Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Sunday, March 31
نيما جان
نيما رسول زاده مرا به ياد فرانك و فريبرز و شيوا مىاندازد. اينان بچه هاى خواهر و برادر من اند. نيما مرا عمو مرتضى صدام مىكند. چه صداقتى! سال ها پيش كه نوجوان بودم كتابى خواندم به نام سيما جان به قلم محمد عاصمى. بعد ها با محمد دوست جون جونى شديم. نيما را كه نيما جان صداش مىكنم ياد سيما جان مىافتم و ياد محمد عاصمى و ايرن كه آن روزها همسر محمد عاصمى بود و ايران عاصمى مىناميدند.
نيما از نازى بيگلرى نوشته است. نازى از دوستان قديمى من است. شبى در ايام جشنواره سانفرانسيسكو مهمان من بود. بزرگان ديگرى نيز بودند. عباس كيارستمى، بهروز وثوقى، پيتر اسكارلت (مدير جشنواره) و چند نفر ديگر. شب خوب و سرشارى بود. در همان شب كه نازى با بهروز مصاحبه مىكرد و عباس حرف هاى بهروز را مىشنيد، فكر زيبايى در ذهن عباس شكل گرفت. فرداى آن روز عباس جايزه كوروساواى خود را به بهروز وثوقى تقديم كرد. به خاطر كارهاى كرده و نكرده اش! عباس بسيار نكته سنج است. براُى او كارهاى كرده، بهروز همان قدر اهميت داشت كه كارهاى نكرده اش. مانند يك موسيقى كه سكوت بين نت ها همانند يك نت اهميت دارد. بهروز براى كارهاى نكرده اش زهر هجر و درد عشق بسيار كشيده است! اى كاش، اى كاش روزى بيايد كه بهروز ها در وطن مادرى به حرفه مورد علاقه شان بپردازند!
امسال جايزه كوروساوا را وارن بيتى دريافت مىكند. وارن بيتى براى من ياد آور بانى و كلايد است و سرخ ها و شكوه علفزار و يك عالمه عشق! جشنواره سانفرانسيسكو دو هفته ديگر آغاز مىشود و من مانند هر سال با يك كارت خبرنگارى ميهمان دايمىً جشنواره خواهم بود. جاى همه ى عاشقان سينما خالي! از ايران چهار فيلم به نمايش در خواهد آمد: دلبران، ساخته ابو الفضل جليلى، راى مخفى ساخته بابك پيامى و دو فيلم كوتاه. البته يادداشتهاى روزانه ام را براى شما خواهم نوشت. همين دوشنبه آينده دو فيلم از جمهورى چك و كوبا خواهم ديد و روزهاى ديگر هفته نيز هر روز دو فيلم تا جشنواره آغاز شود. بنابراين بايد روزها زود بيدار شوم و شب ها زود بخوابم. زنده باد سينما!
****
من در اين شهرك وبلاگ دوستان خوبى پيدا كرده ام. ليلا، جاناتان، افشين، آذر (و آينه اش)، لامپ، نويسنده جاده غمناك (اين دوستان در يادداشت هاى پيشين من معرفى شده اند و من مرتب وبلاگ شان را مىخوانم. براى پيدا كردن اين دوستان سرى به فهرست وبلاگ هاى فارسى بزنيد!)، و ميهن دوست.... و حالا آذرخش كه ديدگاهش در باره صادق هدايت درست و جالب است. نويسنده آسمان هاى تاريك را هم نبايد از قلم بيندام كه اى كاش به جاى اما (پن) همان اما را مىنوشت كه جا افتاده تر و حتى فارسى شده تر شده است. راستى دوست عزيز به كار بردن واژه ها عربى و تركى و حتى انگليسى و فرانسه اصلا و ابدا كار زشت و ناپسندى نيست! اگر از سعدى كه استاد سخن است، واژه هاى عربى را حذف كنيم چه باقى مى ماند. ديشب داشتم تاريخ بيهقى را بازنويسى مىكردم. چه لذتى مىبردم از اين نثر هزار سال پيش! خب، اندكى در بكار بردن عربى زياده روى كرده، اما نثر معركه است! بگذريم! همه ى اين دوستان مرا مورد مهر خود قرار داده اند. سپاسگزارم. دوستان عزيز! يولداشلار! سيزى سه ويرم! (دوست تان دارم!)
12:29 AM


Saturday, March 30
آيت اخراس


ديشب تصويرش را در تلويزيون ديدم. روز قبلش در كلاس درس بود و ديروز خود را همراه ده ها نفر اسرائيلى در يك سوپر ماركت منفجر كرد.
احساس مىگويد كار خوبى كرد. انسان كه مايوس شود و بى آينده و نا اميد، به هر كارى دست مىزند. عقل مىپرسد كه اين "هر كار" تا كجا بايد پيش برود. خشونت و كشتن بد است چه به دست سعيد امامى باشد، چه به دست آريل شارون و چه به دست آيت اخراس! اگر ما مخالف حكم اعدام هستيم ديگر فرقى نمىكند اعدام خفاش شب باشد _ كه به ده ها مرد و زن تجاوز كرد و با بىرحمى و قساوت كشت شان _ چه اعدام يك نويسنده و شاعر.
داشتم تصوير آيت اخراس را مىديدم و فكر مىكردم كه چه كسانى به او آموزش كشته شدن مىدهد. كسى حتما هست كه به بدن جوان او مواد منفجره مىبندد و ازش فيلم و تصوير مى گيرد و آنگاه او را راهى قتلگاه مىكند. آيا اين شخص حاضر هست كه براى پسرش نيز چنين كارى بكند؟ من پشت سر همه اين عمليات انتحارى دست هاى كثيف مرگ پرورى را مىبينم كه در دراز مدت نه تنها درد فلسطينيان را درمان نخواهند كرد بلكه معضل بزرگى در منطقه ايجاد خواهند كرد. گفته اند هدف وسيله را توجيه نمىكند. آن سنگپاره هاى كودكان فلسطين صدها برابر از بمب هاى قوى كارسازتر بودند. در آن موقع خانم حنان عشرواى و ادوارد سعيد سخنگوى فلسطنيان بودند و مظلوميت اين قوم را فرياد مىزدند، اكنون "شهداى" عمليات انتحارى حرف اول و آخر را مىزنند.
به دوستم عليرضا نورى زاده تلفن كردم كه تلفظ فارسى يا عربى آيت اخراس را جويا شوم. نورى زاده گفت همان آيت است و اضافه كرد كه نام هايى مانند آيت و روح الله در زمان انقلاب اسلامى ايران در ميان فلطينيان بسيار مد شده بود و حالا يكى از معضلات دولت خود گردان فلسطينى عوض كردن اين نام هاست! بچه هاى فلسطينى نمى خواهند ديگر آيت و روح الله ناميده شوند! اخراس هم جمع اخرس است به معنى لال!
5:52 PM


سفرنامه ايران
سفرنامه درخشانى خواندم از نيما مروجى در سايت ايرانيان دات كام به انگليسى. تكه هاى درخشانى دارد و 52 عكس خوب. فقط مواظب باشيد دچار نوستالژى و غيره نشويد! من كه شدم و بد جورى هم شدم. لامصب وطن است ديگر! كاريش هم نمىتوان كرد!!
****
نيز مصاحبه اى خواندم از پرويز قليچ خانى (سردبير نشريه آرش، چاپ فرانسه) با دو تن از رهبران فداييان (اكثريت) بهزاد كريمى و مجيد عبدالرحيم پور پيرامون كتاب شورشيان آرمانخواه نوشتهء مازيار بهروز. اين مصاحبه هم مرا سخت دچار اندوه كرد! اين دو از دوستان بسيار قديمى من اند كه باهم دورانى داشتيم! مصاحبه مرا برد به آن ايام خوش آرمانخواهى. چه زيبا مىنمود جهان! در اين مصاحبه مفصل بارها از عزيزى ياد شده كه من سخت دوستش داشتم. بهروز ارمغانى را مىگويم. بزرگ مردى بود. به گمانم از همان دوران دانش آموزى وارد فعاليت هاى سياسي شده بود. پس از اتمام تحصيل چند سالى زندانى شد و آخر سر به سازمان چريك هاى فدايى خلق پيوست و از كارهاى پر سر و صدايش ترور يكى از چهره هاى شاخص ساواك _ حزب توده بود به نام شهريارى كه به مرد هزار چهره مشهور بود. اين شهريارى مبارزين را به هواى بردن به عراق و فلسطين تحويل سازمان امنيت مىداده است. بهروز ارمغانى سرانجام پس از يك زندگى مخفى نه چندان دراز مدت، در زد و خوردى كشته شد و مادر من خبر را كه شنيد ماه ها به خاطرش گريه كرد. من در سال آخر دبيرستان و يك سال پشت كنكور شب مرتب با بهروز بودم و اعتراف مىكنم كه تاثير عميقى روى من گذاشت. يادش گرامى باد!
***
سه چهار روز پيش قول داده بودم كه ذكر بر دار كردن حسنك وزير را از تاريخ بيهقى اينجا بنويسم. حالا كه نگاه مىكنم مىبينم متن نسبتا دشوارى است براى صحن وبلاگ! در هر حال چون كشته شدن خيابانى را نوشته بودم حالا هم بخش هايى از اين ذكر بر دار كردن حسنك وزير را به نقل از تاريخ بيهقى را اينجا ذكر مىكنم:
.... و حسنك را به پاى دار آوردند .... قرآن خوانان قرآن مىخواندند. حسنك را فرمودنه كه جامه بيرون كش. وى دست اندر زير كرد و ازار بند (بند شلوار) استوار كرد و پايچه هاى ازار را ببست و جبه و پيراهن كشيد و دور انداخت با دستار، و برهنه با ازار (شلوار) بايستاد و دست ها در هم زده، تنى چون سيم سفيد و رويى چون صد هزار نگار. همه خلق به درد مىگريستند. خودى (كلاه خود) روى پوش آهنى بياوردند عمدا تنگ.، چنان كه روى و سرش را نپوشيدى، و آواز دادندكه سر و رويش را بپوشد تا از سنگ تباه نشود كه سرش را به بغداد خواهيم فرستاد نرديك خليفه. و حسنك را همچنان مىداشتند ، و او لب مىجنبانيد و چيزى مىخواند، تا خودى فراخ تر آوردند. و درين ميان احمد جامه دار بيامد سوار و روى به حسنك كرد و پيغامى گفت كه خداوند سلطان مىگويد: "اين آرزوى تست كه خواسته بودى و گفته كه "چون تو پادشاه شوى، ما را بر دار كن!" ما بر تو رحمت خواستيم كرد، اما اميرالمومنين نبشته است كه تو قرمطي شده اى، و به فرمان او بر دار مىكنند." حسنك البته هيج پاسخ نداد.
پس از آن خود فراخ تر كه آورده بودند، سر و روى او را بدان بپوشانيدند. پس آواز دادند او را كه بدو. دم نزد و از ايشان نينديشيد (نترسيد). هركس گفتند"شرم نداريد، مرد را كه مىبكشيد[به دو] به دار بريد؟" و خواست كه شورى بزرگ بپاى شود، سواران سوى عامه تاختند و آن شور بنشاندند و حسنك را سوى دار بردند و به جايگاه رسانيدند، بر مركبى كه هرگز ننشسته بود، بنشاندند و جلادش استوار ببست و رسن ها (طناب ها) فرود آورد. و آواز دادند كه سنگ دهيد. هيچ كس دست به سنگ نمىكرد و همه زار زار مىگريستند. خاصه نشابوريان. پس مشتى رند را سيم دادند كه سنگ زنند، و مرد خود مرده بود كه جلادش رسن به گلو افكنده بود و خبه (خفه) كرده. اين است حسنك و روزگارش..... او رفت و اين قوم كه اين مكر ساخته بودند نيز برفتند ... احمق مردا كه دل درين جهان بندد! ....
داستان حسنك البته ادامه پيدا مىكند... سرش را براى خليفه مىبرند و بدنش قريب هفت سال بر دار مىماند و آخر سر نه سرى و نه تنى. تراشه هاى استخوانش در جايى دفن كردند.
حسنك را به اتهام دگرانديشى بر دار كردند و داستان حسنك ها ادامه دارد ...

1:58 AM


Friday, March 29
وحشت بزرگ .2.
آن مقاله وحشت بزرگ را كه ديشب خواب از چشم ترم ربود، جفرى گلدبرگ Jeffrey Goldberg نوشته و در مجله نيويوركر شماره 25 مارچ 2002 چاپ شده است. امروز اين مجله را خريدم و گمان مىكنم دو سه روزى شكنجه ام خواهد كرد اين وحشت بزرگ! (خلاصه اش را قول مىدهم در اين وبلاگ بازنويسى كنم!)
***
من از كشت و كشتار بيزارم. بسيار بيزارم. ديروز با دوستى كه اينجا جمال اش مىنامم در مورد عمليات انتحارى فلسطينى ها صحبت مىكردم. چون من بر خلاف اكثر مسلمين و چپ هاى جهان از اين نوع كشت و كشتارها متنفرم و الكى هم جانماز آب نمىكشم. البته و هزار و يك البته از اعمال شارون و دولت اش نيز در سرزمين هاى اشغالى فلسطين متنفرم. همين دو سه هفته پيش او را قصاب ناميده بودم كه هست! اما اين عمليات انتحارى را هم برعكس جمال و ديگران توجيه نمىكنم. مىدانم كه فلسطينيان جور و ظلم فراوان كشيده اند و مانند گربه اى كه در تنگنا قرار بگيرد به هر عملى دست مىزنند. اما اين "هر عمل" مراحلى دارد: گروه حمص، الاقصا يا جهاد اسلامى براى پيدا كردن داوطلب عمليات انتحارى ماه ها تلاش مىكنند و آنگاه وى را آموزش مىدهند. آموزش يعنى ايجاد نفرت بى حد و حصر از يهوديان و آمرزش تمام گناهان و نيز داشتن يك زندگى مرفه و سرشار از عشق در آن دنيا ... ساختن اين دنياى نفرت بار و آن دنياى عاشقانه چندين ماه طول مىكشد. براى اين جوانان و نوجوانان مرتب فيلم نمايش مىدهند و موعظه مىكنند. او را از خانواده اش جدا كرده و در يك دنياى كنترل شده نگاه دارى مىكنند. آماده كه شد بهش دستور مىدهند به خودش مواد منجره ببندد و راهى عمليات جهادى شود ... هرچه بيشتر اسرائيلى كشته شود بهتر است! بىگناه يا با گناه. نظامى يا غير نظامى. كودك يا بزرگ. فلسطينيان نيك مىدانند كه هر گاه شمار كشته شدگان فلسطينى با اسرائيليان برابر شود، اسرائيل به زانو در مىآيد. چنان كه در جنوب لبنان اين اتفاق افتاد. تا موقعى كه در ازاى كشته شدن يك اسرائيلى ده نفر فلسطينى كشته مىشد كك اسرائيل نمىگزيد. اين تلفات يك به يك كه رسيد اسرائيل بى سر و صدا و بدون هيچ گونه پيش شرطي لبنان را ترك كرد!
دو سال پيش در اوايل انتفاضه دوم اين نسبت در اسرائيل ده بر يك بود. حالا سه بر يك است. يعنى در ازاى حدود 1100 فلسطينى 350 اسرائيلى كشته شده اند. حالا مىرود كه اين نسبت يك به يك شود و طبعا اسرائيل به زانو در خواهد آمد! شارون بركنار خواهد شد و كسي مانند شيمون پرز جايگزين اش خواهد شد و قرارد صلح هم امضا خواهد گرديد. عرفات دلبخواه يا دلنخواه كنار خواهد رفت و نسل جديدى از فلسطينيان سكان سياست را به دست خواهند گرفت. اين نسل البته بسيار خطرناك خواهند شد و موى دماغ تمام كشورهاى عرب منطقه! تجره طالبان در افغانستان يادمان نرود!
از دوستم جمال كه اين چنين سنگ فلسطينيان انتحارى را به سينه مىزند پرسيدم كه آيا حاضر است در چنين شرايطى پسرش كوروش به چنين عملياتى دست بزند. البته پاسخش منفى بود! همو در زمان جنگ با عراق پسر بزرگش فريدون را برداشته بود و به آمريكا پناهنده شده بود.
گاهى رگ تركى من به جنبش در مىآيد و دست خودم هم نيست! من هم مانند تمام آزاديخواهان دنيا و به ويژه گروه هاى صلح طلب اسرائيل دلم مىخواهد معضل اسرائيل و فلسطين حل شود و ملت مظلوم فلسطين به حق و حقوقشان دست يابند. اما نه با آلت دست شدن توسط كشورهاى ديگر و گروه هاى تندرو و اكستريميست.
2:57 AM


Thursday, March 28
وحشت بزرگ
معمولا دوران دهشت بار استالين را دوران وحشت بزرگ مىنامند. اما در آخرين شماره نيويوركر مقاله اى هست به نام "وحشت بزرگ" پيرامون قتل عام مردم حلبچه كردستان عراق توسط صدام حسين. نويسنده اين مقاله با گزارشگر مشهور راديو NPR خانم ترى گروس مصاحبه مفصل و جالبى داشت كه به معناى واقعى كلمه خواب را در چشم ترم شكست! رفته بودم بخوابم كه نشد. گفتم اين چند كلمه را بنويسم و سپس اصل مقاله را پيدا كرده و برايتان بازگو كنم.
ماجراى بمباران شيميايى حلبچه البته بسيار مشهور است ولى متاسفانه جهانيان كمتر بهش پرداختند. شايد چون خبرش را جمهورى اسلامى ايران به جهانيان اعلام كرد كه در حال جنگ با عراق بود و در زمينه هاى نقض حقوق بشر و غيره هم كارنامه درخشانى نداشت.
نويسنده مقاله پس از دوزاده سال به كردستان عراق مىرود و با بازماندگان فاجعه به صحبت مىنشيند و يكى از دردناك ترين و هولناك كشتارهاى عام را بازگو مىكند. صدام براى اين
كه از مردم كرد اين شهر هشتاد هزار نفرى زهر چشم بگيرد با گاز خردل به كشتار مردم اين شهر پرداخت. اهالى اين شهر در جنگ ايران و عراق مخالفت خود را با رژيم بعثى عراق به نمايش گذاشته بودند و هنگامى كه نيروهاى ايران اين شهر را اشغال كرده بودند، مردم به استقبال نيروهاى ايرانى رفته بودند.
بنا به شهادت خانم نسرين كه يكى از بازماندگان اين جنايت بزرگ است، هلى كوپتر را بر فراز حلبچه ظاهر شدند و بمب هاى گازى را بر روى شهر منفجر كردند. مردم طبق معمول به زير زمين ها پناه بردند غافل از اين كه اين گاز در لايه هاى پايينى نشت مىكند. در همان چند دقيقه اول بچه ها و سالمندان دچار تهوع شدند و چشمانشان سياهى رفت و اغلب كور شدند. حيوانات هم همچنان. نسرين موفق شده بود كه از زير زمين بيرون آمده و به خارج شهر فرار كند. پس از ماجراهاى زياد خودش را به ايران مىرساند و با دوا و درمان كورى اش پس از بيست روز درمان مىشود. اما دو سال بعد كه بچه اى به دنيا مىآورد نوزاد قلبش سوراخ بوده و آنا مىميرد. ...
... بايد فردا بروم و مجله نيويوركر را به دست آورم و بيشتر بنويسم. واى كه بشر گاه چه سنگدل و بيرحم مىشود! من حيوانات را دوست دارم و نمىخواهم بنويسم حيوان صفت مىشود.

1:19 AM


عاشورا
تاسوعا و عاشورا مرا مىبرد به آن روزهاى غمگين دوران كودكى. از گوشه و كنار شهر صداى ضجه و ناله مىآمد. بيوك آقا آن مرد زن باز و بچه باز شهر كه معمولا خيلى هم خوش لباس بود، در آن روز پا برهنه راه مىرفت و ما حيرت مىكرديم. چند سالى من هم سينه و زنجير زدم و حتى سعى كردم نقش طفلان زينب را در تعزيه اجرا كنم كه به علت بد صدايى نشد! اما بخشى از شعرهايش را هنوز به خاطر دارم: ياتما نجف ده شير خدا وا مصيبتا! ...
اكنون كه اين تصاوير را مىبينم ياد آن ايام مىافتم:


عكس ها از سايت BBC است. اولى در لبنان و دومى در افغانستان گرفته شده است.
12:16 AM


Wednesday, March 27
قيام خيابانى
ديروز دوست بسيار عزيزى يك عيدى عالى به من داد: كتاب "قيام شيخ محمد خيابانى" به قلم احمد كسروى.
مدت ها بود كه در پى اين كتاب مىگشتم. سال پيش در همين ايام با نوه يا نبيره شيخ محمد خيابانى در كلن آشنا شدم. داستان ها گفت از جدش. اما زندگى و مرگش را كسروى نوشته است. اين مرگ هم مانند مرگ حسنك وزير سخت تكان دهنده است. خواندن اين سطور باعث شد كه باز به سراغ تاريخ بيهقى بروم و بر دار كردن حسنك وزير را بخوانم و اندكى از اين جماعت كشور گل و بلبل دلگير شوم و شادمان باشم كه در آن ديار نيستم! (گفتم اندكى!)
....
اما قزاق ها پيكر آغشتهء او را توى تابوتى گذارده و به دوش حمالان داده، به ادارهء نظميه آوردند. گروه بس انبوهى براى تماشا گرد آمده بودند، و مردم بى سر و پا بى شرمى آغازيدند و گرد جنازه را گرفته و كف مى زدند، زيرا چاپلوسان و مردم دو رويه را اين بار هم نوبت آن رسيده بود كه براى دشمنان آزادى شيرين كارى نمايند. و بى گفتگو بسيارى از آن بى شرمان كسانى بودند كه تا پريروز در پاى نطق هاى خيابانى كف زده و زنده باد مى گفتند. چه، مردم بى سر و پا را در زمان و روزگارى، شيوه و خوى همين است، و كسى كه فريب چاپلوسى ايشان را بخورد سرنوشتش همان خواهد بود كه خيابانى تيره روزگار را شد. پس از اين ساعتى، بار ديگر جنازه را به دوش حمالان دادند. اين بار آن را به گورستان سيد حمزه مىبردند كه پس از شستن و كفن پوشانيدن به خاك سپارند. گروه بى سر و پا هنوز از بى شرمى سير نگرده بودند، و از پشت سر روان بودند، و تا آن بى روان به زير خاك نرفت، از دست آن گروه نياسود ..."
فردا داستان حسنك را خواهم نوشت.


1:17 AM


Tuesday, March 26
مواظب انگشتانت باش، رضا!
امروز با خواندن مطالب حسين نوش آذر و رضا قاسمى دلم گرفت. غمگين شدم. آخر مگر مىشود اين دو انسان خوب را اذيت كرد؟ تازه آذر هم بود. حالا فرقى نمىكند با آيينه يا بى آيينه! آذر كه يك دنيا صفا ست و آيينه اش دلهاى ماست. به نظر من نبايد اصلا به كسانى كه بى نام و نشان در وبلاگ مطلب مىنويسند پاسخ داد. حتى شايد بهتر باشد لينك هم داده نشود. مگر اين كه مطمئن باشيم كه نويسنده در ايران است و افشاى نامش به هر دليل ممكن است باعث دردسرش شود. تازه در اين صورت هم نويسنده اى كه لينك مىدهد بايد به نوعى مطمئن باشد كه وبلاگ نويس ساكن ايران يك شخص حقيقى است و نوشته اش ارزش هاى اجتماعى و ادبى و سياسى دارد.
مثلا من ديروز ئى ميلى دريافت كردم كه نويسنده اش وبلاگش را معرفى كرده بود. با خواندن همان چند سطر اول مىشد دريافت كه نويسنده حرفى براى گفتن دارد و خوب هم مىنويسد. براى اين هملاگ پيام فرستادم و خواهش كردم كه به نوعى خودش را معرفى كند.
در هر حال ما مشتاقانه در انتظار ادامه رمان رضا هستيم تا همراهش به خوزستان و پاريس برويم و سرانجام راوى رمانش را پا پروين و خانم عبادى و ديگران و البته سرنوشت جادويى آن سه تار جادويى چهلمى را دريابيم! رضاى عزيز، مواضب انگشتانت باش!
12:12 AM


Monday, March 25
يك اتفاق وبلاگى!
دوستى دارم در سوئد كه از طريق خواندن مقالات من در اينترنت با هم دوست شده ايم. گاهى زنگى مىزنيم و گپى و درد دلى و سفرى به ايام گذشته و حال مىكنيم با تعريف سفرهامان به گوشه و كنار دنيا. ديروز با خواندن ماجراى رماتيسم مادرم دلش به درد آمده بود و حالا كه عازم ايران است مىخواهد براى مادرم يك بسته قرص ضد درد سوقات ببرد. چه دوست خوب و نازنينى! ساغ اول محمود! ياشا محمود! شايد مادرم بوى مرا از تو بشنود و دردش درمان شود!
****
امروز ايرانيان شمال كاليفرنيا طبق سنت هرساله در هتل هاليدى اين شهرك "امرويل" دور هم جمع شدند و ديد و باز ديد كردند. ميوه و شيرينى مفصلى هم بود. اين مجلس را سال هاست كه گروهى از خانم هاى اين خطه كه خود را "گروه آزاد زنان" مىنامند ترتيب مىدهند و چون به هيچ حزب و گروه و جمعيتى وابسته نيستند بسيار موفق اند! امسال سرود اي ايران هم به شيرينى و ميوه اضافه شد كه دختر بچه خيلى كوچولويى با آن رقصيد! شيرين بود دخترك!
***
در بازگشت از مجلس ديد و بازديد از چلوكبابى "ميكده" دو دست چلوكباب كوبيده و سلطانى گرفتم كه با تماشاى مراسم اسكار و يك بوردو خوب نود و شش بسيار مزه داد. پشت بندش چند تا شيرينى خوش مزه هم كه اتفاقا در همان مجلس از "بى حواسى" تو جيب كتم گذاشته بودم خيلى چسبيد!
ديگر اينكه امسال اسكار حال و هواى ديگرى داشت. يك كمى سياسى شده بود و جايزه ويژه سيدنى پواتيه و رابرت رد فورد از اين نظر مهم بود كه اولى سياه بود و دومى بنيان گذار جشنواره و تشكيلات سينمايى ساندنس است كه بيشتر به فيلم هاى مستقل مىپردازد. اصلا امسال سياه جوايز را درو كردند! نيويورك زخمى هم خيلى خوب رخ نمود! فيلمى نمايش دادند به نام "نيويورك در سينما" كه نمايش برج هاى معدوم اشك به چشم آورد! وودى آلن هم كه نيويوركى دبش و تمام عيارى است خوب به شهرش اعتبار بخشيد. وودى نخستين بارى بود كه در مراسم اسكار شركت مىكرد.
فيلم بوسنيايى "سرزمين بىصاحب" به عنوان بهترين فيلم خارجى انتخاب شد و فيلم ذهن زيبا به عنوان بهترين فيلم آمريكايى. خلاصه مراسمى بود درخور و عالى!
2:17 AM


Sunday, March 24
مىلاگم، پس هستم!

نمىدانم اين جمله را خودم صادر كرده ام يا يك نفر ديگر از هملاگان! گاهى از اين اتفاق ها مىافتد ديگر! يك روز نشستم يك شعر عالى سرودم و آنگاه ديدم همين شعر را سال ها پيش از من، شاملو هم گفته است و تازه در كتاب هواى تازه چاپ هم شده. بنابراين فكر مىكنم كه من چند سال دير به دنيا آمده ام!
مىلاگم و لاگ مىزنم و اين نشانهء هستى من است كه در شهرك وبلاگ نام و نشانى از من باقى ست.
***
گاهى اين نوستالژى يا غم غربت بدجورى چنگ مىاندازد به ذهنم. امروز پس از دو روز تلاش سرانجام موفق شدم به مادرم تلفن كنم. بيچاره مادرم! فاش كرد كه از درد رماتيسم ديگر قادر نيست راه برود و از من دوا و درمان خواست. گفتم قرص مىفرستم. گفت آمپول بفرست! قرص اثر ندارد.
نمىدانم اين ايمان به قدرت معجزه آساى آمپول فقط در خطه ى آذربايجان خودمان هست يا در جاهاى ديگر هم هست. در باكو كه بسيار قوى ست. روزى يك مهندس باكويى (فلانكس اُف مثلا) تعريف مىكرد كه:
"يك روز سكته قلبى كردم و مرا با آمبولانس بردند به بيمارستان. خدا را شكر كه دكتر خيلى خوبى نصيبم شد. چونه همان آن دو آمپول بسيار قوى تزريق كرد كه خطر مرگ از بين رفت. دو هفته اى بسترى بودم. پس از دو هفته كه كاملا ضعيف و ناتوان شده بودم به خانه برگشتم و براى اين جان بگيرم يك ماه تمام هر روز يك دست جگر و دل و قلوه و چغول بغول ميل كردم تا آن كه حسابى بنيه ام قوى شد و رفتم سر كار."
اين خاطره را ميان گيومه نوشتم كه اين ايام عيدى غم درد مادر من شما را غمناك نكند. حالا مادر آمپول مىخواهد. كسى آمپول خوب براى دردهاى مزمن روماتيسم سراغ دارد؟
***
مىلاگم پس هستم!
من اغلب مطالبم را پس از نيمه شب مىنويسم. تا چيزى ننويسم خوابم نمىبرد. مىخواهم به سبك دوست عزيزم رضا قاسمى رمان آن لاين بنويسم! يكى از ده ها رمانى كه در ذهم سال هاست مىپرورانم. بنويسم؟ رضا يك وبلاگ خوب به نام هوس معرفى كرده كه خوب و زيبا نوشته مىشود. افشين (نويسنده وبلاگ هوس)، يك آن خواننده را مىبرد به شهر شلوغ تهران و نقبى مىزند به ماجراهاى روز مره اين شهر پر تب و تاب. داستان پشت پردهء خواستگارى اش درخشان بود.
صحبت تهران شد. باز اين غم غربت لامصب .....
***
جوراب هاى لنگه به لنگه
پير مرد هم خانه ى من اين روزها جوراب هاش را عوضى مىپوشد. به طرح ها نگاه نمىكند، رنگ جوراب برايش كافىاست. با آنكه معمولا در كشو كمدش جوراب هايش جفت جفت تا مىشوند اما نمى دانم چرا نظم جوراب را به هم مىريزد و جوراب هايى را انتخاب مىكند كه طرح شان يكسان نيستند. امروز به سراغ جوراب هاش رفتم و خودم به هم ريختم شان. حالا ببينيم فردا چه پيش مىآيد! براى بچه هايى كه اصرار دارند كفش هاشان را لنگه به لنگه بپوشند اين ترفند گاهى موثر مىافتد!
(ياد يك واژه ناب تركى افتادم كه احتمالا از زبان آذرى قديم به جاى مانده است: تاى كشيك!)
***
امروز داستان غم انگيزى خواندم از همجنس گرايان مصرى. فردا شايد به آگاهى برسانم.
***
روزگارى همزمان با كشف روژه گارودى نو مسلمان فرانسوى كه از ماركسيسم بريده بود و به مذهب روى آورده بود و همزمان با وقوع انقلاب اسلامى ناگهان مسلمان شده بود، آن هم از نوع نابش! احمد نامى هم سر و كله اش در نشست هاى كشورمان به گوش خورد كه سويسى بود و مسلمان شده بود. اين احمد روزنامه نگار است و سفت و سخت ضد اسرائيل و صهيونيسم و يهودى ستيز و فاشيست مسلك. در آخرين شماره نيوزويك تصويرى از جنابشان ديدم در اتاق كارش. روى ديوارهاى اتاقش تصاويرى بود از هيتلر و آيت الله خمينى و واگنر و لودويگ دوم. لودويگ دوم پادشاه ديوانهء باواريا بود كه فيلمساز محبوب من لوكينو ويسكونتى بر مبناى زندگى اش فيلمى ساخته با نام لودويك با شركت هلموت برگر. شاهكار است! اما اين "برادر احمد" كه نام واقعىاش آلبرت هوبر است، 74 ساله است، جذاب است، نئونازيست است، رئيس تشكيلاتى است به نام "التقوا" كه به مساجد اروپا كمك مىكند و البته يك كمى هم به اعضاى القاعده و هواخواهانش در سراسر دنيا! بارها به امريكا آمده و در جلسات نژادپرستان و مسلمانان افراطى هوادار فرخ خان سخنرانى كرده و خواستار محو كامل اسرائيل شده است. با آن كه موهاى يك دست نقره اى دارد و بى ريش هم هست ولى آراء و عقايدش خيلى به آيت الله خلخالى شباهت دارد! حالا آمريكا رابطه اش را با القاعده كشف كرده و 200 ميليون دلار بنياد التقوا را فعلا در بانك ها مسدود كرده تا بعدها شايد به دولت افغانستان بدهد!
راستى، آيا مىدانستيد كه حدود هفت ميليون دلار از پول هاى بلوكه شده، بن لادن تحويل دولت موقت افغانستان شده است؟
دوست عزيزى از ايران بر من خرده گرفته بود كه من زيادى از مى و باده مىنويسم و در باده آن چنان معنويتى نيست. البته كه نيست دوست عزيز! اما هرچه فكر كردم هنوز خيلى مانده تا به پاى حافظ و خيام برسم! (در بكار بردن واژه مى و باده البته!) به نظر من در جامعه اى كه سرشار از ريا و تزوير است، مى نماد آزادى و آزادگى است، . در ادبيات فارسى اين واژه آن چنان مقام شامخى دارد كه حتى عرفا نيز براى نماياندن درجه اخلاص به اين واژه متوسل مىشوند. در جوامعى كه به هر دليل نوشيدن باده ممنوع شده انواع و اقسام مفاسد اجتماعى رشد كرده و بازار ريا و زهد فروشى رونق مىگيرد. رشد سريع مافياى آمريكا از دوران ممنوعيت مشروب آغاز شد كه هنوز كه هنوز است اين جامعه تقاص آن را پس مىدهد. پيرامون اين موضوع كتاب ها نوشته شده است، باز هم از حافظ مدد مىگيرم:
مى خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتى كه به روى و ريا كنند!
پس فعلا شب بخير!

1:24 AM


Friday, March 22
كابل كابانا

كلاب كابل، نخستين نايت كلاب كابل!
ابر آذارى برآمد باد نوروزى وزيد
وجه مى مىخواهم و مطرب كه مىگويد رسيد!
كابل سرانجام صاحب يك كلاب شبانه شد. حالا روزنامه نگاران و كارمندان خارجى در اين شهر مىتوانند به اين كلاب بروند و گلويى تر كنند. ودكا و آبجو كه از روسيه و اوزبكستان و پاكستان وارد مىشود بين سه تا ده دلار قيمت دارد. اما در يك شهر دلمرده كه پس از ساعت ده شب حكومت نظامى است و آثار زخم طالبان هنوز بر پيكر شهر باقى است، مىارزد. بسيار هم مىارزد!
گشايش اين ميخانه نخستين گام در جهت آزادى هاى اوليه فردى است كه مردم بتوانند بدون ترس محتسب جرعه اى بنوشند. گيرم كه اين ميخانه فعلا فقط براى خارجى هاست. اما پس از سقوط طالبان و وزش اندك نسيم آزادى پيدا كردن يك بطر ودكاى روسى يا ويسكى اسكاچ براى نوشندگان كابلى كار بسيار سختى نيست كه مرزهاى اوزبكستان و پاكستان براى عمليات غيرتروريستى باز است! تازه يك بطر ودكا كمتر از يك لول ترياك خانمان برانداز است! دولت موقت به خوبى آگاه است كه ميدان دادن به قاچاقچى هاى مشروب كه بعدها به قاچاقچى ترياك و اسلحه و مرگ تبديل مىشوند، تا چه اندازه براى جامعه خطرناك است.

شد آن كه اهل نظر بر كناره مىرفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوييم آن حكايت ها
كه از نهفتن آن ديگ سينه مىزد جوش
شراب خانگى ترس محتسب خورده
به روى يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
....
و مردم ميهن عبوس ما در اين فكرند كه:
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند؟
گره از كار فروبستهء ما بگشايند؟
6:24 PM


چرا الكل ممنوع مىشود؟
سرانجام فهميدم كه چرا نوشيدن نوشيدنى هاى الكلى در بعضى از كشورها ممنوع مىشود. اين كشورها را نگاه كنيد: عربستان سعودى، ليبى، ايران اسلامى، چند اميرنشين خليج فارس و يك كمى پاكستان و عراق .... حالا برويد موارد نقض حقوق بشر را از سازمان هاى حقوق بشرى مطالعه كنيد. نتيجه: در قريب به اتفاق اين كشورها آزادى وجود ندارد! يعنى مثلا در مصر و مراكش و اردن كه نوشيدن مى آزاد است انتخابات هم كم و بيش آزاد است و مطبوعات هم كم و بيش آزاد اند، زنان هم كم و بيش آزادند.
اما اين همه صورت مسئله نيست! دكتر ناصر زرافشان وكيل مدافع قربانيان قتل هاى زنجيره اى اخيرا به پنج سال زندان محكوم شده است. يكى از جرايم وى داشتن مشروبات الكلى بوده است. گيرم كه اين مشروب به هنگام زندانى بودن وى در خانه اش جاى داده شده بود!
نتيجه اين كه اين نوع حكومت ها كه داعيه جهان شمولى دارند و مىخواهند گفت و گوى تمدن بكنند و غيره براى آزار و زندانى كردن شهروندان خود گاهى به بهانه هايى هم متوسل مىشوند كه در اين كشورها داشتن يا شرب مشروبات الكلى يكى از اين بهانه هاست! و گرنه آنهايى كه مىنوشيدند هنوز هم مىنوشند... نه، از حافظ بپرسيد!
آب طربناك
ام الخبائث
تلخ وش
جرعه افشاندن بر خاك
جنس خانگى
خنده جام
دختر رز
دردكشان
راح
رطل
شادى خوردن
صراحي
صهبا
كاسه گرفتن
كشتى باده
گلاب در قدح ريختن
لعل
لعل رمانى
مروق
مل
مى باقى
مى خام
ميخانه
مير مجلس
مى و مشك
نبيد
نوش
ياقوت رمانى
....
(بهاء الدين خرمشاهى، حافظ نامه)
***
گمان نكنم كه هيچ ادبياتى در دنيا اين چنين در ستايش مى و باده غنى باشد!

خوشتر از فكر مى و جام چه خواهد بودن
تا ببينم كه سرانجام چه خواهد بودن
***

12:34 AM


Wednesday, March 20
اى كه پنجاه رفت و ...چند روز پيش پرويز اصفهانى زنگ زد و براى شماره مخصوص نوروز نيمروز مطلبى خواست. من هم مطلبى داشتم كه ماه ها پيش به هنگام پنجاه سالگى نوشته بودم. خب ديگر ناگهان پنجاه ساله شدم!
حالا با هم بخوانيم:
اى كه پنجاه رفت و ....
10:51 PM


عاشقان عيدتان مبارك باد!
عيد بر عاشقان مبارك باد!

باز چشم بر هم زديم و سالى گذشت. نه پربار بود و نه سرشار.
عزيزى در كارت تبريك عيدش برايم نوشت:
"اميد دارم كه سال نو براى همه انسان هت سالى مملو از صلح و صفا و صميميت باشد و به انديشه و منش انسانى ارج نهاده شود و هيچ فردى به علت تفكر و بيان انديشه اش در قيد و اسارت ميله زندان نباشد و هم چنين هيچ شخصى به دليل نداشتن آزادى و حقوق اوليه به ناچار جلاى وطن نكند. چون مىدانم تمام آدم ها دلشان براى وطن و زادگاه خود، وطنى كه در آن زاده شده اند و رشد كرده اند، مىتپد. (ببخشيد كه شبيه سخنرانى هاى آقاى خاتمى شد!)"
.... و من مىگويم: عاشقان عيدتان مبارك باد!

2:00 AM


Tuesday, March 19
تلقى تروريستى از دين
يكى دو مقاله اخير من براى يكى دو تن از هموطنان عزيز مذهبى، گويا اندكى "اسلام ستيزانه" جلوه كرده است! چرا كه نوشته بودم كمك خلبان مصرى شركت هواپيمايى مصرى موقع انتحار و كشتار مسافران چند بار "الله اكبر" گفته است. لازم به تذكر است كه واژه الله اكبر هرچند بزرگى خداوند را مىرساند و در چند سال اخير بار سياسى هم داشته است (فرياد الله اكبر مردم روى پشت بام ها در شهرهاى ايران، در ايام انقلاب) اما اين واژه هم مانند واژه هايى چون "ياعلى مدد" و "ماشاءالله" و غيره در موارد ديگرى نيز در زندگى روزمره به كار مىرود كه ممكن است ربطى به دين و مذهب هم نداشته باشد. تا آنجا كه احمد شاملو شاعر بزرگ معاصر اين واژه را براى وصف زيبايى به كار برده است:
چنان زيبايم من
كه الله اكبر
وصفىست ناگزير
كه از من مىكنى.
(مدايح بى صله، ص 42)
از دين اسلام تلقى هاى گوناگونى مىشود. در ايران خودمان، شريعتى و آل احمد و خلخالى و آيت الله يزدى و مجتهد شبسترى و ديگران هر كدام تلقى ويژه اى از اسلام دارند كه كتاب "تلقى فاشيستى از دين" به قلم اكبر گنجى و "نقدى بر قرائت رسمى از دين" به قلم محمد مجتهد شبسترى در اين باب بسيار خواندنى و آموزنده اند.
متاسفانه با فجايع دهشب بار 11 سپتامير با تلقى جنايتكارانه و تروريستى از دين هم آشنا شديم كه بن لادن و هم فكرانش به جهانيان معرفى كردند. من به شخصه نه تنها "اسلام ستيز" نيستم بلكه اصولا دين ستيزى را هم مانند عرب ستيزى و ترك ستيزى و يهودى ستيزى و ديگر ديدگاه هاى نژادپرستانه و فاشيستى محكوم مىكنم.
***
روزنامه نيويورك تايمز يكشنبه گذشته چند صفحه به اسناد گروه هاى اسلامى اختصاص داد كه در افغانستان به دست خبرنگاران اين روزنامه افتاده اند. اين اسناد در عين حال كه منحصر به فرد و تكان دهنده اند ولى براى ما ايرانيان خيلى هم دور از ذهن نيستند. در ايام جنگ ايران و عراق نمونهء اين اسناد را بسيار ديده و خوانده ايم:
يك پسر بچه جوان اغلب از يك روستا يا شهرستان كوچك عازم جبهه مىشود و نامه اى براى پدر و مادر يا همكلاسان و دوستانش مىنويسد و عمل قهرمانانه خود را شرح مىدهد. دوستان و همكلاسانش نيز اغلب به راه او مىروند و .... براى اين منظور بايد وصيت نامه شهداى جنگ ايران و عراق را خواند. البته نوجوانان و جوانان ديگرى هم بودند كه به كردستان اعزام شدند و در آن جبهه كشته شدند. روزنامه هاى رسمى آن ايام پر از اين وصيت نامه هاست. گفته شده بود كه زنده ياد سعيدى سيرجانى هم با خواندن اين وصيت نامه دچار "تحول" شده و قرار بود مقدمه اى بر مجموعهء اين وصيت نامه ها بنويسد. البته بعدها معنى "تحول" را فهميديم! آن مرد بزرگ و پاكدل نتوانست اين " تحول" را تاب بياورد و به دستور سعيد امامى سكته كرد و دار فانى را وداع گفت. بعدها سعيد امامى خودش هم دچار نوع ديگرى از "تحول" گرديد كه با خوردن واجبى بخشى از اسرار اين نوع "تحول" را به گور برد. حالا آقاى كروبى رئيس مجلس شوراى اسلامى از اين ترس دارد كه مبادا شهرام جزايرى، ميلياردر خود ساخته عصر جمهورى اسلامى نيز واجبى خور شود .... خلاصه چرخ گردون از اين بازى ها بسيار ديده و بسيار دارد!
***
در تاريخ 17 اوت 1995 امير معاويه صديقى، پسر يك كتابفروش روستايى پاكستانى با اداى سوگندى به گروه اسلامى حركت الانصار پيوست. سوگند او به اين شرح بود:
" من امير معاويه صديقى فرزند عبدالرحمن صديقى در حضور خداوند بزرگ سوگند مى خورم كه تحت راهنمايى و اوامر "حركت الانصار"، ان شاءالله در تمام زندگىام را كافران را تكه تكه كنم."
او پس از اين سوگند نام "ابو رشيد" براى خود انتخاب كرد و در زير سوگند نامه اش اضافه كرد كه" اميداورم خداوند آن چنان نيرويى به من عطا كند كه از پس اين سوگندم برآيم."
اين قسم نامه به همراه 5000 برگ سند ديگر از اقامت گاه هاى القاعده و طالبان به دست نيروهاى جبهه اتحاد شمال افتاد و در اختيار خبرنگاران نيويورك تايمز قرار گرفت. اين اسناد از آن جهت اهميت دارند كه اغلب زندگى روزمره جهادى ها را بيان مىكند. اين اسناد به 12 زبان مختلف مىباشند. البته اكثرا به عربى اند، ولى به اردو، درى، تاجيكى، ازبكى، روسى، پشتو و انگليسى هم اسناد بسيارى وجود دارد.
گفته مىشود در اردوگاه هاى تروريستى افغانستان از سال 1996 به بعد، كه بن لادن در اففانستان ساكن شد، حدود 20,000 نفر آموزش ديده اند كه اهم فعاليت شان در مبارزه با نيروهاى اتحاد شمال بوده است.
بسيارى از اين افراد گوشت دم توپ بودند و به عنوان نيروهاى پياده نظام در خدمت رژيم طالبان قرار داشتند. فقط شمار معدودى از اينان آموزش هاى تروريستى سطح بالا مىديدند كه بعدها بتوانند در كشورهاى مختلف ماموريت هاى مهم اجرا كنند. مثلا افراد را با موتورسيكلت ترور كنند يا سفارت خانه هاى "دشمن" را منفجر كنند.
در آن سال ها بيشتر داوطلبان را افراد عراقى مالزيايى، و سوماليايى و مسلمانان انگليس تشكيل مىدادند. اينان در افغانستان آموزش هاى مذهبى و نظامى مى ديدند. اما بعد ها از چچن و بوسنيا و ازبكستان و تاتار نيز داوطلبانى بسيار رهسپار افغانستان شدند. جذابيت گروه هاى جهادى مستقر در افغانستان آن چنان بود كه جوانان بسيارى از مصر و تركيه و الجزاير و مراكش و تونس و حتى مسلمانانى از آمريكا و كانادا و فرانسه نيز براى جنگ با "كفار" به خدمت بن لادن و ملامحمد عمر در آمدند.
اين اسناد نحوه پيوستن و زندگى روزمره داوطلبان شهادت را بازگو مىكند. من در آينده بخشى از اين اسناد را ترجمه خواهم كرد.
اينجا براى حسن ختام بخش كوتاهى از اين اسناد را كه يكى از رزمندگان بن لادن به نام عما ال عدنى تحرير كرده، براى شما ترجمه مىكنم. اين نوشته مربوط به خواب يكى از برادران جهادى مى باشد:
عما ال عدنى Oma al Adani مىنويسد:
"يكى از برادران خواب ديد كه پيامبر اسلام به اتاق خوابش آمد. به طرف چپ نگاه كرد و ملك فهد را ديد و فرمود كه اينان از من نيستند و من نيز با اينان نيستم. آنگاه به سمت ديگر اتاق رفت و شيخ اسامه بن لادن و شهدا را ديد و فرمود: من از اينان هستم و اينان نيز از من اند."
1:41 AM


Monday, March 18
چشمهايش!

Sharbat Gula ( برويد به Google و اين نام را جست و جو كنيد!)
اين تصوير را ببينيد! چشمهايش را ببينيد! نگاهش را ... هفده سال تمام اين چشمان سبز ميليون ها نفر را به آتش كشيده .... ماجراى اين دختر نوشتن دارد. داستانش را مىنويسم .... حالا فقط به اين چشم ها نگاه كنيد! به اين نگاه نگاه كنيد! نگاه كنيد! نگاه كنيد! ....
آن روزها دخترى بود 13 ساله، يتيم، بى كس و كار، در يك اردوگاه آوارگان افغانى در پاكستان. صياد اين چشمهاى وحشى و رام نشدنى استيو مك كورى بود كه براى نشنال جئوگرافى عكس مىگرفت. اين تصوير روى جلد مجله چاپ شد و تيراژ مجله ناگهان بالا رفت. لوگوى تبليغاتى مجله شد ، پوستر شد، روى مدال سينه نقش بست، كارت پستال شد و به سرتاسر دنيا سفر كرد ..... ميلون ها نفر عاشقش شدند .... نماد افغانستان شد .... نماد زن افغانى شد .... گفته شد تا اين چشم ها هست افغانستان خواهد ماند. شكست ناپذير و مغرور. مانند كوه هايش ...
نامش شربت گل ( يا به زبان پشتون شربت گله) است و حالا در يك روستاى دوردست افغانستان زندگى مىكند. چهار دختر زاييده كه يكى مرده .... در تمام اين هفده سال هرگز نفهميد كه ميلون ها نفر هواه خواه دارد. استيو مك كورى هفده سال تمام در جست وجوى اين چشمها بود .... تا اينكه سرانجام چند روز پيش پيدا شد صاحب اين نگاه ...
پشتون است و در زبان پشتو گل مونث را گله مىگويند.
گل است.
12:43 AM


Sunday, March 17
شمايل من!
دو نفر از دوستان وبلاگ خوان من از من خواسته اند كه عكسى هم از جنابم را به نمايش بگذارم!! بايد اعتراف كنم كه هنوز راه و كار چاپ عكس را در وبلاگ نمىدانم. نيز عكس به درد بخورى مانند عكس هاى آلن دلون يا ايو مونتان و حتى دكاپريچيو ندارم. يعنى هيچكدام از اين حضرات شبيه من نيستند. خب، تقصيرى هم ندارند طفلك ها! بگذريم ...
چندى پيش با دوربين بالاى كامپيوتر كه به بهاى 39 دلار خريده ام و عكس هاى واقعا مزخرفى مىاندازد، از خودم عكسى گرفتم كه بيشتر شبيه "آرت بوخوالد" هستم تا مرتضى نگاهى! اين عكس را براى هفته نامه نيمروز هم ئى ميلش كردم كه اگر ميلشان كشيد به نمايش بگذارند. كه گذاشتند البته. يكى از دوستان كه اين عكس را مىبيند بر من خورده مىگيرد كه چرا عكس دوران سالخوردگىام را به روزنامه ها مىدهم! مىگويد كه مردم معمولا عكس هاى دوران جوانى شان را چاپ مىكنند و تو عكس دوران پيرى ات را.
به هر حال:
اين نوشتم به موجب خنده
تا بماند به سال آينده
3:55 AM


Saturday, March 16
در بلاد اسلامى ...
ديروز از كمك خلبان مصرى نوشتم كه چگونه به خاطر مسايل جنسى و شغلى، خود را همراه 216 نفر به ديار عدم فرستاد. امروز نيويورك تايمز اسرار ديگرى را به نقل از يك خلبان مصرى به نام حمدى حنفى طاها، كه در حال حاضر در انگليس پناهنده شده، فاش كرده است. مطلب از اين قرار بود كه يكى از سرخلبانان شركت هواپيمايى مصر به نام خلبان رشدى _ همنام سلمان رشدى نويسنده _ كه كمك خلبان ال بطوطى را تهديد به اخراج كرده بود، در همين پرواز 990 به عنوان مسافر به مصر پرواز مىكرده و قرار بود در مصر ال بطوطى را از پروازهاى خارجى منع كند. عمل انتقامجويانه ال بطوطى بيشتر به خاطر حضور آقاى رشدى در همين پرواز بوده است.
بايد خاطر نشان ساخت كه حقوق خلبانان و كمك خلبانان مصرى در مقايسه با همتايان آمريكايى و اروپايىشان بسيار پايين است. سفر به كشورهاى خارج اين امكان را به آنان مىدهد كه يك مقدار جنس آمريكايى بخرند و در مصر به قيمت بالا بفروشند. خدمه هواپيمايى جمهورى اسلامى ايران هم در سفرهاى خارج اندكى "بيزينس" مىكنند. مثلا يكى دو كيلو خاويار و غيره را به كشورهاى خارج مىبرند و از كشورهاى خارج هم اندكى فيلم ويديو و دى وى دى و غيره با خودشان به وطن مىبرند تا مبالغى به زخم زندگى بزنند! چنين است رسم سراى درشت!
اين حادثه نكاتى كه به ذهن مىآورد:
_ كينهء شترى كمك خلبان، كه به خاطر دستمالى مىتواند قيصريه اى را آتش بزند!
_ همنام بودن سرخلبان مصرى با سلمان رشدى ....( آخر يكى از آيات عظام ما فرموده است كه هركس "رشدى" را بكشد مستقيما به بهشت مىرود.)
نيز در خبرها خواندم كه شمار كثيرى از مسافران آمريكايى پرواز زنان و مردان سالخورده كاليفرنيايى بودند كه به عنوان توريست و تماشاى آثار باستانى و فرهنگى مصر به آن كشور مىرفتند. (گفت و گوى تمدن ها)
***
هفته پيش در يك مدرسه دخترانه عربستان سعودى آتش سوزى مهيبى رخ داد كه 14 نفر دختر دانش آموز در اين آتش سوزى زنده زنده كباب شدند. اداره منكرات مصر كه به پليس مذهبى در عربستان حرف اول و آخر را مى زند، اجازه نداده بودند كه ماموران آتش نشانى براى نجات دختران دانش آموز وارد عمل بشوند. آخر اين ماموران مرد بودند و نامحرم!
*
در ايام ماضى نيز يك زاير بخت برگشته ايرانى به نام سيد ابوطالب يزدى به علت بيمارى در مسجد الحرام دچار استفراغ شده بوده و شرطه ها اين حاجى بيچاره و بيمار را به جاى بردن به بيمارستان و درمانگاه به حضور قاضى شرع برده بودند كه قاضى هم به گردن زدن اين سيد يزدى حكم صادر كرده بود.
گيله مرد در اين باره مطلب بامزه اى دارد!

6:46 PM


يك داستان واقعى! الله اكبر!
روز 31 اكتبر 1999 بك فروند بوئينگ شركت هواپيمايى مصر بر فراز اقيانوس آتلانتيك سقوط كرد و تعداد 217 نفر مسافر و خدمه كشته شدند. 100 نفر از كشته شدگان آمريكايى بودند و بقيه اغلب مصرى كه شمارى از ژنرال هاى بلندپايه مصرى هم جزوشان بودند. مقامات دولت مصر اعلام كردند كه سقوط هواپيما علت فنى داشته و بفهمى نفهمى شركت بوئينگ را نيز مسئول دانستند. برخى از مقامات و روزنامه هاى آمريكايى سقوط هواپيما را يك عمل تروريستى دانستند و انگشت ها به سوى خلبان و كمك خلبان مصرى اين هواپيما نشانه رفت. اما روزنامه هاى عرب زبان تمام كاسه كوزه ها را سر مطبوعات غرب و آمريكا شكستند و "تكنولوژى عقب افتاده بوئينگ" را مقصر دانستند كه چند روز پيش از آن هم يك هواپيماى ساخت همان شركت، متعلق به سويس اير نيز سقوط كرده بود. اما در همان زمان بسيارى بر اين باور بودند كه جميل ال بطوطى كمك خلبان مصرى، عامل اين سقوط است. اعراب مسلمان ستيزى آمريكاييان را محكوم كردند و ال بطوطى را يك مسلمان و نمازخوان و مومن پاك و منزه قلمداد كردند. حالا پس از دو سال اسرار مكالمات خلبان و كمك خلبان در آخرين لحظه هاى سقوط از جعبه سياه فاش شده است. خلبان تلاش مىكرده كه هواپيما را از سقوط نجات بدهد و آن را به سوى آسمان هدايت كند ولى كمك خلبان با فرياد الله اكبر سعى مىكرده كه هواپيما را به اقيانوس بكوبد. در 120 ثانيه آخر ال بطوطى 11 بار الله اكبر گفته بود و سرانجام موفق شده بود كه خود و ديگران را به ديار عدم رهسپار كند. اما ماجراى اين كمك خلبان فقط به عرق مذهبى مربوط نمى شد بلكه همو در شب قبل از حادثه، در هتل پنسلوانياى نيويورك سعى كرده بود كه با يك مسافر زن هتل به زور عشقبازى كند كه خانم مربوطه شكايت كرده بود. مقامات شركت هواپيمايي مصر به اين كمك خلبان حشرى اخطار داده بودند كه در بازگشت به مصر ديگر اجازه پروازهاى خارجى را نخواهد داشت. گفته مىشود عمل او يك نوع انتقام گيرى بود منتهى به نام خدا! شايد هم مى خواست با اين وسيله هرچه زودتر به حوريان بهشتى دسترسى پيدا كند. والله اعلم!
1:40 AM


Thursday, March 14
شارفات!
اسرائيلى هاى آزاده اى كه از شارون و عرفات به يك اندازه بدشان مىآيد، اين دو را دوقلوهاى سيامى مىخوانند و تركيب اين دو را "شارفات" مىنامند! من نمىدانم كه از شارون بيشتر بدم مىآيد يا از عرفات. البته عرفات در حال حاضر پيراهن عثمان پوشيده و با كفن بچه هاى كوچك فلسطين از دنياى گل آلود سياسى ماهى مىگيرد! پيشينه آريل شارون هم در لبنان و دست داشتن اش در كشتارهاى صبرا و شتيلا راز سر به مهرى نيست. عرفات هم كه گاه با صدام نرد عشق مىباخت و گاه با ملك حسين و حسن و گاه با ملك فهد و امراى ريز و درشت، كارنامهء خيلى درخشانى ندارد. وى پيش از انقلاب با خمينى بود و در ايام جنگ ايران وعراق با صدام و باز هم به هنگام اشغال كويت هم با صدام! در حكومت نيم بند و نيم خود مختار فلسطين هم بهتر از حكام خودكامه و فاسد كشورهاى عربى عمل نكرد! پليس و نيروهاى امنيتى اش بساط شكنجه و اعترافات را گستردند و وزرايش مانند اغلب وزراى كشورهاى مشابه و پيرامونى در فساد غوطه مىخورند.
اين درست است كه قساوت نيروهاى نظامي اسرائيل در سرزمين هاى دل انسان را به درد مىآورد، اما عمليات انتحارى جوانان فلسطينى هم كه بىرحمانه در پياده رو و كافه و ايستگاه اتوبوس آدم مىكشند و خود را مىكشند، درد آور و جانكاه است.
عرفات همراه صدام و حزب الله و اسد و برخى از زعماى كشور گل و بلبل ما از عمليات انتحارى حمايت مى كند. او برآن است كه با خون جوانان فلسطين، كه رستگارى را در شهادت مىبينند و لذات جسمى و جنسى را در آن دنيا جست و جو مىكنند، معامله كند. اما حكومت برآمده از عمليات انتحارى چيزى بهتر از طالبان افغانستان نخواهد شد و عرفات و همسرش و هم رزمانش _ كه در هرحال اندكى لائيك اند _ نخستين قربانيان چنين حكومتى خواهند شد. در چنين صورتى سرنوشت عرفات و شركا مانند سرنوشت قطب زاده و يزدى و فوقش بنىصدر خواهد شد..... و اما شارون هم دارد به قصابان تاريخ مىپيوندد!

11:59 PM


من و برادرم ....
برادر خوبى دارم كه سال ها در چنگ اعتياد بود. هيجده سال تمام. اعتيادش از انقلاب شروع شد. در ميخانه ها بسته بود و مردم اندك دلخوشىشان را در چارديوارى خانه مىيافتند. در كوچه و بازار عبوس زهد حاكم بود و درون خانه ها اندكى آسايش و شادى. ترنم نرم موسيقى، استكانى عرق خانگى و اغلب منقل و بافور ... چنان شد كه اكنون بنا به آمار رسمى دو ميليون معتاد داريم كه تازه اين تعداد شايد يك چهارم شمار كل معتادان است. يعنى ممكن است تعداد معتادان كشور به هشت ميليون نفر هم برسد كه فاجعه بزرگى است!
برادرم پسر بسيار حساسى بود و دوران خدمت سربازى اش را در جبهه هاى جنگ سپرى كرده. كشتار بىرحمانه حلبچه را هم شاهد بوده كه بگمانم اين ضربه تا آخر عمرش او را آزار خواهد داد! كشتار بزرگى در حلبچه رخ داد كه در اثر بمب شيميايى پنج هزار نفر در آنى كشته شدند. بچه ها در حال بازى در كوچه ها و زنان هنگام شيردادن به كودكان و مردان در حال دوچرخه سوارى و حتى سگ و گربه و الاغ و اسب و ديگر حيوانات هم در يك آن كشته شدند.
برادر من از جبهه كه برگشت به نوعى پوچى و نهيليسم دچار شد و در دنياى تاريكى فرو رفت. بارها و بارها خواستيم ترك اعتياد كند كه نشد. سرانجام شش هفت ماه پيش در اوج نا اميدى با من صحبت كرد و مانند معمول از اوضاع و احوال روزگار ناليد. من براى اولين بار در عمرم او را تحقير كردم و گفتم كه بهتر است برود در گوشهء خرابه يا خراباتى نيست و نابود شود. گفتم شكنجه گر شده اى و مادر را حسابى شكنجه مى دهى! گفتم: زن و بچه ات را شكنجه مى دهى! خلاصه گفتم و گفتم و گفتم .... شايد يك ساعتى پشت خط تلفن شماتتش كردم. گفت ترك مىكنم. گفتم ديگر باور نمىكنم. آخر بارها ترك كرده بود و پس از يك ماه دوباره بازگشته بود. به گمانم همان مكالمه تلفنى كارساز بود. چون چند روز بعد از آن به سراب رفت و تحت نظر يك پزشك خوب شروع كرد به ترك اعتياد.
اين بار مثل اين كه ديگر موفق شده است. چون مى گويد سال ها بود كه زيبايى طلوع و غروب و طبيعت و قله سبلان يادم رفته بود و حالا دوباره طبيعت را كشف مىكنم و حسابى نشئه مىشوم. مي گويد لبخند غرور آميز مادر به اندازه يك لول ترياك نشئه آور است! دوباره كتاب مىخواند و شعر مىگويد و موسيقى گوش مىدهد. عاشق بتهوون و لئونارد كهن شده است و مرتب از رمان و موسيقى برايم مىنويسد.
امشب هم 45 دقيقه تمام صحبت كرديم و من حسابى "نشئه" شدم.
حالا كه ساعت 2 بامداد است و شجريان قاصدك را مىخواند، من به ياد مادرم هستم و لبخند غرورآميزش كه برادرم بهش هديه كرده است.
2:07 AM


Wednesday, March 13
در جستجوى حسن
در جستجوى حسن
كتابى است به انگليسى، به قلم ترنس وارد كه ماجراى سفر دور و دراز يك خانوادهء آمريكايى را بازگو مىكند در ايران. اين خانواده در جستجوى حسن نامى هستند كه روزگارى در امريكا دوست صميمى پسر اين خانواده بوده و حالا هيچ خبرى ازش نيست. اين خانواده نمىدانند كه حسن حزب اللهى شده يا مجاهد، در جنگ كشته شده يا در زندان است، بازجو هست يا پناهنده در يك كشور خارجى.... خلاصه، داستان جذابى به نظر مىرسد. نه؟
***
امشب در اطراف سانفرانسيسكو خانهء دوستى مهمان بودم. با آنكه راه اندكى دور بود ولى صفا و يكرنگى خانواده ايرانى رنج سفر يك ساعته را خيلى زود از تن زدود. منقل و كباب كوبيده و قورمه سبزى و ماست و خيار و ديگر مخلفات هم بود! سر سفره رنگ آميزى ترخون و نعناع و شويد و تربچه صفاى ديگرى داشت. يكى دو استكان ام الخبائث و يكى دو جام باده ناب و اندكي شجريان و سيما بينا مجلس را بسيار با حال كرده بود. اما ميهمانى هم بود كه تازه از ايران آمده بود و با ما آن چنان كه بايد همراهى نمىكرد! ملول و غمگين بود ميهمان تازه رسيده. بوى وطن مىداد ميهمان. بوى دلگيرى ايران .... شايد هنوز هم از محتسب ترس داشت يا در پى جرعه اى بود ترس محتسب خورده! يا اهل دود و دم بود كه نبود! شايد هم حسنى داشت كه ديگر نبود.
در بازگشت از مهمانى، راديو NPR برنامه اى داشت پيرامون ايران. ترنس وارد T. Ward و جوديت و ميلر و مازيار بهروز مهمانان برنامه بودند. مردم هم مرتب تماس مىگرفتند و نظرات و سئوال هاشان را مطرح مىكردند.
روى هم رفته برنامه اى بود موافق ايران و ايرانى: كه ايرانيان مردم با فرهنگ و تحصيل كرده اى اند، كه در ايران مردم آمريكا را دوست دارند ولى مرگ بر آمريكا هم مىگويند، كه نويسنده كتاب به ديدار مادر و خواهر رئيس جمهور در اردكان رفته و سخت تحت تاثيرشان قرار گرفته، كه "محور شر" خواندن ايران از سوى جرج بوش اشتباه بوده ...... اما مردمى هم كه زنگ مىزدند اغلب عقيده داشتند كه حكومت ايران بهايى ستيز و يهودى ستيز است، كه خاتمى فريب بزرگ است و امريكاييان نبايد فريب خاتمى را بخورند، كه زنان و روشنفكران تحت فشارند و نويسندگان و روشنفكران مرتب توسط پليس احضار مىشوند و مورد تفتيش عقايد قرار مىگيرند .... و سرانجام اين نتيجه حاصل شد كه همانقدر كه ايران به يك دشمن بزرگ نياز دارد، آمريكا هم به دشمنانى نظير ايران و عراق و كره و سوريه نياز دارد!
... اما راستى حسن كجاست؟
12:49 AM


Monday, March 11
سفرنامه كارمل
كارمل شهرى است بسيار زيبا در جنوب سانفرانسيسكو. حدود صد و سى مايل يا دويست كيلومتر با اينجا فاصله دارد. صبح كفش و كلاه كردم و ساعت 11 راه افتادم. ساعت دوازه رسيدم به سن حوزه كه پايتخت دوم ايرانيان كاليفرنيا است. (پايتخت اول لوس آنجلس است) از آنجا به بعد با اتومبيل دوستم احمد رفتيم كه تو راه تنها نباشيم. به موقع رسيديم و مهمانان هم اندك اندك وارد شدند. شاد و سرخوش بوديم. مهر ميزبان و مهمانان فضاى دلپذيرى به وجود آورده بود. در بركه جلو پنجره اردك ها شنا مىكردند و پرندگان ديگر هم براى شكار كرم يا ماهى سرى به بركه مىزدند. زيبا بود جمع مان. چند دوست خوب قديمى و دو دوست خوب نويافته. در عالم خوبى سير مى كردم. باران هم نمى باريد و شايد با دعاى من بر سرزمين خشك و عطش ناك افغانستان مىباريد! اما به هنگام ترك مجلس ناگهان دريافتم كه دسته كليدم گم شده است. يك دسته كليد بزرگ! همه جا را گشتيم اما پيدا نشد كه نشد. همه دمغ شديم! من بيشتر البته. نه فقط به خاطر گم شدن دسته كليد، بلكه به بيشتر به خاطر ناراحت كردن دوستان و ميزبان خوب.
در بازگشت به سن حوزه به انجمن aaa تلفن كردم كه در عرض نيم ساعت كليد سازى فرستادند و اين كليد ساز در عرض ده ثانيه در ماشين را باز كرد و با خواندن شماره رمز كليد واقع در داشبورد، در عرض پنج دقيق يك كليد عالى هم ساخت و تحويل داد. به ياد نصرت رحمانى افتادم كه روزگارى سروده بود: "قفل يعنى كه كليدى هم هست!"
دسته كليدم گم شد اما دو دوست بسيار خوب پيدا كردم. يكى از آنان كه درست پس از جنگ جهانى دوم به آمريكا مهاجرت كرده و همزبان و همدل هم بود، مرا "قارداش اوغلو" ناميد و اجازه داد كه من هم عمو صدايش كنم. " عمو خسرو به دنياى من خوش آمدى!"
1:55 AM


ائششك لر قهوه سى
ائششك لر قهوه سى (قهوه خانه خران) از قهوه خانه هاى بسيار مشهور تبريز بود. حالا ديگر نيست البته. اين قهوه خانه كه در بازار يا سراى ايكى قاپى لار (سراى دو در) قرار داشت از معروف ترين قهوه خانه هاى تبريز بود. مردمى كه اهل تفريح و شوخى و دست انداختن ديگران بودند در اين قهوه خانه جمع مىشدند و گويا هر نوع شوخى، حتى ركيك ترين نوع جنسى اش در آن قهوه خانه آزاد بود! من هرگز جرات نكردم به آنجا پا بگذارم و ولى پسرعمويم زنده ياد نقى، كه بسيار اهل طنز و شوخى بود يكبار به آنچا رفته بود و رندان حسابى حسابش را رسيده بودند! اين قهوه خانه نخست به نام "دبه لر قهوه سى" Dabahlar (قهوه خانه بى خيالان يا لوده ها) شهرت داشت ولى بعدها كه نشريه طنز توفيق سوژه "حزب خران" را درست كرد اين قهوه خانه هم به نام "ائششك لر قهوه سى" مشهور گرديد. مردمى كه اين قهوه خانه را پاتوق دايمى خود كرده بودند خود را خر مىناميدند. ماشاءالله رزمى كه مقاله محشرى پيرامون قهوه خانه هاى تبريز نوشته است (روزگارنو، چاپ پاريس، اسفند 1376) در اين باره مىنويسد:
"اين قهوه خانه جاى هركسى نبود و رفتن به آنجا مستلزم آن بود كه تحمل هر توهين و حتى تحقيرى را داشته باشد. ..." اصلا مردم آذربايجان كه در ايام برو و بياى دوران رضا شاه به لقب "ترك خر" مفتخر شدند با خر خواندن خودشان به نوعى مبارزه با آپارتايد زبانى برخاستند. محسنى نامى كه رئيس فرهنگ وقت آذربايجان بود، دستور داده بود:
"هركس در مدارس به زبان آذربايجانى حرف بزند افسار الاغ به سر او بزنيد و او را به آخور ببنديد!"
دوران رضا شاه با آنكه دوران خوبى براى ورود ايران به عصر تجدد بود و نمىتوان خدمات رضاشاه را منكر شد، اما معايب فراوانى هم داشت كه آخرش به خروج اجبارى از وطن منجر شد و در به در گرديد. (سرنوشت دردناك هر دو پادشاه پهلوى). هدايت چند آثار درخشان طنز پيرامون عصر رضا شاه دارد كه عالى ترين اش توپ مروارى است:
"... او (منظور رضا شاه است) هم مثل همهء شاه هاى دنيا براى خودش مشروطه طلب و آزاديخواه و تن پرور و عياش و براى ملتش مستبد بود. كارش اين بود كه چشم زهره بگيرد، مردم را بچاپد و به قناره بكشد و براى خودش هى ساختمان بكند. اما چون لغت شاه ورافتاده بود، خجالت كشيد كه اسم مستبد روى خودش بگذارد، ماده را غليظ تر كرد و گفت:
من ديكتاتور مستفرنگ و ميهن پرست و مصلح اجتماعى و يگانه منجى غمخوار ماقبل تاريخى هم ميهنان عزيزم هستم، هركس هم شك بياورد پدرش را مىسوزانم ..."
همه اين سطور را نوشتم كه به آگاهى برسانم يكى از دوستان نويسنده ام به نام ياشار احد صارمى به سبك لوده هاى آن روزگار وبلاگى راه انداخته به نام "كافه خرا" كه خيلى هم طنزآلود نيست! ياشار اغلب در فصلنامه "بررسى كتاب" داستان كوتاه و شعر مىنويسد. خوب و مدرن و درخشان هم مىنويسد.
1:25 AM


Sunday, March 10

ايرانيكا
امشب قرار بود در لوس آنجلس باشم. در جشن ايرانيكا.
ايرانيكا دايره المعارف عظيمى است كه به همت دكتر احسان يارشاطر منتشر مىشود. كارى ست كارستان! تا حال چند جلد آن منتشر شده است و هرسال براى ادامهء انتشار آن شب ويژه اى به همت ايرانيان فرهنگ دوست در سرتاسر اروپا و آمريكا تدارك ديده مىشود و صدها هزار دلار براى يارى رساندن به اين درخت تناور فرهنگ ايران جمع آورى مىگردد. تهيه و نشر چنين دايره المعارف هايى البته بر عهده فرهنگستان ها و وزارت فرهنگ كشور هاى مختلف مي باشد. اما در سرزمين گل و بلبل ما كمتر به فرهنگ ايرانى پرداخته مي شود. چاپ و نشر دايره المعارف بزرگ تشيع و كتاب هاى گوناگون پيرامون نهضت هاي اسلامى دنيا و از ماداگاسكار گرفته تا بوركينافاسو و احداث و مرمت مساجد و حسينيه ها از آفريقاي جنوبي گرفته تا هامبورگ و بيورلى هيلز ديگر بودجه و فرصتى براى اين نوع كارهاى فرهنگى نمى گذارد.
اما باز دم ايرانيان خارج گرم!
در اين شب كه من اين سطور را مى نويسم در شب نشينى باشكوه ايرانيكا چهار صد نفر ايرانى با پرداخت هزار دلار براي هر نفر در مجلسى گردهم آمده اند كه تمام منافع آن جهت تهيه و چاپ و نشر ايرانيكا خرج خواهد شد. در اين شب اشياء گرانبهايى نيز حراج خواهد شد كه درآمد حاصله تمام و كمال در اختيار ايرانيكا قرار خواهد گرفت. يك جلد قرآن خطى، يك جلد كتاب خطى بوستان سعدى دوره صفوى، فرش هاى گرانبها، تابلوهاى نقاشى و ده ها قلم اجناس ديگر... تا اين ساعات كه هنوز جشن پايان نيافته بيش از هفت صد و پنجاه هزار دلار جمع آورى شده است. بايد پيرامون ايرانيكا بيشتر نوشت. فعلا شما را حواله مي دهم به سايت ايرانيكا!
****
امشب باران مىبارد. بر شيشه مىكوبد سخت! فردا عازم شهر كارمل خواهم بود. سفر لوس آنجلس هم به همين خاطر انجام نگرفت. هفت ساعت هم رانندگى بود در هواى طوفانى! فردا فقط دو ساعت رانندگى خواهم داشت. دعا كنيد كه باران بند بيايد و از باران هاى سيل آسا اندكى هم نصيب خاك تشنه افغانستان بشود.
مطلبى كه ديروز قولش را داده بودم پيرامون قحطى وحشتناك افغانستان بود. قحطى و خشك سالى آن چنان دمار از مردم بى چاره افغانستان در آورده كه مردى دو تا پسر گل اش را براى دو كيسه گندم فروخته است. باور مىكنيد؟
دعا كنيم كه ابرهاى باران زا به سوى سرزمين تشنهء افغانستان برود!
آمين!

1:41 AM


Saturday, March 9
گيله مرد
دوستم حسن رجب نژاد خوب شروع كرده است. نوشته هاش مرا به ياد خاوران مي اندازد. امروز شنيدم كه پدرش درگذشته است. براي من مرگ پدر بسيار سخت بود. اما حسن مثل اينكه راحت تحمل كرده است. نوشته اش در رثاي پدر اصلا غم انگيز نيست. انگار پيرامون مرگ يك نفر ناشناس سخن مىگويد نه پدرش. البته بيست سال بود كه همديگر را نديده بودند و اين مدت زمان كمي نيست. به گيله مرد سر بزنيد تا عطر سبز و صميمى مزارع چاى لاهيجان را استشمام كنيد!
حسن عزيز مرگ پدرت را صميمانه تسليت مىگويم. غم آخرت باشد!
يولداش

2:19 AM


دنياى كوچك شهرك وبلاگ
امروز سرانجام موفق شدم سايت دوستم حسين نوش آذر را به طور كامل باز كنم. پيش از اين يك سانتيمتر از راست يا چپ خورده مي شد! انگار اين كه موش كامپيوتر كناره هاي نوشته را مي جود! هر كاري هم مىكردم درست نمىشد و نمي توانستم آنطور كه بايد از نوشته هاش لذت ببرم. اگر برخى از شما هم اين مساله را داريد كافي است كه با ماوس صفحه را از عرض به طرف راست يا چپ بكشيد و صفحه را گشاد كنيد تا سطرها كامل شوند.
هنوز براي خواندن وبلاگ دخترك شيطان مشكل دارم. آذر نازنين كه به گمانم حلال مشكلات فني خيلي از ما ها است راهنمايي ام كرد كه متاسفانه كارگر نيفتاد و هنوز وبلاگ دخترك شيطان شهرك وبلاگ هنوز در لوح شيشه اي من سفيد سفيد است.
از نوش آذر نوشتم. بهش حسودي ام مي شود كه به پاريس مي رود! اي كاش با هم همسفر مي بوديم! آخر چند سالي در پاريس بوده ام!
امشب يادداشت هاي ميهن دوست را هم خواندم كه در سفر دور و درازي بود انگار و البته در پاريس زيبا هم. برايش عشق آرزو مي كنم! پاريس شهر عشق است و بي عشق مزه نمي دهد! ميهن دوست پيش از سفرش برايم داستاني فرستاد كه زيبا بود. چون داشت به سفر مي رفت و گفته بود كه دو هفته اي نخواهد بود من ديگر پاسخي به ئي ميل اش ندادم. در هر حال شرمنده ام. حال كه برگشته باز بايد به سراغ داستانش بروم و برايش چند نكته را كه به نظرم رسيده بود بنويسم.
راستي تركيب "شهرك وبلاگ" را همين امشب كشف كردم! جالب است نه؟ ما وبلاگي ها ساكن اين شهرك كوچك هستيم كه به وسعت دنياست! با هم درد دل مي كنيم و گاهي از دست هم عصباني مي شويم. من كه پيش از اين ها در روزنامه و مجلات مي نوشتم هنوز در واقع روح وبلاگ را كامل درك نكرده ام. حال و حوصله اين را هم كه بروم پي وبلاگ هاي ديگر زبانها ندارم. روزي دو روزنامه مي خوانم و هفته اي چند مجله و هر شب با دو سه كتاب سر به بالين مي گذارم. در هر حال به نظر من همين گشت و گذارها در اين شهرك عالي است. البته گاهي هم بايد وارد مقولات شد. مثلا ديروز خبري خواندم از افغانستان كه خواب بر من حرام كرده است. اين مطلب را بايد جداگانه بنويسم.
1:22 AM


Friday, March 8
شمس و ... من
پيش از اين به ماجرايى آشنايى خود با شمس اشاره كردم. روزى كه به ديدار شمس در دفتر روزنامه عصر آزادگان رفتم صندلى خالىاش را ديدم. عطر توتون پيپش را هنوز مىشد استشمام كرد. يك دسته گل هم بود. بى عطر و بو مىنمود. شايد هم عطرش در عطر كلماتى كه عطر و طعم آزادى داشتند گم شده بود. آخر عصر آزادگان در آن ايام عطر آزادگى داشت!
درست پس از تعطيلى دراز مدت عيد نوروز بود كه بهنود در مقاله اى از بسته شدن روزنامه ها خبر داده بود. چه خبر بدى! سال بد فرا رسيده بود. سال 79، مانند سال بدى كه شاملو در ساليان پيش سروده بود: سال اشك پورى، سال اشك مرتضى، سال شومى به نظر مىرسيد.
پس از آن به قول يكى از نويسندگان عصر آزادگان، "شمس در محاق" شد و روزنامه نگاران نام آور يكى يكى احضار و دستگير شدند و آنگاه توقيف فله اى مطبوعات هم به وقوع پيوست. اين همه در بهار شوم آن سال ناميمون رخ داد كه اتفاقا من هم براى عروسى خواهرم به ايران رفته بودم! از ترور حجاريان شروع شد و آخر سر هم با دستگيرى شركت كنندگان كنفرانس برلين ادامه يافت....
همه اين ها مقدمه اى بود كه باز از شمس بگويم. هفتهء پيش از شمس و درخشان نوشتم و از مقولهء پاكيزگى قلم!
ديروز كه با شمس تلفنى گپ زدم ديدم كه برداشت من از نوشته اش خيلى هم درست نبوده و افكار شمس و من پيرامون پاكيزگى قلم و بهداشتى نوشتن در حقيقت در يك جهت سير مىكند. من گمان كرده بودم كه شمس سخت به "عفت قلم" معقتد است. عفتى كه بيشتر مطالب عبيد و هزليات سعدى و حتى برخى از داستان هاى مثنوى را ناپاك مىداند. اما دريافتم كه شمس برخلاف تصور من در چرخش آزادنه قلم به آفاق دورتر و بازترى مىنگرد و سخت به آزادى قلم، هم در زمينه هاى و در زمينه هاى اجتماعى اعتقاد دارد كه متاسفانه اين امر در نامه يا پيام كوتاهش به حسين درخشان شفاف نبود. حالا قول داده است كه مطلب مفصلى در اين باب بنويسد. شايد باب تازه اى نيز در وبلاگ نويسى باز شود. موضوعى كه شمس و بيشتر خوانندگان وبلاگ را آزار مىدهد "مستهجن" نويسى بعضى از وبلاگ نويسان است كه ربطى هم اروتيسم ندارد.
از آيت الله سنگلجى مشهور نقل است كه انسان بعضى از سخنان را مىتواند در بالاى منبر براى همه بگويد، بعضى از سخنان را فقط مىتوان در جمع چهار پنج نفره گفت و بعضى را فقط در گوشى!
ما هرچند در وبلاگ نويسى با جمع هاى بالاى منبرى سر و كار داريم ولى حرف هايى مى نويسيم كه براى جمع هاى پنج نفره مناسب است! مثلا بيشر نوشته هاى من براى چاپ در نيمروز يا ديگر نشريات پرتيراژ و عمومى مناسب نيست! توضيحى كه هفته پيش دادم ناظر بر همين نكته بود.

10:36 AM


Wednesday, March 6
دلتنگى هاى من!
مىگويند ايرانيان اهل شعرند و نمىتوان ايرانى اى يافت كه در عمرش دست كم يك بيت شعر نگفته باشد. من هم گاهى كه بسيار دلتنگ مىشوم شعرى مىنويسم. سه چهار روز پيش كه قافيه تنگ آمده بود و مطلب دندان گيرى نداشتم دو شعر قديمى ام را اينجا تايپ كردم كه وبلاگم را نيز اندكى از حال و هواى معمولى دربياورم. يكى از شعرها به تركى بود. دوست نازنين و مهربان ياشار (جاناتان) كه به گمانم دوست و يار مهربان همهء وبلاگى هاست شعر تركى مرا خيلى خوب به فارسى ترجمه كرده كه با اجازه خودش همراه مقدمه اش همين جا مىآورم:
نمي دونم چرا بعضي از داداشام ,آبجيام و دوستان فارسي زبانم اينو درك نمي كنن كه ما آذري ها حق داريم به زبان خودمون حرف بزنيم , بنويسيم و شعر بگيم . آن هم چه زباني ! كدام زبان را مي شناسيد كه همه مردمان آن شاعر باشند ؟ من خونه كه مي رم مادرم و مادر بزرگم برام شعر مي گن. اين بر مي گرده به تك هجايي بودن و رعايت آهنگ كلام در پسوندها و پيشوندها در زبان تركي كه بحثش دراينجا نيست و به زبان شناسي مر بوطه فقط وقتي مي بينم مادرم براي نوه اش هر هفته شعري جديدی ميگه ولالايي جديدي مي خونه كه خودش سروده و يا مادر بزرگم با شعر به استقبالم مياد و يا در عزاداري ها با شعر بهم تسليت مي گن مي فهمم كه زبانم خيلي قوي ست خيلي قوي .
واقعا متاسفم كه هنوزاكثر فارسي زبانها غناي فرهنگي ما تركها بخصوص آذربايجاني ها را نفهميده اند. لازم نيست من چيزي بگم كه آفتاب آمد دليل آفتاب . من آدم متعصبي نيستم وهمه آدما رو در هر كشور و با هر زبان و فرهنگي كه هستند دوست دارم و بهشون احترام مي ذارم و خيلي هم منت دارشون هستم كه از فرهنگ خودشون هميشه گلهاي جديدي رو به من هديه كردند.اسم وبلاگمو كه مي بينيد؟
من از دست كسي ناراحت نيستم و انتظاركار خاصي رو هم ندارم اينو نوشتم تا تلنگري باشه يك عده اي بيدار بشن و ما رو بغل گوششون ببينن نه به خاطر ما بلكه به خاطر خودشون
ترجمه آخرين شعر خان عمي عزيزم (وبلاگ يولداش) رو مي نويسم
مي دونم خوب نتونستم ترجمه كنم و خان عمي گوشمو خواهد كشيد اما به خاطراينكه بدونين چقدر دوستتون دارم اينكار رو مي كنم و تقديم می کنم به اون عزيزی که به خان عمی گفته بود ناسيوناليست!. اگه از اين به بعد هم مطلبي به تركي نوشتم فارسي شم مي نويسم اما بد نيست شما هم برين زبان تركي رو ياد بگيرين. راحت هم هست چون نزديكي زيادي بين فارسي و تركي وجود داره
به قولی : يادگيري هر زباني دنياي جديدي را به روي شما مي گشايد. تا شما چه نظری داشته باشين؟.

من چقدر دلم تنگ است؟
در اين شب
شبي ظلماني
نشسته
در ميخانه اي
تنها , بي كس
تنهاي تنها
بي كس بي كس ...
پيانو نواز
از موزار مي نوازد
و جاز
از شوپن
و باخ
نگاهم به انگشتانش است
كه گاه به سياه مي خورند
گاه به سفيد
و گاه به دل ريش من


و باران....
هنوز مي بارد
بر پنجره
بر درختان
وگاه بر دل ريش من
و مرامي برد
دريا به دريا
شهر به شهر
كوچه به كوچه
تا كوچه اي برفي
و كوچه ي برفي
و خانه اي
كه بانوي پيري
نشسته
زير كرسي
در روزگار تنهاييش
با موهاي سپيد
وچشم به راه
به راه
هنوز چشم به راه
ب ه ر ا ه
ومن ...
اينجا
در ميخانه اي
دمي با موزار
كمي با باخ
كمي با جاز
با قطره اشكي
تنها ... بي كس
تنهاي تنها...
تنها ...


خان عمي مرتضي
سانفرانسيسكو، آوريل 94
راستی خان عمی آخر شعرش که به ترکی ست کلمه فارسی " تنها " را نوشته فکر می کنين چی رو مي رسونه ؟
****
در اينجا مى خواهم خاطره اى را نقل كنم: در اوايل انقلاب يعنى در همان روزهاى نخست انقلاب ناگهان راديو اسامى كشته شدگان زمان شاه را اعلام كرد. دربين آنان رحيم خدادادى هم بود. رحيم دوست و پسر خالهء عزيز من بود كه باهم چند صباحى را نيز در زندان بوديم. پس از خلاصى او مشى چريكى برگزيد و شايد دو سال مانده به انقلاب بود كه ناگهان ناپديد شد. مىدانستيم كه فعاليت زير زمينى مىكند. در آن روزها هر وقت روزنامه ها خبرى از "خرابكاران" چاپ مىكرد ما با دقت مىخوانديم. خبرهاى بد زياد خوانديم. بدترين اش خبر، كشته شدن بهروز ارمغانى بود. دوست و انسان بزرگى بود. اما از رحيم خبرى نبود. تا آن روز منحوس زمستان. زمستان بود و من در آشپزخانه به گمانم سيب زمينى خورد مىكردم. راديو روشن بود و اسامى خوانده مىشد. ناگهان نام رحيم را هم شنيدم. معلوم است كه با چاقو انگشتم را بريدم و خون همه جا را فرا گرفت. (به سبك رمان گارسيا ماركز) خوشبختانه هنوز چند بطر ام الحبائث ايام شاهنشاهى داشتم. مچاله شدم در خون و ودكا و اشك.... شعر " آخير آخير..." را نيم ساعت بعدش نوشتم. در مراسم پرسه اش نيز خواندم. آنگاه بردم پيش شاملو _ يا فرستادم يادم نيست _ او به كمك خود من ترجمه اش كرد و در كتاب جمعه شماره 9 چاپش كرد. يادش به خير!

4:37 PM


Tuesday, March 5
شاملو يا سهراب سپهرى؟
دوستى دارم كه با عتاب از من مىخواهد گوشهء چشمى هم به سهراب داشته باشم! كه دارم البته. و حتى بيشتر! منتهى اين روزها اغلب اين شاملو است كه به سراغ من مىآيد و كمتر سهراب، كه چنينى نازك تنهايى ام را بشكند يا نشكند. حافظ هم هست و خيام البته ..... شهريار و مولوى هم هستند. آه كه چينى نازك تنهايى من چقدر گسترده است؟
به خاطر احترام به دوستى كه سهراب را بسيار دوست مىدارد دو شعر از سهراب را تقديم دوستان و يولداشلار مىكنم. با سپاس از ليلاى ليلا!

تنهاي منظره

كاجهاي زيادي بلند

زاغ هاي زيادي سياه

آسمان به اندازه آبي

سگچين ها، تماشا، تجرد

كوچه باغ فرا رفته تا هيچ

ناودان مزين به گنجشك

آفتاب صريح

خاك خوشنود



چشم تا كار مي كرد

هوش پاييز بود.



انس مثل يك مشت خاكستر محرمانه

روي گرماي ادراك پاشيده مي شد

فكر آهسته بود.

آرزو دور بود

مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند.



در كجاي پاييزهايي كه خواهند آمد

يك دهان مشجر

از سفرهاي خوب

حرف خواهد زد؟
________________________________________


**************************

نيايش

دستي افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد.

هر قطره شود خورشيدي

باشد كه به صد سوزن نور، شب ما را بكند روزن روزن.



ما بي تاب و نيايش بي رنگ.

از مهرت لبخندي كن، بنشان بر لب ما

باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.



ما هسته ي پنهان تماشاييم.

زتجلي ابري كن، بفرست، كه ببارد برسرما

باشد كه به شوري بشكافيم، باشد كه بباليم و

به خورشيد تو پيونديم.



ماجنگل انبوه دگرگوني.

از اتش همرنگي صد اختر برگير، بر هم تاب، بر هم پيچ

شلاقي كن و بزن بر تن ما

باشد كه ز خاكستر ما، در ما، جنگل يكرنگي بدر آرد سر.



چشمان بسپرديم، خوابي لانه گرفت.

نم زن بر چهره ي ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم و شود سيراب از تابش تو

و فرو افتد.



بينايي ره گم كرد.

ياري كن، و گره زن نگه ما و خودت باهم

باشد كه تراود در ما همه تو.



ما چنگيم: هر تار از ما دردي، سودايي.

زخمه كن از آرامش ناميرا، ما را بنواز

باشد كه تهي گرديم، آكنده شويم از والا ”نت“ خاموشي.



آيينه شديم، ترسيديم از هر نقش.

خود را در ما بفكن

باشد كه به هم پيوندد همه چيز، باشد كه نماند مرز،

كه نماند نام.



اي دور از دست! پر تنهايي خسته ست.

گه گاه شوري بوزان

باشد كه شيار پريدن در تو شود خاموش.





9:45 PM


□ كمال الملك و مظفرالدين شاه
نمىدانم مىدانيد يا نمىدانيد كه مظفرالدين شاه اهل الفيه شلفيه بود. كمال الملك هم با آن كه نقاش دربار بود اما شخصيت ممتازى داشت كه هنر فرمايشى را برنمىتابيد. داستان هاى زيادى از رنج هايى كه كمال المك مىبرد ثبت است. مثلا اين داستان:
مظفرالدين شاه از كمال الملك مدام درخواست مىكرد كه تصويرهاى الفيه شلفيه براى سلطان عالىجاه بكشد كه نقاش بزرگ البته طفره مىرفت.
حكيم الملك در اين باره مىنويسد:
" ... پس از آن باز آن مرحوم (كمال الملك) مدتى غايب بودند، تا آنكه مجددا احضار شدند. ولى اين بار دست راست ايشان فلج شده بود. ....
علت اين فلج شدن دست را بعدها مطلع شدم كه مظفرالدين شاه از جمله سفارشاتى كه به آن مرحوم فرموده بودند كاريكاتور بعضي از اجزاى خلوت را خواستار شده بودند كه مخالف ميل آن مرحوم بود و دست خود را مفلوج قلم مىدادند كه آن كاريكاتورها را نسازند. ..." (كمال هنر، احمد سهيلى خوانسارى، ص 197، نشر سروش و علمى، تهران 1368)

11:34 AM


Monday, March 4
ايران جوان
سايت تازه اي به نام ايران جوان پا به ميدان گذاشته كه تابو شكن است! در اين سايت از سكسواليته و همجنسگرايي و افغاني ستيزي و غيره بحث مي شود!
جالب است!
3:45 PM


خنده (و گريه) در يخچال!
امشب پس از آن كه از نوشتن قطعه زير فارغ شدم ناگهان ديدم كه هنوز به وبلاگ رضاقاسمى سر نزده ام. چه خوب شد كه جاى رمان سه تار جادويىاش را از وبلاگ و روزنوشت هاش سوا كرد! آنگاه ديدم كه مطلب آيشمن و خلخالى جمله اى دارد كه شبيه تيتر من است. عجيب است. من رضا در يك زمان در مورد عجيب بودن ايران فكر مىكرديم! اما به هر حال بالاخره نفهميدم ناشر خاطرات خلخالى چه نوشته است!
نيز به توصيه رضا به وبلاگ دخترك شيطان هم سر زدم كه سفيد سفيد بود! جز آگهى و تيتر "دخترك شيطان" چيز ديگرى نبود. آيا اين هم از شيطنت دخترك مان است يا برادرهاش سر رسيده و مچش را گرفته اند؟
... و اما خنديدن در يخچال
اينكه كارى ندارد. من نه تنها در يخچال خنديده ام، بلكه گريه هم كرده ام! يعنى در عين حال كه مىخنديدم گريه هم مىكردم. دوستى دارم كه فروشگاه بزرگ تره بار فروشى در اطراف سانفرانسيسكو دارد. يك روز بسيار داغ تابستان كه كولر ماشين ام هم خراب بود، پيش دوستم رفتم. در انبارى فروشگاه دوستم يخچالى هست به اندازه يك اتاق دو متر در سه متر. دوستم ميوه هاى گران قيمتش را در اين يخچال نگاه مىدارد. فصل گيلاس و شليل و هلو بود و من كه كم كم احساس خنكاى دلچسبى مىكردم شروع كردم به خوردن شليل ها و هلو ها و گيلاس ها .... چه گيلاس هايى! .... و به ياد آوردم آن روز تابستان سراب را ....
پدرم مغازه فرش فروشى داشت كه خامه و رنگ هم مىفروخت. بيشتر مشتريان خامه و رنگ روستاييان فرشباف بودند. روستاييان اغلب با تحفه براى خريد مىآمدند. يك روز صبح زود كه من هنوز در خواب بودم براى پدر يك سبد گلابى هريس آورده بودند كه پدر هم در زير زمين خانه گذاشته بود. ظهر همان روز كه من براى شنا به رود خانه كثيف شهر رفتم كه از طرف خانواده قدغن بود. پسر عموى مير غضبم كه از آب تنى در رودخانه بسيار بدش مىآمد موضوع را فهميد و مرا با تنبان خيسم حسابى كتك زد. آنگاه در همان انبارى زندانىام كرد كه سبد گلابى در آن بود. پسر عمويم البته موضوع گلابى را نمى دانست. من كه از تاريكى وحشت داشتم و كتك مفصلى هم خورده بودم سخت گريه مىكردم. تازه چشمانم به تاريكى عادت كرده كه ناگهان چشمم به سبد گلابى افتاد! چه گلابى هايى! گريه مىكردم و مىخوردم. گريه مىكردم و مىخوردم ....تا آنكه هم اشك هاى من تمام شد و گلابىهاى سبد! ... بماند كه يك دست ديگر كتك هم از دست پدر خوردم و مريض شدم ... حالا در يخچال فروشگاه دوستم گيلاس و هلو و شليل مىخوردم و به ياد آن روز مىخنديدم و گريه مىكردم ..

1:43 AM


در كشور ما چه مىگذرد؟
ايران ما واقعا كشور باحالىست. نه؟ ابراهيم نبوى مىنويسد اگر رخ داد هاى سياسى ايران را با لهجه بخوانيد جوك مىشود! (نامه سرگشاده نبوى به مقام معظم رياست جمهورى هم معركه است). به نظر من رويدادهاى ايران بدون لهجه هم جوك است. مثلا در يك هفته حدود بيست نفر از نويسندگان و فيلم سازان را كشورمان را به اداره اماكن مىبرند. آنجا از شان پذيرايى شايانى مىشود. بخصوص از شايگان كه نامش با شاى شروع مىشود و بهرام بيضايى كه نشان داده بيضه دارد! پذيرايى در اداره اماكن وابسته به بازماندگان افراد خودسر دوران سعيد امامى واجب الواجبى البته يك دست كتك سير است و چند دست توهين و افترا و دشنام و غيره .... با همان شيوه مرضيه: چشم بند زدن و رو به ديوار گذاشتن متهم. داريوش شايگان كه از متفكران مهم ايران است و كتاب آسيا در برابر غرب بفهمى نفهمى تاثير زيادى بر روشنفكران انقلابى اسلامى داشت و به نوعى منادى بازگشت به خود شريعتى و غرب زدگى آل احمد هم بود، اتهام اش در نظر بازجويان اماكن گويا فقط به خاطر همنام بودن با داريوش خواننده بود! كتك هايى هم كه نوش جان كرد به همين خاطر بود. بيضايى هم همين طور. كتك زن هايش نمىدانستند كه بيضايى كارگردان است. اين را بيضايى گفت.چون اگر مىدانستند حتما تقاضاى بازى در فيلم مىدادند. مانند آن پاسبان فيلم "نون و گلدون" مخملباف.
آشناى مكانيك من كه تازه ايران بازگشته است حكايت هاى حيرت آورى از ميهن گل و بلبل تعريف مىكند. كه ... همه با اشتياق منتظر حمله امريكا به ايران هستند، كه .... بهاى هروئين يك دهم بهاى ترياك است، كه .... گند آقازاده ها حسابى درآمده است و مىخواهند شهرام جزايرى را قربانى آقازاده ها بكنند، كه ... در نزديكى هاى چابهار اسكله هايى كشف شده است كه سال ها از آن جنس وارد يا خارج مىشد بدون اينكه حساب و كتابى در كار باشد و اين اسكله ها البته متعلق با آقا ها و آقازاده ها هستند و مستقل از دولت و حكومت عمل مىكنند. اين نوع بندرگاه ها در لبنان ايام جنگ فراوان بودند و هر جنگ سالارى براى خود يك بندرگاه داشت. حالا كاشف به عمل آمده كه در ايران اسلامى ما هم اين اعمال انجام مگيرد! حكايت اين ماجرا به مجلش هم كشيده شده است.... خلاصه كشور غريبى داريم! نه؟ جاى صادق هدايت خالى كه شعر ديگرى صادر كند.
اما دوست ديگرى هم دارم كه از فرانسه به ايران رفته و هنوز آنجاست. گهگاهى زنگى مىزند و صحبتى مىكند. او بر اين عقيده است كه اوضاع سياسي كشور بسيار بهتر شده. چون به جاى اينكه نويسندگان و روشنفكران را مانند محمد مختارى و پوينده بكشند فقط دو سه ساعتى بازجويى مىكنند و آنگاه خلاص. داريوش شايگان مىتواند حتى دو روز بعدش به فرانسه برود. وزارت كشور و وزارت اطلاعات و وزارت ارشاد و دفتر رياست جمهورى و ... هم بشدت قضايا را پيگيرى مىكنند و تحقيق و تفحض مىكنند كه اداره اماكن در كجاى تهران قرار دارد و آمران و عاملان احضار روشنفكران چه كسانىهستند تا با آنان برخورد جدى شود.
12:33 AM


Sunday, March 3
چند شعر قديمى

روزى كه قرنى
بود
هنوز .... هنوز
ادامه دارد
مانده ام چشم انتظار يار
در ها بسته
ديوار ها
شكسته
در تكيه گاه باد
برباد ....
مىروم
با باد
تا انتهاَى روزى
كه هرگز
نمىگذرد.

****

نه چوخ داريخيرام من؟
بو گئجه
قارانليق بير گئجه
اوتورموشام
بير ميخانادا
تك، يالقيز
لاپ تك
لاپ يالقيز .....
پيانيست ايسه
بير آز موزار چالير
بير آز جاز
بير آز شوپن
بير آز باخ
... و من باخيرام بارماقلارينا
كى گاه قارايا وورور
گاه آغا
و گاه دا منيم پارچالانميش كونولومه

.... و ياغيش
هله ده سپه له نير
گاه آچيشقايا ياغير
گاه آغاشلارا
و گاه دا منيم پارچالانميش كونولومه
و منى آپارير
دنيزده ن دنيزه
شهر ده ن شهره
كوچه ده ن كوچه يه
بير قارلى كوچه يه
وقارلى كوچه يه
اوردا بير ائو ده
بير ياشلى قادين
اوتوروب ائوده
كورسو باشيندا
تكليك گون لرده
آغ آب باق ساچلى
گوزلرى يول دا
يول دا
هله ده يول دا
ُى و ل د ا ...
... و من
بوردا
بير ميخانا دا
بير آز موزارلا
بير آز باخ لا
بير آز جازلا
بير آز گوز ياشلا
تك .... يالقيز
لاپ تك ...
تنها ....

سانفرانسيسكو، آوريل 94

12:45 AM


Saturday, March 2
امروز و امشب بدجورى مشغول كامپيوتربازى شدم!
تمام روز را با دوستم حسن رجب نژاد بودم كه برايش وبلاگى راه اندازى كنيم. سرانجام نيز با يارى هاى بىدريغ حسين درخشان عزيز موفق شديم تا گيله مرد حسن را راه بيناندازيم. حسن لاهيجانى است و در تبريز درس و مشق رسانه كرده است! سال ها سردبير هفته نامه خاوران در شمال كاليفرنيا بوده و يادداشت هايى مىنوشت با امضاى گيله مرد. حالا فيلش ياد هندوستان كرده و مىخواهد فارغ از چاپ و نشر يك هفته نامه _ كه البته بسيار سخت و طاقت فرساست _ گپ ها و گلايه هايش را با ما بگويد. خوش آمدى گيله مرد!
تمام شب هم مشغول ور رفتن با html بودم كه ليلاى عزيز يادم داده است و توانستم چند لينك به صفحه ام بيفزايم. ياشاسين ليلا!
بنابراين چنته ام خالى است! اين اينكى هم بدجورى با تخته كليد كامپيوتر ور مىرود! گربه است ديگر! هر وقت اين اينكى مشكى به سراغ كامپيوتر من مىآيد ياد عزازيل مرشد و مارگريتا مىافتم. نوشته ميخائيل بولگاكف با ترجمه درخشان عباس ميلانى. اگر نخوانده ايد حتما بخوانيدش! بيداد است!
بيداد مرا ياد جمشيد چالنگى مىاندازد كه تكيه كلامش بيداد است. خودش هم بيداد است! در سفر مصر با همراهى اش آن چنان خوش گذشت كه نام سفرنامه مصرم را گذاشتم عيش مدام تا عيد نوروز قرار است از زير چاپ در بيايد. قبلا ها با مكينتاش مىنوشتم و حالا با PC . بنابراين به سر وقت عيش مدام كه مىروم با آن كامپيوتر ناز قديمىام احساس بيگانگى مىكنم. مىدانيد كه طرفداران مكينتاش چقدر نسبت به مكينتاش تعصب دارند! به گمانم اين مكينتاش من هم فهميده و بيشتر ناز و ادا درمىآورد! در هرحال بىصبرانه منتظر عيش مدام من باشيد تا سفرى باهم به كرانه هاى نيل بكنيم و كشف كنيم تهران دوبله به عربى يعنى قاهره را! با هم برويم الواطى در كافه هاى ساز و ضربى با زن هاى چاق و مردان قليان كش اش كه آبجوهاى استلا را عينهو مجيديه خودمان روى ميز مىچينند. قديم ها فكر مىكردم نمايش بطرىها خالى عرق و آبجو روى ميز نشانه مردى و مردانگى! و ثروت و خراجى است. اما به گمان يكى از دوستان فلسفه اين كار اين است كه گارسون ها يا صاحب كافه ها بيشتر از آنچه خالى شده حساب نكنند. و الله اعلم!
هر چه هست جايتان در سفر مصر بسيار خالى بود!
.... راستى بنا به خواهش برخى از دوستان تصميم گرفته ام كه هفته اى يك روز در مورد شراب بنويسم. بنويسم؟ ننويسم؟ آخر يك كمى در اين مورد خبره هستم! يك كمى البته. سوالى هم باشد در خدمت حاضرم. بى تعارف.
گفتم چنته ام خالىست ولى انگار خيلى هم خالى نيست!
1:33 AM


Friday, March 1
امشب شب مهتابه!
يادش بخير! دانشجو بوديم و شب هاى مهتابى فراوان داشتيم. يارمان را مىخواستيم، هر شب!
امشب شب مهتابه حبيبم را مىخوام! حبيبم اگه خوابه، رقيبم را مىخوام! رقيبم اگه خوابه ...... بگين فلانى اومده ... اون يار جانى اومده ... اومده ... حاله تو .... احواله تو .... بپرسه....
يادش بخير آن شب هاى مهتابى! و شب هاى تار تار هم ... خانم مرضيه هم ... مرضيه چه زيبا مىخواند! .... بالاى تانك نمىرفت. مال مردم بود... همه ى مردم! مىخواند و مىخواند و مىخواند: صورتگر نقاش چين .... رو صورت يارم بچين! يا صورتى بركش چنين! .... يا ترك كن صورتگرى! ....
ماه هرگز به آهنگر خانه نمىآمد .... ما مى رفتيم به سوى ماه. روى پل آن قدر مىايستاديم و به ماه خيره مىشديم تا ماه ما را به سوى خود جذب كند.... مىرفتيم پيش مادام گاراژ. عرق خانگى ترس محتسب خورده مىخورديم .... با يك عده دانشجو و "دانشجو دوست"، يعنى راننده كاميون و شاگرد شوفر و قالىباف و گاهى هم نظربازانى كه به عشق ما پيش مادام گاراژ مىآمدند و مادام گاراژ براى ما كوفته و دلمه و عرق خانگى مىداد. نسيه هم قبول مىكرد تا ما سر برج، چندرغاز وام شرافتى تحصيلىمان را برايش ببريم و او با حروف سيريليك روسى حساب و كتاب كند و يك چتول هم دستخوش بدهد با يك كوفته و دو دلمه و چند پر خيار شور و چند ساغ اول و سلامتى از اين ور و آن ور ..... از راننده هاى كاميون و شاگرد شوفرها و قالىباف ها .... واى كه تبريز چه زيبا بود در شب هاى مهتابى و تار .... و تار چه زيبا بود در دستان عيسىخان باربد در هتل اينترناشنال.... كوچه لره سو سپ ميشم .... يار گلنده توز اولماسين ... ايله گلسين، ايله گئتدسين آراميزدا سوز اولماسين ....
ياشار، تو آن زمان هنوز در گهواره بودى!
در شب هاى مهتابى و تار تبريز داستان ها داشتيم!
ماه به آهنگرخانه نمىآمد ... اينجا هم به آهنگرخانه نمىآيد .... اما دو روز است كه شب سخت مهتابيه ... ماه ى سفيد، متمايل به آبى .... مىآيد پشت شيشه هاى پنجرهء اتاق من و مىماسد روى شيشه و آنگاه آبى مىشود و سرخ مىشود و سفيد مىشود و نقره اى مىشود، به رنگ موهاى شاملو .... لوركا هم پاورچين پاورچين مىآيد ... در سينه اش مدال عقيق زخم .... منوچهر آتشى هم مىآيد دوباره مىآيد .... عبدوى جط هم مىآيد .... واى چه شبىست امشب! امشب كه شب مهتاب است ....
1:37 AM