شمس و درخشان ... و من! آقاى ماشاءالله شمس الواعظين كه به حق دوست دارد شمس اش بنامند اخيرا به كانادا آمده است و سرى هم به وبلاگ هاى ما زده است. حسين درخشان گزارشى از سخنرانى او در تورنتو و ديدگاه هايش را پيرامون وبلاگ نويسى نوشته است كه به خاطر اهميت موضوع در اينجا عينا نقل مىكنم: « به همه ی دوستان عزيزم سلام عرض مىکنم. از ابراز محبت و لطف يکايک شما سپاسگزارم. با مطالعه ی نسبتاً دقيق مطالب وبلاگ ها، شايسته ديدم يک نکته را با همکاران عزيزم در ميان بگذارم: مىدانيد که تمام حقيقت نزد هيچکس نيست. حقيقت گوهری است که اجزای آن به تعداد انسان های گيتی تقسيم شده است. تنها با گفتگو و نقد مىتوان اندکی از حقيقت را کشف کرد. برای کشف حقيقت نيز لازم است از زبان و ادبياتی بهداشتی بهره گرفت. وقتی زبان و ادبيات ما پاکيزه باشد، به سرعت با ذهن مخاطب خويشاوند مىشود، حتی اگر آن ذهن، مخالف باشد. بدانيد که زبان غيربهداشتی، بسترساز خشونت است و خشونت روش انسانهايی است که از زبان پاکيزه و از حقيقت محرومند. هزاره سوم به انسان هايی تعلق دارد که از زبان پاکيزه برای رساندن پيام خود استفاده مىکنند. از ادبيات کينه پرورانه دوری بجوييد، تلاش نکنيد مخالف خود را تحقير کنيد. با گلواژه های خود مخالفتان را شرمنده کنيد. بگذاريد او تسليم زبان پاکيزه شما شود، اگر نخواهد تسليم تصميم منطق نيرومند شما گردد. يادتان نرود شما با نوشته های خود در واقع فرهنگ سازی مىکنيد. در آينده هر از چند گاهی به پنجره وبلاگهای شما سرکی خواهم کشيد تا بهداشتی بودن ادبيات تان را شاهد باشم. سپاسگزارم. ماشاالله شمس الواعظين، ۲۴ فوريه ۲۰۰۲، تورنتو»
:: يک کم نامردی است فکر کنم که آدم با کلي عزت و احترام حرفهای کسی را در وبلاگش نقل کند و بعد هم خودش رسما با او مخالفت کند. ولی تا باشد از اين نامردىهای مفيد! راستش با اين ماجرای «زبان بهداشتی» که سردبير سابق، شمس، چند روز پيش مطرح کرده خود من -که الان سردبير خودم هستم- شديداُ مخالفم. راستش را بخواهيد اين حرف برای روزنامه های رسمی و چاپی و کلا روزنامه نگاری حرفهای کاملاُ درست است که بايد از ادبيات بى طرفانه و غيرخشنی استفاده کنند. کما اينکه همه ما وقتی به ميهمانی رسمی مىرويم لباس درست و حساب مىپوشيم، خود را جنتلمن يا خوشبرخورد نشان میدهيم (بخصوص اگر مجرد باشيم) و از اين قبيل. ولی هيچکدام مان وقتی که با زيرپوش رکابی و شورت (آقايان) يا لباس گل گشاد خنک و راحت -ترجيها با شکل جانورهای بامزه مثل خرس روی آن- (خانمها) صبح جمعه لم داده ايم و الکی تلويزيون مىبينيم، احساس عذاب وجدان نمىکنيم. چرا؟ چون که در «خانه» خودمان هستيم. وبلاگ هم در ذات خودش يک جور «خانه» است: خانه ی منِ نويسنده، يا شاعر يا معلم يا هر چی. تنها تفاوت آنست که اين خانه شيشه ای است و اتفاقا خودمان هم داده ايم که بجای آجر برايش شيشه بگذارند. (دليلش بماند که چرا اين مرض را داريم) خلاصه اينکه وبلاگ اگر چه میتواند نوعی از روزنامه نگاری محسوب شود، ولی هر چه باشد از روزنامه نگاری حرف های ذاتاً جداست و اصولا نمىخواهد به همه قواعد آن پاي بند باشد. (که به نظر من قشنگىاش هم بخصوص برای ما ايرانيانِ ريا پيشه همين است) کوتاه: هرکس در خانه ی خود آن جور است که دوست دارد، حتی اگر ديوارهای خانه اش از شيشه باشد. *** شمس همين چند ماه پيش از زندان آزاد شد. جرم اش نوشتن بود. سردبير روزنامه هايى بود كه بيشتر از گل مىنوشتند تا از گلوله (اصلاح طلبان). اما بازجويانش كه اغلب در همين جمهورى اسلامى رشد و نمو كرده اند با زبان ديگرى سخن مىگفتند. براى آشنا شدن با ادبيات اين بازجويان بايد كتاب هاى خاطرات زندان را خواند يا بازجويى هاى همسر سعيد امامى را كه در همين صفحات وبلاگ ها و سايت هاى اينترنتى موجود اند. مخالفان قلمى اش كسانى مانند آقاى حسين شريعتمدارى و مسعود ده نمكى هستند. اينان هر روز ده ها نفر از شريف ترين هم وطنان ما را خائن و فرارى و مزدور و بدكاره و جاسوس و مزدبگير بيگانه و مفسد و .... مىنامند و البته آب از آب تكان نمىخورد! امامان جمعه با تفنگى بر دست هر هفته مردم را به هيسترى مرگ بر اين و مرگ بر آن دعوت مىكنند. با شعار مرگ بر آمريكا دچار نوعى شادمانى ويژه مىشوند! در و ديوار خيابان هاى كشور ما را از اين شعارها پر كرده اند و آخرين شاهكارشان نيز آتش زدن آدمك هاى عمو سام و جورج بوش بود. زمامداران ما براى آتش زدن هر آدمك هم يك سكه آزادى از بيت المال جايزه مىدادند. اينان حتى حرمت مهمان را نگاه نداشتند و در زمان سفر حامد كرزاى به ايران اسلامى آقايان او را مزدور و مترسك آمريكايى خواندند. حالا حكايت ماست! شمس شعارهاى زيبا مىدهد و از ادبيات بهداشتى و پاكيزه مىنويسد ولى واقعيت هاى جارى زندگى اصلا زيبا نيستند. يك پرسه كوتاه در وطن عمق عبوس زهد و ناپاكيزگى و غير بهداشتى جامعه را نشان مىدهد. وبلاگ نويسى بر پايه صداقت بنا مىشود. تراوش آنى ذهن است كه بر زبان مىآيد و بر قلم جارى مىشود و بر لوح شيشه اى كامپيوتر نقش مىبندد. بنابراين اين جريان سيال ذهن بايد همان گونه كه تراوش مىكند جارى بشود. البته من هم موافق به كار بردن زبان وقيح و فحاشى و دريده نيستم. اما به نظر مىرسد كه شمس براى نوشتن دستورالعمل صادر كرده و وبلاگ نويسان را تشويق كرده كه به سبك خود انشاهاى زيبا و دل انگيز و دلربا بنويسند! حسين درخشان حقتيقتا حق مطلب را بسيار خوب ادا كرده و به نظر من يكى از بهترين نوشته هايش را نگاشته است. *** روزى كه شمس را زندانى اش كردند من اتفاقا در تهران بودم و فرداى آن روز همراه مسعود بهنود به دفتر روزنامه اش رفتم. دسته گلى روى ميزش بود و جايش در صندلى خالى. همكاران خوبش مانند ابراهيم نبوى و نيك آهنگ كوثر كلافه بودند و بيمناك! بعدها روزنامه اش را نيز بستند و چند تن ديگر را نيز زندانى كردند. از جمله مسعود بهنود و ابراهيم نبوى را. شمس در مصاحبه هاى راديويى اش با آقاى حسين مهرى بسيار پاكيزه سخن مىگفت و نثرش هم پاكيزه و زيبا است ولى گاهى براى مبارزه با رذالت و خباثت بايد لحن و زبانى درخورى را برگزيد. پيشينيان ما مانند حافظ و سعدى و عبيد چنان كردند كه بايد كرد. گاهى بايد عبيد وار سخن گفت: شراب خوارم و نراُد و رند و شاهدباز مرا ز دست هنرهاى خويشتن فرياد ز ننگ خرقه و تسبيح و زهد در رنجم كه هر يكى به دگرگونه داردم ناشاد
ليلاى عزيز، چه خوب كردى كه مرا با دنياى حرف و نشانه و نقطه و ويرگول و .... html آشنا كردى تا من بتوانم با فروغ و شاملو هم راه و هم صفحه شوم، كه هر دو را سخت دوست مىدارم. حالا به لطف تو نام اين عزيزان و عزيزان ديگرى مانند رضا قاسمى بر تارك صحفحه كوچك من خواهند درخشيد. مانند ماه كه امشب خيلى به زمين نزديك بود و پشت پنجره با من شراب نوشيد. آن چنان بزرگ بود كه ساعت ها بر شيشه پنجره باقى ماند و در چشمان من آشيانه كرد. امشب بازى ماه بود با آب و پل. اين ماه ى بود كه روزگارى در آسمان كرمان ديده بودمش و سپس در آسمان شاهرود و شب هاى دگر در آسمان سراب. چه شوخ است اين ماه! "ماه به آهنگرخانه مىآيد با پاچين سنبل الطيبش." نه. اين ماه را حتى لوركا هم نديده بود! چهار سال پيش در پى همين ماه به آندلس رفتم و در ساحل گوادل كوير ماه لوركا را ديدم كه به آب ريخته بود. مانند سينه ريز كوليان. (اين را لوركا هم ديده بود!) ... و بر آسمان ماه مىگذرد ماه, همراه كودكى دستش در دست ... **** ليلاى عزيز, بىاجازه ات يكى از شاملوها را از صفحه خانه ام home برداشتم. ديدم از چهار لينك دو تا براى شاملو شايد شاملو دوستان را خوش نيايد! آخر آنان هم بايد سهمى داشته باشند! مگر نه؟ اينجا مىخواهم يك نكتهء ناگفته نيز بگويم كه افسوس شاملو نگفت. البته ناگفته شايد در ادبيات ايران. فدريكو گارسيا لوركا بزرگ ترين شاعر معاصر اسپانيا كه به دست فرانكيست ها به طرز فجيعى كشته شد، همجنسگرا بود. بدون دانستن اين نكته شايد فهم و درك اشعار لوركا دشوار باشد. اين را شاملو نگفت كه بايد مىگفت. مهم ترين شعر لوركا و "شاهكار تمام دوران سرايندگى اش" مرثيه براى ايگناسو سانچز مخياس بود كه لوركا سخت عاشقش بود. شعرى در باب سرنوشت ستمگر و گريز ناپذير.... مرگ خوفناك يار نازنينى در ساعت پنج عصر. درست در ساعت پنج عصر ....
چون مطالب يولداش با لطف آقاى پرويز اصفهانى چند هفته اى است كه در هفته نامه "نيمروز" چاپ لندن هم منتشر مىشود، بايد اين توضيح مهم و ضرورى به عرض خوانندگان عزيز نيمروز برسد: خوانندگان عزيز نيمروز! مطالبى كه از من در نيمروز چاپ مىشود در حقيقت مقاله هايى نيستند كه براى يك هفته نامه مانند نيمروز نوشته مىشوند. اين مطالب يادداشت هاى روزانه يا در حقيقت شبانه ى من است در لحظاتى كه با خودم حرف و حديث ها دارم. وبلاگ يعى اين كه اين حرف و حديث ها از دايره خصوصى خود بيرون بروند و خيلى صميمانه در قالبى ريخته شوند و در ديدرس خوانندگان وبلاگ قرار گيرند! وبلاگ نوع جديدى از روزنامه نگارى است كه شايد بهتر است "روزنگارى" يا در مورد من "شب نگارى" ناميده شود. حرف هايى كه با كمال صميمت و بدون در نظر گرفتن خيلى چيز ها و حتى اصول و قواعد شناخته شده دستور زبان به كامپيوتر داده مىشود و همان آن هم در اختيار صدها و شايد هزاران بيننده و خواننده وبلاگ در سراسر جهان قرار مىگيرد. من وبلاگ نويسى را چند هفته پيش شروع كردم. بانى و باعث وبلاگ فارسى دوست خوب من حسين درخشان است كه نامش در تاريخ وبلاگ نويسى فارسى درخشان خواهد ماند! حسين درخشان و نيز نويسنده خوب ميهن ما حسين نوش آذر در مورد وبلاگ مطالب جانانه اى نوشته اند كه اميدوارم بزودى در همين صفحاب آن ها را بخوانيد. عنوان وبلاگ من يولداش است، به معنى دوست و رفيق و همراه و همسر . نشانى اش در اينترنت به اين شرح است: www.yoldash.blogspot.com در وبلاگ تاريخ و حتى ساعت و دقيقه نوشتن يك مطلب مشخص است و اهميت دارد. بنابراين خواننده با نويسنده هميشه با خواننده اش در ارتباط دايمى هست. اما همين مطالب موقعى كه به شكل مقاله در هفته نامه نيمروز نوشته مىشوند، تاريخ و ساعت نوشتن به هم مىريزنند و خواننده سر درگم مىشود. من از خوانندگان عزيز نيمروز پوزش مىخواهم! نيز وبلاگ ها با حروفى به نام يونىكد نوشته مىشوند كه در هنگام تبديل به حروف روزنامه غلط و غولط فراوانى رخ مىدهد و گاه يك مطلب بكلى مضحك مىنمايد. باز هم پوزش مىخواهم! من از دوست عزيزم پرويز اصفهانى خواهش مىكنم كه: 1_ حتما و حتما نسخه نهايى را براى چاپ در روزنامه تصحيح كند، 2_ در عنوان نوشته جمله " شبانه هاى مرتضى نگاهى" حتما قيد شود، 3_برخى از مطالب گنگ با صلاحديد بنده ويراستارى شود. .... و سر انجام نشانى اينترنتى وبلاگ يولداش در جايى قيد شود. www.yoldash.blogspot.com با احترام، مرتضى نگاهى
روزگار غريبىست، نازنين! امشب اين كامپيوتر من ادا در آورد! چيزهاى حسابى داشتم كه براىتان بنويسم! از مرگ يك دوست. يك دوست بزرگ و خوب به نام فردريش فون لانكامرر Frederich Von Langkammerer. يك ايرانى ناب! او را نمىشناسيد. بزرگ ترين و قديمىترين و شايد بهترين صحاف ايران بود. صحافىاش روبروى دانشكده پلىتكنيك بود در خيابان حافظ. روزگارى اگر مىخواستيد جمعى از بزرگان ادب كشور را ببينيد بايد راهتان را به آنجا كج مىكرديد تا مثلا آن مرد نيك و جذاب يعنى دكتر زرياب خويى را نزديك ببينيد و عاشقش شويد. ايرج افشار و ناتل خانلرى و دبيرسياقى و يوسفى و ديگر بزرگان هم گاه گدارى گذارشان به آنجا مىافتاد. نامش يك نام دبش و قديمى آلمانى بود. با يك لقب نجيب زادگى يعنى Von . پدر بزرگش گويا سفير آلمان در ايران بود كه پس از دوران خدمتش ديگر به موطن خود برنگشته بود و ساكن ايران شده بود. پدرش در ايران به حلقه دراويش وارد شده و با زنى ارمنى ازداوج كرده بود. با عرفان و شعر و منقل و وافور و بنگ و چرس هم آشنا شده بود. بسيار هم زيبا بود. موهاى بورى داشت و چشمان آبى. جورج هم زيبا بود. با موهاى يك دست سفيدش. پنج شش تا زبان را به راحتى صحبت مىكرد و صحاف درجه يكى بود كه هم كتاب هاى مجلس شوراى ملى را صحافى كرده بود و هم كتاب هاى كتابخانه دربار سلطنتى را و هم اين اواخر كتاب هاى زعماى قوم اسلامى را. در ذهنم مرثيه اى برايش ساخته بودم و خطوط خاطراتى كه خرابى اين كامپيوتر لعنتى مانع شد! بايد سر فرصت خاطراتم را نشخوار كنم. آخر دوست خوبى بود! *** امشب همه اش با مرگ همدم هستم! مرگ روزنامه نگار آمريكايى دانيل پرل هنوز رهايم نكرده است. قصابى وحشتناكى بود. سر بريدن. آن آقا كه با افتخار گفته بود سر مىبريم و گردن مىزنيم جدى بود. مگر سر فروهرها را نبريدند؟ سرها بريده بينى بى جرم و بى جنايت! دانيل را جيش محمد سر بريد. گويا برخى از اعضاى سازمان امنتيت پاكستان هم در قتل اش همكارى و هميارى كرده بودند. زعماى پاكستان مىگويند گروه خودسرى بوده اند در سازمان امنيت! خوشبختانه مذهبى نيستم. اگر بودم و مىديدم كه به نام دين و مذهبم اين چنين آدم مىكشند و گردن مىزنند شايد از پل گلدن گيت خود را پايين مىانداختم! بفرما آقاى خاتمى! اين هم گفت و گوى تمدن ها!!! دانيل پرل براى گفت و گو با رهبر جيش محمد به پاكستان رفته بود. جيش يعنى سپاه البته! سپاه صحابه هم در پاكستان داريم كه كارشان بيشتر كشتن ايرانيان و شيعه هاست. سرها بريده بينى بى جرم و بى جنايت! روزگار غريبىست نازنين!
امشب شب من بود! امشب شب من بود با اركستر سمفونيك سن پيترز بورگ به رهبرى يورى دميركانوف. نام گيا كانچلى Giya Kancheli آهنگ ساز گرجى را هرگز نشنيده بودم. اما امشب قطعه اى شنيدم به نام Ergo كه واقعا مستم كرد. كانچلى زاده تفليس است به سال 1935، در خردسالى مىخواست زمين شناس بشود و شروع هم كرد ولى در سال دوم در راهپيمايى هاى طولانى براى زمين شناسى آن چنان خسته شد كه تصميم اش را عوض كرد. برآن شد براى آتيه اش شغلى را انتخاب كند كه به زمين نوردى و راه پيمايى نيازى نداشته باشد! بنابراين آهنگ ساز شد و با همان سمفونى شماره يك اش در بيست و چهارمين كنگره حزب كمونيست، در سال 1971 در مسكو اجرا شد شهرت بسزايى يافت و پله هاى افتخار را به سرعت طى كرد. گرجستان سرزمين موسيقى و شراب است و كانچلى توانست ملودى هاى گرجى را با زبانى جهانى اجرا كند و همانند همتايان ارمنى (آرام خاچاطوريان) و آذربايجانى (فكرت اميروف) اش به موسيقى قفقاز اعتبار ديگرى بيفزايد. پيانو كنسرتوى شماره 2 پروكوفيف و سمفونى بلند آوازه شماره 5 ديميترى شوستاكويچ هم بود! محشر! بيداد! من نمىنويسم. شما بشنويد! *** ... اما اعضاى اركستر سمفونيك سن پيترزبورگ هم بيدادند! اين نود نفر شيطون در پرواز به سانفرانسيسكو آن قدر باده پيمايى مىكنند كه مسافران ديگر از دست شان به ستوه آمده و شكايت مىكنند. هواپيما شان ناچار سر راه در واشينگتن دى سى فرود مىآيد و اين نود نفر يك شب در پايتخت آمريكا سر مىكنند كه مستى از سرشان بپرد و فرداى آن روز ، كه پريروز ما باشد، به شهر ما وارد مىشوند. مثل بچه آدم ها! امشب همه عالى بودند. شايد هم اندكى خمارشكن بالا انداخته بودند! 12:32 AM
Saturday, February 23
روزگار غريبىست، نازنين! امشب هم ناگهان اوقاتم تلخ شد! نيم ساعت زحمت كشيدم و از ساب كاماندور ماركوس نوشتم كه چگونه از تمام رنج كشيدگان دنيا حمايت مىكند و خود را يك فلسطينى در اسرائيل و يك يهودى در آلمان نازى و يك كارگر مهاجر در اروپا و يك همجنس گرا و ... غيره مىنامد كه ناگهان با يك اشتباه كوچك تمام رشته هام پنبه شد! كلمات ناپديد شدند. حالا هم ديگر حال و حوصله اى برايم باقى نمانده است! با اين همه مدام به فكر دانيل پرل هستم كه به دست بنيادگرايان اسلامى پاكستان با بىرحمى تمام قصابى شد. ياد داريوش و پروانه فروهر و محمد مختارى و محمد جعفر پوينده مىافتم. دانيل پرل خبرنگار وال استريت جورنال بود و براى تهيه خبر و گزارش به منطقه رفته بود. برادران اسلامى او را براى مصاحبه به حضور يك مقام بلند پايه برده بودند كه او با آن شخص مصاحبه كند. اما او را گروگان گرفته و در بازجويى هاى طولانى البته از مذهبش هم پرسيده بودند. او گفته بود كه يهودى هستم. "برادران" در چشم به هم زدنى موهاى سرش را بالا كشيده و با قمه اى گردنش را بريده بودند. با بىرحمى تمام. گوش تا گوش. در سومين روز اسارتش. فيلمى هم از مراسم قصابى برداشته اند و به عنوان سند افتخار مسلمانىشان به بايگانى تاريخ سپرده اند. مانند فيلمى كه همتايان ايرانىشان از مراسم بازجويى همسر سعيد امامى برداشته اند. روژگار غريبىست، نازنين!
امشب دلم گرفته است! اگر جاى فروغ بودم و ايوانى داشتم مىرفتم به ايوان، و دستم را به پوست كشيده شب مىكشيدم! دوستى آذربايجانى از آن سوى رود ارس (او تايلى) نامه اى به تركى نوشته بود كه ساعت ها طول كشيد تا پاسخ اش را به زبان مادرى بنويسم! چه غم انگيز و دردناك است كه انسان نتواند به زبان مادرى اش بنويسد. در هر حال كلماتى سر هم كردم و با شرمندگى چند خطى نوشتم. ياد زنده ياد ناصر مطرقى هم افتادم. دوست عرب زبانى از خطه خوزستان، كه درد زبان داشت. يعنى او هم مانند من و مانند ميليون ها ايرانى غير فارس زبان درد زبان مادرى داشت! آن هم در كشورى كه مىخواهد "عربانه" شود! هر سال ده كتاب و نشريه به زبان عربى منتشر مىگردد و به اعراب حوزه خليج فارس و شمال آفريقا ارسال مىگردد اما هموطنان عرب زبان خوزستانى ما آزاد نيستند كه يك روزنامه يا نشريه به زبان مادرى خود منتشر كنند و از دردهاى خود بنويسند. ( گفته مىشود پس از دوم خرداد فضا اندكى باز شده و يكى دو صفحه نوشته عربى به صورت ضميمه نشريه هاى فارسى زبان بى بو و بى خاصيت منتشر مىگردد) نشريه هاى رايگان دولتى كه به عربى چاپ و پخش مىگردند، مصرف خارجى دارند. اين نشريه ها بيشتر از فلسطين و نهضت هاى رهايى بخش و حكام و شيوخ "خود فروخته" و غيره مىنويسند، نه از مسايل و مشكلات مردم خوزستان. مثلا اخبار مربوط به كمبود آب اهواز و قطع برق و وضع آسفالت جاده ها و غيره و حتى اخبار فرهنگى و هنرى خوزستان هم در اين نشريه ها جايى ندارند. اصلا درد و رنج كشور ما انگار پايانى ندارد! تا حالا كمتر كسى پيرامون يهودى ستيزى و عرب ستيزى و ترك ستيزى ايرانيان تحقيق و پژوهش كرده است. حتى آثار نويسندگان درجه اول كشورما هم مثل هدايت و چوبك سرشار از عرب ستيزى و يهودى ستيزى است و اخيرا هم اين نوع ايران گرايى افراطى نشانه وطن پرستى قلمداد مىشود و كسانى مانند آقاى پرويز ورجاوند در اين راه بسيار پيش رفته اند! (آل احمد دربارهء اين ادبيات سخن نغزى دارد. مىگفته اين نوع "ادبيات" بوى چس ساسانيان مىدهد!) چندى پيش يكى از دوستانم كه خيلى هم ادعاى روشنفكرى و آزادگى دارد شعرى از پشت تلفن برايم خواند كه موهاى تنم سيخ سيخ شد! اين شعر كه از سروده هاى سيد محمود فرخ خراسانى است و در زمان شاه وكيل و سناتور بوده با اين ابيات شروع مىشود: يارب عرب مباد و ديار عرب مباد! اين مرز شوم و مردم دور از ادب مباد! زين خلق ديو سيرت و اين خاك ديوسار سرسبز و يك نفر و يك وجب مباد! ..... و شعر همين طور ادامه پيدا مىكند تا آخرش با اين ابيات ختم مىشود: هرچند نسبتم به بزرگ عرب دهند هرگز چو من كسى به عرب منتسب نباد! من از تبار عالى كسراى عادلم فخرم به جز بدين حسب و اين نسب مباد! **** شوربختانه اين نوع ادبيات فاشيستى و نژاد پرستانه در كشور گل و بلبل ما كم نيستند! عبدالله مستوفى استاندار آذربايجان در سال 1319 كه قحطي وحشتناكى در آذربايجان بود، گندم آذربايجان را به زور از كشاوزان به بهاى خيلى ارزان خريد (خروارى 140 ريال) و به مركز ارسال داشت و در عوض غله گنديده املاك خالصه (شاهى) گرگان را از قرار خروارى 600 ريال به زور به خورد مردم آذربايجان داد. معروف است كه اين به اصطلاح غله آن چنان گنديده بود و با شن و ماسه و جو قاطى، كه حتى اسب هاى ارتش نيز آن را نمىخوردند. مستوفى در حضور همه گفته بود: "اگر اسب هاى ارتش نمىخورند، اشكالى ندارد، مىدهم خرهاى تبريز بخورند." يهودى (جهود) ستيزى هم پيشينه اى بس طولانى در ملك دارا و جم دارد كه مىگذارم براى بعد .... 2:02 AM
Friday, February 22
دوست كجاست؟ دوستى دارم كه تازگىها از فرانسه به ايران رفته و گاه گاهى زنگى مىزند و احوالى مىپرسد كه اوضاع روبه راه است و غيره .... هميشه پس از مكالمهء اين دوست دو سه ساعتى سر در گريبان مىشوم و آخر سر هم نمى فهمم كه منظور اين دوست چيست! خب، كه چى؟ بابا به خدا ايران وطن ما هم هست! يعنى همانقدر كه اين "گربه" به يك برادر بسيچى و يك امام جمعه متعلق است به ما هم متعلق است! ما كه اجنبى و غير نيستيم! اين دوست كه انسان فرهيخته اى هم است و مشهور، گمان مىكند كه اگر ما در هنگام ورود به ايران از فرودگاه مهرآباد مستقيما عازم زندان اوين نشويم به اين معناست كه ايران دموكراتيك ترين كشور دنيا است و ما بايد روزى پنج ركعت كه نه، پنجاه ركعت نماز شكر بگزاريم كه از فرودگاه بدون دردسر عازم خانه شده ايم! خانهء دوستى! ... و خانه دوست اگر امن باشد يعى كسي براى كشتن چراغ نيايد، خوشحال مىشويم كه مثلا وارتان نامى دبه اى عرق بدبوى وحشتناكى را با هزار منت به ما قالب نكرده و شادتر مىشويم اگر آن عرق ما را كور نكند و بتوانيم دنيا را ببينيم و ريا را و دغل و دروغ را ... و شايد بستى هم بزنيم بر بستى و چند بيتى هم مولوى و حافظ بخوانيم و اندكى هم شجريان و ناظرى و پريسا گوش بدهيم! در خانهء دوست، دوستى كه ممكن است چند روز ديگر احضار بشود به دايره منكرات يا اماكن و چشم بسته رو به ديوار بازجويى شود و اعتراف بكند براى هزاران اعمال شنيع و رابطه اش با ما كه زنديقيم و بنديق! ..... ... با اين همه دوستم در ايران خرم و شادان است و من از خود مىپرسم: خانه كجاست؟ دوست كجاست؟
1 سال بد سال باد سال اشك سال شك. سال روزهاى دراز و استقامت هاى كم سالى كه غرور گدايى كرد. سال پست سال درد سال عزا سال اشك پورى سال خون مرتضى سال كبيسه .... 2 زندگى دام نيست عشق دام نيست حتى مرگ دام نيست چرا كه ياران گمشده آزادند آزاد و پاك ... 3 من عشقم را در سال بد يافتم كه مىگويد "مايوس نباش"؟ _ من اميدم را در ياس يافتم عشقم را در سال بد يافتم و هنگامى كه داشتم خاكستر مىشدم گر گرفتم.
زندگى با من كينه داشت من به زندگى لبخند زدم, خاك با من دشمن بود من بر خاك خفتم،
چرا كه زندگى، سياهى نيست چرا كه خاك خوب است. * من بد بودم اما بدى نبودم از بدى گريختم دنيا مرا نفرين كرد و سال بد در رسيد: سال اشك پورى، سال خون مرتضي سال تاريكى. ....
... و اين شعر شاملو ادامه پيدا مىكند. شعرى كه خيلى خوب نيست. شعرى كه مزهء شعرهاى پل الوار را مى دهد اما نه به آن زلالى. اما در سال بد سروده شده و به دل مىنشيند: در سالى كه پورىها و مرتضى ها غرق به اشك و خون شدند. در سال بد .... امسال هم سال بدى است. پارسال هم سال بدى بود. سال اشك پورى، سال خون مرتضى .... ديروز خيل نويسندگان به خاك وخون نشستند و امروز نويسندگان و روشنفكران ما در اداره اماكن تحقير مىشوند. در سال بد. سال خون مرتضى، سال اشك پورى! شنيدم داريوش شايگان هم به غربت آمد .... خلف هانرى كربن، شاگرد علامه طباطبايى، كه آسيا را در برابر غرب نهاد و سرانجام درك كرد كه در شرق خبرى نيست! در شرق داغ و درفش و تحقير و شكنجه است و ريا و دروغ و دغل ....... افسانه هاى شرقى زيبا هستند اما زندگى در غرب زيباتر است، اين جا انسان انسان است. داريوش شايگان ها گوهر انسانى خود را در غرب مىيابند. حالا هى آقاى خاتمى از گفت و گوى تمدن ها سخن بگويد و .... آيا يك كشور غربي را سراغ داريد كه با روشنفكران و اهالى انديشه اش مانند ايران گل و بلبل رفتار نمايد؟ نه، برويد از بهرام بيضايى بپرسيد! از داريوش شايگان بپرسيد! از على دهباشى بپرسيد! از فيروز گوران بپرسيد! و اگر يافتيد از سيامك پورزند بپرسيد! من مرتضى هستم. يولداش همه ى احضارشدگان ..... و امشب باز به قول شاملو: ... دلم مىخواهد خوب باشم دلم مىخواهد تو باشم و براى همين راست مىگويم
آه چه لذتى دارد آسودگى! دوستم رضا قاسمى در الواح شيشه ايش نوشته كه سرانجام از شر نخ جراحى چشمش راحت شده و آخر شعار زيبايى داده كه چه لذتى دارد آسودگى! انسان قرن هاست كه در پى آسودگى و راحتى خيال است. تمام مهاجرت هاى كوچك و بزرگ براى به دست آوردن اندكى آسودگى انجام گرفته است. خيام و حافظ و مولوى و ديگر بزرگان شعر و فرهنگ ما هم اغلب در پى اندكى راحتى خيال بوده اند كه معمولا هم به دست نمىآورده اند. براى حافظ نوشيدن جرعه اى كه آزار كسش در پى نيست اندكى راحتى خيال مىآورد كه زهدفروشان مانعش مىشده اند. خيام از نظر فلسفى در پى آن آسودگى بود كه سرانجامش به مرگ ختم مىشد. مولوى عاشق بود. مىخواست عشق را هم در آسمان و هم در زمين بيابد كه نمىتوانست و تمام عمرش در اين دايره سرگردان بود. هدايت هم خيام وار آسودگى را در مرگ جست و جو مىكرد. با اين فرق كه هدايت انگار با مرگ حال مىكرد، ولى خيام به نوعى از آن مىگريخت و حال را در حال (دم) مىديد. ديروز مطلبى خواندم در نيويورك تايمز كه واقعا غم انگيز بود. هم ميهمنان من براى اندكى تفريح در پيست اسكى ديزين چه مرارت ها كه نمىكشند! حالا از اين نسل تحقير شده انتظار داريم كه شهروندان مسئول و خوبى باشند. البته اينان حق دارند كه براى آسودگى به هر درى بزنند و سرانجام راهى كشورهاى خارج شوند. بىخود نيست كه كشور ما در فرار مغزها اول است! من به جرات مىتوانم بگويم كه مهاجرت و در به در شدن قريب به اتفاق مهاجرين و آواره ايرانى به خاطر همين يك ذره آسودگى است و يك جرعه آزادى! رضا از نخ جراحى چشمش آسوده شد. اما ميليون ها رضاى ديگر تيرى در چشم و نيشترى در قلبشان دارند! 1:16 AM
ايران و القاعده (صورت حساب تلفن مقامات القاعده) براى كسانى كه مشتاقانه در انتظار حملهء آمريكا به ايران هستند كه ماجراى افغانستان در ايران هم تكرار شود! خبر جالب و افشاگرانه اى دارم از هفته نامه نيوزويك. Newsweek, Feb. 26, 2002 افشاگرى نيوزويك در همين صفحات نخست مجله چاپ شده كه معمولا به اخبار مهم و غافلگيركننده اختصاص دارد. نيوزويك مىنويسد كه مقامات آمريكايى به "صورت حساب" تلفن موبايل مقامات القاعده دست يافته اند. بر مبناى اين صورت حساب، بين سال 1996 تا 1998 آقاى بن لادن و دكتر ايمان الظواهرى و مرحوم محمد عاطف جمعا 1100 مكالمه راه دور داشته اند كه از اين تعداد 238 مكالمه به انگلستان بوده است. طرف مكالمه هم آقاى خالد الفواض (Fawwaz) بوده كه در حال حاضر در آن كشور زندانى است. 221 مكالمه به يمن بوده كه يكى از پايگاه هاى مهم تروريستى القاعده به شمار مىرفت. طرف صحبت يمنى بن لادن در يمن احمد محمد على الهدا Al hada بوده كه سال ها در افغانستان عليه كفر جنگيده است. اين الهدا همان كسى است كه در مهمانى هاى بن لادن سمت راست او مىنشسته و برايش لقمه مىگرفته. يكى از دامادهاى الهدا خالدالمظهر بوده كه در جريان حمله به ساختمان پنتاگون در 11 سپتامبر جان باخت. دو پسر الهدا نيز در حوادث تروريستى جان باخته اند. يكى در جريان انفجار در افغانستان و ديگرى هفته گذشته در يمن، پيش از آن كه به دست نيروهاى امنيتى يمن بيفتد خود را خلاص كرد. بر مبناى صورت حساب تلفنى شركت ماهواره اى Compact-M كه مقامات القاعده مشتركش بوده اند، تلفن هايى نيز به آذربايجان، پاكستان، عربستان سعودى، مصر و سودان شده است. بايد خاطر نشان ساخت كه يكى از مقامات عالىرتبهء مبارزان چچن در آذربايجان مسكن دارد. اما مهم ترين نكته در اين صورت حساب كه نيوزويك ادعا دارد يك كپى از آن را در اختيار دارد، حدود صد و خورده اى مكالمه است كه با جمهورى اسلامى ايران انجام گرفته است. مقامات امنيتى دولت بوش براين باورند كه تند روهاى ايران سال هاست كه با مقامات القاعده در ارتباط هستند و برخى از نقل و انتقال هاى القاعده هم از راه ايران انجام مىگرفته است. آقاى خرازى هم همين دو سه روز پيش اعلام كرد كه در عرض چند ماه گذشته حدود 150 نفر از اعضاى القاعده كه عازم افغانستان بودند يا اخيرا از آن جا مىگريخته اند توسط مقامات ايران دستگير شده اند. بر مبناى اين صورت حساب، بن لادن و همرزمانش هيچ مكالمه اى با كشور عراق انجام نداده اند.
پعدالحرير: به گمان من چون صدام حسين ويسكىخوار است و زنان در عراق آزادند كه بدون حجاب اسلامى بيرون بروند، بن لادن و دوستانش برخلاف تشبثات آمريكائىها هيچ علاقه اى به صدام ندارند. تا حالا هم تمام تلاش هاى آمريكا براى پيدا كردن سر نخى كه صدام را به بن لادن وصل كند بى نتيجه مانده است!
امشب چيزى ندارم. شرمنده ام! يك فيلم نسبتا متوسط ديدم از يك فيلمساز نسبتا خوب به نام جان فرانكن هايمر. The Holcroft Vovenant با شركت مايكل كين. يك داستان جذاب. آرشيتكت آلمانى تبارى كه ناگهان از پدر فاشيستش چهار و نيم بيليون دلار به ارث مىبرد به شرطى كه .... دوشنبه روز تعطيل نباشد و دروغ هاى شاخدار از خرازى وزير امور خارجه نخوانده باشى. اين همه ريش و پشم در لابلاى سياست كشور گل و بلبل نريخته باشد. يك ذره صداقت و ايمان هنوز وجود داشته باشد و .... اما فقط يك خبر خوب دارم و آن اين كه رئيس جمهور محبوب مان ديگر از گفت و گوى تمدن ها سخن نمىگويد! به اين مىگويند: يك جو صداقت! **** ... اما براى ملاقاتىهاى وبلاگم چند خط شعر از منوچهر يكتايى شاعر و نقاش ايرانى مقيم نيويورك مىنويسم كه زياد هم چشم خالى برنگردند:
خوف كلان
و دير ماندم و ماندم در پروازم روزم نيمه شد آفتابم ابر كرد وقتم پشته شد به دست هاى كسان چشمم شادابيم خشكيد جوانى انتظار كهنه شد
تماشاشان كن بى حق خويش خواهى و حق خلق درهم ميان ترس و خطر غرق با هم به نيمه نميرى قانع تماشاشان كن .... (كارنامه سيمرغ، نشر پيام، لندن ، 1989، ص 202_203) 12:34 AM
Monday, February 18
بالاخره كيهان فهميد بوش چه مرگش است! كيهان تهران گاهى خيلى با مزه مىشود! حسين درخشان ما مزه هاى كيهان را خوب مزه مزه مىكند! از جمله مطلب اخيرى كه در وبلاگش آورده است خيلى با مزه است. اصل خبر از وبلاگ حسين درخشان اين چنين است: :: يک تکه بامزه از ستون خوانندگان کيهان تهران، 24 بهمن «من يك زن مصري هستم. جمهوري اسلامي ايران متعلق به همه مسلمانان است، به نظر من ايران ام القراي اسلام است و دفاع از آن را وظيفه خود مي دانم. حالا كه كيهان است آمريكا ايران را تهديد كرده من با وجود آنكه صاحب چند فرزند هستم براي انجام هر عملياتي كه به نفع ايران و عليه آمريكا و اسرائيل باشد اعلام آمادگي مي كنم. -تماسي تلفني از قاهره» مبارك است! (منظورم حسنى مبارك نيست. زن مبارك هم نيست!) ياد ماجرايى افتادم كه يك هموطن در باكو برايم تعريف كرد. در روزهاى داغ سلمان رشدى كشى، او مرتب به سفارت ايران در لندن تلفن مىكرده و با لهجهء تركى و افغانى و عربي و فرانسوى و ازبكى براى كشتن سلمان رشدى اعلام آمادگى مىكرده است. گويا يكى دو بار حتى درخواست پول و اسلحه هم كرده بود و برادر مسئول سفارت هم حسابى كيفور مىشده و اين برادر را تشويق مىكرده. آنگاه دو سه روز بعد كيهان اعلام آمادگى مسلمانان جهان را براى كشتن سلمان رشدى با آب و تاب انتشار مىداده ... كيهان هنوز هم خوب گرد و خاك مىكند. در شماره 23 بهمن آمريكا را "مات" كرده (آن هم با حروف شاه رفت و امام آمد، يادتان كه هست؟)، بيمارى جورج بوش را كشف كرده و سخنان آقاى خاتمى را هم در دفاع از ملت مظلوم فلسطين با آب و تاب نشر داده ... كيهان نوشته: دكتر يونسي استاد روانشناس: علايم افسردگي واضطراب دربوش مشاهده مي شود عضو هيأت علمي دانشگاه علوم بهزيستي و توانبخشي تهران گفت: درسخنان اخير جرج بوش حالت درماندگي كاملا مشهود بود و با اطمينان مي گويم كه رئيس جمهور آمريكا دچار افسردگي است. بابا كيهان است ديگر و ... كشور گل و بلبل ايران اسلامى! 12:44 AM
Sunday, February 17
عمو هايت را مىگويم من جاناتان را دوست مىدارم! جاناتان مرا به ياد آرش مىاندازد كه جانش را در تيرى گذاشت و پرتاب كرد. "جان آتان" يعى كسى كه جانش را پرتاب مىكند. وبلاگش طعم برادرى را مىدهد كه آدم مدتى ازش بىخبر باشد. مثلا سربازى رفته باشد سربازى يا پى كار و بار به كويت يا ژاپن! نمىدانم. جاناتان همان ياشار است و ياشار يك نام خوب تركى است به معنى زنده و شايد هم جاويد! كه چيين بادا. ياشار مرا "خان عمى" مىنامد. ياد شاملو مىافتم كه شعرى دارد به نام از عموهايت. چند سال پيش كه كسى مرا "عمو" صدا كرد ناگهان احساس كردم كه به دنياى آدم بزرگ ها وارد شده ام. پيش از آنكه فريبرز عمى صدام كند، پيش از آنكه فرانك را عمى صدام مىكند، پيش از آنكه شيوا عمى صدام مىكند. من موقعى احساس عموئى كردم كه پسر بچه اى در سراب از من پرسيد: عمو ساعت چند است؟ سال ها پس از آن دخترى اندكى عاشق من شد. نامش نعيمه بود. هنگام معرفى گفتم اسم من عمو مرتضى است. آن موقع سخت عاشق شاملو بودم. او سال ها مرا عمو مرتضى صدا مىكرد! چون بفهمى نفهمى نقش عمو را بازى مىكردم از شوهر شدن طفره رفتم! حالا بچه هاش مرا عمو صدا مىكنند! صادق چوبك مرا عمو اوغلي صدام مىكرد. همسرش قدسى خان هم همچنين. شاملو هم گاهى مرا عمو صدا مىكرد! شايد به ياد مرتضى كيوان كه سخت دوستش مىداشت. كه بود اين كيوان كه از صادق هدايت تا شاهرخ مسكوب و دكتر محجوب و م. فرزانه همه دلباخته اش بودند؟ اينجا چند خط آخر شعر شاملو را از كتاب هواى تازه مىنويسم. علاقمندان مىتوانند به صفحه 231 هواى تازه مراجعه كنند: ... به خاطر ناودان، هنگامى كه مىبارد به خاطر كندها و زنبورهاى كوچك به خاطر جار بلند ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو به خاطر هر چيز كوچك و هر چيز پاك به خاك افتادند، به ياد آر عموعايت را مىگويم از مرتضى سخن مىگويم. 1:08 AM
Friday, February 15
نام بعضى نفرات ... نام بعضى چيزها ... چنين گفت نيما! نام بعضى نفرات روشنم مىدارند! نام اسماعيل، ابراهيم، يونس، يوسف، يحيى و چند نام ديگر! بارها آرزو كرده ام كه رمانى بنوييم با قهرمانانى كه با اين نام ها خوانده مىشوند! بعدها ديدم كه يك نفر اين رمان را نوشت. نه رمانى كه من مىخواستم يا مىخواهم بنويسم! شهريار مندنىپور را مىگويم كه رمان دل و دلدادگى را با اين قهرمانان خلق كرد! سال ها پيش هم ياشار و آيدين و سولماز براى من نام "بعضى نفرات" بودند. هنوز هم هستند! نام خواهرم سولماز است و نام برادرم آيدين و نام شهرم سراب در دامنهء سبلان يا ساوالان. نام ها گاه زيبا مىشوند. تلنگر مىزنند. بالزام يعنى عرق، عرق يعنى مراغه، مراغه يعنى دنديل، دنديل يعنى ساعدى، ساعدى يعنى كابوس يا رويا.....روياى يك شب برفى با مش قربون و بهزاد و ميرصالح و ... عيسى خان باربد. عيسى خان يعنى تار، تار يعنى همايون و همايون يعنى اشك، گريه، غم، اندوه،.... كوكوسبزى مرا به ياد مادرم مىاندازد. دلمه هم هم چنان! شامى يعى ماه رمضان. يعنى پدرى كه نازنين بود و عطر شامى را دوست داشت ولى نمىخواست كه از خانهء ما عطر شامى بلند شود. من كه مورتوز بودم بايد به فرمان پدر مىرفتم و شامىهاى لاى نان لواش پيچيده را دم در خانهء همسايگان بىشامى مىگذاشتم و در مىزدم و فرار مىكردم. پدر نمىخواست كه همسايهء بى شامى روز بعد از بى شام و بى شامى بودنش شرمنده شود. پدرم مصطفى بود. حاج مصطفى. من مورتوز بودم. حالا مرتضى هستم. حاجى مورتوز! آخر دوبار به مكه رفته ام و مادرم تنها كسى است كه مرا حاجى مورتوز مىنامد! اين چنين بار آمدم در سراب در دامنهء ساوالان! از اسماعيل مىگفتم.... از اسماعيل نورىعلاء بايد بگويم كه پيامى برايم روانه كرده است. پيام اش را نتوانستم بخوانم. ده ها علامت سئوال و مربع و مستطيل بود. اما احساس كردم كه عطر شامى مىدهد در افطار. عطر دوستى مىدهد. من نخستين شعرم را براى شاملوى خوشه فرستادم. شاملو در صفحهء پاسخ به خوانندگان نام مرا هم نوشت. با اندكى نصيحت و غيره .... كه شعر چيست و شاعر كيست و واژه يعنى چه و چه و چه و چه ... چه زيبا بود شاملو! آنگاه فردوسي و پهلوان بود و اسماعيل نورىعلاء و موج نو و جزوه شعر و شعر و شعر و شعر. شاعران پيامبران بودند و پيام آوران! شاملو بزرگ بود و احمد اللهيارى بود و خسرو گلسرخى و ستار لقائى و م.ع. سپانلو و م. اميد و خواهران مساعد و على باباچاهى و منوچهر آتشي و براهنى و نادر پور و فروغ و .... كافه فيروز و ريويرا و ميخانهء جليل و ........ نام بعضي نفرات روشنم مىدارند! آهاى اسماعيل نورى علاء! روشنم كردى! 11:58 PM
خوشبختانه موفق شدم كه مربع ها را پاك كنم! شايد بعضى از شما ها را آزار داده است. پوزش مىخواهم. از جوزپه وردى عزيز هم پوزش مىخواهم! سخن نغزش را دوباره تايپ مىكنم. وردى مىگفت: "بيا به گذشته برگرديم، چون گامى به آينده خواهد بود. با اين گفته نمىخواست تقليد بىچون و چرا از گذشته را تشويق كند كه مانند عتيقه اى تقلبى بىارزش است، بلكه مىخواست بگويد كه نو بايد از دل كهنه سر بر آورد، مثل به گُل نشستن دانه اى كه خيلى پيش كاشته شده است....... (وردى) شاخه هاى خشك را هرس كرد و نشان داد كه ريشه ها هنوز زنده و بيدارند." (وردى: نيروى سرنوشت، دنا همفريز، ترجمهء ابراهيم مكلا، ص 322) 12:08 AM
Thursday, February 14
از وردى نوشته بودم. جوزپه وردى. پاك شد يا نشد نمىدانم! اگر اين مربع ها و مستطيل هاى لعنتى هنوز وجود دارند بايد مرا ببخشيد! مطلب پايينى را مىگويم. همه اش مربع و مستطيل و دلتا و ايگرگ است. (پاك هم نمىشود) *** ديروز هم با پرينتر (چاپگر)م مشكل داشتم. يك صفه كاغذ توش گير كرد. كشيدمش بيرون. آنگاه هرچه كردم ديگر به كار نيفتاد كه نيفتاد! رفتم استارت زدم و ستينگ را باز كردم و پرينتر را انتخاب كردم ولى نشد كه نشد. داشتم مقالات مربوط به هويدا را از كيهان چاپ تهران چاپ مىكردم. فكر كردم شايد كيهانيان از من انتقام مىگيرند. چون آقاى شريعتمدارى از من خيلى بدش مىآيد! از ترس او حتى ديگر قيد ايران را زده ام! مىترسم ديگر! سه سال پيش كه ايران بودم در جريان نمايشگاه مطبوعات با جوان خبرنگارى آشنا شدم. پرسيدم خبرنگار كدام نشريه هستيد؟ پاسخ داد گلاب به رويتان كيهان! داشتم از خراب شدن پرينترم مىگفتم. فكر كردم شايد از شيطنت كيهانيان باشد! اما امروز سرانجام فهيميدم چه مرگش است. صفحه كاغذ را كه بيرون مىكشيدم اندكى محكم كارى كرده بودم و سيم برق هم از سوراخ مربوطه بيرون شده بود! همين. شما هم اگر با پرينتر اشكالى داشتيد اول از همه سيم برق و سيم رابط را چك كنيد و بيخودى به كيهان و كيهانيان بد و بيراه نگوييد! 11:07 PM
Wednesday, February 13
مست خواب بودم كه صداى هم خانهء پير و نسيان زده ام را شنيم. هنوز با كابوس استالين و سيبرى سر در گريبان بودم. پير مردانى در انتظار مرگ و در حسرت وطن. يك وجب خاك وطن. يك ذره كفن. يك تكه سنگ قبر و حتى شايد يك سطر از قرآن و .... پيرمردان خانهء دايى يوسف را مىگويم. ديگر خواب نبودم ولى بيدار هم نبودم. در آن لبهء جادويى خواب و بيدارى بودم كه تمام بوف كور در بر روى آن مىلغزد و پيش مىرود و كژ مىشود و مژ مىشود و نقب مىزند و پيش مىرود و پس مىرود و شكل مىگيرد. گاه با عطر مرگ و گاه با زهر عشق و گاه با درد هجر.... گاه با خيام و گاه با حافظ و گاه با كافكا .... پيران دربدر سرزمين من در قزاقستان و آذربايجان و تاجيكستان و حتى در لوس آنجلس و كاستاريكا و استكهلم و لندن و پاريس با مرگ تخته نرد مىزنند و مىبازند و باز طاس مىريزند و اندك اندك اندك به وادى مرگ و نيستى گام مىگذارند و صدا مىكنند ما را و ما هم هى طاس مىريزيم و پير مىشويم و روى لبه مىخزيم و پيش مىرويم و پس مىرويم و كژ مىشويم و مژ مىشويم...در آن لبهء جادوى خواب و بيدارى! حال با پيژامهء آبى رنگش برابر من ايستاده است: قبراق و براق. بى عصا و استوار. مىپرسد: شمارهء تلفن خواهرم ميريام را ميدانى؟ نه! شماره تلفن برادر زاده ام آلن را مىدانى؟ نه ! و هم چنان از شرلى ريچارد و پيتر و تمام فك و فاميلش مىگويد مىپرسد. تند و سريع شماره تلفن همه شان را مىگويد مىخواهد كه همه را يادداشت كنم! مىپرسم: چرا؟ با لبخند بشاش مىگويد: خب، اگر مردم بايد خبرشان كنى! .... و آنگاه به اتاق خوابش برمىگردد. بى عصا و قبراق و براق در پيژامهء آبى رنگش.
خانه دايى يوسف ديشب هم تا سپيده سحر بيدار ماندم و خانه دايى يوسف را خواندم. كتابى سراسر درد و رنج و اندوه. شهريار مصراعى دارد در حيدربابايه سلام: حيدربابا بهشتيمز جهنم اولماقدادير! (حيدربابا بهشت ما در شرف جهنم شدن است!) خانه دايى يوسف كه همان كشور رفيق استالين باشد، براى سه نسل از ايرانيان آرمان خواه جهنم شد بىآنكه كسى آن كه چنان بايد و شايد اين جهنم را توصيف كند. تا كسى لب به سخن مىگشود از سوى "رفقا" انگ "خود فروخته" و "واداده" مىخورد و زندگى هم چنان ادامه مىيافت و ما گمان مىكرديم كه خشك آمده كشتگاه ما در جوار كشت همسايه و مرغ همسايه غاز بود بود البته و ..... رفقا البته دستور سازمانى داشتند. اما شاه و ساواكش هم مقصر بودند! بسيار هم مقصر بودند. هزاران هم وطنى كه از بد حادثه يا در پى بهشت گمشده و كشور آرمانى خود به شوروى گريخته بودند مىخواستند برگردند. خدمت هم بكنند. (البته شمار كثيرى از آنان در اردوگاه هاى استالين جان باختند) اما رژيم به اين ايرانيان اجازه ورود نمىداد. اگر چند تنى هم باز گشتند تحقير و توهين شدند. با آنان مانند انسان رفتار نشد. اغلب شان به اجبار مجيزگوى دربار و شاه شدند. هيچ كس حرفشان را جدى نگرفت بنابراين نسل ديگرى نيز گام در كژراه گذاشتند و باز روزى از نو روزى از نو! حالا اتابك فتح الله زاده پرده ها را بالا زده و فاش گويى كرده است. حكايت تلخ و دردناكش را از غربت غريب اتحاد جماهير شوروى نوشته است. نسل اتابك و اينها البته با فروپاشى شوروى و گشايشى كه رخ داد توانستند از جهنم توتاليتاريسم واقعا موجود بگريزند و حال قريب به اتفاق آنان در كشورهاى غربى به سر مىبرند. اما هنوز نيز چند تنى از نسل اول مهاجران در بدبختى و پريشانى به سر مىبرند و با آرزوى بازگشت به زادگاه به انتظار مرگ نشسته اند. بايد اين ايرانيان را دريافت و به هر نحوى كه شده به يارى شان شتافت.
ياس و داس ديشب تمام شب ياس و داس فرج سركوهى را مىخواندم. آخرهاى شب كه سپيده مىزد فقط مىخواستم بگريم. بگريم براى نسل سوخته و خاكستر شده اى كه نسل ما باشد. فرج درد و رنج مجسم است. در رژيم پيشين هشت سال دربند بوده و در اين نظام هم خورد و خمير و مچاله و تحقير شده و بارها و بارها مرگ را تجربه كرده است. بيچاره فرج! بيچاره نسل ما! فرج كتاب و مقاله هاى زيادى دارد ولى با يك نامه يا رنج نامهء هشت صفحه اى وارد تاريخ شد. در اين كتاب قضاوت هاى شتاب زده بسيارى دارد. من چون خود شاهد بودم اين خطوط را مىنويسم. مسعود بهنود براى آزادى فرج خيلى مايه گذاشت و شبى كه براى آزادى فرج مهمانى داد من هم اتفاقا در آن مهمانى بودم. فرج در آن شب نسبت به بهنود بسيار حق شناس بود. حالا حيرت مىكنم كه چگونه يار و همكار قديمىاش را اين چنين لگدمال مىكند! اما مىتوان فرج را بخشيد و من مطمئن هستم كه بهنود هم چنين خواهد كرد. با علو طبعى كه در او سراغ دارم. ديگران هم هستند كه در اين كتاب مورد جفا واقع شده اند و مورد داورى فرج قرار گرفته اند. دوستان و همكارانش را مىگويم نه بازجوهايش را. اما دو چهره تابناك در اين كتاب مىتابند: خانم سيمين دانشور و زنده ياد هوشنگ گلشيرى. در سپيده دمان مىگريستم كه چرا .... چرا نسل من اين چنين درب و داغون شده و سوخته و خاكستر شده. ما منتظر كتاب هاى بعدى فرج هستيم كه دانشوروار و گلشيرىوار بنويسد! 12:22 AM
Monday, February 11
شعرى ناب از احمد رضا احمدى من احمد رضا احمدى را از ناب ترين شاعران روزگار خود مىدانم. اينجا شعرى از او را تايپ مىكنم: پس اين غروبى است كه در پشت پنجره از شاخه ها بر زمين مىريزد همهء آن رودخانه ها به اين ليوان مىريزد كه از پاييز گذشته روى ميز شيشه اى مانده است اگر حوصلهء ادامهء عمر را داشتيد آن ماهيان را در وحى دريا رها كنيد اين غصه هاى متروك كه به جهتِ باد از باغچه هاى انبوه از ريحان دور مىشوند در دستان شما پناه مىجويند .... ايام را از پنجره نگاه مىكنيم: باغچه و ريحان است رود است و ماهى و دريا هنگام كه پنجره را من و تو بستيم از همسايه دور به دريا نزديك ايستاده ايم زمانِ مانده و متوقف را در خشكىِ برگ نگاه مىكنيم .... 11:07 PM
Sunday, February 10
--- و اما من يولداش ام! من سر انتخاب نام وبلاگم كلى انديشه كردم. آخرش يولداش را برگزيدم. به معنى رفيق و همراه. چرا كه من رفيقم و رفيق بازم! روزگارى سخن نغزى از اى ام فارستر (نويسنده گذرى به هند و موريس و ....) خواندم كه مرا بكلى دگرگون كرد. نوشته بود: اگر روزى مجبور بشوم كه از بين خيانت به وطن و خيانت به دوست يكى را انتخاب كنم، اميدوارم آن قدر شجاع باشم كه خيانت به دوست را انتخاب نكنم! روزها و ماه ها اين جمله خواب از چشمم ربود. آنگاه ناگهان دريافتم كه خيانت به دوست از بدترين خيانت هاست! خيانت به وطن يك مفهوم نسبى است. شاه فكر مىكرد كه مصدق و اعضاى جبهه ملى خيانت كارند! حزب توده هم هكذا. حزب توده اعمال خود را عين خدمت مىدانست و مىداند و شاه را خائن مىداند. جمهورى اسلامى هم شاه را خائن مىداند و سلطنت طلبان سران حكومت اسلامى را خائن به وطن مىدانند. رژيم و بسيارى از ايرانيان، سازمان مجاهدين خلق را خائن به وطن مىدانند ولى اعضاى اين سازمان هم تمام مخالفان خود را خائن مىدانند. آل احمد در خدمت و خيانت روشنفكران دو جلد كتاب صادر كرد. بنابراين بحث بر سر خدمت يا خيانت ادامه خواهد داشت ... ... اما من يولداشم و دلم نمىخواهد به هيچ رفيقى خيانت كنم. دوست دارم دوستانم را تا زنده اند تحسين كنم نه پس از مرگ شان! تعارف هم نمىكنم! تازگىها دوستان زيادى راكشف كرده ام. نوش آذر و چرندابى و ياشار و بهرام و آذر و آكل و .... چيزى كه مرا در سفرهايم به ايران آزار مىداد و سخت آزارم مىداد، كينه ورزى هاى مردم بود نسبت به يك ديگر. در كشور من مردم از همديگر بدشان مىآيد. فروشنده از مشترى, كارمند از ارباب رجوع، مقامامت از مردم، مردم از مقامات، نويسنده از نويسنده، شاعر از شاعر، فيلمساز از فيلمساز و .... اما من كه يولداشم نام وبلاگم را يولداش گذاشتم كه دوست باشم و دوست داشته باشم. به قول آن مرحوم: نباشد كه در اين يك وجب خاك اينترنت از هم بدمان بيايد و به هم حسادت كنيم!
كاكل كجا؟ كاكل كجا مىروى؟ يولداش را تنها مىگذارى؟ به همين زودى؟ نيامده؟ مثل يك شهاب يا ستاره اى كه سو سو مىزند و ناگهان غيب مىشود! تازه داشتيم با طعم هندوانه ات حال مىكرديم. دوستى را كشف مىكرديم. آخر من يولداشم! يول + داش. راه + هم يا همان همراه فارسى يا آن چنان كه رفقاى كمونيست مىگفتند: رفيق! در باكو به همسر هم يولداش مىگويند. لابد فيلم محشر يول را ديده ايد. فيلمى كه ييلماز گونى ساخت و به اوج شهرت رسيد. فيلمى صميمى و خوب. بدون ادا و اطوار هاى روشنفكرانه. فيلمى بدون نفرت. ييلماز گونى در پاريس درگذشت ولى يول (راه) او ادامه دارد .... كاكل! مىدانم كه دلت از آكل خون بود. از تمام داش هاى مصنوعى! داش به تركى سنگ هم معنى مىدهد. چه كسى سنگ مىاندازد، كاكل؟ ما همه يك آكل در درون مان داريم. ميرزاآقاى كرمانى نوشته بود كه ما همه يك جلاد درون مان هست. به آيينه كه نگاه مىكنيم او را مىبينيم كه فرمان مىدهد: چرا نمىكشى؟ چرا شكنجه نمىدهى؟ چرا جر نمىدهى؟ كاكل ما را با آكل ها تنها مگذار! ما بى تو تنهاييم كاكل!
ميهن دوست سايت ميهن دوست هم دوزبانه است: تركى و فارسى. در اين سايت شعرى خواندم بر وزن حيدر بابايه سلام! معلوم است ميهن دوست هم مانند من از عاشقان حيدر بابا است! خوش گلدون ميهن دوست يولداش! صفا گتيردون! .... ديگر اينكه لينك دادن به مطلب مفصل قاراقويونلو قيزيلباش به معناى موافقت تمام و كمال با حرف هاى نويسنده اش نبود. كما اينكه لينكى هم داده ام به روزنامه كيهان و سخنان آقاى هاشمى رفسنجانى! 2:55 PM
اين آقاى رفسنجانى اين روزها حسابى ميدان دارى مىكند و براى آمريكا شاخ و شونه مىكشد. روزگارى در افغانستان طالبان كه 12 نفر از ايرانيان ديپلمات و خبرنگار در مزار شريف توسط طالبان كشته شدند، ايران مىخواست به افغانستان لشكركشى كند. در آن موقع ملامحمدعمر به حضرات جمهورى اسلامى پيغام داد كه: "اينجا افغانستان است. آمدن شما به افغانستان به ميل خودتان است ولى رفتنتان را ما تعيين مىكنيم!" حالا عين آن سخنان را آقاى رفسنجانى براى آمريكا مىگويد. !C'est la vie 1:14 AM
آى يولداش لار! براُى دوستان آذربايجانى يك مطلب اساسى دارم: داداش قاراقويونلو قيزيلباش! اين مطلب فارسى است و براى علاقمندان به اقوام و ملل و زبان هاى گوناگون ايران زمين سخت جالب است! با سپاس از سايت گويا! 1:01 AM
بخشيدن آرى، فراموش كردن نه! تصميم داشتم كه ديگر در مورد محسن مخملباف ننويسم. اما ئىميل دوست ناديده اى از پاريس مرا باز به ماجراى اين فيلمساز مطرح كشانيد! من كه در همين صفحات از از "تواب سازى" مخملباف نوشته بودم و استنادم به بخشى از كتاب خاطرات زندان خانم پارسىپور بود، نمىدانستم كه خاطرات زندان هاى ديگرى هم وجود دارد كه از اين فيلمساز نام برده شده است. در اينجا بايد اعتراف كنم كه متاسفانه، متاسفانه ادبيات زندان ما بسيار غنى است! "حقيقت ساده" نوشته م.رها (خانم منيره برادران) در سه جلد، بازنويسى روايت شفق و باز نويسى روايت اعظم، اثر اكبر سردوزامى، از كتاب هاى ماندنى اين ژانر هستند. زندان توحيدى (فعلا نام نويسنده اش را كه نثر درخشانى هم دارد فراموش كرده ام!)، از كاخ شاه تا زندان اوين به قلم احسان نراقى، "نگاه كنيد راستكي است!" (نوشته پروانه عليزاده؟) شماره ويژه نشريه نقطه و همين دو كتابى كه به لطف دوست پاريسى بخش هايى از آنان برايم فكس شد، و شايد ده ها كتاب ديگر از آثار زندان هستند! "و در اينجا دختران نمىميرند" نوشته شهرزاد، انتشارات خاوران، پاريس، بخشى دارد پيرامون مغز شويى زندانيان با آثار مخملباف به ويژه فيلم "بايكوت". زندانيان را به زور براى تماشاى بايكوت مىبردند تا از عقايدشان دست بكشند و به سلك توابان در بيايند. اما قطعهء تكان دهنده در "كتاب زندان، جلد دوم" (ويراستار ناصر مهاجر، نشر نقطه) آمده است: " .... (مخملباف) با زندان همكارى هايي دارد و با به وجود آمدن بخش فرهنگى در سال 1364 در بند جهار واجر سه قزل حصار براي تواب ها كلاس قصه نويسى گذاشته است كه فرآوردش به شكل مجموعه داستانى در كتاب فروشى هاى مذهبى تهران عرضه مى شود. اما ناگفته مانده بود كه: 1) مخملباف تواب هاى دست به قلم را به خانهء "شهدا" و "جانبازها" مىبرد تا سوژه نوشتن پيدا كنند، 2) او تشويق كننده و راهنماى آن هاست در نوشتن براى "پيام تواب" و پيوستن به هيات تحريريه ى اين نشريه . .... "جراحى روح" (نوشته مخملباف، نشريه سروش سال دهم، شماره 452) اش كه در وانفساى كشتار بزرگ به زندان آمد ... و "آخرين داستان مخملباف" (عنوان روى جلد سروش 21 آبان 1367) كه بن مايه اش قدرت مطلق زندانبان و ضعف مطلق زندانى است بيش از پيش به رعب و وحشت عمومى دامن زد. چندان كه اثر ان از روح شمارى از زندانيان هنوز زدوده نشده است .... " البته اين ماجرا در كتاب ادامه مىيابد و من شايد در آينده به مناسبتى بخش هايى از كتاب را به آگاهى برسانم. مىدانم كه مخملباف امروز آن مخملباف تواب پرور ديروزى نيست. مخملباف را مىتوان بخشيد ولى گذشته اش را نبايد فراموش كرد. يكى از زندانيان اردوگاه آشويتش سخن نغزى دارد: ما مىتوانيم جلادامان را ببخشيم ولى حق نداريم فراموش شان كنيم!
گوستاو ماهلر من گوستاو ماهلر را بسيار دوست مىدارم. عشق من به ماهلر از "مرگ در ونيز" آغاز شد. پس از ماهلر موزار و غيره برايم جوك شدند! آنگاه بروكنر و واگنر را كشف كردم و رفتم تو نخ Heavy كلاسيك! برامس را هم كشف كردم و خيلى هاى ديگر را! *** امشب شب ماهلر بود با آوازهاى زمينى اش با دو خواننده ناب تنور و باريتون در همين سانفرانسيسكو. چه زيبا بود! شونبرگ هم بود با پنج قطعه اش! به ياد تبريز افتادم و استادى كه ما را ما موسيقى كلاسيك آشنا كرد. نامش را امشب فراموش كرده ام ولى فردا به سراغم خواهد آمد. *** امشب اما شراب بدى هم خوردم كه اسيدش زياد بود. اين فرانسوى ها واقعا گندش را درآورده اند! انگورهاى مزخرف الجزاير و مراكش را در هم مىآميزند و به نام شراب فرانسه قالب مىكنند! مگر ما كلوشار هستيم؟ امشب حال و حوصله اش را ندارم ولى فردا اندكىاز ماهلر و آوازهاى زمينىاش خواهم نوشت. راستى از بازگشت رضا قاسمى خوشتان آمد؟ **** ديشب اين "هم خانه ام" نصفه هاى شب مرا بيدار كرد و از من پرسيد: در طبقهء چندم هستيم؟ پاسخ دادم سوم! ( حالا بد و بيراه ها را اين جا سانسور مىكنم! آخر اين طور كه مىنويسم نايس nice نيستم! آن هم در نيمه شب!) او با حيرت مىگفت": سوم؟ كدام سوم؟ ما كه يك طبقه بيشتر نداريم! نمى دانم ديشب در كدام يك از خانه هاى زندگي اش بود! 2:21 AM
Thursday, February 7
باز آمده، باز آمده ... دوستم رضا قاسمى باز آمده است. و چه خوب آمده است! جاى الواحش در لوح لوح ضمير وبگردان و وبلاگ ها موجود است. بايد حياط خانه وبلاگ هامان را آب و جارو كنيم كه دوست باز آمده است! دوستى از جنس انديشيدن و نفس كشيدن و موسيقى و عشق ... دوستى كه در توربوترن شاهرود _ تهران رخ نمود و ادامه يافت تا پاريس و سانفرانسيسكو و ... هنوز هستش و خواهد بود و خواهد نواخت و خواهد نوشت ... بى هيچ خورده شيشه اى. با صميميت ناب ... و ما را خواهد برد به آن لحظهء خوب و عالى .... رضا خوش آمدى! ... و به اميد اين كه حسين نوش آذر هم باز آيد. 10:03 PM
حسين نوش آذر نوش آذر خوب مىنويسد. بخصوص هنگامى از سطح عبور كرده و به روان مىپردازد. نمودى از يك بحران واقعا بىنظير بود. گره هاى زيادى را پيرامون روشنفكرى دينى و غيردينى ايران اسلامى مىگشايد. درد روشنفكر جهان سوم را باز مىگويد كه هم مىخواهد با غرب باشد و هم عليه آن! زندگى در غرب را به زندگى در جهان سوم ترجيج مىدهد اما در اينجا هم احساس خوشبختى نمىكند. دست مريزاد حسين نوش آذر! 3:28 PM
كاينجا غريب مانده پراكنده خاطريست ... نمىدانم چرا اين روزها به ياد سياوش كسرائى افتاده ام. شايد پراكنده خاطرم! آخرين ديدارمان را در مسكو كه روى نوار ويديو ثبت شده مرور مىكنم. او در آن شب سفيد و برفى بسيار سخن گفت و بيشتر از دلتنگىهاش. دلش براى وطن مىتپيد و نمىتوانست غربت را تاب بياورد. دل خوشى از حزب نداشت ولى به صراحت نمىگفت! شعرى خواند كه در آخر همين يادداشت خواهم آورد. اين شعر را از روى همان نوار پياده كرده ام. باز به سراغ كتاب روزها در راه شاهرخ مسكوب مىروم تا حرف و حديثش را از رفيق ايام حزبى اش واگويم. چند خطى تايپ مىكنم ولى دلم رضا نمىدهد. Cut مىكنم! (علاقمندان مىتوانند به ص 686 كتاب روزها در راه از انتشارات خاوران پاريس مراجعه كنند.) كسرائى در اين شعر وطن را از اين سوى خزر تماشا مىكند. مىگفت سال از آنسو در حسرت "بهشت" اين سو بوديم و حالا از دوزخ تبعيد آنسو را تماشا مىكنيم! دلتنگ و تلخكام. (... در هنگام تايپ اين شعر به ياد دوست نو يافته ع. قنبرى مىافتم. بخشى از اين شعر را پشت خط تلفن از راه دور برايش خواندم. حالا تقديمش مىكنم.)
از اين سو با خزر
دريا دوباره ديدمت، افسوس بى نفس پوشانده چشم سبز در زير خار و خس دامن كشان به هجرت بيرون زدسترس دريا دوباره دمت آرام و بىكران دلتنگ و تلخكام در جامهء كبود سرا پا نگاه
ابريست چشم تو ابريست روى تو تا ژرفناى خاطر تو ابريست خورشيد گوئيا در عمق آبهاى تو مدفونست اما به هر دمى كه چو ساليست در گذر من افتاب طالع من آسمان سبز تو را مىكنم هوس
موجت كجاست تا به شكن هاى كاكلش عطرى ز خاك و خانهء خود جست و جو كنم. موجت كجاست تا كه پياپى به صدق دل بر ساكنان ساحل ديگر همراه او كنم كاينجا غريب مانده پراكنده خاطريست دلبستهء شما و به اميد هيچكس
دريا متاب روى با من سخن بگوى! تو مادر منى و به محبت مرا ببوى! گرد غريبى از سر رخسار من بشوى! دريا مرا دوباره بگير و بكن زجاى بگذار همچو موج، بار دگر ز دامن تو سر در بياورم در تند خيز حادثه فانوس بركشم دستى به دادخواهى دلها درآورم دريا ممان مرا و مخواه همچنين هوس
در پشت سر مخاطره، در پيش روى هلاك مرغ هوا گرفته و پا بستگى به خاك بر اشتياق جان سدى ز پيش و پس اما تو اى تپنده به خود تازه كن نفس! بشكف دگرباره گل رستخيز باش! با صد هزار شاخهء فرياد سر برآر! مرغ بلند باد طوفان در قفس
امروز سرانجام مطلبى كه در زير مىبينيد تمام كردم و نفس راحتى كشيدم. اين روزها درگير شدن با معماى مخملباف حسابى مرا خسته كرد! حالا امشب مىتوانم با خيال راحت حافظ بخوانم و برامس گوش بدهم. پيانوى كنسرتوى شماره دو, اپوس 83. محشر است!
بهنود، ساعدى، سپهرى، مخملباف و... ديگران
مطلب دوست عزيز و خوبم مسعود بهنود " مخملباف و ماجراى آن كه آمده است به خواب مهتاب" مرا هم شادمان كرد و هم اندوهگين. شادمان از اين كه مسعود را دوباره در گسترهء قلم يافتم با صميمت و مهربانىهاش و اندوهگين از اين كه چرا اين قلم " نه به دلبخواه" از وادى نوشتن دور افتاده است. مگر ما چند تن مسعود بهنود داريم؟ و باز به ياد كسانى افتادم كه در زادبوم خود نمىتوانند به حرفهء دلخواهشان بپردازند! فكرى كه مدام مرا مىآزارد و انگيزهء نوشتن مطلب " بهروز وثوقى و ..." بود. من هم با همان بغضى كه مسعود در گلو داشت اين حروف را مىنويسم، كه مسعود خود اهل درد است و معناى اين "حروف" و " دو حرف" مرا مىداند و از قول حافظ به ما آموخته كه چگونه دو كلمه حرف حساب بزنيم! حتى با اندكى باك! من اين دو حرف نوشتم چنانكه غير نداست تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى *** بخش مهمى از مطلب " مخملباف و ماجراى آن كه ..." به زنده يادان غلامحسين ساعدى و سهراب سپهرى اختصاص داشت. ساعدى آن چنان كه بايد، به ويژه در ميان نسل جوان شناخته نشده است. نه اين كه بزرگ ترين و بهترين بود. نه. نويسنده اى و نمايشنامه نويسى بود با چند اثر درخشان و چند اثر متوسط و حتى ضعيف. اما حال و روزش چه در وطن و چه در غربت، چه در زمان شاه و چه در جمهورى اسلامى سخت تامل برانگيز است. مرگ اش در غربت غريبانه و مظلومانه بود. من اين شانس را داشتم تا در آخرين روزهاى ساعدى در پاريس با وى حشر و نشر داشته باشم. هر وقت دلش تنگ مىشد به من تلفن مىكرد و با هم تركى صحبت مىكرديم. مىگفت: توركى دانيشاندا اوره ييم آچيلير! (تركى كه صحبت مىكنم دلم وا مىشه!) ساعدىيى كه من در يك سال آخر زندگىاش ديدم با تصويرى كه مسعود از او داده، كاملا متفاوت بود. شايد در غربت عوض شده بود. البته ساعدى زهر چشيده و درد كشيده بود. ساواك او را درهم كوبيده بود و او با هزاران اميد و آرزو به جريان انقلاب پيوسته بود. اغلب دوستان و رفقاى نزديكش از مبارزين بنام ايام شاه بودند. برخى از آنان كشته و برخى زير شكنجه جان سپرده بودند. (امير پرويز پويان، بهروز دهقانى، كاظم سعادتى، مناف فلكى تبريزى، عليرضا نابدل، بيژن جزنى و ...) در جريان انقلاب بسيار فعال بود و با صلابت ولى غربت را اصلا تاب نياورد. در غربت پاريس، جهان كافكاوارى براى خود درست كرده بود. سرشار از خشم و اندوه و ياس و نوميدى بود: " ... احساس مىكنم كه از ريشه كنده شده ام. هيچ چيز را واقعى نمىبينم. تمام ساختمان هاى پاريس را عين دكور مىبينم. احساس مىكنم كه داخل كارت پستال زندگى مىكنم. از دو چيز مىترسم: يكى از خوابيدن و ديگرى از بيدار شدن. .... مدام به فكر وطنم هستم. مواقع تنهاييع نام كوچه پس كوچه هاى شهرهاى ايران را با صداى بلند تكرار مىكنم كه فراموش نكرده باشم ..." (الفبا شماره 7 ويژه نامه دكتر غلامحسين ساعدى، ص 4) و چنين گفت در مصاحبه اى راديوئى با پروز نقيبى در پى مرگ سهراب سپهرى: " ... اگر عده اى اين ور و اونور نوشتن و گفتتن نه خير ! آقاى سهراب سپهرى مبارز نبود و بر عليه شاه ننوشت، اينها اصلا مسائل مزخرفيه. او يك آدم پولاريزه بود. من هميشه سهراب يادم مياد ... مرگ اون خيلى لطمه زد به من... خاكىترين آدمى بود كه من در عالم رفاقت و رفاقتى كه با سهراب داشتم ديدم. اصلا يك آدم غريبى بود. ... مهم ترين كار سهراب نه شعرشه، نه تابلوهاشه. مهم ترين كار سهراب زندگيشه. آزاده وار زندگى كرد و دردناك مرد." (همان جا، ص 65) ساعدى هم دردناك مرد يا به تعبيرى خود را به مرگ سپرد! بهنود آنگاه به آقاى مخملباف پرداخته و از جنجالى سخن به ميان آورده كه گويا جناح تماميت خواه عليه او آفريده. آقاى مخملباف هم عصبانى شده و پس از مدتى سكوت دست به قلم برده و اعتراضى نوشته كه " اى كاش نمىنوشت يا بهتر آن بود كه آن همه دراز نمىنوشت ....) و آخر سر هم عتابى صميمانه و شاعرانه به من كه: "چرا بىانصافى كرده و سخن درشت گفته ام كه سزاوار مخملباف نوبت عاشقى نبوده و ... " و سر انجام هم با عتابى مشابه به مخملباف كه: " .... بهتر آن بود كه در دفاع از سفر زيباى خود به قندهار، سخن درشت نمىگفت در باره كسى كه او را نمىشناسد." در نيك نفس بودن بهنود اندك ترديدى ندارم. بهنود است ديگر، با يك دنيا صفا و صميميت. او در وطن است و زير و بم هاى سياسى و فرهنگى ايران را بهتر از ما ها كه در برون هستيم درك مىكند. عقرب و عقربه و عقربك هاى جناح ها خوب مىداند! اما نوشتهء آقاى مخملباف مصرف داخلى نداشت. حتى تا آنجا كه مىدانم به صورت كامل در وطن منتشر نگرديده است. متن فارسى و انگليسى اين نوشته بطور كامل فقط در سايت "خانواده مخلمباف" درج شده است. نمىدانم مسعود تا چه اندازه مخملباف را مىشناسد. مخملباف در اين مقاله فقط درشتناكى نكرده بود. با خنجرى آخته از كينه و عناد به مخالفان و منتقدان ايرانى و غيرايرانى خود و نيز به آمريكا و ارزش هاى دموكراتيك آن ( اين بخش مىتواند مصرف داخلى داشته باشد!) تاخته بود. كسالت بار و آشفته حال و عصبى. نگاه فيلمساز برجستهء ما به يك كشور مهم و بزرگ در اين مقاله مانند نگاه آقاى ملاحسنى، امام جمعهء اروميه است، منهاى سادگى و صداقت آقاى ملاحسنى! واشينگتن تايمز، روزنامه اى كه مخملباف با استناد "به فكس دوستى از آمريكا" با اين عبارات كوبيده و تحقير كرده است: " واسطه خبرى آن هم يكى از روزنامه هاى دست راستى آمريكاست كه با زرنگىنام دو رو روزنامه معتبر آمريكايي يعنى نيويورك تايمز و واشينگتن پست را مخلوط كرده و نام مجعول "واشينگتن تايمز" را درست كرده تا از اين رهگذر براى خود كسب اعتبار كند ... و اعتبارش در مقايسه با روزنامه هاى معتبر آمريكا مثل اعتبار سوزنى سمرقندى است در مقابل حافظ .... " در ياددشتى نا آگاه بودن مخملباف را در زمينه تاريخ امريكا ملامت كرده است. مخملباف نمىداند و شايد هم نمىخواهد بداند كه در ايالات متحده ديگر سيستم تبعيض نژادى وجود ندارد. يعنى قانونا وجود ندارد. هرچند ايالت هايى هستند كه عليه سفيدها (درست خوانديد سفيدها) اندكى تبعيض وجود دارد. در همين كاليفرنياى ما اگر يك نفر سياه پوست و يك نفر سفيد پوست در شرايطى كاملا مساوى و يكسان جوياى شغل دولتى و فدرال باشند، سياه ها حق تقدم خواهند داشت. در دانشگاه ها هم سهميهء ويژه اى دارند. يعنى مثل خانوادهء شهداى كشور ما، در اين جا هم سياه ها در اغلب دانشگاه ها و حتى سازمان هاى صنتعتى و مالى بزرگ سهميه دارند. اما اين ها نكات مهمى نيست. ( هر چند مىدانم گناه ديگرى نيز از سوى راست ها و چپ هاى متحجر در نامهء اعمالم ثبت خواهد شد! آخر اينان در همان سال هاى 60 ميلادى در جا مىزنند. اينان نمىخواهند بدانند كه كه نه اين دنيا آن دنيا است و نه اين آمريكا آن آمريكا. مثلا مانند روشنفكران دست چندم مىخواهند اروپا را در برابر آمريكا قرار بدهند و يادشان مىرود كه همين اروپاى زيبا و دلربا دو جنگ بزرگ جهانى را تدارك ديد، فاشيسم و استالينيسم را پايه گذاشت و استعمار را در اقصى نقاط جهان گسترش داد. پاك سازى هاى قومى قتل عام هاى بوسنى هرزه گوين را و چچن و آلبانى و غيره را هم كه نسل خود ما شاهد بود! جالب اينجا است كه در اغلب اين فجايع آمريكا به عنوان ناجى وارد ميدان شده و اتفاقا موفق هم شده است. حالا شاخ و شانه نكشيد! آمريكا هم در كارنامه اش فجايع بسيارى دارد: كودتاى شيلى و حمايت از ديكتاتورهاى راست آمريكاى لاتين و ويتنام و ايران و اندونزى و ... ) مهم ترين نكته در مطلب آقاى مخملباف كه هزاران قسم حضرت عباس انسانگرايى داشت، دم خروسى بود كه مرتب از گوشه و كنار مقاله اش بيرون مىزد. آقاى مخملباف هم مانند برخى از اصلاح طلبان و اقتدار گرايان حكومتى، مردم را به خودى و غيرخودى تقسيم كرده است. خودى ها مىتوانند ازابوذر و بلال حبشى به شريعتى، و از چه گوارا به گاندى تبديل شوند و حتى قتل نفس شان بخشيده شود، اما غيرخودى ها حتى پس مرگ شان نيز به اتهام ساواكى بودن و غيره محكوم مىشوند! بخشش يكى از زيباترين خصال انسانى است ولى نه هميشه! عدل و عدالت و دادگاه عدل هم زيباست. قاتلان و شكنجه گران تمام نظام ها نخست بايد محاكمه شوند و سپس احيانا بخشيده شوند. ما چگونه مىتوانيم جامعه اى را درست كنيم كه پول پوت و ميلوسويچ و سعيد امامى و آمران و عاملان قتل هاى زنجيره اى و ديگر جنايت كاران، بى واهمه به كسب و كار مرگ شان بپردازند؟ ( چه گويا و منطقى بود نوشتهء دوست عزيز رضا چرندابى در اين مورد!) آقاى مخملباف در دوران تاريكى كه شهروندان عادى را به جرم داشتن يك نوار ويديو شلاق مىزدند و جريمه و تحقير مىكردند، از تمام امكانات دولتى استفاده مىكرد و بدون كوچك ترين دلشوره و واهمه اى شاهكارهاى سينماى جهان را تماشا مىكرد و ياد مىگرفت (رانت خوارى فرهنگى؟). در آن سال ها مادر سالخوردهء من به اتهام داشتن يك نوار سينمايى "مشهدى عباد" كلى جريمه پرداخت كرد و مورد تحقير و توهين قرار گرفت! براى هر متر نوار ويدئو مبلغ زيادى جريمه داد. چون سالخورده بود شلاقش نزدند خوشبختانه! ماجراى آقاى مخملباف با روشنفكران در آن برهه بسيار توهين آميز بود. ايشان به خانم سيمين دانشور به خاطر نداشتن حجاب اسلامى تعرض كرده بود، همكاران روشنفكرش را كوبيده و گفته بود كه من حاضر نيستم حتى در لانگ شات در كنار اينان باشم! .... و خيلى اعمال ديگر. بخشيدن زيباست. اما طلب بخشش هم زيباست! آقاى مخملباف يك "طلب بخشش" به ملت ايران و بويژه به همكاران خود بدهكار است! به جهت اينكه او مىتوانست ا همهء امكانات براى ساختن فيلم و چاپ و نشر كتاب و نشريه استفاده كند ولى شهروندان ديگر اين حق را نداشتند.
..... و ديگران خانمى به نام مليحه محمدى در مطلبى "تهاجمى" و سخت عصبى بر من تاخته بودند. البته من با كسانى كه چنين "ادبياتى" دارند وارد بحث و گفتمان نمىشوم و به نظرم بيهوده است. اما چون گاهى برخى سكوت را علامت "رضا" مىدانند و نه "خاموشى" و از سوى ديگر چون ايشان جريان فكريى را نمايندگى مىكند كه دهه ها است بر بخشى از تفكر ايرانى حاكم است، بنابراين بر خلاف ميل خود چند كلمه اى در اين باب مىنويسم: * من حكمى عليه آقاى مخملباف صادر نكرده بودم بلكه از حكم ايشان در برائت از قاتل (چون در برنامه 20_20 به قتل اعتراف كرده بود) و مهدورالدم بودن يك انسان ديگر انتقاد كرده بودم. * ماجراى برداشت من از كتاب خاطرات زندان محتاج آن چنان هياهويى نبود. اتفاقا برداشت من بيشتر با واقعيت تطابق داشت.(شهرنوش پارسى پور، خاطرات زندان، ص 329) تصور بفرمائيد، نويسنده و فيلمسازى كه سخت به ايدئولوژى هنر اسلامى معتقد است براى آموزش قصه نويسى به زندانيان اقدام مىكند. بيشتر اين زندانيان چپ يا مجاهد هستند و همه شان در تعارض با نظام موجود زندانى شده اند. اين ايدئولوگ آيا در اين "كلاس" از فرم هاى گوناگون قصه نويسى صحبت مى كند يا مىكوشد كه .... ؟ * براى من بهتان و افترا وارد كرده بودند كه گويا من موافق "قتل عام" مردم بىگناه افغانستان توسط آمريكا هستم! اينجا ياد بازجويىهاى ايام رفيق استالين و نوشته هاى شريعتمدارى كيهان مىافتم. آمريكا ستيزى انسان را تا كجا ها كه نمىبرد؟ * باقى نوشته هاى اين خانم محترم همه اش پيرامون آمريكا ستيزى مومنانهء ايشان بود. شعارهاى نخ نما و مستعملى كه سال هاست در كشورمان شاهد هستيم. ( يكى از خوانندگان عزيز پرسيده بود چرا خانم محمدى براى زندگى به ايران نمىرود؟) سلمان رشدى اخيرا مقاله اى نوشته در نيويورك تايمز پيرامون آمريكا و آمريكا ستيزى. او به ريشه هاى امريكا ستيزى در كشورهاى مسلمان و اروپا مىپردازد و به درستى مىنويسد كه چون برخلاف پيش بينى "آمريكا ستيزان"، آمريكا در افغانستان تحقير نشد، نيروهاى اتحاد شمال پس از پيروزى مردم را قتل عام نكردند و مردم افغانستان شادى خود را از سرنگونى نظام ضدانسانى طالبان عيان كردند و دولت موقت كم و بيش تا حالا موفق بوده است و افق روشنى پس از سال جنگ و خشونت و خونريزى در آسمان اين كشور مظلوم ديده مىشود، اينان دچار نوعى سردرگمى شده اند. خانم محمدى بهتر از بنده مىدانند كه اگر احمد شاه مسعود زنده مىماند و اگر نيروهاى ائتلاف شمال موفق مىشدند كه خود را با يارى ايران و روسيه سر و سامان بخشد ممكن بود پس از يك جنگ فرسايشى و طولانى موفقيت هاى نسبيى به دست بياورند ولى با هزينه ها و تلفات بسيار. تازه ويروس طالبان ممكن بود در خيلى از كشورها واگير بشود و اولين قربانى آن هم طبعا پاكستان مىشد. ازبكستان و تاجيكستان و تركمنستان و قزاقستان و قيرقيزستان و حتى آذربايجان و تركيه و كشورهاى اروپايى نمى توانستند از اين ويروس در امان بمانند. حالا ايران خودمان به كنار! (صميمانه از خانم محمدى و هم فكران ايشان مىپرسم آيا ايشان افغانستان طالبان را ترجيح مىدهند يا افغانستان دولت موففت حامد كارزاى تحت حمايت غرب را؟) من از فروپاشى افغانستان و چشم انداز يك حكومت نسبتا لائيك در افغانستان شادمان هستم! آن ساحل عافيت سانفرانسيسكو و غيره هم خيلى Banal ديگر! والسلام.
سلمان رشدى و آمريكا و آمريكا ستيزى! ديروز مطلب بسيار خواندنى و جالبى خواندم از سلمان رشدى در نيويورك تايمز تحت عنوان آمريكا و آمريكا ستيزى شما هم بخوانيد! سلمان رشدى زمانى از آمريكاستيزان بنام بود. سفرنامه اى دارد به نيكاراگوئه پر از بد و بيراه به آمريكا! سال پيش خواندمش حالا عنوانش را فراموش كرده ام. *** 11:00 PM
Monday, February 4
آمان آيريليق! آمان آيريليق! امروز به سراغ شهريار مىروم. از آيريليق (جدايى) مىگويد: بيزى يانديرير، يامان آيريليق بو داريخديران دومان آيريليق باشا ساوورير سامان آيريليق آمان آيريليق، آمان آيريليق
بير گوزون آچار، بير گوزون يومار آرازى سرين گورديكده اومار خزرى درين كوردوكجه جومار قان درياسينا جومان آيريليق آمان آيريليق، آمان آيريليق آرازيم وورسون باش داشدان داشا گوز ياشى گرك باشلاردان آشا نئچه ياد اولسون، قارداش قارداشا نه دين قانير، نه ايمان آيريليق آمان آيريليق، آمان آيريليق ... .... آمان آيريليق ..... آمان آيريليق!! اين شعر را براى ياشار و رضا و تمام يولداش ها نوشتم. 12:56 AM
Sunday, February 3
دوست كجاست؟ امروز دو سفر محشر داشتم: سفرى به چهل دختر و شاهرود و ايام افسرى يا افسر وظيفگى! و سفرى ديگر به تبريز و دبيرستان بزرگمهر همراه رضا چرندابى! چه روزهايى داشتيم؟ به ياد تمام دوستان آن دوران: عليرضا ز. حسن ر . محمد ح . عادل ص . تبريز داش ماغازالارى، تبريز حسين تيرانداز، تبريز ائششك لر قهوه خاناسى، تبريز بهروز ارمغانى، تبريز بهزاد، تبريز فرزاد، تبريز هتل اينترناشنال، تبريز عيساخان و ...... تبريز صدها دوست ديگر و ...... اشك و تبريز و تبريز و تبريز و تبريز .... ساغ اول رضا! ساغ اول فلاح!
براى بالتازار ساعت يك و نيم نيمه شب است. نشئه از فيلم برتولوچى و خسته از نوشتن مطلب " --- از مسكوب مىگويم" و به هم بافتن فيلم نامه اى در ذهن، براى يك خواب بىرويا آماده مىشدم كه ناگهان به سراغ بالتازار رفتم. آرزوى بع بع بزغاله كرده است اين بالتازار! ياد بع بع بره هايى افتادم در خانهء دوستم در خارج شهر سانفرانسيسكو، كه همين پريروز از مادر زاده شدند. دوقلو. دو سه ساعت از عمرشان بيشتر نگذشته بود اما بع بع مىكردند و مادرشان مىليسيدشان. به ياد شاهزاده كوچولوى سنت اگزوپرى افتادم با آن تنهايى غمناك و نازش در سيارهء كوچكش! از پريروز لب به گوشت نزده ام! 1:47 AM
... از مسكوب مىگويم اين چند ماهه همه اش شاهرخ مسكوب مىخوانم. روزهاش را كه در راه سپرى كرده و كتابى نوشته به نام " روزها در راه". مسكوب در اين كتاب، كه يادداشت هاى روزانه و شبانه اش است، زلال و شفاف است. از همه چيز مىنويسد. از كتاب هاى خوانده، از فيلم هايى كه تماشا كرده و از موسيقى هايى كه شنيده و از خيلى چيزهاى ديگر. از غزاله دخترش و زنش گيتا هم فراوان نوشته است. مهم ترين نكته در اين كتاب "فرديت" است. فرديتى كه هرگز آل احمدوار به "منيت" ختم نمىشود! پرسه هاش در پاريس و بوستون و لندن و اصفهان و تهران و ديگر شهرها, گاه خود سفرنامه اى است خواندنى و ماندنى. من هم بسيار سفر كرده ام و آن "آن" ها را لمس كرده ام. و گاه چه "اياق" بوده ايم در سفرهامان و تماشاهامان! مسكوب در اين كتاب از گلشيرى و دولت آبادى و شاملو و پروست و سزان و ماتيس و رنوآر و موزار و ديگران هم نوشته است. بى هيچ واهمه و رودرواسى اى! از شراب و خورد و خوراك و پوشاك هم نوشته. تعارف هم اصلا نكرده است. بنابراين من مسكوب را هم كنار هدايت در گوشه اى از قلبم جاى داده ام! زلال و شفاف! رضا قاسمى كه به اندازهء مسكوب زلال است قول داده كه پيرامون اين كتاب مطلب بنويسد. بىصبرانه در انتظار نشسته ام! اين روزها آن چنان با كلاف مخملباف بافته شده و به هم پيچيده ام كه كلافه شده ام. نه اين كه آثار مخملباف را دوست نداشته باشم. نه. من برخى از فيلم هاى مخملباف را دوست مىدارم و هنوز از تماشاىشان لذت مىبرم. معماى اش به كنار! امروز رفتم فيلم Conformist برناردو برتولوچى را كرايه كردم و دو بار پشت سرهم ديدم تا سرشار بشوم و آشتى كنم با هنر و فراموش كنم چهره ى عبوس زهد و ريا را. *** در اين جا دو تكه از كتاب را كه پيرامون مخملباف و اكبر سردوزامى است تقديم يولداش هاى وبلاگم مىكنم:
"96_7_30 (روزها در راه، ص 700 ، انتشارات خاوران، پاريس) ("گبه" را ديدم. تا حالا هرچه از "مخملباف" ديده ام يكى از ديگرى مزخرف تر و اين يكى حسابى خر رنگ كن است. به كمك يك مشت تصويرهاى زيبا از طبيعت و كوه هاى زيباتر ايران مقدارى شعارهاى قلابى دهن پركن را به مناسبت و بىمناسبت به خورد تماشاچى مىدهد: "زندگى رنگ است". دومى داد مىزند: "عشق رنگ است" و سپس دو دختر بچه: "مرگ رنگ است". آدم وقتى اين ها را لا به لاى "شعر" هاى پرت و پلائى كه در جوف قصه اى بى سر و ته جاسازى كرده اند, مىشنود بىاختيار مىخواهد بگويد آى زكى! اين سينماگر .... اگر اداى مثلا آنتونيونى يا آلن رنه را در نياورد و فيلم هاى روشنفكرانه نسازد، هم به خودش لطف كرده هم به ديگران.) اما به نظر من گبه يك چيز معركه و محشر داشت كه شايد از گوش مسكوب پنهان مانده و آن موسيقى حسين عليزاده است! مسكوب در يادداشت 95_8_23 (ص 669) مىنويسد: (بازنويسى روايت شفق، نوشتهء اكبر سردوزامى را اين روزها مىخواندم; به سختى و صراحت كارد است و زخمش به همان اندازه واقعى و دردناك. درستى دلشكاف و پريشان كننده اى دارد. زبان ساده، خودمانى و بيرحمش وجدان خوابزدهء خواننده را به خاك و خون مىكشد. چه خشونت و بيهودگى باورنكردنى ولى واقعى و هر روزه اى! در چه كشتارگاهى بسر مىبريم و به چه تعصب كور و جهل سنگدلى!) 12:01 AM