Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Saturday, June 29
آيا روسپى روسپيد است؟
پيرامون روسپيگرى و فحشا مىتوان ده ها كتاب نوشت و تزهاى دكترا. اما من اينجا مىخواهم موضوع را درز بگيرم. چرا كه وبلاگ مىنويسم نه تز دكترا!
با اين همه بايد صميمانه بنويسم كه نوشتن پيرامون اين موضوع برايم بسيار آموزنده بود. آموختم كه فحشا در ايران يا در جوامعى مانند ايران فقط و فقط انحراف و جرم و جنايت و خيانت و غيره نيست. صادقانه بگويم و از قول سهراب سپهرى كه با كمال شجاعت نوشت:
...
نسبم شايد، به زنى فاحشه در شهر بخارا برسد.
...
من زنان فاحشه اى را ديده ام كه در ام القراى اسلامى فقط و فقط براى دهن كجى به نظام "منزه طلب" اسلامى، كه نمايش يك تار مو را نمىتابد، با مردان هماغوش مىشدند و اين عمل خود را نوعى مبارزه با رژيم قلمداد مىكردند!
من در سفرنامه ام نوشتم كه اگر دخترى را به اتهام اين كه تارمويى بيرون انداخته و گونه هاش را گلگون كرده به جرم فحشا به كميته ببريد و شلاق بزنيد يا التزام بگيريد كه ديگر از اين كارهاى "ناشايست" نكند، البته تا فرصت پيدا كند از اين كار ها خواهد كرد! اگر نشان دادن تار مويى فحشا به حساب بيايد و موجب تنبيه گردد، البته بايد منتظر شد كه "مجرم" بيچاره كار اساسى بكند!!
روسپيان در ايران روسپيد هستند! يا براى يك لقمه نان با غير همبستر مىشوند يا جهت مبارزه با جامعه اى مرد سالار كه به مردان اجازه مىدهد با زنان متعدد همبستر شوند. حالا فوقش با يك جمله از كتاب مقدس!
فحشا البته ناشايست است و آزار دهنده ... اما آيا فحشاى مردان را بايد ناديده بگيريم؟ مرد اگر مجاز باشد كه با ده ها زن آميزش داشته باشد بايد به زنش نيز همين اجازه داده شود!
..... آى دلم گرفته است .................................
......به قول نيما : به كجاى اين شب تيره بياويزم قباى ژنده خود را؟

12:00 AM


Friday, June 28
خواب در چشم ترم مىشكند ....
اين مطالبى كه پيرامون فحشا و مفاسد اجتماعى ايران نوشتم بدجورى كار دستم داده است. خوانندگان بسيارى تجربيات خود را با من در ميان گذاشتند. از فحشا و اعتياد گسترده برايم نوتشند، از ظلم و ستمى كه بر ملت مىرود و تحقير و توهينى كه ملت دچارش است. از خاك سفيد برايم نوشتند و آوار كردن يك شبه ى آن شهرك لعنت زده كه انواع و اقسام مواد مخدر را پخش مىكرد. راستى با خراب شدن خاك سفيد آيا اعتياد كاهش يافت؟
از مادرى نوشتند كه خود دخترش را براى خودفروشى آماده مىكرد يا شوهرى كه همسرش را در اختيار مردان ديگر قرار مىدهد.... حرف و حديث فراوان است!
در اين ميان دانشجوى رنجديده اى از تبريز رنجنامه اش را برايم نوشت و از روزهاى زندانش ...
نيز با نوشته هاى محمد جواد طواف آشنا شدم كه خوب مىنويسد و از رنج هايى نوشته كه در يك دهكده مرزى ايران و پاكستان شاهدش بوده.
خلاصه همه ى اين ها باعث شد كنسرتى كه امشب از ريمسكى كورساكف ديدم حرامم بشود!
يك بسيجى هم برايم چند خطى نوشت. من در سفرهايم به ايران با چند بسيجى خوب و انسان آشنا شدم كه شرح شان را در سفرنامه ام آورده ام. اما بسيچى هايى نيز ديده ام كه با خشونت تمام به زنان بىدفاع و جوانان دانشجو حمله مىكردند و .... آدم هايى اجير شده و حقير با رگ هاى ورم كرده گردن كه آشكارا آلت دست بودند. اين بسيجى حتما بايد درد وطن داشته باشد كه درد دل مىكند.
در ساعت سه و نيم نيمه شب سانفرانسيسكو كه مه روى شهر را پوشانده و هوا خنك است و من تازه با مادرم در ايران صحبت كرده ام، فقط مىتوان دوست داشت و از دوستى ها گفت!
شب خوش!
3:33 AM


Thursday, June 27
باز هم پيرامون فحشا و ....
.مطلب " آمار فحشا و ديگر مفاسد اجتماعى در ايران" و چند و چونى آن موجب بحث هاى فراوانى شد و خوانندگان بسيارى خواستار توضيحات بيشترى شدند. شمارى آن اعداد و ارقام را مانند همان روزنامه "انتخاب" كه مطلب اصلى را نشر داده بود، تكان دهنده و نجومى يافته بودند، اما برخى _ به ويژه يك خانم مددكار اجتماعى كه مطالعات زيادى پيرامون زنان زندانى انجام داده است _ آن آمار و ارقام را كوچك و غيرواقعى دانسته و بر اين باور هستند كه شمار واقعى زنان فاحشه و بزهكار در جمهورى اسلامى بسيار بالاتر است. البته به نظر مىرسد كه وجود 84000 زن خود فروش در تهران فقط شامل زنانى مىشود كه لابد گذارشان به مراكز گوناگون پايتخت افتاده است. اين مراكز ممكن است زندان و بازداشتگاه باشند يا اداره منكرات و يا خانه ها و اداره هايى كه به صورت سازمان هاى مددكار عمل مىكنند ( مانند خانه ريحانه و امثال آن). بنابراين با توجه بالاى ده ميليونى تهران و پنهان كارى دست اندركاران فحشا ( چه زنان و دختران و حتى پسران خودفروش و چه مشتريان آنان)، ميزان واقعى روسپيان بسيار فراتر از اين شمار ذكر شده در مطلب كذايى مىرود. بايد خاطر نشان ساخت كه روزنامه "انتخاب" يك نشريه محافظه كار مذهبى است كه هر نوع نا بهنجارى اجتماعى را بدون توجه به ريشه هاى آن "تكان دهنده" و "نجومى" قلمداد مىكند. اين روزنامه و نشريه هاى مشابه سال هاى چشمان خود را بر روى واقعيات اجتماعى ايران بسته بودند و چون نمىخواستند ببينند براين باور بودند كه ايران اسلامى كشورى است پاك و پاكيزه و منزه. زمام داران هم همچنين. آنان نيز مطابق ميل خود جامعه را تعريف مىكردند و گمان مىكردند كه نابهنجارى هاى جامعه با تنبيه هاى خشن و مرگبار بهنجار مىگردد و مفاسد اجتماعى از بين مىرود. مانند روش "قتل عام درمانى" سعيد امامى و شركايش كه به گمانشان با كشتار همگانى نويسندگان و روشنفكران دگرانديش سبب منزه شدن و پاكيزه شدن جامعه مىگرديد!
البته اين رشته سر دراز دارد و من در اين جا مىكوشم با ذكر مطالب جالب از متون گذشته و حال از تلخى و شناعت ماجرا بكاهم. چرا كه بر اين باورم كه در وبلاگ خيلى هم نبايد وارد مقولات بسيار جدى شد!
* روسپى گرى را قديمى ترين حرفه جهان ناميده اند! در افسانه گيل گمش كه قديمى ترين افسانه جهان است، روسپى اى به نام "شم خت" پس از شش روز و هفت شب عشق ورزى با يك انسان اوليه وحشى به نام انكيدو، سرانجام او را رام مىكند و خطاب به او مىگويد:
"....
تو كامل شده اى انكيدو، تو مانند يك خدا شده اى.
چرا بايد در دشت در كنار جانوران وحشى سرگردان باشى؟
..."
*
در كتاب شيرين و خواندنى "رستم التواريخ" فصلى هست كه رستم الحكما، نويسنده كتاب، به ذكر "فواحش دلرباى با لطف و صفاى آن زمان و اسامى لوليان شيرين كار و شهرآشوب آن عهد طرب نشان (دوره كريم خان زند) كه همه را به چشم خود ديده" مىپردازد.
بنا به نوشته رستم الحكما به كريم خان محله اى در شيراز بنا شده بود كه "جايگاه فواحش و شاهدان دلكش و طناز و پرعشوه و ناز" بود كه آن را خيل مىخواندند.
" .... بقدر پنج شش هزار نفر زنان ماهروى گلرخسار، مشكين موى دلرباى خوش اطوار و .... در آن خيل خوش و دار اللذت دلكش" جاى داشتند. كريم خان همه ى اين كارها را مىكند تا "مصلحين و متقييان آن زمان از فتنه و شر اهل فساد و از ضرر و گزند ارباب افساد محفوظ و آسوده" باشند....
اين بحث را ادامه خواهم داد.

3:02 AM


Sunday, June 23
آمار فحشا و ديگر مفاسد اجتماعى در ايران!
تاماس فريدمن، روزنامه نگار پرآوازه ى نيويورك تايمز كه اين روزها در ايران بسر مىبرد، پيرامون كشور اسلامىمان گزارش هاى جاندارى مىنويسد. اين روزنامه نگار به نقل از روزنامه "انتخاب" كه وابسته به جناح راست نظام اسلامى است از آمار نجومى فحشا و ديگر مقاسد اجتماعى گزارش تكان دهنده اى در نيويورك تايمز امروز (يكشنبه) نگاشته است.
اين آمار نجومى آن چنان تكان دهنده است كه مو براندام راست مىكند! اوريانا فالاچى روزنامه نگار مشهور ايتاليايى كه در كشورما هم بسيار شهرت دارد، در مصاحبه اى با گلدا ماير به واقعيت غم انگيزى اشاره مىكند. گلدا ماير كه از آرمان خواهان نخستين صهيونيستى بود كه مىخواستند يك جامعه ى غيرطبقاتى و پاك و پاكيزه در اسرائيل برپا كنند، در اين مصاحبه با فالاچى، اعتراف كرده بود كه شب ها به هنگام خواب، از اين كه مىبيند در جامعه اسرائيل هم دزدى و قتل و فحشا و ديگر مفاسد اجتماعى وجود دارد خوابش نمىبرد. ( حالا بيچاره زنده نيست تا مشاهده كند كه اكنون در آن جامعه ى توراتى چه مىگذرد!) من نمى دانم اين آقايانى كه صدها سال در كنار حكومت ها مرتب نق زده اند و از وجود شرابخواران و عاشقان و حتى غير مسلمانان در جامعه ى اسلامى فريادشان به آسمان برمىخاست و گاه حكم به آتش سوزى و غارت اموال غيرمسلمانان مىدادند و ناگهان مريدانشان در كوى و برزن هاى اين كشور باستانى جهودكشى و بهايى كشى و خم شكنى راه مىانداختنند، در حال حاضر با مشاهده ى اين همه مفاسد چه مىكنند. آيا به اندازه ى گلداماير وجدان دارند كه شب خواب شان نبرد؟ البته هستند كسانى كه وجدان شان مرتب آزارشان مىدهد. آيت الله امينى (از مجلس خبرگان)، آيت الله منتظرى و برخى ديگر بارها اين نداى وجدان را فرياد زده اند.
برمبناى آمار نجومى روزنامه انتخاب فقط در تهران 48,000 فاحشه وجود دارد و 250 فاحشه خانه فعال است. برخى از اين فاحشه خانه ها به مقامات عاليه هم سرويس مىدهند! در پايتخت ايران اسلامى هروز 60 دختر جديد و نوجوان از خانه فرار مىكنند و به زنان خيابانى مىپيوندند. درصد دختران فرارى دوازده درصد نسبت به پارسال افزايش يافته است. چهل درصد زنان زندانى معتاد به ويروس ايدز آلوده اند. همين چندى پيش دو خواهر شانزده ساله و هفده ساله 1100 نفر را به ويروس ايدز آلوده كردند. چهار ميليون نفر از جوانان زير بيست سال كشور دچار بيمارى افسردگى شده اند. ميزان بيكارى در ميان جوانان ايرانى كه در حال حاضر سى درصد است، روز بروز افزايش مىيابد.
باز به نوشته ى انتخاب اقتصاد كشور به ورشكستگى كامل دچار شده است. حالا به اين ها اضافه كنيد تورم و قتل هاى زنجيره اى و سياسى و غير سياسى و رشوه و اختلاس هاى نجومى را!
اين تنها روزنامه انتخاب نيست كه از آمار و ارقام نجومى و فروپاشى اقتصادى و اجتماعى نظام مىنويسد. روزنامه نوروز هم كه وابسته به جناح اصلاح طلب نظام است از آمار و ارقام ديگرى سخن مىگويد كه تازگى دارد. بنا به نوشته نوروز فقط و فقط 6.2 در صد مردم پايتخت ميهن اسلامى موافق وضع موجود اند. 48.9 درصدر موفق اصلاحات درون نظام اند و 44.9 درصد خواستار تغييرات بنيادى اند. يعنى مىخواهند نه از تاك نشان بماند و نه از "تاك نشان"!

11:30 PM


Saturday, June 22

سر انجام بازى كره و اسپانيا به انجام رسيد و كره با زور بازو و ساق پا و شانس و غيرت و تشويق هواخواهان بسيارش به پيروزى رسيد.
كره بيست و چند سال پيش به ايران ما فاحشه و كارگر صادر مىكرد. زمامدارانش آرزو داشتند كه كشورشان زمانى مانند ايران بشود. ايران مىخواست ژاپن ثانى بشود! .... و حالا مردم ايران آرزو دارند افغانستان ثانى بشوند!!!
...... حالا تا بازى تركيه و سنگال دو ساعت وقت دارم. سنگال هم از كمك هاى ايران بى نصيب نبود. در روياهاى سنگال هم همواره يك ايران وجود داشت. حالا، شايد امام جمعه اى در روستايى كه به خرج دولت فخيمه ايران به حج رفته، ايران را دعا كند. اما ايرانيان چه؟؟
2:34 AM


Friday, June 21
ياد باد، آن روزگاران ياد باد!
روزگار من و روزگارنو
به ياد جعفر رائد
چندى پيش مطلبى براى دوره ى جديد روزگارنو نوشتم كه به سردبيرى دوست عزيزم عليرضا نورى زاده منتشر مىشود و شماره نخست آن در دسترس است. اكنون اين مطلب در اين روزهاى قحطى كه يك سينه سخن دارم و يك هزار و يك بهانه براى ننوشتن! تقديم مىشود!

سال 1983 بود كه من در پاريس بودم و پاريس پاريس بود و خيل مهاجران و پناهنده هاى ايرانى در پاريس. تازه از ايران انقلاب زده و عصبى و ملتهب كوچ كرده بودم. من نه فرارى بودم و نه حتى مهاجر! سرگشته اى بودم پريشان احوال و ره گم كرده. هنوز نتوانسته بودم انقلاب را هضم كنم. البته انقلاب هم مرا هضم نكرده بود! بنابراين براى خودم داشتم حال مىكردم و در كوچه و خيابان هاى پاريس پى گمشده اى مىگشتم كه نمىدانستم چيست و كيست و چگونه است و ....
در انتظار دوستى بودم كه قرار بود از ايران بيايد و شايد باهم يك كتابخانه _ قهوه خانه بازكنيم. هر روز مىرفتم به كتاب فروشى ها و قهوه خانه ها سر مىزدم و آخر سر خسته و كوفته و سرشار و حيرت زده از زيبايىهاى شهر پاريس در ميخانه اى خود را به آن لحظه هاى خوب و عالى و خالى مىسپردم.
در همان حال و هوا بود كه محمود تفضلى به پاريس آمد. محمود تفضلى مترجم و نويسنده و سياستگر و دوست و ...... من با آقاى تفضلى در سوئد آشنا شده بودم و خط دوستى ما ادامه پيدا كرده بود تا تهران و شكفته بود در زمستان سرد و يخ زده ى و غمگين و بغض آلود و خشن و زمخت و خالى و ملول و انقلاب زده ى تهران آن روزها. اصرار داشت كه محمود صدايش كنم و حالا قلمم به آقاى تفضلى نمى گردد كه فاصله ايجاد مىكند اين "آقا" با او كه به نوعى نفرت داشت از اين "آقاى تفضلى" گفتن ها. هرچند او آقا بود و بزرگ و بزرگوار. حالا ديگر محمود صدايش خواهم كرد! آنگونه كه مولوى شمس را صدا مىكرد. يعنى اين كه بى ادبى و جسارت نياشد! عين دوستى و صداقت است.
آن روزها در اطراف ميدان "دومه نيل" در محله ى دوازدهم منزل داشتم. استوديويى نسبتا بزرگ با پنجره اى كه رو به خطوط راه آهن باز مىشد. گوشم سرشار بود از صداى حركت قطار كه سخت آزار دهنده بود و مزاحم. همديگر را در تروكادرو ديديم و آنگاه به منزل من رفتيم تا املتى بخوريم به سبك روزهاى تهران. و چنين بود كه چند روزى باهم سر كرديم و من دوستانى پيدا كرديم كه شايد بدون او هرگز افتخار آشنايى شان نصيبم نمىشد. از جمله آقاى م . فرزانه كه در كافه اى در همان ميدان تروكادرو همراه محمود زيارتش كردم. آشنايى با اين دوست فرزانه را مديون محمود هستم. م . فرزانه نويسنده كتاب هاى چاردرد و دندان ها و عنكبوت گويا و ... است. با اين كه اين كتاب ها هر كدام در نوع خود جاى ويژه اى در ادبيات فارسى دارند ولى مشهورترين كتاب فرزانه آشنائى با صادق هدايت است كه در دو جلد از هدايت سخن مى گويد و روزهايى كه با او سپرى كرده است.
من و محمود همچنان دوره مىكرديم پاريس را كه يك روز گفت: "بريم ديدن اسماعيل". و اسماعيل البته اسماعيل پوروالى بود در شهرك ونسن در شرق پاريس. در همان ديدار بود كه محمود از آقاى پوروالى خواست تا "از وجود من استفاده شود!" كمى انگليسى بلد بودم و مىتوانستم مقاله هايى را به فارسى برگردانم. و من شدم همكار روزگار نو. ناگهان. آقاى پوروالى مقاله هايى از روزنامه ها و مجلات انگليسى انتخاب مىكرد و من آن ها را به فارسى دست و پا شكسته اى ترجمه مىكردم. اما اندك اندك راه افتادم. در آن روزها بخشى از كتاب برايان لپينگ را به نام پايان امپراتورى ترجمه كردم پيرامون ماجراى بيست و هشت مرداد و دخالت انگليس و آمريكا در بازگرداندن شاه به قدرت.
يك روز داشتم مطلبى از روزنامه تايمز را ترجمه مىكردم كه ديدم بسيار مزخرف است. دست و دلم به ترجمه نمى رفت. يادم هست مقاله اى بود در باب وقايع داخلى ايران در سايه جنگ ايران و عراق. ترجمه را ول كردم و خودم در همان باب مطلبى نوشتم كه به نظرم بهتر از مقاله ى كذايى تايمز بود. آن مطلب با ويراستارى دقيق و آموزنده ى آقاى پوروالى چاپ شد و من شدم روزنامه نگار! هر ماه چند مطلب كوتاه و بلند مىنوشتم و زير عنوان "نيم نگاه" از م. نگاهى چاپ مىكردم. در آن ايام دكتر مهدى سمسار، احمد ميرفندرسكى، سيروس آموزگار، حسين بنىاحمد، احمد احرار، تورج فرازمند، عليرضا نورى زاده و البته زنده ياد جعفر رائد از پاهاى ثابت روزگارنو بودند. غول هاى روزنامه نگارى ايران. من خيلى اشتياق داشتم كه اين بزرگان را روزى زيارت كنم. تا اين كه يك روز آقاى پوروالى گفت: "آقاى رائد در پاريس است و بر و بچه هاى روزگار نو را براى ناهار به رستوران ترن آبى Le Train Blue ، از رستوران هاى مشهور پاريس واقع در ايستگاه ليون دعوت كرده است. توهم هستى!" خيلى شاد شدم. در روز موعود وارد رستوران شدم. اين بزرگان را ديدم كه اطراف ميز بزرگى نشسته بودند. آقايان خسرو اقبال و حسن نزيه هم بودند. من كه با عرض سلام خود را معرفى كردم همه لبخندهاى معنى دارى زدند. گويا پيش از ورود من درباره من صحببت مىكردند. چون در همان روزها من و تورج فرازمند عزيز پيرامون همجنس گرا بودن حافظ مناقشه قلمى مىكرديم و البته اين بحث به مذاق بسيارى شيرين آمده بود! فرازمند بحث را باز كرده بود و علامت سئوالى در مورد همجنس گرا بودن يا نبودن حافظ گذاشته بود. من هم وارد شده بودم و چنانكه افتد و دانى بىپروا حكم بر همجنس گرا بودن حافظ داده بودم و نوشته بودم كه معشوق در اكثر اشعار حافظ "پسر" است! خب، اين عزيزان اغلب دو برابر سن مرا داشتند و انتظار داشتند "نگاهى" اى هم دندان خود ببينند! (نورى زاده غايب بود!) آقاى رائد حتى نام واقعى مرا هم جويا شد چون براين گمان بود كه نگاهى نام مستعار من است. خلاصه روز بسيار خوبى بود و خيلى خوش گذشت و آن بحث شيرين اندكى ادامه پيدا كرد و مثل هميشه بحث به سياست كشانده شد و داغ شد و سرد شد و دوباره داغ شد و دم دماى دسر كه بستنى بود دوباره سرد شد و دوستى ها شكفته شد و من هنوز كه هنوز است با اغلب اين دوستان رابطه ى دوستانه و صميمانه ام حفظ كرده ام و ارادتم بيشتر هم شده است.
حالا من بودم و مدير (دوستان آقاى پوروالى را مدير مىناميدند) و دفتر روزگارنو. در اين دفتر بود كه من به اندازه ى يك دانشگاه روزنامه نگارى و نويسندگى يادگرفتم و اگر چيزى هم دارم مرهون مدير هستم.
روزگار سپرى مىشد و روزگار نو پوست مىانداخت. هم چنان سرزنده و شاداب. پس از بمب گذارى هاى پاريس بود كه پليس فرانسه مرا در اتوموبيل دوستم كه پلاك آمريكايى داشت نگاه داشتند و مدرك خواستند. رفتارشان تحقير آميز بود. آقاى وحيد گرجى، مقام بلند پايه سفارت جمهورى اسلامى ايران، گويا به تروريست ها امكانات داده بود تا چند بمب در فروشگاه هايى مانند تاتى و غيره منفجر كنند و پليس فرانسه به همه ى مو سياهان خاورميانه اى بدگمان شده بود. در يك آن تصميم گرفتم كه فرانسه را ترك كنم. البته دوستم نيز مرده بود و من بى خود سپرى مىكردم روز را و شب را هميشه را .....
***
به آمريكا مهاجرت كردم و چهارده ماهى روزگارنو را در اين ديار هم منتشر كردم. گز نكرده پاره كرده بود. مىخواستم يك نفره اين بار سنگين را به دوش بكشم كه البته نشد و پس از چهاره شماره زه زدم.
در تمام اين مدت دوستى صميمانه ام را با آقاى رائد حفظ كرده بودم. همدلى و همزبانى كار خود را كرده بود! البته رابطه با مدير هم عالى بود. گاه آب مان با مدير تو يك جو نمىرفت و دلخورى هايى هم پيش مىآمد كه طبيعى بود. مدير سر يك ماجرا اندكى مرا مشت و مال مطبوعاتى داد! تلويحا نوشته بود كه انقلاب ايران كار آمريكايى ها بود و من در مقام پاسخ گويى برآمده بودم. دو سه شماره اى نيز با نويسنده ى خوش قلم آقاى اميرالدين افتخار پيرامون آمريكا و شوروى مناقشه كردم كه اين مناقشه ها به دوستى نزديك از راه دور منجر گرديد! يك بار هم با سيروس آموزگار عزيز قلم به قلم شدم كه نتيجه اش شكرآب شدن ميانه ى من با هادى خرسندى شد! اين هم از طنزهاى روزگار يا روزگار نو است!
ديگر اين كه سفر ها كردم به آذربايجان (شوروى سابق) و ايران و مصر و سمرقند و بخارا و حج و غيره كه حاصل شان يادداشت هاى سفر و سفرنامه هايى بود كه در روزگارنو چاپ شد و برخى نيز كتاب شد.
پس از در گذشت آن يار بزرگ كه در انتظارش بودم مرگ رائد هم ضربه ى سختى بر من وارد كرد و پس از آن مرگ پدر و عزيزان ديگرى را نيز شاهد بودم. همه جانكاه و درد آور ....
در شماره هاى اخير روزگارنو نام و نشانى از من نبود. دورى راه و فاصله افتادن در بينش ها و نيز مسايل روزمرگى نمىگذاشت با فراغ بالى چند سطرى براى روزگارنو بنويسم. تازه اين روزگارنو هم ديگر خيلى كهنه شده بود و من كه وارد عصر اينترنت و روزنامه نگارى الكترونيك شده بودم ديگر دست و دلم براى نوشتن نمى رفت. مىدانستم كه در مجله خبرى هرچه بنويسم كهنه خواهد شد! بنابراين سايت خود را به نام (يولداش) را راه انداختم كه يادداشت روزانه (يا در حقيقت شبانه) ام را هر شب در آن مىنويسم.
اكنون كه دوست عزيز و كهنه ام نورى زاده عزيز كمر همت بسته و مى خواهد روزگارنو را در هيات نوينى منتشر كند من هم با كمال علاقه و اشتياق در خدمت خواهم بود.
2:04 AM


Monday, June 17
جنون فوتبال و جنون نوشتن!
اين عين جنون است. چسبيدن به تلويزيون و تماشاى فوتبال را مىگويم. دستى به جام باده و دستى به زلف يار! يار اما اينكى خوشگله است! گربه ى زيباى من. مىآيد و بغلم مىنشيند و جرعه اى از احساسم را مىنوشد. گاهى گازى دوستانه هم مىزند به انگشت كوچكه ام. آنگاه مىليسدش و با چشمان زمردى اش تماشايم مىكند. گاهى به فكر فرو مىرود و شايد به ياد نياكان اش در جنگل ها مىافتد كه با نياكان من بازى مىكردند. اين گربه نيست بلاست! اما در هر حال دوست خوبى ست.
از همان خردسالى به جنون فوتبال دچار شدم. در راديو مىشنيدم و كه پله نامى هست و اوزه بيو و ياشين .... آنگاه در مجله ها تصويرشان را مىديم و در هنگام مسابقات اين تخيلم بود كه بازى مىكرد!
چپ كه شدم ناگهان رفقا كشف كردند فوتبال يك بازى ارتجاعى است و چيزى در رديف ترياك توده ها. حكمى كه مرحوم ماركس گويا در مورد مذهب صادر كرده بود. پس بايد از فوتبال وداع مىكردم. هم چنان كه مدتى با سعدى و حافظ و سينما و هنر هم وداع كردم. دنيا به خلق و ضد خلق تقسيم شده بود و اين ها در جبهه ى ضد خلق قرار داشتند! سال ها سپرى شد تا ناگهان دوباره در فرانسه فوتبال را كشف كردم و به جنونش دچار شدم! حالا اين بار تلويزيون هم بود و رنگى هم بود و آبجو كرونن بورگ هم بود و هواى داغ ژوئن ...
.... و نوشتن جنون است. رضا براهنى هم از جنون نوشتن، جنون آسا نوشته است!
امشب مجنون وار بازى ناب آمريكا و مكزيك را تماشا كردم. حالا كه آمريكا وطن من شده و من مىتوانم در اين وطن انسان باشم و شهروندى با تمام حقوق انسانى، پس از برد دو بر صفر آمريكا خوشحال شدم. ديگر فقط على دايى و مهدى مهدوى كيا دوست نمىداريم. مك برايد و لويس و پتى و ديگران هم هستند. و البته مكزيكى ها را هم بسيار دوست دارم! چهار سال پيش نوشتم كه بزودى آمريكا در فوتبال هم گل خواهد كرد. حالا شكوفه زده است. زنده باد آمريكا!

2:36 AM


آزادى، اى خجسته آزادى!

اين سيماهاى شاد و بشاش را خوب تماشا كنيد! اينان مادران آينده ى سرزمين زخم خورده ى كشور همسايه مان افغانستان اند. اينان همين دو ماه پيش در كابل در كنفرانسى شركت كردند كه نقش زنان را در آينده افغانستان بررسى مىكرد. انصار حزب الله نيامد كه تيغشان بزند يا با چماق لت و پارشان كند. "بيت" هايى كه براى اين نوع كارها پول خرج مىكنند لابد خيلى دمغ شده اند!
1:48 AM


Sunday, June 16
ايران كشور غريبى ست. نه؟
يك نيم نگاه كوتاه و گذرا به رويدادهاى گوشه و كنار دنيا، غريبى و غرابت و نكبت و ذليلى و انزواى ايران را خيلى خوب به نمايش مىگذارد. لويه جرگه افغانستان را ببينيد و آن را مقايسه كنيد با مجلس شوراى اسلامى ايران. يك نيم نگاه كوتاه كافىست كه دريابيم در لويه جرگه به نسبت، نمايندگان واقعى مردم شركت دارند. مردان كراواتى در كنار ريش سفيدان سنتى و زنان روسرى به سر كه اصالت دارند. دست كم اجبار چادر به سر كردن ندارند. پس زنده باد افغانستان! تازه "آقايان" و قاطبه شهروندان ايرانيان آريايى تبار "افاغنه" را تحقير هم مىكنند! اين حضرات عظام روزگارى آن حكمتيار روباه صفت را "پروار" كرده و برايش انواع اقسام مائده هاى دنيوى و اخروى را فراهم آوردند كه البته آخر سر تخم توزرد از آب درآمد و توسط امدادهاى غيبى غيبت كرد!
حكتيار بدترين و سوخته كارت ممكن در افغانستان بود كه حضرات با آن بازى كردند و البته باختند.
***
ايران كشور غريبىست. منزوى، بدبخت، بيچاره و اسير. بخش اعظم شهروندان اصلا به حساب نمىآيند. يعنى نه مىتوانند انتخاب شوند و نه آزادانه انتخاب كنند. حتى مسلمانان غير شيعه اش شهروند درجه دو به حساب مىآيند. بهايى هاش كه هيچ! دگرانديش هاش كه زندان اند. بيشترين زندانى روزنامه نگار را هم ما دارا هستيم. گاهى هم سر مىبرند و زبان از حلقوم درمىآورند!
كشور غريبى داريم. نه؟
***
امشب بازى بسيار زيبا و ديدنى سنگال و سوئد را تماشا كردم كه سنگال با يك گل طلايى سوئد را حذف كرد. در تمام لحظاب بازى به فكر بچه هاى خودمان بودم. بچه هاى ما نمىتوانند اگر دل شان خواست پس از بازى و دو ساعت عرق ريزى يك آبجو تگرى بنوشند، نمىتوانند. نمىتوانند دوست دخترشان را به استاديوم بياورند. در ايران عزيزمان حتى مادرها و خواهرها نيز حق ندارند به تماشاى بازى فرزندان دلبندشان به استاديوم بيايند ... حالا بگذريم كه بچه هاى ما اگر دل شان خواست نمىتوانند گوشواره به گوش كنند يا موهاشان را آرايش دلخواه بكنند. تازه شب پيش از مسابقه هم بايد اندكى دعاى كميل و غيره انجام بدهند و به خاطر نداشتن ريش مورد تحقير مقامات قرار گيرند! باخت سهم ماست!
امشب بچه هاى تيم سنگال پس از برد در ميدان رقصيدند. رقصى چنين ميانه ى ميدان! اگر بچه هاى ما اين "حركات موزن" را مىكردند يا خداى نكرده پيراهن خود را در مىآوردند ...... واى چه مىشد؟ حالا شما حساب كنيد ضربه هاى شلاق را!
..... برويم هدايت بخوانيم كه خوش گفت:
كشورى داريم مانند ...... حالا اگه گفتيد مانند چى؟
2:33 AM


Saturday, June 15
اعتراف!
من اعتراف مىكنم كه از مطالب رسانه هاى داخلى چيزى نمىفهمم! شايد عيب از فارسى من باشد يا دور افتادگى از وطن! فقط يك چيز مهم و بسيار مهم مىفهمم كه ايران براى همه ى ايرانيان نيست. همين! ايران از آن يك گروه خاص و ويژه است. اين گروه ويژه گاهى حقانى اند كه به خود حق مىدهند و گاه از آن بيت رهبرى اند كه راه برند يا حتى مشاركتى و غيره .....
به هر حال ما ول معطليم!! نه؟
2:38 AM


Tuesday, June 11
دنياى فوتبال!
ديشب همه اش در دنياى فوتبال غرق بودم. بازى فرانسه و دانمارك دست كمى از يك باله ى ناب نداشت. اگر مذهبى بودم شايد تمام آن توپ هايى كه به تير دروازه ى دانمارك خورد يا از بغل دروازه رد شد، كار خدا مىدانستم! آخر بدشانسى هم حدى دارد! مگه نه؟
رضا قاسمى چه زيبا نوشته بود كه چرا هواخواه تيم فرانسه است. اما من اندكى انديشه ى رضا را گسترش مىدهم. در واقع من هم مانند رضا برخى از تيم ها را ترجيح مىدهم. دوست نازنينى داشتم از اهالى سوئد _ جيكوب را مىگويم _ به خاطر او هم كه شده طرفدار تيم سوئد هستم! چند سالى در فرانسه زيسته ام پس بنابراين هواه خواه تيم فرانسه هم هستم. دانماركى ها خوشگل اند و نمىتوان هواخواه شان نبود!! سياه هاى آفريقايى هم كه فرياد مچاله شده ى مردم شان را به نمايش مىگذارند سخت زيبا هستند. نه آن چنان كه شاملو سرود!! (شاملو در شعرى ارتجاعى و حتى اندكى نژاد پرستاه _ كه از او بسيار بعيد بود _ خطاب به سياهان نوشته بود كه سياهى رنگ پوستت دليل زشتى تو نيست. تو اين چنين آفريده شده اى! و .... ) البته ناگهان تيمى هم معركه بازى مىكند كه نمىتوان هواخواهش نبود. وانگهى منِ ترك، عاشق تيم تركيه هم هستم كه خوب بازى مىكند و معركه است!َ فقط و فقط و فقط يك تيم هست كه توسرى خورده و غايب هست و بيچاره هست و له شده و تحقير شده و ...... تيم ايران!
بيچاره ايران! بيچاره ايران!
11:21 PM


بودور كى واردور!
مبارك است! شوراى نگهبان پس از شورى طولانى سرانجام اعمال شكنجه را در جمهورى اسلامى ايران قانونى دانست! اين يكى از صميمانه ترين و شفاف ترين تصميمات شوراى نگهبان، به مثابه عالىترين نهاد تصميم گيرى جمهورى اسلامى است. به نظر من بايد از اين حسن تصميم شوراى استقبال كرد. مگر در اين بيست و سه سال گذشته شكنجه اعمال نمىشد؟ شكنجه از اركان مهم نظام هاى توتاليتر و استبدادى است و در ايران اسلامى انواع و اقسام آن معمول و رايج بوده است. حالا آيات عظام و علماى اعلم شوراى نگهبان به اين امر صحه گذاشته اند. شتر سوارى كه دولا دولا نمىشود. انواع و اقسام اعدام و سنگسار و قصاص و غيره هم كه مطابق شرع انور است! بنابراين اصلاح طلبان حكومتى و اپوزيسيون هاى خودى بيهوده تقلا مىكنند كه از تصميم شجاعانه و اسلامى آيات و آقايان را "بىمهرى" قلمداد نمايند. بودور كى وار دور!
(همين هست كه هست!)
2:04 AM


Sunday, June 9
بيچاره ايران!
بازى اكوادور و مكزيك تمام شد و مكزيك دو بر يك اكوادور را برد. اكوادور ده دقيقه اول و ده دقيقه آخر را بسيار خوب بازى كرد اما تمام بازى فوتبال فقط نود دقيقه است! ديگر فرصتى باقى نمىماند. نيم ساعت ديگر هم بازى تركيه و كوستاريكا شروع خواهد شد. تركيه الحق در بازى با برزيل گل كاشت! هم تكنيكى بازى كرد و هم غيرتى. خطاى پنالتى هم كه منجر به باختش شد، به عقيده بسيارى ناجوانمردانه بود.
تمام اين بازى ها يك غايب بزرگ دارد و آن هم ايران بيچاره ى ماست! ايران نه تنها در صحنه ى فوتبال بازنده بزرگى است، بلكه در صحنه ى سياست جهانى هم مرتب مىبازد! آخرين باختش البته در درياى خزر بود كه به آذربايجان و روسيه باخت. آن هم چه باختنى! روسيه كه دوستى اش دوستى خاله خرسه است و نمىدانم چرا اين چنين قاب "آقايان" را دزديده، در دقايق آخر بازى سياسى ايران را با ناجوانمردى حذف كرد! همين روسيه كه پيشينه اش در ايران بيچاره ى ما سرشار نابكارى و نامردى است، به خاطر ايران امتيازهاى بسيار مهمى از كشورهاى غربى و به ويژه آمريكا دريافت كرد. امتيازهايى كه به راحتى مىتوانست نصيب ايران بشود. با يك نشست متمدنانه و حذف شعار "مرگ بر آمريكا" از مراسم سياسى _عبادى. اما يك نفر در ايران كه مافوق هفتاد ميليون نفر است، ناگهان اعلام كرد كه حتى صحبت كردن در مورد رابطه با آمريكا "خيانت" و "حماقت" و "بلاهت" است و يك نفر ديگر كه مثلا رئيس جمهور است و با راى قاطع مردم انتخاب شده و مثلا واضع نظريه "گفت و گوى تمدن ها" است و بارها اعلام كرده كه ايران مىخواهد با همه ى كشورهاى جهان به جز اسرائيل رابطه برقرار كند و مثلا يونسكو و سازمان ملل متحد هم اين نطريه را بل گرفتند و راهگشاى مشكلات جهانى خواندند و .... چند مثلا ديگر ..... با كرنشى چاكرانه و چرخشى حيرت آور از عقايد و آرايش، در يك آن زد زير تمام آن حرف هاى قشنگ دنيا پسندش. آقاى خاتمى با اين پشتوانه ى بزرگ مردمى بايد قاعدتا مى بايست توانايى بسياري از چيزها و را داشته باشد ولى نمىدانم آقاى رئيس جمهور مىداند كه مىتواند و نمىخواهد يا نمىداند كه مىتواند و نمىخواهد! شايد هم همان طور كه برخى عقيده دارند، حكم ازلى اين است: اين شاهد بازارى، آن پرده نشين باشد!

2:58 AM


از ماست كه بر ماست!
راستش را بخواهيد اين چند روزه حال و روز خوبى نداشتم. دل خوش نداشتم.
.... مسابقات فوتبال هم بود. لذتى كه در نيمه هاى شب با تماشاى مسابقه ها مىبرم البته بيشتر از لذت نوشتن است. نه؟ لابد شما هم ترجيح مىدهيد به جاى خواندن اين سطور يك بازى ناب فوتبال تماشا كنيد! همين الآن بازى مكزيك و اكوادور در جريان است و من در فاصله ى دو نيمه اين يادداشت را مىنويسم. تا حالا كه يك بر يك مساوى اند.
.... امروز رفته بودم به باغى در خارج شهر سانفرانسيسكو. در خانه ى دوستى مهمان بودم. هوا پر از عطر ياس امين الدوله بود. اندكى باربكيو كرديم با پياله اى ام الخبائث. ريحان و نعناع و شاهى هم بود. اين شاهى يا تره تيزك مرا هميشه ياد عمه فرخنده مىاندازد كه عمه ى مادرم بود و از آن سوى ارس به اين سو آمده بود. هر وقت مىرفتم به ديدنش برايم يك "بال بلله سى" يا "ترتوزه بلله سى" مىداد. عسل يا تره تيزك را لاى نان لواش مىپيچيد و لوله مىكرد و به ما مىداد. زن نازنينى بود!
بازى شروع شد و من رفتم ......
12:45 AM


Sunday, June 2
نوشته اى از بامداد
يك بار از بامداد نوشتم كه خوب مىنويسد. امروز قطعه اى از او خواندم كه انگار خودم نوشته بودم! فثط بايد توضيح بدهم كه پلىبوى تصوير دختران برهنه را چاپ مىكند نه مردان برهنه را. همان كمپانى پلىبوى مجلهء ديگرى دارد به نام پلىگرل Play Girl كه تصاوير برهنه از مردان چاپ مىكند و البته از "معاملات بزرگ" و "خوش تراش" هم غافل نيست. مثلا اين مجله مخصوص بانوان محترم است، اما برخى از حضرات هم بدشان نمىآيد يواشكى نگاهى بهش بيندازند. ياد زن روز افتادم كه شعار جالبى داشت: "زن روز مجله اى كه مردها يواشكى مى خوانند!" نيز يك ماجراى ديگر:
راويان اخبار و طوطيان شكر شكن چنين حكايت مىكنند كه روزى آفتابى اعليحضرت قدر قدرت، رضا شاه كبير در باغ همايونى، ايستاده، مشغول ادار بودند كه ناگهان چشم شان به يك شيئ درخشان مىافتد كه زير اشعه آفتاب برق مىزد. از باغبان پيرى كه در آن حوالى مشغول كار مىپرسند كه: اين چيست؟ باغبان هم كه زاويه ديدش با رضا شاه متفاوت بود چيزى نمىبيند. پاسخ مىدهند قربان چيزى نيست! رضا شاه باز با تحكم پرسش را تكرار مىكند. باغبان بيچاره هرچه نگاه مىكند "چيز" خاصى نمى بيند و سرانجام پاسخ مىدهد: قربان معامله همايونى ست!" آن عاليجاه جمجاه خورشيد نشان هم عصبانى شده و دستور مىدهد كه باغبان نگون بخت را به جرم جسارت به ساحت معامله همايونى شلاق بزنند... اما گويا با عوض شدن زاويه ديد همايونى آن شيئ مخصوص ناپديد مىشود و رحم و شفقت اعليحضرت پديدار شده و پيرمرد را مىبخشد!
حالا مطلب بامداد را با هم بخوانيمش:
همشهری پلی بوی می شود!!!:
ديروز همشهری عکس فوتباليستی پا به توپ راچاپ کرده بودغافل ازآن که بادبی حيا شورت طرف رابيش ازاندازه بالابرده وآن چه نبايد نمايان بشود نمايان شده است(کامل کامل وسه گانه!!!).هفت هشت سال پيش هم همشهری عکس کلارنس سيدورف رادرهمين حالت چاپ کرده بود اما چون سيدروف سياه پوست است آلت مربوطه درپس زمينه ی سياه ران عضلانی چندان جلوه ای نداشت وتنها اهل بصيرت می توانستند آن راببينند!!!آن شماره ی روزنامه ی همشهری نيز مثل زرناب به فروش رفت ومانند شماره ی ديروز ناياب شد!!(راستی همين روزنامه يک بارتيترزده بود"تاجران ايرانی درکشورهای عربی دست به معامله های بزرگی زده اند!!!)
آدم اين داستان ها را که می شنود ازآسيب پذيری مضحک ورقت بارنظام حاکم برميهن آريايی اسلامی خنده اش می گيرد.برای مثال همين بانوان گرامی درميهن آريايی اسلامی رادرنظر بگيريد که چه سلاح خطرناکی دارندوآن هم گيسوان نازنين شان است.فقط کافی است ده نفرشان روسری ازسربردارند ودريکی ازخيابان های ميهن آريايی اسلامی راه بروند.لازم نيست شعاربدهند مرگ برچغندر يا درودبراسفناج!!!همين که صاف وساده راه بروند چنان ضربه ی سهمگينی برساختارقدرت وارد می آيد که بيا وببين.حالا بگذريم که اصولا عمل جنسی آزاد درميهن آريايی اسلام کنشی سياسی وبراندازانه(با پوزش ازملی مذهبی های عزيز!!!)است.راستی خداراشکرکه روزنامه های وطنی مجازنيستند عکس فوتبال بانوان راچاپ کنندوگرنه برادران گرامی کرورکرورغسل واجب می شدند ودوباره آب جيره بندی می شد!!!
3:27 PM


كوچ!
امروز به خانه تازه ام نقل مكان كردم. كوچى ديگر ، اما اين بار سايبر كوچ!! از بلاگ سپات به يك سايت شخصي! انگارى كه يك خانه تازه خريده ام و مستقل شده ام!
اولين كوچ من از سراب به تبريز بود. كلاس ششم متوسطه را در تبريز بودم. در دبيرستان بزرگمهر. آن كوچ پر دردترين كوچ زندگى من بود. آن چنان احساس تنهايى و افسردگى مىكردم كه مپرس!
سال ها پيش از آن از خانه اى به خانه اى ديگر در همان سراب كوچ كرديم. مادرم شب و روز مىگريست! نمىتوانست دورى از محله قديمى و همسايگان مالوف را تاب بياورد.
پس از تبريز مدتى به تهران كوچ كردم. اين بار احساس غم و افسردگى نداشتم.
در ايام سربازى كه در پادگان فرح آباد بودم باز آن غم جانكاه به سراغم آمد. درست مانند دوران كوتاهى كه زندان بودم. از فرح آباد به مركز پياده شيراز منتقل شدم. در شيراز خوش مىگذشت! اما يك سال و نيم پايان خدمتم در شاهرود و چهل دختر سرشار از احساس دوگانه رنج و شادى بود. از يك سو دوستانى پيدا كردم مثل گل. و از سوى ديگر براى تهران و يارى كه در آنجا داشتم بىتابى مىكردم. رضا قاسمى محصول آن دوران است و دوست خوبى كه از ميان ما رفت. احمد رضوى را مىگويم كه هنوز داغش بر دلم نشسته است.
پس از خدمت سربازى (كه ستوان دوم وظيفه بودم) مدتى ولو بودم در تهران و تجربه مىكردم آرامش قبل از توفان انقلاب را. ديدن دختران ساه پوشى كه حتى در خيابان هاى شمال تهران شمارشان افزون مىشد، مرا غمگين مىكرد. ترس ارمنيان مىفروش از اين توفان مذهبى اى كه در راه بود .... ترس دوستان يهودى و بهايى ....
خيلى داشتند مىرفتند. شهر داشت يك نواخت مىشد!
در همان گير و دار يك كار عالى پيدا كردم و براى ديدن دوره اى به استكهلم رفتم. شش ماه آزگار انقلاب ايران از راديوى موج كوتاه پىگرفتم و آخر سر نتوانستم دورى از هيجان انقلاب را تاب بياورم و بازگشتم به كوچه و خيابان هاى تب دار تهران و تبريز. چه بيگانه مىنمود شهر و ديار من!
انقلاب شد. جنگ شد. بيكار شدم. مدتى دست فروشى كردم. مدتى براى خبرنگارهاى سوئدى و انگليسى مترجم و راهنما شدم. با شاملو و پاشايى آشنا شدم. .... و سرانجام به فرانسه رفتم. كوچى ديگر. در طبقه ششم ساختمانى بى آسانسور منزل گرفتم. غم غربت آزارم مىداد.
پس از دو سال به آمريكا كوچ كردم. هفده سال مثل برق گذشت! جوانىام برباد رفت! موهايم سفيد شد. ناگهان ديدم كه پنجاه هم آمد و رفت و من اكنون در آستانه ى پنجاه و يكمين هستم و دوره مىكنم روز را، شب را، هنوز را، هميشه را .......
1:46 PM