Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Saturday, November 30
زن داداش هم رفت! زن داداش زن داداش من نبود! زن عمويم بود كه پدرم و عمه هايم زن داداش صدايش مي كردند. زن خوبي بود. اين اواخر به مرض نسيان دچار شده بود. فقط سه سال پيش من كه رفتم پيش اش دستم را گرفت و فشار داد و مرا به دوران كودكي پرتاب كرد. اما خوب شد كه اشك هايم را نديد. حالا هم نمي بيند. در اين غربت غريب! خيلي دلم برايش تنگ شده اشت ..زن داداش خوب من ... زن داداش خوب پدر من و زن خوب عموي من ... مادر باقر و نادر و موسي و هدايت و اعظم ... ايران مادران خوبي دارد ... زن داداش هاي خوبي هم دارد يا داشت نمي دانم! زن داداش بيچاره و عزيز من! گريه هم بد نيست و اشك كه مي سرد از چشم روي گونه و زن داداش نماد وطني مي شود كه من سه سال پيش گم كردمش.... 2:13 AM
Friday, November 29
سلمان رشدي هاي جهان! سلمان رشدي در آخرين مقاله اش كه ديروز (27 نوامبر 2002) در نيويورك تايمز چاپ شد، از يك هفتهء پر ماجرا در جهان اسلامي مي نويسد: هفتهء گذشته، در نيجريه مسابقات ملكه زيبايي به آشوب كشيده شد. نيجريه يك كشور دوگانه است. در شمال، مردم مسلمان اند و سخت متعصب و در جنوب مردم مسيحي اند و متعصب. چندي پيش در همان شمال كشور كه حكومت فدرال نيجريه اجازه داده است قوانين شرع اسلام جاري شود، زني را به جرم زنا به سنگسار محكوم كردند. دولت مركزي كه نمي خواست آبروي كشورش با تصميمات چند آخوند متعصب برباد رود، كجدار و مريز با اين حكم مقابله كرد و براي آنكه به جهانيان نشان دهد كه در نيجريه هنوز اندك ردي از تمدن پيدا مي شود، با تلاش بسيار مسابقات ملكه زيبايي جهان را در نيجريه بر پا كرد. زيبارو ترين دختران جهان از سراسر جهان به لاگوس، پايتخت نيجريه رفتند و در فردوگاه از آنان با رقص و پايكوبي استقبال شد. اما ديگ خشم مسلمانان ناگهان به جوش آمد و حمله به مسيحيان آغاز گرديد و البته قتل و غارت و ... مسابقات ملكه زيبايي لغو شد و كشور دستخوش شورش و آشوب گرديد. در اين ميان يك دختر روزنامه نگار بسيار جوان مسيحي به نام ايزيوما دانيل، كه آرزو داشت اين مسابقات در كشورش انجام گيرد، در روزنامه اي نوشت كه مسلمانان اين همه آشوب و قتل و غارت را بي جهت انجام مي دهند، چرا كه پيامبر مسلمانان زيبايي را دوست داشت و اگر در زمان خود مي خواست ازدواج كند لابد ترجيح مي داد با چنين دختران زيبارويي كه در مسابقات ملكه زيبايي شركت كرده بودند، ازدواج كند. همين سخنان اين دختر بيجاره باعث شد كه ديگ خشم آخوندهاي نيجريه اي دوباره به جوش بيايد و البته فتواي قتل دخترك هم توسط يك مقام روحاني صادر شد. حكمي شبيه به فرمان قتل سلمان رشدي. ايزيوما دانيل به سرعت سلمان رشدي نيجريه لقب گرفت! آنگاه رشدي به ايران ما اشاره كرده و مي نويسد: (در همان زمان كه فتواي قتل ايزيوما دانيل صادر گرديد) در جمهوري اسلامي ايران هم هاشم آغاجري، كه در كارنامه اش هم اشغال سفارت آمريكا هست و هم شركت در جنگ و از دست دادن پا و برادر شهيد بودن و ... به جرم انتقاد از ملا ها به اعدام محكوم شد و لقب سلمان رشدي ايران را به خود اختصاص داد! در پي اين حكم هزاران دانشجو به تظاهرات اعتراض آميز دست زدند و البته ده هزار "مومن واقعي" (بسيجي) هم به دستور رهبر به خيابان ها ريختند و خواستار اجراي حكم آغاجري شدند. باز در همين ايام از شبكهء تلويزيوني مصر نمايش سريالي آغاز شد به نام "سواركار بدون اسب" كه داستان طرح تئوري توطئه صهيونست ها براي تقسيم جهان است. داستاني كه توسط پليس مخفي تزار روسيه، نيكولاي دوم ساخته و پرداخته شد، تا يهودي كشي حكومت روسيه را مشروعيت بخشند. زمامداران مصر براي اينكه خود را مخالف صهيونيست ها نشان بدهد در عين حال كه با رهبران اسرائيل پالوده مي خورند، از اين نوع حركات "نمايشي" هواداري مي كنند و البته اگر كسي هم اعتراض بكند فوري مي گويند كه در مصر مطبوعات و رسانه ها آزاد است و در همين حال روزنامه نگاران و نويسندگان در بند مي كنند و گاه حتي حكم هايي مانند طلاق اجباري همسر را براي نويسندگان صادر مي كنند! رشدي آنگاه سري هم هلند مي زند كه يك زن مسلمان به نام اعيان هرسي علي به خاطر اينكه زماني گفته بود مردان مسلمان زنانشان را آزار مي دهند، حكم قتلش توسط مردان با غيرت مسلمان هلند صادر گرديد و حالا اجبار از هلند فرار كرده است. اين بانو هم به سلمان رشدي هلندي مشهور شده است! البته سلمان رشدي فراموش مي كند از دختري مسلمان ديگري در سوئد سخن بگويد كه چند ماه پيش توسط پدر و برادران غيورش تكه تكه شد. اين دختر جوان كه مسلمان كرد بود به خاطر اينكه دوست پسر گرفته بود، حكم قتلش در آزادترين كشور دنيا توسط مسلمانان متعصب صادر گرديد. رشدي مي پرسد چرا اسلام به اين روز افتاده است؟ روزگاري اسلام مركز علم و ادب و فرهنگ و هنر بود. او گلايه مي كند كه چرا در جوامع اسلامي صداهاي ديگر خاموش است. (وي البته در اين ميان ايران را مستثني مي كند و مي گويد فقط در ايران مردم به ويژه دانشجويان به اين حكم ها اعتراض مي كنند.) مي پرسد چرا مسلمانان مصري و هلندي به اين نوع اعمال شنيع اعتراض نمي كنند و اگر مي كنند چرا صدايشان شنيده نمي شود. اگر مداراگران و ميانه روهاي جوامع اسلامي صدايشان درنيايد آنگاه اين سلمان رشدي هاي آن جوامع صداي اعتراض خود را به گوش جهانيان خواهند رساند. رشدي ها مانند چشمه سار خواهند جوشيد و شمارشان ازيكي دو نفر، به ده ها و صدها و هزاران نفر خواهد رسيد. مي نويسد: امروزه جوامع اسلامي توسط غرب به بند كشيده نشده بلكه توسط خود مسلمانان به بند كشيده شده كه جوامع خود را بسته اند و به صورت زندان درآورده اند. در اين ميان گاه، كساني مي كوشند اين جوامع بسته را به روي جهان باز كنند. اگر صداي اكثريت خاموش درنيايد پيروزي مشكل خواهد شد. رشدي در پايان مقاله آرزو مي كند كه: "اميدوار باشيم كه سرانجام يك نفر دروازهء اين زندان را از جا بكند." 12:41 AM
Tuesday, November 26
نگاهي ديگر به مسايل ترك و فارس در ايران دوستي در اين صفحات از زبان قديمي ايراني سخن مي گويد و آشكارا ترك زبانان ايران را ملامت مي كند كه چرا به زبان باستاني مان كه شبيه كردي و فارسي بود و غيره ... سخن نمي گوييم. در عصر رضا شاه هم كه ناسيوناليسم ايران بر پايه زبان فارسي و نژاد آريايي بنا شد روشنفكران فارس و ترك چنان باور داشتند. از محمود افشار گرفته تا كسروي و حتي اراني جوان. ( اراني بعدها از اين نوع ناسيوناليسم كور دست كشيد و به سوسياليسم روي آورد.) چند نكته را براي آگاهي اين دوست و ساير دوستان و خوانندگان اين سطور مي نويسم: _ گيرم كه زبان باستاني ما شبيه فارسي بوده و بنا به گفتهء كسروي آذري. حالا كه ما ترك زبان شده ايم، اين آيا حق داريم به زبان مادري مان بنويسيم و بخوانيم و خلق كنيم يا نه؟ _ اگر چنين فرض درست باشد (وارد بحث نمي شوم كه هست يا نه) بنابراين اكثريت مردم شيعي مذهب ايران هم بايد دين خودشان عوض كنند. چون در آن دوران دين رايج در ايران هم زردشتي بود! وانگهي، زبان رايج هم در آن ايام باستاني فارسي نبود. فارسي امروزي ما پس از هجوم اعراب به ايران درست شد. يعني بنا به قول تقي زاده نتيجه ازدواج زبان پهلوي قديم بود با زبان عربي. بنابراين، اگر فرض كنيم يك نفر فارس زبان و ترك زبان امروز ايران در دالان تاريخ به گذشته پرتاب بشوند و نياكان خود را ببينند هيچ كدام زبان نياكان خود را نمي فهمند. نه فارس زبان و نه ترك زبان. ناسيوناليسم و ميهن پرستي در ظاهر زيبا به نظر مىرسند، اما اگر واقعا كسي بر اين باور باشد كه ايراني يعني فارسي زبان، همان قدر چندش آور است كه يك نفر بگويد حزب فقط حزب الله! هيتلر هم مي گفت: يك كشور، يك نژاد و فقط يك زبان. حتي تركيه هم كه مي گويد تركيه يعني سرزمين ترك زبانان و حقوق حقهء كردها و ديگر اقليت ها را منكر مي شود همان قدر چندش آور است. ( خوشبختانه همين هفتهء پيش، سرانجام مجلس تركيه پذيرفت كه كردهاي تركيه راديو و تلويزيون كردي داشته باشند. هرچند فقط چند ساعت در هفته.) ما يادمان نرفته است كه زماني به خاطر سخن گفتن به زبان مادري بايد جريمه مي شديم. مي شنيديم كه حضرات مي گويند: فارسي شكر است، عربي هنر است، تركي گوز خر است! اتحاد نامقدس فارس ها و اعراب عليه ترك زبانان! آنگاه تركان ايران براي اينكه عرض اندام كنند شروع كردند به فارسي نوشتن و فارسي سرودن. درست مانند فارسي زبانان كه در قرون نخستين اسلامي شدن ايران، شروع كردند به عربي نوشتن و به عربي سرودن. هم چنان كه برخي از ايرانيان در آن ايام از بيخ عرب شدند و زبان فارسي را منكر شدند، برخي از تركان ايراني هم مانند رعدي آذرخشي از بيخ فارس شدند! رعدي آذرخشي، از "ننگ شيوع تركي را در زبان محاوره مردم" مي نويسد و قرن ها پيش ابوالفضل بيهقي از به كار بردن واژه هاي عربي( بلي همان بيهقي اي كه زيباترين نثر فارسي را نوشته است!) دوستان عزيز! تحقير و اهانت يك زبان و يك ملت و يك مذهب و يك گرايش سياسي و جنسي زشت و نفرت انگيز است. فرقي نمي كند كه طرف عرب باشد يا فارس. ترك باشد يا كرد. من سه هفته پيش با يكي از تلويزيون هاي فارسي زبان (آپادانا) مصاحبه اي داشتم پيرامون اين مسايل. در آنجا گفتم كه حافظ شاعر بزرگي است و ما در زبان تركي شاعري همسنگ حافظ نداريم. سه _ چهار تلفن داشتم كه مرا سخت مورد عتاب و سرزنش قرار دادند كه چرا به زبان تركي بي احترامي كرده و حافظ را بژرگ كرده ام! باور مي كنيد با شنيدن اين سخن ها به ياد پان فارسيست هاي دو آتشه افتادم. به ياد استادي كه فتوا صادر كرده: " شاعراني مانند نظامي گنجوي و خاقاني شيرواني و ... را نه آذربايجاني بخوانيم و نه ترك و نه ترك زبان ... شاعراني مانند قطران تبريزي و مولانا جلال الدين نه ترك بوده اند و نه ترك زبان." و به ياد استاد ديگري كه موسيقي آذربايجاني را _ كه صد ها اپرا و باله و اپرت و سمفوني و... دارد و به عنوان يك موسيقي جهاني شناخته و پذيرفته شده _ به عنوان يك موسيقي محلي نام برده است. (اخيرا مطلبي خواندم از آقاي اسد سيف زير عنوان "مرز پر گهر و زبان فارسي شكر است" در مجله آرش (شماره 81) كه از سر درد نوشته شده و خواندنش را توصيه مي كنم. برخي از نقل قول هاي اين مطلب را هم مديون ايشان هستم. با سپاس.) كوتاه سخن اين كه مردم ايران در عصر انفجار اطلاعات به پا خاسته و خواستار حقوق شهروندي خود هستند. همه ى ايرانيان با هر زبان و مذهب و نژاد و گرايش سياسي ... مطلب از اين قرار است! 11:57 PM
باز هم به ياد ستارخان ديروز از ستارخان نوشتم و از غم غريبى و غربتش. تكه افتاده در گوشه اي از خاكي كه قتلگاهش بود. تبعيدگاهش بود. بيداري مردم آذربايجان و گردهمايي هاي بزرگ آنان به يادر بابك _ كه دارد سنت هرساله مي شود_ نه براي تفرقه افكني است و نه اينكه دولت هاي خارجي در اين نوع همايش ها و فعاليت ها دست دارند. مردمي دارند حقوق اوليه شان را مي خواهند. همين! اين حقوق، هم مطابق حقوق بشر است و هم حتي مطابق قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران. وانگهي، هم چنانكه بارها و بارها نوشته ام هيچ شهروند ايراني نبايد به خاطر مذهب، نژاد، جنس، دين، زبان، گرايش جنسي، گرايش سياسي، بي ايماني و .... مورد تحقير و اديت و آزار قرار بگيرد. هرچه آزادي هاي اساسي و مندرج در حقوق بشر بيشتر گسترش يابد ما بيشتر به جامعه مدني نزديك تر مي شويم. دوستاني كه در نظرخواهي شركت مي كنند بايد ياد بگيرند كه دست كم مانند پدران و پدربزرگان شان نينديشند. همچنانكه مانند پدران و نياكان شان لباس نمي پوشند. ما اغلب در كشورهايي زندگي مي كنيم كه شهروندان با هر نوع گرايش و جنسيت و رنگ و نژاد و زبان و مذهب برابرند. فرزندان ما در مدارس مطالبي ياد مي گيرند كه سخن گفتن از آن ها براي نسل ما حتي تابو بود. بنابراين بايد چشم هاما را بشوييم و جور ديگر ببينيم. 12:18 AM
Monday, November 25
سردار غريب ملى، ستار خان! شايد ستارخان غريب ترين سردار بزرگ معاصر ايراني باشد كه در گوشه اي غريب از خاك وطنش، اما فرسنگ ها دور از زادگاه و زادبومش خاك شده و به خاك پيوسته و گرد و خاك تاريخ و روزگار بر مزارش نشسته. اما فرزندان دلاور اين آب و خاك هميشه در زير گرد و خاك مدفون نمى مانند. چند روز پيش، شايد براي نخستين در تاريخ اين چند دهه اخير شمار كثيري از از فرزندان همين آب و خاك بر مزارش گرد آمدند و يادش را گرامي داشتند. قطعنامه اي هم صادر كردند كه خواندن دارد:
٨٨ سال از شهادت مظلومانه سردار ملي آذربايجان مي گذرد. سرداري كه منادي حق، آزادي و مشروطيت بود و اولين زمزمه هاي برپايي جامعه اي مدني را به گوش استبداد زده مردم ايران رساند. سرداري كه هماره مورد كين و غضب دشمنان آزادي و قانون بود و دليرانه در مقابل كيد استعمارگران و كين استثمارگران ايستاد. تير مكري كه در پارك اتابك از پشت، پاي سردار آزادي آذربايجان و ايران را زخمي ساخت و انگشتي كه آن ماشه را چكاند، هنوز هم كينه و غضب خود را از ملت آذربايجان پنهان نمي دارد. مزار غريبانه سردار غريب آذربايجان خود گواه اين مطلب است. ما شركت كنندگان در 88 ـ مين سالگرد شهادت مظلومانه سردار ملي، ستارخان در جوار مزار شريف ايشان يادآور مي شويم كه: 1 ـ آذربايجان در شرايط تاريخي و اجتماعي بسيار حساسي به سر مي برد. حركت ملي آذربايجان كه نشات گرفته از خواستهاي اصولي ملت آذربايجان است، بيش از هر مقطع تاريخي ديگري نيازمند وفاق انديشمندان، روشنفكران، دانشجويان و قاطبه ملت غيور و رشيد آذربايجان است. بنابراين ما شركت كنندگان اين مراسم، ضمن دعوت فعالين حركت ملي آذربايجان به نگاهي دقيق و موشكافانه به روند تحولات داخلي، منطقه اي و جهاني، تمامي فعالين اين حركت را به حفظ وفاق و همدلي دعوت مي نماييم. 2 ـ آذربايجان همواره از تقسيمات اداري بدون كارشناسي ضربات سنگين فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي ديده است. طرح تقسيمات كشوري به 10 استان اگرچه آرزوي تمامي اقوام و يادآور قانون انجمنهاي ايالتي و ولايتي دوران مشروطيت است ولي اظهارات برخي از مسئوليت در خصوص مبنا قرار نگرفتن حوزه هاي فرهنگي و قومي و استفاده از واژه هاي نه چندان مطلوب در جهت استحاله و الينه كردن ساير اقوام نگراني هايي را موجب گشته است كه اميدواريم با در نظر گرفتن حساسيتها، اين امر به نحو مطلوبي مورد توجه قرار گيرد. 3 ـ هرچند اسطوره ها و اسوه هاي مقاومت، آزاديخواهي و قانونگرايي ملت آذربايجان مورد هجوم ناجوانمردانه اي از سوي دشمنان و دوستان ناآگاه قرار گرفته است (از جمله كج رفتاريها با گوي مسجد، ارك عليشاه، مزار سالار ملي و شيخ محمد خياباني و غربت سردار ملي آذربايجان و . . . ) اما براين باوريم كه انتقال مزار سردار ملي به تبريز و تشيع پيكر مطهر آن شهيد سعيد و دفن حضرت ايشان در كنار همرزم سالهاي اختناق، مرهمي ـ هرچند سطحي ـ بر زخمهاي كهنه سردار غريب آذربايجان و تسكيني بر آلام ملت آذربايجان خواهد بود. 3 ـ تدوين اولين قانون اساسي ايران، بعد از پيروزي انقلاب مشروطه در نتيجه جانفشاني ها و رشادتهاي ستارخان و ياران او بوده است، از اين رو از هيات دولت كه احترام به قانون و اجراي كامل قانون اساسي و مردمسالاري را در راس برنامه هاي خود قرار داده است خواهانيم تا: الف: ضمن درج 25 آبان، سالروز شهادت ستارخان، در تقويم رسمي كشور اين روز بنام روز قانون و آزادي نامگذاري شود. ب: تمهيدات لازم در خصوص نصب تنديس ستارخان بعنوان مبارز راه آزادي و منادي قانونگرايي در تهران، تبريز و ساير شهرها بعمل آيد. 5 ـ روند سختگيريها و توقيف نشريات مردمي آذربايجان از جمله شمس تبريز و اميد زنجان، و نشريات دانشجويي و نيز بايكوت خبري و تخطئه مراسم روز ملي بابك و ساوالان نشان از عدم درك صحيح خواستهاي حركت بيداري ملي آذربايجان از سوي دولتمردان دارد كه اميدواريم مسئولين ذيربط با سعه صدر، تعامل و عمل به شعار قانونگرايي و مردم سالاري ضمن تمكين به خواستهاي مردم، تمهيدات لازم را در جهت تحقق اصول 19 و 15 قانون اساسي كه حداقل خواستهاي ملي مردم آذربايجان و ساير اقوام است را بعمل آورند. 6 ـ تجربه موفق همكاري في مابين دولتهاي ملي آذربايجان و كردستان در سالهاي 1324 در جهت منافع ملي، لزوم هوشياري روشنفكران دو ملت علي الخصوص در مقطع حساس كنوني را مي طلبد. جا دارد يادآور شويم كه حركت ملي آذربايجان خواهان برابري و اعطاي حقوق به تمامي اقوام بوده و در عين حال قدمي از خواستهاي ملي خود عقب نشيني نخواهد نمود و در اين بين انتظار دارد برادران كرد ضمن تبري جستن از بيانيه هاي مشكوك اخير به اين مساله توجه داشته باشند كه دو ملت آذربايجان و كردستان تنها در صورت درك صحيح از خواستها و ياري همديگر مي توانند به خواستهاي ملي خويش برسند. والسلام عليكم
شركت كنندگان در مراسم گراميداشت سردار غريب آذربايجان سردار ملي ، ستارخان 23 آبان 1381
نشريات دانشجويي: اردم، اورين، چاغري، حيدربابا، ساو، سس، گوزگو، نسيم، ياپراق، يارپاق، ياشار، ياشيل يول، يول و: جمعيت اسلامي دانشجويان دانشگاه زنجان، جمعيت جوانان آذربايجان، چيچكلر قورولوشو، انجمن ادبي صابر، كانون نويسندگان جوان اروميه(بوتا)، مجمع دانشگاهيان ميانه، مركز تحقيقاتي ـ علمي چاغري، موسسه فرهنگي جان آذربايجان، ميشو كولتور درنگي، باشگاه فرهنگي ـ ورزشي آذربايجان، دانشجويان و دانشگاهيان آذربايجاني.
خاطره اي از هاوارد باسكرويل هاوارد باسكرويل جوان بيست و چند ساله آمريكا بود كه براي تدريس زبان انگليسي در سال هاي پرآشوب پس از انقلاب مشروطيت 1910_1907 به تبريز رفت و در مدرسهء آمريكاريي مموريال اسكول آن شهر به معملي پرداخت. اقامت او در تبريز مقارن سالهاي سخت هجوم ارتجاع داخلي و روسيه به نيروهاي انقلابي بود. قشون روس و محمد علي شاه تبريز را محاصره كرده بودند و قحطي بيداد مي كرد. مردم گرسنه براي به دست آوردن يك قرص نان همديگر را لت و پار مي كردند و حتي به خوردن گوشت گربه و سگ هم پرداخته بودند. اما نيروهاي انقلاب به سركردگي ستارخان بزرگ مقاومت مي كردند. باسكرويل هم كه اوضاع را چنان ديد به نيروهاي انقلاب پيوست و "فوج نجات" را بنيان گذاشت. در اين فوج اغلب دانش آموزان زبان انگليس مدرسه مموريال شركت داشتند. كنسولگري آمريكا در تبريز از عمل باسكرويل سخت عصباني بودند. اما باسكرويل پيش از اينكه يك معلم باشد يك انسان بود. در نبردهاي سختي كه در جريان بود زخمي شد و پس از شهادتش مانند يك قهرمان ملي به خاك سپرده شد. امروز در سايت آذربايجاني صداي آمريكا مي توانيد ترجمهء مقاله دكتر رضازاده شفق را كه از شاگردان و همرزمان باسكرويل بود به زبان تركي آذربايجاني بخوانيد. در همان سايت چندر ترانه از بلبل و شوكت هم هست كه جان مي دهند براش شنيدن! 1:24 PM
بهنود و آغاجرى و .... هادى خرسندى
اگر مانند من مىخواهيد يك شب ديگر خواب در چشم تر تان بشكند و شبى ديگر بى خواب شويد و تا صبح پى خوابى كه نمى آيد و يا اگر مىآيد سراسر كابوس است و خواب نيست، مطلب امروز مسعود بهنود را حتما بخوانيد. مسعود از روزها و شب هاى زندانش نوشته در سلول انفرادى اوين. من پس از آزادى مسعود بارها با او گپ تلفني زده ام ولى هرگز جرات نكرده ام كه از آن روزهاي سياه و دردناك بپرسم. چون كتاب "حقيقت ساده" م. رها را خوانده بودم و شب هاي بسياري كابوس به سراغم آمده بود. كابوس روزها و شب هاي دراز در انفرادي بودن يا در قفس كوچكي كه م. رها را در آن ماه ها به چمباته نشستن وا مي داشتند. زندانيان به اين قفس تابوت مي گفتند و كسي كه چند ماه يا حتي چند روز در تابوت سر مي كرد ديگر هرگز يك انسان عادي نمى شد و مشاعرش را از دست مي داد و مسخ مي شد و ... حالا گويا ديگر تابوت را برداشته اند و به جايش اتاق سفيد گذاشته اند و عزت الله سحابي و ديگران را در آن به صلابه كشيده اند. نوعي اتاق استوانه اي نوراني و سفيد كه زنداني لخت در انجا مجبور مي شود ايستاده تا مرزهاي جنون برسد. اين استوانه گويا حتي در هم ندارد و فقط از طريق دريچه سقفي است كه زنداني غذا دريافت مي كند. من كه حتي به هنگام نوشتن اين سطور دست و دلم مي لرزد.... بهنود در ساحل امن انگلستان است اما با خواندن خبر انفرادي كردن آغاجري و گرانپايه و زرفشان و قاضيان ناگهان به ياد آن روزان و شبان دهشتناك مي افتد و خواب در چشم ترش مي شكند و روايتى مي نويسد كه سخت روح و جسم را در انزوا كه نه، در آشكار مي خراشد و مي تراشد و خونين مي كند و خون چكان مي كند و نيشتر مي زند ... اين شعر درد است كه مسعود نوشته. دادنامه اي است عليه بيدادي. بيدادي كه به قلم به دستان زنداني مي رود و ما بي خيال دوره مي كنيم و روز را و شب را و هنوز را .... مسعود با اين نوشته نشان مي دهد كه وجدان بيدار اهالي قلم است. برايش مهم نيست كه زنداني انفرادي قرآن مي خواند يا ترانه اي فراموش شده از شب هاي تهران. زنداني زنداني است! .... اما همان خطه انگلستان يك قلم زن ديگري هم زندگي مي كند. يك نويسنده و شاعر طنز پرداز. همه ما او را مىشناسيم. هادي خرسندي را مي گويم. هادي البته طنزش محشر است. اما گاه زيادي نيشتر مي زند آن هم به زنداني نه به زندانبان. امروز طنزش را خواندم كه ماجراي آغاجري را كه دوباره دانشجويان را ميدان آورد و جنبشي بزرگي شكل گرفت آخر سر حتي رهبر جمهوري اسلامي را به دخالت مجبور كرد و ايشان حكم كرد كه در حكم اعدام آغاجري تجديد نظر شود، از همان لون ماجراهاي كارتون تام و جري دانسته و آخر سر هم به دانشجويان پرشور دانشگاه ايران و خارج از ايران و نيز به ما ها كه نامه، سرگشاده اي را امضا كرده ايم در مخالفت با زنداني شدن آغاجري به اتهام ابراز عقيده اش و نيز لابد به تمام نهاد هاي حقوق بشري و احزاب سبز و سوسياليست و دولت هاي دموكراتيك غربي و آمريكا و .... كه فريب بازي هاي تام و جري را نخوريم: ماجراي رهبر و آقاجري هست مثل کارتون تام اند جري بچه جان سرگرم اين بازي نشو با همين تام اند جري راضي نشو
آذر و آينه اش .. امشب سخت غمگين بودم. نمىدانستم چرا. هواى بهشتى سانفرانسيسكو را مىبلعيدم و در شاهراه ها مىراندم و موسيقى گوش مىكردم ولى غمگين بودم. شايد تقصير ماه بود كه ديشب، تمام شب پشت پنجره مرا مىپاييد! شايد هم تقصير اينكى بود كه تمام شب را چسبيده به من صبح كرد و آخر سر هم سر صبح، پس خوردن غذايش رفت روى مبل، خود را در هم پيچيد و خوابش را ادامه داد. شايد خواب جنگل را مىديد! نمىدانم. البته اينكى همان گربه مشكى من است. عصر خانهء دوستى سر زدم كه مهمانى از ايران داشت. عطر زعفران بود و پشمك و گز و گل محمدى. در بازگشت به خانه روى پل بى بريج دو تصادف ديدم. ماشين هاى له و لورده شده. اخبار دنيا حكايت از آن داشت كه يك تروريست انتحارى در اسرائيل خود و يازده نفر مسافر يك اتوبوس را هلاك كرده ... هرچند از آريل شارون و نتانياهو نفرت دارم، اما اين انتحاريون بدبخت و بيچاره را هم دوست ندارم. قتل قتل است ديگر! حالا هى بگوييد كه چاره ندارند و به بن بست رسيده اند و غيره. اما عرفات و كوفى عنان هم مانند من اين آدمكشى را محكوم كرده اند. چندى پيش سازمان ملل متحد عمليات انتحارى را هم در رديف جنايت عليه بشريت خواند و آمران و عاملانش را مستحق جانيان جنگى و قابل محاكمه در دادگاه بين المللى لاهه. همان جا كه آقاى ميلوسوويچ و رفقاى آدمكش اش محاكمه مىشوند. قربانيان امروز عمليات انتحارى عضو حماس اغلب دانش آموزانى بودند كه به مدرسه مىرفتند. يك بار نوشتم فرض كنيد اگر حماس و جهاد اسلامى در فلسطين به قدرت برسند چه مىشود؟ معلوم است كه آغاجرى ها و زرافشان ها و گنجىها و باطبى ها و ... را زندانى مىكنند و مختارى ها و پوينده ها و فروهرها و تكه تكه مىكنند و آنگاه ما تازه عليه آنان اعلاميه امضا مىكنيم. بيشترين ضربه را هم عليه ملت فلسطين و آرمان فلسطين همين ها زده اند. البته ما ها كه خيلى احساساتى هستيم و گاه كاسه داغتر از آش، و در فلسطين هم زندگى نمىكنيم و مزه تانك ها و نفربرهاى اسرائيل را نچشيده ايم، ناگهان رگ غيرت مان به جوش مىآيد و همراه بن لادن و ملاعمر و آقاى رفسنجانى و الله كرم فرياد مىكشيم كه اين انتحاريون عمليات شهادت طلبانه مىكنند! صدام حسين هم به خانواده هر يك از اين انتحاريون بيست هزار دلار دستخوش مىدهد و ... آرمان فلسطين در گرد و غبار تندروها گم مىشود. ... حالا بگذريم! امروز حالم گرفته بود. هم به خاطر آن جوانى كه خود و يازده نفر ديگر را هلاك كرد و هم به خاطر اينكه هوا زيادى پاييزى بود! شب هم كه خانه آمدم سايت آذر و آينه اش را ديدم كه آذر يا پريساى نازنين دارد وداع مىگويد. من با آذ از همان روز نخست وبلاگ نويسى آشنا شدم و بعد كشف كردم كه كيست. خواهرزادهء يك دوست بسيار عزيز. حالا اين دنياى وبلاگ بى آذر و بى رضا و بى كلاغ سياه ... چه خواهد شد؟ 1:01 AM
Thursday, November 21
ديشب از رضا نوشتم. رضا گاه به موسيقى روى مىآورد و گاه به نوشتن. آن روزها نمايشنامه مىنوشت. فرانسه كه آمد دنياى رمان او را تسخير كرد! روزگار از دست رفته اش را دگرباره در رمان هايش بنا كرد. رمان هم يعنى همين: بازسازى يك دنياى ديگر. نخستين رمانش همين همنوايى شبانهء اركستر چوب ها بود و دومين رمانش چاه بابل. هيچ يك از اين دو اثر توجه مردم كتاب گريز ما جلب نكرد! هرچند نقدهاى خوبى برايشان نوشته شد. اين رمان ها مانند اغلب آثار ماندنى و خوب زمان مىخواست تا شناخته شوند. اثر نخست در ايران كه به چاپ رسيد ناگهان گل كرد. ترجمهء فرانسوى اش نيز با اقبال روبرو شد. جاى الواح شيشه اى رضا در دنياى وبلاگ ها سخت خاليست. 2:27 AM
Wednesday, November 20
رضا قاسمى و همنوايى شبانه در شب هاى سانفرانسيسكو!
من رضا را سال هاست كه مىشناسم. ربع قرنى مىشود. داشتم از تهران به شاهرود مىرفتم كه رضا ناگهان در راهرو قطار رخ نمود و با سيگارى در دست يا بر لبان از اوضاع و احوال شاهرود پرس و جو كرد. او افسر وظيفه جديد بود و من افسر وظيفه قديمى. شش ماه از رضا قديمى تر بودم! هر دو با لباس شخصى در راهرو توربوترن كوير گرمسار را در مىنورديديم و آه مىكشيديم و بيابان هاى تفته و خفته در اعصار و قرون ميهن باستانى را تماشا مىكرديم كه خانه هاى خاكى داشت و كوچه هاى خاكى و ديوارهاى خاكى و مردم خاكى. اما آسمان آبى بود. آبى آبى. بى هيچ تكه ابرى شايد. من يك بغلى اسكاچ اعلا داشتم. آن روزها هنوز بلك ليبل را كشف نكرده بودم. با همان برچسب سرخ حال مىكردم. رضا مانند هميشه سيگار دود مىكرد و دودش را با دست و دلبازى به راهرو ترن و بيابان خاكى مىبخشيد. سخنان ما در ميان سر و صداى ترن و قلپ هاى اسكاچ و حلقه هاى دود گم مىشد. هر دو انگار از قبيلهء عشق آمده بوديم. داشتيم به وادى بعد از ظهر جمعه غمگين وارد مىشديم. در كوير گرمسار كه اخرايى مىنمود. مىدانستيم كه دوست خواهيم شد و دوست خواهيم ماند و دوست خواهيم داشت. در حلقه اى از دود و ترنم نرم ماهور و بيات ترك. اين را همان هفته در خانهء من كشف كرديم. خانه ام در خيابان فردوسى بود. خيابانى پر دار و درخت و يك جوى بزرگ آب كه صدايى رودخانه را مىماند. انتهاى خيابان فردوسى مهمانسراى شاهرود بود. بر بلنداى تپه اى كه مشرف بر شهر بود و شهر خاموش بود و خفته. اما نرسيده به مهمانسرا دكهء بابكن هم بود كه كركره اش هميشه پايين بود و براى ورود بايد حسابى خم مىشدى. انگار درگاه و بارگاه عشق بود! كه دور دور شاه شجاع بود و مىنوشان دلير. هم خانهء من احمد هم بود. سر حلقهء دوستان كه هم مراد بود و هم مريد و زبان عشق را نيك مىدانست و واژه ها را كه در شعر مىنشستند و شعر مىشدند و ترانه مىشدند و آواز ... تازه به عشق ژاله دچار بود كه بعدها مادر غزل و صنم اش شد و حالا در روزگار بى احمدى در گرداب اندوه گرفتار. برادر من هم بود كه دانشجو بود و تازه آزاد از زندان تبريز. در زندان مدتى هم بند ناصر كاخساز بود و كاخساز بزرگ بود و از اهالى انقلاب. دور دور انقلاب بود آخر. شكرى و بهزاد حسن و ... هنوز در بند بودند و بهروز و رحيم و عليرضا و مناف و كاظم روى در نقاب خاك كشيده و ما همچنان دوره مىكرديم روز را شب را هنوز را ..... گاهى سهراب هم به ميهمانى ما مىآمد و با ما جرعه اى مىنوشيد و آنگاه به كوير مىپيوست و ما همراه سهراب در زلال كوير گم مىشديم. روى هم رفته روزگار خوشى بود. حتى جواد مالكى كه بعد ها همراه بيش از هفتاد و دو تن از زعماى انقلاب به وادى عدم پيوست زيبا مىنمود. نماز كه مىخواند از ما دور مىشد ولى اهل معرفت بود. در شب هاى دراز كوير كه با فولكس قراضهء من به شاهرود مىرفتيم از يخدان پر از يخ و ام الخبائث، مجيديهء تگريى به دست ما مىداد تا شب هاى كوير زيباتر ببينيم. زيبا بود شب هاى كوير. ستاره ها گاه آن چنان پايين مىآمدند كه مىشد با برف پاك كن پاكشان كرد. يك روز در پيادرو روبروى دانشگاه، در راستهء كتابفروشان تويوتاى پاسداران ترمز كرد و در يك آن دو سه نفر ژ سه به دست پريدند پايين و مرا كه هاج و واج بودم به درون تويوتا كشيدند و بردند و در آنى با سرعت و شتاب دور شدند. من بودم و يك بغل كتاب و يك اقيانوس ترس و وحشت و هراس. خود را چشم بسته در مقابل جوخهء اعدام مىديدم. قلبم به شدت به قفسهء سينه ام مىكوبيد. ناگهان قهقهء خندهء جواد مالكى كه پهلوى راننده نشسته بود و يك قبضه ريش حسابى داشت مرا از ميدان اعدام به درون تويوتا آورد. ترس و هراس از پنجره تويوتا بيرون رفت. حالا جواد انتقام خود را گرفته بود! ديگر همه ذكر دوستان بود و ياد ياران, ... داشتم از رضا مىگفتم كه اين سيل خاطرات هجوم آوردند! و اين همه پس از خواندن يك خبر كوتاه كه كتاب رضا "همنوايى شبانهء اركستر چوب ها" برندهء جايزهء منتقدين كتاب در ايران شده است. پيش از اين جايزهء مهرگان را برده بود. پس از اين لابد جوايز ديگر را خواهد برد. نمىدانم چند نفر ديگر به حلقهء خوانندگان كتاب خواهند پيوست تا هفت طبقه از پلكان خانه رضا در پاريس دوازدهم بالا بروند و سر راه سگ پشمالويى را ببينند و آخر سر له له زنان با پروفيت و رعنا آشنا شوند و با آلكساندر يك دست شطرنج بزنند. بايد اين داستان را دنباله دار بنويسم. رضا كه يك روز ناگهان سر و كله اش در پاريس پيدا شد. ناگهان جلاى وطن كرده بود و آن روز كه من به ديدار رضا رفتم باران مىباريد و باران مىباريد و من يك شال گردن سفيد داشتم و يك بارانى بربرى و يك كلاه كپى فرانسوى و خيس از باران و عرق و هواى دم كرده پاريس. امشب در اين شب بدر جايش در سانفرانسيسكو سخت خالى است! 2:03 AM
Monday, November 18
(عكس ها از خبرگزارى دانشجويى ايسنا)
دانشجو بيدار است
بيش از يك هفته است كه دانشگاه هاى ايران در تلاطم است. فريادهاى نهفته در ديگ سينه شان جوش مىزند. دانشجويان مانند ديگر شهروندان ايران احساس مىكنند كه فريب خورده و تحقير شده اند. بنابراين حكم اعدام آغاجرى بهانه اى شد تا فرياد اعتراض شان را بلند كنند. هرچند رهبر انقلاب خواستار تجديد نظر در حكم اعدام گرديد، ولى اعتراض دانشجويان نه تنها فروكش نكرد، بلكه گسترش يافت و به دانشگاه ديگر شهرها نيز كشيده شد. حالا لابد آقاى رفسنجانى و ديگران در نماز جمعه خواهند گفت كه اعتراض دانشجو توطئه آمريكاست! سال هاى سال نطام از دانشجويان استفاده و سوء استفاده كرد. آنان را به خيابان ها گسيل داشت و به جبهه ها روانه كرد. شايد كمتر قشرى مانند دانشجويان در اوان و اوايل انقلاب مانند دانشجوها براى برپايى و ماندگارى نظام مبارزه كردند. آن نسل از دانشجويان هم اكنون به دوران ميان سالى رسيده و غم نان و قسط ماشين دارد. شايد هم مهاجرت كرده و جلاى وطن كرده است. اما اين نسل ديگرى است 11:52 PM
Sunday, November 17
داد خواهيم اين بيداد را!
دوست عزيزم آقاى حسيبى براى دوستانش تصوير به خون خفته و در خاك و پرچم ايران نشستهء داريوش فروهر را برايم روانه كرده است كه خواب در چشم تر مىشكند. اين سبعيت و وحشىگرى انگار فقط در خاك پاك ما اتفاق مىافتد! راستى قاتلان فروهرها كجا هستند؟ شايد با ضاربان حجاريان پالوده مىخورند و به ريش هرچه دوم خردادى است مىخندند! شايد هم خود را به مقامات بالا مىكشند يا در نماز جماعت مرگ بر آمريكا و درود بر صدام سر مىدهند! شايد هم رفته اند خدمت عدى حسين (پسر صدام) تا رهنمود بگيرند و يا شايد با رئيس جمهور محبوب گفت و گوى تمدن مىكنند! بيجاره داريوش و پروانه فروهر! تا زنده بودند هم از كيهان شريعمدارى و شريعتمداران مىخوردند و هم از شاه اللهى ها (حساب مشروطه خواهان را از شاه اللهى ها جداست). هنوز كه هنوز است بد و بيراه هاى شنوندگان راديو 24 ساعته در گوشم طنين انداز است، كه "چرا اين زن و شوهر را به چارميخ نمىكشند آقاى مهرى؟" بيچاره سعيدى سيرجانى هم مبتلاى اين درد بود! در سخنرانى دانشگاه بركلى گفتند كه " تو عامل رژيم هستى و فرستاده ى رفسنجانى!" تا نكشته بودنش همكار سازمان اطلاعات رژيم به حساب مىآمد و وقتى كه مرد _ يعنى كشتندش ناگهان قديس و شهيد شد. امان از دست اين ملت شهيد پرور! 1:09 AM
از زمانى كه به همت دوست عزيزم حسين درخشان نظرات دوستان و خوانندگان عزيز را نيز در پايان مقاله مىآورم، به نكات معركه اى برخورده ام: مثلا مىنويسند كه من كينه داردم! حالا به كى يا به چه، بايد خودشان پاسخ دهند .... چند نفر از خوانندگان عزيز در اين بحث ها شركت كردند. سپاسگزارم! من يك سينه سخن دارم. اى كاش فرصت و وقت آن را داشتم كه با خوانندگان عزيز سخن بگويم: يك سينه، فقط يك سينه سخن دارم. شرح دهم يا نه؟ 12:03 AM
Saturday, November 16
از آسمان اندوه مىبارد!
يادداشت ديروز من كه قرار بود پس از سفرى خوب شاد و سرمست باشد، نبود. دوستانى لطف كرده و نظرات خود را در صفحه نوشتند و يكى از آنان خيال كرد كه "كينه" دارم! نه، دوست عزيز، من كينه ندارم، يعنى سعى مىكنم كه نداشته باشم! من كينه را در خود كشته ام. سال پيش كه در سفر حج بودم (حالا حرف در نياريد! رفته بودم ديگر!) با يك بچه بسيجى نازنين آشنا شدم. او آن چنان خوب بود كه من كينه را فراموش كردم. سال ها بعد حتى آن بسيجيانى كه زنجير و پنجه بكس داشتند و مىزدند و لت و پار مىكردند، برايم نفرت انگيز نمىنمودند! دلم براى نادانىشان مىسوخت و حماقت شان! همين 2:44 AM
Friday, November 15
دور از اجتماع خشمگين!
در سال هاى دوردست فيلمى بود با شركت جولى كريستى به نام "دور از اجتماع خشمگين" كه از فيلم هاى محبوب من بود. حالا خيلى خوب به خاطر ندارم كه داستان فيلم چه بود و چگونه بود، اما برق و زيبايى نگاه جولى كريستى را هرگز فراموش نكرده ام! دو روز پيش فرصتى پيش آمد تا به شهر "ليك تاهو" (شهر درياچه تاهو). اين شهر در بالاى كوه قرار دارد و درياچهء لاجوردينى چون نگين در ميانش خفته است. زيباست تاهو، با كوه هاى برف آلود و جنگل هاى هميشه سبز و درختان كاجش. من گاهى در اين سانفرانسيسكوى هميشه بهار، برف را فراموش مىكنم و زيبايى سپيد و پاك و پاكيزه اش را. در سراب رشته كوه هاى "بزگوش" در جنوب و قله سبلان در شمال شرقى اغلب پر برف و سپيدند. زمستان هاى سراب بسيار سرد و برفى است. ديدن برف تاهو مرا به ياد سراب انداخت و آن زمستان هاى ناجوانمردانه سرد و قنديل هاى يخ و درختان چون اسكلت بلورآجين. ياد زمستان اخوان به خير! *** _ چند روزى بد جورى دلم گرفته بود و مىخواستم فرار كنم. مانند قهرمان "خداحافظ گارى گوپر" رومن گارى. مى خواستم به اتفاعات بلند بروم تا اندكى از اجتماع خشمگين دور باشم. حكم اعدام هاشم آغاجرى بسيار آزارم داده بود. در قرن بيست و يكم كسى كه عقايدش را در سالن دانشگاهى بيان مىكند و آراء و عقايد على شريعتى را پيرامون دين و روحانيان تبيين مىكند، به اعدام محكوم مىشود! اين نوع حكم ها شايد فقط در ايام سياه انكيزاسيون و حكومت سياه كليسا در اروپاى قرون وسطى صادر مىشد.
_ دلم گرفته بود كه يك روز تظاهرات چند هزار نفرى مردم آمريكا را در مخالفت با جنگ مىديدم و روز بعد تظاهرات مردم عراق را در همان محل كه از دولت آمريكا و جهانيان مىخواستند تا مردم عراق از شر صدام راحت كنند. عراقيان آرزو دارند كه آمريكا و نيروهاى ائتلافى غرب سايه صدام را از عراق پاك كنند. به روزگار مردم افغانستان غبطه مىخورند كه از شر طالبان رها شده اند.
_ چند تن از دوستان ايرانى ام را نيز ديدم كه در انتخابات اخير آمريكا به جمهورى خواهان راى داده بودند، به اين اميد كه بعد از عراق ايران را نيز در نوبت بگذارند!
_ دلم گرفته بود كه آقاى خاتمى در كشور محبوب من اسپانيا، از نويسنده هاى محبوب من سروانتس و پروست و كوندرا و ارول و داستايفسكى و كافكا و توماس مان سخن گفته بود و در عين حال با تمام گفت و گوى تمدن ها گفتن اش، ابا كرده بود كه به سنت ها و فرهنگ كشور ميزبانش احترام بگذارد. اغلب اين نويسندگان اگر در ايران امروز آقاى خاتمى بودند بدون شك حكم شان اعدام و سنگسار و شلاق بود. پروست همجنس گرا بود و كتاب شاهكارش " در جست و جوى زمان از دست رفته" سرشار از صحنه هاى زنا ( و حتى زنا با محارم) و عشق به همجنس و مجالس شراب خوارى است. كوندرا در "سبكى تحمل ناپذير هستى" قهرمانش را به سراغ زنان شوهردار مىفرستد، ارول به شدت ضد توتاليتاريسم بود و از نطام هاى توتاليتر و مذهبى نفرت داشت و ... نمىدانم متن سخنرانى آقاى خاتمى را چه كسى نوشته بود. هر چه بود داد مردم اسپانيا را در آورد. دوست اسپانيايى من يك بغل روزنامه و مجله اسپانيايى برايم فرستاده كه پر از كاريكاتورهاى آقاى خاتمى است! طرفه اينجاست كه آقاى خاتمى در سخنان خود "دون كيشوت" هاى امروزين را مورد انتقاد قرارداده بوده و از اين كه آنها با با ابزارهاى جنگى هراس آور خويش مردمان را به كشتن مىدهند انتقاد كرده بوده ! .... البته بىچاره دن كيشوت هرگز سلاح هاى جنگى هراس آور نداشت. يك سلاح مسخره چوبى داشت و يك يابو از كار افتاده و يك نوكر سانچو نام با خر زوار در رفته اش. همين! اما برخلاف فرمايشات آقاى رئيس جمهور، دون كيشوت در ادبيات اروپايى سرآغاز رمان بود و شخصيت دن كيشوت به گفتهء ناباكف نمونهء همهء چيزهاى ملايم و پاك است، يكه و تنها، فداكار و آداب دان. گفته مىشود سفر پرماجراى دن كيشوت هم سرآغاز هستى مدرن است. دون كيشوت كسى است كه سرزمين زادگاه خود را براى يافتن عشق و عدالت ترك مىكند و همراه اين "هجرت" رمان نو متولد مىشد. دون كيشوت فقط در اقوال عامه به صورت مضحكه ترسيم شده است. وانگهى در اين ميان اگر قرار باشد كسى به عنوان دون كيشوت عامه انتخاب شود، اين عنوان به قول نويسندهء ايل موندو چاپ مادريد، بيشتر برازندهء آقاى خاتمى است، تا مثلا صدام حسين يا جورج بوش! اگر خوانندگان كنجكاو بخواهند اندكى از اين سفر ميمنت اثر آگاهى يابند مىتوانند در سايت جست و جوى گوگل كلمهء jatami را تايپ كنند تا بعضى مقالات مطبوعات اسپانيا (همراه با ترجمه انگليسى) را بخوانند. (در زبان اسپانيائى خاتمى را Jatami مىنويسند) .... دلم گرفته بود. در برنامه تلويزيونى آپادانا با مسعود سپند شاعر از شعر و سفرنامه و آذربايجان و زبان تركى سخن گفتم. اين برنامه را بعضى از دوستان آذربايجانى نپسندند كه چرا " به فارس ها بيشتر بها دادم!" و البته برخى از دوستان غير آذربايجانى هم ايراد گرفته بودند كه چرا به اين "ترك" اجازه داده مى شود كه تفرقه بيندازد؟! خلاصه بار سفر دوروزه بستم ولى با بار زيباى يك دوستى بازگشتم. در اين سفر هم سفر كسى بودم كه معنى "دوست" را مىدانست! 1:08 AM
مطلبى كه چندى پيش پيرامون ترك زبانان ايران و شمار آنان نوشتم سبب بحث و گفت و گوى بسيارى شد كه مرا بر آن داشت نكاتى را توضيح بدهم. البته شبيه اين توضيح را پيش از اين ها نيز نوشته ام و از آن دسته از خوانندگان اين سطور كه توضيحات من را قبلا ديده اند پوزش مىخواهم. به ويژه اين توضيح را براى آقاى محجوب و آقاى ايرانى و چند نفر ديگر مىنويسم كه لطف كرده برايم پيام فرستاده اند. با سپاس فراوان از تمامى دوستان. من اينم: _ مرتضى نگاهى، ايرانى، ترك زبان، زاده ى سراب آذربايجان ... من عميقا به دموكراسى اعتقاد دارم. در دموكراسى حقوق شهروندى شهروندان مشخص است. در ايران خودمان هم بايد اين حقوق براى تمام شهروندان اعم از شيعه و سنى و يهودى و ارمنى و آسورى و يزيدى و زردشتى و بهايى و ... البته بى دينان و نيز ترك و كرد و بلوچ و تركمن و قشقايى و افغانيانى كه به تابعين ايران درآمده اند يك سان باشد. عقيده دارم كه دين داشتن (به هر دينى) يا ايمان نداشتن (به هيچ آيينى)، نبايد در حقوق شهروندى اشخاص دخالت كند. بنابراين با دين رسمى و زبان رسمى (نه مشترك) و نژاد رسمى مخالفم. دين در حوزه خصوصى افراد قرار دارد. ايمان داشتن يا بى ايمانى را هم نبايد حكومت يا نهادهاى دولتى مشخص كند. _ با آن كه به زبان فارسى عشق مىورزم و بيشترين مطالعات من به اين زبان است و ماهانه دست كم هفت _ هشت كتاب به اين زبان مىخوانم و مطالبم را به اين زبان مىنويسم و بر اين باورم كه اين زبان در طول تاريخ به عنوان زبان مشترك (نه لزوما زبان رسمى) ايرانيان پذيرفته شده است، اما عقيده دارم كه هر قوم و ملت و قبيله و جامعه اى در صورت تمايل بايد مجاز باشند كه زبان مادرى خودشان را ياد بگيرند و ياد بدهند و به آن زبان بنويسند و بخوانند و نشر دهند و فيلم بسازند و برنامه هاى راديويى و تلويزيونى داشته باشند. فرقى هم نمىكند كه شمار اين قوم و قبيله و ملت ( با هر تعريفى كه از اين واژه ها مىشود) نيم درصد باشند يا سى درصد. بنابراين با خودى غير خودى خواندن شهروندان نيز مخالفم و خيلى امور ديگر كه امروزه در وطن مان جريان دارد. _ موافق نيستم كه زبان فارسى زبان جانشين باشد. (جانشين زبان مادرى. يعنى به زور جانشين زبان مادرى كردن). يعنى يك كرد يا يك ترك مثلا در دادگاه هاى ايران بايد بتواند به زبان مادرى خود از خود دفاع كند. امرى كه هم اكنون در آمريكا و تمام كشورهاى دموكراتيك دنيا انجام مىشود. اين وظيفه مقامات است كه براى متهم غير انگليسى زبان (در آمريكا) مترجم تدارك ببيند. قانون اساسى آمريكا حتى زبان رسمى هم ندارد! چون داشتن زبان رسمى حقوق عده اى شهروندان را ضايع مىكند. هرچند زبان مشترك آمريكا و حتى بسيارى از كشورها هم اكنون انگليسى است. _ آرزو دارم كه روزگارى نه تنها در مناطق ترك زبان كشور، بلكه در ساير مناطق نيز زبان هاى گوناگون ايرانى تدريس شود. حتى شده كه به اختيار باشد. اين امر به وحدت ملى كمك مىكند. روياى من براى ايران اين است كه زبان انگليسى به صورت زبان فراملى ايران گردد و زبان هاى فارسى و تركى و كردى و حتى زبان هاى ديگر در مناطق گوناگون تدريس شوند. در مدارس آمريكا دانش آموزان مىتوانند در كنار زبان انگليسى زبان هاى ديگرى نيز مانند فرانسه، آلمانى، اسپانيايى و ... ياد بگيرند. _ من به نژاد خالص آريايى و غيره اعتقاد ندارم. دوستى برايم نوشته بود كه نژاد آذربايجانى ها آريايى است و زبان شان تركى شده است. اصلا من نمىدانم كه نياكان من از آسياى ميانه آمده اند يا جد اندر جد در همين خاك آذربايجان زيسته اند. برايم فرقى نمىكند. من اگر شهروند ايرانى هستم و پاسپورت ايرانى دارم بايد حقوقم مساوى با ديگر شهروندان باشد. نه يك ذره كمتر و نه يك ذره بيشتر! وانگهى تركمن ها و اعراب و يهوديان و حتى سياهپوستان حاشيه خليج فارس كه آريايى نژاد بودن شان صد در صد نيست، آيا نبايد ايرانى به حساب بيايند؟ (چه خوش گفت سهراب سپهرى: نسبم شايد، به زنى فاحشه در شهر بخارا برسد.) _ آن راد مرد بزرگ احمد كسروى و ديگران در جو روزگار خود بسيار كوشيدند كه براى ايرانى بودن شناسنامه تهيه كنند و از زبان و نژاد و حتى پاك سخن گفتند. من با تمام عشق و ارادتى كه به كسروى دارم و او را از نادره مردان تاريخ ايران مىدانم، به هيچ وجه با تمامى آراء و عقايدش نيز موافق نيستم. همين كسروى گفته بود كه بايد بسيارى از كتاب هاى فارسى و حتى كتاب هاى حافظ و سعدى را هم آتش زد! من با اين چنين آراء و عقايد كاملا مخالفم! پس بايد باز به قول سهراب: چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
روحى سو از خوانندگان و نوازندگان و شاعران بسيار مشهور ترك است. يادم هست نخستين بار خانهء شاملو آوازش را شنيدم و با شاملو تلاش كرديم سخنانش را ترجمه كنيم. شاملو قرار بود در سرى نوارهايش نوارى هم به روحى سو و ناظم حكمت اختصاص بدهد. يونس ايمره هم از شاعران بسيار مشهور تركيه است كه حدود صد سال پس از مولوى به دنيا آمده و اشعارش مولوى وار است اما به تركى. وحيد امامى مترجم ايرانى كتابى از طلعت هلمان ترجمه كرده به نام "يونس ايمره، شاعر انسان گراى ترك" كه در ايران چاپ شده است. بخش آذربايجانى صداى آمريكا چند تا از الهى هاى يونس ايمره را با ساز و صداى جادويى روحى سو در سايت خود گذاشته كه بسيار شنيدنى و خواندنى است. با كليك اينجا مىتوانيد بشنويد.
ترجمهء يكى از اشعارش را اينجا مىآورم:
خويشتن من
اول منم، آخر منم، هم جان و هم جانان منم از من بپرسيد راه را دشت و دمن گسترده ام، كوه ها بر آن بنهاده ام سقفى زدم چون آسمان هم من براى عاشقان ايمان و دين آورده ام در قلب آنان بارها اسلام و كفر افگنده ام عيسى منم موسى منم، تورات و قرآن كرده ام يونس نمىگويد سخن، اين اوست كه مىگويد سخن اول منم، آخر منم! (اين ترجمه را من از روى يكى از ترجمه هاى وحيد امامى به صورت شعر درآورده ام)
امشب كانال آموزشى آمريكا PBS ، در برنامه "فرانت لاين" خود كه برنامه ايست جدى و آموزنده، نگاهى داشت به عراق صدام حسين كه بسيار تكان دهنده بود. برنامه ساز فرانت لاين نخست به اردن مىرود و از عراقى هاى مهاجر و در به در از اوضاع و احوال عراق جويا مىشود. اما كسى جرات نمىكند كه كلمه اى عليه صدام بگويد. جز طرفداران صدام كه البته او را به عنوان يك رهبر كبير ستايش مىكنند. صدام را تحسين مىكنند كه رو در روى آمريكا ايستاده و براى ملت عراق خوشبختى و شادمانى و رفاه به ارمغان آورده است. اما با اين همه، چند نفرى هم كه نمىخواستند نام و نشان شان آشكار شود، از تهديدها و قتل و شكنجهء صدام سخن گفتند. آنان از جمله از "فداييان صدام" سخن گفتند. مردان سياه پوش و ماسك دارى كه براى كه ريشه كن كردن منكرات در روز روشن و در ملاء عام به خانهء مردم مىريزند و زنان و مردانى كه به عقيده آنان دچار "منكرات" شده اند سر مىبرند و سرش را در ميدان هاى پر رفت و آمد براى عبرت خلايق آويزان مىكنند. عدى با دست مبارك خود چند نفر از اين زنان بخت برگشته يا شوهران وي پدرشان را به ديار عدم فرستاده است! يك خانم آموزگار كه شاهد اين چنين قتل هايى بوده تعريف مىكند كه در بين اين زنان به ظاهر خودفروش پزشك و معلم هم بودند. فداييان صدام را پسر صدام همان "عدى حسين" آموزش مىدهد و صدام عاشق اين فداييان جان بر كف است. فداييان آموزش مىكنند كه چگونه دل و جگر مخالفان صدام را زنده زنده از سينه در بياورند و حتى خام خام بخورند. براى اين كار در پادگان هاى آموزشى از گوسفند و سگ استفاده مىكنند و در فيلم مستند عينا نشان داده مىشود كه اين افراد سگان و گوسفندان را زنده زنده جر مىدهند و دل و جگرشان را مىآورند و با نعره هاى مستانه مىخورند! برنامه ساز آنگاه با هزار زحمت به عراق مىرود و موضوع سر بريدن زنان را با مقامات در ميان مىگذارد. اما مقامات اين ها را شايعه ضد انقلاب مىدانند! مردم عادى مىترسند كه لام تا كام حرف بزنند. فقط در بصره يك خانواده كه خانه شان در اثر حمله موشك هاى آمريكايى داغان شده و عضوى از خانواده نيز به هلاكت رسيده، با زبان فصيح انگليسى از جنايات آمريكا سخن مىگويد و آنگاه در پاسخ پرسش برنامه ساز با افتخار تمام مىگويد كه شاهد سر بريدن زنان بدكاره بوده و اين عمل بسيار انسانى و اسلامى هست. بازديد از اين خانهء خراب جزو وظايف خبرنگاران خارجى است و به گمان من زنى هم كه به عنوان مادر خانواده به خبرنگاران از جنايات آمريكا و انگليس مىگويد، براى همين امر انگليسى ياد گرفته است. خبرنگار فرانت لاين همراه خيل خبرنگاران ديگر البته به بيمارستانى هم مىرود كه مادران بدبخت بچه هاى گرسنه شان را در بغل گرفته اند و به آمريكا نفرين مىكنند. اين بيمارستان عينا يك صحنه تئاتر است كه مادران نقش بازى مىكنند و كودكان بينوا آن قدر بىغذا و گرسنه نگاه داشته شده اند كه مانند كودكان بيافرا از شكل افتاده اند. بازديد از اين بيمارستان براى تمام خبرنگاران اجبارى هست و همه بايد همراه راهنماى وزارت ارشاد عراق به بازديد اين بيمارستان بروند. اما در عين بازار بغداد مملو از جنس است. از كامپيوتر تا انواع ميوه و شيرينى و گوشت و دارو فت و فراوان است. داروخانه ها هم پر و پيمان مىنمايند. خبرنگاران دسته جمعى به يك مركز پژوهش هاى كشاورزى هم مىروند كه مسئول آن ادعا مىكند مشغول توليد قارچ هستند. اما كارمندان همه لباس هاى سفيد برتن دارند و مركز بسيار مدرن است. معلوم است كه صدام سلاح هاى شيميائى اش را در همين مركز پژوهش هاى كشاورزى به عمل مىآورد! چشم و گوش صدام در همه جا حضور دارند. حتى در اتاق هتل و همواره چند نفرى مواظب اند كه خبرنگار به كجا مىرود يا با چه كسانى گفت و گو مىكند. در كف سرسراى هتل بزرگ هارون الرشيد بغداد تصاوير رهبران آمريكا حك شده كه مراجعين بايد روى آن ها پا بگذارند. شايد حضرات يادشان رفته كه كاغذ توالت را نيز با تصاوير جورج بوش و كلينتون مصور كنند! خلاصه اگر صدام سقوط كند، ماه ها و شايد سال ها از جنايات او خواهيم خواند. استالين و هيتلر و چائوشسكو انگشت كوچكه صدام و عدى هم نمىشوند! راستى، تصاوير و مجسمه هاى صدام هم در هر دو قدم قد برافراشته اند. گاه با لباس شكار و گاه با يونيفرم ارتشى و اغلب با لباس شيك ايو سن لوران. گاهى در حال نماز يا زيارت! خلاصه صدام هم امام است هم قائد اعظم و هم رهبر كبير و هم شاعر و نمايشنامه نويس كه ملت عرب او را عاشقانه مىستايد! اخيرا يك نمايشگاه بزرگ نقاشى در موزه بغداد افتتاح شد كه اختصاص داشت به پرتره هاى صدام در انواع مختلف. خود صدام هم اين نمايشگاه بزرگ و مهم را افتتاح كرد. نمايشنامه اش نيز هنوز بر روى صحنه است و هر روز مورد بازديد دانش آموزان و دانشجويان قرار مىگيرد. عدى كه جانشين صدام خواهد بود از سه چيز در دنيا نفرت دارد: ايرانى، يهودى و پشه. اين عدى خان ضمنا رئيس فدراسيون ورزشى و صاحب امتياز و سردبير روزنامه بابل هم هست, 2:36 AM
Thursday, November 7
مصاحبه اى داشتم با راديو هميستگى سوئد پيرامون وبلاگ و وبلاگ نويسى مىتوانيد اينجا را كليك كرده و بشنويد! 12:30 AM
كيهان دروغ شليك مىكند! توابين در كيهان پرونده مىسازند ... كيهان تهران واقعا بيداد مىكند! سردبيرش بازجويى مىكند و مطالبش سرشار از تهمت و دروغ و افترا است. وانگهى روزنامه اى است مصادره شده و حالا هم با بيت المال مردم مىچرخد. شايد در دنيا چنين روزنامه اى با اين مشخصات منحصر بفرد باشد. شايد فقط روزنامه "بابل" كه عدى حسين پسر صدام در عراق در مىآورد با كيهان رقابت بكند. كيهان حتى زودتر از آقاى مرتضوى محكوم مىكند. اخبار طبقه بندى شده را مىنويسد و تا مىتواند پاپوش درست مىكند. برايش هم فرقى نمىكند كه طرف رئيس جمهور است يا نويسنده يا كسى در خارج از كشور. صابون كيهان به تن اغلب آزاد انديش ها خورده و حساب خيلى ها در كيهان مفتوح است. به اين خبر كه سايت گويا از كيهان نقل كرده توجه كنيد: "خبرهاي تازه درباره آنها كه از آمريكا پول مي گرفتند و اطلاعات مي فروختند" "افشاي اخبار و ابعاد تكان دهنده اي از پرونده هاي مربوط به موضوع نظرسازي توسط قاضي مربوطه، نگاه نمايندگان منتقد را نسبت به ماجراي مذكور تغيير داد. .... به گفته نمايندگان حاضر در جلسه عصر ديروز كميسيون فرهنگي مجلس، در گزارش قاضي مرتضوي آمده كه طبق اسناد به دست آمده در مؤسسه نظرسنجي «آينده»، برخي مسئولين اين مؤسسه با برخي دولتهاي بيگانه و عناصر ضدانقلاب مقيم خارج ارتباطات بسيار گسترده اي داشته اند. وي همچنين از واريز مبالغ هنگفتي به حساب مديران اين مؤسسه از سوي مقامات برخي كشورهاي خارجي خبر داد. در بخشي از گزارش قاضي رسيدگي كننده به پرونده متهمان نظرسنجي هاي مجعول اخير آمده كه مؤسسه پژوهش افكار با سفارتخانه هاي 10 كشور خارجي ارتباط برقرار كرده و بدون اخذ مجوزهاي لازم اقدام به فروش اطلاعات كرده است. قاضي مرتضوي در اين جلسه خاطر نشان كرد: مؤسسه نظرسنجي «آينده» به مديرعاملي آقاي حسين علي قاضيان و عضويت عباس عبدي و عليرضا علوي تبار با دريافت 45 ميليون تومان از مؤسسه آمريكايي «گالوپ» در چهار نوبت به سنجش افكار مردم در ارتباط با مسائل داخلي و خارجي پرداخت. .... گفتني است مؤسسه تحقيقاتي «گالوپ» وابسته به وزارت امور خارجه آمريكاست كه به همراه شبكه تلويزيوني «سي.ان.ان» پروژه هاي تحقيقاتي آمريكا را در تمام كشورهاي جهان انجام مي دهد. .... در اين باره گفته شده يكي از عوامل اطلاعاتي دولت آمريكا به نام «ريچارد پورفولدر» كه مسئول اجراي پروژه هاي نظرسنجي آمريكا بوده با مسئولين مؤسسه آينده در ارتباط بوده و با آنها مذاكراتي داشته است. .... مؤسسه آينده، تحقيقاتي را نيز تحت عنوان پروژه «VM» براي يك مركز فرانسوي به انجام رسانده، در اين پروژه كه نظرسنجي آن در دو نوبت براي اين مركز فرانسوي صورت گرفته است موضوعاتي چون ديدگاه مردم ايران بويژه روستاها و مناطق محروم در مورد غربگرايي و همچنين حوادث 11 سپتامبر و گروهك طالبان براي اين بنياد فرانسوي از سوي مؤسسه جمع آوري شده است. در جريان برگزاري اين نظرسنجي خارجي، مسئولين مؤسسه از طريق تلفن هاي مؤسسه، طرف فرانسوي را در جريان پيشرفت كار و مسائل جانبي قرار داده و نظرات آنها را براي اقدامات آينده خود در ايران جلب كرده اند. نكته قابل توجه روابط گروهكي و سوابق ضدانقلابي مسئول اجرايي طرح است. اين گزارش مي افزايد: تحقيقات ديگري با عناوين طرح «C.R.A.p » در دي ماه 1380 براي يك مركز خارجي انجام شده كه در آن سؤالات بسيار مشكوك و القايي در زمينه اعتقادات ديني مردم آمده است. .... مذاكرات مخفيانه مديرعامل مؤسسه آينده (قاضيان) با يك عنصر اطلاعاتي آمريكا در دبي با واسطه گري بنياد آمريكايي پان عرب، بهره برداري يونيسف از گزارش محرمانه اين مؤسسه درباره اشتغال كودكان ايراني به عنوان ابزار فشار عليه نظام و همكاري غيرمجاز و مشكوك با مراكز فشار بين المللي مثل كميسارياي حقوق بشر سوئيس بر ضد جمهوري اسلامي از جمله اين موارد است. ... موسسه آينده با سرپرست كنفرانس صهيونيستي قبرس در نيكوزيا و مسئول يكي از گروه هاي ضدانقلابي لائيك و فمينيست در تاجيكستان و بنياد ضدانقلابي سيرا در آمريكا تماس داشته است. وي افزود: نامه نگاري مديرعامل موسسه با خانم زيبا ميرحسيني عضو بنيادهاي ضدانقلاب در لندن و سلطنت طلبان، رابطه با لابيست اروپايي عليه حقوق بشر در ايران، ارتباط با بيژن حكمت رئيس و مديرعامل بنياد ضدانقلابي مطالعات ايران وابسته به اشرف پهلوي و تماس با عناصر شاخص ضدانقلاب نظير نوشين ياوري، فرهاد خسرو خاور، روح الله رمضاني، حسن شريعتمداري و پوپك طاعتي از موارد ديگر اين مسئله است. براساس اين گزارش موسسه آينده همچنين با بيش از ده سفارتخانه مثل سفارتخانه هاي انگليس، استراليا، آفريقاي جنوبي، آلمان، ايتاليا، فرانسه، سوئد و تركيه نامه نگاري داشته است." ................... ملاحظه مىكنيد؟ كيهان با يك تير صدتا نشان مىزند! براى كوبيدن عباس عبدى يونيسف را مىكوبد، به غلط بيژن حكمت را رئيس و مدير عامل بنياد مطالعات ايران مىنامد، به فيلمساز برجسته ايران خانم زيبا ميرحسينى تهمت عضويت در بنيادهاى ضد انقلاب مىبندد، موسسه نظرسنجى گالوپ را وابسته به وزارت امورخارجه آمريكا قلمداد مىكند، بنياد پان عرب را آمريكايي مىنويسد، سيرا را بنياد ضدانقلابى مىنامد، نظرسنجى را نظرسازى مىنامد، و ... و ... و.....
چيزى كه عيان است نويسنده كيهان از توابين است و خواسته يا نا خواسته به دستور سردبير خواسته خيلى ها لجن مالى كند و كشورهايى مانند استراليا و آفريقاى جنوبى و سوئد و فرانسه و آلمان و.... را بكوبد. معلوم مىشود كه آقاى حسين شريعتمدارى، همه كاره كيهان، مىتواتند خيلى ساده فريب توابين را بخورد!!
AP انتخابات تركيه: پيروزى دموكراسى، شكست دموكرات ها! با شمارش آراى انتخابات تركيه آشكار شده كه حزب اسلامى عدالت و توسعه به رهبر رجب طيب اردوغان با كسب بيش از 34 در صد آرا در صدر جدول قرار دارد. اين يك پيروزى براى دموكراسى است كه اميدوارم به سرنوشت انتخابات الجزاير دچار نشود كه به نظر مىرسد دچار نخواهد شد! اين اردوغان مدتى شهردار استانبول بود و توانست مانند همتاى ايرانى خود آقاى كرباسچى، آن شهر درندشت را اندكى پاكيزه نمايد. بنابراين مانند كرباسچى محبوب مردم طبقه متوسط و پايين شد. حزب او كه در اوايل رنگ و روى حاد اسلامى داشت اندك اندك به واقعيت هاى جامعه و جهان پى برد و در حال حاضر يك حزب ميانه رو تمام عيار است كه هم مىخواهد تركيه را وارد اتحاديه اروپا كند و هم با قواعد دموكراسى آشنا شده است. او بارها تاكيد كرده كه به قانون اساسى تركيه احترام گذاشته و روند سكولاريسم حكومت لائيك تركيه را حفظ خواهد كرد. حتى در نخستين روز پيروزى حزبش به آرامگاه آتاتورك رفته و براى بنيان گذار تركيه مدرن اداى احترام كرد. اما نتايج اين انتخابات براى نيروهاى سكولار تركيه اسفبار بود. بولنت اجويت سياستمدار كهنه كار تركيه كه سوسيال دموكرات هست، نتايج انتخابات را "خودكشى ملى" خواند! ديگر نيروهاى سياسى تركيه هم حيرت زده شدند. نكته اينجاست كه سياستمداران كهنه كار تركيه با زمان جلو نرفته اند و به دايناسورهاى سياسى تبديل شده اند. حزب عدالت و توسعه با شعارهاى ضد فساد و انسانى و عدالت خواهانهء خود توانست مردم متوسط و فرودست جامعه را به خود جلب كند. اما پيروزى اين حزب به هيچ وجه به اسلامى شدن جامعه منجر نخواهد شد. حادثه اى كه در ايران رخ داد. اين حزب با راى مردم به روى كار مىآيد و با راى مردم هم كنار مىرود. مانند اين آقايان خودمان خود را نماينده خدا و امام زمان هم نمىدانند! اگر ناگهان فردا پس فردا در رسانه هاى جمهورى اسلامى خوانديد يا ديديد كه اين پيروزى به حساب "اسلام عزيز" نوشته يا خوانده مىشود، البته يك پوزخند كوچولو بزنيد و ديگر هيچ!! چرا كه رهبران اين حزب در حقيقت كسانى هستند كه همتاهاى آنان در ايران زندانى اند. تازه نسبت به آنان بسيار ليبرال تر هم هستند. مثلا فرض كنيد كه همتاهاى ترك هاشم آغاجرى، اكبر گنجى، يوسفى اشكورى و ... در انتخابات تركيه پيروز شده اند. يعنى اين نوع اشخاص در ايران زندانى اند و در تركيه در انتخابات پيروز شده اند! يكى از بزرگ ترين منابع درآمد تركيه توريسم است و توريسم بدون رستوران و مشروبات الكلى يعنى هيچ! اين حزب كه در اوايل كار شعارهاى ضد مشروب مىداد، در حال حاضر با حافظ ما هم عقيده شده كه با بستن در ميخانه ها در تزوير و ريا گشوده مىشود! بنابراين كارى به كار خوراك و پوشاك شهروندانش ندارد. تاماس فريدمن روزنامه نگار برجسته آمريكايى در مقاله اى خاطرنشان ساخته بود كه گرايش هاى اسلامى اگر با انتخابات به قدرت برسند افول شان نيز آغاز مىشود. اين احزاب شعارهاى زيبا مىدهند ولى در سرير قدرت به همان سرنوشتى دچار مىشوند كه زمامداران ايران دچار شدند. يعنى جامعه اى درست مىكنند سرشار از ريا و زهد دروغين و در عين سرشار از فساد. در عين حال حوادث پاكستان و بحرين و تركيه نشانگر آن است كه دوران اسلام انقلابى پايان يافته و اسلام اصلاح گرا آغاز شده است. البته بايد دعا كرد كه سرنوشت حزب عدالت و توسعه به سرنوشت حزب جمهورى اسلامى دچار نشود و تركيه روند دموكراسى را ادامه بدهد. 10:30 PM
ميزگرد راديو صداى آمريكا پيرامون اقليت هاى قومى و مذهبى در ايران. با شركت دكتر محمود على چهرگانى و مرتضى نگاهى براى شنيدن آن اينجا را كليك كنيد! (اين ميز گرد به زبان آذربايجانى است) 9:47 PM
دو سايت خوب و جالب! كسانى كه به زبان تركى علاقه دارند يا از آن متنفرند! مىتوانند از سايت سوزوموز (سخنان ما) بسيار بياموزند و لذت ببرند. من زمانى مىخواستم به وجب وجب خاك ايران سفر كنم و زبان ها و فرهنگ هاى گوناگون را از نزديك كنم. متاسفانه به گمانم به اين زودى ها نخواهم توانست به اين آرزوى خود جامهء بپوشانم! ضمنا از شيندخت عزيز هم كه سبب آشنايى من با سايت سوزوموز شد تشكر مىكنم. شيندخت سفرنامه هاى بسيار دلچسى مىنويسد و براى كسانى كه در اين دوردست ها زندگى مىكنند سفرنامه هاى شيندخت غنيمتى است پر بها. ساغ اولون يولداش لار! 10:34 AM
Saturday, November 2
تنى چند از دوستان خواننده برمن خرده گرفته اند كه چرا اين چنين به خاتمى مىتازم و ازش انتقاد مىكنم. از جمله داريوش عزيز در همين صحفه "نظر بدهيد" در زير مطلب مربوط به "مصائب مسلمانى ما .." از من خواسته كه خود را به جاى آقاى خاتمى بگذارم. اين است پاسخى كه به ايشان دادم. در آينده شايد داستان امام جمعه مسكو و ماجراى شراب خريدن مولوى را هم بنويسم و از قابوسنامه تكه اى بياورم و تاريخ بيهقى و ... دوستان عزيز فراموش نكنيد! ما ملت بى بته اى نيستيم و ريشه مان به درازاى تاريخ است. در پاپيروس هاى مصر و حجارى ها ى تخت جمشيد از نشانه هاى شراب ايرانى بسيار است. قديمى ترين شراب دنيا در همين ايران ما پيدا شده است. اگر مى و باده را از ادبيات ما حذف كنيد ديگر چه مىماند؟ به قول خيام: من بى مى ناب زيستن نتوانم، بى باده، كشيد بار تن نتوانم، من بندهء آن دمم كه ساقى گويد: "يك جام دگر بگير" و من نتوانم. .... حال برويم سراغ يادداشتى كه در پاسخ آقاى داريوش نوشتم: دوست عزيز، با سلام و سپاس از اظار نظرتان، من اگر جاى خاتمى بودم از ميزبان خواهش مىكردم كه جامى آب انار ولايت گرانادا (به معنى انار) يا غرناطه را روى ميز بگذارد و به اين ترتيب سعه صدر و مدارا گرى خود و اسلام مدرن خود و فرهنگ ملى خود را به نمايش مىگذاشتم. كما اينكه مهمانان خارجى هم كه به ايران مىآيند اصرار نمىكنند كه حتما جام شرابى سر ميز باشد بلكه دوغ و آب ميوه مىخورند و به فرهنگ ملى و سنن ميزبان احترام مىگذارند. هر چند در سنت ما شراب خوردن وجود داشته و آداب آن در كتاب ها بسيار آمده و ادبيات ما سرشار از مى و شراب است. گفت و گوى تمدن ها از همين چيز هاى كوچك آغاز مىشود! در جايى خواندم كه زمامداران مالزى در مهمانى هاى رسمى خود، پيش از مهمانى از مهمانان خود مىپرسند كه آيا اهل مشروب هست يا نه. اگر بنا به عللى اهل مشروب نباشند يك برگ نعناع بالاى بشقاب طرف مىگذارند تا پيشخدمت ها به اشتباه مشروب الكلى به آنان سرو نكنند. البته مالزى يك كشور مسلمان است. سفرا و كارداران جمهورى در اغلب كشورها در مهمانى رسمى ساير سفرا و كارداران يا وزارت امورخارجه كشورهاى ميزبان شركت مىكنند و در حالى كه در اين مجالس مشروب الكلى سرو مىشود اينان نوشابه هاى غير الكلى مىنوشند و آب هم از آب تكان نمىخورد! من اتفاقا در باكو در يك چنين مهمانى حضور داشتم. با احترام و دوستى مرتضى نگاهى 11:32 PM
ايران در آيينهء آمار زبان هاى موجود در ايران ايران زيباست. رنگارنگ است. مانند يك قالى خوش نقش و نگار. تيره ها و اقوام و قبيله و ملت هاى گوناگونى در اين ديار زندگى مىكنند. ايران مىتواند و بايد كشور شهروندان ايرانى باشد. شهروندان ايرانى با هر رنگ و نژاد و مذهب و جنسيت و زبان بايد داراى حقوق مساوى باشند. آقاى خاتمى بايد گفت و گوى تمدن هايش را از همين ايران خودمان آغاز كند. مرز بين خودى و غيرخودى را از ميان بردارد (يا دست كم تلاش كند!)، حقوق حقه شهروندان را از هر طيف و گروه و رنگ و مذهب و ... تامين كند (از وظايف رياست جمهورى يكى هم همين است!) و ... آنگاه علم گفت و گوى تمدن ها در گيتى بلند كند. من در يادداشت چند روز پيش خود نوشتم كه حدود نيمى از مردم ايران به زبان تركى تكلم مىكنند. اين "حدود نيمى" براى برخى از دوستان گران آمد! نظرهاى زيادى دريافت كردم و آمار و ارقام بسيارى نيز. امروز در بخش آذربايجانى صداى آمريكا سايتى يافتم كه زبان هاى موجود در كشورمان را دقيقا ارائه داده بود. با هم نگاهى به اين آمار و ارقام مىاندازيم كه بسيار جالب است. براى ديدن اصل مفصل اين آمار و ارقام به سايت آذرى مراجعه كنيد يا اينجا را كليك كنيد! جمعيت كل ايران (1998) 65،758،000 درصد باسوادان 70 تا 75 درصد مهاجران افغانى 1،500،000 نفر مهاجران كرد عراقى120،000 نفر مهاجران شيعه عراقى : نا معلوم نابينا 200،000 نفر ناشنوا 3،978،000 نفر تعداد زبان ها 71 زبان (69 زبان زنده و دو زبان مرده!) .... و شمار كسانى كه به زبان هاى گوناگون سخن مىگويند: عربى خليج 200،000 نفر عربى بين النهرين 1،200،000 نفر ارمنى 170،000 نفر آسورى 10،000 تا 20،000 نفر تركى آذربايجانى 23،500،000 نفر (37،3 % ) كه شامل شاهسون، افشار، آينالو، بهارلو، مقدم، قراگوزلو، قاجار و .... است. بلوچى 900،000 نفر فارسى 22،000،000 نفر (35.92%) كه شامل درى، قزوينى، محلاتى، همدانى، كاشانى، اصفهانى، سدهى، كرمانى، اراكى، شيرازى، جهرمى، شاهرودى، كازرونى، مشهدى و .. است. گيلكى 3،265،000 نفر شامل گالشى و تالشى تركى خراسانى 400،000 نفر شامل قوچان، بجنورد و سلطان آباد (در نزديكى سبزوار) كردى 3،250،000 نفر شامل سرانى، مكرى، كرمانشاهى، كوركورا و شمال خراسانى لرى 4،280،000 نفر شامل بختيارى (680،000 نفر) مازندرانى 3،265،000 نفر قشقائى 1،500،000 نفر