Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist



خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
[an error occurred while processing this directive]  
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌نگار


Monday, September 30


گوگوش: پرنده اى درقفس

مگه ميشه من نباشم
كه توى نياز قلبم
صداى صد تا پرنده مث آواز ....
ميون راه گلوم حبس بمونه
(از يك ترانه گوگوش)

قرار بود همين ديشب گوگوش باز هم بخواند. براى مادران حبس گريه و دختران و پسران عاشق و زنان و مردانى كه با گوگوش به ياد عشق مىافتند و در اندوه جوانى از دست رفته و آن روزهاى خوب و سرشار اشك مىريزند .... گوگوش كه آهنگى به نام پل خوانده، در اين بيست و يك سالى كه محكوم به سكوت بود پلى شده بود ميان نسل ها و ايرانيان داخل و خارج. (من در مقاله مفصلى به نام اسطوره ى گوگوش به اين موضوع پرداخته ام. اين مقاله در روزگار نو و كيهان چاپ لندن و چند نشريه ديگر چاپ شد و حتى در مطبوعات عرب زبان نيز منتشر گرديد!)
گوگوش اين هميشه دختر ايران كه در دل سه نسل از ايرانيان جا گرفته و آوازش تا دره فرغانه در قلب آسياى مركزى طنين انداخته، قرار بود ديشب (شنبه) به شهر ما بيايد كه نشد. مقامات آمريكا به گوگوش ويزا ندادند! همين. و آنگاه هزاران نفرى كه مشتاقانه در انتظارش بودند و قرار بود از گوشه و كنار شمال كاليفرنيا به "آرناى اوكلند" بيايند مات و مبهوت ماندند. و گوگوش همچنان در غربت تورتنو به انتظار ويزاى آمريكا است. شايد هم مانند همان روزهايى كه در غربت سرزمينش دلش خيلى گرفته بود!
اخذ ويزاى آمريكا كه پيش از اين دو سه هفته بيشتر طول نمىكشيد، اين روزها پس از فاجعه سپتامبر و وارد شدن نام ايران به جرگه كشورهاى حامى تروريسم، ماه ها طول مىكشد. اين فقط گوگوش نيست كه به مشكل ويزا برخورده، هزاران ايرانى در گوشه و كنار دنيا نيز همين مشكل را دارند. همين چند روز پيش نيز عباس كيارستمى كارگردان نامى ايران به همين مشكل دچار شد و نتوانست در جشنواره جهانى نيويورك حضور به هم رساند. البته اغلب روشنفكران و دست اندركاران هنرى آمريكا از اين موضوع سخت دلگير و ناراحت اند، ولى كوشش هايشان تا به حال به جايى نرسيده است.
ايرانيان در سايت هاى اينترنتى و نيز با نامه فاكس تلاش زيادى كرده اند كه موضوع ويزا براى ايرانيان آسان گردد ولى كوشش شان تا به حال نتيجه نداده كه هيچ، بلكه با سياست هاى آمريكا ستيزانه و شعارهاى "مرگ بر آمريكا" ى حكومت ايران، گرفتن ويزا سخت تر هم شده است.
اين مشكل ويزا البته براى آمريكاييانى هم كه مىخواهند به ايران سفر كنند وجود دارد. يكى از دوستان من كه خانمش تبريزى بود و چند سال پيش از سرطان مرد، حدود پنج سال است كه تلاش مىكند ويزاى سفر به ايران بگيرد كه موفق نمىشود. تنها آرزوى اين مرد سالمند آمريكايى ديدار دوباره ايران است كه روزگارى در كوچه هاى تبريز عشق به سراغش آمده بود و حاصل آن سه دختر است با نام هاى ايرانى ولى ممنوع الورود به سرزمين مادرى!

12:42 AM


Saturday, September 28
نامه اى از يك خواننده عزيز افغانى
(نامه اى داشتم سراسر مهر از آقاى امير سياقشو كه خود اهل وبلاگستان است. من با حذف جملات مهرآميز ايشان را نسبت به بنده _ كه شايد براى برخى خود نمايى جلوه كند _ اصل مطلب ايشان را كه پيرامون آقاى محبيان است اينجا مىآورم):
....
نوشته تان(تراژدی تاريک انديشان) را که خواندم دلم از نامردمی هاي تاريک انديشان بيشتر به درد آمد. من از اميرمحبيان بی مروت تردرميان اهل قلم ايران نديده ام ونشنيده ام. با اين همه ، همه روزه نوشته هايش را می خوانم! يادداشت زيررا هنگامی در وبلاگم گذاشتم که نوشته محبيان در باره گنجی روی انترنيت آمد.

کمدی يک نيرنگباز

فرق نمی کند از کدام کشور باشيد ، اگر فارسی می دانيدحتماً نوشته امير محبيان در خبرنامه گويا را بخوانيد. اين نوشته در باره اکبرگنجی روزنامه نگار شجاع دربند ايرانی است و عنوان آن تراژدی يک راديکال می باشد. اميرمحبيان که همواره سعی می کند با کلمات مدرن نما وشبه علمی اما ميان خالی -آنهم در هر زمينه ای- به جنگ مخالفان ولايت فقيه در ايران برود ، اينبار از زخم کاری اکبر گنجی بر گردن ولايت خود به فرياد آمده است . او مانيفيست جمهوری خواهی، تازه ترين جزوه منتشر شده گنجی، را نشانه بيماری روانی گنجی دانسته و جز اين چاره ای هم نداشته است . يک توصيه:

هميشه از حجت که کم آورديد رگ های گردن به خشونت قوی کنيد و چون آن را کار آمد نيافتيد به يافته های روانشناسی - آنگونه که فقط بر مخالفان تان قابل تطبيق باشد- توسل بجويد. اگر آن هم کاری از پيش نبرد و مردم باز هم تشخيص دادند که چه کسی خاين وچه کسی خادم است و بيمارانی چون گنجی را بر مارانی چون محبيان ترجيح دادند ، آنگاه بنشينيد و زار زار گريه کنيد و از دوستان خود بخواهيد که شما را دريابند!
امير سياقشو

وبلاگ من "لحظه ها " نام دارد ودر ليست وبلاگ های پارسيک دات کام هست.

http://sang.persianblog.com/



12:45 AM


چند نكته پيرامون مطلب "تراژدى تاريك انديشان"

من در مطلب "تراژدى ...." مخصوصا خواسته بودم كه وارد مقوله مقاله "مانيفست جمهورى خواهى" آقاى اكبر گنجى نشوم. تمام همّ من بر آن بود كه نوع نگاه كين توزانه ى آقاى امير محبيان را نسبت به اكبر گنجى تبيين كنم. نگاهى كه ريشه در استالينسم و توتاليتاريسم دارد و آن اين كه مخالفان نظام يك مشت بيمار روانى اند! در زمان استالين هنگامى كه شاعر بزرگ روسى آنا آخماتووا (احمداوا) در شعرهايش رو در روى نظام ايستاد، انجمن روانپزشكان شوروى بنا به دستور مقامات عالى رتبه به ديوانگى او حكم دادند و اين واقعه سرآغاز بگير و ببندهاى دوران وحشت بزرگ استالينى بود كه تمام ناراضيان و مخالفان را به عنوان بيمار روانى به آسايشگاه ها و ديوانه خانه ها روانه مىكردند و غالب آنان پس از چندى ديوانگان واقعى مىشدند! براى همين هم انجمن روانكاوان و روانپزشكان جهان شوروى را از عضويت خود خارج ساخت و در دوران خروشچف پته ى سياست هاى ديوانه سازى استالين به آب ريخته شد!
سخن من با آقاى محبيان پيرامون همين نكته بود كه بخش اعظم مقاله اش را به آن اختصاص داده بود و گرنه اين حق طبيعى هر كس است كه با آراء و عقايد ديگران موافق يا مخالف باشد.
جزوه " مانيفست جمهورى خواهى" گنجى در ايران چاپ و منتشر نشده است. روزنامه رسالت و آقاى محبيان دست كم مىبايست بخش هايى از مانيفست را چاپ مىكردند و آنگاه به او مىتاختند.
گنجى زندانى است و حتى شايع است كه پس از انتشار مانيفست به سلول انفرادى منتقل شده است و بنابراين قادر به پاسخگويى نيست. حق بود كه آقاى محبيان به عنوان يك روزنامه نگار تا آزادى گنجى صبر مىكرد و آنگاه مقاله اش را منتشر مىكرد!
يكى از خوانندگان گرامى (با سپاس از ايشان) بر من خرده گرفته بودند كه منظور آقاى محبيان از "بسط پروژه قتل هاى زنجيره اى ..." پىگيرى او بود و اطلاعات مربوط به قتل ها را نيز آقايان حجاريان و ربيعى در اختيار او مىگذاشتند. واژه عربى بسط در زبان فارسى معمولا به معنى گستردن و پهن كردن به كار مىرود. البته گاه شرح دادن و انتشار هم معنى مىدهد كه نمىدانم مراد آقاى محبيان كدام بود. اما جمله ى ايشان كاملا معنى گسترش دادن پروژه قتل ها را مىداد. مثلا بسط پروژه شهرسازى معنى گسترش شهرسازى را مىدهد! در هر صورت گنجى ماجراى قتل هاى زنجيره اى را پىگيرى كرد، پروژه قتل هاى زنجيره اى را كه "قتل عام درمانى" هم مىگفتند بسط نداد! اما بنده خبر ندارم كه چگونه اطلاعات مربوط به قتل ها در دسترس او قرار مىگرفت. روزنامه نگاران در سراسر دنيا منابع خبرى گوناگونى دارند كه اين امر در عرف اين حرفه بسيار پذيرفته شده است.
... و نكته آخر اين كه آراء و عقايد گنجى برخاسته از گرايش اكثريت جامعه ايران است و گنجى را مىتوان وجدان بيدار جامعه ناميد. آقاى باقر زاده گنجى را نماد وجدان ملى جامعه ايران ناميده بود كه تعبير زيبايى بود. گنجى پا به پاى مردم و انقلاب ايران حركت كرده و تمام گرايش هاى موجود در جامعه ايران را به نوعى از نزديك لمس كرده است. او مى توانست با رابطه هايى كه با اغلب مقامات حكومت داشت، به هر مقام و مرتبه اى برسد و مانند بسيارى ديگر صاحب درآمدهاى كلان شود و حتى گاهى به سبك برخى ها شكوه و شكايتى هم بكند. اما او دلسوزانه حتى از كنج زندان هم نگران جامعه و ميهن اش است كه ارزش هاى اخلاقى و انسانى اش به سرعت فرو مىپاشد. بنابراين نوشته ى او ارج زيادى پيدا مىكند. گمان نكنم هيچ ايرانى دلسوزى با عقايد تازه گنجى مخالف باشد. جامعه ايده آل جوامع واقعا موجود كشورهاى دموكراتيك غربى و شرقى است كه حقوق و ارزش هاى انسانى در آن ها محترم شمرده مىشوند. مواظب گنجى باشيم!
12:23 AM


Tuesday, September 24
تراژدى تاريك انديشان!
اكبر گنجى و امير محبيان
متن كامل

كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته ازين معنى گفتيم و همين باشد
....
غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل
شايد كه چو وابينى خير تو درين باشد
....
در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود
كاين شاهد بازارى وان پرده نشين باشد
....
سه چهار سال پيش كه مردم روزنامه هاى اصلاح طلب را مانند ورق زر مىبردند، روزنامه هاى عبوس و زهدنشان و رياكار در دكه هاى روزنامه فروشى باد مىكردند و كسى رغبت نمىكرد كه حتى نيم نگاهى به سرخط و تيتر آنان بيندازد. حتى سبزى فروشان نيز اكراه داشتند كه تربچه و ريحان و نعناع را داخل اين روزنامه ها بپيچند. شايد هم اين روزنامه هاى عبوس عطر و شادابى و طراوت را از سبزى ها زايل مىكردند! من آن روزها ايران بودم و هر روز شاهد باد كردن رسالت و ديگر روزنامه هاى عبوس بودم. روزنامه فروش محله ى ما مىگفت كه گاهى روزها و حتى هفته ها كسى رسالت نمىخرد. اصلا آشنايى من و روزنامه فروش هم سر همين روزنامه رسالت بود! من كه هر روز از هر روزنامه اى يك نسخه مىخريدم، به رسالت كه مىرسيدم روزنامه فروش نگاه ناباورانه اى سويم مىانداخت و لبخنى گوشه ى لبانش هويدا مىشد.
روزنامه هاى رياكار كه ديدند حريف روزنامه هاى شاداب نمىشوند شروع كردند به تقليد از روزنامه هاى اصلاح طلب. اندك اندك روزنامه ها را رنگ شان كردند و مطالب سينمايى و غيره را نيز در آن گنجانيدند تا اندكى از ملال شان بكاهند. اما مردم را نمىشد با چند تا عكس رنگى فوتباليست ها و هنرپيشه هاى مرد گول شان زد. آنان مىخواستند همان پيازها و سيرهاى گنديده را در دستمال حرير بپيچند و به خورد مردم بدهند. باز همان ماجراى آواز يا آواز خوان پيش آمد. نشستند و برخاستند تا عاقبت راز موفقيت رقبا را دريافتند. رقبا آوازخوانان خوبى در آستين داشتند! اكبر گنجى، عمادالدين باقى، عباس عبدى، ابراهيم نبوى، محمد قوچانى و .... و از قديمى ها مسعود بهنود و محمدعلى سفرى و ناصر ايرانى و حتى گاه از نويسندگان و شاعران نام آورى نيز مانند هوشنگ گلشيرى، سيمين بهبانى، محمد على سپانلو و ديگران و ديگران كه نزديك به دو دهه به اجبار سكوت اختيار كرده بودند، در صفحات روزنامه هاى اصلاح طلب جولان مىدادند و مىگفتند سخن هايى كه سال ها بود در ديگ سينه شان جوش مىزد. محافظه كاران و واپسگرايان چون چنان ديدند در چند جبهه شروع به جنگ كردند. در جبهه قضايى تا زورشان مىرسيد گرفتند و بردند بستند، در جبهه هاى ديگر حتى به حذف رقيبان نيز حكم دادند كه قتل چند نويسنده و روزنامه نگار مانند سعيدى سيرجانى، محمد مختارى، پوينده و ديگر قربانيان قتل هاى زنجيره اى در اين راستا بود. اما همزمان با بگير و ببند و بكش ميدان را كه خالى ديدند شروع كردند به مشابه سازى! امير محبيان از اين مشابه هاست كه قرار بود در جاى خالى گنجى و باقى و قوچانى قلم فرسايد. او تنها روزنامه نگار بىريش جناح واپسگرا بود كه اغلب واژه هاى خارجى هم به كار مىبرد تا شيك و امروزى بنمايد! در هر حال اسمى هم در كرد. چون سعى مىكرد ظاهرش با حسين شريعمدارى و عباس سليمى نمين و .... متفاوت باشد.
حالا اين آقا در كمال ناجوانمردى به مصاف كسى رفته كه در گوشه ى زندان است.
***
نوشتم كه آقاى امير محبيان در هنگامه اى به ميدان آمد كه صحنه از حضور گنجى ها و باقى ها و ... خالى مىشد. من به تئورى توطئه اعتقاد ندارم و گرنه مانند ديگران مىتوانستم به اين نكته بپردازم كه آمدن محبيان به ميدان مطبوعات بخشى از عمليات "دگر انديش زدايى" باند سعيد امامى و همكارانش بود.
در هر صورت ايشان در ستون رسالت به اين مهم پرداخت و پا به پاى انصار و گروه هاى به اصطلاح "خودسر" وزارت اطلاعات هر چه در توان داشت به دگر انديشان تاخت و براى تاراندنشان خط و نشان كشيد و خط داد. مقاله ى او پيرامون به "نقطه صفر" رسانيدن نيروهاى ملى و مذهبى از جمله مقالات پر سر و صداى حذف انديشانه ى ايشان بود كه توضيحات بعدى اش هرگز از زهرش نكاست. چرا كه بنا به عقيده ايشان تمام نيروهاى غيرخودى بايد خود را به "هيچ" مىرسانيدند و از نقطه صفر شروع مىكردند.
اكبر گنجى عنوان مقدمه اش را براى كتاب "نقدى براى تمام فصول" (گفتگوى اكبر گنجى با عبدالله نورى، انتشارات طرح نو 1378) تراژدى تاريك انديشان، كمدى خيال انديشان نام نهاده است. امير محبيان نيز براى كوبيدن گنجى از عنوان "تراژدى يك راديكال" استفاده كرده است. گنجى در جزوه خود "مانيفست جمهورى خواهى" هرچند بسيار جسورانه و بىباكانه آراء و عقايد خود را تبين كرده ولى در تمام اين جزوه 60 صفحه اى كوچك ترين رد يا نشانه اى راديكاليسم نمىتوان يافت. مگر اين كه اعتقاد به آزادى و حقوق بشر را راديكاليسم بناميم. گنجى حتى روش مبارزه را نيز با نظامى كه او را به زندان انداخته و از آزادى محروم كرده، گاندى وار، نافرمانى مدنى و عدم شركت در انتخابات و غيره توصيه مىكند. البته حرف و حديث گنجى براى تاريك انديشان بسيار گران مىآيد و بيچاره گنجى هم بايد تاوان سنگينى براى ابراز عقيده اش بپردازد. گنجى در مقدمه كتاب "نقدى براى تمام فصول" سخنى از اسپينوزا مىآورد كه شايد بتوان گفت جوهر اصلى انديشه "مانيفست جمهورى خواهى" مىباشد:
"آزادى عمومى هنگامى به خطر مىافتد كه آزادى انديشهء افراد را محدود سازند ... و آدميان را به سبب عقايدشان مجازات كنند، چنان كه گويى داشتن عقيده اى خاص، جنايت است...... قوانين دولتى بايد تنها درباره اعمال مردمان داورى كند و عقيده و سخن از كيفر مصون بماند ... آزادى نه تنها براى خداپرستى و پارسايى مردمان و آرامش جامعه زيان ندارد بلكه از ميان بردن آزادى سبب مىشود كه آرامش جامعه و خداپرستى آدميان نيز از ميان برود."
و البته گنجى تنها و تنها به سبب عقايدش در گوشه زندان است.
ژدانف نظريه پرداز استالين عقيده داشت كه مخالفان نظام كمونيستى بيمارانى بيش نيستند. امير محبيان هم دقيقا همين را مىنويسد و عقيده دارد كه افرادى مانند گنجى بيمار روانى هستند. وى براى اثبات اين توهم خود ساخته از فرويد يارى مىگيرد كه هيچ گونه باور مذهبى نداشت و عقايد و آرايش سخت مورد انتقاد و نكوهش كليسا و دين مداران وقت قرار مىگرفت. محبيان با سوء استفاده از عقايد روانكاوان نخست به "كژ رفتارى" و "كژخويى" و "انتقام جويى" گنجى حكم مىدهد و آنگاه مسلسل وار تيرهاى زهرآگين روانى _ مذهبى خود را عليه گنجى شليك مىكند:
آدم مريض، عناد به خود، خود ستيز، سوپر ايگو، وجدان مستبد و سخت گير، خود ايده آلى، خود فعلى! خود انتقادى! خود فريبى، انكار خود، تحقير خود، خود كوچك بينى، خود كشى، مغبون شدگى، فراموش شدگى، طرد شدگى، خط شكن و .....
او مهم ترين كار گنجى را "اجراى پروژه مهم سياسى تخريب آقاى هاشمى رفسنجانى" مىداند. در صورتى كه پرواضح است كه جرم بزرگ گنجى افشا و پىگيرى قتل هاى زنجيره اى است. محبيان هنگامى كه به قتل هاى زنجيره اى اشاره مىكند گنجى را به "بسط پروژه قتل هاى زنجيره اى متهم مىكند! او خيلى زيركانه و محيلانه واژه ها را طورى انتخاب مىكند كه انگار اين گنجى بود كه پروژه قتل هاى زنجيره اى را بسط داد!! هيچ بعيد نيست كه اين آقا در مقالات بعدى گنجى را به عنوان آمر و عامل قتل هاى زنجيره اى هم معرفى نمايد.
مطلب محبيان بفهمى نفهمى يك تهديد مليح هم دارد:
" ... مانيفست جمهورى خواهى را نبايد به عنوان سندى در مسير برگزارى محاكمه اى ديگر عليه گنجى در نظر گرفت ....." واقعا بايد گفت:
!Thank you Mr. Mohebbian
اما با اين حال از اوضاع و احوال چنين بر مىآيد كه اين جزوه در محاكمات آتى گنجى به عنوان سند به كار خواهد رفت و شايد هم حضرات هم اكنون در حال تكميل پرونده اند. اما گنجى، اين مرد شجاع زاده ى آذربايجان از تبار كسروى ها، با نوشته هاى خود به ويژه مانيفست جمهورى خواهى نشان داده كه است كه مادر ايران هنوز فرزندان شجاع و انديشمند بسيارى در بطن خود دارد. اميدوارم كه گنجى به سرنوشت دچار نشود و روزى نلسون ماندلاى ايران گردد
12:48 AM


Monday, September 23

نظر سنجى حيرت انگيز پيرامون مذاكره و حمله آمريكا به ايران!

گاهى در ميهن ما آمار حيرت انگيزى منتشر مىشود. چندى پيش آمار فحشا و مفاسد اجتماعى بود كه تكان دهنده بود. مردمى كه هر روز از بلندگوى مساجد صداى اذان و تلاوت قرآن مجيد و سخنان مذهبى مىشنيدند، ناگهان دريافتند كه آمار فحشا و ديگر مفاسد اجتماعى در ميهن اسلامى شان تا اندازه بالاست. حالا هم نظر سنجى مربوط به مذاكره يا رابطه با ايالات متحده آمريكا به نوعى حيرت آور مىنمايد. در كشورى كه شعار "مرگ بر آمريكا" توسط حكومت شب و روز تكرار مىشود و هيچ كوى و برزنى نيست كه اين شعار با انواع خطوط و زبان ها در ديوارها و بدنه ساختمان ها و هتل هاى بين المللى نقش نبسته باشد، اكثريت مطلق مردم موافق مذاكره و گفت و گو و رابطه با آمريكا هستند كه به زعم حكومت اسلامى "جنايتكار" است و "شيطان بزرگ" و "جهان خوار".
منابع رسمی خبری جمهوری اسلامی ايران گزارش داده اند که نزديک به 75 درصد مردم در يک نظرسنجی در تهران، موافق مذاکره با آمريکا و تنها 17.5 درصد آنها مخالف آغاز اين مذاکرات هستند.
خبرگزاری ايرنا، روز يکشنبه 22 سپتامبر، اين آمارها را به نقل از سه موسسه پژوهشی شامل "موسسه پژوهش های اجتماعی و فرهنگی خرد" ، "موسسه ملی پژوهش افکار عمومی" و "پژوهشکده علوم انسانی و اجتماعی جهاد دانشگاهی" که نظرسنجی مذکور را در مناطق بيست گانه تهران و در ميان شهروندان بالای پانزده سال انجام داده اند، منتشر کرد.
اين نظرسنجى هنگامى منتشر مىشود كه حمله ى آمريكا به عراق قريب الوقوع است و اغلب ناظران بر اين باورند كه پس از عراق نوبت ايران خواهد بود!
نظرسنجى غير رسمى ديگرى نيز حكايت از آن دارد كه 37.5 درصد مردم ايران موافق حمله آمريكا به ايران اند! اين نظر سنجى توسط دانشجويان دانشگاه اميركبير (پلى تكنيك) به صورت محرمانه انجام گرفته و در برخى از سايت هاى اينترنتى نيز منتشر گرديده است. بنا به اين نظر سنجى مردم ايران اين حمله را اشغال ايران توسط يك دولت خارجى نمىدانند، بلكه به نوعى رهايى و آزادى از يوغ عناصرى مىدانند كه در اين چند سال اخير بارها و بارها نشان داده اند كه مخالف شان هستند. ايرانيان موافق حمله آمريكا به ايران بر اين گمان اند كه شايد در آن صورت رويداد افغانستان در ايران نيز تكرار بشود. هرچند هنوز خيلى زود است كه در مورد افغانستان قضاوت كرد، اما هرچه هست طالبان به زباله دانى تاريخ پيوسته اند.
البته چون اين آمار هنوز رسما اعلام نشده است نمىتوان در چند و چون آن بحث و گفت و گو كرد. اما همين گفت و گو هاى معمولى با هموطنان ايرانى اين نكته ى حيرت انگيز و حتى تكان دهنده را به نمايش مىگذارد. در هر صورت بايد به اين نكته توجه كرد كه ايرانيان با اينكه صددرصد مخالف هر نوع حمله ى مثلا عراق به ايران اند، ولى همان شهروندان مخالف حمله ى عراق بدشان نمىآيد كه حمله محدود آمريكا به ايران به اين اميد كه ممكن است سبب تغييرات سياسي گسترده اى در ايران گردد، اين حمله را "دوستانه" تلقى مىكنند!
در ايتالياى پس از سرنگونى فاشيسم هم مردم ايتاليا به پيشواز سربازان آمريكايى رفتند و زير پايشان گل ريختند. در ماجراى افغانستان هم شاهد بوديم كه چگونه مردم آن كشور سقوط طالبان را جشن گرفتند كه مقارن بود با ورود سربازان آمريكايى و متحدانش.

راديو بى بى سى پيرامون اين نظر سنجى اخير گزارش داده كه: " امريکا اکنون حضور و نفوذی گسترده در منطقه دارد و تنها همسايه ايران که هنوز به دوست و متحد آمريکا تبديل نشده، عراق است
از سوی ديگر، در ايران، ضمن اينکه رهبر جمهوری اسلامی بارها مخالفت صريح خود را با برقراری رابطه يا حتی مذاکره اعلام کرده، قوه قضائيه نيز هرگونه حمايت يا حتی سخن گفتن حمايت آميز از مذاکره با آمريکا و يا برقراری رابطه با اين کشور را جرم قلمداد کرده و تهديد کرده که موافقان برقراری رابطه را محاکمه کند."


3:12 AM


Thursday, September 19

بازگشت به خانه!

از چند ماه پيش در تب و تاب يك كار جديد بودم كه گمان مىكردم فوق العاده است. اين كار تدريس زبان فارسى بود در شهرى كه دو ساعت با سانفرانسيسكو فاصله دارد. يك ماه پيش رفتم و در محله اى كه خيلى هم جالب نبود خانه اى اجاره كردم. كوچك و بدتركيب! گفتم حالا هرچه هست مىگذرد! يك كامپيوتر مرا به دنيا وصل مىكند. چه باك! گفته بودند كه ماهى سه هزار و پانصد دلار درآمد خواهم خواهم داشت و من پيش خود حساب مىكردم كه خب دست كم بايد سه هزار دلار دستم را بگيرد! گز نكرده پاره كردم! روز نخست كه به آنجا رفتم محل كار را اندكى غم انگيز يافتم كه با روحيه من سازگار نبود. گفتم مىگذرد و عادت مىكنم. روز دوم به ديدن خانه اجاره اى رفتم. آن چنان غم انگيز بود كه تصميم گرفتم كه فورى اجاره نامه را فسخ كنم. كردم. با مبالغى جريمه البته! آنگاه پى خانه گشتم. خانه و آپارتمان بسيار گران بودند. من داشتم تا به مرز هزار و چهارصد دلار مىرسيدم كه دوستى هيهات زدو: كحاى كارى رفيق؟ تمام درآمد ماهانه ات بيش از دوهزار و صد دلار نيست! فيش حقوقش را هم نشانم داد. آن شب خانه دوستى مهمان بودم كه بسيار با مهر است. تمام شب را تقريبا بيدار ماندم و حساب و كتاب كردم. دخل و خرج را. و آنگاه به اين نتيجه تلخ و باورنكردنى رسيدم كه اگر بخواهم اين شيوه زندگى اكنون ام را ادامه بدهم بايد هرماه پانصد دلار هم قرض كنم. حتى آفتابه خرج لحيم نمىشود! صبح روز سوم پيش رئيسم رفتم و گفتم كه مىخواهم استعفا بدهم. آن ورقه كذايى خرج و دخل را هم روبرويش گذاشتم و آن مرد شريف و انسان دوست داشتنى فقط گفت حق دارى! حق با شماست!
از آموزشگاه بيرون آمدم. به آزادى رسيده بودم. به سوى سانفرانسسكو كه مىراندم ده ها طرح و ايده جديد به مغزم هجوم آوردند. چندتايى را Save كردم. و آنگاه كه سواد شهر سانفرانسيسكو از دور نمايان شد، از شادى در پوست خود نمىگنجيدم. من اين شهر را دوست مىدارم. خانه من در اين شهر قرار دارد!
10:22 PM


Sunday, September 15


به ياد اسماعيل پوروالى

گمان مىكنم كه سال 1350 بود شايد كه در سلسبيل اتاقى داشتم با حسينعلى و غلام و كاظم. خود را براى كنكور آماده مىكردم و نيز اندكى هم به سياست و مقوله هاى روشنفكرى مىپرداختم. شعر هم مىگفتم. گاهى به كافه فيروز هم مىرفتم و نصرت رحمانى و رضا براهنى و حسن قائميان و منوچهر آتشى و احمد اللهيارى و كريم محمودى و خسرو گلسرخى و ديگر نام آوران روزگاران را در زير يك سقف مىديدم. با برخى قهوه اى هم مىخوردم و يا گيلاسى.
اما از سوى ديگر رفقاى ديگرى هم داشتم. ابراهيم خليق دانشجوى دانشگاه آريامهر بود و چريك فدايى كه بعد ها زير شكنجه كشته شد. نيز دوستان صمد هم بودند. بهرنگى را مىگويم. من در سه راهى غريبى گير كرده بودم! هم مىخواستم در كنكور شركت كنم و آقاى چوخ بختيار صمد بشوم و هم انقلابى بشوم و هم روشنفكر. اما آن روزها براى چوخ بختيار شدن اندكى پول و پله لازم بود كه نداشتم. حتى مبلغى كه در كلاس كنكور اختصاسى معمارى شركت كنم. براى انقلابى شدن دست كم يك قبضه سبيل استالين وار لازم بود كه آن هم را نداشتم. هرچه تلاش مىكردم كه يك سبيل تاب داده داشته باشم نمىشد. بالاى لبم چند تار موى پرز مانند بود كه هرگز سبيل نمىشد! با روشنفكر ها هم نمىتوانستم بپرم كه دانش آنان را نداشتم. البته گاه يواشكى شعرى يا شعركى مىنوشتم و براى فردوسى و خوشه نيز مىفرستادم كه گاه چاپ مي شد و گاه نمى شد.
اين همه را نوشتم كه بنويسم در حول و حوش در ميدان محمدرضا شاه كه انتهاى خيابان شاه بود و بالاى رودكى و اطراف نواب، يك بساط كتاب فروشى بود. جوانى از اهالى مشهد كه اندكى سياه چرده بود پاى بساط مىنشست و كنجكاوى مرا تماشا مىكرد. صاحب بساط هم همو بود. اندك اندك آشنايى ما به دوستى انجاميد و من توانستم برخى از كتاب هايش را امانت بگيرم و يا يواشكى جزوه اى از مائو و لنين را به دست آورم. نام اين شخص نياز يعقوب شاهى بود و آن روزها صفحات شعر بامشاد را اداره مىكرد و اغلب از پوروالى نامى سخن مىگفت كه سردبير بامشاد بود. با نوشته هاى پوروالى همان وقت آشنا شدم. سبك انشايش براى من اندكى غريب بود و املى به نظر مىرسيد. اما همو صداى گرم و گيرايى داشت كه بعد ها در ساعت اخبار دو بعد ازظهر از جابلقا تا جابلسا! را مىخواند. لحن و صدايش را دوست مىداشتم. اما بامشاد همراه خيل نشريه هاى ديگر به صورت فله اى تعطيل شده بود. نياز هم كه به زندان افتاده .....
سال ها گذشت. گذشت و گذشت. من هم دانشگاه رفتم و زندان رفتم و فارغ التحصيل شدم و سربازى رفتم و مرخص شدم و پوروالى در پاريس بود و نماينده راديو و تلويزيون.
انقلاب كه شد و باز سر و كله بامشاد پيدا شد. اين بار با لحنى كه من مىفهيميدم و دوستش داشتم. دو سه شماره اى درآمد و تعطيل شد. همراه اميد ايران و تهران مصور و پيغام امروز و آيندگان و ..... شايد هم زودتر از آن ها. پوروالى باز به پاريس رفت و من هم با اندكى تاخير همراه خيل آوارگان و مهاجران گذارم به آن شهر افتاد. حالا پوروالى در پاريس روزگارنو را در مىآورد و من از خواننده هاى پر و پا قرص اش بودم.
شايد سال 1983 بود كه يك روز زنده ياد محمود تفضلى، دوست عزيزم، دستم را گرفت و به دفتر روزگارنو برد و مرا با پوروالى آشنا كرد. و اين آشنايى سر آغاز نويسندگى من بود. لذت نوشتن را چشيدم. داستان اين آشنايى و چگونگى همكارى من با روزگارنو در نخستين شماره روزگارنو دوره نو كه به همت دوست عزيزم عليرضا نورى زاده در مىآيد، آمده است.
من الفباى روزنامه نگارى را از پوروالى آموختم.
سال هاى سال همكارى من با روزگارنو ادامه داشت. نخستين مزد نوشتنم را نيز از همان پوروالى دريافت كردم. هنوز لذت آن اسكناس هاى فرانسه حس مىكنم!
دوستى ما هم ادامه پيدا كرد. من چهارده شماره از روزگارنو را در آمريكا چاپ و پخش كردم. با خانواده اش آشنا شدم. با شادى و خشم اش كه گاه به اوج مىرسيد!
هر روز خود را مىآراست و ريش زده و كراوات بسته، ترگل و ورگل عازم دفتر روزگارنو در ونسن مىشد. دنياى او بزرگ بود. بسيارى از بزرگان ادب ميهن ما به آشيانه ى كوچك روزگارنو مىآمدند. من غلام حسين ساعدى، باستانى پاريزى، احمد احرار، جعفر رائد، مهدى سمسار، حسين بنى احمد، احمد ميرفندرسكى، سيروس آموزگار و بسيارى از عزيزان ديگر را بار نخست در همان آشيانه زيارت كردم.
امروز دوست عزيزم منوچهر پسيان از پاريس زنگ زد و خبر درگذشت اسماعيل پوروالى را برايم داد. از شمار دو چشم يك تن كم ......
پوروالى از آخرين بازماندگان غول هاى روزنامه نگارى ايران بود كه همواره در متن سياست و خبر بود.
نمى دانم به كى بايد تسليت بگويم! شايد به همه ى اهالى قلم....

12:26 AM


Friday, September 13
11 سپتامبر و آرايش سياسى تازه جهان!

يك سال گذشت. يك سال از فاجعه يازده سپتامبر گذشت. يك سال در عمر طولانى جهان، اين پير بى بنياد (به تعبير اخوان ثالث) لحظه اى بيش نيست اما در عصر حاضر، به ويژه در سرزمين هاى پيش رفته و صنعتى، يك سال با ماه ها و هفته ها و روزها و ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها و حتى با واحدهاى كوچك تر اندازه گيرى كه به كار مىرود، فراتر از يك سالى است كه در اعصار ديگر يا سرزمين هاى ديگر سپرى مىشود.
در اين يك سال گذشته، جهان شاهد اتفاقات شگفت انگيزى بود كه مشكل به تصور مىآمد: نظام قرون وسطايى طالبان در افغانستان در چشم بهم زدنى سقوط كرد. مردم افغانستان به خواب هم نمىديدند كه اين نظام جهل و جنون با اين سرعت از هم بپاشد، رويارويى اسلام به عنوان يك آيين سنتى و ستيزنده با مدرنيته و ارزش هاى آن وارد دور جديدى گرديد كه هنوز ادامه دارد. در اين چالش بزرگ آيين اسلام در برابر تمدن و دستاوردهاى غرب قرار گرفت. بسيارى از "اسلاميون" نخست از هيبت فاجعه جا خوردند و عوامل آن را به خود غربيان يا اسرائيل ( كه در هر حال با غرب در يك جبهه قرار دارد) نسبت دادند. با اين "منطق" كه مسلمانان محال است از عهده چنين كار پيچيده اى برآيند! بنابراين گفتند كه كار كار خودشان هست! دلايلىهم كه مىآوردند يكى پس از ديگر بلاهت و جهالت اين قوم را به معرض نمايش مى گذاشت: _ انتقام دموكرات هاى شكست خورده از جمهوري خواهان بود! _كار كار انگليسيان بود! _ كار كار اسرائيل بود كه مسلمانان را بدنام كند! _ كار جنگ ديدگان ويتنام بود!! و ..... از همين قماش "منطق" بود كه در نشريات كشورهاى اسلامى چاپ مىشد. هنوز هم كه هنوز است بسيارى از اين قوم نمىتوانند باور كنند كه بن لادن نامى هم هست و طالبانى هم بود و هسته هاى تروريستى هم بود و هست كه مىخواهند غرب را نابود كنند. فوقش بن لادن را عضو و دست پرورده ى سيا مىدانند و هواخواهانش را لابد از افراد جمعى ارتش آمريكا!
در ميهن اسلامى ما اما كارها به اين پيچيدگى نبود. مطبوعات ذوب شده در ولايت فقيه از همان اول به عاملان و آمران اين فاجعه دست مريزاد گفتند و شيرينى پخش كردند. در آن سو هم، سازمان مجاهدين خلق كه در ولايت فقيه ذوب نشده ولى در كيش شخصيت ذوب شده است( بنا به اظهارات مسعود طيبى، يكى از اعضاى عالىرتبه اين سازمان در راديو 24 ساعته)، اين فاجعه را رسما نه تقبيح كرد و نه تحسين.، اما در خفا بفهمنى نفهمى تحسين كرد، چرا كه دشمن دوست را دشمن مىانگارد. يعنى عراق دوست و صاحب خانه است و آمريكا چون دشمن عراق است بنابراين دشمن مجاهدين خلق هم است.
در اين سو، اصلاح طلبان همراه و همزبان با رئيس جمهور اسلامى با يكى دو تا اما و اگر اين فاجعه را محكوم كردند. در صورتى كه مردم ايران از اين فاجعه بشدت ابراز انزجار كردند. به ياد قربانيان فاجعه شمع هم روشن كردند. در اين ميان فقط آقاى رفسنجانى بود كه هم به نعل زد و هم به ميخ. از يك سو فاجعه را محكوم كرد و از سوى ديگر جوانانى را كه براى همدردى شمع روشن كرده بودند يك مشت "سوسول" خواند!
صادق هدايت نويسنده بزرگ ميهمن مان دنياى رمان را به دو بخش تقسيم كرده بود: پيش از جيمس جويس و پس از جيمس جويس. اكنون نيز بسيارى از پژوهشگران سير سياست دنيا را در اوايل قرن جديد به دوران پيش از 11 سپتامبر و پس از 11 سپتامبر تقسيم بندى مىكنند.
از مشخصه ى بارز دنياى پس از 11 سپتامبر روشن شدن خطوط سياسي و شفافيت است. مثلا كشور عربستان كه يكى از ارتجاعى ترين نظام هاى دنيا را دارد، ديگر مانند سابق سوگلى آمريكا و غرب به حساب نمىآيد و هم اكنون بوى الرحمن اش همراه رژيم بعثى عراق بلند شده است! دست كم برخى از سياست گذاران دولت آمريكا بر اين باورند كه كشور عربستان و نظام هاى خودكامه و مذهبى ديگر بهترين محل براى رشد و نمو تروريسم مذهبى است. آمريكا پر بيراه هم نمىگويد. پانزده نفر از نوزده نفر گروه هواپيماربايان انتحارى از اهالى عربستان سعودى بودند و نيز بيشترين كمك هاى مالى براى دم و دستگاه بن لادن از همين عربستان حواله شده است.
ايران ما هم زير ذره بين است. يك روز مىشنويم كه اعضاى القاعده در ايران به سر مىبرند. فرداى آن روز آقاى خرازى نماينده سازمان هاى حماس و حزب الله لبنان و فلسطين در وزارت امور خارجه ايران، اين خبر را بشدت تكذيب مىكند و محافل صهيونيستى را شايعه پرداز مىخواند. دو روز بعد كه آمريكا تصاوير فضايى را به مقامات ايران رو مىكند تازه آقايان به صرافت مىافتند كه خبر را رفع و رجوع كنند. همان آقاى خرازى ناگهان در صحنه ظاهر مىشود و اعلام مىكند كه بعلى .... البته چند نفرى از اعضاى القاعده به ايران آمده بودند و لى جمهورى اسلامى به سرعت آنان را به كشورهاى متبوعه شان تحويل داد ......
باز از نتايج سحر 11 سپتامبر است كه ناگهان در ايران پس از 23 سال خطوط سياسيى مشخص مىشوند. نامه دكتر محمد رضا خاتمى و انتشار مانيفست جمهورى خواهى اكبر گنجى و نامه دفتر تحكيم وحدت و ... همه و همه در پرتو حوادث 11 سپتامبر روى داده است. .... و تازه اين شروع ماجراست!
12:02 AM


Tuesday, September 10
بهنود _2_

من همواره كارى را شروع مىكنم و آنگاه در ميانه كار زه مىزنم! حالا هم كه از بهنود شروع كردم ده ها حادثه ى ديگر در گوشه و كنار دنيا و البته در دنياى كوچك من رخ داده و من هر وقت به سراغ نوشتن و بلاگ مىروم ناگهان در مىيابم كه مطلب بهنود را تمامش كنم!
البته زندگى حرفه اى بهنود پس از تعطيلى تهران مصور زندگى يك روزنامه نگار فعال و پركار است كه هم كتاب مىنويسد (از سيد ضياء تا بختيار، اين سه زن، دو حرف و چند كتاب ديگر ...) و مقالاتى در آدينه و صنعت حمل و نقل و روزنامه هاى دوم خردادى و مصاحبه هاى راديويى و غيره .... در اين مدت مانند ديگر روزنامه نگاران كشور آريايى_ اسلامى مان هم ممنوع القلم شده ، هم ممنوع الخروج، هم ممنوع التصوير و البته هم بازداشت و زندانى و هم مموع الورود!
حالا هم كه حكم جلبش صادر شده نمىدانم مىخواهد چه كند. نمىخواهد به سرنوشت ديگر نويسندگان وطن گل و بلبل خود تبعيد باشد يا جلاى وطن كند. عباس معروفى، فرج سركوهى، رضا براهنى، مسعود كوشان و خيل ديگر نويسندگان و شاعران در همين بهار آزادى پس از دوم خرداد جلاى وطن كرده اند. آنان كه به اجبار جلاى وطن مىكنند ذهن و قلم شان آن چنان نمىگردد كه در وطن مىچرخيد. من اميدوارم روزى تمام ايرانيان بتوانند آزاده و بدون ترس و لرز و هراس بتوانند آزادانه به وطن بازگردند يا از وطن آزاده خارج شوند.
***
مايكل لدين نويسنده و روزنامه نگاريست كه سخت به مسايل ايران علاقمند است. آخرين مقاله اش اوضاع و احوال غمبار و حتى خطرناكى از ايران به دست مىدهد. لدين از ايرانى سخن مىگويد كه در داخل به بن بست رسيده ولى در خارج از مرزهايش هنوز مىتواند حادثه ها بيافريند. همچنانكه در لبنان حادثه آفريد و در گوشه و كنار دنيا. حالا هم مىتواند توسط دوستانى مانند گلبدين حكمت يار افغانستان را دوباره به خاك و خون بكشد!
***
سگ كشى!
يكى از دوستان DVD فيلم آخر بهرام بيضايى را برايم امانت داده كه امشب شايد تا ساعت دو _ سه نيمه شب مشغولم كند. شايد هم پس از ده دقيقه ولش كنم! اين روزها آن قدر فيلم خوب مىبينم كه ديگر حال و حوصله فيلم هاى بد و متوسط را ندارم! آخرينش فيلم محاكمه ساخته اورسن ولز بود كه پس از دو بار تماشا هنوز هم مىخواهم تماشايش كنم! محاكمه اثر درخشان كافكا است كه دوباره خواندمش. چه كتابى! حالا كه صحبت كافكا شد بايد از فيلم K هم نام ببرم كه فيلمى است ساخته ى دوستم شجاع آذرى كه همين هفته پيش در فيستيوال ونيز به نمايش در آمد و به فيستيوال ساندنس هم دعوت شده ... پيرامون اين فيلم مطلب مفصلى نوشته ام كه شايد در كيهان چاپ لندن چاپ بشود. البته خوانندگان وبلاگ هم بىنصيب نخواهند بود. فعلا به يك تصويرى از اين فيلم قناعت مىكنم:

11:39 PM


Sunday, September 8

خوش آمدى، مسعود بهنود!

مسعود بهنود هم به جمع ما وبلاگى ها پيوسته است. چه خجسته خبرى! بهنود ديگر! بهنود را نمىتوان معرفى كرد. يعنى نيازى به معرفى ندارد. از اهالى قلم است و نزديك به نيم قرن كه مىنويسد و مىنويسد و مىنويسد .....
آن روزها كه نوجوان بودم و تازه مىخواستم سرى از توى سرها دربيارم، در شماره ويژه عيدنوروز مجله فردوسى مقاله اى خواندم از بهنود كه يك سال حال و احوال و روزگار اهالى قلم را مرور كرده بود. يادم هست به گمانم از فرج الله صبا (اگر اشتباه مىكنم بايد مرا ببخشيد!) نامى هم نام برده بود كه اهل موسيقى بود. شايد گريزى زده بود به شور اميروف كه من در آن روزگار ديوانه اش بودم. البته به حال بهنود غبطه مىخوردم كه يك روز با شاملو ست و روزى ديگر با اخوان و شب و روز در پاتوق بزرگان است .... بعدها ، در همان آخرين سال هاى نظام پيشين بهنود را در تلويزيون مىديم كه مثلا از پل سيد خندان گزارش مى داد و گاه گاهى ناگهان سر و كله اش از گوشه و كنار دنيا پيدا مىشد و با بزرگان اهل تميز نيز در تماس بود.
سال ها گذشت.... ناگهان در گرماگرم انقلات بهنود بار ديگر رخ نمود. اين بار در هيات اندكى چپ ولى در عين حال يك ژورناليست تمام عيار! تهران مصور را در مىآورد و يك شماره از مجله را به زهرا خانوم اختصاص داده بود. يادتان هست زهرا خانوم كه بگمانم قطب زاده علمش كرده بود؟
(بقيه در شماره آينده)
3:10 AM


مقاله على كشتگر
امروز در ايران امروز مطلبى خواندم كه لرزه براندامم افتاد! على كشتگر كه در پاريس مجله ميهن را در مىآورد و از طايفه آزادانديشان است، در مقاله اى نظرى كرده است به يك مقاله، كه استراتژيست هاى ام القراى اسلامى يا همان بزرگان دين و دولت ما منتشر كرده اند كه از سطر سطرش بوى باروت و خون انتحار و كشتن و كشتن و كشتن و كشتن و... مىآيد. من به اين مقاله ى كشتگر لينك نمىدهم ولى بدون اجازه تمام مطلب را اينجا مىآورم. انشاء الله بر من ببخشد!
عجيب است كه يك بار در يك مكالمه تلفنى به كشتگر كفتم كه گاه اتفاق مىافتد كه مطلبى مىنويسم مفصل، اما بعد همان مطلب يا دست همان موضوع را با همان نگرش، به قلم كشتگر مىخوانم!

استراتژي اقدام تفديه‌اي
درس هولناك موسسه مطالعات استراتژيك جمهوري اسلامي
از تجربه عمليات جنايتكارانه ١١ سپتامبر

علي كشتگر
mihan@mihannet

درآخرين فصلنامه پژوهشكده علوم استراتژيك امام حسين، كه "حزب الله انديشه" نام دارد و البته مديريت و اساتيد آن همه از مسوولان و اعضاي نهادهاي تحت نظارت رهبر جمهوري اسلامي هستند، مقاله اي تحت عنوان "استراتژي اقدام تفديه اي" به چاپ رسيده است، كه شباهت آرمان، فكر و روش جريان افراطي جمهوري اسلامي را با سازمان القاعده و طالبان آشكارا به نمايش مي گذارد.
تفديه واژه اي عربي است كه فدا كردن و فدا شدن معني مي دهد.
لب مطلب اين مقاله آن است كه بايد استراتژي "پيروان "تشيع ناب علوي" بر عمليات بازدارنده "استشهادي" و "بدون بازگشت" براي رسيدن به اهداف "مشروعي" كه در راستاي "منكوب كردن نيروهاي طراح و فعال دشمن" است بنا شود.
از توضيحات مقاله معلوم مي شود كه اين عمليات "استشهادي" براي "به زانو درآوردن غرب"، "حفظ ارزشهاي ديني" و "كنترل تهاجم فرهنگي" واجب است و زمان مناسب آن نيز هنگامي است كه "از طريق رفتارهاي تعريف شده قانوني و حتي منابع رسمي" نتوان فعاليت هاي دشمن را كنترل كرد.
دامنه كاربرد اين استراتژي نيز به زعم نويسندگان اين مقاله مي تواند تا مرحله "از بين بردن دولت ها، ملت ها يا نژادها" امتداد يابد.
در اين مقاله آمده است كه بجز "تشيع ناب علوي …… ساير اديان همگي ساختگي و تحريف شده اند." و اين كه در راه تنها دين برحق جهان يعني "تشيع ناب علوي" نه فقط نبايد از فنا كردن "ملت ها يا نژادها" ابا داشت بلكه اساسا عمليات "استشهادي" مورد نظر كارشناسان موسسه پژوهشكده علوم استراتژيك نابود كردن كودكان و يا حتي مومنان و هم مذهباني كه ممكن است زير مجموعه آن دولت ها، ملت ها و نژادها باشند را نيز مجاز مي شمرد.
در اين جا پرسشي كه مطرح مي شود آن است كه مصداق عملي "استراتژي تفديه" در ذهن پژوهشگران موسسه مطالعات استراتژيك جمهوري اسلامي چيست؟ و دشمني كه قرار است با عمليات "استشهادي" نابود شود كيست؟ اما لازم نيست براي پاسخ به اين پرسش راه دوري برويم. طراحان " استراتژي تفديه اي" آمريكا را هدف اصلي خود و عمليات يازده سپتامبر را سرمشق خود قرار داده اند. طراحان اين استراتژي پس از آن كه "حادثه 11 سپتامبر 2001" را نمونه اي موفق از استراتژي "تفديه" معرفي مي كنند چنين نتيجه مي گيرند كه اين گونه عمليات حتي در اوج قدرت دشمن و در بهترين شرايط دشمن بازهم موثر است.
سرمشق قرار دادن عمليات 11 سپتامبر و مثال زدن آن به عنوان "عمليات تفديه اي" موفق نشان مي دهد كه در ذهن جريان فاشيستي- مذهبي جمهوري اسلامي، جرياني كه بدنه اصلي جناح حاكم اقتدارگرا را تشكيل مي دهد چه انديشه هاي اهريمني خطرناكي عليه امنيت جهاني و منافع ملي ايران وجود دارد.وقتي طراحان اين استراتزي جنايتكارانه مي گويند." امريكاي در اوج قدرت را عمليات تفديه اي خرد مي كند" قطعا در اين فكراند كه اگر روزي فرصت پيدا كنند عملياتي بزرگتر و خطرناكتر از عمليات يازده سپتامبر را عليه آمريكا به اجرا گذارند و اگر بتوانند از طريق اين گونه عمليات و حتي با فدا كردن همه هستي ملت ايران دولت، ملت و نژادي را كه دشمن خود مي دانند نابود كنند.
و اما پرسش اين است كه وزن و ثقل جرياني كه در حاكميت جمهوري اسلامي به اين استراتژي اعتقاد دارد چقدر است؟ در پاسخ به اين پرسش بايد توجه كرد كه:
1- جريان فاشيستي- مذهبي معتقد به تفكرات پيش گفته از آنجا كه در همه سالهاي گذشته به صورت ابزار سركوب و ترور مخالفان و منقدان جناح اقتدارگر مورد استفاده سران اين جناح قرار گرفته روزبه روز دست قوي تري در اركان جمهوري اسلامي پيدا كرده است.
2- در رسانه هاي رسمي جناح اقتدارگرا مثل كيهان، رسالت، جمهوري اسلامي، شما و غيره در يكساله گذشته در برخورد با آمريكا، مساله افغانستان، فلسطين و غيره مسايل و مطالبي به چاپ رسيده است كه متاثر از همان انديشه و نگاهي است كه مقاله پژوهشكده مطالعات استراتژيك را ارائه كرده است. تفاوت مقاله طراحان "استراتژي تفديه" با آنچه در رسانه هاي پيشين به چاپ مي رسد نه در مضمون و نيت كه در ميزان صراحت و رك گويي است.
3- اقتدارگرايان وقتي با مساله اي مخالف باشند از آن نمي گذرند. و چنان كه در سالهاي گذشته شاهد بوده ايم از كاهي كوهي مي سازند، و بوق و كرنا براه مي اندازند و محاكمه و شلاق و زندان را به پيش مي كشند تا گوينده و يا نويسنده مخالف خود را از ميدان به در كنند. اما در برابر نظرات و پيشنهادات جنايتكارانه اي كه در همه سالهاي گذشته از فكر و قلم گردانندگان رسانه هايي چون كيهان و رسالت و باندهاي آدم كش همسو تراوش مي كند، هرگز صداي هيچ پند و اندرز انتقادي پدرانه اي هم از سوي سران جناح اقتدارگرا و شخص "رهبر معظم" متوجه آنان نمي شود، در حالي كه گويندگان و مجريان آنان حرفها و اقدامات جنايتكارانه همگي خود را ابواب جمعي رهبري و عناصر "ذوب در ولايت" مي دانند. نتيجه اي كه از اين هماهنگي ميان سران جناح اقتدارگرا و محافل و باندهاي وابسته به آنان مي توان گرفت از دو حالت خارج نيست:
يا آنان همگي حرف دل "رهبر" را مي زنند و ميان "رهبر" و جريان فاشيستي مذهبي پيشگفته هيچ فرقي نيست و يا آن كه جريان فاشيستي آن قدر قوي است كه سران جناح اقتدارگرا قدرت هيچ گونه مخالفتي با آن ندارند. و البته احتمالا از هردو حالت پيش گفته حقيقت دارند يعني هم آنها به ميل و اراده "رهبر" عمل مي كنند و هم آن جريان ديگر آن قدر قوي شده است كه "رهبر" نمي تواند مستقل از آن عمل كند. هر دو طرف چنان درهم ذوب شده اند كه هيچ يك بدون ديگري وجود خارجي ندارد.
من در يادداشت پيشين تحت عنوان " شكست اصلاح طلبان مقدمه فروپاشي جمهوري اسلامي است" به اين حقيقت اشاره داشتم كه بحران مشروعيت جمهوري اسلامي چه در عرصه ملي و چه در صحنه جهاني تشديد مي شود. پس از آن يادداشت بود كه با "استراتژي اقدام تفديه اي" آشنا شدم. اين مقاله مرا به اين فكر انداخت كه نويسندگان آن نيز به همين نتيجه رسيده اند كه جمهوري اسلامي به سوي بحران فروپاشي پيشين مي رود و حال كه چنين است بايد پيش از نابودي براي ضربه زدن به دشمنان خود به عمليات "تفديه اي" اقدام كنند.
در جهاني كه آمريكا به عنوان تنها ابرقدرت موجود، دشمن اصلي خود را حاملان اين تفكرات مي داند، ابعاد خطرات اين تفكر براي منافع و امنيت ملي ايران روشن تر از آن است كه به توضيح نيازمند باشد.
منافع و مصالح ملي حال و آينده ايران اينك در گروي تعيين تكليف قاطع با اين تفكرات فاشيستي- مذهبي است.
اگر مردم ايران و مخالفان ايراني استبداد ديني نتوانند هرچه زودترو درعرصه ملي با حاملان اين ايده هاي جنايتكارانه تعيين تكليف كنند، آنگاه ايران در معرض دخالت نظامي بين المللي قرار مي گيرد. كه طبعا زيانهاي جبران ناپذير و فاجعه بارچنين تحولي را ملت ايران بايد پرداخت كند.

شنبه 16 شهريورماه 1381
editor@iran-emrooz.de

2:48 AM


Saturday, September 7

شاملو و .... زبان تركى

امروز سرانجام كتاب "بامداد در آينه"، ده سال گفتگو با احمد شاملو نگارش نورالدين سالمى به دستم رسيد. اين كتاب البته بسيار خواندنى است. نمىدانم اگر شاملو زنده بود در بارهء اين كتاب چه مىگفت!
از آيت الله سنگلجى نقل است كه: بعضى از سخن ها را مىتوان بالاى منبر گفت، برخى را در يك اتاق و در جمع چند نفره ولى بعضى از سخنان را فقط بايد در گوشى گفت! تمام اين كتاب سخنان شاملو است كه در گوشى گفته شده است و به نظر من دكتر نورالدين سالمى كه اتفاقا پزشك هم هست و قاعدتا بايد راز نگهدار باشد، اين سخنان درگوشى و خيلى خصوصى را بالاى منبر جار زده است. اين رسم جوانمردى نيست! نمىدانم آيداى عزيز پيرامون اين كتاب چه نظرى دارد. لابد هم آيدا و هم پاشايى خيلى پكرند!
من خود با شاملو چه در حضر و در چه در سفر ماجرا ها داشتم. اما هرگز به خود جرات و جسارت ندادم كه سخنان خصوصى را جار بزنم. در سايه شاملو خود را بزرگ كنم يا در آينه شاملو خود را "براندازه" كنم! البته در اينجا بايد به جسارت دكتر سالمى آفرين گفت!
من شانس اين را داشتم كه در آخرين سال هاى عمر صادق چوبك با او هم سخن باشم. اين نويسنده بزرگ هم در آناتى سخنانى مىگفت كه مپرس! هم در مورد زندگى خودش و هم پيرامون زندگى خصوصى صادق هدايت.
اما در هر حال اين كتاب بسيار خواندنى است و مانند روزنامه هاى تابلويد انگليسى زبان ( روزنامه هاى شايعه پرداز) حس كنجكاوى و فضولى آدمى را خوب ارضا مىكند! و چون صاحب سخن شاملو است پس مىتوان سخنان نغزى را هم شكار كرد. سخن شاملو پيرامون زبان تركى خواندنى است:
" ... ما از نظر فرهنگى يه سيستم فدراتيو داريم. .... اونايى كه ترك هستن و فارسى مىنويسن باز داخل اين فدراتيو مىشن، اما مشكل زبان دارن. ..... ترس لرز (ساعدى) كاملا ترجمهء تركيه ... اين مشكليه كه اين هيجده ميليون ايرانى دارن و بهشون اين حقو نمىدن كه به زبون خودشون بخونن و بنويسن. حالا واقعيت قضيه رو نگاه كنيم اكثريت اين جامعه رو هم اينا تشكيل مىدن. اون وخ اسمشون رو گذاشتن اقليت. "
(بامداد در آينه، دكتر نورالدين سالمى، نشر باران، سوئد، ص 27)
2:06 AM


Thursday, September 5
سعدى و هم جنس گرايى و .... ريش!
در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى ....
روزى روزگارى يك شيخ بزرگوار بود بسيار خوش سخن و نغز گفتار. آن شيخ البته سعدى بود كه آثارش زبان زد خاص و عام بود و شعرش تا كاشغر ( در چين امروز) ورد زبان ها بود. شيخ سعدى بزرگ بود و بزرگوار، اما شيخ به معناى امروزىكلمه نبود. يعنى از طايفه شيخان و شيخكان نبود. جهان ديده بود و در نظاميه بغداد دانش آموخته بود و دور جهان را گشته بود و گشته بود و گشته بو د..... تا رسيد بود به سرگشتگى!
ذكر جميل اش در افواه و عوام افتاده بود و صيت سخنش در بسيط زمين رفته و قصب الجيب حديث اش را همچون شكر مىخوردند و رقعه منشآتش را چون كاغذ زر مىبردند و بر كمال و فضل و بلاغت او نظيري نبود .....
در مكتب ملايان نيز حرف و حديث اش مانند حديث پيامبران و امامان آموخته مىشد. من خود كه طفل بودم و به مكتب مىرفتم سخن سعدى ازبر مىكردم. بعدها هم كه به دبستان و دبيرستان و دانشگاه وارد شدم سخن سعدى مىآموختم. حالا هم در اين گوشه ى غربت گاه هوس سخن نغز كه مىكنم تا جرعه جرعه بنوشم و مست شوم البته به سراغ سعدى مىروم كه كليات اش كتاب بالينى من است و آن قدر ورق خورده است كه ورق _ ورق گشته.
سخن سعدى آن چنان نغز و زيباست كه گاه معنى را در سايه قرار مىدهد و تنها بند بازى زبانى و كلامى اش در ذهن مىماند. يكى از زيباترين قطعه هاى سعدى همان است كه ورد زبان ماست و گاه به صورت ضرب المثل به كارمان مىآيد:
در عنفوان جوانى چنان كه افتد و دانى .......
سعدى در عنفوان جوانى با شاهد پسرى سر و سرى داشت. اين پسر سخت زيبارو بود ولى انگار اخلاقش گاه به خلاف طبع سعدى حركت مىكرد كه مورد پسند شيخ ما واقع نمىشد. تا اين كه دامن از او در مىكشد و مهره برمىچيند و مىگويد:
برو هرچه مىبايدت پيش گير!
سرِ ما ندارى سَر خويش گير!
مدتى مىگذرد تا يار باز مىآيد. اما چه باز آمدنى كه آن حلق داودى متغير شده و جمال يوسفى به زيان آمده و بر سيب زنخدانش چون به گردى نشسته رونق بازار حسنش شكسته و متوقع كه (سعدى) در كنارش گيرد و .... اما كناره مىگيرد و مىگويد:
آن روز كه كه خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندى
امروز بيامدى به صلحش
كش فتح و ضمه برنشاندى
مىگويد و مىگويد .... و از ريش يار زبان به شكوه مىگشايد:
سئوال كردم و گفتم جمال روى ترا
چه شد كه مورچه برگرد ماه چوشيدست؟
جواب داد: ندانم چه بود رويم را
مگر به ماتم حسنش سياه پوشيدست!
اصلا شيخ ما از پسران ريش دار خوشش نمىآمد:
امرد آنگه خوب و شيرين است
تلخ گفتار و تند خوى بود
چون به ريش آمد و به لعنت شد
مردم آميز و مهرجوى بود!

1:10 AM


Wednesday, September 4
تصحيح!

دوست عزيزى در پيام مهر آميزى تذكر داد كه جملهء "خدايا اين اين كشور را از دروغ و خشك سالى در امان نگاه دار!" گفته ى
داريوش بزرگ است نه كوروش كبير. از اين دوست سپاسگزارم و اميدوارم كه روزى دعاى داريوش مستجاب شود!
12:53 AM


مسائل كشور ما

امروز كه ايران امروز را مرور مىكردم ناگهان به ذهنم خطور كرد كه در كشور ما چه مسائلى هست. در حال حاضر بزرگ ترين مسئله كشور ما اختيارات قانونى رئيس جمهور هست كه پس از 5 سال و دو انتخابات فراگير و به دست آوردن راى اكثريت مطلق راى دهندگان، هنوز مسئله هست. آن هم چه مسئله ى بزرگى! بيچاره رئيس جمهور منتخب براى باز پس گيرى اختيارات قانونى اش نخست بايد به خدمت رهبر برسد و كسب تكليف كند و آنگاه يك مصاحبه ى مطبوعاتى پر سر و صدا انجام دهد و از رنج ها و مرارت ها و مصائب خود بگويد و تازه نويد بدهد كه بزودى لايجه اى تقديم مجلس خواهد كرد كه اختيارات قانونى اش را (كه 24 سال پيش تصويب شده و در قانون اساسى هم آمده است)، به راى نمايندگان بگذارد و اگر همه چيز بر وفق مراد پيش رفت فقط مىماند راى شوراى نگهبان كه تصويب كند يا مردود. نمىدانم مجمع تشخيص مصلحت هم بايد اين لايحه را تصويب نمايد يا خير! در هر حال اگر اختيارات قانونى ايشان تصويب بشود چه اتفاق مىافتد؟ معلوم نيست. آيا ايشان مىتواند قوه قضاييه را وادار به اجراى قانون اساسى نمايد؟ كه مثلا روزنامه ها فله اى تعطيل نكنند و روزنامه نگاران را به بند نكشند و محاكمات با حضور وكيل و هيات منصفه باشد و اصل بر برائت باشد و .....؟ يا اين كه مانند هميشه از جدايى سه قوه سخن خواهند گفت ... صدا و سيما چى؟ روزنامه كيهان چى؟ دو ارگانى كه خيلى راحت مىتوانند دگرانديشان به لجن بكشند....
***
حالا مسائل ديگر را به وقت ديگر موكول مىكنم. روحانيون به "مسئله" خيلى علاقه دارند و حالا هم كشورى داريم پر از مسئله. انشاءالله كه اين مسائل در پانصد سال آينده حل شوند. آمين!
12:19 AM


Sunday, September 1
مجله ضميمه نيويورك تايمز كه روزهاى يكشنبه همراه روزنامه منتشر مي شود، در گزارشى از ايران به دوگانگى زندگى و رياكارى هم پرداخته است كه بسيار جالب و خواندنى و شرم آور است! شرم آور به اين سبب كه در كشور گل و بلبل ما بازار رياكارى و فحشا و اعتياد و ارتشا و .... بسيار پر رونق است و اغلب جوان ها بزرگ ترين آرزوي شان اين است كه هرچه زودتر از "جهنم ايران" فرار كنند! عكس هاى جالبى هم در اين مقاله چاپ شده است كه اين شيوه ترياك كشى از جمله آنهاست:

3:26 AM