Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Wednesday, October 30
هنوز در فكر آن كلاغم ... با سايت كلاغ سياه از همان نخستين روزهاى انتشارش بده و بستان اينترنتى داشتيم. حالا مىفهمم كه نويسنده طنز پرداز كلاغ سياه كسرا موحد بوده. طنزش هم سياه بود. براى من دو سه كار گرافيك درست كرد و هرچه اصرار كردم كه مبلغى بپردازم نپذيرف كه نپذيرف. ديروز خبر خودكشى اش را خواندم. اين هم يك ايرانى ديگر! كسى كه در سى و سه سالگى غربت در زادگاه و غربت در ديار غريب را تجربه كرده و مانند درختى كه نمىتواند در شرايط نامناسب رشد كند و ريشه بدواند، پژمرده مىشود و ناگهان از بين مىرود. فرقى هم نمىكند كه نامش هدايت باشد با هنرمندى يا همين موحد. به گمان من كسرا موحد استعداد درخشانى بود كه مدتى در همين وبلاگستان درخشيد و مانند همان كلاغ يوش شاملو قيچى زد و پريد و رفت! ... و من هم چنان در فكر آن كلاغم ... 12:45 AM
Monday, October 28
گر مسلمانى همين است كه ... مصائب مسلمان بودن ما! حافظ ما در اين شعر به سيم آخر زده و فرموده: گر مسلمانى از اينست كه حافظ دارد آه اگر از پى امروز بود فردايى بنا به نوشته آقاى غنى كه به نقل از قزوينى و او خود از حبيب السير نقل كرده "حكايت اين دو شعر كه حافظ تكفير شد و به خواجه به زين العابدين ابوبكر تايبادى متوسل شد و او دستور داد كه شعر قبل از مقطع را بسازد و .... " مى بينيد كه حكايت هم چنان باقيست! يعنى اين ابوبكر تايبادى براى اين كه جان حافظ را نجات بدهد دستور داده كه بيت ديگرى نيز به اين غزل بيفزايد و او رندانه بيچاره ترسايان را دراز كرده كه: اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت بر در ميكده اى با دف و نى ترسايى بنابراين اين ترسايان اند كه دف و نى مى زنند و بر در ميكده مىخوانند و حافظ را دست مىاندازند و مسلمانان را قلقلك مىدهند: آه اگر از پى امروز بود فردايى! خب، اين را كه خيام هم گفته بود. زنده ياد اسماعيل پوروالى مىگفت كه ما دو نوع سانسور داريم: يك اينكه چه ننويس و دوم اينكه چه بنويس! انگار حافظ هر دو را تجربه كرده و وجدان هميشه بيدار ملى ماست. حافظ از دست واعظان ريايى دلش خون بود و اختناق دوره امير مبارزالدين را به خوبى و زيبايى ترسيم كرده. دوره اى كه اهل نظر "هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش" بودند كه نواختن چنگ و سماع ممنوع بود و اميرمبارزالدين كسى بود كه ناگهان "در چهل سالگى توبه كرد و زهد و پارسائى و محتسبى پيش گرفت. به عبادت و تلاوت قرآن نيز اهتمام داشت. معروف است كه گاه به هنگام تلاوت قرآن محكوم يا متهمى را به نزدش مىآوردند و او تلاوت قرآن را قطع مىكرد يا با اشاره ديگران را به اجراى حكم قصاص وامىداشت. و از او روايت شده به دست خود هفتصد هشتصد تن را قصاص (يا بىقصاص) به قتل رسانده است." (حافظ نامه، بهاءالدين خرمشاهى، ص 269، شركت انتشارات علمى و فرهنگى و انتشارات سروش، تهران، 1366) اما امروزه روز نيز مسلمانان چونان امير مبارزالدين عمل مىكنند. هم سر مىبرند و هم هزاران نفر را نفله مىكنند و هم شلاق مىزنند و هم سنگسار مىكنند. و اين همه را هم به نام اسلام مىكنند و به ترسا بچه هم نياز ندارند كه از قول او نقل كنند. خيلى راحت بمب مىگذارند و سلاخى (ماجراى قتل فروهرها) مىكنند و آنگاه نه با دف و نى كه با بوق و كرنا اعلام مىكنند كه اين ما هستيم! بچه كه بودم مسلمان بودن صفايى داشت. بقال مذهبى آب قاطى شير نمىكرد و عمه جان به هنگام نماز زيبا مىشد و پدر با دهان روزه مهربان. مسجد هم زيبا مىنمود. حتى اگر براى حل مساله جبر و مثلثات به آنجا مىرفتيم و ميرزا مسلم را هم كه به صحراى كربلا مىزد دوست مىداشتيم. اما اين روزها اسلام يعنى طالبان، يعنى حزب الله، يعنى، وهابيون، يعنى سعيد امامى، يعنى آن نوزده نفرى كه در چشم بهم زدنى دو هواپيما را به برج ها كوبيدند و هزاران نفر ريشو در پاكستان مشت گره كردند و هورا كشيدند و ... در الجزاير قتل عام كردند و در عربستان سعودى به ماموران آتش نشانى اجازه ندادند كه براى نجات جان دختران دانش آموز وارد عمل بشوند. تازه، ميانه رو اش هم كه مثلا همين آقاى خاتمى باشد، رياكارانه به اين بهانه كه روى ميز جام شراب است يا ملكه صوفيا بىحجاب است، در مهمانى رسمى ميزبان اسپانيايى شركت نمىكند. ... واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مىكنند ... البته قدر مسلم اين است كه آقاى خاتمى شخصا اين قدر مرتجع نيست. او از روزنامه كيهان مىترسد كه فردا حضور او را سر ميز شامى كه جام شرابى روى آن است پيراهن عثمان بكند يا اين عمل او به ترنج قباى بعضى ها در ام القرا بر بخورد. او ايامى چند در هامبورگ بود و من شنيده ام كه با خانم ها نيز دست مىداده و به احتمال زياد در رستوران هاى آن شهر نيز كه شراب و نوشيدنى هاى الكلى سرو مىكنند، غذا مىخورده يا از مغازه هايى كه مشروب هم مىفروشند خريد مىكرده و ... بنابراين اين عمل ايشان رياكارانه است و مخالف مصالح ملى و خفت بار براى ملتى كه خيام و حافظ و رازى و ابن سينا را به دنيا هديه كرده است.
در نقد مطلب پيشين من پيرامون زبان تركى در ايران مطلب جالب و محققانه از آقاى م.ر. گرديزى رسيده است كه در اين جا درج كنم: neqd.pdf با سپاس از ايشان! 11:46 PM
Friday, October 25
تركى، آذرى، آذربايجانى و .... توضيح چند نكتهء مهم
جاى خوشحالى و شادمانى است كه امروزه هم وطنان عزيز به زبان ها و مذاهب و فرهنگ هاى قومى توجه نشان مىدهند و از سايت گويا هم بايد سپاسگزار شد كه اين آراء و بحث را بازتاب مىدهد. مطلب چند هفتهء من پيرامون سايت آذربايجانى صداى آمريكا بحث هايى را برانگيخت كه من در اينجا مىخواهم براى روشن شدن موضوع نكاتى را توضيح دهم: زبان تركى، زبانى است كه ميليون ها نفر از چين تا اروپا (بلغارستان) به آن تكلم مىكنند. اين زبان مانند همهء زبان هاى دنيا لهچه هاى گوناگونى دارد كه تركى آذربايجانى يكى از آن هاست. گفته مىشود كه حدود نيمى از مردم ايران ترك زبان هستند. از تركان قشقايى تا تركان اراكى و البته آذربايجانى. بارها نوشته ام و نوشته اند و گفته اند كه ترك زبان بودن به معناى شهروند تركيه بودن نيست! برخى از هم وطنان براين باورند كه ترك يعنى شهروند تركيه!! كما اينكه فارس بودن هم به معنى ايرانى بودن نيست. فارس يعنى فارسى زبان. حالا اين فارسى زبان ممكن است در سمرقند و بخارا باشد يا در عراق. البته استان فارس را هم داريم كه موطن قارسى زبان هاى شيرازى و تركان قشقايى و ديگران است. آذربايجان نام سه استان است در ايران و يك كشور در شمال ايران. ما اين روزها زبان آذرى نداريم. زبان آذرى همچون زبان لاتين زبان مرده اى به حساب مىآيد. بنابراين كسانى كه زبان تركى مصطلح در آذربايجان و بخشى از خراسان و استان فارس و ديگر نقاط ايران را "زبان آذرى" مىدانند يا مىنامند، اشتباه مىكنند. زبان اين هموطنان تركى است. همين. ما در جمهورى آذربايجان ملت آذربايجانى داريم ولى در كشور ابران قوم آذربايجانى. ملت يعنى داراى دولت.State _ Nation - بنابراين نمىتوان ايران را كشورى كثير الملله ناميد. ايران كشورى است با اقوام گوناگون. شهروندان ايران ممكن است ترك باشند و آسورى و ارمنى و يهودى و كرد و بلوچ و .... و اى كاش روزى برسد كه همهً اين اقوام داراى حقوق مساوى باشند! آذرى ممكن است مخفف آذربايجانى باشد. نه زبان مردمى كه به زبان تركى تكلم مىكنند. ترك يعنى ترك زبان، نه شهروند كشور تركيه! ( تركان قرقيز و تاتار و اوزبك و باشقير و بلغار و كاشغر و قشقايى و ... هم داريم كه ربطى به كشور تركيه ندارند!) زبان تركى داراى چند رسم الخط است. در تركيه و آذربايجان آن را با الفباى لاتين مىنويسند و در اوزبكستان و قزاقستان با الفباى كيريليك. در ايران و عراق و افغانستان با الفباى فارسى _ عربى. من اميدوارم كه تركان جهان همهء الفبا ها را ياد بگيرند و آزاد باشند كه به زبان مادرى خود حرف بزنند و بنويسند و بخوانند. اين آرزو را براى تمام اقليت هاى قومى و مذهبى و نژادى دنيا را هم دارم. به اميد آن روز!
صدام حسين در آستانه بيست و سومين سالگرد "انتخاب" صد در صدى خود (از سال 1979) دست به يك عمل غريب زد. او دستور داد كه ملت بزرگ عراق در "شادى بزرگ" غوطه ور شوند و بنابراين زندانيان را مورد عفو و بخشايش قرار داد. گفته مىشود حدود صد تا صد و پنجاه هزار زندانى در پى اين دستور آزاد شدند. البته صدام جاسوسان صهيونيسم و آمريكا را از اين بخشايش بزرگ مستثنى كرد ولى مردم با هجوم خود در زندان ها را شكستند و همه ى زندانيان را آزاد كردند. چند نفرى هم از زندانيان زير دست و پا له شدند و جان باختند. و اين ها همه از نتايج سحر است! در دهه ى 90 هم صدام دستور پاكسازى زندان ها را صادر كرد و در پى اين پاكسازى هزاران نفر از زندانيان اعدام شدند. در اين ميان معلوم نيست كه سرنوشت صدها زندانى سازمان مجاهدين خلق چه خواهد شد. آيا اين هموطنان ما نيز شامل عفو صدام حسين قرار خواهند گرفت يا برادر مسعود رجوى ممانعت خواهد كرد. هرچند گفته مىشود تمام زندانيان عرب غير عراقى و حتى 650 زندانى كويتى نيز شامل عفو صدام قرار گرفته اند. در هر حال هر چه هست اين ديوانگى صدام فعلا به نفع بشريت است و جرات و جسارت صدام دست كم در اين مورد بخصوص ستودنى است. اى كاش در ايران ما هم كسى از آقايان يا آقاى بزرگ از اين جرات و شهامت ها داشته باشد و دست كم تمام زندانيان سياسي و دانشجويان زندانى را به آغوش خانواده شان بازگرداند! 12:00 AM
Sunday, October 20
دوستانى بهتر از آب روان ....
اين دو هفته گذشته كه سخت پريشان احوال بودم و از واژه هايم جز غم و اندوه چيزى نمىچكيد، دوستان بسيارى جوياى حال من شدند كه من البته شرمنده شان هستم. وسعت معناى دوستى و دوست داشتن و زنده ماندن و زنده بودن اين چنين درك مىشود. و من چه خوشبختم كه چنين دوستانى دارم در گوشه و كنار دنيا! دوستانى بهتر از آب روان ... اى ميل هاى بسيارى دريافت كردم و تلفن هايى كه از عزيزانم مىشد: از باكو و تهران ... تا دالاس و ونكوور. مطلب از اين قرار است: دوست و رفيق عزيزم كه براى يك آنژيوگرام ساده به بيمارستان رفته بود سرانجام قلبش را عمل كردند. سه بار پاى پس كه در بار اول يكى از رگ ها سوراخ شد و خون ريزى و دوباره به اتاق عمل رفتن و .... سرانجام يك فاجعه: يكى از چشمانش نابينا شد و آن ديگرى هم در آستانه نابينايى! ناگهان دنيا به نظر من هم تيره و تار گرديد. حالا اميد هست كه چشم دوم بينايى اش را به دست آورد. دعا كنيم! دو تكه اى كه ديشب نوشتم از خليل جبران خليل بود كه امشب نيز قطعه اى تقديم تان مىكنم:
ستاره شناس من و دوستم مرد كورى را ديديم كه در سايهء معبد تنها نشسته بود. دوستم گفت" ببين، اين داناترين مرد سرزمين ماست." آنگاه من از دوستم جدا شدم و به سوى آن مرد رفتم و درود گفتم. پس با هم سخن گفتيم. لحظه اى بعد من گفتم" مىبخشيد كه مىپرسم; شما از كى كور شده ايد؟" "من كور به دنيا آمده ام." گفتم "چه رشته اى از دانش را دنبال مىكنيد؟" گفت "من ستاره شناسم." آنگاه دستى را روى سينه گذاشت و گفت "من همهء اين خورشيدها و ماه ها و ستاره ها را رصد مىگيرم." (اين قطعه و قطعه هاى پيشين از كتاب "پيامبر و ديوانه" است به ترجمهء عالى نجف دريابندرى) *** امشب سر آن داشتم كه از شادى بنويسم. دوستانم مرا شادمان مىكنند. يك روز دوستى از من پرسيد"چقدر دارايى دارى؟" گفتم " در اندازه نگنجد! دارايىمن دوستانم هستند!" حتى يك بار در مقاله اى سخنى از اى ام فارستر را نقل كردم كه براى برخى سخت گران آمد. فارستر، نويسنده انگليسى و خالق آثارى چون گذرى به هند و موريس نوشته است: "اگر يك روز مجبور بشوم كه بين خيانت به دوست و خيانت به ميهن يكى را انتخاب كنم، اميدوارم آن قدر شجاع باشم كه خيانت به دوست را انتخاب نكنم." به نظر من كسى كه به دوستش خيانت مى كند خيلى راحت مىتواند به ميهنش نيز خيانت بكند. وانگهى خيانت به ميهن مفهوم گنگى است. اتفاقا روزى در ماهنامه روزگارنو مطلبى پيرامن خدمت و خيانت نوشتم كه بحث مفصلى شد. هم چنان كه مىدانيم ژنرال پينوشه به اتهام خيانت به شيلى و دستور دادن قتل عام هزاران نفر شهروند شيليايى تحت تعقيب قرار گرفت كه چند ماهى نيز در انگلستان تحت نظر بود. همتاى او شايد تيمسار قره باغى بود كه دستور كشتن و رويارويى با مردم انقلاب زده را صادر نكرد. اگر انقلاب ايران به نظامى دموكراتيك و مردم سالار منجر مىشد، البته الان چند ميدان و خيابان به نام قره باغى نام گذارى شده بود. اما چون آن انقلاب به نظام ولايت فقيه و سفت و سخت دينى منجر گرديد، اكنون كسانى كه دل خوشى از اين نظام ندارند به قره باغى انگ خيانت مىزنند. (راستى من مدت ها پيرامون اين مسايل مطالعه و تحقيق كردم و نظاميان ايران را با نظاميان تركيه مقايسه كردم كه قرار بود در كتابى فراهم آورم كه اين يادداشت هاى پراكنده نيز به جمع كتاب هاى منتشر ناشده پيوسته است!) تمام اين حرف ها را نوشتم كه از معناى بزرگ دوستى بگويم و از دوستان خوبى كه مانند آب روان اند. دوستان، خيلى دوستتان دارم! 1:53 AM
Saturday, October 19
شبانه
شب كه به درگاهت مىرسم با جامه اى از ستاره خانه ات را تاريك مىيابم. پرنده اى روى شانه ام مىنشيند و به ستاره ها نوك مىزند در انتظار ورودت صدها سال نورى مىگذرد و پرندگان آشيانه مىكنند در شانه هايم ... و ناگهان بامداد مىشود بى هيچ پرنده و ستاره اى 12:42 AM
Friday, October 18
خداى خوب و خداى بد
خداى خوب و خداى بد بر بالاى كوه با هم روبرو شدند. خداى خوب گفت"روزت به خير، برادر." خداى بد پاسخى نداد. خداى خوب گفت" امروز سر دماغ نيستى." خداى بد گفت"نه، زيرا كه اين روزها غالبا مرا به جاى تو مىگيرند و به نام تو مىخوانند و با من چنان رفتار مىكنند كه انگار من تواُم. اين مرا خوش نمىآيد." خداى خوب گفت"ولى مرا هم به جاى تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند." خداى بد به راه افتاد و رفت، دشنام گويان به بلاهت انسان،
پادشاه دانا
روزگارى در شهر دوردستى به نام ويرانى پادشاهى حكومت مىكرد كه هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانايى اش مىترسيدند و به سبب دانايى اش دوستش مىداشتند. در ميان اين شهر چاهى بود كه آب سرد و زلالى داشت و همه مردم شهر از آن مىنوشيدند، حتى پادشاه و درباريانش; زيرا كه چاه ديگرى نبود. يك شب هنگامى كه همه در خواب بودند، جادوگرى وارد شهر شد و هفت قطره از مايع شگفتى در چاه ريخت و گفت" از اين ساعت به بعد هر كه از اين آب بنوشد ديوانه مىشود." بامداد روز فردا همهء ساكنان شهر، به جز پادشاه و وزيرش از چاه آب نوشيدند و ديوانه شدند، چنان كه جادوگر گفته بود. آن روز مردمان در كوچه هاى باريك و در بازارها كارى نداشتند جز اين كه با هم نجوا كنند" پادشاه ما ديوانه شده است. پادشاه ما و وزيرش عقل شان را از دست داده اند. يقين است كه ما نمىتوانيم به حكومت پادشاه ديوانه تن دردهيم. بايد او را سرنگون كنيم." آن شب پادشاه فرمود تا يك جام زرين از آب چاه پر كنند. وقتى كه جام را آوردند، از آن نوشيد و به وزيرش داد تا او بنوشد. از آن شهر دوردست ويرانى غريو شادمانى برخاست، زيرا كه پادشاه و وزيرش عقل شان را بازيافته بودند.
"اين دو نوشته را داشته باشيد تا فردا... من اين روزها در دنياى مولانا و حافظ و اندكى هم جبران خليل جبران غرق شده ام! ديشب ميهمان حافظ بودم و امشب ميهمان جبران خليل. فردا شايد به سهراب سرى بزنم يا سراغ شمس بروم. كسى چه مىداند؟ امشب دوستى زنگ زد و ساعتى از دوستىها سخن گفتيم و از روزگارى كه گاه خوش نيست. باز هم به سراغ خواجه مىروم. چه باك! اى پادشه خوبان، داد از غم تنهايى دل بىتو به جان آمد، وقتست كه باز آئى ... زين دايرهء مينا، خونين جگرم، مى ده! تا حل كنم اين مشكل، در ساغر مينائى 11:26 PM
Thursday, October 17
درد دل!
اين روزها دلم سخت گرفته است. اگر جاي فروغ بودم و در گوشه اي از تهران، شايد هم شميران، ايواني داشتم به آنجا ميرفتم و دستم را به پوست كشيدهي شب ميكشيدم .... يا به مادرم ميگفتم ديگر تمام شد .... بشر وبلاگ را آفريد كه درد دل هايش را در آن بنويسد. اغلب وبلاگ هاي فارسي درد دل است. دوستي دارم كه ده روز پيش در پي يك ناراحتي ناچيز به بيمارستان رفت و هنوز كه هنوز است آنجاست و من كه هر روز به ديدارش مي روم با خيل بيماراني روبرو مي شوم كه با مرگ تخته نرد مي زنند و گاه مي بازند. هفته پيش يك خانم ايراني را تازه عمل جراحي قلب كرده بودند و او ساعاتي پس از عمل كه به هوش آمده بود مانند خردسالان بازيگوشي مي كرد و مي خنديد. تنها بود و من كه پيشش رفتم انگار كه دنيا را به دست آورده است. اندكي به فارسي گپ زديم و شوخي كرديم. چند روز پيش ديدم تختخوابش خالي است. از پرستارش سراغش را گرفتم. گفت درگذشت! به همين سادگي! مانند هميشه به سراغ حافظ رفتم: حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست باده پيش آر كه اسباب جهان اين همه نيست .... بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي فرصتي دان كه ز لب تا به دهان اين همه نيست...
اخيرا راديو صداى آمريكا سايت آذرى را نيز به سايت هاى راديويى خود افزوده است كه به نوبهء خود اتفاق مهمى براى آذرىهاى ايران و ايرانيان ترك زبان به حساب مىآيد. اين سايت اخبار و مقالات مهم را با الفباى فارسى مىنويسد و تركى آن نيز لحجه تركى معمول در ايران است. پيش از اين سايت آذربايجانى اين راديو پرشنونده فقط با الفباى لاتين موجود در جمهورى آذربايجان نوشته مىشد و براى اكثريت ترك زبانان ايران قابل استفاده نبود. اقدام تازه راديو صداى آمريكا به همه ى ايرانيان ترك زبان و نيز به ترك زبانان عراق (كه به اشتباه تركمن ناميده مىشوند و در كركوك و اطراف آن زندگى مىكنند. محمد فضولى شاعر بزرگ آذربايجانى سرا هم از همين خطه است!) اين امكان را مىدهد كه مطالب متنوع اين راديو را به زبان مادرى و با الفباى آشناى فارسي _ عربى بخوانند. از خوانندگان اين سطور خواهش مىكنم به ويژه از دوستان آذربايجانى و ترك زبان خواهش مىكنم به اين سايت سر بزنند و پيام تشكرى به اين نشانى azeri@voanews.com هم براى گردانندگان راديو بفرستند 1:40 PM
Thursday, October 10
پيرامون احضار پيام فضلى نژاد به اداره اماكن ...
سال ها پيش بود. سى سال پيش شايد. ( و چه سريع سپرى مى شود اين سىسال ها!) تازه از زندان تبريز آزاد شده بودم و برادر كوچكم را تازه دستگير كرده بودند كه رئيس اداره حفاظت دانشگاه يك روز مرا خواست و گفت كه بايد در روز فلان ساعت 8 صبح به اداره ساواك بروم كه اتفاقا اطراف دانشگاه بود و دانشجوها هميشه سعى مىكردند از آن ور خيابان كه ساختمان ساواك بود عبور نكنند. چند روزى وقت داشتم. وقت براى ترس و هراس و افسردگى و بازهم ترس و ترس و ترس. تازه بيست سالم شده بود و سال اول دانشگاه بودم و سه چهار ماه ساواك و زندان را تازه سپرى كردم و كلىاطلاعات كشف نشده و نا گفته وجود داشت كه مانند بهروز دهقانى اره اره ام كنند يا مانند بهزاد پشم بيضه ام را بسوزانند و يا مانند بهروز ناخن ام را بكشند... در آن چند روز از سايه ام نيز مىترسيدم. ساعت ها در خيابان ها قدم مىزدم و آخر سر سر از ميخانه ىممتاز در مىآوردم و هى مىخوردم و هى مىخوردم و خود را به آن لحظه هاى نه خوب و نه عالى و خالى مىسپردم. به هيچكس نگفته بودم كه احضار شده ام. يعنى حق نداشتم بگويم. روى اين نكته تاكيد شده بود. تا سرانجام روز موعود فرارسيد و من وجود مچاله شده ام را به آقايان سپردم كه بكوبندم و تحقيرم كنند و ... يك روز را به درازاى يك قرن در آن اداره منحوس سپرى كردم و آخر سر كتك خورده و تحقير شده بيرون آمدم تا خود را به به اولين ميخانه سر راه برسانم و در تنهايى صد سال پير شوم. انقلاب كه شد آن اداره منحوس به دست مردم افتاد و كارمندانش در بدر شدند و برخى طعمه مرگ شدند كه البته نبايد مىشدند. اما چندى نگذشت كه به جاى آن اداره چند اداره ديگر به وجود آمدند و به جاى آن كارمندان صدها كارمند ديگر. تاريخ كشورم داشت تكرار مىشد. اين بار ديگر فقط كتاب خواندن و شعر سرودن و احيانا اعلاميه پخش كردن نبود كه اقدام عليه امنيب كشور به حساب مىآيد، چند تار موى زن و چند جرعه شراب و خيلى چيزهاى ديگر هم به سياههء جرم ها اضافه شدند. بنابراين بسيارى رفتن را بر ماندن ترجيح دادند و ميليون ها نفر جلاى وطن كردند. *** سه چهار سال پيش گلشيرى عزيز در آلمان بود و از احضارهاى نويسندگان سخن مىگفت كه نويسندگان ميهن مان را چشم بسته رو به ديوار مىنشاندند و بازجويى مىكردند. او هم همان ترس و هراس را تجربه كرده بود! بسيارى از آن نويسندگان جوان مرگ شدند يا جلاى كردند. من هم كه چند سال پيش در ايران بودم اين تجربه را كردم. در خانه دوستى مهمان بودم كه روزنامه نگار بود و به هتلى احضار شده بود. گذرنامهء مرا هم در فرودگاه ظبط كرده بود و من مجبور بودم هر روز به اداره حراست شايد تلفن بكنم تا ماجراى گذرنامه ام را پيگىي كنم. در آن روز يك پژوى سفيد رنگ جلوى منزل اين دوست بود با يك سرنشين. من بودم و يك آپارتمان خالى و زنگ تلفن كه گهگاه به صدا در مىآمد و كسى صحبت نمىكرد. ناگهان به ياد آن روزهاى منحوس سى سال پيش افتادم و آن ترس و لرز. اما من ديگر آن جوان بيست ساله نبودم و ميخانه اى هم نبود كه خود را در جامى غرق كنم. فقط صداى وحشتناك قلبم بود كه تند مىزد و دردى كه در سينه ام سنگينى مىكرد . داشتم سكته مىكردم كه از خانه زدم بيرون و در خيابان هاى پر ازدحام گم شدم. مى دانستم كه شايد به اين زودى ها ديگر به اين كوچه پس كوچه ها باز نگردم. دلم سخت هواى سانفرانسيسكو را كرده بود. گام مىزدم در سرزمين مادرى كه بيگانه مىنمود و هراسناك. در آرزوى يك جرعه آزادى! 12:42 AM
Wednesday, October 9
ناگهان بانگى برمىآيد و ...
امروز يكى از دوستان كه پيش دكتر رفته بود ناگهان دريافته بود كه رگ آئورت قلبش سخت گرفته و .... يعنى اين كه همين فردا بايد عمل جراحى كند و رگ پايش را به به قلبش پيوند زنند و ... همين!
برتران دلانوى شهردار پاريس روز شنبه مورد حمله ى يك نفر مسلمان متعصب قرار گرفت كه اين عمل وحشيانه دست كم آتش نفرت از مسلمانان را در فرانسه و اروپا تيز تر خواهد كرد. شهردار فرانسه يك سوسياليست همجنسگرا است و حمله كننده عزالدين بركان يك مسلمان 39 ساله آفريقايى تبار است كه از همجنسگرايان و سياستمداران نفرت دارد. همين! البته اين برادر عزالدين در كشورهاى اسلامى مىتواند قهرمان ملى شود و مطمئنا روزنامه هاى كيهان و رسالت از هم اكنون شايد برايش وكيل مدافع و دفتر و دستكى هم در جوار دفتر بازرگانى انيس نقاش تدارك ديده اند. انيس نقاش كه مىخواست شاپور بختيار را ترور كند هم اكنون در تهران دفتر بازرگانى دارد و سالانه صدها هزار دلار از دلالى نصيبش مىشود. ديويد بلفيد هم كه سال ها پيش طباطبايى را در حومه واشينگتن ترور كرد در ايران به طبابت مشغول است و در فيلم سفر قندهار محسن مخملباف نقش عمده اى ايفا كرد و مخملباف او را به مقام گاندى و چه گوارا ارتقا داد! حالا هم نوبت اين عزالدين بركان است كه خيابانى به نامش ناميده شود و فيلم بازى كند! 11:16 PM
چه تلخ است ميهن! وه كه چقدر گرم بود امروز اين سانفرانسيسكو! درجه حرارت به سى و چند سانتيگراد رسيد و من هوس اقيانوس كردم كه تنى به آب زنم در ساحل بيكرز بيچ. اين ساحل چند روزى در سال حال و هواى ديگرى پيدا مىكند و چون متعلق به دولت فدرال آمريكاست بنابراين از قوانين ايالتى يا شهرى پيروى نمىكند. يعنى اين كه مىتوان برهنه شد و لخت مادرزاد روى ماسه ها راه رفت و اندام هاى طلايى يا به تعبير گوگن طلاى اندام ها را تماشا كرد. زيباست رهايى! زيباست آزادى و زيباست تن به گرماى آفتاب سپردن و سير كردن در خيال و انديشه و دريافتن حال و آن. اما خارهايى هم هستند كه خاطره را مىخراشند ..... همين چند روز پيش بود كه بانوى هنرمندى را به جرم بوسيدن گونه ى جوان كارگردانى _ كه جاى پسرش بود _ به سين جيم كشاندند تهديد كردند و حتى شايد زندانش كنند و ممنوع التصوير و ممنوع الشغل و ... و روزنامه هاى ميهن من كه هيچ نشانى از ميهن ندارند البته، آن بانو را تا حد يك زن بدكاره پايين آوردند و نشان دادند كه هنوز بن لادن و ملاعمر در انديشه هاى اين آقايان منزل كرده اند و به اين زودى ها ميهن ما را رها نخواهند كرد. اين حادثه در يزد اتفاق افتاد كه از زادگاه آقاى خاتمى زياد دور نيست و او كه مثلا واضع گفت و گوىتمدن هاست مانند هميشه چشمانش را مىبندد و مىگذارد كه يك بانوى بزرگ ميهن مان تحقير شود. بانويى كه شايد هم روزى روزگارى با دلى سرشار از اميد به اين سيد راى داده و به هنگام انداختن راي به صندوق اميدوار بود كه شايد انسان ايرانى هم روزى شان و منزلت انسانى پيدا كند. چه دور مىنمايد اين آرزو! وه كه زيبا مىشود غربت گاهى، و چه تلخ مىشود ميهن به هنگامى كه انصار و حزب الله به ميانه مىآيند و در ميدان هاى شهر مردم را به تازيانه مىبندند و به دار مىآويزند و راديو و تلويزيون هاى ميهن تلخ مدام دروغ مىگويند و تحقير مىكنند ... آرى شايد بتوان چشم ها را بست و نديد و نگاه نكرد و فكر نكرد و انديشه نكرد ...... اما بايد چشم ها را شست! اين را سهراب گفت. نه؟ 12:21 AM
Sunday, October 6
شيخ، شاه، مولوى، شمس و ... عشق!
امروزه واژه هاى شيخ و شاه را زياد مصرف مىكنيم. لاهوتى در شعرى آرزو مىكرد كه "به شادى شهرى بنوشد كه شيخ و شاه ندارد!" انگار كه سرنوشت ملت ما به اين دو واژه وابسته است! اين روزها سرگرم چشيدن جرعه اى از اقيانوس مولوى هستم. پس از سال ها جست و جو كتاب "زندگى مولانا جلال الدين محمد، مشهور به مولوى" اثر مشهور بديع الزمان فروزانفر را به دست آوردم كه كتاب بالينى من شده است. نفحات الانس جامى را هم سال ها بود كه داشتم ولى با كتاب فروزانفر دوباره كشفش كردم. در اين ميان "نى نامه، يعنى رسالهء نائيه مولينا يعقوب چرخى و رسالهء نائيه مولينا جامى، با مقدمه و تحشيه و تعليق استاد خليلى" را نيز دوباره به دست گرفتم. كه خود حكايتى است! اين همه قلنبه سلنبه نوشتم نه اين كه من آنم كه رستم بود پهلوان! و به رخ بكشم و رخ و رخشم را! مولوى هم از آنِ خواص است و هم از آن عوام. سال پيش ترجمه ى گزيده ى شعرهايش به انگليسى پرفروش ترين كتاب شعر در آمريكا شد و هنوز هم تب مولوى كه به رومى Rumi مشهور است، فروكش نكرده است. حتى خانم مادونا هم شعر رومى را آواز خواند. شجريان و ناظرى و ديگران كه جاى خود دارند! اما خود رومى كه ناگهان عشق را كشف كرده بود و به وادى جنون العاشقين (اين كيست اين؟ اين كيست اين؟ هذا جنون العاشقين .... ) گام نهاده بود آيت ديگرى كه گاه نعره مىزد: من عاشق جانبازم، از عشق نپرهيزم من مست سراندازم، از عربده نگريزم! گويند رفيقانم، از عشق نپرهيزى؟ از عشق نپرهيزم، پس با چه در آويزم؟ پروانهء دمسازم، مىسوزم و مىسازم از بىخودى و مستى مىافتم و مىخيزم فردا كه خلايق را از خاك برانگيزند بيچاره من مسكين از خاك تو برخيزم گر سر طلبى من سر در پاى تو اندازم ور زر طلبى من زر اندر قدمت ريزم گر دفتر حسن ات را در حشر فرو خوانند، اندر عرصات آن روز شورى دگر اندازم گر در عرصات آيد شمس الحق تبريزى من خاك سر كويت با مشك تر آميزم .... اما داشتم از شيخ و شاه مىگفتم.... در برهان قاطع آمده است كه: شاه بر وزن ماه به معنى اصل و خداوند باشد ... داماد را نيز شاه گويند .... و نام جانورى است در هندوستان .... و به زبان عربى گوسفند را گويند و شياه جمع آن است ... شاه لقب پادشاهان سامانى نيز بود .... ... اما شيخ به معنى پير و بزرگ است بزرگان عرب را شيوخ گويند. در برهان قاطع شيخ معنى نشده است ولى شيخ نجدى شيطان لعين معنى شده است! شيخ تا عصر مغول لقب قطب هاى مذهبى بود ولى پس از قرن هفتم (هجرى قمرى) به آخر و اول اسم قطب هاى صوفيه واژه شاه اضافه شد. مانند شاه نعمت الله ولى، و شاه داعى، نورعلى شاه، كوثر علىشاه .... فروزانفر در كتاب ارزشمند خود به ژرفاى عشق مولوى راه نمىيابد و عشق او به شمس را در حد همان عشق هاى عرفانى و صوفيانه مىبيند. اما استاد خليلى (شاعر و پژوهشگر افغانى) اندكى به عمق هم مىرود و عشق هستى سوز مولوى را در همه ى ابعاد آن ( و البته در بعد جسمى و جنسي) نيز تبيين مىكند. اما: در نگنجد عشق در گفت و شنود عشق دريايىست قعرش ناپديد! .... هرچه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق آيم، خجل باشم از آن ... 12:40 AM
Friday, October 4
كافكا از نگاه يك ايرانى (به مناسب نمايش فيلم K فيلمى از شجاع آذرى، بر اساس نوشته هاى كافكا در جشنواره سينمايى ونيز)
شجاع آذرى در سال 1958 در شيراز متولد شده و از سال 1983 در آمريكا زندگى می كند. او در سال 1994 از دانشگاه نيويورك مدرك فوق ليسانس روانشناسى گرفته ولى بيشتر به كار هنر پرداخته است. در سال 1997 شجاع با هنرمند بنام ايرانى خانم شيرين نشاط آشنا شد و اين آشنايى به همكارى و هميارى عميق بين اين دو منجر شد كه هشت فيلم مهم شيرين ثمره اين همكارى است. شجاع در فيلم "اضطراب" (Turbulent 1998) خانم نشاط نقش اول را بازى كرد. اين فيلم در بينال هنر هاىتجسمى ونيز برنده جايزه شير طلايى گرديد و در اغلب موزه ها و جشنواره هاى جهانى به نمايش درآمده است. چند سالى است كه سينماى ايران در جشنواره هاى جهاى خوش می درخشند. در چند و چون اين درخشش حرف و حديث بسيار است. اما نكته اى كه نبايد از آن غافل شد بعد سياسى ماجراست. ايران برخاسته از انقلابى كه به شدت ضد مدرنيته بود و سينما كه نماد مدرنيته است، تضاد جالبى با هم داشتند كه اين تضاد به "سينماى جشنواره اى جمهورى اسلامى ايران منجر شده است. از ويژگى هاى اين سينما حضور عريان فقر و نكبت است. رژيم ايران اين فقر و فاقه ى وحشتناك را ميراث نظام پادشاهى می داند و از سينماگران می خواهد به نوعى اين نكته را در فيلم هاشان بگنجانند. چرا كه تمام فيلم هاى جشنواره اى از طريق يك بنياد دولتى به نام فارابى صادر می شود. جشنواره هاى غربى نيز در كنار شكوه و زرق و برق جشنواره هاشان بدشان نمی آيد نظرى نيز به فقر و حقارت انسانى داشته باشند كه اولا حس انسان دوستىشان آسيب نبيند و ثانيا دستى نيز به سر و گوش سينماگران جهان سومى بكشند! جز چند استثنا، از "يول" ييلماز گونى گرفته تا "باران" مجيد مجيدى، اغلب فيلم هاى موفق جشنواره ها از جهان سوم پيرامون فقر و حقارت و مرارت انسانى است. فيلم هايى مانند طعم گيلاس (كيارستمى) كه مشغله عام بشرى را نشان می دهد از استثنائات نادر است. چرا كه كيارستمى به بيانى ناب از سينما رسيده است كه فيلم هايش را از ديگران متفاوت می كند. غربى جماعت ترجيح می دهد ياس فلسفى و مشغله ها و دغدغه هاى ذهنى انسان را از طريق سينماگران خودى تماشا كند. سينماگرانى چون پازولينى، آنتونيونى، ژان لوك گدار و .... بنابراين نمايش فيلمى از يك كارگردان ايرانى خارج از تم هميشگى فيلم هاى ايرانى (فقر و فاقه) و سينماى مهاجرت (تنهايى مهاجران، بحران هويت، پذيرفته نشدن در جامعه ميزبان و ... ) در يك جشنواره معتبر جهانى مانند ونيز شايد حادثه به حساب آيد! نمايش K در پنجاه و نهمين جشنواره ونيز از حوادث نادر و مبارك است. *** دنياى كافكا دنياى و غريب و هزارتو و اسرارآميز و ترسناك و حيرت آورى است كه هنرمندان همواره وسوسه ورود به آن را داشته اند. صادق هدايت نخستين ايرانيي بود كه به دنياى كافكا راه يافت و با ترجمه ى بهترين داستان كوتاه كافكا ، "مسخ" (به تعبير ولاديمير ناباكوف) كه همراه "پيام كافكا" منتشر شد، اين نويسنده ى بزرگ را به فارسى زبانان شناساند. ناباكف كه خود نويسنده و ادبيات شناس بزرگى است، مقام كافكا را در ادبيات آلمانى زبان برتر از ريكله و توماس مان می داند. كافكا هرچند متولد پراگ بود ولى تمام آثارش را به زبان آلمانى نوشته است. او در طول عمر كوتاهش (در 41 سالگى مرد) با رمان ها و داستان هاى كوتاه اش تلخى و پوچى جهان پيرامون اش را خيام وار قطره قطره به قرنى كه در آغازش بود چكاند و هر اثرش كابوسى بود سخت زيبا و ترسناك كه فقط می توانست به جهان خصوصى قهرمانان خيالى داستان هايش تعلق داشته باشد. شجاع آذرى فيلم ساز ساكن نيويورك كه از ياران هميشگى شيرين نشاط است و در تمام آثار اين هنرمند بزرگ هميار و همكارش بوده است، پيش از اين فيلم، در دنياى مولوى و عطار غرق بود و آثارى چون قصه بازرگان و طوطى و منطق الطير را بر مبناى آثار اين عارفان بزرگ ايرانى را خلق كرده است. (منطق الطير را كه يك اثر مولتى مدياى تئاتر _ سينما _ آوازى است، شيرين نشاط با همكارى شجاع آذرى، سوسن ديهيم و شهرام كريمى كارگردانى كرده است.) K سه گانه اى است پيرامون سه شخصيت محورى فيلم كه در زمان ها و مكان هاى مختلفى رخ می نمايند و ناپديد می شوند. لا مكانى و لازمانى از خصوصيات بارز اين فيلم است. اين سه شخصيت گاه در هم ادغام شده و گاه در عوالم اثيرى و مكان ها و زمان هاى غريب در كسوت هاى گوناگون ظاهر می شوند. اما در سراسر فيلم فضاهاى سنگين، هراس آور و كابوس وار كافكا حضورى پيدا و چشمگير دارد. انگار خود اين فضاى دلهره آور يكى از قهرمانان فيلم است! براى ايجاد اين فضاهاى رعب آور، كارگردان فيلمبردارى سياه و سفيد را انتخاب كرده كه قاسم ابراهيميان و بن ولف (فيلم برداران ) به خوبى در ايجاد اين جهان كافكايى موفق بوده اند. اين سه گانه از سه داستان جداگانه اقتباس شده اند. داستان نخست "زوج مردوج" The Married Couple نام دارد. در اين داستان رابرت نامى از شركت فوق مدرن خود (متعلق به روزگاران آينده) بيرون می رود تا يكى از مشتريان قديمى خود آقاى N (محمد غفارى در نقش N ظاهر می شود) را ملاقات كند. N همراه همسرش در يك خانه ى غريب زندگى می كند. رابرت زمانى وارد خانه اين زوج می شود كه پسرشان در بستر مرگ قرار دارد. رابرت بدون توجه به اين اوضاع و احوال دلخراش تمام توانايي خود را در زمينه ى فروشندگى به كار می برد و پس از ماجراهاى بسيار، آخر سر متوجه می شود كه تمامى اين داستان كابوسى بيش نبوده است كه در رختخواب و كنار همسرش رخ داده ... در داستان دوم "سرزمين محكومين" In the Penal Colony (اين داستان توسط صادق هدايت به فارسى ترجمه شده است) يك به اصطلاح "مخترع" به سرزمين ناشناسى می رود تا كاربرد يك اختراع جديد را از نزديك ببيند. اين اختراع جديد ماشين مرگ است كه محكوم را هم شكنجه می دهد و هم می كشد. مخترع در اين سفر اكتشافى با يك افسر و يك مرد محكوم به مرگ مواجه می شود. اين سه تن در يك صحراى غريب و ناشناخته از زمان و مكان رها می شوند. افسر می كوشد كارآيى ماشين مرگ را به رخ مخترع بكشد ولى موفق نمی شود، محكوم كه قربانى هميشگى تاريخ را تداعى می كند در غل و زنجير خود در پى سرنوشت محتوم خود است .... تا اين كه خود افسر درمانده و مايوس خود به كام ماشين مرگ می رود تا روش مرگ ماشين خود را به اثبات رساند. در داستان سوم كه "برادر كشى" نام دارد، همان مخترع در هيات يك شخصيت ديگر ظاهر می شود. مخترع كه در اين به نام ويس Wese ناميده می شود در كمال خونسردى توسط دوست قديمى اش شمار Schmar كشته می شود (نقش اشمار را محمد غفارى بازى می كند). اين قتل شاهدى دارد كه از پشت پنجره جزييات اين "برادركشى" را تماشا می كند و اين شاهد قتل كسى نيست جز پالاس در كه در داستان دوم در نقش محكوم بود. او با لذت زايد الوصفى ,صحنه قتل را تماشا می كند. هرچند اين اثر شجاع آذرى در نگاه اول ربطى به ايران پيدا نمی كند، اما انسان ايرانى كه در اين بيست و چند سال مدام شاهد قتل و شكنجه و برادر كشى بوده، ارتباطى عاطفى با فيلم برقرار می كند. اما اين ارتباط اندك اندك به مسئله عام بشرى گسترش پيدا می كند و از حيطه زمان و مكان مشخص خارج می شود. شجاع آذرى موفق می شود تا از داستان هاى مخوف كافكا به سرنوشت بشر نقب بزند.
امروز درصفحه سردبيرى نيويورك تايمز مطلبى بود پيرامون عباس كيارستمى فيلمساز برحسته ى ايران. نيويورك تايمز شايد مهم ترين روزنامه ى آمريكا و لاجرم يكى از معبر ترين روزنامه هاى جهان باشد. اين صفحه هم كه معمولا به سه موضوع مهم روز اختصاص داده مىشود نظرات خود روزنامه را بازتاب مىدهد. نيويورك تايمز به شدت از دولت آمريكا انتقاد كرده است كه چرا به فيلمساز نامى ايران در اسرع وقت ويزا داده نشده است. موضوع ويزاى كيارستى سبب شد كه آكى كوريسماكى كارگردان برجسته ى فنلاندى نيز به عنوان اعتراض در اين جشنواره شركت نكند. كوريسماكى گفت "من به شدت از اين موضوع اندوهگين هستم. اگر تبادل فرهنگى در كار نباشد آنگاه بايد منتظر تبادل اسلحه بود." كوريسماكى كه قرار بود با فيلم مرد بدون گذشته در جشنواره نيويورك شركت كند برنده جشنواره سينمايى كن هم بود. كيارستمى اوايل ماه سپتامبر از كنسولگرى آمريكا در پاريس تقاضاى ويزا كرده بود كه گويا بايد براى اخذ ويزا تا اواخر دسامبر صبر مىكرد و اين درحالى است كه جشنواره سينمايى نيويورك كيارستمى را رسما دعوت كرده است و نيز دانشگاه هايى مانند هاروارد و اوهايو نيز از ميزبانان اين فيلمساز بودند. نيويورك تايمز از دولت متبوع خود انتقاد كرده كه چرا چشم بسته و بيسوادانه همه را با يك چوب مىراند. "اين درست است كه بايد مواظب تروريسم بود و پيشينه ى متقاضيان ويزا را بررسى كرد، ولى فيلم ساز 62 ساله اى كه در كارنامه اش فيلم هاى درخشانى مانند زير درختان زيتون، طعم گيلاس و باد ما را خواهد برد را دارد، نيازى به اين مدت زمان طولانى ندارد كه كارنامه و پيشينه اش بررسى شود." دولت آمريكا و به ويژه اداره مهاجرت اين كشور پس از حوادث يازده سپتامبر براى شهروندانه 26 كشور دنيا مقررات سختى وضع كرده كه اخذ ويزا را در مدت زمان كوتاه تقريبا غير ممكن كرده است. اين 26 كشور اغلب كشورهاى مسلمان اند كه دولت يا شهروندان شان آمريكا ستيزى شان را پنهان نمىكنند. بنا بر مقررات تازه، شهروندان عربستان سعودى و مصر كه دولت شان دوست آمريكاست، همانقدر در اخذ ويزا بايد صبر و شكيبايى پيشه كنند كه شهروندان ايران. بنا به نوشته تاماس فريدمن _ از نويسندگان صاحب نام اين روزنامه _ شهروندان ايران آمريكا دوست ترين مردم منطقه اند و اين در حالى است كه شهروندان كشورهاى فاسد و ديكتارى عربى به شدت آمريكا ستيزند. شهروندان كشورهاى فاسد عربى و اسلامى كه در زير چتر حمايت آمريكا آزادى و حقوق و مدنى شهروندان شان را زير پا مىگذارند به حق مورد نفرت مردم شان قرار مىگيرند و مردم اين كشورها آمريكا را مقصر اصلى حيات اين نوع نظام ها مىدانند و در نتيجه به شدت ضد آمريكايى بار مىآيند. درست مانند زمان شاه كه كه شعار يكى از شعارهاى انقلاب "مرگ بر آمريكا" بود و هنوز كه هنوز هست اين شعار نخ نما در سطح كشور از منابر و رسانه هاى دولتى و رسمى گوش را كر مىكند. تقريبا تمام تروريست هاى يازده سپتامبر از كشور عرستان سعودى و مصر بودند ولى در تمام ماجراهاى تروريستى حتى نام يك ايرانى نيز به چشم نمىخورد. البته وضع در اروپا فرق مىكند. ترورهاى سياسى در اروپا اغلب به دست ايرانيان اجرا شده است. *** دو سه روز پيش نيز كه خانم گوگوش به سد ويزا برخورد كرد و كنسرت هايش در آمريكا لغو شد مطلبى نوشتم كه در همين سايت در دست رس هست. پيرامون اين مطلب نامه اى داشتم از يك هموطن كه اى كاش مىتوانستم ترجمه ى فارسى آن را واژه به واژه در اينجا بياورم. اما لحن نامه آن چنان سرشار از واژه هاى موهن و دور از ادب بود كه محال است بتوانم آن واژه ها را در يك سايت عمومى بگذارم. اين آقا، خانم گوگوش را فرستاده جمهورى اسلامى ناميده بود و مرا حقوق بگير دولت جمهورى اسلامى ايران! البته هركسى مىتواند و بايد نظرات و عقايد خودش را بنويسد و بگويد. اما اين آقا از سوى سلطنت طلبان اين ياوه ها را بافته بود كه گمان نمىكنم بزرگان اين جريان با اين نحوه سخن گفتن موافق باشند. (اصل ئى ميل با نام و نشان ارسال كننده پيام در اختيار من هست و اگر كسى علاقه داشت برايش روانه مىكنم تا با ادبيات بىادبانه ى برخى از هموطنان بيشتر آشنا شوند) 12:35 AM
Wednesday, October 2
زندگى
زندگى شعرى ست از تيمور ائلچين شاعر آذربايجانى. اين شعر را دكتر حسن جوادى به انگليسى ترجمه كرده و من به فارسى. شعر زيبايى است! هرچند اندكى رنگ و بوى كشور شورا ها را دارد! Teymur Elchin 1924_1992
Heyat Nedir?
Heyat papiros deyil,
Tüstüledib atasan,
Heyat nazenin deyil,
Qucağında yatasan.
Heyat -döyüş,
döyüşmek,
çarpışmaqdır
heyat.
Heyat pencere deyil,
bir yol baxıb, keçesen.
Heyat bir cam su deyil,
susuyanda içesen.
Heyat -sevmek
sevilmek,
s
evdirmekdir
heyat.
تيمور ائلچين
زندگى چيست؟
زندگى سيگار نيست كه دودش كنى دورش بيندازى زندگى معشوق نيست كه در برش بخوابى .... زندگى تلاش است و مبارزه
آذر و آيينه اش .. مىدانم كه در دنيا هزاران آذر است و هزار آيينه! نام خوام من هم آذر هست. مدت ها بود كه به آذر و آيينه اش سر نزده بودم. نمىدانستم كه دستش شكسته و وبال گردنش هست يا در شرف از دست دادن كارش! اين آذر از همان نخستين روزها به يارى من شتافت و براى حل مسايل اينترنتى من اعلان آمادگى كرد. پس از آن، گاه گمش مىكردم و گاه پيدايش. امشب پيدايش كردم و يك دنيا حرف و حديث اش را خواندم ... خوشحالم كه آذر هست و خواهد بود و همواره مرا به ياد خواهر خوبم آذر خواهد انداخت كه يك دنيا مهر است و زيبايى. زنده باد تمام آذرهاى دنيا! 1:10 AM