Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Friday, May 31


اگر ايران در جام جهانى بود!
ديشب يا در حقيقت امروز صبح، صبح خيلى زود كه با هزار زحمت و با كمك ساعت شماطه دار در ساعت 4 بامداد بيدار شدم بازى جالب سنگال و فرانسه را تماشا كردم. كانالى مكزيكى نشان اش مىداد و من هم اسپانيولى بلد نيستم. هرچند اين زبان را بهتر از ژاپنى و كره اى مىفهمم!
سنگال يك گل به قهرمان جام جهانى زد. حيرت آور بود... اگر ايران در جام بود و يك گل به تيم قدرى مانند فرانسه مىزد، چه ها كه اتفاق نمىافتاد! در ايران جشنواره به راه مىافتاد و دختر و پسر در خيابان ها مىرقصيدند و جام هاى شراب خانگى محتسب خورده بالا مىرفت و كشور غمناك ما جان مىگرفت و زنده مىشد و ترنم موسيقى و در كوچه و خيابان ها جارى مىشد .... شايد پاسداران هم در شادى مردم شركت مىكردند و روحانيون يواشكى بى عبا و عمامه به مردم مىپيوستند! باز از آنان مىشدند و يك لحظه ماشين هاى ضد گلوله و محافظان را از ياد مىبردند. گمان نمىكنم كسى در چنين شبى مقامى را ترور مىكرد!
شايد عشق هم مانند لبخند شكفته مىشد و مهربانى باران مىشد و مىباريد ....
****
مىگويند كه در بازى هاى حساس ايران و بحرين و قطر و عربستان سعودى، مخصوصا بچه هاى ما را با اعصاب درب و داغون به ميدان فرستاده بودند و شب هم حليم و بادمجان و شايد هم كافور به خوردشان داده بودند! اگر سعيد امامى زنده بود اين ها را باور مىكردم. اما گويا همپالكى هايش زنده اند و ادامه مىدهند راهش را ..... بدن آش و لاش شده، وحيد صادقى را كه ديديد!
شايد يك روز على دايى لب به سخن بگشايد .... شايد يك روز زخم حقارت هامان سر باز كنند و به حقارت هامان بگرييم! آن چند باخت ما فقط باخت نبود. تحقير بود. تحقير يك ملت!
در كشورى كه شادى و رنگ و پايكوبى قدغن است و مردم به صورت يك مشت بله فرمان گوى چاپلوس و معتاد و عملى و بيكار و بيعار در بيايند البته بايد در انظار چنين تحقيرهايى بود!
7:33 PM


Thursday, May 30
شعرى قديمى!
ديشب نوشتم كه در ايام ماضى گاه گاهى شعر مىنوشتم. امشب در مجله كاوه شعرى ديدم كه مرا پرتاب كرد به آن ايام دور و دراز .......................

وضعيت ها
وضعيت قرمز
وضعيت سفيد
_ رعايت خاموشى
_ رعايت مطلق خاموشى
تاريكى _ ظلمات
شب قيرگون
شولاى شياهش را روى شهر پهن كرده
كوچه تاريك اند
خيابان ها خلوت
ديگر نه ميخانه اى
نه خمخانه اى
ديرگاهىست كه ميخانه ها را تاراج كرده اند
تار ها را شكسته اند
عاشقان را به شلاق بسته اند
و
بر حنجره ى آوازخوانان،
خنجر نشانده اند.
*
وضعيت قرمز: آژير _ خطر هوايى
وضعيت سفيد: رفع خطر
اما ...
رعايت مطلق خاموشى!
*
در خانه ها
اما
پشت پرده هاى ضخيم پنجره ها
زندگى جاريست ....
ترنم نرم نى
با شمع و شراب و شعر
با تار و دوتار و سه تار
با دوگاه و سه گاه و چهارگاه
با شور و دشتى و بيات شيراز
*
ما نفس هامان
گرماست
نجواهامان
آواز
حرف هامان
شعر
شعرهامان
زندگى
وضعيت مان
انسانى.

تهران آبان 1359
10:59 PM


ياد برخى نفرات ..... از خسرو گلسرخى تا .... غلام حسين ساعدى
ديشب به همت دوستى با نوشته، خانم يا آقايى آشنا شدم كه در سايت ايران خبر درج شده بود. آن خانم يا آقا يادداشت خيلى خصوصى مرا كه فقط در سايت شخصىام، يعنى همين يولداش نوشته شده بود و من مخصوصا به گويا يا ايران امروز نداده بودم، تماما در نوشته خود آورده بود _ بدون اجازه البته!_ و آنگاه بر من خرده گرفته بود كه چرا از شراب ولايت رن خوشم مىآيد و چرا سينهء اردك سونوما هم خوش مزه است! خب، رفيق امضاء محفوظ، هست ديگر! نه، از رفيق مريم فيروز بپرس!
اين هموطن عزيز با آوردن نيم دوجين از نام هاى آشنا كه مثلا خيلى خلقى بودند و جز نان و پنيز و گرسنگى چيزى نمىخوردند و نمىآشاميدند، به من بورژوا تاخته بود ..... كه درد و رنج خلق نمىدانم و قس عليهذا! از جمله از دو سه نفرى نام برده بود كه من با آنان آشنا بودم. اين چند خط را هم به ياد آن عزيزان مىنويسم براى آنكه نسل جوان سال ميهن من اندكي در حال و هواى آن سال ها قرار گيرد. --------
خسرو گلسرخى
با خسرو گلسرخى در كافه فيروز آشنا شدم. در آن سال هاى اواخر دههء چهل كافه فيروز پاتوق روشنفكران و شاعران و نويسندگان بود. آنان كه فردوسى و خوشه و نگين مىخواندند آن كافه را زيارتگاه خود كرده بودند. در گوشه اى آل احمد با نوچه هايش و يك بغل "رنگين نامه" كه از روزنامه فروشى دم كافه امانت مىگرفت تا با تورقى"شتابزده" پدر صاحب مجله را در بياورد! سيگار اشنو مىكشيد، عرق قزوينكا مىنوشيد، به شاه و دربار و غرب فحش مىداد و تازه روحانيت را كشف كرده بود......
در گوشه اى ديگر نصرت رحمانى بود. هميشه در غبار .... محو در دود سيگار يا نشئه از هروئين. خوش تيپ بود و سيماى شاعرانه اىداشت! موهايى ژوليده و سيگارى افروخته لاى انگشتانش و چند شعر ناب در چنته اش ....
حسن قائميان هم بود. پيرمردى مچاله شده با كمرى خميده در زير بار نام صادق هدايت .... مىگفتند "بچه باز" است. آن چنان جذبه اى نداشت كه دور و برش بپلكيم! كبريت بىخطر بود! سال ها گذشت كه فريدون هويدا پرده از راز رابطهء قائميان و هدايت برداشت. هدايت قائميان را "كمونيست محلى" مىخواند!
هويدا مىنويسد:
"... البته هدايت با قائميان عوالم خصوصى خودشان را هم داشت. قائميان هم مثل هدايت از نظر جنسى دنياى خاص خودش را داشت كه در اين دنيا با هدايت شريك بود. گاهى هم با هم تنها مىكردند. خوب يادم هست عصر جمعه اى به خانه يكى از دوستانم كه در بالاى خيابان لاله زار (نزديك شاهرضا) بود، مى رفتم. يك مرتبه ديدم درشكه اى دارد مىآيد و در آن هدايت و قائميان نشسته اند. قائميان مست بود و خودش را بزك كرده بود! مىخواست من هم سوار درشكه بشوم و با آنها بروم. كه هدايت گفت: نه. هدايت خيلى دقت كه كارها را با هم مخلوط نكند. "
دفتر هنر، ويژه صادق هدايت. ص 630 . چاپ آمريكا (سال سوم، شماره 6، مهرماه 1375)
... حالا داشتم از خسرو گلسرخى مىگفتم. خسرو دو سه شعر بودار گفته بود و مقاله اى هم در باب هنر و تعهد نوشته بود. يك روز اتفاقا با هم آشنا شديم. چون در آن روزها چند شعر من در خوشه شاملو چاپ شده بود. يادم هست تابستان گرمى بود و خسرو گره كراواتش را شل كرده بود و يك شعر عاشقانه مىخواند. آنگاه با هم رفتيم كافه "ريويرا" و خورديم و نوشيديم و خوانديم. من از آخوندى صحبت كردم كه تازه در سراب گل كرده بود و مىگفتند كه فلسفه را نيك مىداند. خسرو در يك آن روى برگى كاغذ چند پرسش در باب سهروردى و فلسفه اشراق نوشت و به من داد تا در سفرم به سراب با آن روحانى در ميان بگذارم. نام و آوازه آن روحانى بعدها در ايران پيجيد و مردم برايش لطيفه ها ساختند. آن روزها نامش ميرزا مسلم ملكوتى بود كه بعدها شد آيت الله ملكوتى، امام جمعه تبريز و نماينده امام در آذربايجان شرقى.
چند ماه پس از ديدار ما در تهران خسرو دستگير شد و در دادگاه قهرمان ملى شد. برتولد برشت مىگويد " بدبخت ملتى كه به قهرمان احتياج دارد!" رژيم شاه با اعدام گلسرخى او را قهرمان دوران كرد.
شاملو و ساعدى و اسماعيل شاهرودى و على رضا نورى زاده و سپانلو و خيل ديگر نويسندگان و شاعران هم كافه فيروز را پاتوق خود قرار داده بودند. مهدى اخوان لنگرودى در كتاب يك هفته با شاملو خاطرات خود را در باره كافه فيروز نوشته است كه خيلى خواندنى است. من با چند نفر ديگر نيز آشنا شدم كه يادشان گرامى باد! محمد آتشى، احمد اللهيارى، ستار لقائى، كريم محمودى، نياز يعقوبشاهى و .... اما در ميان اين خيل عزيز و خوب با اسماعيل شاهرودى و ساعدى بيشتر آشنا شدم. اولى را به خاطر شعرهايش ستايش مىكردم و نيز به خاطر سيماى سمپاتيكى كه داشت و دومى را به خاطر همزبانى ...
راستى به قول شهريار:
همدمان يارب كجا رفتند و ياران را چه شد؟



12:21 AM


Monday, May 27
زنده باد بهنود مرده!
مرده باد بهنود زنده!

اين عنوان مقاله اى است كه براى سايت ايران امروز نوشته ام. بخوانيد!
***
امروز نامه معركه اى داشتم از دوستى كه به زبان مادرى نوشته است. اى كاش اين دوست به من مىگفت كه چگونه فانت آذربايجانى را به دست بياورم!
يك دوبيتى از حيران خانيم تقديم اين دوست عزيز مىكنم:
گفتم كه عارض تو، گفتا كه آيه بنزر
دئديم كى ابروانت، گفتا كه يايه بنزر
دئديم كى قامت تو، گفتا كه سروه بنزر
دئديم جمال، گفتا، مير سمايه بنزر!
12:42 AM


Sunday, May 26
اى آسمان هاى تاريك مرا به روشنايى خود ببخش!
دوست چابك قلمى كه وبلاگ آسمان هاى تاريك را مىنويسد به حق از من گله و شكايت كرده كه چرا به نامه هايش پاسخ نداده ام.
دوستان عزيز باور كنيد كه اين دو سه ماهه كامپيوتر من ويروس باران شده و سيستم e-mail من پريشان شده است. از همه ى دوستانى كه پاسخ شان را نداده ام پوزش مىخواهم و خواهش مىكنم در صورت امكان دوباره برايم روانه كنند. البته در دو هفته اخير اين مساله اندكي حل شده است و من فقط پيام هايى را پيوست دارند و نوشته ندارند دور مىريزم. خواهش مىكنم در پيام هاتان يك كلمه پنگليشى مانند Salaam و غيره بنويسيد!

4:56 PM


آب را گل نكنيم!
كمتر كسى از اهالى ايران است كه ميرغضبى نداند يا ستم و تعدى نراند و بى انصافى نپرورد. تمام سكنهء اين ويرانهء خرابه، از طبقهء علما و حكما و حكام و وزرا گرفته تا بقال و حمال، همه ستمگر و بى مروت، همه خونخوار بى مرحمت اند. همه فرياد دارند كه چرا ما ميرغضب باشى نيستيم و همه مىخواهند ظالم منفرد، حاكم مستبد و جلادباشى باشند.
ميرزا آقا خان كرمانى، سه مكتوب

امشب بنا به توصيه، يكى از دوستان به وبلاگى سر زدم كه سرتاسر كثافت بود و بوى عفن داشت. نويسنده اش كه فقط از اين موضوع عصبانى و خشمگين است كه چرا به برخى از نام ها لينك داده ام، مرا هم به شيوه خودش "نمد مالى" (البته ايشان به جاى نمد يك واژه متعفن به كار برده است) كرده است. من به احترام خوانندگان اين سطور اصلا و ابدا حاضر نيستم كه با چنين اشخاصى دهن به دهن بشوم. چون از حالا مىدانم كه بازنده نهايى من خواهم بود! وانگهى من به اين اشخاص به چشم بيمار نگاه مىكنم و تلاش مىكنم كه يارىشان دهم. اعتراف مىكنم كه خيلى از واژه هاى بو دار را هم بلد نيستم. ترجيح مىدهم كه به جاى ياد گرفتن اين چنين واژه هايى يك بيت حافظ يا يك جمله از شكسپير را ياد بگيرم.
به اميد اينكه از عشق و دوستى و مهر بنويسيم و فضاى وبلاگ را آلوده نكنيم! آب را گل نكنيم!
12:26 AM


Friday, May 24

از ماست كه بر ماست!
انشاهاى آقاى خاتمى!
آيا مىدانيد كه چرا زردشت پيامبر شعارش "گفتار نيك، كردار نيك و پندار نيك" بود؟ براى اين كه در كشور گل و بلبل ما اين سه نيك ها حكم كيميا را داشتند و دارند و دروغ و ريا و دوروئى و چاپلوسى و ژاژ خايى قرن هاست كه حاكم بلامنازع اند.

از صادق هدايت نقل است كه يك روز يخه ى يكى از كمونيست هاى وطنى را گرفته بود كه : "بچه باز فرنگى آندره ژيد و ژان كوكتو مىشود، بچه باز ايرانى اصغر قاتل! كمونيست فرنگى رزا لوكزامبورگ و گرامشى مىشود و كمونيست ايرانى تو مادر قحبه!"
اين تو هر چند احسان طبرى نبود و لى دو سه روز پيش كه خاطرات احسان طبرى را ورق مىزدم و ستايش هاى مبالغه آميزش را از استالين مىخواندم ياد اين ماجراى هدايت افتادم. در كژراه هم رفيق طبرى ناگهان در هيات يك مسلمان حزب اللهى ظاهر شد و تمام ستايش هاى استالين وارش را نثار آيت الله خمينى كرد و هم چنان در كژراه بود و بود و بود و بود بود كه اجل در رسيد!

****
امروز سخنان ديروز آقاى خاتمى زجرم داد. اين آقا كه هنوز حجت الاسلام است و ترجيح مى دهد دكتر خاتمى يا پرزيدنت خاتمى يا شايد هم سيد محمد خاتمى صداش كنند، آيتى است!
اين سيد بزرگوار ديروز فرمودند كه: "براى حفظ نظام جمهورى اسلامى و كشور هيج نيرويى قابل اعتمادتر از ملت نيست." و ادامه دادند كه : "اگر بخواهيم عزيز باشيم و روحيه ملت را همانند دوران دفاع مقدس در همه مراحل حفظ كنيم بهترين كار اين است كه مردم آزادانه بر سرنوشت خويش حاكم باشند."
من در زندگى خود كتاب ها خوانده ام و آدم ها ديده ام اما هرگز كسى مانند اين سيد را نديده ام كه پس از بيست و سه سال كج دار و مريزى و ديدن اين همه فاجعه هنوز هم انشاهاى "بهار را تعريف كنيد" مىنويسد و مثلا گاهى به در مىگويد كه ديوار بشنود و البته گاه به ديوار مىگويد كه در بشنود كه نه در مىشنود و نه ديوار.
ببينيد ادامه انشاء را:
"انقلاب ما انقلاب كلام بود نه گلوله و بنيان گذار آن حضرت اما خميينى حتى يك لحظه حركت هاى مسلحانه عليه رژيم گذشته را تاييد نكرد چون ماهيت اين رفتار غلط بود....."
اما در دوران آن راحل بود كه نه تنها از نواب صفوى و ديگر تروريست هاى فداييان اسلامى تجليل شد، بلكه چپ و راست از گروه هاى تروريستى لبنان و فلسطين و فليپين و مصر و مراكش و الجزاير و تونس و عربستان و بحرين و افغانستان و حتى ارمنستان و ايرلند تجليل گرديد و حتى نام برخى از خيابان مشهور تهران و شهرستان ها به نام نامى آنان نام گذارى گرديد. انگار حضراتى مانند سليمان خاطر و خالد استانبولى و انيس نقاش و بوير احمدى و غيره با كلام سر مىبريدند و يا با پنبه شليك مىكردند!
اين شيوه آقاى خاتمى است كه براى گفتن يك جمله ى درست ده ها بار بند بازى كلامى كند. در سخنرانى ديروزش اين جمله ى درست و ساده و بديهى از آن ها بود:
"يگى از آثار بد نظام هاى ديكتاتورى اين است كه حاكمان نمىگذارند جز سخن آنان در جامعه وجود داشته باشد و حرف منطقى زده شود...."
البته و صد البته به زعم ايشان سيامك پورزند و باطبى و برادران محمدى و امير انتظام و نورى و گنجى و باقى و ديگران متعلق به جامعه ايران نيستند و در سوئد و دانمارك و هلند زندانى اند!
1:48 AM


Wednesday, May 22
دو وبلاگ خوب!
امشب در وبگردى هايم با وبلاگ بامداد آشنا شدم. خوب و خواندنى است. نيز وبلاگ رنگارنگ و بينش عميق نويسنده اش! بخوانيدشان!
1:57 AM


Monday, May 20
فقط در ايران اتفاق مىافتد ...
سه تابلو از ايران
يك:
محمدعلى دادخواه وكيل مدافع ملى مذهبى ها به پنج ماه زندان و ده سال محروميت از شغل وكالت محكوم شد!
گناه آقاى دادخواه آن است كه به عنوان وكيل مدافع شمارى از اعضاى نهضت آزادى ايران از كميسيون ماده ده احزاب پيرامون قانونى بودن يا غيرقانونى بودن نهضت آزادى پرسش هايى كرده بود. همين!
چند هفته پيش نيز يك وكيل مدافع ديگر يعنى آقاى ناصر زرافشان، وكيل مدافع قربانيان قتل هاى زنجيره اى به اتهام افشاى اسرار دولتى و نگاهدارى سلاح و مشروب در دفتر وكالت اش به پنج سال زندان و پنجاه ضربه شلاق محكوم شد. البته شايد هم چون نامش زرافشان بود و ريش هم نداشت و خوش تيپ هم بود اين چنين حكم سنگينى برايش بريدند!
دو:
بنا به نوشته لوموند ديپلماتيك ايران يكى از بالاترين آمار معتادان به تريك و هروئين را در جهان به خود اختصاص داده است( مثل اينكه سرانجام در يك چيزى در دنيا اول شديم!). بر طبق آمار رسمى، در كشور گل و بلبل ما دوازده ميليون و هشتصد هزار نفر معتاد وجود دارد. تازه ميزان واقعى معتادان از اين رقم بسيار بالاتر است. گفته مىشود مصرف روزانه ترياك پايتخت حدود پنج تن است. البته اين پنج تن در چمدان و آستر كت و پاشنه كفش جاسازى نمىشود. يك مافياى حسابى مىخواهد و برنامه ريزى دقيق و غيره .... حالا شما پيدا كنيد پرتقال فروش را!
سه:
چند ماه رهبر انقلاب به خطه اراك سفر كردند و كيهان چاپ تهران اين گزارش را در صفحه نخست خود چاپ كرد (با سپاس از حسن رجب نژاد، گيله مرد عزيز):
استقبال پر شور مردم اراك از رهبر ..
از ساعت شش و سى دقيقه ى صبح امروز ، خانواده ها با در دست داشتن شاخه هاى زيباى گل بسوى استقبال روان اند ،پارچه نوشته هايى با مضامين " اى رهبر آزاده ، به شهر امير كبير خوش آمدى ، رهبر مقتداى ما تويى... . بوى على بوى ولى ، خوش آمدى پور نبى... وقتى امام مسلمين غايب است، اطاعت از خامنه اى واجب است... دسته گل محمدى، سلاله ى پاك نبى... اى گل باغ سرمدى، به شهر ما خوش آمدى " بسيجيان در بخشى از خيابان امام خمينى با پلاكاردهاى " جمال چهره تو حجت موجه ماست " و با نواى زيبا شعار ميدهند : " اى بلوغ نورهاى منجلى ...عشق من مولاى من سيد على " مستقر شده اند .
در طول مسير خود روى رهبر ، مردم دهها گاو و گوسفند قربانى كردند. در سفر مقام رهبرى به تفرش ، جمع كثيرى از اهالى شهر تفرش ، به ميمنت ديدار با مقام معظم رهبرى ، سه روز روزه شكر گرفتند . دانش آموزان و دبيران مقاطع راهنمايى و دبيرستان شهرستان تفرش، بخاطر برنامه ديدار رهبر انقلاب از اين شهر، نماز شكر بجاى آوردند.
حضرت آيت الله خامنه اى رهبر معظم انقلاب، در فضاى آكنده از مهر صميميت با سه خانواده شهيد در اراك ديدار و گفتگو كردند.
به گزارش خبرنگار ما، با ورود مقام معظم رهبرى به منزل برادران شهيد رجايى، پدر اين سه شهيد در حاليكه از شوق ديدار مقتداى خود در التهابى عاشقانه فرو رفته بود، بارها به پابوسى معظم له پرداخت، مادر شهيدان رجايى خود را به رهبر رسانيد و ضمن آنكه چادر مشكى خود را به عباى رهبر معظم متبرك ميكرد، سه بار دور معظم له چرخيد. در اين هنگام ساير اعضاى خانواده به دست و پاى مقام معظم رهبرى افتاده و خاك پاى نايب امام زمان "عجل " را توتياى چشمان خود كردند.


11:18 PM


خلاقيت!
گاهى يادم مىرود كه سن ام از پنجاه گذشته است. ديروز رفتم آفيس كلاب و براى كامپيوترم كه اين روز ها يار غار من شده است، يك ميز بخرم. در فروشگاه كه ديدم عالى به نظر مىرسيد. خريدمش. اما به جاى آن ميز خوشگل يك بسته كارتن بسيار سنگين تحويلم دادند. امروز همه اش با تكه ها چوب هاى فشرده و پيچ و مهره و ميخ سر و كار دار داشتم. حالا تمام اعضاي بدنم درد مىكند. در هر حال موفق شدم كه مونتاژش كنم و الآن نيم ساعت است كه تماشايش مىكنم و عشق مىكنم. حالا مىفهمم كه ميكل آنژ هنگامى كه از دل سنگ مرمر پيكر زيبا و جادويى ديويد را درآورد چه حالى مىكرد!
12:57 AM


Sunday, May 19
غريب آشنا!
اين روزها همه اش بدشانسى مىآورم. همين نيم ساعت يا يك ساعت پيش مطلبى نوشتم پيرامون گوگوش، اين غريب آشنا و بازنويسى سفرنامه اى كه سال ها پيش نوشته بودم. سفرى به حمامه در تونس و ديدارى از خانه ى شاشا ..... شاشا نقاش است و نمايشگاهى هم از آثارش در تهران داير بوده بوده است. در ايام باستان البته!! از شاشا نوشته بودم و از سوفيالورن و بهروز وثوقى و غيره..... به گمانم مطلب با حالى شده بود كه افسوس باز ناپديد شد! نمى دانم اين كامپيوتر من اين روزها چه مرگشه!
در هر حال شايد هم شما شانس آورديد كه نوشته ارتكابى مرا نخوانديد! (اما مگر مى شود از سوفيالورن نوشت و خواننده نخواهد كه بخواند؟) تازه من از يك فيلم كوتاه خصوصى هم نوشته بودم كه اتفاقا امروز دوستى برايم نمايش داد. فيلمى از خانه شاشا با ميهمانان بلند آوازه اش سوفيا لورن و گوگوش و بهروز وثوقى. خانه اُى كه اتفاقا من هم پس از چند سال گذارم بدانجا افتاد و سيرى كردم در تصويرهاى مشاهير دنياى سينما و مد و هنر. از گى لاروش گرفته تا آلن دلون .... روزى كه من در خانه شاشا مهمان بودم، خانه سرشار از موسيقى گوگوش بود. از موسيقى اين غريب آشنا!
3:28 AM


Saturday, May 18

بيچاره گوگوش!
امشب بطور اتفاقى مصاحبه ى آقاى مسعود كيميايى را خواندم. حقيقتش نفهميدم چه مىخواهند بگويند! اى كاش اندكى روراست تر و سرراست تر سخن مىگفتند. در اين مصاحبه چندين باز از خانم فائقه آتشين سخن به ميان مىآيد و از بلايا و مصائبى كه بر ايشان رفته است. البته اين خانم آتشين همان خانم گوگوش است كه به نوعى در اين مصاحبه هويت شان سانسور شده است.
اين مصاحبه مرا به ياد ماجراهاى چك و سفته هاى باستانى خانم گوگوش انداخت كه ماه ها خوراك هفته نامه ها و روزنامه هاى سه دهه پيش بود. نمىدانم چرا نمىخواهند اين دختر ايران اندكى روى آرامش ببيند؟
آقاى كيميايى از دسيسه و توطئه سخن گفته اند و از يك شخص دو رو و كلاش! .... و از خيلى چيز هاى سر بسته ى ديگر و البته ناگهان از شاملو. چون من در همان اوايل سفر خانم گوگوش مطلب مفصلى زير عنوان "اسطوره گوگوش" در روزگارنو چاپ پاريس و كيهان لندن نوشتم به اين ماجرا سخت علاقمندم و اميدوارم كه آقاى كيميايى در بخش دوم مصاحبه شان اندكى شفاف تر سخن بگويند!
****
امشب از گوگوش نوشتم.
براى شناختن گوگوش بايد به باكو رفت يا سمرقند و كابل و يا حتى به تونس ..... من در سمرقند تصوير او را ديدم كه بر ديوار مسجدى آويزان بود و با صدايش زوج جوانى كه تازه عقدشان جارى شده بود، پايكوبى مىكردند. اين زيبارويان سمرقندى! ... در تونس هم در خانه ى بانوى نقاشى تصويرهاى او را ديدم و آوازش را شنيدم. شاشا بود نامش..... در باكو نام گوگوش همزاد رهايى بود و آواز آيريليق (جدايى) اش نشانه پيوند بود با اين سوى ارس. در كابل نبوده ام اما ديدم در سپيده دم رهايى كه در كوچه و خيابان هاى كابل صداى گوگوش نيز به گوش مىرسيد آنگاه كه طالبان به زباله دانى تاريخ سرنگون مىشد.
***
شعر ديشب سروده نصرت رحمانى بود. آن هميشه شاعر. امشب بخشى از شعر يك شاعر ديگر را مىنويسم و تقديم مىكنم به گوگوش:

......
اضطراب ما
اضطراب اوست
گوش كن ببين!
اين صدا صداى كيست؟

اين صدا
كه خاك را به خون و
خاره را به لاله
مىكند بدل
اين صداى سحر و كيمياى كيست؟
اين صدا
كه از عروق ارغوان و
برگ روشن صنوبران
مىرسد به گوش
اين صدا،
خداى را،
صداى روشناى كيست؟

1:17 AM


Thursday, May 16
شعرى بخوانيم باهم!

حوصله ى راه

اى دوست
درازناى شب اندوهان را
از من بپرس!
كه در كوچه ى عاشقان تا سحرگاه
رقصيده ام
*
و طول راه جدائى را
از شيون عبث گام هاى من
بر سنگ فرش حوصله ى راه.
كه همپاى بادها
در شهر و كوه و دشت
به دنبال بوى تو
گرديده ام
*
و ساعت خود را
با كهنه ساعت متروك برج شهر
ميزان نموده ام!
اى نازنين
اندوه اگر كه پنجه به قلبت زد
تارى زموى سپيدم
در عود سوز بيفكن
تا عشق را بر آستانه ى درگاه بنگرى!

............
( فردا نام شاعرش را خواهم نوشت!)

11:57 PM



عرفات و شاه!
سخنرانى امروز عرفات مرا ياد سخنرانى معروف شاه انداخت كه در آخرين ماه هاى دوران سلطنتش "صداى پاى انقلاب" مردم را شنيد! عرفات در اين سخنرانى كه معلوم بود تحت فشار امريكا بيان مىشد، كشتار غيرنظاميان اسرائيلى را محكوم كرد و گفت اين نوع عمليات (انتحارى) به آرمان فلسطين لطمه مىزند.
(با سپاس از بى بى سى بخش هايى از سخنان عرفات را اينجا نقل مىكنم)
ياسر عرفات در سخنان روز چهارشنبه خود به ارتکاب اشتباه هايی اذعان کرده و خواستار اصلاحات سياسی گسترده ای در تشکيلات خودگردان فلسطينی شده است
او قول داد که در زمينه انتخابات و ساير عرصه های سياسی اصلاحات صورت می گيرد.
کاخ سفيد با مثبت خواندن اين سخنان، گفت که رييس جمهور بوش خواستار اقدامات عملی است، نه حرف.
در همين حال سخنگوی دولت اسرائيل به عنوان واکنش اوليه خود گفته است که مورد تازه ای در سخنان آقای عرفات در مجلس فلسطينی، وجود ندارد.
آقای عرفات که برای اولين بار از زمان خاتمه محاصره مجتمع محل کار وی در رام الله توسط نيروهای اسرائيلی در مجلس فلسطينی سخنرانی می کرد، گفت که زمان تغيير فرا رسيده است.
وی گفت در حاليکه تشکيلات فلسطينی در صدد کسب استقلال است، به ارزيابی سياست های خود نياز دارد.
آقای عرفات گفت که مردم فلسطين هرگز تعهد خود به صلح و ايجاد يک کشور مستقل فلسطينی به پايتختی بيت المقدس را فراموش نخواهند کرد.
ياسر عرفات قول برگزاری انتخابات جديد را داده است
رهبر فلسطينيان گفت: "اسرائيلی ها کوشيدند اين قرار داد صلح را از ميان ببرند، به گزينه نظامی روی آوردند ... تا ويران کنند، بکشند و زيرساخت های ما را منهدم کنند."
وی افزود: "اما عمليات اسرائيل در اراده ما برای رسيدن به صلح و خودمختاری و استقلال خللی وارد نمی کند."
رهبر فلسطينيان خواستار بازنگری کامل تمامی بخش های تشکيلات خودگردان فلسطينی شد و وعده داد که به زودی انتخابات جديدی برگزار خواهد شد.

2:17 AM



نگاه كنيد! راستكى است!
به سيماى اين آقا دقيق بشويد! نه عسگر اولادى مسلمان است، نه سيد كمال خرازى! حتى حسين شريعمتدارى كيهان هم نيست! تفنگش ژ سه نيست، كراواتش زيادى است، عبا و عمامه اش كم است. سعيد امامى هم نيست!
ايشان رهبر حماس است و كارگردان عمليات انتحارى. عمليات انتحارى را همين امروز حتى ياسر عرفات هم محكوم كرد و گفت كه اين نوع عمليات و كشتار غيرنظاميان اسرائيلى به آرمان فلسطين لطمه مىزند.
2:06 AM


شب من!
امشب شايد شب من بود! پس از يك روز نسبتا كسالت بار، ساعت پنج و نيم در رستوران جاردينر قرار شام داشتم. دعوت بودم. اين رستوران يكى از بهترين رستوران هاى اين شهر است. يك دراى مارتينى UP با جين بمبئى و يك بطر شراب ناب ناحيه رن فرانسه كه همه اش شصت و پنج دلار بود و سينه اردك مزرعه سونوما. .... و آنگاه جذبه و حال در ديويس هال با اركستر سمفونيك سانفرانسيسكو با موسيقى كورساكف و راول و كانچلى ( موسيقيدان گرجى) و آواز باريتون ديميترى هوروستوفسكى Hvorostovsky كه معركه بود. (اسامى را مىنويسم كه اگر يك روز اگر در مغازه موزيك نامش به چشمتان خورد تامل كنيد!) دو روز بود كه با تماشاى تخته سياه و آواز قو دچار ديپرسيون شده بودم. چقدر در ميهن من انسان ها تحقير مىشوند؟ در تخته سياه مهم ترين مساله انسان شاش است و حمالى تخته سياه و سقوط به مرحله چهار پايى! آن هم در كردستان!
كردستان با آن كوه هاى ستيغ و انسان هايى تحقير شده! ياد شعر كوردستان نابدل مىافتم:
بو داغ لار اوجا باش
اوجا باش داغ لاردا قانلى چكمه لر يول آچا بيلمز!
(اين كوه هاى سربلند!
در كوه هاى سربلند چكمه هاى خونين ره به جايى نمىبرند!)
.... و در آواز قو اين جوانان ميهن من بودند كه مدام تحقير مىشدند. تمام مساله اين است كه دو جوان هم ديگر را دوست دارند. همين! اما عشق در ميهن من قدغن است! عشق را در چهارراه ها به تازيانه مىبندند! حالا خواهرم زنگ مىزند و از من مىخواهد كه برگردم به زادبوم! مادرم مىگويد يازما! يازما! هيچ زاد يازما!
(ننويس! ننويس! هيچى ننويس!) تا در بازگشت به مام وطن دچار مشكل نشوم. بيچاره نمىداند كه گاهى انسان با نوشتن زنده است!
بيچاره سعدى هم كه حب وطن داشت از تحقير شدن در وطن نفرت داشت!
سعديا حب وطن گرچه حديثى ست عزيز
نتوان مرد به زارى كه در آنجا زادم!
1:33 AM


Wednesday, May 15
دوستان عزيز!
همين امشب يك مطلب مفصل نوشتم پيرامون دوفيلم: تخته سياه و آواز قو. اين مطلب در حين post كردن ناپديد شد! البته فيلم ها مالى نبودند! مطلب خود را ندانم. تخته سياه مصرف خارجى داشت و آواز قو مصرف داخلى و هر دو غير صميمى. تخته سياه بسيار خوش ساخت و پرداخت بود ولى آواز قو در قواره هاى همان فيلم فارسى هاى سابق، با يك موضوع جسورانه و نو در سينماى ايران.
ديگر حوصله ندارم كه بيش از اين بنويسم. يعنى دوباره بنويسم!
1:25 AM


Monday, May 13

كارتر، كاسترو و كوبا ....
من هميشه جيمى كارتر را تحسين كرده ام. دست كم در زمان من او نخستين رئيس جمهورى آمريكا بود كه از حقوق بشر سخن گفت. صميمى هم بود. مىخواست دنيا از از شر ديكتاتورهاى شرقى و غربى لاتينى پاك شود. ساموزا ديكتاتور نيكاراگوئه در زمان او سرنگون شد. تَرَك هاى اوليه در نظام هاى ديكتاتورى اروپاى شرقى و اقمار شوروى هم از همان زمان آغاز شد. شاه ايران هم تحت فشار كارتر تن به سياست فضاى باز داد. كارتر برخاسته از حوادث واترگيت و جنگ ويتنام و يك مشت سياست مداران فريبكار و دست راستى بود. بر آمده از مزارع بادام زمينى جورجيا. دل رحم بود و خدايش قاسم الجبارين و غيره نبود. اما بدشانسى اش اين بود كه گرفتار انقلاب ايران شد. خلخالى و هادى غفارى و ماشاءالله قصاب و غيره شدند همه كاره و هر روز مترسك كارتر را به آتش كشيدند. رهبر انقلاب و اعضاى شوراى انقلاب و دانشجويان خط امام هم همگى دست در دست هم داده و با بازى گروگان ها و غيره ريگان را به جاى كارتر نشاندند. آمريكاييان گفتند كه اين نخستين بارى است در تاريخ آمريكا كه رئيس جمهور يك كشور مقتدر را يك كشور كوچك مانند ايران انتخاب مىكند!
كارتر پس از آنكه از رياست جمهورى كنار رفت باز هم به يارى انسان هاى تحت ستم و بىخانمان شتافت. كوشش كرد كه در آفريقا و آسيا و آمريكاى لاتين انتخابات آزاد برگذار گردد. دفترش در آتلانتا پىگير موارد نقض حقوق بشر در گوشه و كنار دنيا است و ....
و حالا به كوبا رفته تا از نزديك با " نظام آموزشى و بهداشتى" آن كشور آشنا شود. كاسترو هم در ميزبانى از كارتر سنگ تمام گذاشت و اجازه داد كه كارتر و همراهانش از هر كجاى كوبا و با هركسى كه دلشان خواست ديدن كنند. كارتر قرار است امروز (سه شنبه) به وقت شامگاه آمريكا در دانشگاه هاوانا يك سخنرانى مهم بكند و با دانشجوها باشد. كاسترو چند روز پيش اغلب زندانيان سياسى را آزاد كرد كه بسيارى از آنان در هتل محل اقامت كارتر _ كه روزگارى مسكن ارنست همينگوى بود_ با كارتر قهوه و آبجو نوشيدند.

11:43 PM


Sunday, May 12

مشعشعات ناطق نورى!
ما ايرانيان موجودات غريبى هستيم! نه؟ مثلا همين آقاى علىاكبر رفسنجانى بهرمانى را ببينيد! ايشان دو دوره رئيس جمهور نظام بوده اند، عمود خيمه نظام بوده اند(حالا گيرم الان اندكى افق نظام شده اند!)، سخن گوى مجلس بوده اند و حتى بفهمى نفهمى خودشان را هنوز كه هنوز است وليعهد ولى امر هم مىدانند، هم چنان گاه و بىگاه بالاى منبر (منبر صحن ميدان فوتبال دانشگاه تهران) مىروند و كلمات قصار صادر مىكنند. اين آقا كه حتى نتوانست نفر سىام، يعنى آخرين نفر منتخب مردم در انتخابات مجلس براى شهر تهران بشود، ناگهان چند روز پيش لب به سخن گشود و جوانانى را كه براى ابراز همدردى با قربانيان تروريزم در ميدان محسنى گردهم آمده بودند يك مشت "سوسول" خواند. تازه آقا ادعاى اميركبير بودن هم مىكند!
يك علىاكبر ديگر هم، يعنى حجت الاسلام و المسلين علىاكبر ناطق نورى، كه رياست جمهوري اش را حتمى مىدانست و حتى عكس و پوستر هم چاپ كرده بود و احتمالا كارت ويزيتش هم آماده بود، ديروز لب به سخن گشود و البته به انتخابات و انتخاب و راى گيرى سخت تاخت! اين على اكبر هم همين قدر از راى مردم و اصولا راى گيرى و انتخابات متنفر است كه آن علىاكير! معلوم است كه ايشان هنوز زخم بزرگ آن "نه" عظيم مردم را بر دوش حمل مىكنند.
مشعشات ايشان در مصاحبه با خبرگزارى ايسنا (خبرگزارى دانشجويان ايرانى) خيلى هم به تفسير و توضيح نيازمند نيست. با هم بخوانيم:
"حجت الاسلام والمسلمين علي‌اكبر ناطق نوري در واكنش به تهديدهاي آمريكا گفت: اگر آمريكا در داخل پايگاه نداشته باشد، اين قدر پر رو نمي‌شود.
به گزارش خبرنگار ايسنا، عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام كه در مراسم عزاداري حسيني در هيات جمعيت مؤتلفه اسلامي سخن مي‌گفت، درباره صلح خاورميانه اظهار داشت: مذاكره براي صلح در فلسطين، اصلا موضوعيت ندارد. به تعبير مقام معظم رهبري با كسي مذاكره مي‌توان كرد كه با آن وجه مشتركي وجود داشته باشد، وجه مشترك در اين صلح كجاست؟
وي افزود: از افتخارات ايران يكي اين است كه از اول اين صلح را دروغين مي‌دانست. كشورهاي عربي، ايران را در اين زمينه افراطي مي‌دانستند و در همه جا با اسراييلي‌ها، مذاكره كردند. در اين مذاكرات، اسراييل رسميت خود را تحميل مي‌كند. عرب‌ها هم خوشبختانه متوجه شدند كه اسراييل به هيچ امضاء و قراردادي پايبند نيست و اين همان بود كه ايران از مدت‌ها پيش مي‌گفت.
ناطق نوري افزود: آمريكا هر جا قصد جنايت دارد، سازمان ملل را جلو مي‌اندازد، يك توجيه قانوني پيدا مي‌كند و بعد وارد مي‌شود، مگرسازمان ملل و شوراي امنيت مرده است كه اين همه جنايت در فلسطين اشغالي مي‌شود؟
وي با اشاره به تهديدات آمريكا، گفت: رئيس جمهور آمريكا وقيحانه اعلام مي‌كند كه حماس و جهاد اسلامي تروريست است آنوقت شارون را كه جنايتكار جنگي است، مي‌گويند برنده صلح است.
عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام، افزود: آقاي بوش وقيحانه اعلام مي‌كند كه ايران محور شرارت و حامي تروريسم است، وقتي ما از مردم فلسطين دفاع مي‌كنيم، تروريست مي‌شويم و آمريكا كه شارون را حمايت مي‌كند طرفدار صلح است! آيا مذاكره با اينها ننگ نيست؟
وي تصريح كرد: آمريكا چه حقي دارد كه در امور داخلي كشور ما دخالت كند و بگويد در ايران يك اكثريت منتخب و يك اقليت غير منتخب داريم و اين كه ما با اكثريت كاري نداريم، بلكه با اقليت غيرمنتخب كار داريم. تو غلط مي‌كني.ناطق نوري خاطرنشان كرد: اگر دشمن در داخل پايگاه و تكيه‌گاه نداشته باشد، اين قدر پر رو نمي‌شود. عده‌اي نادان در داخل دانسته يا نادانسته آب به آسياب دشمن مي‌ريزند و بستر را براي دخالت، ايجاد مي‌كنند.
وي در پايان يادآور شد: به يك باره در داخل، به مجمع تشخيص مصلحت نظام حمله مي‌شود. دو هفته پيش مجمع، نظر مجلس را در اختلاف بين شوراي نگهبان و مجلس را تاييد كرد. صبح فردا مي‌بينيم كه در مجلس، آقايي در نطق پيش از دستور به مجمع تشخيص مصلحت حمله مي‌كند. حمله كردن به شوراي نگهبان، به سپاه، بسيج، اركان نظام، آب به آسياب دشمن ريختن نيست؟ البته ملت ما آگاه است و خوب مي‌فهمد. "
... در اين اظهارات يك جمله بسيار درست و بجا موجود است: " .... البته ملت ما آگاه است و خوب مىفهمد." انگار آش آنقدر شور بود كه سرانجام علىاكبرخان هم فهميد!
نيز به علىاكبران عزيز مژده بدهم كه امروز سرانجام اتحاد حماس و ليكود به بار نشست و حزب ليكود همان حرف هاى حماس و نيز سيد كمال خرازى را تصويب كرد. يك سرزمين و يك كشور! و كم كم هم مىشود يك كشور و يك رهبر و يك نژاد و يك و مذهب و حزب فقط حزب الله و .......
"آقام آدولف هم همين را مىگفت ديگر!"
11:54 PM


Saturday, May 11

مشعشعات سيد كمال خرازى!
سيد كمال خرازى در مصاحبه اى با برنامه ساز وزين آمريكايى، چارلى رز يك ساعت تمام تم واحدى را با وارياسيون هاى مختلف تكرار كرد كه سال هاست در نماز جمعه ها و روزهايى مانند قدس و دهه فجر هي مى شنويم و هي مىشنويم و هي مىشنويم. خرازى در تمام مدت مصاحبه مانند هميشه اخمو بود و زمخت و خشن. مانند هميشه پيراهن يقه آخوندى با كت و شلوار آخرين سيستم پوشيده بود كه اين روزها يونيفرم رسمى دولت مردان جمهوري اسلامي است. البته با يك قبضه ريش انبوه! فقط يك بار لبخندكى زد و آن هم موقعى بود كه چارلى رز ماجراى استعفاى آقازادهء برادرش سيد صادق خرازى را جويا شد كه وزير امور خارجه اين بار با سياست مدارى مليح با همان لبخندك پاسخ داد كه موضوع بگو و مگوى خانوادگى بود و حل شد! اين سيد ممكن است شاگرد حجره خوبى باشد، حتى شايد مىتوانست ميرزا بنويس خوبى هم در يك تجارت خانه خيابان پاچنار باشد ولى وزير امور خارجه يك كشور مقتدر منطقه اصلا و ابدا! بنابراين در تمام مدت يك ساعت بلاهت نابى را به نمايش گذاشت كه دشمنان ايران آخر سر با شعف و شادى دست بر دعا برداشتند و گفتند: خدايا شكر كه دشمنان ما را احمق آفريدى!
او كه درست چند روز پس از غرق شدن شش دختر بچه در استخر پارك شهر تهران براي دفاع از حقوق بچه ها در سازمان ملل متحد شركت كرده بود و انگار يادش رفته بود كه چگونه در ايران ما از بچه ها سوء استفاده هاي جنسي و جسمي و جنگي و غيره مي شود ناگهان سنگ بچه هاى فلسطين را بر سينه زد. او در مصاحبه با چارلى رز انگار سفير حماس يا جهاد اسلامى فلسطين بود تا سفير ايران. دو روز پس از عمليات انتحارى جنوب تل آويو كه حتى عرفات هم با لسان فصيح عربى آن را محكوم كرد و برخى از ترتيب دهندگانش را به بند كشيد، خرازي اين اعمال ويرانگر را تحسين و توجيه كرد. البته مىتوان اين اعمال را توضيح داد ولى نمىتوان توجيه كرد. حالا چه برسد به تحسين. كما اينكه هيچ كدام از رهبران رسمى فلسطين تا به حال اين عمليات انتحارى را توجيه و تحسين نكرده اند.
چارلي رز در مصاحبه با آقاى خاتمى نشان داد كه تا چه حد آزاد انديش است و مخالف جريان فكرى كسانى مانند جورج بوش و همپالگىهايش. او در مصاحبه با محمد جواد ظريف هم كه انصافا معقول صحبت مىكرد اين را به نمايش گذاشت. اما آقاى خرازى واقعا خراب كرد! تمام بافته هاى خاتمى و ظريف را پنبه كرد. كسى نيست به اين آقا بگويد اگر انگليسى بلد نيستى، خب، فارسي صحبت كن! مگر آقاي خاتمى به فارسى مصاحبه نكرد؟ پس مترجم براى چيست؟ حسن فارسى در اين است كه انسان مىتواند دوبرابر فكر كند و سپس پاسخ مناسب را بدهد. آن مرحوم اعليحضرت هم كوشش داشت كه هميشه به انگليسى و فرانسه مصاحبه كند. بنابراين گاف هم زياد مىكرد. مانند مصاحبه اى كه با باربارا والترز كرد و به زنان حسابى توهين كرد.
ديشب ايرانيانى كه تماشاگر مصاحبهء سيد كمال خرازى بودند احساس حقارت كردند. خرازى بحث هاى ديپلماتيك را تاحد صحبت هاى قهوه خانه و پاى منقل پايين آورد. مثلا هنگامى كه چارلي رز از امكان روابط ايران و آمريكا پرسش كرد او مثلا با لحنى سياستمدارانه اظهار داشت: "البته ايران مىخواهد با تمام دنيا روابط حسنه داشته باشد ولي بايد اين روابط با احترام متقابل توام باشد. چون جورج بوش اخير گفته است كه ايران پيشينه خشونت دارد بنابراين ما نمىتوانيم با آمريكا تا زمانى كه دولتمردن غير انتخابي اش از اين نوع سخنان مىگويند روابط مان را حسنه كنيم! (نقل به مضمون ) انگار در ايران هر جمعه مرگ بر آمريكا نمىگويند! پرچم آمريكا را آتش نمىزنند! روى پرچم آمريكا رژه نمىروند! ديپلمات هاى آمريكايى را گروگان نگرفتند .....
آقا عقيده دارد كه حكومت مستقل فلسطين و اسرائيل معنى نمىدهد. در آنجا بايد يك حكومت واحد باشد متشكل از مسلمانان و يهوديان. و لابد به زعم سيد اين حكومت هم بايد جمهورى اسلامى باشد و با يهوديان و مسيحيان و بهاييان هم مانند كشور اسلامى ما، به عنوان شهروندان درجه 2 و گاهي درجه 3 رفتار كنند!!
اينها مشعشات فكرى آقاي سيد كمال خرازي وزير امور خارجه جمهوري اسلامي ايران است! واى برما!
گفته اند كه بدبخت ملتى است كه كارهاي كلان را به اشخاص خرد دهد و كارهاي خرد را به آدم هاي كلان! حالا حكايت ماست!
12:45 AM


Thursday, May 9
معايب محاسن!
محاسن گاهى چيزهاى خوب معنى مىدهد. اما معنى ديگرى نيز دارد و آن ريش است! آرى همين ريش، كه گاه اندك است و گاه اندازه و گاه انبوه! و ريش اين روزها البته ريش هواخواهان بن لادن است و حزب اللهى هاي سراسر دنيا. البته معنى ريا هم مىدهد. نه، محاسن آقاى دكتر ابراهيم يزدى را قبل از سفر به ايران و بعد از سفر به ايران ببينيد. حالا كارى به كراواتش ندارم. اين كراوات هم گاهى افسار ريا مىشود!
به خاطر مىآورم در اوان انقلاب دوستى داشتم كه بيچاره مىخواست در وزارت امور خارجه استخدام شود. آن موقع ها آقاى محمد هاشمى از بيت هاشمى رفسنجانى همه كارهء وزارت امور خارجه بود و بيچاره كوسه بود. يعنى مثل بزرگ خاندانش على اكبر هاشمى رفسنجانى بهرمانى بى ريش بود. اين دوست من كه نامش رحيم بود هميشه خدا از روز جمعه ريش نمىتراشيد تا پنجشنبه. روزهاى كار لباس هاش را هم چروك مىكرد و يك جفت دم پايى بد بو هم در كيف سامسونيت اش موجود بود. سر كار كه مىرفت لباس هاى بدبو و چروكش را مىپوشيد و دمپايى را پايش مىكرد. خب ديگر مىخواست نماينده جمهورى اسلامى ايران بشود. دوره كارآموزي اش تمام شد اما هرگز با استخدامش موافقت نشد. گويا يك روز همان آقاى هاشمى او را با كت و شلوار مرتب و تر و تميز ديده بود!
حال كه گاهى تصاوير وزرا و وكلا را مىبينم و مثلا آنان را با اعضاى تيم ملى فوتبال ايران يا متقاضيان كنكور سراسرى مقايسه مىكنم مىبينم يك جاى كار عيب دارد. نه، يك نگاه ديگر به چهره، وزرا و وكلا بيندازيد!
البته اخبار ايران نازنين هم خواندنىست! مثلا رئيس قوه قضائيه از عملكر قوه قضائيه انتقاد كرده است!!! باور كنيد! يا مجالس عروسى غير مجاز در باغ هاى كرج ممنوع شد..... يا يك فلسطينى در عمليات شهادت طلبانه ( انتحارى و كشتار عام) 75 نفر را كشته و مجروح كرد و ....
خاك بر سرمان! همين!
2:33 AM


Tuesday, May 7

نامه سرگشاده به رهبر
از سعيدى سيرجانى تا ...... محمد محسن سازگارا

نامهء سرگشاده اى كه آقاى محسن سازگارا اخيرا خطاب به آيت الله خامنه اى نوشت بازتاب گسترده اى در خارج از كشور يافت. بسيارى به شهامت نويسنده آفرين گفتند و برخى نيز با حيرت و تعجب با اين موضوع برخورد كردند. برخى حتى تا آنجا پيش رفتند كه نوشتند "حتما كاسه اى زير نيم كاسه است!"
نوشتن نامه به حاكمان و زمامداران از قديم الايام سابقه داشته است. در دوران معاصر نامه ساخارف به زمامداران شوروى از مشهورترين نامه هاى سرگشاده اى است كه نخستين ترك را در پايه هاى نظام كمونيستى ايجاد كرد. در رژيم سابق هم بسيارى براى شاه و نخست وزير نامه سرگشاده نوشتند. نامه هاى دكتر مظفر بقايى و اين آخر سرى ها على اصغر حاج سيد جوادى از پرآوازه ترين آن ها بودند.
در نظام جمهورى اسلامى نيز نامه هاى سرگشاده بسيارى خطاب به رهبران و زمام داران نوشته شده است. از مشهورترين اين ها نامه هاى سعيدى سيرجانى است كه انگار واقعار سيرجان بود و از جانش سير شده بود. سعيدى در اغلب نامه هايش هر چند با لحنى گزنده و اغلب طنزآلود از روزگار شخصي خود مى نوشت و مصرانه مىخواست كتاب هايش از محاق توقيف خارج شوند، اما در لا به لاى سطور به مسايل عمومى هم مىپرداخت و به سالوسان و رياكاران مىتاخت. دست كم پس از نخستين نامه اش "پاسخى" نيز از رهبر دريافت كرد. اين پاسخ يا پيام توسط آقاى كيومرث صابرى طنز نويس مشهور و سردبير گل آقا كه مشاور فرهنگى رهبر جمهورى اسلامى است به سعيدى "ابلاغ" گرديد.

نامه، سرگشاده محمد محسن سازگارا بيشتر جنبه عمومى دارد و در حقيقت حرف هاى مردم و فرهيختگان جامعه را بيان كرده است. سازگارا كه در انتخابات رياست جمهورى خود را نامزد كرده بود ولى هرگز از صافى شوراى نگهبان عبور نكرد، با اين نامه يك گام اساسى سياسى برداشته است كه بسيار با اهميت است. چون بر فرض اگر او را دستگير و محكوم هم بكنند باز هم از نظر سياسى در پيشگاه مردم برنده خواهد بود.
نكته جالب اين جاست كه سازگارا در اين نامه نوشته است كه اتهامش در صورت اثبات _ كه البته در چنين مواردى قوه قضاييه نياز به اثبات ندارد!_ بين 6 ماه تا 2 سال زندان دارد. در صورتى كه سعيدى سيرجانى بال هاى سياه مرگ را بالاى سرش مىديد. آيا جامعه قانون مند شده است؟
سعيدى همچنان كه پيش بينى مىكرد جام شوكران را سركشيد و به تاريخ پيوست. سازگارا هنوز گرفتار نشده است ولى عنقريب است كه با شكايت يكى از "نهاد"ها احضار شود. محكوميت سازگارا البته بستگى خواهد داشت به جو سياسى كشور. اگر محكوم شود در حقيقت اتهاماتش نسبت به رهبر درست از آب در آمده است. اگر محكوم نشود يك پيروزى بزرگ به دست آورده است. در هر دو صورت اين عمل او سرمايه گذارى و پشتوانه محكمى خواهد بود براى سال هاى آتى فعاليت هاى سياسى اش.
***
حال بپردازيم به نامه هاى سعيدى سيرجانى:
زنده ياد سعيدى در شهريور ماه 1369 نامه خطاب به آيت الله خامنه اى نوشت كه خيلى زود سر زبان ها افتاد. اين نامه هرچند در مطبوعات وقت چاپ نشد اما در خارج از كشور و در رسانه هاى فارسى زبان بازتاب گسترده اى يافت.
اين نامه گويا در پاسخ "پيام عتاب آميز" رهبر جمهورى اسلامى نوشته شده بود:
"پيام عتاب آميز جناب عالى را آقاى صابرى برايم خواند، و متاسف شدم، نه به علت اين كه مورد قهر آن مقام معظم قرار گرفته ام و به زودى امت هميشه در صحنهء حزب الله حسابم را خواهند رسيد، كه مرگ در راه دفاع از حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته ايم. تاسف و تاثرم از پندارهاى باطل خويش بود و اميدهاى برباد رفته ام دربارهء سعه صدر جناب عالى و سرنوشتى كه ملت ايران در دوران رهبرى شما خواهند داشت."
سعيدى سيرجانى در ادامه نامه اش از اوضاع و احوال آشفته آن دوران شكايت مىكند و از خود در برابر تهمت هايى كه توسط روزنامه كيهان و هم تايانش وارد آمده دفاع مىكند و اندكى نيز او نبودن تقوا در ميان سران حكومت سخن مىگويد و آخر سر مىخواهد علت ممنوع القلم خود را بداند. سعيدى در جاى جاى نامه اش به مسلمان صافى بودن خود نيز تاكيد مىكند:
"جناب آقاى خامنه اى، بنده به خلاف حكم قاطع شما، مسلمانى صافى اعتقادم و به دين و عقيده ام مباهات مىكنم.
..... جناب آقاى خامنه اى_ من بيش از هر مسلمان متعصبى با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحل اعم از شرقى و غربى در وطن عزيزم مخالفم و بيش از بسيارى مدعيان به حقانيت شريعت مقدس اسلام معتقد. ...."
انگار در پيام رهبر يا در پيام هاى "غيبى" اى كه دريافت مىكرد ناقوس مرگ را مى شنيد. بنابراين اين نامه بيشتر به آخرين دفاعيه يك محكوم به مرگ شباهت پيدا مىكند! محكومى كه پيش وجدانش شرمسار نيست و قهرمانانه به استقبال مرگ مىرود:"... آدميزاده ا، آزاده ام، و دليلش همين نامه، كه در حكم فرمان آتش است و نوشيدن جام شوكران. بگذاريد آيندگان بدانند كه در سرزمين بلاخيز ايران هم بودند مردمى كه دليرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند."
سعيدى البته پس از اين نامه فورى به كام مرگ نرفت. او سفرها كرد و نامه هاى ديگرى نيز به زمامداران كشور اسلامى نوشت. در تمام اين سفرها سعيدى اغلب مورد لعن و طعن برخى از هم وطنان خارج از كشور قرار مىگرفت! چون اين هم وطنان زندهء سعيدى را نمىخواستند. اينان سعيدى را سفير و نماينده و فرستاده رژيم مىدانستند و عليه اش اعلاميه مىدادند و مقاله مىنوشتند. همه از همديگر مىپرسيدند كه چرا سعيدى را نمى كشند؟ چپ و راست سعيدى را بر نمىتافت. چپ ها براى اينكه سعيدى از تبارشان نبود و راست ها براى اينكه سعيدى را به خاطر نوشتن نامه هاى سرگشاده نكشته بودند! اما سعيدى دل شكسته و دلير هم چنان به نوشتن نامه هاى روشنگر ادامه مىداد. سعيدى در تمام اين نامه ها از اوضاع و احوال و حال و روزش شكايت مىكند و مصرانه مىخواهد كتاب هايش از محاق توقيف در آيند.
در نامه اى به هاشمى رفسنجانى و دكتر حبيبي و همين آقاى خاتمى (وزير ارشاد وقت) مىنويسد:
" ... اگر نشر اين كتاب ها ( تاريخ بيدارى ايرانيان، وقايع اتفاقيه، سيماى دو زن، ضحارك ماردوش، آشوب يادها و تفسير سورآبادى، از تاليفات سعيدى سيرجانى) ممنوع بود چرا وزارت ارشاد صريحا و رسما اجازه داد، و اگر در صدور اجازه غفلتى رفته باشد گناه ناشر و چاپخانه و صحافى چيس؟ بگذريم از آزادى فكر و قلم، تكليف ناشر چيست؟ ..."
در نامه اى به نمايندگان مجلس و مديران و نويسندگان مطبوعات كشور مىنويسد:
"... من به خلاف گروهى كه دين را دستمايهء ارعاب و فريب خلايق كرده اند و "گوييا باور نمىدارند روز داورى" به معاد و قيامت معتقدم و وصيت كرده ام نام مخاطبان اين عريضه را در كفنم بگذارند تا اگر در اين دنيا مجال دادخواهى نبودء در عرصهء محشر گريبانتان را بگيرم و بپرسم به اقتضاى چه مصلحتى شاهد اين مايه ستم بوديد و دم برنياورديد؟"
آخرين نامه اش به رهبر با چنين عبارات تكان دهنده اى پايان مىيابد:
" .... اين شايد آخرين نامهء من باشد كه گوش جانم مشتاق طنين رهايى بحش "الرحمن" است. و مزه اى در جهان نمىبينم. يا بفرماييد مرا بگيرند و به پاداش جرايمى كه به سائقه طبع بزرگوار پرهيزگارشان برايم تراشيده اند بكشند يا به دادخواهيم رسيدگى كنند و علت توقيف كتابم را اعلام. راه پيشواى آزادگان جهان حسين بن على كه در انحصار قشر و طبقه خاصى نيست.
به نزديك من در ستم سوختن
گوارا تر از با ستم ساختن
( آذر 1369)
پس از اين نامه نگارى ها سعيدى بالاخره دست به دامن ايرانيان خارج از كشور شد تا با خريد 50 دلارى كتاب "بيچاره اسفنديار" بخشى از ضرر و زيان ناشر كتاب هايش در ايران را جبران كنند.
اما همين نامه نگارى ها كه لحن شان رفته رفته جسورتر و نا اميدانه تر مىشد باعث گرفتارى و سپس مرگ اش گرديد.
مقامات امنيتى وقت به سركردگى سعيد امامى در اسفند ماه 1372 او را با بستن اتهام هاى سنگين مرگ آور دستگير كردند. برخى از اين اتهام ها به شرح زير بودند:
_ دريافت مبالغ هنگفتى از عوامل ضد انقلاب در خارج
_ همكارى با افسرانى كه در رژيم شاه عضو ساواك بودند
_ عضويت در شبكه، قاچاق مواد مخدر
_مباشرت در تهيه مشروبات الكلى
_ ارتكاب عمل لواط
نويسندگان ايران به حمايت سعيدى برخاستند و اعلاميه اى امضا كردند كه چند نفر از امضاء كنندگان اعلاميه نيز به سرنوشت سعيدى دچار شدند و در حقيقت دوره سياه "قتل عام درمانى" يا قتل هاى زنجيره اى از همان موقع با شدت زياد ادامه پيدا كرد.
سعيدى در زندان به اعتراف هاى راديو و تلويزيونى كشانده شد و نامه هاى عاشقانه اى براى بازجويش كه گويا همان سعيد امامى بود نوشت!
سعيد امامى كه در بازداشت و قتل ده ها نفر از روشنفكران دست داشت تحت فشار افكار عمومى و با پيگيرى قضاياى قتل هاى زنجيره اى توسط مطبوعات اصلاح طلب و شخص رياست جمهورى آقاى خاتمى دستگير شد و به انواع و اقسام قتل ها شكنجه هايى كه كرده بود اعتراف كرد. سعيدى سيرجانى با شياف مخصوصى كه منجر سكته قلبى مىگردد، به قتل رسيد. خود سعيد امامى نيز ناگهان با خوردن واجبى خودكشي كرد!
اكنون دو سه نفر از افشاگران نامى قتل هاى زنجيره اى مانند اكبر گنجى و عمادالدين باقى زندانى اند. روزنامه هاى اصلاح طلب هم همگى توقيف شده اند. چند نفر از ياران سعيد امامى نيز در زندان به سر مىبرند. و زندگى ادامه دارد .....

1:24 PM


Monday, May 6
رنگارنگ
يك وبلاگ جديد!
رنگارنگ وبلاگى است پيرامون هنر و سياست و معمارى و نقاشي و سينما و ديگر چيزها عالى. يك تصوير عالى چاپ كرده است از شهر پراگ كه كوبيسم را در معمارى اين شهر نشان مىدهد. تصوير نابى است!
به رنگارنگ حتما سر بزنيد!
11:38 AM


دوستان عزيز اين روزها اشكال فنى و ويروسى فراوانى دارم. مى بخشيدم كه؟ آرشيوم هم به هم خورد! اما بزودى صاحب يك سايت شخصى خواهم شد. شايد بسيارى از اين مسايل حل شود!
12:18 AM


رنج نامهء افشين!
رنج نامه افشين، يك جوان هم وطن تكان دهنده بود. افشين با خواندن مطلب "انتخابات فرانسه ..." سفره دلش را گشوده بود و درد دل كرده بود. افشين از تحقير و توهين هايي سخن گفته بود كه ايرانيان هر روزه تحمل مى كنند. من با خواندن نامه افشين سخت غمگين شدم. مىدانم كه هر روز هزاران افشين ميهن پدرىمان را ترك گفته و با هزار سختى و توهين و تحقير راهى كشورهاى خارج مىشوند. برخى از اينان در رودخانه ها و دريا ها مرزى غرق مىشوند و برخى در جنگل هاى بى نام و نشان طعمه گلوله مىشوند. برخى مورد تجاوز قرار مىگيرند و همگى تحقير و توهين مى شوند. با اين همه "مرز پر گهر" را ترك مىگويند تا در وطن مادر دچار تحقير و توهين و فقر نشوند.
افشين يك نفر نيست. صدها هزار افشين ايرانى در گوشه و كنار دنيا پراكنده اند و اغلب هم چوب ايرانى بودن شان را مىخورند. همين دو سه هفته پيش جمال هم كه سى و خورده اى سال است در همين امريكا زندگى مىكند مىگفت كه اى كاش از همان اول مانند فليپينى ها و ديگران نامم را جان و جك و جو مىگذاشتم و از شر ايرانى بودن راحت مىشدم! افشين هم دل خونى دارد! اين همه تحقير و توهين را بر نمىتابد. تازه افشين كه جوان سال است، چند هفته پيش با يك استاد دانشگاه ايرانى صحبت مىكردم پيرامون تحقير ايرانيان و مسلمانان. اين دوست من كه مقام بسيار مهمى هم در يكى از دانشگاه هاى طراز اول اروپا دارد و با آقاى خاتمى و بلندپايگان رژيم هم حشر و نشر مىكند، دل پر خونى داشت. مىگفت مگر مسلمانان در اين چند دهه گذشته كه جوامع غربى منادى علم و جامعه مدنى و دموكراسى و حقوق بشر شده اند، چه دستاوردى داشته است؟ تقريبا همه كشورهاى اسلامى كارنامه سياهى در زمينهء نقض حقوق بشر و اعدام و شلاق و سنگسار و دست بريدن و گردن زدن دارند. آخرين شاهكارشان هم كه فاجعه 11 سپتامبر بود! تازه روشنفكران اين جوامع هم جرات نكردند عمليات انتحاري و ديگر كشى عقل باختگان شور زده فلسطينى را محكوم كنند! همه به نوعى توجيه كردند! نگفتند كه از پس اين عمليات هولناك چه برخواهد خاست! مانند هميشه توجيه و ماست مالى كردند و ....
در ميان اين كشور ها يك كشور فقط يك كشور بود كه جوانان اش در يك غروب غم انگيز پاييزى شمع روشن كردند و با قربانيان فاجعه 11 سپتامبر ابراز هم دردى كردند. اين عمل انسانى قابل تحسين بود. هم چنان كه عمل انسانى زنان ايرانى هم در مقابل سفارت فلسطين در اعتراض به دولت شارون قابل تحسين بود. اما آقاى رفسنجانى كه ناگهان مرد شماره دوم رژيم شده همين پريروز اين عمل را تقبيح كرد و اين عمل را كار يك عده "سوسول"!! خواند. سوسول ها جوانان لاابالى بى ريشى خوانده مىشدند كه زياد در پى حفظ سنت ها نبودند. طرفه اينكه اين آقا هم كه دست برقضا بىريش است و حتى نتوانست نفر آخر انتخابات پايتخت باشد اين چنين بىمحابا آن زنان و مردان ميدان محسنى را كه براى يك كار انسانى گرد هم آمدند و شمع روشن كردند سوسول مىنامد!! چه سفله روزگارى ست!؟ اين آقا در مرگ يدالله سحابى هم كه مثلا مدت سي سال هم رزمش بود، نشد كه يك تسليت بفرستد و ابراز همدردى خشك و خالى كند! چه سفله روزگارىست؟ چه روزگار غريبى ست! حالا زيد آبادى ها به زندان محكوم مىشوند و باطبى ها و محمدى ها در زندان پير مىشوند.... و اما انتظار داريم كه غربى جماعت به ما احترام بگذارد!!
12:15 AM


Saturday, May 4


انتخابات فرانسه!
راستان در ميان هستان مى رسند!

اين تصوير معركه است. دخترى بلوند در ميان دو نامزد انتخاباتى. آشكار است كه برنده شيراك خواهد بود اما بازنده هم اوست! يعنى ملت فرانسه است كه لوپن را به دور دوم كشانيد! و نيز بازنده مردم جهان سوم و چهارم اند كه مىخواهند لقمهء چرب و نرمى از نظام دموكراتيك فرانسه بگيرند. الكى خود را پناهنده جا مىزنند و وارد نظام بيمه هاى اجتماعى فرانسه مىشوند و هى استفاده و سوء استفاده مىكنند از اين نظام. مخارج اين ولخرجى ها را البته ملت فرانسه مىپردازد و اندك اندك با مشاهدهء اين همه خارجى كه از كيسه ملت مي خورند و مىخوابند خارجى ستيز مىشوند و حتى كمونيست اش ناگهان با چرخشى صد و هشتاد درجه اى به راست افراطي راى مىدهد و خارجى تحقير مىشود. اما ببينيم خارجى كيست؟ خب، خارجى انيس نقاش است كه براى كشتن بختيار به آستان خانه اش مىرود و پيرزن و پليسى را مىكشد و فلج مىكند، خارجى وحيد گرجى است كه بمب گذارى هاى زنجيره اى را سامان مىدهد، خارجى بوير احمدى است، آن قاتل قصاب كه بختيار را سر بريد و آن يكى كه فريدون فرخزاد را در آلمان سر بريد و آن ديگرى كه ..... خارجى پدرى است كه دختر نوجوانش را به خاطر از دست دادن پرده بكارتش تكه تكه مىكند .... خارجى ديپلمات بلند پايه اى است كه در مثلا به مناسبت عيد قربان گوسفندى را در ملاء عام سر مىبرد ... خارجى كسى كه هموسكسوآل اروپايى را كونى و منحرف مى نامد اما با هاش به خاطر صد فرانك مىخوابد و البته نمى داند كه آندره ژيد و مارسل پروست و ميشل فوكو و بسيارى از بزرگان اروپا هموسكسوآل بودند! خارجى به موزه نمىرود و هنر فرانسه را نمىشناسد ... خارجى حتى غذاهاى فرانسوى را تحسين نمىكند و فوقش به مك دونالد و برگر كينگ مىرود و در كشور زادگاه اش شرابخواران را شلاق مىزنند ..... ماليات كه نمىدهد اما از تمام مزاياى اجتماعى و پزشكى استفاده مىكند ... برخى از اينان به عنوان پناهنده سياسى مىآيند و يواشكى به كشورشان نيز مىروند... به مقامات اروپايى مىگويند زندگىشان در كشور زادگاه شان در خطر است ولى يواشكى به زادگاه شان بر مىگردند و حتى بيزنس هم مىكنند! هم از آخور مىخورند و هم از توبره!
..... و سرانجام انسان غربى با استفراغ راى به كسانى مانند لوپن انزجار خود را نسبت به اين ميهمانان ناخوانده نشان مىدهد!
2:40 PM


Friday, May 3
.... حكايت همچنان باقىست!
اين جشنواره سرانجام امشب به پايان رسيد ولى حكايت فيلم و سينما همچنان باقىست! چه جشنى بود امشب! هزار نفر عشاق سينما زير يك سقف ... جاى پيتر اسكارلت خالى بود كه حالا شده مدير سينما تك فرانسه. اين جشنواره بدون پيتر حال و هواى متفاوتى دارد. در هر حال با بهروز وثوقى و سه چهار تن ديگر به جشن پايانى رفتيم. موزيك خوب بود و ازدحام بد! بر روي پرده بزرگ بخش هايى از فيلم هاى نمايش داده شده را تماشا كرديم و اندكى آكروبات دو دختر زيبا روي را ..... باقى همه رقص بود و پايكوبى ...
حالا كه جشنواره به پايان رسيده شايد بيشتر بنويسم. يادداشت هاي بسياري دارم از فيلم هايي كه ديده ام و نيز حرف هاي بسيار ....
اين جا از دوستانى كه در اين مدت برايم اي ميل روانه كرده اند سپاسگزاري مي كنم. نظام دوست با داستان زيبايش ... افشثين عزيز كه مرا با دو وبلاگ آشنا كرد: پچه محلى كه عليه من نوشته بود و يك مرد كه از من دفاع كرده بود. از هر دو متشكرم. از آذر عزيز ... از حسين آذرنوش كه يادداشت سفرش به ايران مرا باز به وطن برد ...
ديگر اين كه الان ساعت چهار و خورده اي است. يعنى از پاس شب خيلى گذشته است! آن گوشه موشه ها صبح دارد مىدمد ... من هستم و شهرى خاموش .... خلوت و تنها ....
امشب با دوستى صميمي گپ زدم كه در هلند زندگى مىكند ... زندگى مي گذرد ..... مىگذرد ... مىگذرد ....
4:24 AM


Wednesday, May 1
نيم نگاهى يه جشنواره فيلم سانفرانسيسكو

اين روزها بدجورى گرفتارم. گرفتار صدام و صدام ها و نامه سرگشادهء محمد محسن سازگارا به رهبر انقلاب و فيلم و فيلم و فيلم .... در سال دوهفته شب و روز فيلم تماشا مىكنم. به بهانهء جشنواره بين المللى فيلم سانفرانسيسكو. ناگهان در اين دو هفته فيلم هايى مىبينم كه شايد هرگز شانس تماشاشان به دست نياورم. فيلم هايى از آرژانتين و فلسطين و برزيل و قزاقستان و غيره ... بنابراين شب ها تا دير وقت در سالن تاريك سينما مىنشينم و مىانديشم به فيلم هايى كه بايد بسازم! رمان ها و مقاله هايى كه بايد بنويسم. اما روز بعد فيلم ديگرى مىبينم و موضوع فراموشم مىشود!
پريشب آخرين ساختهء ژان لوك گدار "در ستايش عشق" را ديدم كه نيمىش سرشار از تصاوير سزان گونه بود! البته نيمه دومش. نيمه اولش سياه و سفيد بود و سرشار از حرف و حديث. كارگردان در پى يافتن يك هنرپيشه زن با زنى آشنا مىشود كه گمان مىكند او را قبلا مىشناخته است. اين بخش از فيلم سياه وسفيد است و با دوربين 35 ميليمترى فيلم بردارى شده است. اما نيمه دوم ناگهان رنگى مي شود و تصاوير سزان وار در پرده جان مىگيرند و جا به جا گريزى هم زده مى شود به مسايل روز و سينما كه فيلم فيلم در فيلم است و اندكى جاى پاى كيارستمى در آن مشهود! نيمه ى دوم كه با دوربين ديجيتال فيلم بردارى شده، دو سال پيش از نيمه ى نخست اتفاق مىافتد و تازه داستان جان مىگيرد: يك زوج سالمند كه از اردوگاه نازى ها جان سالم به در برده اند در پى فروش خاطرات شان به يك تهيه كننده ى آمريكايى اند. خاطرات اين زوج كهنسال با خاطرات گدار جوان در سال هاى شصت درهم مىآميزد و اعتراض گدار نسبت به هاليوود و آمريكا در جاى جاى فيلم رخ مى نمايد. براى گدار آمريكا معماست. برزيلى اهل برزيل است، فرانسوى اهل فرانسه و قس عليهذا .... اما آمريكايى اهل آمريكا نيست! چون برزيل در آمريكا است و آرژانتين در آمريكا است و قاره آمريكا از كانادا تا شيلى ادامه پيدا مىكند. بنابراين ايالات متحده امريكا كه پايتخت آن واشينگتنن است به نوعى اشغالگر است و قاره آمريكا را در يد قدرت خود گرفته است! يعنى آمريكائيان تنها ملتى در دنيا هيتند كه وابسته به يك تبار نيستند! تبار ندارند. من اين حرف ها را از يك نقاش نيكارگوئه اى هم شنيده بودم. نوعى دهن دكجى به برادر بزرگ! در صحنه اى هم پوستر فيلم "سيب" ساختهء سميرا مخملباف صحنه را مىآراست. آخر گدار شيفتهء سميرا است و از فيلم سيب هم سخت خوشش آمده است. خلاصه گدار هنوز گدار است و خوب مىتواتد فيلم بسازد و فيلم بكند! صحنه هايى از فيلم سياهى مطلق است بدون هيچ تصويرى. مىگويند در موسيقى سكوت آن قدر اهميت دارد كه صوت. حالا گدار در سينما هم مىتواند تصوير را حذف كند و با صدا تصوير ذهنى بسازد.
حضور ايران در اين جشنواره بسيار كمرنگ بود. فيلم دلبران ساخته ابوالفضل جليلى ضعيف بود. فيلمى در دنبالهء فيلم هاى ژانر فيلم هايى با موضوع افغانى كه مد شده است. اين ژانر با جمعه ساخته حسن يكتا پناه آغاز شد و آنگاه به باران رسيد و اكنون دلبران است. البته سال ها قبل بايسكل ران محسن مخملباف هم در رابطه با افغانى ها ساخته شد كه سخت زيبا بود و فيلم طعم گيلاس كيارستمى هم گوشه چشمى به افغان ها داشت و قندهار كه صد در صد به افغانستان مىپرداخت. فيلمى كج و معوج و مد روز كه ناگهان در گرماگرم حمله آمريكا به افغانستان خوش درخشيد.
بابك پيامى با فيلم راى مخفى در جشنواره حضور داشت كه متاسفانه نتوانستم ببينمش. فيلمى پيرامون انتخابات در يك دهكده ساحلى ايران محصول ايران و ايتاليا و سويس. گويا فيلم جالبى است كه سونى پيكچرز آن را پخش خواهد كرد و اميد است كه در نمايش عمومى تماشايش كنم. نقدهاى خوبى در موردش نوشته شده است.
سرد سبز و جام جان هم دو فيلم مستند از ناصر صفاريان بود پيرامون فروغ فرخزاد شاعر بزرگ وطن مان كه فيلم جادويى خانه سياه است را نيز تصوير كرده است. در مورد اين دو فيلم و ده ها فيلم ديگرى كه تماشا كردم به تدريج خواهم نوشت.

2:24 AM