد ديويد بلفيلد گفته كه « ...هنوز هم همي‌دانم كه او قاتل است. چون كه هنوز دادگاه صالي جرم او را ثابت نكرده ...» در جاي ديگري او را «سرگشته راه حق» ناميده كه به ايران رفته تا خدا را پيدا كند! (خدا كه همه جا وجود دارد؟)، «به اندازه گاندي مومن بوده است اما مومن به مرام و مسلكي كه خشونت را مجاز مي‌شمرده‌است. پس عمل او در زمان انجام آن عمل، يك عمل مومنانه بوده‌است ...» و به اين ترتيب او را چون به عملش ايمان داشته و مقتول هم يك ساواكي بوده، در دادگاه خود تبرئه كرده‌است. سعيد امامي و هيتلر هم به عمل‏شان ايمان داشتند آقاي مخملباف! البته شكي نيست كه برخي از اعضاي ساواك دستشان به خون مردم ايران آلوده است و شكنجه‌گر هم بوده‌اند. من هم در چنگ ساواك بوده‌ام و كم شلاق نخورده‌ام! اما همين ساواك بخش‌هاي ديگري نيز داشته كه بسياري از كارمندان آن بخش‌ها هنوز هم در اطلاعات جمهوري اسلامي مشغول بكارند. كتاب «داوري» نوشته سرتيپ منوچهر هاشمي در اين راستا بسيار خواندني‌ است. بنابراين اگر اين طباطبايي ساواكي هم بوده آقاي داود صلاح الدين حق نداشت او را بكشد. به ويژه نه او را مي‌شناخت و نه به اصطلاح زير شكنجه‌اش زجر ديده‌است. حالا كه خوشبختانه آقاي مخملباف صاحب پول و پله فراواني شده است به راحتي مي‌تواند با گرفتن وكيل ساواكي‌هاي شكنجه‌گر را در آمريكا يا هر كجاي دنيا تحت پيگرد قضايي قرار دهد و آخر سر هم آنان را ببخشد كه زيباترين بخش‌هاي نامه‌اش هم پيرامون عفو و بخشش است.
عقايد و آراي مخملباف جاي تامل بسيار دارد ولي مخملباف يك چيز كم دارد كه نامش صداقت است و صداقت و صداقت!







12:47 AM


Sunday, January 20
دوست خوبم اكبر سردوزامي كه روزگاري شب‏هاي دراز غربت پاريس با هم قسمت مي‏كرديم و حالا هم گاه گداري به يادش مي‏افتم و كتاب «مونولوگ پاره پاره شاعر شهر شما»‏يش را ورق مي‏زنم و فصل ششم‏اش را باز مي‏خوانم، نوشته بود كه برخي از وبلاگ‏ها سفيد هستند! بگمانم اين وبلاگ من هم گاهي سفيد مي‏شود! شايد پيام‌هايم E-Mail نيز بي‏نوشته و سفيد از آب در مي‏آيند! چه مي‏دانم؟
حالا به اين بهانه مي‏خواهم بخشي از كتاب سفرنامه به ايران را مطابق دستورالعمل حسين درخشان گام به گام اينجا در چشم‏رس قرار بدهم! ببينم مي‌شود!
نيز يك شعر تركي هم از بختيار وهابزاده بياورم. به خاطر ياشار ... و به احترام نام يولداش!

وطندن ـ وطنه

آرازين
بوتايي وطنيم.
او تايي وطنيم.
وطني گورمگه امانيم يوخ منيم.
بو نجه وطن‏دير،
گورمه‏ديم اوزونو
چاتسام دا بو ياشا.
عمرونده بير دفعه
بس سلام ويرمزدمي
قارداش قارداشا؟
بو غميم، بو درديم، داغلاردان آغيردي.
آرازين سويونا قاريشيب آخيرام.
فضولي غربت‏دن وطنه باخيردي،
من ايسه ....
وطندن ـ وطنه باخيرام.

اوكتبر 1962
10:37 PM


من و مخملباف!

چند روزي است كه نوشته‌ي محسن مخملباف تحت عنوان «محاكمه چه‏گوارا در دادگاه گاندي، ديدگاه محسن مخملباف درباره‌ء طبيب صاحب بازيگر سفر قندهار » (درج در makhmalbaf.com) بدجوري مرا آزار مي‏دهد. كم مانده‏است كه مانند صادق هدايت يك جمله قصار صادر كنم: در زندگي اشخاص ايديولوژيكي ويروس‏هايي است كه گهگاهي عود مي‏كنند و مثل خوره روح و جسم را در انزوا مي‏خورند و مي‏تراشند...
اين مخملباف عزيز شانزده صفحه را سياه كرده‏است كه از يك قاتل تروريست حمايت كند و او را به درجه‏ي چه‏گوارا و حتي بفهمي نفهمي گاندي برساند. بيچاره چه‏گوارا! بيچاره گاندي!
طبيب صاحب كاراكتر يا شخصيت فيلم سفر قندهار است كه گويا توسط شخصي به نام حسن تنتاهي بازي شده‌است. اف بي آي و خانواده علي‌اكبر طباطبايي بر اين باورند كه حسن تنتاهي همان ديويد بلفيلد است كه در سال 1980 علي اكبر طباطبايي را در بتسدا، حومه‌ي واشينگتن دي سي به قتل رسانده‌است. طباطبايي رييس بنيادي بود به نام بنياد آزادي ايران.
در فيلم سفر قندهار شخصيت طبيب صاحب اصلا زايد است و ربطي به سير داستان «نفس» ندارد. با اين همه مخملباف با دستاويز قرار دادن اين شخصيت توانسته‌است چند شات جالب معاينه اسلامي ـ طالباني را كه معاينه از پشت پرده و توسط آيينه است، در فيلم بگنجاند. (اين نوع معاينه گويا در ايران اسلامي هم قرار بود يا است، انجام بگيرد و چند نفر نماينده زن مجلس كه اكثرا از جبهه‏ي اصلاحات هم بودند اين طرح را به تصويب رسانيدند!)
مطلب از اين قرار است كه بيست و چند سال پيش (1357) يك ايراني به نام علي‏اكبر طباطبايي بنياد آزادي ايران را پي مي‏ريزد. طباطبايي از همان نخست شروع مي‏كند به فعاليت سياسي و با رسانه‏هاي صاحب‏نام آمريكايي و اروپايي چپ و راست مصاحبه مي‏كند. ليست مصاحبه‏هايش در مدت اندك فعاليت‏اش حيرت آور است. 176 مصاحبه و سخنراني در مدت حدود دو سال! محور فعاليت‏اش نقض حقوق بشر در ايران و ايجاد يك جامعه‌ي سكولار غير ديني است. البته اين نوع سخنان به مذاق خيلي‏ها خوش نمي‌آيد! بنابراين طباطبايي در 22 جولاي 1980 توسط يك آمريكايي سياهپوست نومسلمان به نام ديويد بلفيلد (بعدها داود صلاح‏الدين) كشته مي‏شود. كاشف به عمل مي‌آيد كه برادر‏داود درست فرداي روز قتل از طريق كانادا و سويس با يك پاسپورت جعلي الجزايري رهسپار كشور ايران شده‌است. در اين ماجرا نام دو نفر ايراني هم كه يكي فرش‌فروش معروفي است و ديگري فرستاده از ايران، سر زبان‌ها مي‌افتد. اين قتل شايد نخستين حلقه از سلسله قتل‏هايي بود كه بعدها به قتل‌هاي زنجيره‌اي مشهور گرديد. آمران و عاملان اين قتل‌ها چند سال تمام روشنفكران و كوشندگان سياسي ايران را در چنبر وحشت و دلهره اسير كردند. آقاي خاتمي شايد به درستي مهم‌ترين عملش را در طول رياست جمهوري‌اش افشاي اين قتل‌ها مي‌نامد. اما نكات تاريك در تاريكخانه‌ي اشباح قتل‌ها بسيار است و هنوز كه هنوز است گنجي و باقي براي نور انداختن به اين تاريكخانه بود كه در كنج زندان به‌سر مي‌برند. بگذريم!
برگرديم به برادر داود صلاح‌الدين. اين آقا كه گويا براي اجراي اين قتل چهار هزار دلار دستخوش گرفته‌بود، تمام آرزويش اين بود كه طبيب بشود. البته اين آرزو هرگز در عمل جامه‌ي عمل نپوشيد ولي در فيلم سفر قندهار به كسوت طبيب در آمد و شد طبيب صاحب! با يك سال تحصيل در دانشگاه هاوارد (با هارواد اشتباه نشود!) واشينگتن دي سي. اين داود صلاح‌الدين آن‌چنان دل و دين از فيلمساز شهير ما ربوده كه آقاي مخملباف چند صفحه از نوشته‌اش را فقط به فضايل اخلاقي و انساني طبيب صاحب اختصاص داده و دوباره برگشته به دوران بي‌گناهي (نون و گلدون)! ايامي كه محسن چريك بود و مي‌خواست يك پاسبان را خلع سلاح بكند و ...
×××
گفتم كه نامه‏ي مفصل مخملباف در اين چند روزه بسيار آزارم داده‏است! حتي بيشتر از لهجه‏ي من درآوردي و مضحك پيرمرد گبه كه هه‏اش گبه خانوم گبه خانوم مي‌گفت!
در كتاب «وجدان بيدار» اشتفان تسوايك جمله نغزي خواندم كه اين روزها ـ به ويژه پس از فاجعه دهشتبار نيويورك ـ مدام در ذهنم تكرار مي‌شود: كساني كه به نام خدا آدم مي‌كشند كارشان فقط يك نام دارد جنايت جنايت و جنايت.
مخملباف در اين نامه، طباطبايي مقتول را بسادگي متهم كرده است كه «.... يكي از وابستگان فعال و برجسته ساواك» بوده، ولي در مورد ديويد بلفيلد گفته كه « ...هنوز هم همي‌دانم كه او قاتل است. چون كه هنوز دادگاه صالي جرم او را ثابت نكرده ...» در جاي ديگري او را «سرگشته راه حق» ناميده كه «به اندازه گاندي مومن بوده است اما مومن به مرام و مسلكي كه خشونت را مجاز مي‌شمرده‌است. پس عمل او در زمان انجام آن عمل، يك عمل مومنانه بوده‌است ...» و به اين ترتيب او را چون به عملش ايمان داشته و مقتول هم يك ساواكي بوده، در دادگاه خود تبريه كرده‌است. سعيد امامي و هيتلر هم به عمل‏شان ايمان داشتند آقاي مخملباف! البته شكي نيست كه برخي از اعضاي ساواك دستشان به خون مردم ايران آلوده است و شكنجه‌گر هم بوده‌اند. من هم در چنگ ساواك بوده‌ام و كم شلاق نخورده‌ام! اما همين ساواك بخش‌هاي ديگري نيز داشته كه بسياري از كارمندان آن بخش‌ها هنوز هم در اطلاعات جمهوري اسلامي مشغول بكارند. كتاب «داوري» نوشته سرتيپ منوچهر هاشمي در اين راستا بسيار خواندني‌ است. بنابراين اگر اين طباطبايي ساواكي هم بوده آقاي داود صلاح الدين حق نداشت او را بكشد. به ويژه نه او را مي‌شناخت و نه به اصطلاح زير شكنجه‌اش زجر ديده‌است. حالا كه خوشبختانه آقاي مخملباف صاحب پول و پله فراواني شده است به راحتي مي‌تواند با گرفتن وكيل ساواكي‌هاي شكنجه‌گر را در آمريكا يا هر كجاي دنيا تحت پيگرد قضايي قرار دهد و آخر سر هم آنان را ببخشد كه زيباترين بخش‌هاي نامه‌اش هم پيرامون عفو و بخشش است.
عقايد و آراي مخملباف جاي تامل بسيار دارد ولي مخملباف يك چيز كم دارد كه نامش صداقت است و صداقت و صداقت!
ادامه دارد ...

درج اين مطلب به هر صورت ممنوع است!
1:37 AM


Friday, January 18

از ره نرسيده چند نفر دوست پيدا كردم! وبلاگم را با دلتنگي ام براي رضا قاسمي آغازكردم و آنگاه ديدم كه هموطن ديگري (آكل و كاكل) نيز دلش براي الواح شيشه‏اي رضا تنگ شده‏است.
اما دل من نه تنها براي الواح رضا تنگ شده بلكه براي خانه‏مان در شاهرود و پادگان‏مان در چهل‏دختر و تمام آن سربازان و گروهبان‏ها و سركاراستوارها و افسران و سرهنگان نيز تنگ شده‏است! حتي براي تيمسار بهرامي كه حكم بازداشت مرا به خاطر يك شب سرمستي در باشگاه افسران صادركرد!
اين آكل و كاكل مرا بدجوري نوستالژيك كرد! ياد شيراز هم افتادم كه در مركز پياده‏اش خدمت وظيفه مي‏كردم و آخر هفته‏ها در پارك هتل ماجراها داشتم! با داشي هم همانجا آشنا شدم. داش آكل را نمي‏گويم. احمد رضوي را مي‏گويم.
آكل يا كاكل نوشته‏است كه دل مرد پيراهن زنانه نيست كه تنگ شود! اما من دلم براي يك پراهن زنانه هم تنگ مي‏شود كه در كوچه برلين تهران پشت ويترين آويزان بود! دل كه تنگ مي‏شود زن و مرد حاليش نمي‏شود داداش! به قول داشي ـ منظورم داش آكل است ـ مرد كه غم داره، يه كوه درد داره! اين را بهروز وثوقي خيلي خوب مي‏داند. در همين چند قدمي شهري كه زندگي مي‏كنم زندگي مي‏كند و ما گاه دوره مي‏كنيم شب را و روز را هنوز را و هميشه را ...
مرد كه غم داره ....
گربه فقط يك مكمل است. مانند يك جرعه باده (نه به اين خوشخوراكي البته!!) يك شب درااااااااااااااااااااز غربت، يك لوح شيشه‏اي كامپيوتر در هجوم جنون‏آساي خاطرات ... اينجا فقط يك گربه است كه مي‏تواند مانند عزازيل مرشد و مارگريتا روي كي برد يا تخته كليد بجهد و خاطرات را مهار كند. سگ ولگرد هدايت و گربه‏ي آندره‌‌ مالرو و رخش رستم و اسب چوبك و موش‌هاي اشتاين‏بك و حشره‌ي كافكا و همه و همه مكمل يك تصويرند. تصوير تنهايي يك انسان. همين!
×××
راستي هنوز چم و خم اين وبلاگ لامسب را ياد نگرفته‏ام. امروز بنا به خواهش من دوستان ايران امروز يك بغل نوشته‏ها مرا برايم روانه‏ كردند كه در وبلاگم بگذارم. اما اين حسين درخشان كه ناگهان غيبش مي‏زند و ددري مي‎رود يا اين كه به كار گل‏اش مي‏چسبد، چگونه مي‏توانم فريادرسي بيابم؟ بنابراين هنوز اول عشق است! اگر وبلاگ‏هاي برگزيده و غيره ندارم بايد دوستان ببخشايندم!

10:15 PM


Tuesday, January 15
رضا رفت .... به قول اكبر سردوزامي يك نفر ديگر هم رفت! منظورش حسين نوش آذر بود؟ جاي غم هم دارد! مگر ما چند نفر رضا و حسين و اكبر داريم؟ چرا نمي‏توانيم در يك وجب لوح اينترنت كنارهم بنشينيم؟ در هر حال اكبر نويد داده بود كه كامران بزرگ‏نيا آمده است. ياد شعرهاش افتادم كه در سال‏هاي اول انقلاب ناصر زراعتي از ايران برايم پست مي‏كرد. و چه عشقي مي‏كردم من با خواند‏شان! در هرحال من هم آمده‏ام تا شب‏هاي دراز غربت را با دفيقان و همراهان (يولداش‏لار) باشم. چنين است شب‏هاي غربت: يك كامپيوتر به وسعت تمام جهان، يك گربه (حالا پلنگ اكبر يا اينكي من ... فرقي نمي‏كند!) و يك سينه سخن...
چند روز پيش با رضا قاسمي صحبت مي‏كردم. عطاي وبلاگ را به لقايش بخشيده بود و مي‏گفت رفتني هستم. كه رفت! دل پري داشت از روزگار و برخي از هملاگان.... همان روز برايش اي ميلي زده بودم و از آمدنم گفته بودم. براي فتح باب همان يادداشت را اينجا مي‏آورم:
رضا جان،
امروز سخت بي حال بودم و اصلا دست و دلم به كار نمي رفت! (نه اينكه مثلا هرروز خيلي كار مي كنم!)
شايد هم اندكي سرما خورده ام.
بالاخره من هم صاحب وبلاگ شدم ولي جاي نوشتنم درد مي كند. من كه هرروز ده ها حرف و سخن داشتم از وقتي كه وبلاگي شده ام دستم به نوشتن نمي رود. شايد هم مي ترسم خودم را عريان كنم! با آنكه ما پيش از اينها خود را عريان كرده ايم. به قول آن عليه الرحمه هيچ كس بي دامني تر نيست اما ديگران مي پوشانند و ما به آفتاب افگنده ايم!
اسم وبلاگم را يولداش (به معني رفيق و همراه و دوست و يار) گذاشته ام كه به تركي و فارسي خواهد بود
شايد يك سوتيتر نگاه نگاهي زيرش يا دنباله اش بنويسم. خودت مي داني كه چه اندازه به فارسي عشق مي ورزم ولي موقعي كه مي بينم به اين زبان كه زبان دست كم يك سوم ملت ايران است چنين بي مهري مي شود و اين چنين مورد تحقيرش قرار مي دهند رگ تركي ام متورم مي شود! حال مثلا آقاي دكتر حبيبي هم شده است كارشناس زبان و اخيرا مطلب مفصلي پيرامون زبان پارسي نگاشته بود. ايضا آقاي ولايتي هم شده است كارشناس شعر و ادبيات كه ناگهان شهريار شاعر را به اوج رسانده (كه خود شايد در اوج هست بويژه در شعر تركي). در ايام آن مرحوم، سرهنگ ها بازنشسته كه مي شدند درويش و شاعر مي شدند و حالا سياستمداران بازنشسته ي ما كارشناس شعر و ادب مي شوند ...
من با آذرفخر دوست هستم. شوهرش كامران نوزاد است كه او هم دوست خوبي است و در همين نيم ساعتي ما زندگي مي كنند.
مطلب نيما را هم خواندم كه خيلي خوب بود و به ياد سفرنامه ي خودم افتادم.
مطلب حسن زرهي را هم خواندم كه نويسنده و روزنامه نگار خوبيست و من هميشه از نوشته هاش خوشم مي آيد.
ديگر اينكه همايون تو هم مرا به تهران و پاريس برد و آن شب هاي خوش و سرشار.... و البته به ياد آن نازنين دوست احمد رضوي. زخمه‏ات را بزن هميشه! گرچه زخمه بزني زخمه نزني از زخم ها مي گويي و مي نويسي. (در زندگي زخم هايي است كه ...)
خوب و خوش باش!
مرتضي

12:50 AM


Tuesday, January 1
يادداشت هاي سال نو




7:28 PM


morteza negahi
1:18 PM