Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Saturday, August 31
شبانه

تمام شب را شب بو بو مىكنم و
خواهش و خاطره.
خطر مىكنم آنگاه كه به خط قرمز مىرسم....
شب از خطر و خاطره سرشار مىشود
و جام شراب از شراب.

شط شراب همان كوچه اى ست در شيراز حافظ
يا پياله اى در قونيه
من و شمس و آن شوريده ى رومى مىدانيم!
مىدانم
تمام تاكستان هاى دنيا به مراغه و رضائيه ختم نمىشوند
حتى به شيراز
مىدانم.
شب هم به بامداد
بامداد هم به خمارى ,,,,,,,
....
تازيانه مىزنند خواهرها و برادرهايم را
در كوچه هاى خاطره
"ماه به آهنگر خانه مىرود"
گريان!
و تمام معشوق هاى من
مىگريند.
11:50 PM


شادى ممنوع!

خبرگزارى ها از ايران گزارش داده اند كه در اين آخر هفته 17 دختر و پسر جوان ايرانى در اطراف بندر انزلى به جرم گوش كردن به موسيقى دستگير شده اند. اين خبر كه در نيويورك تايمز هم بازتاب يافته حاكى از آن است كه اين جوانان به ماموران انتظامى پيشنهاد 175 دلار (150 هزارتومان!) رشوه داده اند كه اين پيشنهاد رشوه هم به جرم شان اضافه شده و اين جوانان بخت برگشته و نگون بخت كه تنها بدشانسى شان فقط و فقط زاييده شدن در كشورى به نام ايران است، هم بايد شلاق بخورند و تحقير شوند و هم كلى جريمه بپردازند و هم شايد زندان بروند. در هيچ كجاى اين جهان پهناور و در هيچ كشورى گوش دادن به موسيقى قدغن نيست!
پريروزها يكى از دوستانم كه اين بيست و چند سال را در وطن دوام آورده و روزگارى از مخالفان سرسخت مهاجرت بود، خبر داد به خاطر دو فرزند نوجوانش مىخواهد به كانادا يا استراليا مهاجرت كند.
اين دوستم كه استاد دانشگاه ممتازى است درد دل مىكرد كه در جامعه اسلامى جوانان ياد مىگيرند كه مرتب دروغ بگويند و ريا كنند. چون در زندگى روزمره اغلب كارهايى كه مىكنند غيرقانونى است، بنابراين ديگر قبح خلاف هاى ديگر نيز اندك اندك از بين مىرود و اينان به دروغ و ريا و بزهكارى و خلاف كارى خو مىگيرند و حتى ممكن است به جرم و جنايت نيز دست بزنند.
آقاى رئيس جمهور در سخنرانى اخيرشان درد تاريخى ملت ايران را استبداد دانسته بود. كورش بزرگ گفته بود خدايا اين كشور را از دروغ و خشك سالى در امان نگاه دار! حافظ و سعدى و عبيد و ديگر بزرگان ادب فارسى ريا را بزرگ ترين آفت جامعه مىدانستند ....
كوتاه سخن اينكه ما ملت بدبختى هستيم!
7:09 PM


Friday, August 30

مصائب يك رئيس جمهور بىاختيار!
خاتمى چه گفت؟

مدت ها بود كه گفته مىشد آقاى خاتمى در يك مصاحبه ى مطبوعاتى بسيار مهم از ناگفته ها خواهد گفت. گفته مىشد كه او خواهد گفت گره اصلاحات در كجاست و چه كسانى چوب لاى چرخ اصلاحات مىگذارند. گفته مىشد كه اين بار آقاى رئيس جمهور سخن آشكار خواهد گفت و شفاف خواهد شد.
اما همه ى اين پيش بينىها نادرست بود. اين بار هم "آقا" مقدارى انشاء خواند و كلى بافى كرد و از فوايد بهار سخن گفت. يعنى سخنانى گفت كه از همان آغاز رياست جمهورى ايشان مردم در اتوبوس ها و تاكسى ها به هم ديگر مىگفتند و روزنامه نويس ها مىنوشتند و نمايندگان مجلس فرياد مىزدند و نمايندگان سياسى كشورهاى خارجى مرتب پيرامون شان مصاحبه مىكردند. يعنى مصائب رئيس جمهور بىاختيار!
لب و لباب سخنان ايشان همان حرف و حديث هايى بود كه در طول اين پنج سال مرتب شنيده ايم و خوانده ايم:
"پنج سال است فرياد مىزنيم كه آزاديخواهى دين ستيز و دين خواهى آزادى ستيز، هم به لحاظ عقلى و هم به لحاظ شرايط تاريخى آفت ثبات و پيشرفت و اعتلاى جامعه ما و زمينه ساز اوج بيمارى تاريخى است."
يعنى به زبان فارسى، آزاديخواهان دين ستيز همان قدر براى جامعه بد هستند كه دين خواهان آزادى ستيز! البته به لحاظ تاريخ ممكن است اين امر درست باشد ولى آيا شما يك آزاديخواه واقعى را سراغ داريد كه دين ستيز باشد؟ آزادىخواهان فوقش مىگويند" " عيسى به دين خود، موسى به دين خود!"
اين به اصطلاح دين خواهان آزادى ستيزند كه با قمه و قداره و چماق و پنجه بوكس و .... و البته با ماده قانون هاى من در آوردى (در قوه قضاييه) و فتواهاى مذهبى آزادى خواهان را تكه پاره مىكنند. كدام آزادىخواه اعمالى همانند اعمال آمران و عاملان قتل هاى زنجيره اى و گروه هاى فشار و آدم كش كوى دانشگاه و نيروى قوه قضاييه كشور در بگير و ببند روزنامه نگاران و مطبوعات عمل كرده است؟ اصلا آزاديخواه واقعى نمىتواند دين ستيز باشد و گرنه آزادى خواه نمىتواند باشد.
آقاى خاتمى در اين مصاحبه لبه تيز حملات خود را متوجه سكولاريست ها كرده است و با كوبيدن آنان انتقاد مليحى هم "دين خواهان آزادى ستيز" كرده است.
ايشان اين همه آزادىخواهان را كوبيده است كه اندكى مشروعيت براى مقام رياست جمهورى كسب كند. آن هم با اين لحن:
"معتقدم رييس جمهورى بايد حداقل امكانات را براى انجام وظايفش داشته باشد و گرنه نمىتواند وظايف خود را انجام دهد و به عهدى كه با مردم و بالا تر از آن با خداى خود بسته وفادار بماند."
يعنى اين كه عهد و پيمان رييس جمهور اول با خدا بسته مىشود و سپس با مردم راى دهنده. در اين صورت آقاى جنتى و مصباح يزدى البته حق خواهند داشت كه عهد و پيمان رييس جمهور را با خدا تعبير و تفسر كنند و آنگاه رييس جمهور را كه از صحبت از راى مردم و مردمسالارى مىكند طاغى و ياغى و باغى معرفى كنند.
يك شاه جمله هم فرموده كه:
"انسان ممكن است سير باشد ولى ناراضى باشد و ممكن است گرسنه باشد ولى راضي باشد."
از كرامات شيخ ما چه عجب .....
خلاصه اين شيخ ما در اين انشاء هم همان سخنان چنان كه واضح و مبرهن است .... را تكرار كرد با اندكى پس و پيش.
با اين همه يك خبر مهم را نويد داد و آن هم بردن لايحه اى به مجلس است كه اختيارات رييس جمهور را مطابق نص صريح قانون اساسى اجراى همان قانون اساسى نمايد. در صورتى كه خود ايشان در همين مصاحبه خاطرنشان ساخته كه تقريبا نظير اين لايحه در زمان رياست جمهورى آقاى خامنه اى به تصويب رسيده بود و اجرا هم مىشده است:
"در زمان رياست جمهورى رهبر معظم انقلاب آيت الله سيد على خامنه اى به اين نكته مهم و وجه مهم تر وظيفه رياست جمهورى در اجراى قانون اساسى توجه شد.
آن زمان قانون حداقلى به مجلس رفت كه با بعضى مخالفت ها روبرو بود و خوشبختانه تصويب شد و لى به علل مختلف در دوران من بخصوص در سالهاى اخير چندان توجهى به اين وضيفه مهم رياست جمهورى و تمكين در برابر قانون اساسى نشد."
بنابراين مسئوليت اجراى قانون اساسى كه مهم ترين وظيفه رئيس جمهور است و در قانون اساسى هم آمده است و يك بار هم در زمان رياست جمهورى آيت الله خامنه اى تصويب شده، بايد دوباره در مجلس تصويب بشود. آن هم با وجود شوراى نگهبان. به اين مىگويند پست مدرنيسم ناب!
نكته مهم ديگر اين است با توجه به اين كه آقاى خاتمى دو روز پيش از اين مصاحبه با رهبر انقلاب ملاقاتى داشته و احتمالا با ايشان به رايزنى نيز پرداخته و با توجه دادن به اختيارات رياست جمهورى در دوران آقاى خامنه اى كارت سفيدى از ايشان دريافت كرده كه اندكى از گفته هاى پيشين خود پيش تر برود. هرچند اين بار هم از "آنان" و "كسانى كه" سخن گفت و نگفت كه اين آنان و كسان چه كسانى اند، ولى اگر اين بار هم موفق نشود تا حد اقل همان اختيارات مسئوليت اجراى قانون اساسى را در مجلس تصويب كند معلوم مىشود كه در وراى رهبر و رئيس جمهور گروه هاى ديگرى مافوق قانون در كشور عمل مىكنند كه كسى هم حريف شان نمىشود.
به نظرم بايد براى اين رئيس جمهور فقط بايد دعا كرد!


1:02 AM


Wednesday, August 28
كابوس!
عزيزى از همين خانواده وبلاگ نويسان در بحث خصوصى انقلاب و نقش آفرينان آن به گوادولوپ و نقش كشورهاى غربى اشاره كرده بود و من هم نشستم يكى از كابوس هايم را برايش نوشتم. با سپاس از اين دوست وبلاگى كه شايد مايل نباشد نامش را در اين مقاله ببرم بخشى از نامه ام را كه جنبه عام دارد با مختصر تغييرى در اينجا مىآورم:
با شما موافق هستم كه آمريكا و كشور هاى ديگر غربى البته در انقلاب ايران منافع خود را پيش بردند. در كتاب "داورى" نوشته يك سرتيپ ساواك به نام منوچهر هاشمى از قول يك مقام بلند پايه انگليسى خواندم كه دخالت نيروهاى غربى در انقلاب ايران به اين گونه بود كه ايران ديوارى ترك خورده را مىماند كه داشت خراب مىشد. در يك سوى ديوار نيروهاى چپ بودند و در طرف ديگر ديوار نيروهاى ملى و مذهبى. آن مقام گفته بود كه ما سعى كرديم ديوار روى نيروهاى ملى و مذهبى خراب نشود!
البته من در آن موقع يك ليبرال تمام عيار بودم. اصلا من از نطام هاى توتاليتر نفرت دارم ..... چه از قماش راست آن باشند و چه از قماش چپ يا مذهبى آن ....
بر اين باورم كه مثلا اگر ديوار روى نيروهاى ملى و مذهبى خراب مىشد و احتمالا حزب توده با ضافه فداييان قدرت را در دست مىگرفتند چه مىشد؟ خب مجاهدين عليه شان قيام مىكردند ... سازمان وحدت كمونيستى و اتحاد كمونيستى و تروتسكيست ها و ديگر مائوئيست ها و طرفداران انورخوجه آلبانى و ... هم همچنين .... آمريكا و غرب هم كه به نهضت آزادى و ملىگراها و بقاياى سلطنت طلبان كمك مىكرد ... كردها و تركمن ها و ترك ها و ... نيز لابد براى خود مختاري مىجنگيدند يا خود مختار مىشدند، در آن صورت نيروهاى ضد باهاشان در مىافتادند و ايران مىشد افغانستان زمان كمونيستى با اين تفاوت كه رهبرى هم مانند خمينى نيرو هاى ضد دولت كمونيستى را رهبرى مىكرد ... چه مىشد؟
خب از اطراف و اكناف دنيا نيروهاى ضد كمونيست وارد ايران مىشدند و آقاى بادامچيان و ابوشريف و چمران و غيره مىشدند ملا عمر و بن لادن و حكمتيار و .... ايران!
آنگاه شوروى سقوط مىكرد و نجيب الله ايران را كه شايد كيانورى مىشد يا خاورى ، در ميدان آزادى تكه تكه مى كردند و انقلاب مذهبى پيروز مىشد و روزى از نو روزى از نو ....

1:45 AM


Tuesday, August 27
باز هم پيرامون متروى مستطاب تهران!

دوست عزيزم فرخ كه همواره مرا از نوشته ها و انتقادها و نظرهايش بىنصيب نمىگذارد، شرحى نوشته پيرامون متروى تهران كه ديروز صحبت اش شد. گزارش فرخ را با هم مىخوانيم:
؛ نگاهي؛ گرامي
با درود . خدا قسمت كند و به ديدار وطن و
تماشاي متروي تهران، نائل شوي.
اطمينان دارم در اين ديدار، هر قدر كه
زيارت عزيزان، در دل مام وطن
برايت دلچسب و زيباست- تماشاي مترو {درحال
حاضر} غمگين و عصباني ات ميكند!.
در همين ايستگاه صادقيه كه كمي بالاتر از
ميدان شهياد و {آزادي!} امروز
است. مسافر بخت برگشته براي استفاده از
مترو- بايد بيشتر از 60 پله سيماني
را بالا و پائين برود تا پايش به مترو
برسد.
نقاشي روي موزائيك، بشكلي كه ديديم در
برابر فقدان دستشوئي در ساختمان
نسبتا بزرگ مترو- اصلا نميتواند مطرح
باشد.
شخصا بدنبال دستشوئي گشتم و از يكي از
نگهبانان كه ماشاالله تعدادشان كم
هم نيست - سراغ گرفتم و مامور با اشاره دست
- مرا به بيرون از ساخمتان
راهنمائي كرد!.
نميدانم محوطه مسجد شاه بازار تهران را
بخاطر ميآوري؟ . در ايستگاه {مترو}
نيز- سليقه بر همان پايه طراحي و ساخته شده
است. اگر خواستي دستي بآب
برساني، بايد 60 پله ديگر بالا و پائين كني
و بگوشه اي از محوطه ايستگاه
{بافاصله نسبتا زياد} بروي!.
آنچه بنام مترو ساخته و پرداخته شده- قبل
از آنكه براي رفاه مردم باشد
براي كندن قال قضيه اي بود كه بيشتراز سي
سال طول كشيد و به سبك و سياقي
سواي آنچه كه در جا ها ديگر ديده ايم- راه
اندازي شده است.
يادمان باشد كه اگر خواستيم با همين مترو
به كرج برويم- بايد حتما پيه
پيمودن 160 پله را براي{سوارشدن و پياده
شدن}بخود بماليم!.
بااين همه، در وانفساي امروز ترافيك
وحشتناك تهران- استفاده ازاين وسيله
بسيار مغتنم هست. محض اطلاع بيشتر- قلمي
شد. فرخ
12:26 PM


دو سه روزى است كه دايم در فكر خانه جديدى هستم كه بايد اجاره كنم. آژانس مربوطه تصوير زيبايي از خانه را برايم فكس كرده بود كه من مدت ها در ذهنم آن را فرش و دكور مىكردم! اما امروز كه سرانجام خانه را از نزديك ديدم دلم گرفت. خانه اى مثل قوطى كبريت بى هيچ ذوقى و سليقه اى در معمارى .... با اين همه مجبورم كه چند ماهى در آن بسر كنم. پدر بىپولى درآيد!
اما همين امروز در سايت ايرانيان دات كام تصاويرى ديدم از ايستگاه هاى متروى تهران. تصاويرى مدرن و اندكى كهنه شده! اما از اين يكى كه گويا در ايستگاه ميدان صادقيه است خيلى خوشم آمد:

.... نيز با يكى از وبلاگ نويسان خوش قلم وارد يك مناقشه قلمى شدم كه هيج آخر و عاقبتى نداشت! اين دوست عزيز به تئورى توطئه باور دارد و سر نخ اغلب يا تمام اتفاقات مهم دنيا را در دست قدرت هاى بزرگ مىبيند. من هميشه مىكوشم با كسانى كه خيلى مذهبى اند يا خيلى ايدئولوژيك وارد بحث نشوم. تازگى ها طرفداران تئورى توطئه را نيز به اين دو گروه اضافه كرده ام. چون آخرش به اين نكته مىرسيم كه... So What
كه چى؟ .....
12:33 AM


Saturday, August 24

رابطه ايران و آمريكا از نگاه اردشير زاهدى

اين روزها كه بيانيه موسوم به گفت و گوهاى علنى ايران و آمريكا بسيار داغ شده است و از چپ و راست به امضاء كنندگان اين بيانيه مىتازند، شايد خواندن نظرات اردشير زاهدى كه در سياست ايران به "رك گويى" مشهور است و دوست و دشمن اش بر صراحت و صداقت او باور دارند بىمناسبت نباشد.
چند روزى كه از انتشار بيانيه مىگذرد، امضاء كنندگان آن _ كه من هم يكى از آنان هستم_ آماج شديدترين حمله ها از سوى برخى از رسانه هاى راست طرفدار ولايت مطلقه فقيه، راست طرفدار مطلقه پادشاهى ، چپ طرفدار ديكتاتورى مطلقه پرولتاريا ، چپ طرفدار اسلام مطلقه ناب و راستين و البته برخى از نويسندگان و روشنفكران و طنزپردازان و فكاهى نويسان قرار گرفته اند. اينان امضاء كنندگان بيانيه را "خائن" و "وطن فروش" و "اجنبى پرست" و غيره لقب داده اند.
البته برخى از عقايد و آراء منتقدان نسبت به اين بيانيه درست و قابل فهم است. اما بزرگ كردن اين بيانيه در اين ابعاد و زدن اتهام "خيانت" و "وطن فروشى" و ..... به امضاء كنندگان بيانيه كه اتهام بسيار سنگينىاست، نادرست و ناروا و ناجوانمردانه است. چون نه جمهورى اسلامى منتظر چنين بيانيه اى بود كه باب گفت و گوى علنى و آشكارى را با ايالات متحده باز كند و نه آمريكا منتظر چراغ سبز يك گروه از ايرانيان برون مرزى بود كه به اين درخواست لبيك گويد. وانگهى يك بار قبلا نوشتم اگر واقعا تنها راه نجات جمهورى اسلامى از سقوط حتمى _ به رغم منتقدان _ گشايش باب گفت و گو با آمريكا باشد، خب در اين صورت مطمئنا لحظه اى درنگ نخواهد كرد. مگر رهبر قدر قدرت اين نظام يك بار جام زهر سر نكشيد؟ يا ايران با عربستان سعودى و عراق كه همان رهبر بدترين دشمنان ايران اسلامى خطاب شان كرده بود، رابطه ى صميمانه ايجاد نكرد؟
در هر حال اين مقدمه را نوشتم تا نظرات آقاى اردشير زاهدى را از كتاب " اردشير زاهدى" .... وزير پيشين امور خارجه و آخرين سفير ايران در آمريكا و اشاراتى به رازهاى ناگفته ...... ( لوس آنجلس _ فوريه 2002 ميلادى، پرى اباصلتى _ هوشنگ ميرهاشم سردبير و مدير مجله راه زندگى) كه اتفاقا در اين باب است برايتان باز نويسى بكنم. اين فراز ها از صفحه هاى 101 و 102 كتاب انتخاب شده است. سخنان آقاى زاهدى را نه براى اثبات و محق بودن نظرات هوادار بيانيه مىآورم و نه براى كوبيدن منتقدان بيانيه كه در هر حال بخشى از آنان هواخواه نظام پادشاهى اند. گيرم از نوع مطلقه اش. در حقيقت من كه به گوناگونى آراء و عقايد معقتدم و آن بيانيه كذايى را هم فقط نوعى اظهار نظر سياسي مي دانم از سوى طيفى از هموطنان، نوشته آقاى اردشير زاهدى را از اين منظر نگاه مىكنم. بخصوص كه در اين نوشته يك آينده نگرى و يك دلسوزى وطن دوستانه صادقانه مشهود است كه بهروزى ايران را در دهه هاى بعد در مد نظر قرار مىدهد نه در مناقشات سياسى روزمره.
....
اردشير زاهدى در مورد لغو بخشى از تحريم اقتصادى امريكا عليه ايران اظهار داشت:
چيزى كه امريكاييان در اين زمينه گفته اند، هم به نظر شوخى، هم مسخره و هم خيلى كوچك مىرسد. اينها مىگويند كه مىخواهند ورود پسته، فرش و خاويار ايران را به آمريكا آزاد كنند. مگر محصول پسته و فرش خاويار ايران در اصل چقدر هست و اين محصولات بطور كلى چقدر خريدار دارد. ..... 90 درصد صادرات ايران، نفت و گاز و ساير منابع معدنى آنجاست. بهتر اين بود كه امريكا دست از لجاجت در زمينه تحريم اقتصادى عليه ايران برمىداشت و امكان صدور اين گونه محصولات را فراهم مىساخت. بخصوص كه نتيجه اين عمل 4، 5، سال ديگر معلوم مىشود و در واقع به 30، 40 و 50 سال ديگر ايران ارتباط پيدا مىكند. وضع ايران بگونه اى است كه امروز آن با فردايش و فردا با 5 سال ديگر متفاوت خواهد بود. در صورت دست زدن به چنين اقدامى از سوى آمريكا، هم نزديكى بين مردم ايران و امريكا و ساير كشورهاى غربى پديد مىآيد و هم مردم ايران از اين جريان بهره مند مىشوند و سپاسگزار خواهند بود.
...
اگر امريكا براستى دلشان مىخواهد رفتارى شرافتمندانه نسبت به ملت ايران داشته باشند، بقول خودشان ازبابت گذشته هم پوزش بخواهد، بهترين چيز اين است كه دست از لجاجت در اين و ادامه تحريم عليه ايران بردارند.

2:40 AM


Wednesday, August 21


مهاجرانى، سلمان رشدى و .... گوگوش!

آقاى عطاءالله مهاجرانى وزير پيشين ارشاد كه نخستين مهره خاتمى بود كه از صحنه شطرنج دولت خاتمى حذف شد، هم اكنون عزم جزم كرده كه دوباره به صحنه بازگردد و خود را نامزد رياست جمهورى نمايد. مهاجرانى از خوش فكر ترين مهره هاى خاتمى بود كه هم خوش قلم است و هم انديشه مند. او در دورانى كه نام بردن از فردوسى از گناهان كبيره به حساب مىآمد، سلسله مقالاتى در ستايش فردوسى نوشت. هرچند بهانه اش كوبيدن مليح شاملو بود كه به ناحق به شاعر ملى تاخته بود! يعنى در واقع با كوبيدن شاملو جواز مدح فردوسى را دريافت كرده بود. با اين همه عملش بيشتر حب على بود تا بغض معاويه. اما بعدها بغض معاويه اش بيشتر شد و با نوشتن سلسله مقالاتى در رد كتاب آيات شيطانى سلمان رشدى و توطئه خواندن نوشتن آن كتاب به دام تئورى توطئه افتاد و بغض معاويه بيشتر آشكار گرديد. مهاجرانى با رمان رمانانه برخورد نكرد و در حقيقت آتو به دست نخوانندگان رمان رشدى داد تا تنور ضد غرب و ضد ارزش هاى مدرنيته را داغ تر نگاه دارند. او هنوز هم كه هنوز است از توطئه غرب سخن مىگويد كه به دست سلمان اجرا شد!
اما همو در جريان استيضاح پر سر و صدايش از برخى از روشنفكران ايرانى دفاع كرد و در كنار كرباسچى از محبوب ترين چهره هاى نظام گرديد. مهاجرانى حتى پس از خروج از بدنه اصلى حاكميت قلم را زمين نگذاشت و نقد حال هاى با حالى در روزنامه اطلاعات نوشت و نشان داد كه مىتوان در برابر چماق دشمنان انديشه از قلم استفاده كرد. ماجراى درگيرى قلمى او با آقاى مصباح يزدى از پر سر و صداترين مناقشه هاى قلمى سال هاى اخير بود.
در جريان سفر خانم گوگوش به خارج از كشور نام مهاجرانى هم سر زبان ها افتاد. گويا آقاى مسعود كيميايى و خانم گوگوش واسطه اى پيدا كرده بودند كه به ملاقات آقاى مهاجرانى بروند و جواز سفر به خارج كسب كنند. حالا اين ملاقات آتوئى شده در دست محافظه كاران كه مىكوشند رقيب قدر خود را از صحنه بدر كنند.
آتوهاى ديگرى نيز در آستين دارند كه گويا قرار است اندك اندك رو بشوند. البته يكى از اين آتو ها ممكن است دعوت از يورگن هابرماس فيلسوف پرآوازه آلمانى باشد كه يك هفته در ايران بود و پيرامون دموكراسى و مدرنيته و مزاياى جدايى دين و دولت سخن راند.
آقاى مهاجرانى هرچند با سيماى روشنفكرى رخ مىنمايد ولى سخنانش پيرامون عمليات انتحارى فلسطينى ها و ستايش اش از عاملان و آمران اين عمليات بيشتر به محافظه كاران نزديك است تا به اصلاح طلبان.
هرچه هست عيار مهاجرانى بزودى محك زده خواهد شد و طرفه اينكه ممكن است خانم گوگوش در مركز مبارزات داغ انتخاباتى قرار بگيرد! اصلا خانم گوگوش هميشه با انتخابات عجين بوده است: در جريان انتخابات تاجيكستان اعلام شد كه اگر گوگوش خود را كانديداى رياست جمهورى تاجيكستان نمايد بيشترين راى را به دست خواهد آورد. نيز شايع بود در نخستين انتخابات رياست جمهورى نيز شمار راى هايى كه به نام گوگوش به صندوق هاى راى ريخته شده بود بيشتر از آراى دكتر حبيبى بود!
حالا آقاى مهاجرانى در يك آچمز سياسى قرار گرفته است: يا بايد از حقوق خانم گوگوش به عنوان يك شهروند ايرانى دفاع كند يا اينكه تسليم محافظه كاران شده و به نحوى اين عمل خود را تكذيب نمايد! شايد شعار "ايران براى همه ىايرانيان" نيز دوباره مطرح شود. و شايد هم ايران براى همه ى ايرانيان منهاى گوگوش و پنجاه و چند ميليون نفر ديگر....

1:50 AM


Tuesday, August 20
كوتاه مثل آه ...

من در اين يك وجب خاك وبلاگ دوستان خوبى پيدا كرده ام. يكى از خوب ترين شان كاوه بود. از باكو برايم مىنوشت. با سواد بود و عاشق سينما و شعر. مانند من. هميشه نامه هاى جانانه اى برايم مىنوشت. خودش كامپيوتر نداشت مىرفت اينترنت كافه اى و جايى و در مدت زمان كم پر مىنوشت.
اهل آذربايجان خودمان بود كه از پى حادثه در باكو پناه گرفته بود. سه سال پيش در اعتراض هاى دانشجويى گلوله خورده بود و يك سالى هم در زندان سپرى كرده بود. آنگاه نيمه افليج و درب و داغون رها شده بود كه با پاى چلاق چوب زير بغل راهى تبعيدگاه خودخواسته اش شود. نامه هايش هرچند بسيار غم انگيز بود اما اميدكى هم گاهى در لابلاى سطورش سوسو مىزد.
تازه داشت كارش درست مىشد كه راهى آمريكا شود كه با سايت من آشنا شد. از وضع تحصيل در آمريكا مىپرسيد و از فيلم هاى غير هاليوودى و هنرى ......
اندك اندك داشت راه مىافتاد. راه مىرفت. حالا با عصا ....
.... همين هفته پيش در اطراف باكو به كوه مىرود. به ياد توچال و پس قلعه .... و ناگهان ...
... و ناگهان پاى گلوله خورده اش ليز مىخورد و به قعر دره سقوط مىكند ...

.... باقى همه مرگ بود و تنها مرگ ...
.... آن كاوه آذربايجان ...
دردانه ى پدر و مادر و يك ملت ....
... پيشانى سختى ست سنگ كه رويا ها در آن مىنالند
بى آب مواج و بى سرو يخ زده
گرده ئى ست ينگ، تا بار زمان را بكشد
و درختان اشكش را و نوارها و ستاره هايش را.
....
اي كاش لوركا بودم و در مرگ كاوه مرثيه مىسرودم ...
كاوه جاويدنيا را مىگويم...
زندگى اش كوتاه بود
كوتاه
مثل آه ....
11:35 PM


Sunday, August 18
من ده دلى!
سن ده دلى!


نه، نمىتوانم تو را معنى كنم ياشار!
پرنده هاى تبريز اينحا سخت بىآشيان اند و پى آشيانه مىگردند....
فقط گربه ها مىدانند سرگردانى پرندگان را.

همه شب خواب هايم مرا بيدار مىكنند،
مه به ميهمانى مىآيد و مىچسبد به پنجره
گاهى
حتى
تقى هم به پنجره مىزند ...
.... اما نه پنجره مىشكند و نه خواب من آشفته مىشود.
فقط
روياى من مىشكند و هزار پاره مىشود
تا بامداد بعد
پى هر تكه اش بگردم....
و آنگاه گربه ها را مىبينم كه هر يك
تكه اى از روياى مرا به دندان كشيده و مىروند.....

نه.
اينجا نه سراب است و نه تبريز!
حتى بندر شرفخانه هم نيست!
يادت هست آن بوى شور و گس بندر شرفخانه؟

خيارهاى سبر را گاز مىزديم و مىماليديم به چشم هامان
در بندر شرفخانه.
ژاندارم ها مىآمدند به تماشاى بندر كه نه ...
به تن برهنه ى پسركانى كه ما بوديم
و گاهى به تازيانه مىبستند ما را
كه چرا چشم شور داريم.
(شور گوز!)
اما در درياى شور هيچ دختركى پيدا نبود
تا خيار گاز زده ى ما را گاز بزند.
تازيانه ىژاندارم ها بود و چشم شورشان!

اكنون كجايى ياشار؟
بيا با هم شعرى به تركى بنويسيم|
من ده دلى!
سن ده دلى!

10:40 PM


من و آقاى بنىصدر!
همين الان يك صفحه تمام پيرامون آقاى ينىصدر نوشتم و انتقاد كردم از "انقلاب اسلامى" و هجرت گفتن شان و طرفدارىشان از تئورىتوطئه و ..... كه ناگهان بدون هيچ دليلى هرچه نوشته بودم در اين سايت بلاگر در چشم به هم زدنى ناپديد شد! شايد ايشان دعا يا وردى را بلدند كه معجزه مىكند! هرچند اشاره اى به شريف بودن ايشان داشتم!
ديگر چيزى در اين باب نمىنويسم!
12:58 AM


Friday, August 16

در دفاع از حقوق شهروندى رضا پهلوى!
بنى صدر چه مىگويد؟


من در طول زندگى خود فقط دو بار كتك سياسى خورده ام: يك بار از دست ساواك، هنگامى كه سال اول دانشگاه تبريز بودم و يك بار از دست هواداران آقاى بنىصدر به هنگام انقلاب فرهنگى در روبروى دانشگاه تهران. در آن زمان آقاى بنىصدر رهبرى حمله به دانشگاه تهران را در دست گرفته و در خط مقدم جبهه مىجنگيد. ما چند نفر جلوى يكى از كتاب فروشىهاى روبروى دانشگاه داشتيم بحث مىكرديم كه ناگهان انصار حزب الله ( آن موقع به فالانژ مشهور بودند) با فرياد "مرگ بر آمريكا" و درود بر بنىصدر به ما حمله كردند. با چاقو و پنجه بوكس و زنجير. بعدها كه جمهورى اسلامى با با اعدام ها و بازداشت هاى گسترده و پاكسازى هاى ادارات و بستن روزنامه هاى آيندگان و پيغام امروز و مجله هاى دگر انديش اندك اندك جا افتاد، بخش اعظم مردم ايران "غير خودى" قلمداد شده و بدترين تحقيرها و ذلت ها متحمل شدند. بويژه زنان و جوانان. مردم گروه گروه كشور را ترك كردند و جلاى وطن كردند. خود آقاى بنى صدر هم سرانجام به عنوان غير خودى فرار را بر قرار ترجيح داد. اين بار هواخواهان ديروزى او شعار مىدادند: "بنىصدر ليسانسه، تو هم برو فرانسه!"
آقاى بنى صدر به خاطر ايستادگى در مقابل حزب جمهورى اسلامى به رهبرى آيت الله بهشتى و صداقت اش در دوران رياست جمهورى كه هر روز گزارشى هم در روزنامه اش به مردم مىداد (بر خلاف آقاى خاتمى!)، همواره براى من قابل احترام بوده است. اما مطالعه مصاحبه اش در سايت گويا با آقاى نيما راشدان به راستى كه حيرت آور بود! لحن و زبان آقاى بنىصدر در اين مصاحبه اصلا در شان يك رئيس جمهور منتخب تبعيدى آزادىخواه نبود. ايشان در اين مصاحبه با همان لحن هواخواهان ديروزىاش سخن گفته بود. من با آنكه طرفدار سلطنت نبودم اما ملت ايران در زمان شاه اصلا به اندازه دوران جمهورى اسلامى تحقير نشدند! نمىدانم آقاى بنى صدر در دوران "مهاجرت" شان تا حالا مجبور شده از كنسولگرى يك كشور خارجى ويزا بگيرد يا با پاسپورت ايرانى از مرز يك كشور به يك كشور ديگر عبور كند؟ آيا نگاه هاى پر از تحقير و سوءظن ماموران گمرك و پليس فرودگاه ها را حس كرده است؟ غريب بودن و تحقير شدن در خاك وطن كه يكى داستانى است پر اشك چشم!
برايم حيرت آور بود كه در رابطه با بازگشت سلطنت فرمايش كرده: " آخر كدام ملتى استفراغ خودش را مىخورد؟" آقاى بنى صدر! راى ملت استفراغ نيست! ملت هاى متمدن بارها به يك رهبر راى مىدهند و بار ها به همان رهبر راى نمىدهند. يك نگاهى به فرانسه بيندازيد و ببينيد كه مثلا آقاى شيراك تا حالا چند بار شكست خورده و چند بار پيروز شده است. ملت فرانسه شيراك يا ژوسپن را استفراغ نكرده است! ملت ايران هم كه به تب انقلاب دجار شده بود روز دوازده فروردين پنجاه و هشت يك بار به نظام پادشاهى نه گفت و حالا حق دارد دوباره به آن نظام آرى بگويد.
آقاى بنىصدر اين چه نوع ادبياتى است كه خطاب به آقاى رضا پهلوى فرموده ايد:
"آقا دروازه هاى ايران را باز باز باز باز هم بگذارند شما نمىتوانيد به ايران بازگرديد براى اين كه مظهر ذلت ايران هستيد!"
نه خير آقاى بنى صدر ايشان هم مانند 70 ميليون ايرانى شهروند ايران اند يا بايد باشند و از حقوق اوليه شان هم بازگشت آزادانه به ميهن است. هيج كسى و هيچ نظامى نبايد حق داشته باشد ورود يا خروج شهروندان كشورى را محدود كند.
آن نظام هرچه هم بد بود اين نظام آن را روسپيد كرد! نه از آيت الله منتظرى بپرسيد!
البته بحث بر سر مقايسه دو نظام نيست. بحث بر سر حقوق اوليه انسان هاست. بحث بر سر حقوق بشر است. همه آحاد ملت چه در داخل و چه در خارج بايد از حقوق شهروندى مندرج در اعلاميه حقوق بشر بهره مند شوند. چه پسر شاه كه رضا پهلوى باشند و چه پس آخوند كه ابوالحسن بنى صور باشند. و چه يك رقصنده به نام محمد خرداديان!
اى كاش آقاى بنى صدر گاهى وقت و فرصت داشتند و در خيابان هاى پاريس قدم مىزدند و زندگى مردم را مىديدند! انگار در خانه تنهايى شان خيلى در انزوا هستند!

3:30 AM


Thursday, August 15

[8/15/2002 12:11:19 AM | Morteza Negahi]
جنون رهبرى!
در باب خود بزرگ بينى رهبران!

رهبران يكه تاز دنيا در كشورهايى كه دموكراسى و مردم سالارى محلى از اعراب ندارد، ناگهان يابو برشان مىدارد و خود را نماينده تام الاختيار خدا و خلق مىدانند و كم كم كار به جايى مىرسد كه خداى خودشان را نيز بندگى نمىكنند و حتى گاهى خدا را بنده خود مىدانند! تاريخ گذشته و حال سرشار از رهبران مجنون است. از نرون و كاليگولا گرفته تا اغلب شاهان و شاهنشان و رهبران خلقى و سلاطين و واليان و غيره .... اين جنون كه البته يك بيمارى بالينى است و خود بزرگ بينى نام دارد، معمولا به رهبرانى سرايت مىكند كه اولا انتخاب نمىشوند و ثانيا دوره رهبري شان به طول مىانجامد. يعنى خيلى به طول مىانجامد! كور كردن پسر و كشتن همسر و دستور قتل عام و سرودن شعر و آواز خواندن و نمايشنامه نويسى و افراط در سكس و سادو مازوخسم و حتى خوردن دل و جگر مخالفان و كباب كردن بچه ها از اعمال خيلى طبيعى اين گونه رهبران مجنون است.
اما در عصر حاضر كه به هر حال سازمان مللى هست و دوربين ماهواره و اينترنت و غيره ... اين گونه رهبران بسيار زجر مىكشند كه مانند اسلافشان نمىتوانند دل و جگر انسان تناول كنند و از پوست تن شان دايره و تنبك درست كنند. با اين همه بوكاسا، رهبر زئير بچه خورى مىكرد و ايدى امين اوگاندا سوار انگليسيان مىشد و مائو كتاب سرخ راهنما مىنوشت و قذافى كتاب سبز. اسكندر و چنگيز و آتيلا و تيمور و ناپلئون و آقا محمد خان قاجار و اغلب رهبران معاصر ما هم به اين بيمارى مبتلا بودند. بين خودمان بماند، من از خواندن سرگذشت و ماجراهاى اين نوع رهبران بدم نمىآيد! مدت ها كتاب چنين كنند بزرگان ويل كاپى به ترجمه و تاليف! نجف دريابندرى از كتاب هاى بالينى من بود. البته هرگز نفهميدم كه ويل كاپى نامى واقعا وجود خارجى دارد يانه! اين جنون با اين كه معمولا براى رهبران اتفاق مىافتد ولى گاهى براى آدم هاى عادى هم ممكن است اتفاق بيفتد. البته نه خيلى عادى! مثلا يك گوينده راديو كشور زنگبار كه تا ديروز از طرز پخت ماماليگا (ماماليگا خوراك ملى رومانى است و معمولا با ذرت درست مى شود.) مى گفت امروز يابو برش مىدارد كه رهبر بلامنازع اپوزيسيون كشور زنگبار شده است! در فيليپين يك هنزپيشه سينما كه رئيس جمهور شده بود ناگهان يابو برش داشت و داشت مىرفت كه به اين جنون مبتلا شود كه نمايندگان مجلس به گوشه زندانش فرستادند كه شكر زيادى نخورد. رهبران مبتلا به اين بيمارى به شكر و نيشكر و گاهى فقط به نى شكر علاقه زيادى پيدا مىكنند و زيادى مىخورند يا مىكشند. (منظور از نى همان نى قليان است كه اينجا براى جور شدن قافيه به جاى وافور به كار رفته است. در هرحال نى قليان با قلقلى و قلفور هم هم قافيه نيست!)
حالا بگذريم....
يكى دو ماه پيش، از نمايشنامه نويسى صدام نوشتم. يادتان كه هست؟ اما امروز از يك چهره شهير شرقى مىنويسم: صفر مراد نياز اف، رهبر كبير تركمن، توركمن باشى، افتخار خلق تركمن، سايه خدا در زمين، فرمانده بزرگ باد و توفان، سير كننده ى منظومه شمسى و قمرى، صاحب ديوان كبير تراكمه و صدها عنوان ديگر.
من عاشق اين بزرگمرد كبير هستم! تا چند ماه پيش موهايش يكدست نقره اي و سفيد بود. حالا مشكى مشكى است. من حدس مىزنم كه ده ها نفر ژورناليست تركمنستان به خاطر چاپ عكس رهبر كبير با موهاى سفيد در بند سياسي زندان عشق آباد در بند باشند! تازه عشق آباد شهر عشق نيست. اين اشك آباد كه اشكانيان ساختند و بعد ها تلفظ تركى و تركمنى "عشق" كه "اشگ" است، به زبان فارسى كه برگردانده شد، اشك آباد شد عشق آباد. بى هيچ عشق و حالى!
اين صفر مراد نيازاف كه دوستى صميمانه اى با رفسنجانى بهرمانى خودمان دارد و رفسنجانى از افتخارات بزرگ سياسى اش اين است كه يكبار از اسب اهدائى نيازاف سقوط كرده و زمين خورده، تازگى ها براى ايام عمر انسان تعريف هاى جديدى وضع كرده است كه تمام پژوهشگران هاروارد و پرينستون و استانفورد را انگشت به دهان كرده است. شايد هم به خاطر اين كشف بزرگ به دريافت جايزه نوبل نايل بشود.
ايشان كه صاحب بزرگترين مجسمه جهان است و اين مجسمه بر فراز عشق آباد مدام در حال چرخش است و اغلب شهرها و خيابان ها و هتل ها و بيمارستان و باشگاه هاى ورزشى و حتى باران هاى موسمى و توفان و باد هم به نام نامى اش نام گذارى شده، اخيرا ايام كودكى و نو جوانى و جوانى و پيرى را از نو تعريف كرده است:
بنا به دستور او كه از روز سه شنبه (پريروز) در تمام تركمنستان قابل اجرا است، عمر انسان دوازه دوره را شامل مىشود: دوران كودكى، از بدو تولد تا دوازده سالگى، نوجوانى از دوازده سالگى تا بيست و پنج سالگى، جوانى از بيست و پنج سالگى تا سى و هفت سالگى.
از 37 تا 49 دوره بلوغ و رسيدگى، از 49 تا 61 دوران پختگى و از 62 تا 85 سالگى، كه خود شامل دو دوره 12 ساله بسيار مهم عمر است، بنا به دستور مقام كبير رهبرى تركمنستان دوران شكوفايى و خردمندى نام گذارى شده است. نكته بسيار مهم در اين است كه صفرمراد نيازاف همين چندى پيش وارد 62 سالگى شد!
دوره ى سالمندى و پيرى تازه از 85 سالگى آغاز مىشود و تا 97 سالگى ادامه پيدا مىكند. او 97 سالگى تا 109 سالگى را به نام بنيان گذار قوم تركمن اوغوز خان نام گذاشته است. اوغوز خان در 109 سالگى وفات كرد.
بد نيست بدانيد كه بنا به آمار سازمان بهداشت جهانى متوسط طول عمر تركمن ها براى مردان 60 سال و براى زنان 65 سال مىباشد و تركمنستان يكى از فقيرترين كشور هاى آسياى ميانه است.

12:19 AM


Wednesday, August 14
ادامه ....

يك خواننده عزيز اين سطور از برلين، انگار اين كه بيكار بود و نشسته بود تمام واژه هاى مرا كه به نوعى مخالف يا در انتقاد به رژيم بود شمرده بود و مطلب خانم/ آقاى ج. آرامش را هم حلاجى كرده بود كه: "در مطلب اين خانم يا آقا حتى يك جمله هم عليه حكومت جمهورى اسلامى نبود ولى مطالب شما (يعنى من!) سرشار از نقد و انتقاد گزنده بود." و چنين نتيجه گيرى كرده بود كه من نبايد با اين نوع اشخاص كه به احتمال زياد از اهالى همان رژيم اند "سرشاخ" بشوم.
دوست ديگرى نيز از ژاپن مانند هميشه سخنان آرامش خانم يا آرامش آقا را مورد نقد و بررسى قرار داده و به همان نتيجه دوست برلينى رسيده بود!
با سپاس از اين دو خواننده عزيز، امروز اتفاقا راديو صداى ايران را گوش مىكردم كه باز هم سخن از "خيانت" امضاء كنندگان نامه كذايى "گفت و گو" بود. من به گردانندگان اين راديو و تمام تلويزيون هاى لوس آنجلسى كه اين چند روزه همه اس سم پاشى كرده و امضا كنندگان نامه كذايى را "خائن" و "خود فروش" و "حقوق بگير" و .... قلمداد كرده اند، پيشنهاد مى كنم كه نامه اى زير عنوان " هرنوع گفت و گوى دولت اسلامى ايران با ايالات متحده آمريكا محكوم است!" را به راى بگذارند و امضا جمع كنند و آخر سر نيز اين نامه را همراه ترجمه انگليسى اش به رويت جورج بوش برسانند و از وى بخواهند كه حرف هايش را پيرامون عناصر منتخب و انتخابات و غيره پس بگيرد. من مطمئن هستم اين نوع فعاليت ها بيشتر از بد و بيراه ها و فحش ها و محكوم كردن هاى ما چند نفر يك لاقبا اثر گذار خواهد بود!
اين گوى و اين ميدان. بفرمائيد!
12:39 AM


Tuesday, August 13
جنجال ادامه دارد .....
در پاسخ ج. آرامش
امروز در سايت ايران امروز نامه اى به قلم ج. آرامش انتشار يافت كه ظاهر پيرامون مطالب بنده بود ولى عملا مطلب بلندى بود عليه آمريكا.
من هرچند مىكوشم در پاسخ نام هاى امضاء محفوظ و مستعار سكوت كنم، اين بار سكوتم را مىشكنم و چند كلمه اى پيرامون مطالب آقا يا خانم ج. آرامش قلمى مىكنم.
ايشان هفت صفحه از نابكارى ها و جنايات آمريكا نوشته اند كه اصلا ربطى به نوشته من ندارد. خب، ايشان حق دارند ضد آمريكا باشند و هر چه دل تنگشان مىخواهد بگويند. من هر روز به همت دوستان چپ خود دست كم چهار _ پنج مطلب از اين قماش دريافت مىكنم. برخى را مىخوانم و برخى را نمىخوانم. مطلب ج. آرامش هم چيز تازه اى نداشت. من هم وكيل مدافع آمريكا نيستم. سعدى شعري گفته بود من هم خوشم آمد و با مختصر تغييرى تيتر مطلبم كردم! اينها تشبيه هاى مجازى اند كه در ادبيات و ژورناليسم به كار مىرود. نه ايران شب پره است و نه آمريكا آفتاب! ايران جامعه ى بسته اى است كه حكامش مىخواهند در چنير سنت هاى خود باقى بماند (به ويژه سنت هاى مذهبى)، و آمريكا پرچمدار مدرنيت است كه مىخواهد پرچمدار جامعه باز باشد. هر دو هواخواهان و دشمنانى دارند.
مطلب خانم يا آقاى آرامش در سايز كوچك كامپيوتر من 7 صفحه بود كه فقط و فقط نيم صفحه اش، آن هم جسته و گريخته، مربوط به من مىشد! بقيه از نوع نوشته هاى هيستريك ضدآمريكايى بود كه در همين آمريكا هر روز صدها بار خيلى تندتر و پر ملاط تر از مطلب آرامش نشر مىشود. حالا مطالب نشريه گرانما و تشرين(چاپ سويه) و روزنامه هاى عراقى و ارگان احزاب چپ و روزنامه هاى رسالت و كيهان و جمهورى اسلامى به كنار! برخى از اين نشريه ها حتى اختراع ويروس ايدز و فاجعه نيويورك و ... را هم كار خود آمريكايى ها مىدانند. يكى از بزرگان اهل تميز حتى ادعا داشت كه آمريكا براى كنترل كردن دنيا اينترنت را در اختيار جهانيان قرار داد. در همين كشور گل و بلبل ما يك بزرگ ديگر هم اينترنت را وسيله اى براى اشاعه فحشا و پورنوگرافى مىداند.
حالا بگذريم ...
ايشان خطاب به من نوشته اند كه: ".... شما بالاجبار آقاى دكتر باقرزاده و كسانى را كه با انديشه هاى گوناگون مخالف امضاى اعلاميه مذاكره با آمريكا هستند را در كنار روزنامه كيهان و رهبر قرار مىدهيد. آيا انتظار برخورد ديگرى با خود داريد؟
البته من هرگز از دكتر باقر زاده نام نبرده بودم. من كه ادعا مىكنم اكثريت مردم ايران موافق گفت و گوى رسمى و مستقيم با آمريكا هستند، آنقدر رياضى مىدانم كه چند ده نفر يا فوقش صد و اندى امضاء كننده نامه كذايى را كل مردم ايران حساب نكنم. مثلا عمه من هم آن نامه كذايى را امضا نكرده است. من اين عمه نازنينم را مخالف گفت و گو با آمريكا به حساب نمىآورم!
مطلب ساده تر از اين حرف هاست. نمىدانم كدام يكى از دوستان امضا كننده ى آن نامه متن "ما خواهان آغاز گفتگوهاى رسمى و مستقيم ميان دولت هاى ايران و ايالات متحده آمريكا هستيم." را نوشته است. اين متن موقعى انتشار يافت كه شايع بود اهالى بيت رفسنجانى در قبرس زيرجلكى با مقامات آمريكا مذاكره مىكنند.... كه هياهوى حمله به عراق بهانه است و هدف اصلي ايران است و ممكن است تاسيسات ايران بخصوص نيروگاه اتمى بوشهر مورد حمله آمريكا يا اسرائيل قرار بگيرد .... كه بين اصلاح طلبان گفت و گو با آمريكا به طور جدى مطرح است..... كه برخى از جناح هاى محافظه كار هم يواشكى با مقامات آمريكا (البته با واسطه كه واسطه گرى در نهاد اين جناح است!) در تماس اند و ..... نامه ى "ما خواهان ..." در چنين اوضاع و احوالى انتشار يافت و برخى زير آن را امضا كردند و برخى امضا نكردند. نه امضا كنندگان تاجى بر سر مردم زده اند و نه آنهائى كه امضا نكرده اند. من دلايلم را براى امضا كردن نوشتم و آقاى باقرزاده ( بدون آنكه هيچ بحث و مناقشه اى بين ما دو نفر باشد) دلايل شان براى امضا نكردن نوشتند. همين!
اما اين پرسش ها هنوز مطرح مىمانند:
_ آيا شما خواهان گفت و گوى رسمى و مستقيم ( و اينجا بايد اضافه كنم آشكار) بين ايران و آمريكا هستيد يا نه؟
_ آيا مىخواهيد بين دو دولت تا موقعى كه بوش رئيس جمهور آمريكا يا جمهورى اسلامى سركار است اصلا تماسى صورت نگيرد و در صورت بروز اختلافات سياسى و غيره (كه اين اختلافات روز به روز بيشتر مىشود) ترجيح مىدهيد اين دو دولت جنگ بكنند يا گفت و گو؟
بحث در اين است!
1:02 AM


Sunday, August 11
دوستان متشكرم!
... و باز هم پيرامون جنجال گفت و گوى ايران و آمريكا ...

در اين يكى دو روز كه از خوانندگان عزيز نظرخواهى كرده بودم بسيارى لطف كرده و نظر خود را برايم ارسال كردند. من از همه ى اين عزيزان متشكرم. چه آنهائى كه با من موافق بودند و چه آنان كه با من مخالف بودند و حتى كسانى كه بد و بيراه و فحش خواهر و مادر برايم نوشتند! خب ديگر، اينان هم بخشى از مردم ما هستند كه بايد بتوانند در هر شرايطى نظرشان را بنويسند و حتى با اين نوع بر خوردها اندكى آرامش يابند. خواننده ى عزيزى از ژاپن اتفاقا متوجه اين نكته شده بود كه اين نوع اعلاميه نشان دهنده ى اين است كه دست كم در ايران و در ميان ايرانيان طيفى رنگارنگ از عقايد و آرا وجود دارد. كه ايرانيان فقط يك مشت "عربده كش" نيستند.
يك نفر نوشته بود كه شما با اين عمل تان در حقيقت دولت جمهورى اسلامى را به رسميت شناختيد. در پاسخ اين عزيز بايد بنويسم، نفس گفت و گو بين دو حريف يا دو دشمن يا يك دوست و يك دشمن اصلا ربطى به اين ندارد كه ما طرف مقابل را به رسميت شناخته ايم يا نه. ما مى توانيم به استاديوم ورزشى برويم و تيم ملى ايران را كه با پرچم جمهورى اسلامى هم وارد ميدان شده تشويق بكنيم. اين عمل ما هيچ ربطى به تاييد يا تقبيح كردن نظام ندارد! نفس گفت و گو اصولا يك عمل متمدنانه است. من در پاسخ يك خواننده چند سطري نوشتم كه اينجا مىآورم:
اين حضرات (مخالفان هر نوع گفت و گو) هنوز يك ذره معنا و مفهوم دموكراسى را نفهميده اند. نلسون ماندلا با دشمن ترين كسان به گفت و گو نشست. اپوزيسيون واقعى ممكن است روزى روزگارى با همين آخوندها براى انتقال قدرت به گفت و گو بنشيند. همين الان اپوزيسيون عراق با نمايندگاه وزارت دفاع و امور خارجه امريكا به گفت و گو نشسته است و اين در حالىاست كه نمايندگان دولت عراق هم با سازمان ملل و حتى آمريكا براى دعوت مجدد بازرسان سلاح هاى كشتار جمعى به گفت و گو نشسته است. ....
البته من درك مىكنم كه چرا برخى از اين آقايان اين چنين برافروخته و خشمگين شده اند و تمام دق دل شان را سر ما مىآورند. قضيه از آنجا آب مىخورد كه جورج بوش در بيانيه دو سه هفته پيش اش آشكارا از "عناصر منتخب" سخن گفت. يعنى خيلى صريح به راى گيرىها و انتخابات چند سال گذشته ( بعد از خاتمى) صحه گذاشت. معلوم بود كه عناصر غير انتخابى ايران از اين بيانيه سخت خشمگين شدند و خاتمى و ياران اش نيز بزرگ ترين خطاى سياسى خود را مرتكب شده و با نيروهاى فقاهتى و غيرانتخابى هم آواز گشتند. اما به نظر من اين بيانيه بزرگ ترين ضربه را به سلطنت طلب ها وارد ساخت. چون پس از حوادث افغانستان اينان بر اين باور بودند كه در آينده، آمريكا با برگ سلطنت طلبان وارد گود خواهد شد. حالا كه بامداد خمار بيانيه بوش سپرى شده و اين طيف ناگهان به خود آمده اند، لبه تيز حمله خود را به جاى جورج بوش و دولت آمريكا متوجه ما امضاء كنندگان يك بيانيه معمولى و بىاهميت كرده اند. در حقيقت اگر حكومت ايران تصميم هم داشت (كه رفسنجانى در حالى كه نيرو هاى ولايت فقيه و اصلاح طلب بر طبل شعار مرگ بر آمريكا مىكوفتند و خيابان هاى تهران و شهرستان ها صحنه تظاهرات فرمايشى دولتى بود، علم گفت و گو با آمريكا را اندكى برافراشت و خيلى زيركانه به آمريكا چراغ سبز نشان داد كه اگر كسى قابل گفت و گو باشد منم يا خانواده ام!) كه پنهان يا آشكار وارد گفت و گو بشود به خاطر امضاى ما هم كه شده دست نگاه خواهد داشت! بنابراين نتيجه اين عمل ما درست بر خلاف متن بيانيه گفت و گو ، هر نوع گفت و گوى احتمالى را به تاخير خواهد انداخت و اين از شوخى هاى روزگار است!

12:09 AM


Saturday, August 10
شب پره وصل آفتاب نخواهد!
هياهوى بسيار براى هيچ!
اين روزها جنجال اعلاميه رابطه با آمريكا كه توسط چند نفر از از ايرانيان امضا شده بسيار بالا گرفته است. برخى چنين وانمود مىكنند كه نظام جمهورى اسلامى به سرعت برق داشت فرو مىپاشيد كه اين اعلاميه نجاتش داد! فحش هاى آبدار و كم آب و بى آب هم فراوان هم نصيب امضا كنندگان گرديد كه حيرت آور بود! من دريافتم كه سعيد امامىها و حسين شريعتمدارى ها و هم پالكىهاشان فقط در ميهن اسلامى نيستند. در همين آمريكا هم برخى در همان خط و خطوط هستند و دلشان مىخواهد كه ما توبه نامه امضا كنيم و نويسندگان اعلاميه كذايى را تقبيح كنيم. تازه اينان در قدرت نيستند اگر فردا قدرت به دست بياورند لابد ما ها را مانند پورزند جلوى دوربين هم مىنشانند تا به "خيانت" خود اعتراف كنيم.
برخى از اى ميل ها و پيام هايى كه دريافت كردم مرا به ياد ميرزا آقا خان كرمانى مىاندازد كه روزگارى در سه مكتوب نوشته بود:
"كمتر كسى از اهالى ايران است كه ميرغضبى نداند يا ستم و تعدى نراند و بىانصافى نپرورد. تمام سكنهء اين ويرانهء خرابهء از طبقه علما و حكما و حكام و وزرا گرفته تا بقال و حمال، همه ستمگر و بىمروت، همه خونخوار بىمرحمت اند. همه فرياد دارند كه چرا ما ميرغضب باشى نيستيم و همه مىخواهند ظالم منفرد، حاكم مستبد و جلاد باشى باشند.."
من از اين "اهالى" داستان ها دارم. جنگ ايران و عراق كه شروع شد گفتند ايران يك ماه هم نمىتواند جنگ را ادامه دهد. بزودى ارتشبد اويسى حكومت ايران آزاد را در خوزستان تشكيل داده و با فراخواندن ارتشى ها به حكومت "آزاد" بقيه كشور را آزاد خواهد كرد.
جنگ هشت سال طول كشيد.
آيت الله خمينى كه مرد من در لندن بودم. در محفلى بطرى هاى شامپاين بود كه باز شد و براى آزادى قريب الوقوع ايران سركشيده شد. چون همه بر اين باور بودند كه جمهورى اسلامى قبايى است كه فقط به تن خمينى دوخته شده و كسى نمىتواند كشتى شكسته جمهورى اسلامى را نجات دهد.
سال ها از آن تاريخ سپرى شده است!
در ماجراى حكم قتل سلمان رشدى هم كه جهانى در مقابل جمهورى اسلامى ايستاد و تمام كشور هاى عضو اتحاديه اروپا سفيرانشان را فرا خواندند.. ... سقوط رژيم قريب الوقوع مىنمود. در كشتار رستوران ميكانوس و دادگاه برلين هم همچنان.... سرانجام در روز 18 تير، سه سال پيش، دانشجويان شورش كردند. وقايع مختلف ديگرى نيز كه هريك ضربه اى كارى مىتوانست به نظام بزند و مىزد هم اتفاق افتاد. اما "اپوزيسيون" و "اهالى" تماميت خواه هرگز نتوانست از اين وقايع استفاده كند.
حالا هم اين "اهالى" ديوارى كوتاه تر از چند تن امضاء كننده يك بيانيه معمولى را نيافته و مرتب عليه امضاء كنندگانش شاخ و شانه مىكشد! براى اين كه اين حضرات را خوشحال كنم من اينجا اعلام مىكنم كه تا آقاى خامنه اى رهبر است و حسين شريعتمدارى هاى كيهان و انبارلويى هاى رسالت و اعضاى مجلس خبرگان و شوراى نگهبان و ائمه جمعه و جماعت و انصار حزب الله و سپاه پاسداران و آمران قتل هاى زنجيره اى و قوه قضائيه و .... بر اسب قدرت سوارند، رابطه با آمريكا هم دست كم در آينده نزديك انجام پذير نخواهد شد!
چرايش بسيار ساده است: شب پره وصل آفتاب نخواهد!
آمريكا و دنياى مدرن همانقدر براى رژيم خطرناك است كه اينترنت و ماهواره!
(در صورت امكان از خوانندگان اين سطور خواهش مىكنم پيرامون رابطه با آمريكا نظر بدهند و ذكر كنند كه ساكن ايران اند يا خارج. يك نظرخواهى دم دستى است براى اينكه واقعا بدانم اين رسانه هاى لوس آنجلس تا چه حد نظر مردم را بازتاب مىدهند. سپاسگزام!)
1:06 AM


Thursday, August 8
چرا پاى اعلاميه رابطه ايران و آمريكا امضاء گذاشتم؟
اين روز ها گويا راديو و تلويزيون هاى لوس آنجلس پيرامون اعلاميه اى كه توسط برخى از روشنفكران ايرانى خارج از كشور صادر شده، غوغا به راه انداخته اند كه ما چند ده تن امضاء كننده اعلاميه كذايى از سقوط حتمى و قريب الوقوع رژيم اسلامى ايران جلوگيرى كرده ايم! امشب مادر سالمند يكى از دوستان خوبم با صداى لرزان و در عين حال خشمگين مرا مورد عتاب و سرزنش قرار داد كه: تو چرا؟ از تو بعيد است! دوست خوب ديگرى نيز پيامى به شرح زير برايم ارسال كرد:
نگاهي گرامي،
به عنوان هموطني كه نوشته هاي شما را ميخوانم بخود حق ميدهم تا اگر پرسشي هم دراين باره داشتم ، مطرح كنم.
چند روزي است نام شما را در پاي اعلاميه اي ميخوانم كه مشتاق و علاقمند به ايجاد رابطه ميان دولتين ايران و آمريكاست!.
همين طور ، امروز، در تلويزيون پارس، شاهد انتقادات تند و تيزي از ناحيه گوينده، نسبت به امضاء كنندگان اين اعلاميه بودم.
اكنون براي من كه نديده و نشناخته، تنها با مرور مطالب تان، برايتان احترام قائل هستم- اين پرسش پيش آمده است
كه: علاقمندي شما به ايجاد(اين رابطه) با در نظر گرفتن تمام زواياي منفي هر دو حكومت،چه تاثير مثبتي براي ايرانيان دارد
و چقدر سبب تجديد نظر حاكمان نسبت به رفتارشان ميشود؟.
ـــــــــــــــــــــ
اگر خواستيد ، پرسش من و پاسخ خودتان را در سايت ، مطرح كنيد. فكر مي كنم براي بسياري از هموطنان علاقمند، جالب باشد.

.......
من چون متاسفانه قادر نيستم تلويزيون پارس را ببينم، نمىتوانم به اين رسانه يا رسانه هاى ديگر لوس آنجلس پاسخ بگويم. شايد بهتر مىبود كه اين رسانه ها با برخى از اين امضا كنندگاه گفت و گو مىكردند تا دست كم كسانى مانند مادر عزيز دوست اين چنين عتاب آميز سخن نمىگفتند.
بنابراين فقط به احترام خوانندگان محترم مطالب من و ديگر عزيزان چند نكته را توضيح مىدهم. هرچند عقيده دارم كه من به عنوان يك شهروند حق دارم كه پيرامون هر موضوعى اظهار نظر كنم بدون اينكه نيازى به توضيح و توجيه و تفسير داشته باشم!
_ در ايران فقط رهبر و باند رسالت و كيهان و ارتجاعى ترين جناح حكومتى مخالف گفت و گو و ايجاد رابطه با آمريكا هستند. اكثريت مردم ايران، چه آنان كه طرفدار اصلاحات اند و چه آنان كه طرفدار تغييرات اساسي و بنيادين اند، موافق رابطه با آمريكا هستند. آمارى كه اخيرا در مطبوعات ايران منتشر شد هواخواهان ايجاد رابطه را حدود 85 در صد ذكر كرده است. به نظر مىرسد كه رسانه هاى لوس آنجلسى با ارتجاعى ترين باندهاى حكومتى همصدا شده اند!
_ در صحنه جهانى، حكومت اسلامى ايران در حال حاضر از آن همه شعارهاى رنگارنگ فقط شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل را حفظ كرده است. چون اين نظام نه توانسته عدالت اجتماعى برقرار كند و نه آزادى و دموكراسي به ارمغان آورد. فساد و ارتشاء و فحشا و نا هنجارى هاى اجتماعى بيداد مىكند. اين نظام فقط با شعار مرگ بر آمريكاست كه مى تواند در برابر "مستضعفان" و چپ گرايانى از قبيل فيدل كاسترو و چهره هايى چون صدام حسين و بن لادن و ملاعمر و ... اندكى "پز" ضد آمريكايى بدهد و براى خود مشروعيت كسب كند. واضح و مبرهن است اين پز خالى از جيب خالى مردم ايران هزينه مىشود. آقاى خامنه اى رهبر ايران شايد به درستى (از نقطه نظر منافع خود و هواخواهانش) اعلام كرده كه هركس حتى حرف گفت و گو با آمريكا بزند خيانت كار است و قابل تعقيب قضايى! چون اگر اين سلاح ضديت با آمريكا هم از دست حكام اسلامى ايران گرفته شود ديگر چيزى براى پز دادن باقى نمىماند و شهادت طلبان انتحارى فلسطين و حزب الله تصاوير حضرات را پاره پوره مىكنند. تصور بكنيد اگر فردا ايران اسلامى با اسرائيل رابطه برقرار كند، آيا اين رابطه براى ايران پيروزى به حساب مىآيد يا براى اسرائيل؟ رابطه با آمريكا هم شكست بزرگى براى ارتجاع و جناح تماميت خواه است.
رابطه يا عدم رابطه هيچ تاثيرى در فروپاشى نظام ها ندارد. ما در اين عصر شاهد بوديم كه بهترين دوستان آمريكا در اوج دوستى با آمريكا نظام سياسى شان از هم پاشيد يا تغيير كرد. ايران سلطنتى، نيكاراگوئه، فليپين، شيلى، اروگوئه، آراژانيتن، برزيل و خيل كشورهاى ديگر كه به نوعى زيز چكمه استبداد بودند، همه و همه در هنگام فروپاشى و تغييرات اساسى با آمريكا رابطه صميمانه داشتند. بنابراين اگر ملت ايران عزم جزم كرده كه تغييرات بنيادين انجام دهد رابطه يا عدم رابطه تاثير چندانى بر اين روند نخواهد داشت. شايد هم تغييرات را شتاب بخشد. گفته مىشود اگر شاه سفير آمريكا و انگليس را از ايران اخراج كرده بود شايد با آن سرعت سقوط نمىكرد!
_ ملت ايران بويژه نسل جوان با اينكه در هر فرصتى نارضايتى و انزجار خود را از اوضاع و احوال موجود نشان داده ولى برخلاف نسل پيشين نمىخواهد به هرقيمتى كه شده انقلاب كند. آن هم انقلابى خونين! انقلابى ترين و پرشورترين جوانان ميهن ما از خون و خون ريزى متنفرند. مىگويند رژيم شاه (پدر و پسر) فوقش پنج هزار نفر را كشت، رژيم انقلابى براي انتقام گيرى از اين پنج هزارتن پانصد هزار تن را كشت ، حال اگر يك نظام انقلابى ديگرى ظهور كند دست كم بايد پنج ميليون نفر را بكشد! خدا آن روز را نصيب نكند!!


11:50 PM


شيخ صادق خلخالى و پست مدرنيسم!

آيت الله سيد صادق خلخالى گيوى كه اين روزها گاه بر طبل اصلاحات مىزند، در مصاحبه اى با پيام فضلى نژاد (سايت گويا)، ناگهان به وادى پست مدرنيسم پرت شده و فرمايشاتى كرده كه هم سكسى است، هم تاريخى، هم فرهنگى و البته هم انقلابى.
فرهنگ:
... ما فرهنگ مان را به هر قيمتى كه شده است نگاه مى داريم. آن موقع كه هويدا لخت مىخوابيد، به او گفتم معلوم است شما اصلا فرهنگ ايرانى و اسلامى را نمىشناسى كه چنين مىكنى ... پاسداران از ديدن او در آن حالات خجالت مىكشيدند ...
سينما:
... از حيثى موافق سينما هستم و از حيثى مخالف!
سانسور:
در سويس من رفته بودم و سانسور دولتى خيلى بيشتر از كشورهايى بود كه اتفاقا ادعاى آزادى هم نداشتند. مثلا آن جا موسيقى را سانسور مىكردند....
تاريخ:
... عقايد من همان است كه بود.... مثلا در باره كوروش پادشاه ايرانى، با اين كه خيلى ها مثل سعيدى سيرجانى و باستانى پاريزى ... با رساله، تحقيقى من مخالفت كرده اند و ايرادهاى بى منطق گرفته اند، هم چنان معتقدم كه او لواط مىداد و جنايتكار بود.
(در كتاب تاريخ ايران باستان تاليف دكتر پيرنيا، از قول كنزياس مورخ يونانى آمده است كه كه كوروش پسر چوپانى بود از ايل مردها، كه از شدت احتياج مجبور شد راهزنى پيش گيرد.... ) شيخ صادق خلخالى اين عبارات را چنين نقل كرده اند:
كوروش پسر جوانى بود اهل مر كه از شدت احتياج مجبور شد راه زنى پيش گيرد و لواط بدهد!
هنگامى كه مصاحبه كننده اين موضوع را گوشزد مىكند، شيخ يك پاسخ ناب پست مدرنيستى و ساختارشكن مىدهد كه حتى ژاك دريدا هم نمىتواند در خواب ببيند:
....از كلمات تاريخ برداشت ها متفاوت است. حالا چون بنده آخوند هستم، به راحتى مىتوانند ادعا كنند كه سر از اين مسايل در نمىآورم ...
جالب ترين خاطره:
چهار دكتر را از اصفهان نزد من به قم آوردند. مىخواستند اين چهار دكتر محكوم به اعدام را عفو كنم. واسطه عفو اين ها روزنامه نگارى بود در اصفهان به نام آقاى صلواتى. اكنون نيز هست. وقتى پرونده متهمان را مطالعه كردم، ديدم هر چهار نفر محكوم به اعدام هستند. نمىتوانستم عفوشان كنم. تاخير جايز نبود و براى همين .... هر چهار نفر را از دم تيغ گذراندم و اعدام كردم. شب، آن واسطه از اصفهان زنگ زد و گفت: آقاى خلخالى آن چهار نفرى كه پيش شما هستند عفو كرديد؟ .... گفتم كدام چهار نفر؟ گفت همان چهار دكتر كه از اصفهان آمده اند. گفتم كارشان تمام شد. خيال شما راحت باشد. ديگر چهار نفرى وجود ندارد ....
نظر امام خمينى:
... هنگامى كه حاكم شرع دادگاه هاى انقلاب بودم مخالفت هاى زيادى در داخل و خارج از كشور عليه من ابراز مىشد. البته همواره حضرت امام خمينى (ره) من را تشويق به فعاليت هاى انقلابى مىكردند ...
1:14 AM


Tuesday, August 6
افغانستان
Rising Above The Ruins.htm
(در اين مطلب نيوزويك عكس معركه اى هست كه من نتوانستم در اين مطلب بگنجانم. به ديدنش خيلى مى ارزد!)
از نيويورك كه داشتم مىآمدم از فرودگاه جان اف كندى كتابى خريدم به نام An Unexpected Light (نور غير منتظره) به قلم جيسون اليوت
نويسنده جوان انگليسى كه اين كتاب سفرنامه نخستين كتاب اوست. كتاب شرح سفر اليوت است به افغانستان در سه برهه مختلف: زمانى كه تحت اشغال شوروي بود، به هنگام جنگ داخلى و ظهور طالبان و سرانجام در ايام اخير. كتابي است بسيار جذاب كه در تمام طول سفر نيويورك _ سانفرانسيسكو و اين چند روز مونس من شده است. يكى از آرزوهاى من اين است كه روزي به افغانستان سفركنم. نمي دانم از افغانيان عزيز كسى هست كه اين سطور را بخواند؟ در آن ايامى كه افغانستان از يوغ طالبان آزاد شد من شروع كردم به ادبيات افغانى خواندن. مقاله اى هم نوشتم به نام ظهور و سقوط طالبان. ما دو ملت در عين حال كه به هم اين چنين نزديك هستيم، خيلى از هم دوريم! فارسى زبانان ايران و افغانستان اما آبشخور مشترك دارند. فردوسى و حافظ و سعدى و حتى شاملو و نادرپور و فروغ و اميد اين دو قوم را خيلى به هم نزديك كرده است.
دوستى دارم عتيق رحيمى نام كه هم نويسنده است و هم فيلمساز. عتيق رمان كوچكى نوشته به نام خاك و خاكستر. داستان سفر پير مردى است با نوه اش در كوه و كمر هاى شمال افغانستان. پسرك در طي يك بمباران كر شده است و نمى چرا ناگهان صدا ها را نمىشنود. مادرش همراه قريب به اتفاق اهالى روستا كشته شده اند و اين بازمانده به معدنى مىروند كه پسر پير مرد يا پدر پسرك در آنجا كار مىكند. نمىدانند چگونه خبر بد را بدهند. داستان همچنان در پس زمينه جنگ (در زمان اشغال شوروى) ادامه مىكند با نثرى بديع و شاعرانه .....

1:05 AM


Sunday, August 4
ختم خاتمى

من حدود يك سال و اندى پيش ختم آقاى خاتمى را برچيده بودم! البته ختم سياسى اش را و گرنه برايش طول عمر آرزو مىكنم. اين روزها همه از پايان خاتمى يا پايان دوره خاتمى يا استعفاى خاتمى سخن مىگويند. من چند روز پيش در يادداشتى به مطلبي آقاى عباس عبدى اشاره كردم كه از خاتمى خواسته بود تا تكليف اش را روشن كند. يعنى بفهمى نفهمى استعفا بدهد. خوشبختانه آقاى خاتمى در اين چند ماه سيماى واقعى اش را عيان كرد كه آنى نبود كه مردم مىخواستند! حالا تكليف اش روشن است. يعنى تاريخ قضاوت خواهد كرد كه چه كرد و چه نكرد و چه مىتوانست و نكرد!
من آن مطلب ختم خاتمى را دوباره اينجا مىآورم. چون خوانندگان بسيارى از من خواستند.
ختم خاتمى!
11:09 PM


سفرنامه شيندخت

من سفر و سفرنامه نويسى را بسيار دوست دارم و دو سه كتاب و ده ها مقاله در اين باب دارم. امروز سفرنامه شيندخت را خواندم و حقيقتش اندكى دلم گرفت! نه اينكه او مادر بزرگ خوبش را از دست داده ( كه تسليت مىگويم) يا آن با آن همه ماجراى تلخ و شيرين مواجه شده، بلكه ياد وطن افتادم. در مقدمه سفرنامه ام به ايران نوشتم:
روزگارى ما در وطن زندگى و حالا اين وطن است كه در درون ما زندگى مىكند. مىدانم در اين خطه كه من هستم همه چيز بسيار زيباتر از وطن است. اما ريشه آدمى هم در خاك است! خاكى كه با خيام و حافظ و سعدى و ... عجين شده و خون پدران ما آبيارى كرده اين خاك را ...... و با نفس مادر و خواهر و برادر و دوست و رفيق عطرآگين شده هوايش ......
شيندخت قرار بود از سراب من عبور كند و به ياد من بود كه از بد حادثه نتوانست.
بايد مىرفت .... آنجا با مادر و خواهرم آشنا مىشد! به كوه هاى سبلان و بزگوش سلام مىداد و از عطر عسل و خيار و كره و ماست سراب سرمست مىشد!
سال ديگر انشاءالله!

5:03 PM


يك اتفاق ساده!

مدت ها پيش سفرنامه كارمل را نوشتم. نوشتم كه دسته كليدم را گم كردم اما دو دوست خوب پيدا كردم. يكى از آنان عموى من شد. همان "خيسرو عمى" (عمو خسرو)! امروز عمو خسرو مرا به ناهار دعوت كرده بود. دو ساعت و خورده اى راه است تا كارمل. كله سحر بيدار شدم و سر و صورتى صفا دادم و قهوه اى خوردم و آماده رفتن بودم كه متوجه شدم كيف پول و كارت هاى اعتباري و تصديق رانندگى ام نيست. پس از اين ور و آن ور گشتن ناگهان به ياد آورم كه شب پيش در رستورانى به هنگام پرداخت صورت حساب جا گذاشته ام. حالا اول صبح هر چه به رستوران مربوطه زنگ مىزنم كسى جواب نمى دهد. زمان هم به سرعت مىگذشت. فكر مىكردم حتما يكى از مشترى ها كش رفته است!سرانجام به رستوران مربوطه رفتم كه بسته بود. در زدم. مردى سبيلو عينهو كمونيست هاى كشورمان با سر و وضعى خواب آلود در را باز كرد. حالا هرچه به انگليسى مىگويم كه به صاحب يا مدير رستوران تلفن كند تا من باهاش صحبت كنم حاليش نمىشد كه نمىشد. آخر طرف از ناف مكزيك آمده بود. تازه يادم آمد كه قيافه اش عينهو مارلون براندو در "زنده باد زاپاتا" ست!
هى آميگو آميگو مىگفتم و شكل كيف پول را در هوا رسم مىكردم. اما زاپاتا در ميان خواب و بيدارى و خمارى از تكيلاى دوشين انگار نه انگار! ناگهان چشمم زير صندوق حساب به يك كشو افتاد. بازش كردم و كيف نازنينم را صحيح و سالم در آنجا ديدم. با دلارهاى سبز و كرديت كارت هاى آبى و قرمز و طلايى. زاپاتا نيشش تا بناگوش باز شد و سبيلش عرض صورتش را پوشاند. با صداى بلند گفتم: مگر تو اين كشور مسلمون نيست؟
دست زاپاتا را فشردم و خوشحال و خندان سيگارى گيراندم و سوار ماشين شدم تا عازم كارمل شوم. ياد داستان پالتو افتادم.
راويان اخبار و طوطيان شكر شكن چنين حكايت مىكنند كه در ايام ماضى ديپلماتى از كشور شاهنشاهى ايران كه در آن ايام مانند ديپلمات ديگر كشورها سر و وضع بسيار مرتبى داشت، در فرودگاه زوريخ به هنگام تعويض هواپيما به رستوران فرودگاه مىرود و پالتو و شال گردن و كلاهش را در جارختى آويزان كرده و غذايى نوش مىكند و احيانا گيلاس شرابى و شايد پيك كنياكى كه وقت پرواز در مىرسد. ديپلمات ما به شتاب بلند شده و به سوى هواپيما مىرود و البته كلاه و پالتو و شال گردنش را جا مىگذارد. مقصدش گويا پاريس بوده. چند روزى در پاريس به سر مىبرد و به هنگام بازگشت، باز در همان فرودگاه زوريخ مىبايستى هواپيمايش را عوض مىكرده و ..... با كمال نا اميدى به رستوران مربوطه مى رود و در جا رختى، كلاه و پالتو و شال گردنش را همان گونه كه آويزان كرده بود مشاهده مىكند. با خود مىگويد: مگه تو اين كشور مسلمون نيست؟
1:50 AM


Saturday, August 3
اي ميل هاى سفارت ايران در هلند و ديگر قضايا!
ديروز و امروز يك عالمه اى ميل از سفارت ايران در هلند دريافت كردم. نه يكى، نه دو تا، بلكه هفتاد و دو تا يا بيش از هفتاد و دو عدد. اين حضرات عاشق هفتاد و دو اند. حالا فرقى نمىكند هفتاد و دو شهيد باشد يا هفتاد و دو اى ميل ويروس دار! اگر بيشتر هم باشد مىگويند بيش از هفتاد و دو. در ماجراى انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى گفتند آيت الله بهشتى به همراه بيش از هفتاد و دو تن از ياران جان بر كف اش شهيد شد. حالا اين اي ميل ها همه اش پيرامون موضوع هاى عجيب و غريب بود. از آئين دوست يابى تا آئين همبسترى و حقوق بشر و مديريت و غيره و همه هم با يك پيوست كه جرات نكردم بازشان كنم و يكسره به سطل آشغال كامپيوتر روانه شان كردم! شايد خود سفارت روحش هم خبردار نباشد كه چنين ميل هايى از سوى شان به مردم صادر مي شود!
***
امروز از اردشير محصص عزيز يك طرح دريافت كردم. حاجى فيروز با دايره اش! يكى از دوستان طرح حاجى فيروز را مىخواست داشته باشد اما نه اين حاجى فيروز را! اردشير همين دو سه روزه نشسته بود يك حاجى فيروز ديگر خلق كرده بود!
نيويورك كه بودم اردشير يك تابلو رنگ و روغنى به من داد كه پرتره اى بود از يك مرد مخوف! گفت از روى صورت تو ساخته ام. در سال 1991. در آن سال آيا من اين قدر مخوف و كريه بودم؟؟ جرات نكردم به اردشير چيزى بگويم. به سانفرانسيسكو آوردم و در سردابه شراب پهلوى بطرى هاى شراب گذاشتم تا مى خورد يا مى ببيند يا با مى همنشين شود تا بلكه آدم شود و زيبا!
اردشير كتابى نيز به من هديه كرد. وغ وغ ساهاب اثر صادق هدايت و مسعود فرزاد و اندكى هم گروه ربعه. يعنى هدايت و فرزاد و بزرگ علوى و مجتبى مينوى. اين كتاب را ناصر پاكدامن در فرانسه نشر داده و مزين است به طرح هاى اردشير محصص.
تكه از كتاب را در اينجا مى آورم:
...
آمريكائى هاى جديد الاسلام چون منع كردند شراب،
در بين مردم افتاد انقلاب و شد شكر آب.
قاچاقچى هاى مشروب پيدا شدند.
هزار جور گند و كثافت را به خورد مردم مىدادند.
پول هاى گزاف از آنها مىگرفتند،
هر كثافتى هم به اسم شراب به آنها مىخوراندند.
چون كه در آنجا نمى ساختند شراب،
مردم هم به آن دسترسى نداشتند و بود ناياب.
اكثر ناخوشى "برىبرى" گرفتند،
كم مانده بود كه از اين مرض بميرند.
تا اين كه پشيمان شده باده را آزاد كردند.
روح باده گساران را شاد كردند ...
****

من هم به سبك وغ وغ ساهاب يك قضيه صادر مىكنم:

حالا كه بحث خانه هاى عفاف بالا گرفته
نرخ تك پران ها نيز بالا رفته
قارى و صيغه جارى كن كمياب شده
زنان بى جواز را ترس گرفته
در ميكده ها بسته شده
در خانه تزوير و ريا گشوده شده
انگورهاى ناب تاكستان سركه شده
كشمش مراغه عرق شده
يك ميليون آشپز و گارسون و ميخانه چى بيكار شده
يك مشب قاچاقچى ميليادر شده
توريست خارجى فرارى شده
درآمد سرانه اندك شده ...
(قاطبه مردم به زير خط فقر رفته)
شعار مرگ بر آمريكا رونق گرفته ....

*******
دو سپاس
دو دوست عزيز از نيويورك در پيامى مهرآميز به بنده ايراد گرفته اند كه :
_ در نيويورك دست كم پنج رستوران ايرانى وجود دارد و نه دو تا
(در سفر آينده قول مىدهم كه همراه اين دوست عزيز به هر پنج تا سر بزنم! به شرطى ميهمان بنده باشد)
__ من در وصف هندوانه هاى نيويورك به اشتباه ترد را طرد نوشته بودم. (از اين دوست بابت اين گوشزد صميمانه سپاسگزارم.)



12:11 AM


Thursday, August 1
اردشير محصص

در خيابان سيزدهم نيويورك بزرگ مردى از ايران زندگى مىكند به نام اردشير محصص.
او يكى از بزرگ ترين و يا شايد بزرگترين طراح و گرافيست و كاريكاتوريست ايرانى عصر حاضر است كه شهرتش ديرى است از مرزهاى ايران گذشته و در عرصه جهانى نام آور شده است.
هر وقت نيويورك مىروم اردشير را نيز زيارت مىكنم. امسال هم به ديدارش شتافتم. اما بيمار و مريض بود. تازه از يك سكته قلبى رهايى پيدا كرده و داشت دوران نقاهتش را مىگذراند. اما مانند هميشه نگران جهان پيرامون اش بود. چشمهايش با همان درخشندگى و شفافيت به جهان پيرامون پوزخند مىزد. نشستم پهلويش و كارهايش را ورق زدم. نابغه اى در خيابان سيزدهم در محله ويلج نيويورك.... ديگر ناى رفتن و گفتن ندارد اما هنوز هست و خواهد بود و خواهد ماند.
اردشير محصص در سال 1317 در رشت به دنيا آمد. مادرش شاعر بود و پدرش قاضي دادگستري.هرچند از درس و مشق متنفر بود، با اين حال وارد دانشگاه تهران شد و در رشته علوم سياسي فارغ التحصيل شد. آنگاه به استخدام وزارت آباداني و مسكن درآمد و به مدت يك سال مشغول كار شد. در اين وزارت خانه مسئول كتابخانه بود و هنگامي كه اغلب كتاب هاي به درد بخور اين كتابخانه را خواند از اين شغل استعفا داد."چون مي ترسيد شغل دولتي او را معتاد كند و از نقاشي بازش بدار!"
"با توجه به اينكه از راه نقاشي نمي شد امرار معاش كرد، هميشه فكر مي كردم كه بايد اول يك شغل ثابتي داشته باشم و بعد نقاشي را به عنوان سرگرمي در كنار آن ادامه بدهم. اما به تدريج ناخودآگاه اين سرگرمي شغل ثابت من شد. "
مي گويد:
"... يكي از گيلاني هاي انگشت شماري هستم كه شعر نمي گويم... نخستين خطوط درهم و برهم زندگي ام را در چهار سالگي كشيدم ....در شهرمان رشت به سينما مي رفتم. بيشتر فيلم ها دربارهء جنگ دوم جهاني يا سريال هاي قهرماني بود و من هر چيزي را در آن فيلم ها مي ديدم براي مادرم و اطرافيان طراحي مي كردم."
طرح هاي پركارش متاثر او نقاشي هاي ايراني و عكس هاي قديمي دوران قاجار است. آدم ها در اين طرح ها ثابت و بي حركت اند. در حال استراحت ابدي. طرح هاي ساده ترش متاثر از او اوضاع و احوال روز و به سبك نقاشي هاي ماقبل تاريخ است. افراد و هيكل ها در اين طرح ها مدام در حال جهيدن و فرار كردن و معلق زدن اند. اردشير شيفته كارهاي بندبازان و رقاصان و هنرمندان روي صحنه است و بنابراين عجيب نيست كه اغلب آثارش به ويژه در طرح هاي قلمي ساده اش همه به نوعي در حركت اند.آدم هاي بي سر و پا و مفلوج و معلول هم در آثار اردشير جاي ويژه اي دارند. اين طرح ها اغلب از نقاشي هاي قهوه خانه اي و پرده هاي مذهبي تاثير گرفته اند.
كارهاي رنگي اش را از سال 1373 شروع كرد. مجموعه كارهاي رنگي اش زير عنوان تبريكات در تهران منتشر گرديد.
رنگ هاي مورد علاقه اش قرمز، زرد و سياه است.
كارهاي مطبوعاتي اش به طور جدي در سال 1340 با روزنامه كيهان آغاز شد. البته در يازده _ دوازده سالگي اش نيز كه دانش آموز مدرسه فيروز بهرام تهران بود، طرح هايش در توفيق چاپ شده بود. نخستين اثرش در شماره پنجشنبه سي ام آبان ماه سال 1330 در توفيق به چاپ رسيد.گويا اين همكاري هشت سال به طول انجاميد. كارهايش در اين دوره متاثر از مكتب كاريكاتوري توفيق بود و اردشير در گفت و گوهايش، اين دوره از كارهايش را به حساب نمي آورد. (در گفت و گو با مرتضي نگاهي، كيهان چاپ لندن)
در حقيقت در سال 1342 كتاب هفته از انتشارات كيهان به سردبيري احمد شاملو با چاپ مجموعه اي از آثار اردشير به نام "شير دختران" به طرح هاي اردشير هويت مستقلي بخشيد. پيش از آن آثار اردشير به عنوان زينت مقالات چاپ مي شد.
پس از آن ديگر اردشير به عنوان يك هنرمند "كفن به تن و شمشير در دست" (به تعبير احمد شاملو) يا هنرمندي كه مي گزد، پنجول مي كشد، و پارس مي كند ( به گفته نيكول وان دو وان) با هجو و طنزي بران در عرصه هنر ايران مي درخشد.
به گفته خودش كساني مانند دكتر مهدي سمسار، رحمان هاتفي، كريم امامي (از كيهان) و نيز دكتر محمود عنايت و احمد شاملو و سيروس طاهباز با چاپ آثارش در مطبوعات مطرح آن زمان (دهه چهل) نقش مهمي در شناسايي او به جامعه هنري و روشنفكري ايران داشته اند.
در سال 1350 مجموعه آثار محصص با عنوان " با اردشير محصص و صورتكهايش" چاپ شد كه آثار سالهاي 46 تا 50 را در بر مي گيرد. اين دوره از كارهاي اردشير به "هزل سياه" شهرت پيدا كرده است.
اردشير در سال 1972 به دعوت مجله "آفريقاي جوان" به پاريس رفت. در اين سفر شش ماه بود كه او با آثار بزرگان دنياي طراحي و نقاشي از نزديك آشنا شد.
"تا سال 1973، در جهان سوم، هيچ طراحي به پايه، ارشير محصص نرسيده است، چه رسد به آنكه از او پيشي گرفته باشد ... اردشير محصص از زمره طراحان وابسته به مكتب سوررئاليسم است و آثارش هم نام هاي بزرگي چون گرون، توپور و رونالد سيرل را به ياد مي آورد. در طرح هاي او در حقيقت جهاني در معرض اتهام قرار گرفته است. جهاني كه ظلم بر آن حكومت مي كند، جهاني تكه تكه شده و از هم دريده كه مرز هاي ميان انسان و حيوان از ميان رفته، جهاني كه انسان به ميله هاي زندان و زنجير گردن خود جوش خورده است. اين جهاني است كه اردشير، با چيرگي براي ما تصوير مي كند." )آفريقاي جوان ژانويه 1973)
غرور و جوانى!
12:00 AM