Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, December 30
... و زمین همچنان می گردد!
موقعی که فرج سرکوهی را به زور جلوی دوربین تلویزیون آوردند که اقرار و اعتراف کند به آنچه که بازجو ها می خواستند، شعری نوشتم با مطلع " زمین همچنان می گردد، فرج!" پیش از فرج، سعیدی سیرجانی و پیش از او ده ها نفر دیگر هم " اعتراف" کرده بودند. سابقه ی این اعترافات البته به گالیله و خیلی دورتر هم می رسد. او در زیر شکنجه اعتراف کرده بود که دیگر زمین نمی گردد!
حکایت عبدی هم از این حکایت های باستانی است. ما باید به احترام عبدی ها کلاه از سر برداریم و محکوم کنیم بازجویانی را که به زور حرف دهان متهم می گذارند. همین! سخنان عبدی نه نوشتن دارد و نه خواندن. این نوع ماجرا ها فقط و فقط و فقط و فقط باید علیه بازجویان بکار رود. پس از این هم باید هر کسی که سر و کارش با این بازجویان بیفتد باید "اعتراف" کند. این اعترافات سرانجام باید علیه اعتراف گیرها بکار رود! چون در هر حال انسان انسان است و آدم آدم است! انسان برای زیستن در سلول های انفرادی آفریده نشده است. انسان برای توهین شدن و تحقیر شدن آفریده نشده .... انسان برای انسان بودن آفریده شده و بیچاره خاتمی و بیچاره زمامداران ایران اسلامی که شهروندانشان باید با چنین اعمالی دست به گریبان باشند و "اعترافات" این چنینی بکنند تا بازجویان شب در خانه اش بی شرم و آزرمی سر کند و انسان دیگری فقط به خاطر اندیشیدن در سیاه چال ها یا سپید چال ها به "اعتراف" تن در دهد! زهی شرم!
12:27 AM


Sunday, December 29
چه طوفانی است امشب!
باران که نه، رگبار، شر شر می ریزد بر بام و کاشانه و برف پاک ماشین عاجز می شود از پاک کردنش. انگار سر باز ایستادن هم ندارد!
امروز پیامی داشتم از برادرم آیدین. خیلی ساده و صمیمی نوشته بود که سرانجام رفیق راه زندگیش (حیات یولداشی) را پیدا کرده و در شب کریسمس او برادرش را دعوت کرده تا با خانواده مان آشنا شوند و این رفاقت شاید به ازدواج ختم شود و ... انشاالله. به این می گویند ورود تجدد به کنه خاطره ملی. من برای آیدین و گیتا روزگار خوشی را آرزو می کنم. روزگاری که بهتر از روزگار ما باشد.
... اما
اما مطلب پیر طوس من انگار بعضی ها را خوش نیامده بود و بعضی ها را زیادی خوش آمده بود! لابد خوانندگان این سطور من را بیشتر از این ها می شناسند که نیازی به پاسخ باشد. اما به احترام همان بعضی ها باید دگر باره بنویسم که _ دوست داشتن زبان ترکی _ که من گاه سنگش را به سینه می زنم و همواره برای شناسایی اش خواهم کوشید و آرزو می کنم که سرانجام روزی یکی از زبان های رسمی کشور ایران بشود یا دست کم یکی از زبان های مورد احترام و تدریس شود نه نتها در مناطث ترک زبان بلکه در مناطق فارسی زبان هم همراه دیگر زبان های بین المللی .... یعنی اینکه مانند گذشته ایران دارای سه زبان باشد: فارس، ترکی و انگلیسی. البته در شکوفا ترین ایام تاریخ ایران ما سه زبان داشتیم: فارسی و ترکی و عربی. حالا می توانیم به جای عربی انگلیسی را انتخاب کنیم.
این خواسته یا آرزو نه به زیان زبان فارسی است و نه به زیان وحدت ملی. دوست داشتن فردوسی و زبان فارسی هم هیچ منافاتی با دوست داشتن زبان ترکی ندارد. فردوسی و حافظ و سعدی و نظامی و ... فقط از آن فارسی زبانان نیستند. کما اینکه شکسپیر و وان گوک و سزان به همه بشریت تعلق دارند. این رخت های کوچک و تنگ قبیله ای را به دور اندازیم! می توانیم فردوسی را ستایش کنیم و در عین حال از بعضی از بیت هایش خوشمان نیاید. حافط هم شعر های سست دارد و سزان هم همه کارهایش شاهکار نیست.
نکته مهم اینجاست که ایران را یک کشور فارسی زبان شیعی مذهب ( و امروزه مبتنی بر ولایت فقیه) ندانیم. ایران ایران است. با تمام زبان ها و مذاهب و نژادها و گرایش ها و .... اگر به این درجه از آزاد اندیشی رسیده اید پس من هم همسفر شما هستم و گرنه شاید راهمان در پیچ هایی از هم جدا بشود.
بعضی از دوستان برایم نوشته اند که ایران همواره حاکمان ترک زبان داشته و ... چرا آنان زبان ترکی را زبان رسمی نکردند و غیره ... شگفتا! حالا باید از بسیاری سلاطین مستبد ترک دفاع کنیم! مگر تمام کارهای آن سلاطین درست بود که این رقمش هم درست باشد؟ وانگهی آن سلاطین ترک زبان سلاطین اسلامی بوده اند تا ترک یا فارس. خطبه و سکه شان به عربی بود. با این همه زبان محاوره ارتش و دربارشان هم ترکی بود. مانند تمام ایام ایران پس از اسلام که زبان شعر و ادب فارسی بود، زبان قشون و دربار ترکی بود و زبان فلسفه و علم عربی بود. سابقه سه زبانه بودن ایران به زمان های پیش از اسلام می رسد که همیشه ایران دارای دبیره های سه گانه بود. باز هم باید متذکر بشوم که دوستان! دوست داشتن زبان مادری به معنی نفرت داشتن از زبان فارسی نیست. می توان هر دو زبان را عاشقانه دوست داشت.
فعلا تا اینجا شاید کافی باشد!

12:34 AM


Friday, December 27
با پیر طوس
سفرنامه طوس

خواندن یادداشت "بچه امیرآباد" و یادآوری سراب و سبلان و طوس مرا به یاد طوس انداخت و سفری که در تابستان 1370 به آن دیار داشتم. حاصل آن سفر و دو سفر دیگر سفرنامه ای است که با نام "یاد یار و دیار" چند سال پیش در کالیفرنیا به چاپ رسید. این بخش را به یاد آن ایام اینجا می آورم"
...
به شهر (مشهد) باز می گردیم تا بعد از استراحتی کوتاه مزار فردوسی بزرگ را زیارت کنیم. از ردیف موزون سپیدارهای ملک آباد، که سر به آسمان می سایند می گذریم. تا به "باژ" برسیم سراپای مرا شکوهی شفاف فرا می گیرد. به باغی می رسیم که روزگاری باغ پیر طوس بود و حالا مزارش را در آغوش گرفته است. به یاد آوردن بلاهایی که در آن روزگاران پلشت بر این مرد رفته اندوهگینم می کند. در روزگار غریبی که همه عرب زده بودند و حاکمان وقت بر آن بودند که هویت ملی ایرانیان محو و نابود کنند، این مرد یک تنه، سی سال آزگار رنج برد تا با به نظم درآوردن تاریخ و حماسه و اسطوره نیاکانمان در کتاب شکوهمندش "شاهنامه" شناسنامه ای چنان معتبر و بی زوال برای ملت و کشورمان ایران، رقم بزند که هیچ طوفان و گردبادی، هرچند سهمگین و ویرانگر نتواند گزندی بر آن وارد بیاورد. اشعارش چنان هراسی در دل متشرعان و متحجرین انداخته بود که آنان حتی از جنازه این بزرگمرد نیز می ترسیدند. نعش این عزیز روی دستها مانده بود. چرا قاضی شرع حکم داده بود که فردوسی رافضی است و نباید در قبرستان مسلمانان دفن شود. پس ناچار در ملک شخصی اش، در همین باژ به خاکش سپردند که قرن ها بعد منٍ هموطنش که از موطنش سراب، در گوشه ای از ایران، به سرابی دیگر در گوشه ای از ینگه دنیا پرتاب شده و حالا شوریده و پریش در پی گمشده ای که خود نیز نمی داند چیست، به آستانش بیاید و ناگهان این شعر سعدی را زمزمه کند که:
نه سام و نریمان و نه افراسیاب
نه کسری و دارا و چمشید ماند
البته که جمشید و دارا و سام و نریمان و کسری و افراسیاب اکنون با شعر فردوسی و سعدی جاودان شده اند ولی کسی حتی نام آن قاضی را که با جنازه فردوسی درافتاد نمی داند-
...
با دلی غمناک از پیر طوس و باغ باژ جدا می شوم تا در ترافیک نفس گیر مشهد در راه بندان گیر کنم و حسرت سپیدارهای باژ را بخورم.
....

12:18 AM


Thursday, December 26
رضا پهلوی از حقوق ایرانیان دفاغ می کند.
آقای رضا پهلوی امروز در یک آگهی یک صفحه ای در روزنامه نیویورک تایمز به سیاست های اداره مهاجرت آمریکا و آقای بوش حمله کرد. او با دفاع از حقوق ایرانیان در آمریکا و انتقاد شدید از اداره مهاجرت به تاسیس رایو فردا هم انتقاد کرد که چرا در این اوضاع و احوال به جای پرداختن به مسایل جدی صبح تا شب برای ایرانیان موسیقی پخش می کند. شرح این خبر و نیز شرح آخرین مصاحبه آقای رضا پهلوی را با CNBC در سایت آذربایجانی رادیو صدای آمریکا بخوانید!
11:31 PM


Wednesday, December 25
امشب بر خلاف میلم یادداشتی نوشتم خطاب به کسی که در ستون نظرات نوشته هایم قلمفرسایی می کند و مرتب به این و آن اهانت می کند و با یاد گرفتن چند واژه مانند آران و غیره گمان می کند که جهان را فتح کرده است! این دوست عزیز دست کم باید شخص حقیقی باشد. مانند خود من که مرتضی نگاهی هستم و مسئول هر کلمه ای می نویسم!
من همواره به تمام خوانندگان مقالاتم از هر گروه و تیره احترام قائلم و ستون نظرات برای همین است که نوشته های من یک طرفه نباشد و دیالوگی بین خوانندگان برقرار شود. اما متاسفانه چند نفر در این ستون عفت قلم را رعایت نمی کنند و من برخلاف میلم شاید این ستون را حذف کنم- البته نظرات دوستان و مخالفان فقط پیرامون نوشته های من باشد با کمال میل حاضرم نه تنها ستون نظرات بلکه ستون نوشته های خودم را هم در اختیار این عزیزان بگذارم. اما متاسفانه این مناقشه ها فراتر از اظهار نظر رفته و به اهانت و توهین آلوده شده است. من یک بار از دوستان خواهش کردم که عفت قلم را مراعات کنند و خود را تکرار نکنند. اما انگار این تذکر دوستانه اثری نبخشید!
من در اینجا از همه ی دوستانی که تا حالا در ستون نظرات عقاید و آرایشان را نوشته اند سپاسگزاری می کنم و باز هم خواهش می کنم که حد الامکان با الفبای فارسی بنویسند و اهانت نکنند و تکراری ننویسند!
2:15 AM


Monday, December 23
تقديم به دكتر رضا براهني
شب يلدا

گئجه دير،
قارا قيش بير گئجه دير!
هئچ بير ايشيق
گوزه چاتمير.
سازاق ايسه اوغولتويا اغولتويا
تلگراف تئللريني سسله نديرمه كده دير!
آنجاق گئجه دير!
لاپ لاپ قارا بير گئجه!
...
اين شعر زيبا در وصف شب ديجور و سرد و تاريك و ظلماني از شاعر همشهري من ميرصالح حسيني است كه يادش بخير، در نشست هاي سه دهه پيش مي خواند و مي خوانديم و اما ايمان نمي آورديم به آغاز فصل سرد!
شب يلدا براي ما بويوك چله بود. "اسد خال اوغلي" و "عززه خالا" و "غلامحسين عمي" و ... مي آمدند خانهء ما، دور كرسي جمع مي شدند و ما بوغلاما مي خورديم و خربزه قاچ مي كرديم و شب چره مي خورديم تا طولاني ترين شب سال به در شود.
***
ديشب هم يلدا بود و ما در خانهء فرخ جمع شده بوديم. يك ساعتي بايد مي رانديم تا در ناف طبيعتي زيبا و باغى بزرگ و خيس و خانه اي اعياني گردهم بياييم. فرخ خوش سليقه است آخر! نشستيم و گفتيم و شنيديم و بحث كرديم و سر هم داد زديم و رقصيديم و خنديديم تا شب سحر شود. اما شب خيس بود و سحر دور مي نمود. در بلندترين شب سال.
من عتاب شنيدم و سرزنش شدم كه چرا از نژاد زيباي آريايي نمي نويسم و يك سره بند كرده ام به مسايل تركان و از پيشه وري مي نويسم و ... انگار بايد تاريخ را گچ گرفت!
من كوتاه مي آيم و با گيلاسي مرلو يا كابارنه ته و توي قضيه را بهم مي آورم و آنگاه از خيام مي خوانم و از حافظ مي خوانم و ته دل مي گويم: گئجه دير! قاراقيش بير گئجه دير!
نيم شبان از ميهماني مي زنم بيرون و تمام راه را "روحي سو" گوش مي كنم كه شعرهاي يونوس ائمره را مي خواند و مرا به خلسه مي برد و ماه بزرگ مي شود و آبي ميشود و نقره اي و مي پاشد به خليج و مي شكند مانند آينه ... يونوس مي گويد گل گور منه عشق نيله دي؟ (بيا ببين عشق با من چه ها كرد؟) در چنين شبهايي ياد شهريار و حيدربابايش هم مي افتم و گاه پشت فرمان مي گريم. اما امشب با يونوس هستم و روحي سو و ماهي كه بزرگ است و نقره گون و گاه مي شكند و خورد مي شود در خليج.
در خانه اما تبريز رضا براهي است كه به انتظارم نشسته. براهني بعد از چرخي كه در دور دنيا زده باز به تبريزش برگشته تا با خاطراتش خطر كند. مي نويسد " دور دنيا گشته ام تا تبريز را بتهر بفهمم. مسئله تعصب نيست. كسي كه به زادگاه خود برنگردد، دنيا را نديده، يا بهتر، از مادر نزاده. ولي اين را در آن روزهاي اول نمي توان فهميد ..."
و شگفتا كه من اين را از همان روزهاي اول فهميدم! ياد يار و ديار را مي نوشتم كه ناگهان جرقه اي ذهنم را روشن كرد. جمله اي خوانده بودم از هانري ميشو كه در صفحه اول كتابم به انگليسي و فارسي نوشتم: كوتاه ترين راه به درون، سيري است بر گرد جهان! The shortest road to oneself goes around the world و چنين است كه در شب يلدا پا به پاي براهني تبريزگردي مي كنم و از تمام آن كوي و برزن هاي باستاني گذر مي كنم تا در نقطه اي در كوچه اهراب، در شبي برفي و سرد كه سوز سرما تا استخوان نفوذ مي كند، با شيخ عمامه به سري كه البته چهره نوراني ندارد سلام و عليكي بكنم و او مرا به خانه اش در همان كوچه دعوت كند و من قبول كنم و پا به پايش در كوچه راه بروم و رد پايم را برف بپوشاند و ياد شاملو بيفتم كه مي گفت: نه اين برف را سر باز ايستادن نيست .... كه نبود.
با هم به كوچه شيخ علي اكبر مي رويم تا به خانه اي مي رسيم كه درش با فشار انگشتي باز مي شود . از حياط بزرگي عبور مي كنيم و چهار پله بالا مي رويم تا به دهليزي برسيم كه چند جفت كفش زنانه و مردانه جف شده اند. اتاق سمت راست يك تنبي بزرگ است كه در گوشه اش يك بخاري سرخابي اندكي گرما پخش مي كند و شيخ سرفه اي مي كند و من هم. شعله هاي سرخابي بخاري زبانه مي كشد و من پالتو و كلاهم را درمي آورم و شيخ روي مخده اي مي لمد و من هم. ناگهان در اتاق باز مي شود و دست زني بشقابي آجيل تواضع در سيني اي روي فرش مي گذارد و من به احترام شيخ بلند شده و مي آورم. شيخ از حال و روزم مي پرسد و من مي گويم كه دانشجو هستم و فيزيك مي خوانم. مي پرسد انگليسي بلدي؟ پاسخ مي دهم بير آز. نامه اي به انگليسي مي آورد كه پذيرش دانشگاهي است در آمريكا. براي پسرش كه ... پسرش كه زندان است. آه مي كشد و مي گويد شكل و شمايل شما بود. عكسي هم از جيبش در مي آورد و نشانم مي دهد. يك عكس شش در چهار كراوات زدهء رسمي است. شايد اندك شباهتي به من داشته باشد. نمي دانم. عمامه اش را روي مخده مي گذارد موهاي يك دست سفيدش آشكار مي شود. كوتاه است اما پر پشت. ياد شمس تبريز مي افتم.
باز هم در اتاق باز مي شود و همان دست يك سيني ديگر روي فرش مي گذارد. دو بشقاب پر از پلو هست و يك يك بشقاب بر از قورمه سبزي با دو ليوان خالي و يك پارچ آب. باز هم من مي آورمش و در كنار بخاري مي گذارم. بخاري گرماي مطبوعي دارد و عطر خوش قورمه سبزي در فضا پراكنده مي شود. لوبيا هاي چشم بلبلي چشمك مي زنند و من ناگهان احساس گرسنگي مي كنم. شيخ بلند شده و مرا از در ديگر تنبي به يك اتاق ديگر مي برد كه بسيار سرد است. قفسهء كتاب ها پر و پيمان اند و ميز تحرير و صندليي در وسط اتاق تنها بي كس افتاده اند. كمدي در گوشهء اتاق است. شيخ در كمد را باز مي كند و يك بطري بيرون مي آورد. رويش نوشته "شراب طبي". مي پرسد آيا اين بطري از آن زهرماري هاست؟ پاسخ مي دهم " نه. مگر نمي بينيد كه نوشته "طبي". نفسي به آسودگي مي كشد. مي پرسد مي توانيد بازش كنيد؟ پاسخ مثبت مي دهم. از همان كمد يك در بازكن پيدا مي كنيم و به تنبي باز مي گرديم و در شب چله به سلامتي هم شراب طبي مي نوشيم و قورمه سبزي مي خوريم و آجيل تواضع و بيرون همچنان برف مي بارد و سر باز ايستادن ندارد.
12:45 AM


Friday, December 20
نگاهی دیگر به 21 آذر

زاپاتا هاي آذربايجان! و .... نیم نگاهی به آذربایجان آن ایام
- 3 -

پيش از اين كه به آذربايجان زمان پيشه وري برويم، بد نيست كه از اوضاع و احوال آن روزگار اندكی بنويسم. چون شناخت ماجراي آذربايجان و برآمدن فرقه بدون شناخت اين اوضاع و احوال مشكل و شايد غير ممكن باشد.
خب، در آن روزگار نه تنها در آذربايجان بلكه در سرتاسر ايران نظام فئودالي حاكم بود و فئودال ها حرف اول و آخر را در منطقه مي زدند. حتي گاه عليه حكومت مركزي به پا مي خاستند. محمد رضا شاه پهلوي پادشاه ايران، خود در كتاب انقلاب سفيد در باره نطام اربات و رعيتي و ظلم و جور فئودال بسيار نوشته است. از جمله اين كه مثلا باكرگي عروس رعيت را در شب زفاف بايد ارباب يا پسرش برمي داشت.
در دوران رضا شاه، گردن كشي اربابان عليه دولت تقريبا به پايان رسيد ولي جور و ظلم شان عليه رعيت ها نه تنها كمتر نشد بلكه بيشتر هم شد. مرغ سحر هنوز ناله سر مي داد:
مرغ سحر ناله سر كن!
داغ مرا تازه تر كن!
....
ظلم ظالم ... جور ارباب
آشيانم داده بر باد ...
اين شعر ملك الشعراي بهار با صداي جادويي قمر هنوز ورد زبان ها بود. با آهنگ مرتضي ني داود.
در ادبياب آذربايجان ده ها افسانه پيرامون ياغي هايى كه عليه اربابان قيام مي كردند دهن به دهن مي گشت. كوراوغلو و قاچاق نبي از مشهور ترين آن هاست. در همان نيمه اول قرن بيستم نيز از اين قاچاق نبي ها، به ويژه در خطهء آذربايجان كم نبودند. اين ياغيان در تمام نطام هاي فئودالي رخ مي نمودند. از ژاپن گرفته تا مكزيك. كوروساواي بزرگ برخي از اين ياغيان ژاپني را به تصوير در آورده (هفت سامورايي). اما مشهورترين اينان همان زاپاتا است كه الياكازان با بازيگري مارلون براندو او را در سرتاسر جهان جاودانه كرده است.
صفر قهرمانيان (صفرخان) كه سي و دو سال از زندگيش را در زندان گذراند، خاطرات جالبي از اين زاپاتا هاي آذربايجان دارد. ( كتاب خاطراب صفرخان كه به همت علي اشرف درويشيان منتشر شده است.)
حسينقلي خان گنجه اي در همان روستاي شيشوان (در اطراف عجب شير) محل تولد صفرخان به دنيا آمد. جواني بود سركش كه در زمان رضا شاه هميشه با فئودال ها و مالكين در مي افتاد. اين مالكين حسين قلي جوان را مي گرفتند و مي بردند و در زندان هاي خود كتك مي زدند و زنداني مي كردند. بنا براين او سرانجام ياغي مي شود. از يار و ديار خود فرار كرده و در كردستان و آذربايجان در حاشيه مرز عراق به عده اي قاچاقچي مسلح مي پيوندد. اينان، لباس، پارچه، جوهر و از اين قبيل اجناس را از عراق مي آوردند و توسط همين صفرخان و ديگران آن ها را به تبريز برده و مي فروختند. يك بار كه ژاندارم ها براي دستگيري حسين قلي خان به قهوه خانه اي كه او در آنجا بود، مي آيند تيراندازي در مي گيرد و او فرار مي كند ولي در همين گير و دار دو نفر روستايي بي گناه، كشته مي شوند. به روايت صفرخان اين دو نفر با گلوله، ژاندارم ها كشته مي شوند، ولي به حساب حسين قلي نوشته مي شود. (سال 1315) بنابراين اين ياغي پنج سال تمام يعني تا شهريور بيست كاملا مخفي مي شود. با ورود نظاميان شوروي به ايران لشكر 3 تبريز فرار كرده و در همين قريه شيشوان تمام سلاح هايشان را در آنجا مي گذارند و خود با لباس مبدل كه از روستاييان مي گيرند به پايتخت مي گريزند. حسين قلي خان مانند يك قهرمان وارد روستا شده و دهقانان را مسلح مي كند. از توپ وتفنگ تا مسلسل سبك و سنگين نصيب دهقانان مي شود. حالا حسين قلي ارتش دارد. ارتشي دويست _ سيصد نفره، ماجراجو و گردن كش. اينان با نام لوتو (لوطي) مشهور مي شوند. در عرض چند هفته شمار افراد اين ارتش به هفتصد نفر مي رسد. حسين قلي به نقده و بناب و مراغه حمله كرده و در جنگ هاي پارتيزاني چند پاسگاه ژاندارمري را خلع سلاح مي كند. او معمولا با ارتش مجهز خود به مقر فئودال ها نيز حمله مي كرده و اموال آن ها را پس از مصادره ميان دهقانان تقسيم مي كرد. بارها و بارها با نيروهاي دولتي درگير شده و موفق مي شود از چنگ آنان بگريزد. روس ها به او پيشنهاد مي كنند. صفر نقل مي كند:
" بيا! ما به تو اسلحه و هر چه بخواهي مي دهيم و برو تمام آذربايجان را بگير و همه را خلع سلاح كن. فئودال ها را نابود كن. تمام آن وعده هايي كه بعد ها به پيشه وري و ما دادند، به او دادند. آن زمان هنوز فرقه تشكيل نشده بود. فقط حزب توده در آذربايجان فعاليت داشت، اما اين حسين قلي خان به روس ها و به حزب توده اعتماد نكرد. .....
... از اين طرف جمشيد خان اسفندياري هم نوكر دست به سينهء فرمانفرمائيان بود. دهات فرمانفرمائيان را همه اين تصاحب كرده بود. تفنگچي هاي زيادي هم داشت. بين مياندوآب و ملك كندي دست او بود. " ( ص 182 و 181، خاطرات صفر خان)
يك روز جمشيد خان به همراهي ژاندارم ها به نيروهاي حسين قلي خان را محاصره كرده و جنگ تمام عياري در مي گيرد كه حسين قلي خان با رشادت افسانه واري بدون دادن حتي يك كشته حلقه محاصره را شكسته به كردستان مي گريزد. " حدود يك سال كار او همين بود كه مي رفت فئودال را خلع سلاح مي كرد و اسلحه هاشان را تقسيم مي كرد بين افرادش. از همان گندم هاي انبارهاي فئودال ها هم براي خورد و خوراكشان استفاده مي كردند. بقيه گندم ها را هم تقسيم مي كرد بين دهقان ها. دزد نبود. سارق هم نبود. راهزن هم نبود...." ( همان كتاب، ص 182)
آخر و عاقبت اين ياغي سركش بسيار جالب است. آشنايانش كه با دربار آشنا بودند او را تشويق مي كنند كه دست از اين كارها بردارد و پس از عفو شاه به كسوت ژاندارم ها دربيايد. او هم تسليم مي شود و مدتي در كسوت ژاندارمي به جنگ فئودال هاي ضد دولت مي رود. اما دشمنانش بيكار نمي نشينند و سرانجام او با خدعه و نيرنگ براي ديدار سرهنگ شقاقي فرمانده ژاندارمري تبريز مي رود كه در همان ديدار او را دستگير كرده و به تهران اعزام مي كنند و پنج سال زندان برايش مي برند. در زندان با طيب حاج رضائي مشهور دعوا مي كند (دعواي ترك و فارس) و به برازجان تبعيد مي شود. تمام طول فرمانروايي فرقه در آذربايجان او در زندان برازجان بود. كوشش هايي مي شود كه او و چند نفر ديگر را با تيمسار زنگنه و كاتوزيان، كه در اروميه زنداني فرقه بودند عوض كنند. اما اين كوشش ها به جايي نمي رسد تا اين كه پس از شكست فرقه او را به بناب مي برند و در يك دادگاه صحرايي در عرض دو ساعت دوباره محاكمه كرده و به دار مي آويزند. براي عبرت سايرين البته!
در اطراف سراب ما هم قاسم نامي بود كه سوار و تفنگچي داشت و با غلام يحيي نيز رابطه داشت. او هم كم و بيش به سرنوشت حسين قلي دچار شد. جالب اينجاست كه كساني هم مانند جمشيد اسفندياري با ديدن جهت باد روس ها نخست به فرقه پيوستند و پس از شكست فرقه هم در كشتار مردم شركت كردند و درجه گرفتند: " وقتي ارتش شاه وارد تبريز شد، اين (جمشيد خان) سر دسته اشرار بود و بيشتر كشت و كشتارها به وسيلهء او و مزدورانش انجام شد..... مي گويند شاه يك روز مي خواست به مهاباد برود. در مياندوآب اين جمشيد خان خيلي دور و بر شاه مي پلكد. شاه مي پرسد اين كيه؟ اين سرهنگ؟ مي گويند آن قدر آدم كشته تا آذربايجان را نجات داده ..." ( ص 186)
***
نكتهء مهم قضيه و بحران آذربايجان در اينجاست. يعني در بازيگرانش. ما در چند روز پيش با پيشه وري اندكي آشنا شديم. براي نوشتن سرگذشت پيشه وري بايد تامل كرد. خوب يا بد، پيشه وري شخصيت بسيار پيچيده اي داشت كه روزي بايد بازگو شود. مانند كتابي كه عباس ميلاني پيرامون اميرعباس هويدا نوشت. پيشه وري از وراي نوشته هايش يكي از ايران دوست ترين و متجدد ترين رجل سياسي زمان خودش بود. بسياري او نوشته هاي هنوز پس از گذشت هشتاد سال تر و تازه مي نمايند:
"براي آن كه ملت بتواند كاملا از حقون خود استفاده نمايد، حكومت و اصول دموكراسي كاملا جرا شود، لازم است كه يك مملكت به جمهوريت هاي كوچك تبديل يابد.
تجربه ثابت مي كند كه در حوزه هاي كوچك انتخابات بهتر به منفعت ملت انجام مي گيرد. مملكت سويس يك يك نمونه از اين موضوع است.
...
اصول فدراسيون هرچند در ممالك متفاوت است، ليكن اساس و فلسفهء آن ها اختلافي ندارد. اصول فدراسيون و اختيار اهل محل تنها براي اجراي انتخابات نيست، بلكه براي جلوگيري از هرج و مرج داخلي و حفظ و ترقي ملت فايدهء زياد دارد. زيرا ساكنين يك نقطه در حيات و معيشت خود يك نوع احتياجات خصوصي دارند كه آن را خود اهل محل بهتر از ديگران مسبوقند. مثلا اهالي كنار دريا به چيزهايي كه ساكن دشت و كوهستان احتياج دارند، محتاج نيستند. احتياجات اهالي گرمسير غير از احتياجات اهالي سردسير است. از اين نقطه نظر است كه اصول مختاريت محلي در اكثر ممالك اروپا و آمريكا قايم شده است.
... شرارت ايلات و كردها به مقاله مربوط نيست و اين آثار ملوك الطوايفي قديم است. اين را نمي توان انكار كرد كه حكومت مركزي تاكنون توجه تامي به ولايات معطوف نداشته و آن ها را از خود راضي نكرده و اين كه آن ها تا كنون به فكر تجزيه نيفتاده اند، همان احساسات ايرانيت بوده است و الا با اين اصول اداره ممكن نبود از مردم جلوگيري شود. ما كار نداريم كه در ابتدا چگونه بوده. شايد آذربايجاني ها از جنس مغول ها هستند، يا خراساني ها از نسل عرب يا گيلاني ها از ملت ديگر يا كردها از نسل مدي بوده اند. اين ها را امروز مدرك قرار دادن ديوانگي است. احساسات و عادات امروز تمام سكنهء ايران، ايرانيت همه را ثابت مي كند...
..... پس به طور خلاصه مي توان گفت اهالي ايران همگي داراي يك احساسات بوده، فقط شرايط محلي هر ولايت متفاوت است. ايرانيت مافوق همه نوع اختلافات است. يك نفر آذربايجاني خود را بهتر از شيرازي ايران پرست مي داند. شايد شيرازي بهتر از خراساني و اصفهاني بهتر از همه باشد.
... اهالي ايران از ترك تا لر و كرد ايرانيت را فوق تمام احساسات مي دانند ولي با جود اين بايد يك نوع اختيارات محلي به آن داد. اما عثماني ها به اسم ترك و استبداد ملي، آعراب را از خود دور نمودند و حال آن كه اگر اصول مختاريت محلي را قبول مي كردند و عثماني را يك دولت اسلامي يا يك دولت مختلف العناصر معرفي مي كردند و عملا حساسات ساير نژادها را به اسم پان تركيزم تحقير نمي كردند، دچار اين اشكالات نمي شد. ترك ها اين مسائل را نفهميدند و خواستند شورش اعراب را با سرنيزه و ارامنه را با قتل عام بخوابانند. ايراني هاي ساكن اسلامبول را "عجم اشكي" گفتند و همه را بر ضد خود شورانيده، عثماني را متلاشي كردند.
(آژير شماره 93، 18 خرداد 1301، 8 ژوئن 1922)
پيشه وري مانند بسياري از انسان ها در دوره هاي گوناگون زندگي اش انديشه هايش تغيير پيدا كرد ولي تا آخر عمرش (يعني درست تا آخرين لحظه هاي عمرش و در مشاجراتش با مير جعفر باقراف) به دو اصل مهم اندايشه هايش وفادار ماند: مختاريت و ايرانيت. پافشاري اش در مختاريت او را در آن اوضاع و احوال به شوروي ها نزديك كرد. به نظر مي رسد كه او مي خواست از روس ها و حكومت شوروي براي پيشبرد اهداف خودش يعني ايران فدراتيو استفاده كند، اما روس ها نيز براي پيشبرد اهداف خودشان از پيشه وري و نهضت آذربايجان استفاده كردند. جدايي آذربايجان و پيوستن آن به شوروي هدف غايي شوروي نبود. شوروي مي خواست با سلاح آذربايجان امتياز نفت شمال را بگيرد. بنابراين شوروي ها نه استقلال آذربايجان را به رسميت شناختند و نه واقعا ارتش درست و حسابي براي فرقه تشكيل دادند. پشتياني شوروي از نهضت بيشتر لفظي بود تا عملي. جورج آلن سفير ايالات متحده در ايران خاطر نشان ساخته كه:
"كمك هاي اتحاد شوروي به رژيم آذربايجان طي سال گذشتهء ممسكانه و همراه با چانه زدن بود. شوروي ها، اذربايجانيان را مجبور ساختند كه براي گندم و ديگر مواد اوليه همان گونه كه توافق كرده بودند بهاي زيادي بپردازند. در حالي كه مقدار زيادي تفنگ هاي خودكار و مهمات و لوازم ساده به آنان دادند، هيچ تسليحات سنگين جزء آن نبود." ( آذربايجان در ايران معاصر، تورج اتابكي، ص 196)
فرقه هرچند در بسيج مردم بويژه دهقنانان تلاش هاي زيادي كرده بود و اما نتوانست حمايت طبقه متوسط و روشنفكران آذربايجان را به دست بياورد. فرقه بخصوص با دگرگون كردن روابط ديرپا و كهنسال ارباب و رعيت گام هاي موثري برداشت و حتي دست به اصلاحات ارضي هم زد كه روياي دهقانان بود. در شهرها نيز با كشيدن راه ها و آسفالت يك شبه برخي از خيابان ها و سركوبي آدم هاي شرور و مزاحم ( آنان كه روز روشن به پسر بچه ها تجاوز مي كردند و كسي هم جلودارشان نبود)، بستن فاحشه خانه ها (بسیاری از فاحشه های تبریز به تهران رفتند. آژدان قیزی یکی از معروف ترین آنان بود که نقشی هم در ماجرای 28 مرداد و بازگشت دوباره شاه به قدرت ایفا کرد) و تاسيس راديو و دانشگاه و مهم تر از همه آموزش زبان مادري و ترغيب مردم به سواد آموزي گام هاي مهم و موثري برداشت، ولي اين كارها هرگز به حمايت گسترده و مردمي نينجاميد. شمار کثیری از مالکین و خانواده های متمکن و متخصصین به تهران مهاجرت کردند و اغلب امور به دست مهاجرین افتاده بود. مهاجرین از آنسوی مرز آمده بودند و دلشان برای مردم و حتی فرقه نمی سوخت. بنا به نوشته ی آقای جهانشلو افشار بیشتر قتل و غارت های که به حساب فرقه نوشته شد، به دست این مهاجرین انجام گرفته است. باید خاطرنشان کرد که مهاجرین در هر حال محصول استالین بودند و استالین از خودکامه و توتالیترهای بزرگ تاریخ است.
فرقه در بدو تاسیس خود و حتی چند ماه پس از خودمختاری بسیار مورد توجه روشنفکران و نیروهای ترقی خواه تهران و دیگر شهرهای ایران بود. مردم بلاکشیده ایران آرزوها و آمال خود را در جنبش آذربایجان می دیدند. گروهی از روزنامه نگاران زبده و مشهور ایران از جمله جهانگیر تفضلی، اسماعیل پوروالی و شاهنده به دعوت فرقه به بازدید آذربابایجان رفتند و از دستاوردهای عظیم فرقه در برپایی جامعه دموکراتیک دچار شگفتی شدند. (ر ک به کتاب گذشته چراغ راه آینده و یادداشت های اسماعیل پوروالی در ایران ما و روزگارنو ، چاپ پاریس) اما همزمان با اوج گیری تبلیغات علیه فرقه و تلاش های شبانه روزی نیروهای مذهبی آذربایجان و نیز آمریکا و انگلیس که می خواستند اشتباه اروپا که منجر به از دست بخش بزرگی از اروپا شد، کم کم ورق به زیان فرقه برگشت. علت هاي دیگری نیز مي توان براي اين مهم پيدا كرد كه اهم آنان شايد همان خود مختاري مورد دلخواه فرقه چي ها فراتر از انجمن هاي ايالتي و ولايتي و پشتیبانی شوروی بخصوص مقامات آذربایجان شوروی از فرقه بود که می خواستند آذربایجان را به عنوان حیاط خلوت خود در بیاورند. با این همه از شهريور بيست تا پايان فرقه، آذربايجان از خواب قرون و اعصار بيدار شد و با نماد هاي تجدد يعني قانون و حقوق مردم آشنا شد. انقلاب مشروطيت از سطح شهرها فراتر نرفته بود، ولي نهضت دموكراتيك اين سالها تا عمق روستاها پيش رفت. در آن سال ها حتي در كوچك ترين شهرها و بخش ها تئاتر و اپرا و كنسرت مي گذاشتند. پدر من اولين اپراي زندگي خود را در همين سراب تماشا كرده بود. در سالن هتل متروپل تبريز پيانيستي موزار و بتهوون مي نواخت و در باغ گلستان مي شد تانگو رقصيد!
هم چنان که گفتیم سردمداران و مراجع مذهبي سخت با فرقه مخالف بودند و آنان را به عنوان ملحد مدام تكفير مي كردند و در تلگراف هاي متعددي كه به پايتخت روانه مي كردند از "دولت شاهنشاهي و اسلام پناه مي خواستند كه آذربايجان را از شر اين بي دينان نجاب بدهد"! علما البته از پشتيباني گسترده و مالي مالكين و زمين داران نيز بسيار سود مي بردند.
نقش قوام و بازي هاي زيركانه سياسي او نيز در منزوي كردن فرقه بسيار موثر بود. يعني قوام با دست پيش مي كشيد و با پا پس مي زد! چند ديدار و موافقتنامه هم در اين ميان بين قوام و ديگر سران حكومت مركزي با فرقه انجام گرفت كه هيچكدام نتيجه بخش نبود. در هرحال قوام سیاستمدار بزرگی بود که ابعادش هنوز در تاریخ معاصر ایران به درستی ارزیابی نشده است.
از دیگر بازیگران مهم آن عصر باید از حزب توده و دربار و آمریکا یاد کرد. حزب توده با آنکه در اوایل به طور دربست در آذربایجان به فرقه پیوست ولی مسایل عدیده ای با فرقه داشت. با بودن فرقه در آذربایجان توده دیگر نمی توانست به عنوان تنها نماینده چپ ایران در خدمت برادر بزرگ باشد! نیز فرقه نسبت به توده هم لیبرال تر بود و هم خیلی با اصول کمونیسم سر سازگاری نداشت. پیشه وری در مقاله ای که در آژیر نوشت از رضاشاه تجلیل کرد که توده را خوش نیامد. در آذربایجان شعارهای دیکتاتوری پرولتاریا و لغو مالکیت خصوصی و دیگر شعارهای چپ گرایانه مطرح نشد؛ اردوگاه ها اجباری کار به سبک رفیق استالین تاسیس نشد؛ و ....
دربار نظاره گر اوضاع و احوال بود. چون در آن ایام شاه هنوز سلطنت می کرد و نه حکومت. کارها بیشتر به دست نخست وزیران می گردید که مرتب عوض می شدند و کابینه عوض می کردند. مهم ترین نقش را در برافتادن فرقه آمریکا بازی کرد. در مطلب آتی به این مهم خواهیم پرداخت.
اما حاصل تمام این بازی ها به وجود آمدن یک اصطلاح جدید سیاسی در ادبیات سیاسی ایران شد و آن هم "مردم غیور و میهن پرست آذربایجان" بود که حکومت مرکزی تمام کشت و کشتار روزهای آخر را، پیش از ورود ارتش به شهرها، به گردن مردم بلادیده آذربایجان انداخت:
".... اما عاملی که بیش از همه موجب آن گردید که خطه آذربایجان بدون وارد آمدن تلفاتی به ارتش غیور ایران از چنگ میهن فروشان توده ای رهایی یابد، باید از عرق وطن پرستی و غیرت و از خود گذشتگی خود مردم آذربایجان بود. هیچ فراموش نمی کنم که هنوز قوای ایران به قزوین نرسیده بودند که رزم آرا به من خبر داد در کیهان مفصل بنویسید که آذربایجان یک پارچه هیجان و شور و وطن پرستی شده است و ملاکان و ملیون و وطن پرستان و ضد کمونیست ها عده زیادی از سران فرقه دموکرات را به هلاکت رسانیده اند." ( مشفق همدانی، خاطرات نیم قرن روزنامه نگاری، ص 247) یعنی موقعی که رهبران فرقه فرار کرده بودند و یک عده اوباش مردم بی گناه را در شهرها می کشتند و خانه ها را غارت می کردند، این دستور خبرنویسی از مقامات به سردبیر کیهان رسید! و بدین ترتیب بود که تاریخ نگاری فاتحان پیرامون یک واقعه بزرگ آغاز شد.
(در بخش آخر پایان کار پیشه وری را خواهم نوشت)



5:51 PM


Wednesday, December 18
--- و حالا حكايت ماست!

راست و رو راست بنويسم، در اين چند روزي كه نگاهي ديگري به 21 آذر انذاخته ام پشيمان هستم! انگار بايد هميشه و همواره نگاه هاي مان ثابت باشد و بينش هاي مان ثابت و انديشه هامان ثابت .....
نگاه ثابت يعني اين كه: "پيشه وري آلت فعل كمونيست ها بود و به دستور آنان نهضتي پوشالي را تدارك ديد و آخر سر هم با حملهء شاه فرار را بر قرار ترجيح داد و در رفت..."
يا:
:پيشه وري آلت فعل روس ها بود و به دستور آنان آمد و به دستور آنان هم رفت ..."
يا
"پيشه وري خائن بود و ضد ايراني و به صلاحديد روس ها خواست آذربايجان را جدا كند و آنگاه با فشار و صلاحديد آمريكايي ها به آغوش اربابانش بازگشت ..."
اين ها چكيدهء سخناني است كه من در اين چند روز از بعضي ها دريافت كرده ام. البته از آنسو هم نوشته اند كه من مقام پيشه وري را پايين آورده ام و غيره ...
انگار اينكه بگوييم:
شاه را انگليس ها آوردند و خودشان هم بردند. به همين سادگي!
يا
شاه چون مي خواست ژاپن دوم بشود توسط آمريكا حذف شد!
و تمام پيچيدگي هاي يك دوران مهم تاريخ ايران را با همين ساده انگاري ها ناديده گيريم.
اما در عين حال ياد شعري هم افتادم كه:
به دريا مرو گفتم زينهار
اگر مي روي تن به توفان سبار!
پس بايد تن به توفان سپارم.
گو اينكه در اين زمانه مشكل است كه يك ذره از "ميهن" راه كج كرد! و ميهن پرستي هم تعريف دارد:
_ پرستش زبان فارسي
_ نفرت از زبان عربي و تركي
_ ستايش نژاد آريايي
.... و
چو ايران نباشد تن من مباد! بدين بوم و بر زنده يك تن مباد!
مبتذل ترين شعري كه تا حال خوانده ام. مانند بيتي كه منسوب به فردوسي است:
بسي رنج بردم در اين سال سي ..... عجم زنده كردم بدين پارسي
شعري سست و اهانت آميز. عجم توهيني بود كه اعراب در مورد غير عربان به كار مي بردند. معنايش گنگ و نفهم و كودن بود! فردوسي كه آن كاخ بلند شعر پارسي را برافراشت محال بود كه چنين بيتي بسرايد. ( زنده ياد دكتر محمد جعفر محجوب اين را مي گفت) و واژه "عجم" فقط يك بار آن هم در همين بيت به كار برده شده كه يقينا فردوسي نسروده است.
بنا براين بايد به قول سهراب چشم ها را شست و جور ديگر بايد ديد.
در اين چند روز به من اتهام تجزيه طلب و پان توركيست هم زده اند. شايد نوشته هايم اندكي با گفته هاي اين "ميهن پرستان" تفاوت مي كرد. من سال ها پيش در سفرنامه ام به ايران به طنز نوشتم كه در ايران اسلامي هركس شعار مرگ بر آمريكا را يك كمي يواش تر از ديگران سر بدهد به جرم هواخواهي و جاسوسي براي آمريكا دستگير مي شود!
حالا حكايت ماست!
من نگفته ام ولي حالا مي پرسم ( و فقط مي پرسم) اگر ايران داراي دو زبان يا سه زبان "رسمي" بشود آيا اين خيانت است؟ جنايت است؟ مثلا يك آذربايجاني اگر به آذربايجاني امتحان كتبي رانندگي بدهد يا در دادگاه به اين زبان شهادت بدهد يا شكايت كند. خيانت است؟ جنايت است؟ كرد و بلوچ و ديگران هم همينطور... اين ها خيانت و جنايت است؟
راستي "جدايي طلبي" چيست؟ فرض كنيد زن و شوهري كه چند تا بچه هم داشته باشند پس از ده ها سال كارشان به "جدايي" بكشد. يا سه چهار ميليون ايراني ايران دوست از كشور آبا و اجدادي جلاي وطن مي كنند و .... آيا اين جدايي نيست؟
جدايي طلبي يعني همين! من به شخصه با جدايي طلبي سرزميني صد در صد مخالفم ولي چون با حق تعيين سرنوشت ملت ها، كه در منشور سازمان ملل متحد درج شده است، كاملا موافقم، اگر روزي روزگاري مجبور به انتخاب جدايي باشم فقط به عنوان يك شهروند مي توانم راي "نه" خود را به صندوق بيندازم. كاري كه نويسنده و سياستمدار محبوب من واسلاو هاول در چك اسلواكي كرد. چند روزي از رياست جمهوري كناره گيري كرد تا امضايش به عنوان رييس جمهور در سند جدايي دو كشور چك و اسلواك نباشد و آنگاه به عنوان يك شهروند عادي هم راي "نه" خود را به صندوق انداخت و قضيه تمام شد. حالا هر دو كشور دارند به اتحاديه اروپا وارد مي شوند و باز متحد مي شوند. من آرزو دارم كه روزي روزگاري ايران با افغانستان و آذربايجان و ارمنستان و تركمنستان و تركيه و پاكستان متحد شود و مرزهايش با اين كشورها مانند مرزهاي كشورهاي اروپايي شود. در يك چنين اتحاديه اي ايران دو زبانه يا سه زبانه ابر قدرت اين اتحاديه خواهد شد. ايراني كه مي تواند نه تنها مركز زبان فارسي بلكه يكي از مراكز زبان تركي و كردي و تركمني هم بشود. در عصر حاضر فقط با فرهنگ قوي مي توان ممتاز شد. ايالات متحده آمريكا با تمام زرادخانه اش نمي تواند حرف اول و آخر را بزند ولي با همين فرهنگ هاليوود و دانشگاه هاي درجه يك و مراكز علمي و پژوهشي و هنري است كه آقايي مي كند!
(همسايه هاي عرب زبان را مخصوصا ذكر نكردم چون اعتقاد دارم كه كشش عراق و كويت و كشورهاي حوزه خليج فارس بيشتر در جهت اتحاديه هاي كشورهاي عرب زبان سير مي كند. آنان هم حق دارند كه مرز هاي مسخره را از ميان كشورهاي خود بردارند.)
حالا حكايت ماست!
اين همه درد دل هايي بود كه فردا پس فردا باز به آذربايجان برگردم. اين توضيح هاي تكراي ضروري بود. در هر حال از خوانندگان اين سطور به خاطر اين روده درازي پوزش مي خواهم!

2:16 AM


Tuesday, December 17
آواز شبانه براي كوچه ها

خداوندان درد من! آه، خداوندان درد من!
خون شما بر ديوار كهنهء تبريز شتك زد
درختان تناور درهء سبز
بر خاك افتادند
سرداران بزرگ بر دارها رقصيدند
و آئينهء كوچك آفتاب
در درياچهء شور
شكست.
...
برف پايان ناپذير بود
اما مردمي از كوچه ها به خيابان مي ريختند
كه برف
پيراهن گرم برهنگي شان بود.
.....

(احمد شاملو)

نه. اينجا برف نمي بارد. اما باران همچنان مي بارد. مي بارد. مي بارد.... به شيشه ها مي كوبد باران ..... و خاطر ياران در ذهنم جاري مي شود چون جويبار باران ... در تبريز، اما شايد برف مي بارد. كوه هاي قرمز عينالي و زينالي سفيد شده شده اند شايد... و آجي چاي كف كرده و خشماگين در بستر خود نعره مي زند شايد....
اتاق من در كوچه اهراب بود. رو به شمال. سرد و سرد و سرد و غمناك و تاريك. يك ميخانه قديمي در بارون آواك بود با يك ترساي پير پيرهن چركين و يك چتول عرق كشمش مراغه آتشين. گرم مي كرد عرق تن را ... گرم مي كرد پير ترسا شهر را ...
.....
اين روزها همه اش به ياد تبريز هستم. تبريز پر ماجرا.
آي باشي بلالي تبريز!
.... چند خط از هومن يا حامد به مهر آغشته .... تلنگري كه ذهن را پريشان مي كند ... نوشته بود كه ياشار غمگين است.
بايد به ياشار بگويم:
اي شاهزاده غمگين
دلي لرين مه يه انودبوسان مي؟
من ده دلي، سن ده دلي!
سن ده دلي، من ده دلي!



12:05 AM


Monday, December 16
باران مي بارد!
مدت ها بود كه در اين شهر باران نباريده بود و اكنون سه روز است كه مدام باران مي بارد. روز نخست كه باران نم نم مي باريد دوستي زنگ زد و گفت " سخت هواي شمال كرده ام!" پر بي راه هم نمي گفت. اينجا با اين باران شبيه شمال كشورمان شده بود در اواخر پاييز.
باران همچنان مي باريد كه ديروز دوست ديگرم زنگ زد " خانه ام را آب مي برد!"
خانه اش در كنار رودخانه روسي Russian River است كه چند سال پيش طغيان كرد و خانه هاي بسياري را آب برد. ديروز يك توفان سخت استوايي هم آمد و در عرض ده دقيقه آسمان آنچنان سوراخ شد كه تمام آب هاي جهان انگار شر شر پائين ريخت و در چند دقيقه تمام خيابان ها درياچه گون شد. خانهء من بر بلنداي تپه اي است مشرف به خليج سانفرانسيسكو. اگر توفان نوح هم بيايد من نجات پيدا خواهم كرد!
باران مي بارد...
باران كه مي بارد ياد گابريل ماركز مي افتم كه در صد سال تنهائيش يك باران سيل آسا تمام شهر ماكوندو را در خود غرق كرد. آن قدر باران باريد كه ماهيان از در وارد مي شدند و از پنجره خارج. آن قدر باران باريد كه ياران فراموش كردند عشق!
راستي ماركز كتاب خاطراتش را نوشته و در سرتاسر كشورهاي اسپانيولي زبان غوغا كرده. در مكزيك جلو كتابفروشي ها پاسبان گذاشته اند تا مردم براي خريد كتاب نوبت را مراعات كنند.. در آمريكا كتاب بازار سياه پيدا كرده و تا صد دلار خريد و فروش مي شود. نسخه هاي قاچاق ( نسخه هايي كه غير قانوني چاپ شده اند) هم به بازار راه پيدا كرده و برخي با اين كار دارند ميليونر مي شوند!
مجله تايم خبر داده كه سال آينده ترجمه انگليسي كتاب به بازار خواهد آمد ولي ترس در اين است كه ترجمه هاي اله بختكي و غيرقانوني هم به بازار بيايد! گابو دارد حال مي كند!!
باران مي بارد ...
باران كه مي بارد به ياد روزهاي باراني شهرمان سراب مي افتم كه در اين فصل برف مي بارد. چه برفي! و زمين و زمان سفيد مي شود... با صداي برف پاروكن ها بيدار مي شوم. اما در گرماي كرسي مي لمم و خدا خدا مي كنم كه مدرسه تعطيل شود و من تا ابد در زير كرسي بمانم .... برف روي پنجره مي نشيند و من صدها تصوير در آن مي بينم. هميشه اژدهايي كه مرا مي ترساند. همان اژدهايي كه گاه در ماه است و گاه در پرده قلمكار اتاق ...
باران كه مي بارد، يكي از اتاق هاي ما در سراب چكه مي كند. سطلي زير سوراخ سقف مي گذاريم و من به پر شدن سطل مشغول مي شوم و مي ترسم كه نكند يهو سقف بريزد.
باران كه مي بارد شعر شاملو را مي خوانم: بر شيشه هاي پنجره آشوب شبنم است ....
ياغدي ياغيش لار
بانلادي قوش لار
يازيخ گاميش لار!

1:46 AM


Friday, December 13

نگاهي ديگر به 21 آذر
بر آمدن پيشه وري
_2_

نسخه كامل)
براي درك صريح وقايع آذربايجان در آن روزگار پيچيده بايد اندكي با بازيگر اصلي آن وقايع آشنا شويم. پيشه وري يكي از جالب ترين و پيچيده ترين چهره هاي تاريخ ايران در آن ايام پر تلاطم است. (مطالب زير با استفاده از نوشتهء مورخ مشهور رحيم رئيس نيا كه در مقدمه كتاب " آخرين سنگر آزادي" مجموعه مقالات مير جعفر پيشه وري در روزنامهء حقيقت چاپ شده است.)
نام اصلي او سيد جعفر جوادزاده بود كه در سال 1893 در يكي از روستاهاي خلخال به دنيا آمد. در دوازده سالگي همراه با خانواده اش به باكو رفت. در آن ايام صدها هزار ايراني براي كار در معادن نفتي باكو به آن سو مي رفتند. اما پيشه وري كه در ايران اندكي سواد خواندن نوشتن آموخته بود، به جاي كار در معادن نفتي به تحصيل پرداخت و در عين براي گذران زندگي فراشي مدرسه "بلبله" را نيز بر عهده گرفت. روستاي بلبله در اطراف باكو بود. پس از پايان تحصيلات متوسطه به روستاي ديگري به نام "خيردالان"، در همان اطراف رفت و خود مدرسه اي باز كرده و مشغول تدريس شد. چند سال بعد وارد دارالمعلمين (دانشسرا) شد و پس از پايان تحصيلات در مدرسه ايرانيان باكو كه "اتحاد" نام داشت، به تدريس فارسي و تركي و شرعيات پرداخت. هرچند پيشه وري در طي اين مدت مقالاتي هم در نشريه هاي مختلف باكو مي نوشت، اما به طور جدي نويسندگي را با روزنامهء "آذربايجان جزو لاينفك ايران" آغاز كرد. اين نام غريب علاقه و مهر ايرانيان ساكن باكو را نسبت به وطن مادر نشان مي دهد. شايد نويسندگان اين سطور دچار حيرت شوند كه پيشه وري از كجا شروع كرد و سرنوشتش چگونه رقم خورد. اگر در دو كلمه خلاصه كنيم، پيشه وري با ايران شروع كرد و با ايران نيز تمام كرد! يعني شش ماه پس از فرارش به باكو در جلسه اي با مير جعفر باقراف بحث به سرنوشت فرقه مي كشد. باقر اوف كه چشم و چراغ استالين در آذربايجان بود، به پيشه وري مي گويد: "اگر از همان نخست به اتحاد شوروي مي پيوستيد، به اين سرنوشت دچار نمي شديد! و پيشه وري پاسخ مي دهد اشتباه ما در اين بود كه سرنوشت خود را از ايرانيان ديگر جدا كرديم و حالا به اين روز افتاده ايم." (نقل به مضمون، از شاهدان عيني از جمله دكتر جهانشلو، وزير بهداري دولت خود مختار آذربايجان). اما ميان اين دو ايران، يك لابيرنت (هزار تو) وجود دارد. پيشه وري پيش از هر چيز يك روزنامه نگار بود و انواع و اقسام روزنامه هاي باكو چه به فارسي و چه به تركي مقاله مي نوشت. مقالاتش از طنز سياسي و اجتماعي گرفته تا بحث هاي تاريخي و فلسفي را شامل مي شد. اين جوان معلم اندك اندك به صورت يك انقلابي تمام عيار در آمد و با عقايد ماركس و لنين نيز آشنا شد. آن دوران باكو با صدها هزار كارگر صنعت نفت يكي از مهد هاي انقلاب روسيه به شمار مي رفت و پيشه وري در قلب محله كارگري صابونچي زندگي مي كرد. پس از انقلاب روسيه، پيشه وري سخت شيفته، انقلاب گرديد و بر آن شد كه اخگر انقلاب را در تمام دنيا بايد بيافروزد! مانند چه گوارا چند دهه پس از او كه به شور انقلاب پيوست.
پيشه وري پس از به بار نشستن انقلاب در روسيه راهي گيلان مي شود تا به انقلابي مشهور ميرزا كوچك خان بپيوندد. ميرزا چهار پنج روز بود كه اعلام استقلال كرده بود كه پيشه وري همراه 23 يا 30 تن از رفقايش به گيلان وارد شد. (23 ماه مه 1920) در چهارم ژوئن همان سال پيشه وري به عنوان وزير امور خارجه حكومت انقلابي گيلان (در زماني كه احسان الله خان و حيدرعمو اوغلي در راس حكومت انقلابي گيلان بودند) تعيين مي گردد. پيشه وري چند ماه همراه اين نهضت بوده در منازعات چپ و راست آن شركت مي كرده و چند ماه پس از ورودش شروع مي كند به نشر روزنامه كامونيست " اين روزنامه ناشر افكار كميتهء مركزي فرقهء كامونيست (بالشويك) ايران بوده به مديريت م. ج. جواد زاده خلخالي ..." (آخرين سنگر آزادي، ص 44)
در نهضت گيلان انواع و اقسام گرايش ها با هم و با دولت مركزي درگير بودند. از آنارشيست ها تا چپ هاي افراطي و نيز مسلمانان متعصب و راست هاي گوناگون! تا اين كه اين نهضت توسط واحد هاي قزاق كه رضا خان يكي از فرماندهانش بود، پس از كودتاي سوم اسفند 1299 سركوب مي گردد و رضا خان به عنوان پادشاه ايران به تخت شاهي مي نشيند.
در سال 1921 (1300) پيشه وري براي شركت در جلسات كنگره سوم كمينترن به مسكو مي رود و ديگر به جنگل باز نمي گردد بلكه از راه خراسان به تهران مي رود و پس از دو سه ماه بيكاري در روزنامه "حقيقت به عنوان مترجم و نويسنده مشغول به كار مي شود. حالا اين جوان حدود 28 _ 29 ساله است. در حدود سال 1304 با خانم معصومه مصور رحماني دختر ميرزا ابراهيم خان صنيع الدوله معروف به عكاس باشي ازدواج مي كند. حاصل اين ازدواج پسري است به نام داريوش. (اي كاش كسي از خوانندگان بداند كه چه بر سر اين داريوش آمد!) در سال 1309 به اتهام فعاليت هاي كمونيستي 11 سال در زندان به سر مي برد و پس از آزادي روزنامه "آژير" را از خرداد 1322 تا اواسط 1324 منتشر مي كند. در اين دوره به نمايندگي مجلس چهاردم از تبريزانتخاب مي شود كه اعتبارنامه اش به تصويب نمي رسد. اما او همچنان به فعاليت سياسي مشغول شده و در شهريور همان سال فرقه دموكرات آذربايجان را بنيان مي گذارد.
پيشه وري پس از اولين كنگره فرقه روز دهم مهرماه 1324 در مقاله اي نوشت: شعارهاي ما محرمانه و مرموز نيست و ما با افكار و انديشه هاي مخالف استقلال و تماميت ايران مبارزه مي كنيم. .... تشكيل انجمن هاي ايالتي و ولايتي حق مشروع و قانوني ما است.... پدران ما اين حق را با زور و قهر و غلبه گرفته اند (حالا) ما مي خواهيم آن را از چنگال غاصبين بيرون بياوريم..."
بنابران فرقه با اين اصول موجوديت خود را اعلام كرد. در مرام نامهء 51 ماده اي فرقه مسايل اقتصادي، بازرگاني، بهداشت، دادگستري، ارتش و ... به تفصيل مورد بحث قرار گرفته بود. البته شايد در كشوري مانند سويس يا ايالات متحده و اسپانيا، امروزه چنين مرام نامه اي از اصول اوليه فدراليسم به حساب بيايد، اما در ايران آن روزگار كه ايران به شدت در هرج و مرج بود و قشون شوروي در كوي و برزن شهرهاي آذربايجان رژه مي رفتند، اين مرام نامه به شدت بوي تجزيه مي داد. به ويژه آن كه در ادبيات سياسي فرقه انجمن هاي ايالتي و ولايتي به سرعت جاي خود را به خود مختاري داد كه حكومت مركزي تهران سخت با اين اصطلاح مخاف بود. بيات استاندار اعزامي از تهران در مذاكره با سران فرقه مي پرسد: "مقصود از اين مختاريت چيست؟ انسان از اين كلمه وحشت مي كند. خوب است يك چيز ديگري به جاي آن گذاشته شود. پيشه وري ضمن توضيح كلمه "مختاريت ملي" از شيوه حكومت سويس و ايالات متحده مثال مي آورد. بيات مي پرسد ، مي خواهيد مختاريت شما در حدود باشد؟ پيشه وري پاسخ مي دهد، به هيچ وجه ما در صدد تجزيه كشور نيستيم. مي خواهيم كه در حدود سرحدات ايران و زير پرچم ايران و رعايت قوانين عمومي عادلانه در كارهاي داخلي خود مختار باشيم. پول ما همان پول رايج ايران است، به مجلس شوراي ملي نماينده خواهيم فرستاد و قستمي از ماليات را براي مخارج عمومي مانند نگهداري قشون يا نمايندگان سياسي در خارجه و غيره به دولت مركزي پرداخت خواهيم كرد....(سيري در كوچه هاي خاطرات، حميد ملازاده، ص 79 انتشارات ارك، تبريز 1373)
پيشه وري هرچند ماركسيست و كمونيست بود، ولي دست كم در ايران به مبارزه طبقاتي و حزب طبقه كارگر اعتقاد نداشت. اما انگار به آرمان هاي بولشويك اوليه در مورد "حق ملت ها براي خود مختاري، حق جدايي و تشكيل يك دولت ملي مستقل" بيشتر تمايل داشت.
از پيشه وري جزوه اي باقي مانده كه سلسله يادداشتهايش هست در نشريه آژير كه خودش در تهران به زبان فارسي منتشر مي كرد. در اين جزوه پيشه وري بخشي دارد به عنوان "دربارهء احزاب" در اين بخش به مسايل طبقات در ايران پرداخته و نوشته كه "در ايران طبقات هنوز خيلي از هم دور نشده اند. مخصوصا طبقات پاييني مثل كارگر، دهقان، كسبه و پيشه وران كه در بسياري موارد با هم منافع مشترك دارند. بنابراين، در ايران زمينه اي براي تشكيل يك حزب، به معناي دقيق كلمه طبقاتي وجود ندارد. .." (آژير شماره 156) بنابراين به نظر او بايد مسايل ملي و قومي عمده مي شد تا شمار كثيري از اقشار مردم را بسيج مي كرد. براي همين است كه در ميان موسسين فرقه هم تاجر وجود داشت و هم مالك، هم دهقان و هم كارگر و كارفرما. در نخستين اعلاميه فرقه اشارات صريحي به استقلال و تماميت ايران و "مختاريت فرهنگي" شده است. خواسته فرقه در آن ايام (براي مردم آذربايجان) سه سال اول مدرسه تحصيل فقط به زبان آذربايجاني و پس از آن زبان فارسي به عنوان "زبان رسمي" مي بايستي در كنار زبان آذربايجاني آموخته مي شود. فرقه اي ها حتي خود را پيشگام آزادي خواهي در سراسر ايران مي دانستند. بعد ها زبان آذربايجاني را زبان رسمي آذربايجان و زبان فارسي را "زبان دولتي" خواندند. اصرار زياد فرقه پيرامون زبان آذربايجاني، در تهران بازتاب نامساعدي داشت و حتي ليبرال ترين ايرانيان نيز با اين مساله با احتياط برخورد مي كردند. روزنامه ايران ما از روزنامه هاي سرشناس ليبرال در آن ايام نوشت:
زبان ملي هم ميهنان آذربايجاني ما فارسي است. و پيشنهاد كرد كه فرفه اگر به جاي ملت آذربايجان "مردم آذربايجان" بنويسد، مناسب تر خواهد بود. اندك اندك پيشه وري را شور زبان برداشت و او ديگر آن پيشه وري زمان آژير نبود كه در هر حال روزنامه اي بود فارسي زبان و بيشتر به درد و رنج مردم ايران به طور كلي مي پرداخت و نه فقط آذربايجان. پيشه وري تبريز با پيشه وري تهران تفاوت كرده بود. برخي عقيده دارند كه در اين برهه پيشه وري سخت تحت تاثير ميرجعفر باقروف و ميرزا ابرايم اف ( نويسنده، سرابي تبار كه او هم مانند باقروف طرفدار "آذربايجان بزرگ و واحد بود) قرار گرفته بود. (جهانشاهلو و ايرج اسكندري بر اين باور بودند)
19 آبان تا 29 آبان ده روزي بود كه آذربايجان را تكان داد. در اين ده روز سرنوشت ساز، فرقه در تمام نقاط آذربايجان تظاهرات و ميتينگ هاي بزرگي را تدارك ديد كه عمده خواست هايش نيز همان تشكيل "انجمن هاي ايالتي و ولايتي " بود. در اين گردهمايي ها در حقيقت رهبران و نماينده هاي آتي فرقه در شهرستان ها بخش هاي مختلف آذربايجان نيز پا به عرصه وجود گذاشتند. ترتيب دهندگان گردهمايي ها و سخنرانان خود به خود به "نمايندگي" انتخاب شدند و در 29 آبان 724 نفر از اين نمايندگان از طرف مردم آذربايجان وارد تبريز شدند تا در مجمعي كه "مجمع ملي آذربايجان خوانده شد، شركت كنند.
اين مجمع نامه سرگشاده به شاه و نخست وزير و رئيس مجلس نوشت و در آن خواستار "مختاريت ملي" گرديد. در ششم آذرماه 1324 مجمع ملي انتخاباتي را براي انجمن هاي ايالتي و ولايتي ترتيب داد كه پنج روز طول كشيد و براي نخستين بار در تاريخ مشروطه ايران (و شايد در طول تاريخ ايران) زنان نيز حق راي پيدا كردند. در اين انتخابات يك اتفاق مهم افتاد و آن تغيير نام انجمن ايالتي و ولايتي به "مجلس ملي" بود. برخي از نمايندگاه مجمع معتقد بودند كه همان نام پيشين انجمن ايالتي و حفظ شود ولي افراطي هاي مجمع راي بيشتري آوردند و به اين ترتيب "مجلس ملي" آذربايجان با راي مردم متولد شد. حالا فرقه ادعا داشت كه دويست هزار عضو دارد و صد نفر نماينده "مجلس"، كه با راي مستقيم مردم انتخاب شده اند. اما در اين مدت فرقه به كارهاي نظامي و حتي چريكي نيز دست يازيده بود. گروه هاي كوچك مسلح كه "فدائي" خوانده مي شدند در سراسر آذربايجان سازماندهي شدند. بعدها اين فدائي ها استخوان بندي ارتش منظم "قزلباش" را تشكيل دادند. كار آموزش ارتش فرقه را افسران شورشي خراسان كه چندي پيش در پي يك شورش ناموفق به باكو فرار كرده بودند، بر عهده داشتند.
در همين اواسط آذر ماه بود كه كه فداييان در مراغه، مرند، سراب، ميانه، و اردبيل مسلط شدند. روز 14 آذر به نزدكي زنجان هم رسيدند. البته اين پيروزي هاي آسان بدون وجود ارتش سرخ شوروي شايد محال بود. ارتش شوروي ماموران اعزامي تهران را در ايستگاه هاي بازرسي معطل مي كرد و فداييان را در حمل و نقل ياري مي داد. هرچند به طور رسمي ظاهرا بي طرف بود.
در روز 21 آذر سال 1324 مجلس ملي آذربايجان با حضور 75 نماينده از 101 نماينده رسما افتتاح شد. حاج ميرزا علي شبستري، 47 ساله به رياست مجلس برگزيده شد و همين مجلس ارگان هاي گوناگون دولت را "حكومت ملي آذربايجان" ناميد. كابينه هم با شركت ده نفر وزير تشكيل گرديد و پيش وري به عنوان "باش وزير" (نخست وزير) انتخاب شد. اين كابينه فاقد وزير امور خارجه بود. چون "حكومت ملي" خود را تابع ايران مي دانست و كوششي هم به عمل نياورد كه مثلا در سازمان ملل متحد عضو شود يا از دولت ها بخواهد حكومت نوپاي آذربايجان را به رسميت بشناسد.
2:05 AM


Tuesday, December 10

نگاهي ديگر به 21 آذر
يك: بر آمدن فرقه دموكرات آذربايجان

فردا پس فردا روز 21 آذر فرا مي رسد. اين روز براي من يادآور روزهاي بسيار سرد آذر ماه سراب است كه ما دانش آموزان را به خط مي كردند و در آن سرماي وحشتناك، كه اغلب با برف و سوز طاقت فرسا همراه بود، به "امامزادا" مي بردند و آنگاه شعرهاي ملي ميهني مي خواندند و ما مي بايستي با دندان هاي كليد شده از سوز سرما جاويد شاه مي گفتيم يا براي سخنران پر جوش و خروش، كه اغلب معلم ورزش ما بود يا رئيس ژاندارمري يا شهرباني شهر، با دستاني كبود از سرما كف مي زديم. البته از سخنان سخنران ها سر در نمي آورديم. چرا كه به فارسي سخن مي راندند و ما هنوز معني "متجاسر" و "اجنبي" و " خود فروخته" و .... را نمي دانستيم. در آن "امام زادا" چند ژاندارم "شهيد" شده بودند. بدون آن كه علت آن را بدانم 21 آذر برايم روز منحوسي بود. حالا از سرماي استخوان سوزش بود يا مكان قبرستانش، نمي دانم. در روزهاي ديگر كه هوا سرد نبود و ما گاهي به مناسبتي به همان قبرستان گذارمان مي افتاد، پدرم از قبر ديگر "شهدا" نيز برايمان سخن مي گفت. اينان كه شمارشان خيلي بيشتر از شمار ژاندارم ها بود به دست همان همقطاران همان ژاندارم ها "شهيد" شده بودند. و ما خيلي از ژاندارم ها خوش مان نمي آمد كه قلدري مي كردند و توپ واليبال ما را پاره مي كردند و برخي مشهور به بچه بازي هم بودند.
در اين ميان اما دو چهره سخت مورد نفرت سخنران ها قرار مي گرفتند: غلام يحيي و پيشه وري. غلام يحيي اهل همان سراب خود ما بود. داستان هاي زيادي در موردش شنيده بوديم. داستان هاي خوب البته. اما بعدها رئيس دبيرستان ما غلام يحيي را مانند فحش نثار ما مي كرد. پيشه وري را خوب نمي شناختيم. گاهي كتاب پاره پوره اي در زير زمين يا انبار خانه اي كشف مي كرديم كه به تركي بود و كتاب درسي مدارس دوره يك سالهء "ملي حكومت". اين كتاب هاي پاره پاره براي ما جذبه داشت. و اين مقارن ايامي بود كه اغلب در كلاس هاي درس به "جرم" صحبت كردن به تركي بايد يك ريال جريمه پرداخت مي كرديم. يك ريال آن ايام پول بود! يك جيب پر مي شد باقلاي داغ خريد يا چند عدد لبوي قرمز داغ و كبابي! لبو و باقلا در زمستان خوردن داشت. در تابستان هم يك بستني ناني "ميزان عمي" همان يك ريال بود! ميزان عمي بستي را ثعلب درست مي كرد و پسرش با پارو به عمل مي آورد.
.... آن روزها رفتند ...
اما اين روز ها كه 21 آذر در راه است و همين فردا پس فرداست (بستگي دارد كه كجاي جهان باشيم. استراليا يا آمريكا!) كه سر مي رسد، نه از آن سوز و سرما خبري هست (در كاليفرنيا) و نه از آن سخنرانان كف بر دهان. اما اين روز هست و خواهد بود و ياد آور يكي از مهم ترين وقايع ميهن ما خواهد بود. پس بد نيست كه تاملي بكنيم و ياد آوريم آن روز را.
تاريخ رسمي نظام پيشين آن واقعه را يك حادثه ساخته و پرداخته اتحاد جماهير شوروي (اجنبي) و عمال داخلي شان (متجاسران) مي خواندند و يكي از دلاوري هاي شاه جوان را "نجات آذربايجان" به حساب مي آوردند. نيروهاي چپ هم آن را يك "نهضت ملي، دموكراتيك، خلقي، ضد امپرياليستي و ضد استبدادي" مي ناميدند.
اما واقعيت نه تماما " اين" و نه "آن". بذر هاي جنبش آذربايجان ريشه در انقلاب مشروطيب داشت كه ماده، مهم انجمن هاي ايالتي و ولايتي در متمم قانون اساسي آن گنجانده شده بود. بر اساس مواد 90 تا 93 متمم قانون اساسي، هر شهر و هر ايالت مي تواتنست انجمني داشته باشد. آذربايجاني ها به ويژه تبريزي ها در برپايي انجمن هاي ايالتي نقش مهمي داشتند. تورج اتابكي به نقل از خانم هما ناطق در كتاب ( آذربايجان در ايران معاصر) مي نويسد:
"انجمن تبريز در سپتامبر 1906 تاسيس شد. اگر چه وظيفهء اصلي اين انجمن برگزيدن و نامزد ساختن وكلا براي مجلس بود، اما به زودي راسا به صورت پارلماني منطقه اي درآمد.
.... در نخستين روزها، مشروطه طلبان تبريزي، در سخراني ها و انتارات خود انجمن را مجلس ملي مي خواندند..."
نقش و سهم آذربايجان در نهضت مشروطيت در اين مقال نمي گنجد و اغلب از آن آگاهي داريد. اما نكته، مهم اينجاست كه تبريز سال هاي سال وليعهد نشين بوده و پس از تهران مهم ترين شهر ايران به شمار مي رفت. آذربايجان پس از پايتخت مركز عمده تجارت و صنعت بود و مهد فرهنگ. نخستين روزنامه ها و چاپ خانه هاي ايران در تبريز ايجاد شدند و بنا به موقعيت جغرافيايي آن راه هاي روسيه و اروپا از آذربايجان مي گذشت.
اما با بر آمدن رضا خان و پادشاه شدن او اين رسم برافتاد و با تشكيل دولت _ ملت ايران بر پايهء زبان فارسي،آذربايجان مقام ديرين خود را از دست داد. ايالت بزرگ آذربايجان تكه تكه شد. برخي از شهرها به گيلان داده شد و برخي به كردستان (در عوض برخي از شهرهاي مهم كردستان هم به استان نوبنياد "آذربايجان غربي پيشكش شد تا هويت آن مخدوش شود). شهر باستاني اروميه _ كه برخي حتي زادگاه زردشتش مي نامند_ به افتخار شاه جديد رضائيه خوانده شد و مراكز عمده صنعت و كشاورزي به اصفهان و مازندران منتقل گرديد. زبان تركي هم در همين ايام مورد تحقير و توهين قرار گرفت. بنابراين جاي تعجب نبود كه پس از بركناري رضا شاه و خروج او از ايران و اشغال ايران توسط نيروهاي متفقين كه با تجدد و فضاي باز توام بود،
مردم آذربايجان دوباره به ياد خواسته هاي خود بيفتند. خليل ملكي در خاطرات سياسي خود مي نويسد:
"پس از شهريور 1320 و به وجود آمدن آزادي هاي نسبي، جريان هاي اجتماعي كه پشت سدهاي ديكتاتوري راكد مانده بود، پس از شكستن سد، مانند سيل خروشاني به حركت افتاد. ..."
در چنين فضايي بود كه نهضت خود مختاري آذربايجان دوباره جان گرفت. حزب توده در 29 سپتامبر 1941 ايجاد گرديد و جمعيت آذربايجان در اكتبر همان سال. احزاب ديگري هم با انواع و اقسام گرايش ها و مسلك ها هر روز مانند قارچ مي روئيدند. حزب توده به سرعت بين جوانان و روشنفكران و كارگران شهري محبوبيت يافت و جمعيت آذربايجان كه در نوامبر همان روزنامهء آذربايجان را به زبان تركي منتشر كرد، ميان آذربايجاني ها محبوب شد. اين نخستين روزنامهء تركي بود كه پس از بيست سال منتشر مي گرديد. فضا آن چنان باز شده بود كه در از اكتبر سال 1941 تا سپتامبر 1945 جمعا 21 روزنامه در آذربايجان چاپ مي شد. از اين تعداد 14 روزنامه به فارسي، سه تا به تركي (آذربايجاني)، سه روزنامه دوزبانهء فارسي _ تركي و يك روزنامهء ارمني انتشار مي يافت.( آذربايجان در تاريخ معاصر، ص 101) در چنان ايامي كه نسيم آزادي نسبي وزان بود و ايران تحت اشغال مهم ترين دوران "آزادي" خود را تجربه مي كرد، آذربايجان دوباره مهد افكار انقلابي شده بود. در اواخر تابستان 1945 بود كه فرقه دموكرات آذربايجان با گردانندگان همين روزنامه ها ايجاد گرديد. بنا به نوشتهء آقاي اتابكي در همان كتاب، تقريبا قريب به اتفاق موسسين فرقه از تبار آذربايجاني اند و در ايران به دنيا آمده اند ومتوسط سن سان 39 سال بوده است. 36 در صد از طبقه پايين متوسط يا از خانواده كارگرانند. 48 درصد از خانواده هاي طبقات متوسط يا بالاي متوسط و 16 در صد از قاجار يا از سرشناسان ايلات بودند. (ص 135)
( بخش دوم اين مطلب به دوران يك ساله خود مختاري و بخش سوم به برافتادن فرقه اختصاص خواهد يافت.)
3:19 AM


Sunday, December 8
سفرنامه آيت الله مصباح يزدي
من اصولا يزدي ها را دوست دارم. اما انگار در اين "دوست داشتن" من تنها نيستم! آقاي مصباح يزدي سفر يك ماهه اي داشته به بلاد اسپانيولي زبان كه خاطرات سفرش را يكي از همراهانش به رشتهء تحرير درآورده و خود نيز شمه اي از خاطراتش را باز گفته است. چند سطري به مربوط مي شود به علاقهء خلايق ديار كفر به آقاي مصباح يزدي اينجا مي آورم:
(اين سطور از سايب شخصي ايشان عينا نقل مي شود)

... . آن قدر اظهار محبت مى كردند و گاهى آن قدر مرا در بغل مى فشردند كه باور كنيد من از دوستان خودم هم كمتر اين حالت را ديده ام. يك كشيشى در همين گوادلوپ بعد از آن كه مى خواستيم جدا شويم، آمد و اطراف كليسا را به ما نشان داد و گفت اجازه بدهيد من شما را بغل بگيرم. در حالى كه تلويزيون داشت فيلمبردارى مى كرد، با يك محبت و صميميتى مدتى مارا در بغل گرفت و مى گفت: «ما كارى از دستمان برنمى آيد، اين شما هستيد كه بايد پرچمدار توحيد و مبارزه با فساد اخلاقى و انحراف باشيد.»

.... پيرمردى همان جا مرا بغل گرفت، معانقه كرد و يك ديپلم افتخارى هم آن جا امضا و به ما هديه كرد و آرزو مى كرد كه اى كاش شما يكى دو جلسه ديگر مى آمدى اين جا و سخنرانى مى كردى.

مردم آن جا كه خيلى مردم روشن فكرى هستند، از آن جا كه يك روحانى را تا به حال نديده بودند، غالباً وقتى ما را مى ديدند مى ايستادند و مى خنديدند; همين هايى كه قبل از جلسه مى خنديدند، بعد از جلسه مى آمدند و مى خواستند دست ما را ببوسند. در آن جا هم دست دادن و بوسيدن و اينها خيلى رايج است، فرقى هم بين زن و مرد نيست. ما با زحمت بايد خودمان را كنار مى كشيديم و به گونه اى جدا كنيم كه خانم ها هجوم نياورند.

2:46 PM


Friday, December 6
مسايل ترك و فارس و عرب و كرد و ديگر شهروندان ايران!
مسايل اقوام ايران يكي از مهم ترين مسايل "شهروندي" انسان ايراني است. اين مسايل از ديگر مسايل شهروندي جدا نيست. امروزه اين مسايل هم در درون كشور و هم و در برون مرز مطرح مي شود. و اغلب بجا هم مطرح مي شود. متاسفانه پس از روي كار آمدن جمهوري اسلامي برخي از هموطنان كه سال بود ايراني بودنشان را فراموش كرده بودند، ناگهان ناسيوناليست دو آتشه شدند و براي مبارزه با رژيمي كه به زعم آنان " عربي" بود و انقلاب هم "حملهء دوم اعراب به ايران"، به ايران گرايي افراطي روي آوردند كه روي ديگر سكه نئوفاشيسم است. و چون هركسي هم زخمي بر جان و روان داشت از اين نوع ايران پرستي افراطي و پان فارسيسم و آريا زدگي و نژادگرايي استقبال كردند. البته هنگامي كه اين نوع پان فارسيسم شيوع پيدا كرد در برابرش پان تركيسم و پان كرديسم و پان عربيسم و پان تركمنيسم هم رخ نمودند و مساله اصلي كه "حقوق شهروندي" بود فراموش شد. بنابراين پس از من بنا دارم كه اغلب از حقوق شهروندي بنويسم و حقوق كرد و ترك و عرب و بلوچ و تركمن و .... هم در اين قالب مي گنجد. اين مقدمه را نوشتم كه شما را دعوت كنم به خواندن مطلبي نغز و پر مغزي از يوسف بني طرف. خواندن دارد!
12:51 AM


Thursday, December 5
با عرض معذرت!
من در مطلب پيشين از خرابي و هك كردن كامپيوترم نوشته ام. مطلبي را هم كه دوست عزيزي به سبك تذكره الاوليا نوشته اتفاقا گوشه اي هم دارد به همين هك كردن. شايد خوانندگان عزيز اين سطور ندانند كه ما ها از دست بعضي هاي چه مي كشيم! چندي پيش پيام تهديد آميزي داشتم از يك نفر. با عرض معذرت از زباني كه به كار برده (خوشبختانه به لاتين نوشته و كلمات فارسي را نيالوده) ، فقط براي محض آشنايي با اين نوع "ادبياب" عين پيام را چاپ مي كنم (نام و نشاني نويسنده را دارم ولي به حكم شرافت روزنامه نگاري نمي نويسم):
salam bache kooni gayidi khodet ro ba name dadanet bebin kheili kooni hasti bekhoda jeddi migam be jone madaram dafeye dige darbareye iran harf bezani namardam man saiytet ro hack nakonam age ham mikhay name bedi ba fonte engelisi bedeh ashghale an




11:51 PM


باز آمده ام!
چند روزى غايب بودم. غايب از نظر. نمى دانم چه شد كه چنان شد! يا چه شد كه چنين شد! چندى پيش يك نفر مرا تهديد كرده بود كه هكم كند يا حكم كند (Hack)، يا حكم Hokm كند كه زبانم بسته شود يا قلمم شكسته و انگشتانم كه اين حروف را تايپ مي كند، كج و معوج. آن نامهء تهديد آميز را كه نشان از يك ذهن عليل دارد در همين جا درج خواهم كرد، البته. روزگار غريبي ست. آن دهان را مي بويند و اينجا هك مي كنند! تازه، حكم اعدام آغاجري هم كه صادر شد و حكم زندان پورزند و باطبي و ديگران ... از هر سنخ و صنفي. در هر حال به خير گذشت.... اما صد دلاري از جيب مبارك من رفت و به جيب نامبارك يك مردك چيني وارد شد و كامپيوترم پاك و پاكيزه دگرباره وارد خانه ام شد و من از پنجره اش باز هم دنيا را تماشا كردم.
در اين چند روز غيبت اجبارى حتما شماري از پيام هاي شما و ديگران را از دست دادم. اگر ديديد كه لاجواب بودم، حق دارم كه طلب بخشش كنم! اما در عين حال مقاله اي ديدم به سبك تذكره الاوليا كه دوستي ذكر مرا نوشته بود. اين ذكر در ذيل همين صفحه خواهد آمد. اين ذكر خواندن دارد. به ويژه كه ذكر ديگران هم هست. ذكر دوستان ديگر از حسين نوش آذر گرفته تا حسين درخشان ... و چه درخشان است اين تذكره ها! پس فعلا اين ذكر را داشته باشيد تا من سري به يخچال بزنم و تذكره اي هم تدارك ببينم... براي خواندن تذكره هاي ديگر هم حتما اينجا را كليك كنيد!

المعجم في معاير الوبلاگ عجم (7) ذكر شيخنا المرتضي ابن النگاهي
آن مقدم وبلاگيان ، آن معظم نايبان ، آن آذري با كرم و احسان، آن درياي ورع و عرفان، شيخ سانفرانسيسكويي ، المرتضي ابن النگاهي. از مشايخ كبير وبلاگستان بود. كه چندي رحل اقامت در سانفرانسيسكو از ولايت بلاد آمريكي انداخته بود. از عجايب روزگار بودي . گويند به انگليسي بيانديشيد، به تركي تكلم نمودي و فارسي را چون شكر بنوشتي. او را كرامات بسيار است كه گفتنش عمر ما را بس نيايد. نقل است كه دوازده سال روزگار مي بايستي تا به كعبه در رسد. در راه خار مغيلان بسيار در پاي او رفتي. برادري از بسييجيان روزگار خار از پاي او بيرون كردي و در پاي خود نمودي . از آن روزگار كينه از سينه اش رخت بر بست. از گفته هاي اوست كه : “ همنشيني با هكران ، مردم را بد گمان مي كند بر وبلاگيان. اگر كسي مرا به وبلاگيدن خواند ، دوست تر از آن دارم كه به طلب دنيا خواند. معرفت آن است كه در خود ذره يي خصومت نيابي ، الا به هكران “ . نقل است كه وبلاگ او را هك كردندي. از او پرسيدند چگونه اي ؟ گفت : “ چكونه باشد حال قومي كه وبلاگشان هك شود. مثل در دريا بودن و كشتي شكستن و هريك بر تخته ايي بماندن“ . گفتند: “ براستي كه صعب باشد “ . گفت : “ حال من هم چنين است “ . روايت است كه مي گفت : “ مردمان گويند : خدا و نان و بعضي گويند: نان و خدا . و من گويم : وبلاگ ، بي نان . وبلاگ، بي آب . وبلاگ، بي همه چيز“ . نقل است كه روزي شيخنا نشسته بود و وبلاگش را به روز مي كرد. همسايه اي داشت كبوتر باز. همسايه سنگي در كبوتران بيانداخت كه آنها را بپراند. سنگ آمد و يكراست بر مانيتور رايانه شيخ فرود آمد. و آن را بشكست. اصحاب شيخ شاد شدند و گفتند “ فردا به نزد اف. بي. آي. رود و شر اين كبوترباز دفع نمايد“ . فردايش شيخ مريدي را بخواند گفت : “ در آن باغ رو و تركه اي بياور“ . چون مريد تركه بياورد گفت : “ اكنون برو و به كبوتر باز ده و بگو اين كبوتران را بدين چوب بر انگيزد“ . گويند كبوتر باز همة كبوترها بفروختي و با نقدينه اش رايانه اي ستاندي و شب و روز به وبگردي مشغول گشتي. از گفته هاي شيخنا النگاهي است كه : “ فاضلترين عبادت در پشت رايانه نشستن و وبلاگيدن است “ . نقل است كه چون وفاتش نزديك رسيد گفتند: “ تو را فلان جاي در خاك كنيم كه آنجا مشايخ و بزرگان است“ . گفت: “ زنهار! من كيستم كه مرا در جوار چنان قوم خاك كنيد، بر بالاي آن تل خواهم ، آنجا خراباتيان و لوطيان ، سرخوشان و قماربازان در خاكند. در برابر ايشان مرا خاك كنيد كه ايشان به حقيقت نزديكتر باشند. كه بيشتر آب تشنگان را دهند. تمثال مطهر او بر سر در وبلاگش به يادگار مانده است. گويند اسرار غريبي در اين تمثال است . نه گريان است ، نه خندان . چون شيخ وفات كرد ، اصحاب كفتند: “ تمثال بر سر خاك او راست كرديم، هر بار يكي بيامدي و خراب كردي و ناپديد شدي و تمثال بردي“ . از استاد ابوعلي دقاق پرسيدند: “ چگونه باشد اين اسرار؟ “ . گفت : “ آن بزرگ در دنيا خود را پنهاني اختيار كرده بود و شما خواهيد كه آشكار كنيد“ . والله اعلم بالصواب.


10:34 PM


Sunday, December 1
عجيب است!
امشب هزار سينه سخن داشتم ولي تا آمدم پشت اين كامپيوتر نشستم همه محو شدند!
ديشب اپراي توراندخت را تماشا كردم. معركه بود! ياد هفت گنبد نظامي و گلشيري افتادم و رفتم سراغ كتاب شاه سياه پوشان كه تلفن زنگ زد و با برادرم كلي درد دل كردم و توراندخت از يادم رفت!
امروز هوا بسيار عالي بود. كفش و كلاه كردم كه بروم كنار خليج و ساعتي قدم بزنم. اما تا به خود آمدم ديگر شب شده بود و هوا تاريك, در قسمت فريزر يخچال يك بطري يخ زده و آتشين بود. يك سي دي هم از ساخته هاي توفيق قلي اف باصداي رشيد بهبود اف و بلبل و شوكت و .. يك آسمان آبي و يك درياي نيلگون ... شما بوديد چكار مي كرديد؟
با نوشتن در سايت دست كم چند دوست خوب برايم شده و دو دوست ديرين را هم كشف كرده ام. بيژن و مجيد. هر دو خوب و صادق و صميمي.
پس بايد نوشت و گفت و شنيد ...
اما نه امشب كه هلال ماه در آخر رمضان مرا به عيد فطر مي برد و ياد پدر و هزار يك خاطره .....
11:36 PM