نمايش صدام ...... و ماجراى شعار "جاويد شاه" در صحراى كربلا!
اين روزها جشن هاى شصت و پنجمن سالگرد تولد صدام در عراق شروع شده است. ديروز شمه اى از اخبار اين جشن ها نوشتم. امروز خبردار شدم به اين مناسبت نمايشمامه اى روى صحنه بزرگ ترين تئاتر بغداد رفته است. اين نمايشنامه از آن جهت مهم است كه از كتابى اقتباس شده كه سال پيش به قلم صدام منتشر گرديد و البته در صدر جدول كتاب هاى پرفروش عراق قرار گرفت. كتاب صدام يك رمان تاريخى _ سياسى _ جنايى _ پليسى بود. نمى دانم شايد اين كتاب هم مانند كتاب "ماموريت براى وطنم" و " به سوى تمدن بزرگ" جزو كتاب هاى درسى دانش آموزان عراقى قرار گرفته است يا نه! سال ها پيش مائو با كتاب سرخ و قذافى با كتاب سبز بخت خود را در زمينه كتاب و نشر آزمودند. اغلب رهبران دنيا معمولا پس از اتمام دوران ماموريت يا مسئوليت شان دست به قلم مىبرند. ايران كه سرزمين شعر است، رهبر انقلابش نيز در سال هاى پايانى عمرش چند دفتر شعر منتشر كرد كه مجموعه اى بود از غزليات و رباعيات و .... و نيز يك كتاب عرفانى كه در حقيقت نامه اى است به فاطمه طباطبايى عروس اش. چند غزل ايشان را عبدالحسين مختاباد با آواز خوانده است. نمايشنامه "زبيده و سلطان" را شاعر فلسطينى اديب نصير از كتاب صدام اقتباس كرده است كه بازگو كنندهء ماجراى دخترى عراقى است به نام زبيده كه در جريان جنگ عراق و آمريكا مورد تجاوز يك سرباز آمريكايى قرار مىگيرد و سلطان براى انتقام گرفتن از شرافت لكه دار شده زبيده به مصاف آمريكايى ها مىرود و "شهيد" مىشود. هرچند اين سلطان خود از عاشقان دلسوخته زبيده بوده ولى در عشقش ناكام مانده بود. منتقدين هنرى عراق بر اين عقيده اند كه زبيده نماد حيثيت و شرافت ملت عراق است و سلطان رهبرى است كه حاضر است جانش را فداى ملت اش كند. خود كتاب هم داستان جالبى دارد: پارسال كه اين كتاب با يك نام مستعار درآمد و ناگهان مورد توجه بسيارى از مطبوعات و راديو تلويزيون هاى قرار گرفت، شايعه پيجيد كه كتاب به قلم صدام نوشته شده است يا دست كم كسى به دستور صدام آن را نوشته است. مقامات حزب بعث خواند آن را "توصيه" كردند و مطبوعات رسمى و دولتى پيرامونش قلم فرسودند. در شب افتتاح نمايش (روز جمعه) نيز تمام نمايندگان بلند پايه حزب بعث و مقامات دولتى و لشكرى حضور داشتند. اين نمايش نگاهى هم دارد به حماسه گيل گمش از افسانه هاى مشهور سرزمين بين النهرين كه مانند اغلب اسطوره ها بر پايه نبرد بين نيك و بد بنا گرديده است. بايد خاطر نشان ساخت كه عراق از يك پشتوانه قوى تئاترى برخوردار است. خواندن خبر و تفضيلات اين نمايش مرا ياد نمايش رستم و اسفنديار انداخت كه گويا پس از 28 مرداد در يكى از تئاتر هاى تهران با حضور مقامات لشكرى و كشورى روى صحنه رفته بود. در پايان نمايش كه رستم بر اسفنديار پيروز مى شود جمعيت با احساسات كف مىزنند. در همين لحظه ناگهان رستم از پر شالش يك پرچم سه رنگ شير و خورشيد نشان در مىآورد و شعار مى دهد: جاويد شاه! جاويد شاه! در اين باب حكايت تيمسار ورهرام هم شنيدنى است: تيمسار ورهرام كه به مرد آهنين شهرت داشت و زمانى استاندار رضائيه (اروميه) بود، براى نگارنده تعريف مىكرد كه روزى شنيدم يكى از پيشنمازهاى مشهور شهر به ساحت رضا شاه اسائه ادب كرده و گفته كه "آن ملعون زنان ما را لخت كرد و سر برهنه به كوچه و بازار فرستاد!" تيمسار با شنيدن اين خبر ديگ خشم اش به جوش مىآيد و پيشنماز را احضار كرده و دستور مىدهد كه ريش و سبيلش را بتراشند. بزرگان و ريش سفيدان شهر جمع مى شوند و خواهش و التماس و تمنا مىكنند كه از سر تقصير حاجى آقاى بيچاره درگذرد. تيمسار نخست راضي نمىشود ولى با اصرار بزرگان شهر سرانجام به يك شرط حاضر مى شود كه از سر تقصير پيشنماز بگذرد كه او در همان مسجد و از بالاى همان منبر يك ماه تمام رضا شاه را دعا بكند. چند ماه از اين ماجرا مىگذرد تا روزى تيمسار براي شركت در مجلس ختم يكى از همكاران و هم قطاران به مجلسى رود كه حاجى آقاى ما داشت روضه مىخواند و تازه زده بوده به صحراى كربلا. حالا سر ياران امام حسين بالاى نيزه هاست و خون چكان ... تا چشم پيشنماز به تيمسار مىافتد ناگهان خود را گم مىكند و در ادامه سخنان اش مىگويد: در صحراى كربلا، آن سرهاى بريده خون چكان بالاى نيزه ها فرياد بر مىآوردند: جاويد شاه! جاويد شاه!
صدام 65 ساله مىشود، چشمه جوشان اعراب! اين صدام موجود جالبي است! جنگ آمريكا و عراق را "مادر تمام جنگ ها" ناميد! حالا چون دارد 65 ساله مىشود جشن تولدش را "مادر تمام جشن تولد هاى جهان" ناميده است! صدام 18 نفر عين خودش را با همان لباس و كراوات و مدل موي سر و با همان اشتها به نوشيدن ويسكى شيواز ريگال و عشق بازى با دختران باكره تربيت كرده است كه در اينجا و آنجا به عنوان صدام ظاهر شوند. اين 18 نفر در 18 قصر صدام در گوشه و كنار بغداد و تكريت زندگى مى كنند و هرروز سه وعده غذاى مورد علاقه ى صدام در اين قصرها سرو مىشود و موسيقى مورد علاقه ى رهبر در اين قصرها نواخته مىشود. امريكايى هاى ساده در جنگ عراق و آمريكا هفت _ هشت صدام كشتند! بگمانم امروزه حتى خود صدام واقعى هم نمى داند كه صدام كيست؟ اين زعيم بزرگ امت عرب كه اين روزها محبوب ترين چهره اعراب است، اخيرا دستور داد تا با خون خود يك قرآن بسيار بزرگ را خط نويسى كنند. البته رنود مىكنند كه خون صدام كفاف اين همه خون را نمى داد، بنابراين از خون اعداميان و زندانيان هم كه خونشان با صدام هم گروه بود استفاده شده است! والله اعلم! نيز آقا چندى پيش از يك نمايشگاه بزرگ نقاشى ديدن كرد كه تمام نقاشى ها پرتره صدام بود در حالت ها و لباس هاى مختلف. صدام خود را برگزيده خداوند براى راهنمايى امت عرب مىداند. گاهى خودش بادست خود كسى را كه ممكن است بهترين دوستش يا نزديك ترين خويشاوندش باشد، مىكشد و آنگاه زار زار مىگريد. بر اين باور است كه مسئوليت حكومتى حكم مىكرد كه اين شخص كشته شود و اصول رفاقت حكم مىكند كه در عزاى اين دوست يا خويش سوگوارى شود. صدام از سه چيز بدش مىآيد: پشه، ايرانى و يهودى. هيچ يك از وزرايش حق ندارد پيش صدام سيگار بكشد يا حتى بدون اجازه آب بخورد. حالا كه دارد 65 ساله مى شود كشور عراق پر از پوستر هاى "آقا" است. شعارهاى بزرگ پارچه اي كه در سرتاسر كشور آويزان است. با انواع خط ها و رنگ ها. برخى از اين شعارها اين گونه اند: صدام هديه اى الهى است! صدام شعر و وطن است! صدام رهبر كبير است براى ملتى كبير! صدام چشمه جوشان ابديت است! ... اين خورشيد تابناك اعراب! 12:57 PM
Wednesday, April 24
به سراغ من اگر آمده ايد .... ... و تمايل داريد باز هم ميهمان "يولداش" باشيد، برويد اون بالا و از منوى Favorites بخش Add to Favorites را انتخاب كنيد. اين كليد خانه يولداش (دوست) است! گاهى سربزنيد! *** امروز خبر ناگوارى شنيدم. همسر دوست نازنينم كه چند ماه پيش بيوه شد به ستوه آمده و مىخواهد ترك يار و ديار بكند. در كشور باستانى ما يك زن بيوه هزار معنى دارد. دختر دوستم نيز سخت دچار ديپرسيون شده و كلافه است. دكتر و درمانى هم در كار نيست. گاهى خوشحال مىشوم كه در ديار مادرى نيستم! در اين لحظات است كه صادق هدايت را درك مىكنم! *** خواننده عزيزى اى ميل روانه كرده بود كه من گويا مخالف فلسطين و موافق اسرائيل هستم! نه دوست عزيز! من موافق "انسان" هستم و مخالف كسانى كه انسان ها را مىكشند و به كشتن تشويق مىكنند! مىكوشم كه اسير شور و هيجان هم نشوم. روزى در مقاله اى نوشتم در كشورى كه بايد روزى صد بار مرگ بر آمريكا گفت، اگر كسى پنچاه بار مرگ بر آمريكا بگويد به اتهام جاسوسى براى آمريكا روانه زندان مىشود! *** خواننده ديگرى از آمريكا ايراد گرفته بود كه چرا بنياد گرايى اسلامى را مىكوبد ولى كارى به كار بنيادگرايى يهودى ندارد! خب، ندارد ديگر! ما كه مىتوانيم بنويسيم و بگوييم. وانگهى مگر قرار است همه رفتار و كردار آمريكا بى تقص باشد. اين كشور هم مانند تمام كشورهاى دنيا "منافع" دارد. نه؟ *** راستى مصاحبه خانم ژيلا بنى بعقوب را با سفير فلسطين در تهران خوانده ايد؟ خواندنى است. به گويا نيوز مراجعه كنيد! 11:23 AM
درس هايى از فلسطين!
سرانجام همانطور كه پيش بينى مىشد ماموريت كالين پاول با شكست روبرو شد و او دست از پا درازتر خاورميانه را ترك گفت. بيچاره پاول به هر جا كه رفت با ديگ جوشان خشم اعراب روبرو گرديد. حتى محافظه كارترين و "غربى" ترين رهبران كشورهاى عربى هم امروزه ژست هاى "دشمن شكن" مىگيرند تا از قافله "انقلاب فلسطين" عقب نمانند و باز هم به حساب فلسطين به مردم بيچاره شان فشار و زور بيشتر بياورند. شاه مراكش "ملك محمد دوم" به پاول نصيحت كرد كه بهتر است اول به اورشليم برود; همسر پاريس نشين عرفات خانم "سوها" از سنگرش در پاريس اعلام كرد كه اگر پسر داشت حاضر بود او را در راه آرمان فلسطين قربانى كند ... سفير عربستان سعودى هم در لندن، كه شعر مىگويد، در رثاى "آيت اخرس" چكامهء غرايى سرود كه در صفحه نخست روزنامه الحيات به چاپ رسيد. و الحيات البته با سرمايه يك شهروند سعودى منتشر مىشود. ... ملك عبدالله و ملك اسد سوريه (در اينجا ملك به معناى "رئيس جمهور موروثى مادام العمر" به كار رفته است!) و حريرى لبنان و غيره هم اين روزها همين طور يك ريز رجز مىخوانند. امروز هم اعلام گرديد كه اسرائيل به كميته حقيقت ياب اجازه نخواهد كرد كه به براى بررسى كشت و كشتارهاى جنين و كند و كاو پيرامون "قتل عام" به آن كشور برود. اسرائيل نه تنها در ميدان جنگ نابرابر خوب پيش تاخته بلكه به نظر مىرسد كه در ميدان سياست هم خوب بازى مىكند. آمريكا به طور آشكار و كشورهاى اروپايى بفهمى نفهمى از اسرائيل حمايت مىكنند. چرا كه اين كشورها در قيام اخير فلسطينيان رگه هايى از بنيادگرايى اسلامى مي بينند و تمام اين كشورها مخالف بنيادگرايى اسلامى هستند. تعارف هم ندارند! پشتيبانان آرمان فلسطين تا به مردم و شهروندان خود احترام انسانى قايل نشوند محال است بتوانند در صحنه جهانى اثرگذار باشند. بدون شك فلسطينان به سلاح مرگ آور و موثرى دست يافته اند كه همانا "جوانان انتحارى" باشد. فلسطينى ها اين انتحاريون را البته از مدل "عاشقان شهادت" ايران خودمان اقتباس كردند. (انگار سرانجام بخشى از انقلاب با موفقيت صادر شده است!روزى يك امير ارتش عراق در يك مصاحبه تلويزيونى از هجوم گستردهء اين جوانان در ميادين مين سخن مىگفت. مىگفت هرچه درو مىكرديم بازهم گروه ديگرى پيدايشان مىشد. مىگفت آن قدر مىكشتيم كه از خودمان متنفر مىشديم! ) راستى اين جوانان چگونه "ساخته" و "پرداخته" مي شدند؟ مسئول شان چه كسانى بودند؟ آيا روزى روزگارى كسى از اين "مسئولان" بازخواست خواهد كرد؟ يا فقط بايد به اميد روز محشر بود!! زمام داران اعراب و سردمداران ايران عمليات انتحارى اين جوانان را عمليات استشهادى (شهادت طلبانه) مي نامند. در صورتى كه اين عمليات هدايت شده و برنامه ريزى شده به قول تاماس فريدمن (نويسنده نيويورك تايمز) به "مراسم" قربانى كردن مذهبى شباهت دارد كه در بعضى از مذاهب هنوز هم مرسوم است. درس مهمى كه از اين اوضاع و احوال اسفبار مىتوان گرفت اين است كه قربانى كردن اين جوانان انتحارى بيشتر از هر ارتش عربى در اين پنجاه سال گذشته به "امنيت" مردم اسرائيل آسيب زده است. اينان خواب اسرائيليان را آشفته كرده و ضربات جدى به اقتصاد اسرائيل وارد ساخته اند. درس مهم ديگر هم اينكه اين عمليات بيشتر از هر عمليات باعث كشته شدن و و ويرانى شهرها و آبادى هاى فلسطينيان گرديده است. نيز با عمليات انتحارى نه تنها امنيت مردم اسرائيل سلب شده است بلكه در اروپا و آمريكا هم به مسلمانان به چشم "مخل امنيت" مىنگرند و مسلمانان سال هاى سال چوبش را خواهند خورد. ظهور دوباره راست در آلمان و فرانسه، محبوبيت خارجى ستيزان در اتريش و سوئد و دانمارك و اسپانيا و تقريبا تمام كشورهاى ديگر اروپايى تازه اول بازى ست! اما همهء اين ها فقط يك روى سكه است. روى ديگر سكه استفاده يا سوء استفاده هايى است كه دولت شارون از اين عمليات انتحارى مىكند. اين روزها تمام راست هاى آمريكا و اسرائيل و اروپا عمليات انتحارى فلسطينيان را پيراهن عثمان كرده و در زير بيرق مبارزه با تروريزم آب به آسياى دولت شارون مىريزند. مىدانم بسيارى از دوستان خواننده اين مقاله با من مخالف هستند ولى من به جرات مىنويسم كه اين عمليات انتحارى ( خودكشى و ديگر كشى)بيش از همه در خدمت دولت شارون قرار گرفته است. متاسفانه گاه شور نمىگذارد تا شعور رخ بنمايد! هر چه هست دولت شارون با دستاويز قرار دادن اين عمليات و كشتار بىگناهان اسرائيلى شمشير را از رو بست و با شقاوت تمام به سراغ مردم بيچاره فلسطين رفت. يك بار نوشتم و بار ديگر نيز مىنويسم كه هدف نهايى شارون بيرون راندن فلسطينيان از سرزمين آبا و اجدادى شان است و راندن آنان به اردن. فعلا هم مهم ترين متحد شارون همين تندروهاى فلسطينى اند و اين طنز بسيار تلخ تاريخ است! امروزه در شور و شر و جوش و خروش كشت و كشتارها، مسلمانان بدشان نمىآيد كه جوانان فلسطينى با فدا كردن خود چند تنى از اسرائيليان را نيز به هلاكت برسانند. اينان توجيه مىكنند كه انگار تمام راه ها بسته و اين راه تنها راه حل است كه امنيت اسرائيل را به خطر مىاندازد و شايد خوشباورانه مىانديشند كه با به خطر افتادن امنيت شهروندان اسرائيلى مردم آن سامان عليه حكومت خود برخاسته و كار را تمام مىكنند! اما اوضاع و احوال برخلاف اين تفكرات است. امروزه هفتاد درصد مردم اسرائيل پشت سر شارون ايستاده اند و او را حمايت مىكنند. اسرائيل مىخواهد به هر نحوى كه شده ريشه هاى تروريزم را از بيخ و بن بكند. حالا موفق مىشود يا نه امر ديگرى است. هرچه هست دولت شارون در اين امر خيلى مصمم است. در عين حال اسرائيل درس مهمى به اين آمران و رهبران فلسطينى موافق ترورهاى انتحارى داده است و آن اينكه دولت شارون با بىرحمى تمام در پى آمران و عاملان اين "عمليات" خواهد بود و آنان را حتى در پناه گاه ها و اماكن مقدس قلع و قمع خواهد كرد. يعنى همان قدر كه فلسطينيان خواب اسرائيليان را آشفته مىكنند شارون و دار و دسته اش نيز چنان خواهند كرد يا بيشتر و بسيار بيشتر. در كشت و كشتار مردم بىگناه، شارون امتحان خوبى پس داده و اگر پاى كشت و كشتار به ميان آيد او برنده خواهد بود! (قتل عام صبرا و شتيلا يادتان باشد!) كوتاه سخن اين كه شارون فعلا دارد با همين سلاح انتحارى به مصاف فلسطينيان رفته و متاسفانه موفق هم شده است. يكى از اين آمران يا طراح اصلى عمليان انتحارى مروان برغوثى بود كه اسرائيل چند روز پيش او را به دام انداخت. آقاى عطاءالله مهاجرانى وزير پيشين ارشاد اسلامى و رئيس فعلى "مركز گفت و گوى تمدن ها" در باره آقاى برغوثى (در مصاحبه اى با روزنامه بنيان، پيش دستگيرى برغوثى) چنين گفته است: "... ما چهره هايى ها در بين فلسطينى ها شاهد بوديم كه در سال هاى اخير مطرح شدند. مثل مروان برغوثى، كه تا چند سال پيش كسى نمىدانست برغوثى كيست. (اما) الآن او چهرهء درجه اول انقلابى جهانى فلسطين است كه اسرائيلىها هم در بدر دنبال او مىگردند و يكى از هدف هاى اصلى ارتش و نيروهاى امنيتى اسرائيل در فلسطين پيدا كردن برغوثى است كه زندگى مخفى انتخاب كرده و گهگاهى نير اعلام نظر مىكند." فلسطينيان و حاميانش بايد بدانند كه در كجاى جهان ايستاده اند. با كشتن خود و ديگران (غيرنظاميان بىگناه) نمىتوان هيچ بارى را به مقصد رساند و اگر هم بشود اين بار كج به منزل مىرسد. شايد آتش زدن پرچم اسرائيل و آمريكا و فرياد كردن چند شعار نخ نما اندكى آرامش بخش باشد ولى دردى را درمان نخواهد كرد.
رضا و من! رضا هميشه مرا غافلگير مىكند! بار اول در قطار توربوترن تهران _ مشهد بود كه ديدمش. با سبيلى استالين وار. داشتيم به شاهرود مىرفتيم. هر دو افسر وظيقه بوديم. من شش ماه قديمى تر از او بودم. در راهرو قطار داشتم يك جرعه آنچه آزار كسش در پى نيست مىخوردم كه ديدم رضا پهلويم وايستاده است. نگاهش تند و تيز بود. سال 1355 بود شايد. از شحنه و كميته و پاسدار و محتسب و ماموران نهى از منكر البته خبرى نبود در آن سال ها. اما چشمان رضا يك جرعه دوستى طلب مىكرد. بگمانم وايت هورس مىخوردم يا Vat 69 ..... قطار همچنان با سرعت كوير گرمسار را مىبلعيد و پيش مىرفت. من و رضا در راهرو تنگ و باريك توربو داشتيم از فرماندهان مان مىگفتيم و گه گاه گريزى هم مىزديم به شعر و ادبيات و جرعه اى مىانداختيم بالا و شكل مىگرفت دوستىمان در كوير گرم و تفته گرمسار ..... *** امروز شماره اش را در بيمارستان "آمبرواز" پيدا كردم. روى يك دستمال كاغذى نوشته بودم و مچاله اش كرده بودم و اما دورش نينداخته بودم. شماره را گرفتم و خودش گوشى را برداشت. اتاقى عالى نصيبش شده بود. آخر نويسنده است و نويسنده در غربت غرب ارج و قربى دارد. به ياد مختارى و سيرجانى و احمد مير علائى و ديگر عزيزان نويسنده مىافتم. حالا در ديار ما برخى هى فرياد برآرند مرگ بر آمريكا و مرگ بر غرب و مرگ بر ..... ياد سعدى مىافتم: سعديا حب وطن گرچه حديثى ست عزيز نتوان مرد به سختى كه من آنجا زادم... پس من هم فرياد برمىآورم زنده باد نويسنده و زنده باد جامعه اى كه نويسنده هاش را عزيز مىدارد و نابود باد كسانى كه نويسنده ها را به غل و زنجير مىبندند و مىكشند! رضا مرا همواره غافلگير مىكند. اما اين بار او نبود كه غافلگيرم كرد. خيل دوستدارانش بودند كه از من سراغ رضا را مىگرفتند. در همين شهرك اينترنت و وبلاگ.... بشارت مىدهم به دوستان و دوستداران كه رضا پس از عمل قلب باز حالش خوب است و خيلى خوب است. معلوم است كه بى وبلاگ زندگىاش سخت مىگذرد. نگران بچه هاش هست. لابد به ياد افشين و ياشار و ليلا و حسين و سيزيف و ... رضا مىگفت كه شايد ديگر در وبلاگ ننويسد. گفتم بايد بنويسى به خاطر همه بر و بچه هايى كه ما را عمو صدامان مىكنند و تمام خوانندگانى كه به اميد عطر واژه هات روى الواح شيشه اى كليك مىكنند. رضا فردا به خانه اش باز خواهد گشت و شايد به خانه وبلاگش نيز. اميدوار باشيم! مگر ما چند نفر رضا قاسمى داريم؟ 11:16 PM
ناگهان امروز ... ناگهان امروز خبردار شدم كه پدر خانم فاطمه ليلازى دوست وبلاگى ام درگذشته است. من مرگ پدر را يكى از ضايعه هاى بزرگ زندگى مىدانم. در كتاب سفرنامه ام يكى دو صفحه پيرامون مرگ پدر نوشته ام. هنگام نوشتن آن سطور حسابى گريه كردم! تلفن زده بودم به مادر .... نيازى نبود كه چيزى از من پنهان كنند. همان يك آن با همان يك الو گفتن فهميدم. رفتم قدم زدم. شب ابرى و مه آلودى بود. به نوشگاهى رفتم كه زود بست. ساعت دو نيمه شب بود كه از نوشگاه آمدم بيرون. نشستم روى نيمكتى در ميدان واشينگتن و ... گريه كردم. به مرگ پدر ... به تنهايى مادر .... و تنهايى خودم البته ..... شب بود و ميدان واشينگتن بود ... شب بود و مه آلود بود ... من بودم و يك ميدان خالى در شبى مه آلود ... و ناگهان صبح شد. *** پريروز رضا زنگ زد. از بيمارستانى در پاريس. با صدايى شكسته. خسته. پس از عمل قلب باز. تمام اين دو روز صرف گرفتن شماره رضا شد كه سرانجام فهميدم شماره را اشتباهى مىگيرم! رضا مواظب خودت باش ديگه! رضا رنج هايى كشيده است و مىكشد كه مپرس! *** امشب از تماشاى تئورماى پازولينى بازگشته ام. چه فيلم محشرى بود! ترنس استمپ بيگانه اى است كه وارد يك خانواده بورژواى اعيانى در شهر ميلان مي شود. يكى يكى با تمام اهل خانواده و حتى كلفت خانه عشق مىورزد. .... و يك روز ناگهان خانواده را ترك مىكند. با رفتن او خانواده از هم مىپاشد و هركس به نوعى تحول پيدا مىكند. كلفت خانه قديس مىشود، پسر يك نقاش نابغه مدرن، مادر " سكس مانياك"، دختر ديوانه و پدر خانواده كارخانه اش را به كارگران مىبخشد و به ايستگاه راه آن ميلان رفته و آنگاه در مقابل چشم همگان لخت مادرزاده و سر به بيابان مىنهد! هركس به نوعى به آزادگى و رهايى مىرسد. مىتوان در باره اين كتابى نوشت. اما من به اين چند سطر قناعت مىكنم و به احترام پازولينى شاعر و سينماگر بزرگ ايتاليا كلاه از سر بر مىدارم! *** 1:30 AM
Sunday, April 21
غايب از نظر! من دو روز از وبلاگ غايب بودم. اندكى تنبلى و اندكى كار زياد دست به دست هم دادند تا من دست به قلم نبرم! دارم روى مطلبى پيرامون اسرائيل و فلسطين كار مىكنم. هرچه بيشتر گندكارى آريل شارون و لاپوشانى ايالت متحده را مىخوانم بيشتر از نوع بشر متنفر مىشوم. بخشى از نوع بشر البته! من همواره مىكوشم كه در چنين دعواهايى بىطرفت بمانم و جانب نگيرم. اما در اين ميان وجدان بيدار انسانى هم هست! بنابراين كار بسيار مشكل مىشود. من بى تعارف با دخالت دين در سياست مخالفم. اسرائيل يكى از مذهبى ترين حكومت هاى دنيا را دارد. دومى اش البته ايران خودمان است! من در اين چند روز يا چند هفته، درس هاى زيادى از فچايع اسرائيل و فلسطين آموختم. اين درس ها را دارم مىنويسم كه مطلب جداگانه اى خواهد بود با حال و هوايى غير وبلاگى! *** پريشب جشنواره جهانى سانفرانسيسكو افتتاح شد. جايتان خالى! بزن و بكوب غريبى بود! امروز (شنبه) دو فيلم جالب تماشا كردم و جمعا شش ساعت در سالن تاريك سينما بودم! فيلم نخست كه ساعت 11 صبح شروع شد سفرى بود به سينماى ايتاليا به همراه مارتين اسكورسيسه. اين كارگردان بزرگ براى تشويق نسل جوان آمريكا و شايد هم دنيا، از پيدايش نئورئاليسم سينماى ايتاليا و شاهكار روسلينى "رم شهر بى دفاع" آغاز كرد و آنگاه به ويسكونتى و ويتوريو دسيكا و فللينى و آنتونيونى و پيترو جرمى و ... پرداخت و نقش غير قابل انكار سينماى ايتاليا را در شكل گيرى سينماى دنيا تبيين كرد با اشاره اى به سينماى ايران و تايوان. در حقيقت با تماشاي فيلم "سفر من به ايتاليا" My Journy to Italy كه چهار ساعت به طول انجاميد سفرى شيرين و نابى داشتيم به سينماى ايتاليا و تمام فيلم هاى ماندنى آن ديار: رم شهر بى دفاع، واكسى، اومبرتو، دزد دوچرخه، زندگى شيرين، هشت و نيم، حادنه، كسوف، طلاق به سبك ايتاليايى، سنسو و ... فيلم دوم سفرى بود به كافرستان با عنوان " سفر به كافرستان" "Journey to Kafirstan"محصول سه كشور سويس، هلند و آلمان. دو زن جوان و زيبا و يك اتوموبيل فورد اعلا در سال 1939 درست در آستانه جنگ جهانى سفر دور و درازى را به مقصد كافرستان آغاز مىكنند. كافرستان گويا در شمال كابل قرار دارد و مردمانش بى دين اند و موبور و چشم آبى. اين دو زن سفر را ازژنو آغاز مىكنند و از بالكان و تركيه و ايران و عبور مىكنند تا سرانجام به افغانستان مىرسند كه جنگ آغاز مىشود. صحنه هاى ايران در بخارا فيلم بردارى شده و ايرانيان در اين فيلم به عربى صحبت مىكنند و چادر نشين اند و ..... اين دو زن روشنفكرند و فمنيست و اندكى همجنسگرا! لباس هاى شيك و اعلا مىپوشند و ماشين شان هرگز بنزين گيرى نمىكند و ... يكى از اينان عاشق دختر ايرانى است به نام ژاله كه مرتب يادش مىكند. كتابى هم مى نويسد به نام "مرگ در ايران"! به هر حال فيلم غريبى بود و كارگردانان فيلم توانسته بودند فضا هاى غريبى بسازند كه با موسيقى متن مناسب بسيار دلپذير بود. اين دو كارگردان كه دو برادرند فاسكو دوبينى و دوناتلو دوبينى نام داردند. بايد فردا پس فردا گوش شان را بكشم! 1:04 AM
Wednesday, April 17
سلمانى! يادم هست كه پدرم ما را دست "اوستا سلمان" مىسپرد كه در همسايگى ما سلمانى داشت. در مغازه اش تصاويرى بود از جوانى هاى خودش به اضافه تصاويرى از فردين و سوفيالورن و كلارك گيبل و داگلاس فيربنكس. اوستا سلمان سر ما را ( من و برادران و پسر عموهايم را) نمره 3 مي زد. گاهي به اصرار ما خطي هم مي انداخت كه با اعتراض شديد پدر مواجه مي شد: "آپار ايتر!" (ببر محوش كن!) مغازه اوستا سلمان سلمانى براى ما بخصوص در فصل زمستان كه بخارى اش براه بود و بخار كتري اش نرم و آهسته بلند مي شد و با عطر و ادوكلن در مي آميخت معركه بود! صحبت هاي مردانه هم كه جاي خود داشت! ما خودمان را به نشنيدن مي زديم اما حرف هاي از ما بزرگ تران را مي بلعيديم! البته غيبت مىكردند. سلماني هم مانند حمام عمومي نقش باشگاه يا كلاب را براي مردم داشت. اندكي گپ و آسودگي خيال با يك استكان چاي خوش عطر و طعم! بعدها كه اندك اندك بزرگ شديم موهامان را كرنري و قيصري هم مىتوانستيم بزنيم! موهاى من مجعد بود و چه پر پشت! حالا در اين صفحه كه موهاى نقره اي آقا بزرگ را مىبينم ياد موهاي پرپشت خودم مىافتم! *** يادش بخير علي روزپيكر! على شيك ترين مغازه سلمانى تبريز را داشت در خيابان شهناز دم چهارراه شهناز. نام مغازه آرايشگاه آرش بود و همه على را آرش صدا مىزدند. على برادر حسن روزپيكر بود، معلم ادبيات شهرما كه ما را با آثار فروغ و شاملو و اخوان آشنا كرد و ما براى هميشه از دنياى امير عشيرى و ارونقى كرمانى و جواد فاضل وداع گفتيم و به دنياى چخوف و ماكسيم گوركى و بشردوستان ژنده پوش و بر مىگريم گل نسرين بچينيم و اصول مقدماتى فلسفه پرت شديم. مغازه آرش پاتوق هم بود و گاهى صمد و عليرضا نابدل و مناف و بهروز دهقانى هم سرى به آنجا مىزدند. نمىدانم سر هم مىتراشيدند يا نه! على مىتوانست مشتريانش را عينهو آلن دلون بكند! هنرمند بود. در آن ايام تبريز يكى از شيك ترين شهر هاى ايران بود. چند مغازه فقط پوشاك فرانسوى و آلمانى مىفروختند. من پالتو ماكسى مىپوشيدم كه مد روز بود! احمد به ما ياد داد كه پوشيدن كفش كلارك محشر هست. پس از آن تا امروز همه اش كلارك مىپوشم (گاهى هم Ecco و مفيتسو). كلارك هاى آن دوره جير بود و بگمانم پيتراتول در فيلم لورنس عربستان مد كرده بود. كفش كلارك را كه مىپوشيديم ما را مهندس صدامان مىكردند و ما كيف مىكرديم! اين ها را نوشتم تا به امروز برسم. ساعت شش بعد از ظهر مهمان داشتم. ساعت پنج رفتم توت فرنگى بخرم. روبروى مغازه ميوه فروشى سلمانى من قرار دارد. ديدم آينه اى دست مشترى داده تا مشترى پس كله اش را تماشا كند و اوكى بگويد. فورى داخل مغازه سلمانى شدم. مشترى ديگرى نبود. در بيرون نم نم باران مىباريد. اوستا سلمانى از من پرسيد: چگونه بزنم؟ گفتم سريع! و اوستا كه جوان سى ساله اى است فورى دست به كار شد و در عرض هفت دقيقه سرم را اصلاح كرد. عالى بود! دوازده دلار به اضافه يك دلار انعام پرداختم و عازم خانه شدم. باران نم نم مىباريد و من به ياد آرش و صمد و حسن و مناف و عليرضا و احمد بهروز بودم ... 12:55 AM
Tuesday, April 16
خاطره اى از بزرگ علوى
من با آقا بزرگ در پاريس آشنا شدم. اوايل انقلاب بود كه دوست عزيزم محمد عاصمى مژده آمدن آقا بزرگ را به پاريس داد. آن ايام هم من و عاصمى در پاريس زندگى مىكرديم. فكر مىكنم در همان سفر بود كه آقا بزرگ شبى يا شب هايى را هم با دكتر غلام حسين ساعدى گذرانده. بعد ها ساعدى مقالهء " بزرگ علوى، زنده بيدار" را نوشت و در الفبا چاپ كرد. من به خاطر آقا بزرگ اتوموبيلى به مدت دو روز كرايه كردم كه پير گلرنگ ما در كوچه پس كوچه هاى پاريس عذاب نكشد. آقا بزرگ كه از آلمان شرقى آمده بود جذابيت هاى پنهان و آشكار بورژوازى را بسيار دوست مىداشت. شبى او را به محله پيگال بردم و سكس شاپ ها را نشان اش دادم كه هم حيرت كرد و هم حظ و هم البته اندكى بد و بيراه هم نثار بورژوازى فاسد كرد! تازه در آن هنگام چند روزى را ميهمان بورژواى بزرگ دكتر شاپور بختيار بود. ( اين را بعد ها فهميدم. خانم مهشيد اميرشاهى هم در سفرش آورده است!) من با آقا بزرگ و عاصمى پاريس گردى مفصلى كرديم كه يادگارش عكس هايى است يادگارى! يادم هست كه به م. سحر شاعر هم سر زديم كه آقا بزرگ سخت تحت تاثيرش قرار گرفت. خانه ى سحر مشرف به پرلاشز _گورستان مشهور پاريس كه هدايت و ساعدى در آنجا دفن شده اند _ بود. آقا بزرگ در آن سن و سال البته زياد به ديدار گورستان علاقه نداشت! حتى حاضر نشد كه سرى به گور هدايت بزنيم. سال ها بعد كه دوباره آقا بزرگ را در بركلى ديدم و چند روزى را باهم بوديم نگاهش را به هدايت بهتر فهميدم. به نظر من او اصلا هدايت را درك نكرده بود. در سخنرانى دانشگاه بركلى سعى كرد از هدايت يك قديس و نويسنده شورشى مخالف فئوداليته و ديكتاتورى ترسيم كند. به پيچيدگىهاى ذهنى هدايت اشاره اى نكرد. در سفر پاريس متوجه شدم كه هر وقت از جلو مغازه فتوكپى رد مىشويم آقا بزرگ اندكى پا سست مىكند. علت را جويا شدم و آنگاه شرح پريشانى خودش را در آلمان شرقى باز گفت. آن ايام در آن كشور نيز مانند تمام كشورهاى بلوك شرق فتوكپى كردن ممنوع بود. آقا بزرگ كه پرفسور بود و استاد دانشگاه، براى يك برگ فتوكپى مىبايست تقاضانامه اى بنويسد و پيش مسئول امر ببرد و شرحى از مطلبى را كه مىخواست فتوكپى كند بنويسد و آنگاه اجازه بگيرد تا در معيت مسئول مربوطه قفل و زنجير اتاق فتوكپى را باز كرده و چند برگ فتوكپى كند. اما آقا بزرگ راه بهترى پيدا كرده بود. چه در ايام رژيم پادشاهى و چه در ايام رژيم اسلامى آقا بزرگ به سفارت خانهء ايران مىرفت و كپى هاش را آنجا انجام مىداد. كارمندان سفارت ايران آقا بزرگ را بسيار دوست مىداشتند و با كمال ميل اين كار را انجام مىدادند. آقا بزرگ تعريف مىكرد كه نه تنها كپى ها ى خودش را در سفارت انجام مىداد بلكه خواهش همكارانش را به جاى مىآورد و براى آنان نيز كپى مىگرفت. بنابراين پير گلرنگ ما محبوب ترين استاد دانشگاه برلين شرقى بود. يادش به خير!
كليه! يكى از خوانندگان وبلاگ من از ايران نامه نوشته كه در ايران هر از چندگاهى مردى را مىدزدند و كليه شان را از تن شان در مىآرند و آنگاه او را در نزديك بزرگ راهى ول مىكنند به امان خدا! من با نوشتن اين سطور تنم مىلرزد. نمىدانم كه چنين خبرى درست است يا نه. اى كاش، اى كاش نادرست باشد و شايعه! آيا انسانيت تا اين حد افت كرده؟ از خوانندگان اين سطور مىخواهم اگر چنين خبر موحشى را شنيده اند مرا در جريان بگذارند. 11:44 PM
Sunday, April 14
كليهء يك قربانى اسرائيلى در بدن يك زن فلسطينى! گاهى در جهنم هم گل مىرويد. در نفرت عشق و در نا اميدى اميد جوانه مىزند. دكتر عزرا شهربانى، جراح اسرائيلى (ايرانى تبار) مىگويد: "از فاجعه هم مىتوان يك چيز خوب آفريد!" زيو ويدور 49 ساله دو هفته پيش در عيد فصح در حمله، يك تروريست انتحارى به هتل ناتانيا مجروح مي شود و يك هفته بعد مىميرد. در اين حمله كه سرآغاز يك سلسله فجايع خونين در اسرائيل و سرزمين هاى اشغالى بود 28 نفر كشته شدند. اعضاي خانواده زيو ويدور مىدانستند كه او هميشه آرزو داشت در صورت بروز چنين وقايعى اعضاى بدنش به يك شخص نيازمند اهدا شود. اما درست در لحضه اى كه او دار فانى را وداع مىگفت اين "شخص نيازمند" يك زن فلسطينى بود كه نياز مبرمى به يك كليه داشت. مقامات بيمارستان از پسر زيو ويدور اجازه مى خواهند كه كليه پدرش را به به اين زن فلسطينى پيوند زنند. پسر جوان مرد مقتول فورا مىپذيرد: "پدرم ما را طورى تربيت كرده بود كه به انسان به عنوان يك انسان نگاه كنيم نه به عنوان يك مسلمان يا يهودى و يا مسيحى." زنى كه كليه را دريافت كرده عايشه ابو حصير نام دارد. اين بانوى 54 ساله فلسطينى كه با كليه مرد قربانى تروريسم زندگى تازه اى را آغاز كرده مىگويد: "من براى تمام اعضاى اين خانواده دعاى خير مىكنم . خداوند يار و ياور اين خانواده باشد!" خانواده ويدور هنوز عزادار هستند. چون نه تنها پدر خانواده در عمليات انتحاري كشته شده بلكه دختر 21 ساله اين خانواده نيز همراه نامزدش كشته شدند. يك خواهر ديگر نمرود هم به شدت زخمى شده است. پس از اين ماجرا پيوند ميان اين دو خانواده محكم شده است. اينان به ديدن هم ديگر مىروند و براى صلح و آرامش دعا مىكنند. نمرود مىگويد ما به خواسته پدر مرحوم مان عمل كرديم. اين درست همان چيزى بود كه او آرزو داشت. 7:47 PM
عرفات و پاول
امروز سرانجام عرفات و پاول در رام الله در محل مسكونى عرفات كه جز چند اتاق همه جاى آن ويران و خراب شده و جاى جاى آثار تيراندازى ها اسرائيل در آن نمايان است، به مدت سه ساعت با هم به گفت و گو نشستند. آقاى پاول اين نشست را "مفيد" و "سارنده" اعلام كرد. از جزئيات صحبت هاى آنان خبرى نيست ولى تا آن جا كه مى دانيم عرفات نمى خواهد آتش بس را تا موقعى كه نيروهاى اسرائيل شهر و ديار فلسطينيان را در اشغال دارد بپذيرد. حالا پاول قرار است به بيروت و دمشق برود و سپس روز سه شنبه دوباره با عرفات ديدار كند. انگار اندك شررى براى صلح هست هنوز! 11:08 AM
ده ها هزار دلار براى هر كلمهء ياسر عرفات! امروز پس از سخنرانى ياسر عرفات در محكوم كردن تروريسم به هر عنوان و بهانه و از هر طرف و غيره ... كه خوب هم نوشته شده بود (با اندك خورده شيشه)، كالين پاول پذيرفت كه تا چند ساعت ديگر عرفات را ببيند. ابو عمار اگر اين سخنان را چند هفته پيش گفته بود شايد اين فجايع به وقوع نمىپيوست. اما در هر حال هركس در جنگ مىخواهد از بهترين سلاح استفاده كند. براى صدام بهترين سلاح بمب هاى شيميايى و ميكربى بود، براى جمهورى اسلامى ايران خيل داوطلبان شهادت كه به عنوان گوشت دم توپ ازشان استفاده مىشد و براى پاك سازى ميادين مين به اين ميدان ها گسيل مىشدند و براى فلسطينيان بمب هاى انسانى كه همان عمليات انتحارى باشد. جنگ البته نفرت آور و كريه است ولى گاهى انسان مجبور مىشود جنگ بكند. اما همين جنگ هم قواعد و قوانينى دارد. مانند جنگ هاى پهلوانى اسطوره اى رستم و اسفنديار. كنوانسيون ژنو اين قوانين را عمومى كرده است و قابل اجرا براى تمام كشورها دنيا. اما رستمى كو؟ به مناسبت ديدار عرفات و پاول تلويزيون CNN امروز چند ساعتى برنامه قديمى مناظره رابين _ عرفات_ ملك حسين را پخش كرد. سخنان همه در ستايش صلح بود. الحق كه جريانات به خوبى پيش مىرفت تا اينكه افراطى هاى اسرائيل رابين را ترور كردند و افراطى هاى فلسطين طرح صلح را ترور كردند. اين افراطيون دست به دست هم دادند تا اوضاع اسرائيل كم كم قاراشميش بشود و چون شهروندان هر كشورى پيش از همه چيز عاشق امنيت اند و مردم اسرائيل بيشتر! بنابراين راست هاى افراطى كم كم نيرومند شدند و سرانجام قصاب صبرا و شتيلا و چند قصبه و دهكده ديگر يعنى همين آقاى شارون به نخست وزيرى انتخاب شد. فلسطينيان يك روز بايد اين مسئوليت نامطبوع را بپذيرند. خب، شارون معلوم بود چكاره است! او در نهايت مىخواهد اوضاع و احوال آن چنان براى مردم فلسطين زج آور بشود كه اين قوم سرانجام به اردن بگريزند و در آن جا _ كه 60 درصد ساكنان اش فلسطينى اند _ با سرنگون كردن رژيم سلطنتى قدرت را به دست بگيرند و صاحب يك كشور مستقل باشند. همچنانكه ديروز نوشتم ابوعمار بارها فرصت هاى طلايى داشت كه به نفع مردم فلسطين از آن ها استفاده كند كه نكرد. وى بفهمى نفهمى از عمليات انتحارى كه بيشترين ضربه را به خود ملت فلسطين وارد آورده است، حمايت كرد. دولت خودگردانش گامى براى بهبود وضع مردم برنداشت. با آنكه ميليون ها و شايد هم ميليارد ها دلار پول كشورهاى ثروت مند عربى و اروپا براُى اجراى طرح هاى اقتصادى به دولت خودگردان عرفات سرازير شده بود. ابوعمار حالا يك كشور ويران دارد. تحقير شده و از هم پاشيده ... بيچاره ابو عمار! تا چند ساعت ديگر او با پاول دست خواهد داد. دولت آمريكا 90 ميليون دلار قول كمك داده اند. شايد هم دست خوشى براى ابوعمار كه آن نطق ضد تروريستى را كرد. اگر چنين باشد كه هست، هر كلمه ابوعمار ده ها هزار دلار ارزش دارد! حالا بايد منتظر نشست و ديد چگونه خواهند نشست و خواهند برخاست! 12:47 AM
Saturday, April 13
غزل غزل هاى سليمان يكى از دوستان هملاگ محمد سرو با اشاره به مطلب جمعه خونين من نوشته است كه: "... من نمي توانم تصور صلحي را در اين سرزمين بنمايم . چرا كه اينجا نقطه تلاقي پيروان دو ديني است كه با تكيه بر سوابق تاريخي و ديني و انديشه اي خود ،جز خودشان كس ديگري را محق بر حكومت زمين - نه فقط اين سرزمين - نميدانند . و مگر مي شود غرور و تعصب را از ابناي بشر گرفت . هرگز!" ... در يادداشتى خصوصى برايش نوشتم كه من هنوز نا اميد نشده ام. تا عشق هست، تا انسان مىتواند عشق بورزد اميد هم همچنان باقى خواهد بود. اين روزها آن چنان از ديو و دد ملولم كه پناه برده ام به "عهد عتيق"! امروز داشتم با غزل غزل هاى سليمان حال مىكردم. روزگارى راشل لوى هم كه قربانى تروريسم آيت اخرس شد، با اين غزل ها حال مىكرد. شاملو هم اين غزل ها را به فارسى سروده است كه امروز پيدايش نكردم. خواننده اى از ايران برايم نوشته بود كه "اشك تمساح" مىريزم. او بر اين باور است كه اصلا و ابدا نبايد يك كلمه از قربانيان اسرائيلى سخن گفت. به نظر او و به نظر بسيارى از دوستان و هم ميهنان و مسلمانان، مرگ اسرائيليان حتى اگر زن و بچه و غير نظامى هم باشند حق است. چرا كه دولت شارون بىرحم است و جلاد... و اين ترورهاى انتحارى را به عنوان يك عمل انتقامى و انقلابى و حتى انسانى توجيه مىكنند. به نظر من اما بىگناه بىگناه است. چه دخترى باشد از "جنين" اشغال شده كه در حال حاضر در اردوگاه مهاجران آن اسرائيلى ها "نسل كشى" مىكنند و چه كشتن مسافران اتوبوس حيفا _ اورشليم. هرچند ابعاد اين جنايت ها فرق مىكند. يك فرق ديگر هم وجود دارد. "آيت اخرس" با احساس و با آگاهى عازم كشتن مىشود ولى راشل ها كه قربانى مىشوند اصلا و ابدا براى كشتن يا كشته شدن سوار اتوبوس نمىشوند يا به كافه و سوپر ماركت نمىروند. خب دولت شارون جنايتكار هست. خيلى از دولت ها جنايت مىكنند و حتى شهروندان خود را مىكشند. ما اگر دولت شارون و جنايت هايش را در كشتن مردم بىگناه محكوم مىكنيم پس بايد جنايت هاى تروريست هاى انتحارى را هم كه مردم بىگناه را مىكشند محكوم كنيم! قتل قتل است. عرفات هم اين جنايات را محكوم مىكند، اما هميشه دير! حالا هم كه فشار رويش هست كه به زبان فصيح عربى كلا تروريسم را در هر لباسى محكوم كند و از مردم رنجديده خود بخواهد كه ديگر به اين عمليات دست بزند. كليد توقف اين كشت و كشتار به نوعى در دست عرفات است كه به نظر من دو دوزه بازى مىكند! همچنان كه در زمان جنگ ايران و عراق دو دوزه بازى كرد يا در زمان اشغال كويت توسط صدام! عرفات مرد جنگى خوبى بود شايد. آن روزها كه ابو عمار بود. اما مرد صلح اصلا خوبى نيست! در عمليات انتحارى هتل شهر ساحلى نانانايا در عيد فصح، دو مسافر بهائى آمريكايى (مىگويند ايرانى تبار بوده اند) هم كشته شدند. مردم اروپا و حتى بخش مهمى از مردم آمريكا و ديگر روشنفكران و آزادانديشان دنيا اين قساوت اخير اسرائيل را محكوم مىكنند ولى در عين حال تروريزم انتحارى را هم كه آب به آسياى شارون هاى جنگ طلب و جنايتكار مىريزد محكوم مىكنند. يك بار نوشتم مهم ترين و كارى ترين يار و ياور مردم مظلوم فلسطين در خود اسرائيل قرار دارد ولى تندروان فلسطينى اندك اندك اين گروه را نيز ضعيف مىكند. تا دو سه ماه پيش فقط 30 درصد مردم اسرائيل از شارون راضى بودند و حالا با به خطر افتادن امنيت شهروندان اسرائيلىء 70 درصد موافق شارون شده اند! دكتر احسان نراقى ديروز در مصاحبه اى با گويا گفته است: موقعى كه يك عمليات انتحارى در اسرائيل انجام مىگيرد شايد هيچ كس به اندازه شارون خوشحال نمىشود! خلاصه ديروز كه سخنان دكتر نراقى را شنيدم اندك اميدى براى متوقف شدن كشت و كشتار ها و خروج نيروهاى اسرائيلى از سرزمين هاى اشغالى در دلم جرقه زد. اما امروز كه خبر يك عمليات انتحارى ديگر را در ايستگاه اتوبوس خواندم و به تعويق افتادن ملاقات پاول با عرفات اين اميد به ياس تبديل شد. نيروهاى تندرو طرفين البته شادى مىكنند ولى در عجبم كه نيروهاى ميانه رو و پيشرو هم ميهن چرا؟ به راستى كه از ماست كه برماست! همين هم ميهنانى كه امروز از چريك هاى انتحارى قهرمان مىسازند فردا اگر همين آمران و هم دستان اين چريك ها و داوطلبان شهادت پيروز بشوند و شروع كنند به شكنجه و بگير و ببند ... در محكوم كردن اين دولت سوپر اسلامى طالبان وش امضا جمع خواهند كرد. آيا از اين حماس و جهاد اسلامى يك كلمه در مورد آينده مردم فلسطين شنيده ايد؟ مىخواستم غزل بنويسم كه كليات بافتم: ... اى خواهر و عروس من به باغ خود آمدم. مُرّ خود را با عطرهايم چيدم. شانهء عسل خود را با عسل خويش خوردم. شراب خود را با شير خويش نوشيدم. اى دوستان بخوريد و اى ياران بنوشيد و به سيرى بياشاميد! من در خواب هستم اما دلم بيدار است. آواز محبوب من است كه در را مىكوبد و مىگويد: از براى من باز كن اى خواهر من! اى محبوبهء من و كبوترم و اى كاملهء من! زيرا كه سر من از شبنم و زلف هايم از ترشحات شب پر است. رخت خود را كندم چگونه آن را بپوشم؟ پاى هاى خود را شستم چگونه آنها را چركين نمايم؟ محبوب من دست خويش را از سوراخ در داخل ساخت. و احشايم براى وى به جنبش آمد. من برخاستم تا در را به جهت محبوب خود باز كنم. و از دستم مُرّ و از انگشت هايم مُرّ صافى بر دستهء قفل بچكيد. (در را) به جهت محبوب خود باز كردم اما محبوبم روى گردانيده و رفته بود. چون او سخن مىگفت جان من از من به در شده بود. او را جستجو كردم و نيافتم. او را خواندم و جوابم نداد .... ( كتاب غزل غزل هاى سليمان، عهد عتيق) 12:41 AM
Friday, April 12
بيچاره چاويز!
هوگو چاويز47 ساله، يكى از افسران دست چپى ونزوئلا بود كه در سال 1992 در پى كودتاى نافرجامى دستگير و زندانى شد. اما همو سه سال پيش با وزش اندك نسيم آزادى در آمريكاى لاتين به رياست جمهورى ونزوئلا انتخاب شد و شروع كرد به كارهاى انقلابى. اگر قذافى و كاسترو و مصدق را جمع كنيد و به سه تقسيم كنيد مىشود جناب هوگو چاويز! او به سبك قذافى و رژيم انقلابى اسلامى ايران كميته هاى مردمى تشكيل داد كه قاتق نان مردم شود اما بزودى قاتل جان شدند! هرچه بيشتر قدرت گرفتند بيشتر مردم آزارى كردند! تصاوير هوگو چاويز در هر كوى و برزنى بالا رفت و دادن شعارهاى ضدامپرياليستى اجبارى شد. او بارها به كوبا رفت و با فيدل عكس گرفت. به عراق و ايران هم رفت و با صدام و خاتمى عكس يادگارى گرفت و اندكى به امريكا فحش داد. اما برخلاف رفقايش آن قدر لوطىگرى داشت كه احزاب مخالف و روزنامه هاى دگرانديش را تعطيل نكند. آخر با راى مردم روى كار آمده بود. دموكراسى با تمام بدى هاش اين حسن را دارد كه نگذارد هركس هر كارى كه دلش خواست انجام دهد! كسى كه با راى سر كار بيايد بايد دست كم حرمت راى مردم را نگاه دارد كه الحق چاويز اين حرمت را نگاه داشت. رژيم هاى خيلى مردمى و رهبرانى كه سنگ مردم را زيادى به سينه مىزنند براى مبارزه با اختلاف طبقاتى سعى مىكنند كه رفاه طبقه مرفه و متوسط را از بين ببرند و آنان را به سطح طبقات پايين جامعه نزول دهند. خب اين هم نوعى عدالت است! اما طبقات مرفه جديدى كم كم شكل مىگيرد. در شوروى مرحوم "نومن كلاتورا" بود و در يوگوسلاوى ايضا مرحوم "طبقه جديد" و در ايران خودمان البته "آقا زادگان"! خلاصه به قول پيشنماز مسجد سراب خداوند كه هر پيج انگشت را يكسان و به يك اندازه نيافريده است! اما در هر حال چون ونزوئلا هم مانند كشور ما نفت دارد و چهارمين صادر كننده نفت دنيا، گاهى پايش روى نفت ليز مىخورد. همچنانكه پاى ايران زمان مصدق هم ليز خورد! اين نفت لامسب آخر خيلى ليز است! بنابراين موقعى كه جناب سرهنگ چاويز قدرت را از ارتش و پليس گرفت و به كميته هاى انقلابى سپرد و راس هر وزارت خانه هم يك ماشاءالله قصاب گذاشت طبقه متوسط و نيروهاى نظامى شروع كردند به نق زدن. چند روز پيش چاويز رئيس شركت نفت را نيز عوض كرد. اين رئيس جديد گويا خيلى انقلابى بود و ناگهان كارگران و كارمندان شركت نفت شروع كردند به كم كارى و اعتصاب. دامنه اين اعتصابات گسترده شد تا دو سه روز پيش كه بزرگ ترين تضاهرات تاريخ ونزوئلا با شركت صد و پنجاه هزار تن به وقوع پيوست. طرفداران چاويز و با مخالفان به سبك 30 تيز با هم در گير شدند و 13 نفر كشته شد. چاويز دستور داد كه تلويزيون هاى غير دولتى به خاطر پخش خبر تظاهرات تعطيل شوند و اوضاع بيشتر قاراشميش شد تا اين كه چون 13 در هر حال عدد نحسى است و آمد نيامد دارد به جناب نيامد و ايشان مجبور شدند همين امروز (جمعه) استعفا دهند. البته در تمام اين مدت سه سال نيروى قضايى ونزوئلا هم سخت درگير دستورات رهبرى بود و بار ها رئيس ديوان عالى كشور به مخالفت با رئيس جمهور به مخالفت برخاسته بود. حالا امروز در پى استعفاى هوگو چاويز ارتش و پليس اعلان بى طرفى كرده اند و نيروهاى هواخواه چاويز او را با سالوادور آيينده (آلنده) مقايسه مىكنند و ماجرا هنوز ادامه دارد ... 1:21 AM
Thursday, April 11
آدم اينجا تنهاست! امروز صبح مطلب دست عزيزم مسعود بهنود را در سايت گويا خواندم پيرامون كتاب ياس و داس فرج سركوهى. در اين مطلب اشاره به شبى شده بود، شبى كه مسعود براى فرج مهمانى داده من هم اتفاقا در ايران بودم و حضور داشتم. روز پيش از آن هم همراه دوستى نازنين به مناسبت آزادى فرج ناهار هم در چاتانوگاى تهران با فرج بودم. ميهمان فرج. من كه طفيلى بودم! بيچاره فرج هر چه اسكناس هزارتومانى داشت شمرد و روى هم گذاشت ولى كفاف ناهار چهار _ پنج نفر را نداد كه نداد! حالا بگذريم! فرج در آن شب مرتب از مسعود سپاسگزارى مىكرد و آزادى خود را نتيجه تلاش هاى مسعود هم مىدانست. حالا در اين كتاب ياس و داس اش سخت به مسعود حمله كرده و او را كارگزار رژيم و غيره خوانده است. شايد در ساعاتى كه فرج اين كلمات را در فرانكفورت مىنوشت مسعود در زندان بود يا بازجويى پس مى داد. حالا شايد با خواندن كتاب فرج خيلى دلش گرفته است. با اين همه در سرتاسر مطلب مسعود يك كلمه درشت عليه فرج نمىتوان يافت. اگر مىخواهيد معناى بزرگى و جوانمردى و فتوت و غيره را در ادب فارسى بدانيد مطلب مسعود بهنود را حتما بخوانيد! مسعود با سعه صدر هميشگىاش حديث نفس نوشته و خدمت خود را به فرج ناكافى دانسته و سرانجام اوضاع و احوال خارج از كشور كه از فرج ياس يك فرج داس مىسازد مقصر دانسته است. من هر دو را بسيار دوست مىدارم. شعرى نوشته براى فرج و معناى بزرگ دوستى را در مسعود يافته ام. آدم اينجا تنهاست! 12:09 AM
Wednesday, April 10
من و ژاك دريدا! در اين سال هاى غربت كه "آدم اينجا تنهاست" من چند نام را بيش از همه ى نام ها مىخوانم: در صحنه ى سياست لنين و استالين ديرى ست مرده اند! گاهى با فيدل يك سيگار برگ مىكشم! گابريل گارسيا ماركز هنوز هست! گلشيرى چه زود پر زد و پرپر شد! با ادوارد سعيد گاهى يك پياله سخن مىنوشم! با اين همه "آدم اينجا تنهاست!" *** اين روزها همه اش فيلم مىبينم. فيلم هايى معركه و بيداد! يك فيلم از ژاك دريدا هم هست. يعنى فيلم مستندى است كه دو نفر از شاگردانش ساخته اند و خودش قرار است ميهمان جشنواره بين المللى فيلم سانفرانسيسكو شود. امروز آن چنان عجله داشتم كه سه كتاب انگليسى اش را از آمازون دات كام سفارش دادم و يك كتاب ترجمه به فارسىاش را از كتابسرا در لوس آنجلس. به مسئولين جشنواره هم سفارش كردم كه مىخواهم با ژاك دريدا مصاحبه و گفت و گو كنم. اين آقا در ايران بسيار مشهور است ولى من خيلى خوب نمىشناسمش. مىدانم كه "شالوده شكنى" كرده و ساختار ويرانى!! آيا آبى هم در خوابگه مورچگان ريخته؟ به من كمك كنيد! بين خودمان بماند! ژورناليست بودن يا آدم بودن در اين ديار خيلى ارزش دارد! شبح جان به در مىگويم كه ديوار بشنود! اگر در ديار يار بودم و در زادبوم، همه اش مىترسيدم كه نكند يك سعيد امامى ناگهان از لجن واجبى دربيايد و مرا لجن مال كند.
به سراغ من اگر مىآئيد، پشت هيچستاننم. پشت هيچستان جائى ست. پشت هيچستان رگ هاى هوا، پُر قاصدهائىست كه خبر مىآرند، از گل واشده ى دورترين بوته ى خاك. روى شن ها هم، نقش هاى سم اسبان سواران ظريفىست كه صبح به سر تپه ى معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان، چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشى در بن برگى بدود، زنگ باران به ندا مىآيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهائى، سايهء نارونى تا ابديت جارى ست.
به سراغ من اگر مىآييد نرم و آهسته بيائيد، مبادا كه ترك بردارد چينى نازك تنهائى من.
دوستان اين شعر بسيار زيبا را سهراب سپهرى سروده است. از زبان من اما. از زبان من و از زبان تو! مىدانم او مىتوانست "واحه اى در لحظه" را خوب ببيند. من اين روزها با كابوس به خواب مىروم و از رويا بيگانه شده ام. يعنى رويا به سراغ من نمىآيد! آخر پشت هيچستانم! ... .... و پشت هيچستان جايى نيست كه نيست! (اين را ديگر حافظ فرموده است!) 11:26 PM
ديروز داستان جمعه خونين را تمام كردم. يكى داستانى پر آب چشم! براى خواندنش يا به سايت ايران امروز برويد يا اينجا را كليك كنيد. داستان اين دو دختر هنوز در ذهنم بود كه امروز صبح فيلم مستند و تكان دهنده Inner Tour (گردش داخلى) را ديدم. كارگردان فيلم رعنون الكساندرويچ 33 ساله اهل اسرائيل است. يك گروه فلسطينى، زن و كودك و جوان و پيرمرد از سرزمين هاى اشغالى با يك تور سه روزه براى سياحت و گردش به "اسرائيل" مىروند! كشورى كه هر چند در آن زاده شده اند ولى برايشان سخت نا آشنا هست. پيران دهكده هاى زادگاهشان را زيارت مىكنند كه الان شهرك هاى يهودى نشين يا جاده و بزرگراه شده است. كودكان با حيرت همسالان اسرائيلى خود را تماشا مىكنند و گاهى با آنان فوتبال بازى مىكنند. يك نفر كه تازه از زندان آزاده شده به ميدان اسحق رابين در تل آويو مىرود. خلاصه اين تور سه روزه براى بسيارى از اين گردشگران سفرى است به تاريخ پر درد و رنج و .... فيلم فوق العاده اى بود و با انديشه اى انسان دوستانه و ضد سياست هاى خشونت طلبانه دست راستى هاى اسرائيل ... پيرامون اين فيلم باز هم خواهم نوشت! *** امروز بعد ازظهر با دوستى گپ مىزدم كه صبح تا شام تلويزيون الجزيره تماشا مىكند. مىگفت جنين مانند اردوگاه هاى تربلينكا و آشويتس شده است ... جسدها در خيابان ريخته و كشت و كشتار وحشتناكى ادامه دارد ... همين دو سه ساعت پيش هم يك فلسطينى انتحارى در اتوبوسى كه از حيفا به اورشليم مىرفت خود را منفجر كرد. 8 نفر كشته شدند و ده ها نفر زخمى ... به اتوبوس نگاه كنيد! مردم عادى و غير نظامى در ساعت 7 صبح عازم محل كارشان بودند: همين ديروز بود كه آريل شارون باد به غبغب انداخته بود كه بعله ... ما تروريسم انتحارى را ريشه كن كرديم! ديروز 13 نفر سرباز اسرائيلى در جنين كشته شدند و امروز اين حادثه اتفاق افتاد و فردا؟ ... چقدر راحت است كه انسان همراه احساس اش در جهت "توده" هاى تحريك شده و تهييج شده حركت كند! فجايعى كه اتفاق مىافتد خطرناك است و قربانيان اصلى آن نيروهاى پيشرو و ميانه رو و آزاد انديش خواهند شد. و برندگانش البته نيروهاى تندرو مذهبى و سياسي خواهند بود. هم در اسرائيل و فلسطين و هم در مصر و اردن و غيره و حتى در ايران! آرى در ايران هم. من از شمس الواعظين حيرت كردم كه در مصاحبه اى گفته بود بازنده اصلى اين وقايع آريل شارون خواهد بود.
يكى داستانى پر آب چشم! سرانجام داستان اندوهناك دو دختر فلسطينى و اسرائيلى و مرگ توامان شان را نوشتم و براى سايت ايران امروز فرستادم. بنا به قولى كه به دوستان آن سايت داده ام منتظر خواهم شد كه نخست آنان در سايت شان درج كنند و سپس خود من! اما نوشتن اين داستان باعث شد كه به انديشه روم! شايد باند شارون بدشان نمىآيد كه يك جنگ تمدن ها بر پا سازند! در اين صورت كم كم در اروپا و آمريكا مسلمانان نخست عليه منافع اسرائيل و سپس عليه يهوديان و سرانجام عليه تمام غرب صف آرايى خواهند كرد! در فرانسه و آلمان نشانه هاش از هم اكنون ديده مىشود. اينجاست كه روياى بن لادن و برادران ايرانى و افغانى اش به واقعيت مىپيوندد. پيشروان اين مبارزه البته نيروهاى تندرو اسلامى خواهند بود. رژيم هاى ميانه رو كشورهاى عربى هم از قربانيان اين جنگ خواهند بود و سپس نيروهاى سكولار جوامع مسلمان. دوباره صد سال به عقب پرتاب خواهيم شد... يعنى ممكن است؟! شمار عمليات انتحارى فلسطينيان جمعا 60 عدد بوده است. 170 نفر اسرائيلى قربانى اين عمليات شده اند ... عرفات و دولتش منزوى شده و حماس و حزب الله توانسته پشتيبانى نيروهاى ترقى خواه و پيشرو را در سراسر جوامع اسلامى به دست آورد. حتى روشنفكرانى كه خود قربانى تاريك انديشان و نيروهاى تندرو هستند اكنون از حماس و حزب الله حمايت بىقيد و شرط مىكنند .. روزگار غريبى است ... 2:38 AM
Monday, April 8
بيدارى گل سوى چمن مىكشدَم بلبل دل و باد پيرهن مىكشدَم در گوشهء خاك غربتم بوى بهار مىآيد و جانب وطن مىكشدَم "سياوش كسرائى" حالا فهميدم چه دردم هست! بوى بهار آمده و مرا جانب وطن مىكشد! هرچند مىدانم گل و سبزه و نسيم و كوه و دشت و دمن و ..... قوانين و احترام به حقوق انسان در اين ديار خيلى زيباتر و بهتر است!! يكى از هملاگان عزيز كه مرا به نادرست "شيفتهء غرب" مىنامد، حالا مىتواند با اين "آتو" اندكى سر به سرم بگذارد! 4:36 AM
چه حظي كردم از مطلب رضا قاسمى عزيزم. (براى خواندنش نشانى اش را در سمت راست كليك كنيد!) خب، از مطالب اخير من پيرامون فلسطين و اسرائيل و آنچه در آنجا مىگذرد خشمگين شده بود و خشم اش را با بيانى صادقانه و انسانى نوشته بود. يعنى مىشود با هم سر برخى از وقايع و مطالب مخالف بود و دوست هم بود و بحث هم كرد و يك ديگر را به گند نكشيد. بگمانم من و رضا و ديگر دوستان _ كه اندكى سن و سال مان از ديگر هملاگان بيشتر است _ بايد چنين باشيم! مطالبى كه اين روزها از وبلاگ نويسان جوان مىخوانم بيشترش در اين راستاست. شكايت از لحن ناپاك بعضى ها در شهرك وبلاگ. *** گفتم كه من هم اين روزها حال و روزم خوش نيست. نه اينكه در قلب سانفرانسيسكو نشسته و همه اش غم و غصه ى فلسطين و غيره مىخوردم. نه. خب، البته غم و اندوه هست. يعنى چطورى بگويم گاهى ناگهان نازل مىشود! حالا هى برو حافظ بخوان و موسيقى گوش كن! مگر زايل مىشود؟ *** ديروز رفتم به سراغ بقال محله مان كه يك فلسطينى است. گفتم از تظاهرات مظاهرات خبرى دارى؟ انگار نه انگار! گفتم من اگر جاى شما بودم مىرفتم خودم را زنجير مىكردم به پل گلدن گيت، اعتصاب غذا مىكردم .... ديدم گوشش بدهكار نيست. در مغازه اش هم وان يكاد گذاشته است و هم عرق و شراب مىفروشد. يك نقشه فلسطين بزرگ نزديك دخلش گذاشته و تصوير يكى دو شهيد زنده و مرده را به آينه كوچك پشت سرش چسانده و يك مرسدس بنز خوب هم دارد. روى هم رفته روزگارش بد نيست! گرانفروش هم هست البته! *** مطلب جالبى خواندم از نيوزويك در مور آيت اخراس ( دختر فلسطينى كه خود را همراه سه چهارنفر ديگر در سوپرماركتى منفجر كرد) و يك دختر اسرائيلى كه در همان لحظه اجل پايش را به همان سوپرماركت كشانده بود و خطوط موازى زندگى اين دو دختر كه به مرگ توامان شان منجر گرديد. فعلا تصاويرشان را اينجا مىگذارم تا چند ساعت ديگر كه از خواب بيدار شدم داستانش را بنويسم: 4:17 AM
Saturday, April 6
ببينيد دوستان! ببينيد دوستان من اين روزها واقعا دمغم! اميدوارم كه شما دمغ نباشيد! خب، من هم مثل شما موقعى كه پيشروى تانك هاى اسرائيلى را در مناطق اشغالى مىبينم البته دمغ مىشوم! اما بيشتر از اين از اشك تمساح هايى كه حكومت هاى خودكامه و توتاليتر براى مردم فلسطين مىريزند دمغ مىشوم! اى كاش، اىكاش، فلسطينيان كاسه هاى داغ تر از آش و دايه هاى مهربان تر از مادر نداشتند! منظورم اين صدام اين هاست كه كه الكى پستان به تنور مى چسبانند و زعيم كبير عراق كه مردم عراق را گرسنه و بيچاره و بدبخت نگاه داشته، حالا براى هر خانواده تروريست انتحارى 25 هزار دلار آمريكا دستخوش يا "خون بها" مىدهد! قبلا اين مبلغ 10 هزار دلار بود. روشنفكران ايرانى و آن چهار گروه سياسى ايرانى كه اعلاميه صادر كردند، و بجاهم صادر كردند، به گمانم يك نكته مهم را از قلم انداختند و آن تروريسم انتحارى بود! بابا تروريسم تروريسم است ديگر! حالا هى برويد به دنبال رگ و پي اش! حدود نيمى از مردم اسرائيل مخالف شارون هستند. اينان مىتوانند متحدان بالقوه و بالفعل مردم فلسطين باشند. منتهى به شرطى كه بمبى در كافه يا ايستگاه اتوبوس و غيره منفجر نشود! 12:05 AM
Friday, April 5
دوستان عزيز! ببينيد دوستان عزيز خواننده وبلاگ من، من از تمامى شما سپاسگزارم. اگر به سراغ من مىآييد كه نرم و آهسته هم مىآييد سپاسگزارم. چينى تنهايي من البته بار ها شكسته است!! اين روزها بلايايى كه سر مردم فلسطين مىرود بسيار دهشتناك است. مىپذيرم كه عرفات و اينها از آب گل آلود ماهى بگيرند و آب روى رفته را باز يابند! اما ...... ديگر روشنفكران وطن چرا؟ .... تا گروه هاى انتحارى، تحت هر نام كه باشند _ از عمليات خود ابراز انزجار نكنند وضعيت خاورميانه از اين هم كه هست بدتر خواهشد ..... نه ؟ ببينيد!! 11:39 PM
يك شهر و روزنامه نگارش هرب كين Herb Caen از مشهورترين روزنامه نگاران سانفرانسيسكو يا به عبارتى نماد شهر سانفرانسيسكو بود. او در روزنامه سانفرانسيسكو كرانيكل ستونى داشت كه پرخواننده ترين بخش روزنامه بود. تيراژ روزنامه با مطالب هرب كين بالا و پايين مىرفت. اگر چند روزى نمىنوشت تيراژ به سرعت پايين مىرفت. او چيزهاى كوچك و ساده مىنوشت. در تمام عمرش از يك ماشين تحرير قديمى استفاده كرد كه حالا در موزه شهر سانفرانسيسكو نگاه دارى مىشود. عاشق خورد و خوراك و طرب بود. دنيا را خيام وار و حافظ وار تماشا مىكرد. جمله اى داشت به اين شرح: جاودانگى تنها اشكالى كه دارد به پايان نمىرسد! او پنج سال پيش جاودانه شد. يادم هست روزى كه مرد شهر عزادار شد. در همان روزها نويسندگان ما زندانى و ناپديد مىشدند و ناگهان جسدشان در بيابان هاى اطراف شهر پيدا مىشد. نمىدانم چرا هرب كين مرا ياد مسعود بهنود مىاندازد. شايد به اين خاطر باشد كه بهنود هم به نوعى عاشق تهران است. همان قدر كه هرب كين عاشق سانفرانسيسكو بود. طرفه اين كه موقعى كه بهنود زندانى شد در سانفرانسيسكو خيابانى را به نام هرب كين ناميدند! ديروز تمام شهر سانفرانسيسكو تولد 85 سالگى اش را جشن گرفت و اين هفته به نام هفته هرب كين ناميده شد. در اين هفته تمام رستوران ها و نوشگاه هايى كه پاتوق هرب كين بود نوشيدنى ها و غذاهاى مورد علاقه ى هرب كين را "سرو" مىكنند. اين اماكن قيمت ها را شكستند و به ايام سى _ چهل سال پيش بردند. اين نوشگاه ها و رستوران ها گاهى يك دراى مارتينى ناب را 99 سنت حساب مىكنند! من امشب به رستورانى رفتم كه پاتوق هميشگى هرب كين بود. يك غذاى كامل را كه شامل سه كورس بود فقط 19 دلار حساب كردند. يك بطر شراب مورد علاقه هرب كين در اين يك هفته فقط 12 دلار قيمت داشت. (اين شراب اين روزها معمولا 39 دلار قيمت دارد!) .... اما يك نكته بسيار مهم هم بين من هرب كين هست. من الان در آپارتمانى زندگى مىكنم كه روزگارى هرب كين زندگى مىكرد. قفسه كتابخانه ام را همو ساخته است. اين روزها هر نوشگاه يا رستورانى كه مىروم و مىگويم در آپارتمان سابق هرب كين زندگى مىكنم، حتما به يك چيزى مهمانم مىكنند! جايتان خالُى! 12:11 AM
Thursday, April 4
از پست و بلند ترجمه! عنوان بالا كتابى است از مترجم خوب كشورمان كريم امامى پيرامون "ترجمه". در اين كتاب از پديده اى به نام ذبيح الله منصورى ياد مىشود كه كتاب نويسنده هاى نامدار دنيا را مىبريد و به قد و قامت و پهناى ذوق خوانندگان فارسى زبان مىدوخت و الحق كه در اين زمينه استاد بود. به اين نوع ترجمه ها "ترجمه و نگارش" مىگفتند. نقل است دكتر رحمت مصطفوى، كه تازه از فرنگستون بازگشته بود و مجله "روشنفكر" را سردبيرى مىكرد، از ذبيح الله منصورى مىخواهد كه مقاله اى را ترجمه كند. منصورى مىپرسد: ترجمه اش چند صفحه باشد؟ مصطفوى با حيرت مىپرسد: يعنى كه چند صفحه باشد؟ آنگاه منصورى توضيح مىدهد كه ممكن است اين مقالهء دوصفحه اى در دو سطر ترجمه شود يا كتابى باشد در دو هزار صفحه! رضا قاسمى در الواح شيشه ايش از ترجمه آثار ميلان كوندرا به فارسى نوشته بود و مثله شدن آن آثار. به سراغ يكى از ترجمه و نگارش هاى قديمى رفتم كه اتفاقا ديشب كه بىخوابى به سرم زده بود مىخواندمش. كتاب " افسانه هاى آسيايى" نوشته كنت دو گوبينو. پارگرافى از اين كتاب محض اطلاع خوانندگان مىآورم: " ... ابو المورخين هردوت حكايت مىكند كه در مصر باستان، يك وقت دسته اى نظاميان نظر به عدم رضايت از پادشاه وقت، دسته جمعى روى به ديار غربت گذاشتند و بدين طريق دار و ندار خود را ترك گفتند. فرعون مصر براى برگرداندن آنان مبلغينى اعزام داشت كه برايشان مىگفتند: چكار مىكنيد؟ كجا مىرويد؟ چرا از ميهن و خانواده خود دست برمىداريد؟ چگونه از اموال منقول و غير منقول خود صرف نظر مىكنيد؟ بدين طريق هستى و حيات، شادى و نشاط خود را از دست خواهيد داد. ... ولى افسران مزبور با كمال شجاعت به فرستادگان پادشاه چنين گفتند: سعديا حب وطن گرچه حديثى ست عزيز نتوان مرد به سختى كه من اينجا زادم درويش هر كجا كه فرود آيد سراى اوست! ما هرجا برويم مىتوانيم خانه بنا كنيم، زن بگيريم و بالنتيجه باز صاحب اولاد و زندگى خيلى مرفهى بشويم... بدين طريق رسولان فرعون هرگز به معاودت آنان موفق نگشتند." ( ترجمه و نگارش م. عباسى 1333 تهران) 1:34 AM
ديوانه و برج مونپارناس سرانجام رضا قاسمى فارغ شد. رمانش را تمام كرد. هرچند بسيار خسته است اما لابد لذت غريبى هم مىبرد. تمام كردن نوشتن يك رمان مانند فارغ شدن از زايمان است. مگر خلاقيت جز اين است. زن كه مىزايد يك بچه به دنيا مىآورد ( ما مردان هرگز اين رنج و لذت توامان را نخواهيم چشيد!) ولى نويسنده جهانى را خلق مىكند با ده ها شخصيت. بايد با كله قندى سراغ رضا رفت و تبريك گفت خلق اين رمان تازه اش را.
پراكنده ها يادش بخير آن سال هاى خوب و سرشار دانشجويى! دانشجوى دانشگاه تبريز بودم و دوستانى داشتم مانند گل! در حضر و سفر با هم بوديم. گاهى يكى مان را زندان مىكردند و فضاى ترس و وحشت به جمع حاكم مىشد. اما اين ترس و هراس در "ممتاز" يا "شبنم" با دو آبجو بشكه يا فوقش يك پنج سيرى زايل مىشد! سرخوش و شاد در محله "ميار ميار" راه مىافتاديم و آوازهاى قديمى تركى مىخوانديم. مرا ببوس و الهه ناز را هم مىخوانديم. دسته جمعى! آخرهاى هفته به كوه مىزديم. آنجا ديگر آزاد آزاد بوديم و مىتوانستيم سرود هم بخوانيم. در جمع دوستان ما گاهى نوجوانى هم وارد مىشد. لاغر و عينكى بود ... دانش آموز بود نه دانشجو و اغلب با عليرضا به جمع ما مىپيوست. سال ها گذشت ... گردباد انقلاب كه نازل شد هريك به گوشه اى پرتاب شديم! گاهى ناگهان دوستى را كشف مىكنيم كه سوئد يا دانمارك است! در نيوزيلند و استراليا و كانادا هم هستند! خلاصه در چهار گوشه دنيا جايى نيست كه دوستى نباشد! اين ديگر از بركات انقلاب است! در ماجراى " معماى مخملباف" كه در "ايران امروز" چاپ شد و به "گويا" كشيده شد و هفته ها رويش بحث و گفت و گو شد با رضا چرندابى آشنا شدم. پيش از آن مقاله هايش را در فصلنامه پربار مهرگان و سايت ايران امروز خوانده بودم. خوش فكر و خوش قلم است اين رضا هم! در گپ هاى تلفنى ناگهان كاشف به عمل آمد كه آن جوان عينكى لاغر اندام همين رضا چرندابى است!! بنابراين دوستىمان بار ديگر صيقل خورد و حالا من براى رفتن به آلمان روزشمارى مىكنم! چنين مىچرخد گاهى اين چرخ روزگار! رضا ديروز مژده داد كه به شهرك وبلاگ آمده است. بايد گفت خوش گلدون رضا! نام وبلاگش پراكنده ها است. 12:29 AM