Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Monday, January 20
Man in chand khat raa az Barcelon minevisam.
Tassof daram keh doostaan sotoon nazaraat raa beh harj o marj kashaandeh and! Aashkaar asr kasaani keh natavaanand beh andaazeh ye yek sotoon aazaadi paas nadaarand, pas digar cheh daari entezaar az doostaan e door yaa nazdik!

1:26 AM


Wednesday, January 15
دوستان عزیز،
انگار باز هم به قول پوروالی گز نکرده پاره کردم! اصلا آن آقایان را فراموش کنید! صحبت بیست سال یا هژده سال پیش است. آن روزها که در پاریس بودم و بر خلاف نظر برخی از نظر نویسان توده ای یا حتی اکثریتی هم نبودم! فقط گذران می کردم زندگی را با هزار زحمت، گاه گاهی مترجم می شدم. با یک ذره انگلیسی و فرانسه که بلد بودم! آن آیام پاریس مرکز همه نوع آدم بود. از هر لباس و رنگ و وارنگ. بهترین تصویر را از پاریس آن ایام خانم مهشید امیرشاهی در کتاب در سفر نوشته است که بسیار خواندن دارد.
آن روزها می شد در منزل "آیت الله" ی یک بست تریاک کشید یا در آپارتمان تیمساری پاسور بازی کرد و یا از کارمند ارشد و عالیرته ی سفارت یک لول تریاک سناتوری باندرول دار ابتیاع کرد! داستان بامزه ای هم یادم هستم که اینجا نوشتن دارد! یکی از کارکنان سفارت جمهوری اسلامی ایران در پاریس که عاشق شراب بود و البته حق نداشت که شراب بنوشد یا در خانه داشته باشد، کیسه ای درست کرده بود که مشروبات الکلی اش در آن کیسه نگاه می داشت. این کیسه با طنابی به آپارتمان همسایه طبقه ی بالا وصل بود. آن کارمند باذوق هروقت که هوس شراب یا عرق می کرد به آپارتمان طبقه ی بالا زنگ می زد او با طناب محتویات کیسه را از بالکن ساختمان یواش یواش به پایین می سراند و دوست با ذوق ما بطری های مورد علاقه اش را بر می داشت و بقیه را دوباره بالا می فرستاد!
البته این کارمند هم ریش توپر داشت و هم هر روز نماز می خواند و یک میلیون بار هم "مرگ بر آمریکا می گفت!"
1:59 AM


Tuesday, January 14
حبیب عسگر اولادی مسلمان و من!
سال ها پیش که در پاریس بودم جوان جاه طلبی از طرف همین عسگر اولادی مسلمان و آیت الله آذری قمی آمده بودند تا کارخانه شیر پاستوریزه بخرند و من هم ناگهان شده بودم مترجم این آقایان! آقای آذری قمی را هم زیارت کردم که الحق خوش تیپ بود! و البته من به به خوش تیپی اشخاص بیشتر اهمیت می دهم تا به مکتبی بودنشان! دو سه هفته گشت در پاریس و اندکی گفت و گو و مباحثه انگار کارگر شد و آقا به تهران یا قم که بازگشت ولایت فقیه را به نقد کشید! و آخر و عاقبتش را نیز شاهد بودیم.
اما فرستاده عسگر اولادی مسلمان می با دیگران می خورد و سلام را به ما می داد! شاید هم چاخان می کرد. بارها قرار شد که حاجی را آقا را خدمت ما بیاورد که نیاورد ( این تکه باید به اصفهانی خوانده شود!) خوش بر و رو بود و مرا به یاد جوانی های آلن دلون می انداخت. به خاطر این هم چند فیلم قدیمی آلن دلون را هم تماشا کردیم. می گفت حاجی آقا از همه مدرن ترند! و مدرن تر یعنی اینکه راحت می توانند دوساعت تمام فیلم پورنو تماشا کنند و جنب نخورند! این آقای خوش تیپ همه چیزش معرکه بود جز اعتیادش به تریاک که کم مانده بود ما را هم آلوده کند. از فرش فروشان شاهی و بختیاری می خرید چون به صداقت شان اعتماد داشت. می رفتیم به اطراف میدان رپوبلیک و چلو کباب حافظ می خوردیم و او با ده دقیقه غیب می شد و ناگهان با یک لول بر می گشت. بالاخره هم نفهیدم که عسگراولادی مسلمان یا نا مسلمان در این خط ها بود یا نبود یا این نوچه چاخان می کرد! اگر کسی خبر دارد بنویسد تا من از آقای عسگر اولادی مسلمان پوزش بخواهم !
1:24 AM


ما خوش دل بودیم!
سه سال پیش در این ایام عروسی خواهرم بود که به وطن رفتم و از دماغم درآمد! مادر و خواهرم البته بسیار خوشحال بودند ولی اتفاقی که برایم افتاده بود سفر را زهر مار کرده بود!
حالا برادرم می خواهد عروسی کند و مادرم التماس می کند که نیایم!
آن روزگار عباس عبدی، عباس عبدی بود. بهنود هم بهنود بود. مسعود بهنود بود. در غیاب سعیدی سیرجانی با همان نوع نثر جاندار بفهمی نفهمی می گفت ، و گاه با عتاب هم می گفت، که باید برگردیم. سعیدی سیرجانی هم همان را می گفت!
حالا سعیدی روی در نقاب خاک کشیده! یا رویش را به نقاب خاک کشاندندش! بیچاره سعیدی!
مسعود از زبان عباس عبدی می گوید که :
"به باورم عباس عبدی از تصميم برای بستن روزنامه ها، دستگيری نماينده های مجلس و روزنامه نگاران و فعالان سياسی پيشاپيش با خبر شد، از تهديدها و پيام های آمريکا هم خبر شنيد، همه اين ها را با هم جمع کرد و به زبان حال با مخاطبان و محاکمه کنندگان خود گفت: من اشتباه کردم، اشتباه. اشتباهم همه آن بود که خوش دل بودم."
من هم از زبان سعیدی سیرجانی می گویم که گفت: من اشتباه کردم. اشتباهم همه آن بود که خوش دل بودم!"
یعنی عباس عبدی همان را می گوید که سعیدی سیرجانی گفت و مهندس سحابی گفت و افشاری گفت و دیگران گفتند یا نگفتند. مگر فرقی هم می کند؟
امروز در رادیو همگانی آمریکا فرایسیس هانتینگتون واضع رویارویی تمدن ها از بن لادنیسم و توتالیتاریسم و فاشیسم و کمونیسم سخن می گفت. از ایران هم سخن به میان می آمد. لب کلام در این بود که روشنفکران اسلامی آیا می توانند توتالیتاریسم را دور بزنند و به آزادی و تجدد برسند یا نه. شاید شیفتگان دکتر سروش و حتی مجتهد شبستری بر این باور باشند که می شود. اما کسانی که با یک اشاره حیات نو و بهار را می بندند و حکم قتل هاشم آغاجری را صادر می کنند حرف اول و آخر را می زنند!
با کمال تاسف باید بگویم که سعیدی سیرجانی و عباس عبدی و مسعود بهنود و دکتر سروش و بنده کمترین هم ول معطلیم! "ما اشتباه کردیم و اشتباه ما آن بود که خوش دل بودیم!"





12:24 AM


Sunday, January 12
اين نوشته را دوست عزيزم حسن رجب نژاد نوشته است که بدون اجازه اينجا درج مي کنم. با سعه صدري که دارد و به خاطر دوستي ساليان دراز من حتما اين دستبرد مليح را براي من خواهد بخشيد!!زمانى كه معلم بودم ......
....................
" قصه اى از سال هاى دور و دير "


سى و چند سال پيش ، من در يكى از روستاهاى آذربايجان معلم بودم . ده مان " قرالر آقاتقى " نام داشت. مركز توليد انگور و زرد آلو و سيب بود . بهارش بسيار زيبا بود ، اما آنقدر بد بختى از در و ديوارش ميباريد كه من آمدن و رفتن بهار را حس نميكردم . زمستان هايش چنان سرد بود كه پوست را مى تركانيد . من شب ها ، از ترس سرما ، با پالتو مى خوابيدم . آنوقت ها نوزده سالم بود . نميدانم چرا همه ى خوشى هاى دنيا را ول كرده بودم و رفته بودم معلم شده بودم . يك پوتين سر بازى هم داشتم كه چاره ساز سرماى بى پير آنجا نبود .اما توى همين برف و يخ و بوران و سرما ، بچه هاى ده ،پا برهنه به مدرسه مى آمدند . يعنى يك تكه نمد به پاهاى شان مى بستند و مى آمدند مدرسه . و من از اينكه آن پوتين سربازى را به پا ميكردم ، از خودم و از بچه ها خجالت ميكشيدم .
يك روز رفتم اداره ى آموزش و پرورش . با چه مكافاتى توانستم " آقاى رييس " را ملاقات كنم . توى اتاقش يك بخارى نفتى ميسوخت و فرش هاى اتاقش چنان تميز بود كه من نميدانستم بايد پوتين سربازى ام را از پايم در بياورم يا نه ؟؟
همان دم در ، به حالت احترام ايستادم . آقاى رييس نگاهى به شكل و شمايلم انداخت و گفت :
فرمايشى داشتيد آقا ؟؟
گفتم : ببخشيد قربان ! اسم من حسن بن نوروزعلى است . معلم مدرسه ى " قرالر آقاتقى " هستم . بچه هاى ده مان كفش ندارند . پا برهنه به مدرسه مى آيند . توى اين سوز سرما ، بيچاره ها ، پاى شان آش و لاش ميشود . آمدم اينجا خدمت تان تا اگر بودجه اى در بساط تان هست ، فكرى به حال بروبچه هاى ده مان بكنيد ! طفلكى ها كفش مى خواهند .
آقاى رييس ، لحظه اى فكر كرد و گفت : گمان نكنم توى دم و دستگاه ما ، بودجه اى براى اينجور كا رها وجود داشته باشد ، اما من سعى ام را خواهم كرد بلكه بتوانم كارى بكنم .
تشكرى كردم و خواستم از اتاقش بيرون بيايم ، آقاى رييس با لحن ملايمى گفت : آقاى معلم ! هيچ ميدانى توى همين آذربايجان ، چند هزار دانش آموز داريم كه كفش ندارند ؟؟
گفتم : من ميدانم آقاى رييس ! ميخواستم بدانم شما هم ميدانيد يا نه ؟؟ و از اتا قش بيرون آمدم .

با هزار بد بختى خودم را به ده رساندم . نصف راه را با اتوبوس آمدم ، نصف ديگرش را با پاى پياده . برف و سرما بيداد ميكرد . با وجودى كه پوتين سربازى ام را به پا داشتم ، پاها يم چنان چا ييده بود كه وقتى به خانه رسيدم ، مجبور شدم آنها را توى طشت آب گرم بگذارم .
يكى دو هفته اى گذشت و از آقا ى رييس خبرى نشد . من همه اش چشم براه بودم كه جيپ اداره ى آموزش و پرورش از راه برسد و دهها چكمه و پوتين براى مان بياورد . حتى به گا لش لاستيكى هم رضا داده بودم !اما سه هفته گذشت و خبرى نشد . برف و سرما شلاق ميزد و تا بن استخوان آدميزاد نفوذ ميكرد . سر برج كه شد ، براى گرفتن حقوقم به شهر رفتم . در اداره ى آموزش و پرورش حالى ام كردند كه بودجه اى براى كفش پا برهنگان ندارند . خواستم پول نفت مدرسه را بگيرم كه ديدم بودجه ى آن را هم قطع كرده اند !
با خودم گفتم : عجب ؟؟ گل بود به سبزه نيز آراسته شد !! توى اين سرماى بى پير ، مگر ميشود بدون بخارى ، كلاس درس داشت ؟ بچه هاى مردم يخ ميزنند و نفله ميشوند . اما آموزش و پرورش ، گوشش به اين حرف ها بدهكار نبود . بودجه نداشتند !! همين و بس .
حقوقم را گرفتم و رفتم بازار حلبى سا زها . يك بخارى هيزمى خريدم و گذاشتم روى دوشم و رفتم ده ! تا به ده برسم نصفه جان شدم . صد با ر ليز خوردم وتوى برف ها ولو شدم . وسط هاى راه ، ديدم يك تراكتور از پشت سرم تنوره كشان مى آيد . سوار تراكتور شدم و به خانه رسيدم . همان شبانه بخارى هيزمى را كار گذاشتم و رفتم از جلوى حياط مدرسه مقدارى تپاله برداشتم و چپاندم توى بخارى . يك آتش حسابى درست كردم . اما تمام مدرسه بوى تپاله گرفته بود . خلاصه اينكه " تعليم و تربيت " را با " تپا له " قاطى كرده بودم !!!

دو سه روزى ، بخارى مان با تپاله مى سوخت ، اما ديدم كه داريم توى كلاس خفه ميشويم ! لاكردار چنان بويى ميداد كه انگار توى طويله ، داخل تپاله ها شيرجه رفته ايم !
يك روز كدخدا را صدا كردم و آوردمش مدرسه . كد خدا حرف هاى مرا نمى فهميد و من هم حرف هاى او را !! بالاخره با هزار زحمت حالى اش كردم كه بخارى تپاله سوزمان بايد هيزم سوز بشود .قرار گذاشتيم روز هاى جمعه جمع بشويم و برويم توى دشت و صحرا چوب و هيزم جمع كنيم و به مدرسه بياوريم . اولين جمعه مان خيلى تماشايى بود . همه آمده بودند . زن و مرد و پير و جوان . بچه هاى مدرسه هم همگى ريسه شده بودندو بجاى اينكه هيزم جمع كنند به سر و كول همديگر مى پريدند . گلوله هاى برف را توى يقه ى همديگر ميكردند و غش غش مى خنديدند .
چند نفرى هم با خودشان ماست و دوشاب و نان آورده بودند كه روى برف ها نشستيم و خورديم . نميدانيد چه كيفى داشت ! غروب نشده كلى هيزم جمع كرده بوديم كه براى يك ماه مان كفايت ميكرد .
از فردا بخارى مان را هيزمى كرديم . اگرچه دود و دمش زياد بود ، اما از بوى تپاله ها خلاص شده بوديم . من هنوز چشم براه بودم كه روزى از روز ها ى خدا ، جيپ اداره ى آموزش و پرورش از راه برسد و براى ما پوتين و چكمه و گا لش بياورد ! اما زمستان به پايان رسيد و بهار از نيمه گذشت و از جيپ خبرى نشد كه نشد ...... و هنوز تابستان از راه نرسيده بود كه من عطاى آقا معلمى را به لقا يش بخشيدم و آمدم تهران و توى آن شهر پر هياهو ، گم و گور شدم ****

**** قرالر آقاتقى روستايى است در منطقه باراندوز چاى اروميه

1:21 AM


وبلاگ یعنی بي مرکزی!
و وبلاگ یعنی عبور از مرز سانسور! مقالهء حسین درخشان را در این باب بخوانید!

12:52 AM


این روزها کتاب جالبی می خوانم: بحران آذربایجان، خاطرات آیت الله میرزا عبدالله مجتهدی
این کتاب خاطرات این روحانی خوش ذوق است که در ایام "حکومت ملی" در تبریز زندگی می کرد و خاطرات روزانه اش را می نوشت. کتاب اخیرا در ایران چاپ شده و به نظر من بسیار ارزشمند است. مجتهدی با آن که مخالف پیشه وری و فرقه دموکرات است و علایق مذهبی و مالکانه ای دارد، اما خیلی منصفانه قضاوت می کند. نکتهء جالب اینجاست که مجتهدی هم انگلیسی را بسیار خوب بلد است و هم فرانسه را و البته عربی و فارسی را. اشراف او به ادبیات و سیاست هم در جای جای کتاب آشکار است. مجتهدی سه شنبه ها با جمعی از اهل فضل دوره دارد که فارغ از مسایل مذهبی و سیاسی به شعر و ادب می پردازد. این دوره ها در ایام حکومت ملی هم ادامه پیدا می کند و البته در این دوره اندکی رنگ و بوی ترکی به خود می گیرد. بخشی از یادداشت 18 دی 1324 او را در رابطه با همین نکته اینجا می آورم:
" .... امروز در این مجلس که در منزل آقای فروغ (رئیس بانک ملی تبریز در ایام پیشه وری) منعقد شد، مهدی مجتهدی یک قطعه شعر به زبان ترکی آذربایجانی گفته بود، خواند، بد نبود. آقای فروغ شعر (بیت) آخر آن را خیلی پسندیدند. این طور که کارها پیش می رود، برای ما ها لازم است که برای تطبیق نمودن خودمان بر اوضاع در ترکی هم هم قدری کار بکنیم و اگر حقیقتا ترکی آذربایجانی خود را معمول بکنند نه ترکی قفقازی، تهیه نمودن آن زبان برای استعمال کتبی و تطبیق نوشته بر آن خیلی آسان است. تدریس زبان مادری در درجه اول کار را بر بچه های کلاس ابتدایی و شاگردان کلاس آسان می کند؛ چون با تفکیک تعلیم خواندن و نوشتن از تعلیم زبان غیر مادری زحمت درس خوان ها عوض دو تا یکی می شود و به نصف تقلیل می یابد."
...
این درد را تمام دانش آموزان و معلمان داشته اند که در بدو ورود به مدرسه از همان کلاس اول باید دو کار را توامان انجام می دادند. یعنی هم می بایست یک زبان غیر مادری بیاموزند و هم سواد خواندن و نوشتن را. این کار برای بچه های دانش آموز در سنین کودکی آن هم در مدارسی که هیچ گونه از اصول تعلیم و تربیت و آموزش به شیوه های مدرن آشنایی ندارند، بسیار مشکل است. در نتیجه میزان "گریز از مدرسه" در روستاهای آذربایجانی بسیار بالاست و در حد بلوچستان است. از آل گرفته تا صمد بهرنگی و براهنی و صد ها معلم و سواد آموز آذربایجانی از این مسایل گفته و نوشته اند. حالا هم از زبان یک روحانی می خوانیم.
برای ساختن ایرانی آباد و مرفه باید به دردها پرداخت و از شعار دادن پرهیز کرد! درد من هم همین است.
12:43 AM


Saturday, January 11
شرمنده!
من از دوستان عزیزی که از لحن خشمگنانه و شاید عصبی من ناراحت شده اند پوزش می خواهم. اصلا این روزها حالم خیلی خوب نیست. من اگر در سال یکی دو سفر نکنم پریشان احوال می شوم! این سایت هم در اصل برای نوشتن یادداشت های شخصی و خصوصی من ایجاد شده بود که نوشتن یادم نرود و در آینده با مرور این سطور بدانم که روزگارم چگونه بوده است. کسانی که مرا می شناسند و با کارهایم آشنایند می دانند که من بیشتر به سفرنامه نویسی علاقه دارم و تا به حال هم سه کتاب سفرنامه ام چاپ شده و مقداری هم در این ور و آن ور نوشته ام. اینجا می خواهم یک خبر تجارتی! هم از فرصت استفاده کرده به آگاهی برسانم. همین امروز چاپ دوم سفرنامه ایران من به "یاد یار و دیار" از چاپ درآمد و داغ داغ به دستم رسید. از دوست عزیزم سهراب رستمیان که یکی از بنیان گذاران نشر کتاب در خارج از کشور هست و سال های سال ناشر و کتاب فروش بوده صمیمانه سپاس دارم که با این که کتابخانه اش را تعطیل کرده و دیگر کار نشر نمی کند در چاپ این کتاب یاری ها کرد. آگهی اش را در روزهای آتی در همین صفحه خواهید دید!
نیز به اطلاع می رسانم که هفتهء دیگر به اسپانیا و مراکش و آلمان خواهم رفت و شاید چند هفته ای یک در میان بنویسم و بیشتر از حال و هوای سفر وشهرهایی که می بینم! سفر مراکش من نخستین سفر من خواهد بود و اگر کسانی توصیه ای دارند دريغ نفرمايند.
در اینجا می خواهم باز گريزی بزنم به صحرای کربلا!
ما چون پیشینهء دموکراسی نداشته ایم و با وقوع انقلاب هم ایران دوستی و حتی ایران پرستی نوعی دهن کجی و مخالفت با نظام تلقی شده، نمی توانيم پيرامون حقوق مدنی مردم بخصوص در مورد اقليت های زبانی برخورد درست و دموکراتيک داشته باشیم. دست کم ايرانيان خارج از کشور در مورد مذهب به نوعی مدارا و تساهل دست یافته اند و مانند مردم داخل ایرانيان با بهایی ها و يهودی ها و یزيدی ها و دیگران با تعصب رفتار نمی کنند. اما این تعصب درست ایرانی گری که به جريان نادرست فارسی گری منجر شده، هنوز ریشه در ذهن و زبان بسیاری از ما ها ریشه دارد. چون به نادرست ایرانی گری را با فارسی گری اشتباه می گیریم. حالا اگر آریاگری و شیعی گری و غیره را هم به این جريان نادرست اضافه کنيم آنگاه فاجعه بار خواهد شد.
در هر حال من خواستار ايرانی آزاد و دموکراتيک هستم و تجزيه طلبی را انديشه ای ارتجاعی مي دانم که به قرن بيستم تعلق داشت! من اصلا نمی توانم تصور کنم که يک آذربايجان مستقل در گوشه ای از خاک بلا زدهء خاورميانه ايجاد شود که نه نفت دارد و نه راهی به درياهای آزاد جهان. در زمان "حکومت ملی" دوران پيشه وری بسياری از آذری هاي اهل فن و تجارت به تهران مهاجرت کردند. پس از انقلاب هم بسياری از تکنوکرات ها و فن سالاران چه به تهران و کرج و چه به خارج از کشور مهاجرت کردند. یعنی امروزه آذربايجان مستقل به نظرم بیشتر شبیه بنگلادش خواهد شد تا مثلا شبیه قبرس! وانگهی جمهوری آذربايجان که نفت هم دارد و شمار باسوادانش بسیار بالاتر از از آذربایجان ايران است چه گلی بر سر مردم زده است. فاجعه بار تر از آن وضعيت جمهوری ارمنستان است که با داشتن ملی گرا ترین و نخبه ترین مردم در چهارگوشهء جهان، کشور ارمنستان مستقل به صورت یکی از فقیرترین کشورهای جهان درآمده است. البته من با استقلال آذربايجان و ارمنستان و دیگر جمهوری های قفقاز و آسيای ميانه از شوروی سابق صد در صد موافق هستم. اما آذربایجانی های ايران در تمامیت ایران آن چنان تنیده شده اند که استقلال را غیر ممکن می کند. چون در آن صورت جمعیت آذربایجانی های خارج آذربایجان بیشتر از جمعیت کشور فرضی آذربایجان مستقل بيشتر خواهد شد! در حال حاضر هم بزرگ ترین شهر آذربایجانی نشین جهان هم نه باکو است و نه تبریز، بلکه تهران است! بنابراین مهم ترین وظيفه و خواستهء ما باید به دست حقوق مدنی و دموکراتیک مندرج در منشور حقوق بشر باشد که زبان و فرهنگ آذربایجان و دیگر خلق ها و اقوام ایران به صورت برابر و مساوی حفظ شود. و البته رویای من داشتن یک "خاور نزديک" متحد است همانند اروپای متحد. یعنی منطقه ای با شرکت ایران و افغانستان و ترکمنستان و اوزبکستان و تاجیکستان و آذربایجان و ارمنستان و گرجستان. بدون مرز! ایران را در رویاهایم کشوری می دانم مهد فرهنگ های فارسی و ترکی و کردی و عربی. یعنی از یک سو به خاورمیانه عربی وصل شود و از سوی دیگر به خاور دور و روسیه. روشنفکران ايرانی از قبيل چنگيز پهلوان از "ايران فرهنگی" که تقریبا همین حوزه را در مد نظر دارد بسيار سخن گفته اند. ولی حوزه فرهنگی فراگير تک زبانی محال است در منطقه شکل بگيرد. بايد در نظر داشت که بخش مهمی از فرهنگ اسلامی و ترکی از ايران نشات گرفته (نه لزوما از زبان فارسی که بسياری از نوشته های فلاسفه و عالمان علم و فن اغلب به زبان عربی است و زبان ترکی هم در کنار زبان زبان فارسی زبان مهم علم و ادب بوده است.)

1:04 AM


Friday, January 10
دوستان عزیز،
با سلام، من ترجیح دادم که نوشتهء پرخاش گونهء خود از این ستون را حذف کنم!
1:32 AM


Thursday, January 9
امروز داشتم سایت یاشار عزیز را عنوانش جاناتان است مرور می کردم که دیدم متن کامل دوبیتی ای را که ورد زبان ساعدی بود چاپ کرده است. با سپاس از یاشار عزیز:
سيصد گل سرخ و يک گل کنعانی
ما را ز سر بريده می ترسانی
ما گر ز سر بريده می ترسيدم
در مجلس عاشقان نمی رقصديم

12:31 PM


امروز در پاسخ دوستی که از من پرسیده بود چرا می خواهم زبان انگلیسی به عنوان زبان رابط یا "ملی" در ایران به کار رود چند سطری نوشتم که شاید خواندن داشته باشد!
من زبان انگلیسی را به عنوان یک زبان رابط یا " فراملی" حساب می کنم. مانند آنچه در هند یا در پاکستان یا فیلیپین است. ما سال ها در کنار زبان فارسی زبان عربی را داشتیم که به عنوان زبان رابط ( یا زبان علم و فن) در ایران به کار می رفت و لطمه ای هم به زبان فارسی وارد نمی آمد. به نظر من زبان فاخر سعدی یا نثر بیهقی در آمیختگی با عربی بود که به اوج رسید. نه این که بگویم زبان فارسی با انگلیسی قاطی شود و "فارگلیسی" شود! (زبانی که در هر حال نسل سوم ایرانیان در آمریکا و کشورهای انگلیسی زبان به آن تکلم می کنند!)
به نظر من ایرانیان باید از تعصب مذهبی و زبانی رها بشوند. فارسیگری و شیعیگری ایرانیان را از قافلهء تمدن دور می کند. کما اینکه نویسندگان خوبی مانند تقی مدرسی، عباس میلانی، همیایون کاتوزیان، یرواند آبراهامیان، یوسف اسحاق پور، داریوش شایگان، رضا عبده، مهرزاد بروجردی، کاظم علمداری و صدها شاعر و نویسنده دیگر ایرانی به زبان هایی غیر از فارسی می نویسند و هنوز در منظومه فرهنگ و ادب و اندیشهء ایرانی جای دارند. با این حساب شهریار حیدربابایه سلام یا بولوت قراچورلوی سازمین سوزو یا حبیب ساهر و خیل دیگر سرایندگان و نویسندگان کردی و ترکی هم در این منظومه قرار می گیرند. این موضوع بی احترامی به زبان فارسی نیست. بلکه احترام به شان انسانی است و آزادی او به عنوان شهروندی با حقوق شهروندی مدرن که زبان و مذهب و آئینش را خود انتخاب می کند.

1:05 AM


Wednesday, January 8
علی آقا واحد

یادش بخیر، ما در سراب جگرکی ای داشتیم که به واحد مشهور بود. صاحب دکه و مغازه نبود. در پیاده رویی در خیابان شوراخانا نزدیک آرایشگاه سلمان منقلی روی زمین می گذاشت و بساطی پهن می کرد و جگرهای خونین و دل و قلوه و روده را به سیخ می کشید و همانجا روی منقل کباب می کرد و به مشتریان می فروخت. مشتریانش دور منقلش حلقه می زدند و چمباته روی زمین می نشستند تا هم از آتش منقل واحد گرم بشوند و هم شعر های واحد را از زبان جگرکی سوخته دل شهر ما بشنوند. می گفتند "آلوده" است. آلوده در زبان ترکی به معنی عاشق است. هرگز نفهمیدم عشقش پسر بود یا دختر. چون معولا آلوده به معنی عاشق پسر به کار می رود. در هر حال واحد همیشه از واحد غزل می خواند و دو دونگی هم صدا داشت. من از همان بچگی عاشق غزل های واحد شدم و شاید " واحدی گوشهء میخانه ده دفن ایله دیلر!" از نخستین اشعاری بود که ازبر کردم. بعدها که دیوانش را به دست آوردم عشق ها کردم.:
زلفینده نه لازم، گوزه لیم شانه دولانسین
قویما او حرمخانه نی بیگانه دولانیسن!...
...
ساقی! دولانیم باشینا، می جامینی گزدیر،
سرمست اولوم، باشیما میخانه دولانسین.
ترجمه:
( در زلف تو چه لازم، زیباروی من که شانه بچرخد
مگذار که در آن حریم، بیگانه بچرخد!
...
ساقی! دورت بگردم، جام می را به گردش آر!
تا چنان مست شوم که دور سرم میخانه بچرخد)
بعدها که شیفته حافظ و خیام شدم دیدم این علی آقا واحد ما آمیزه ای است از این دو شاعر بزرگ.
سایت آذربایجانی صدای آمریکا غزل بسیار زیبایی را از این شاعر شوریده درج کرده که مطلع آن چنین است:
فلک بوکوب بئلیمی انتقام آلیر مندن،
عدونی گور! که بو حالت له کام آلیر مندن!
(فلک خمانده کمرم را انتقام می گیرد از من
عدو را ببین که در این حالت چه سان کام می گیرد از من!....
...
بقیه اش را در آن سایت بخوانید!
...

12:35 AM


Tuesday, January 7
من امروز بر خلاف ميلم نوشتهء كسي به نام سام را از ستون نظرات خوانندگان حذف کردم. چون دیدن چند واژهء بدبو و بی خاصیت بسیار آزار دهنده است! فقط خواستم به این آقا نشان بدهم که اگر در باز باشد گربه هم باید حیا داشته باشد!
پیامی هم بود که دوستان هکر نوشته بودند و تکذیب کرده بودند که جو رعب و وحشت "بنویس" ها و "ننویس" های سایت های مسعود بهنود و بنده ربطی به آنان ندارند. من از این دوستان سپاسگزارم و بزودی سایت شان را در اینجا معرفی خواهم کرد. کسانی که می خواهند انگشتان بهنود و بنده و دیگر نویسندگان را قلم کنند تا ننویسیم شاید موفق بشوند ولی به قول ساعدی: گر از سر بریده می ترسیدیم/ در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم! وانگهی این هزاران وبلاگ نویس را چگونه می خواهند قلم کنند انگشتان شان را؟
حالا که از ساعدی یاد شد می خواهم تکه ای از نوشته اش را پیرامون انسان شفاهی و انسان کتبی اینجا بیاورم:
انسان شفاهی
انسان شفاهی نه که فکر نمی کند، از گذشته تغذیه می کند و به گذشته مراجعه می کند. انسان شفاهی مرتجع است. از گذشته تغذیه می کند و مرده ریگ گذشتگان را صرف حیات فکری خود می کند. مرده ریگ گذشتگانی را صرف می کند که آنها نیز شبیه خود بودند. یعنی ته مانده ای از افکار متلاشی کننده ای از عهد بوق به عاریت گرفته بودند.
انسان شفاهی اهل نقل قول است. اگر مذهبی باشد حدیثی را نقل می کند از ابونسناس که او نقل کرده است از ابن عباس و او نقل کرده است از ... برو تا آخر! اگر افکار آدمی سیاسی باشد آویزان می شود از حدیث گونه ای دیگر. با نقل قول دیگر از افلاطون بگیر تا مارکس و جمله ای از کائوتسکی را در برابر جمله ای از لنین می گذارد. ....
انسان شفاهی تنهایی را دوست ندارد. حضور دیگران باعث می شود او دلیل و برهانی بیاورد و صاحب صحبت شود. بدینسان اهل محفل است، اهل جلسه است، خلوت و تنهایی او امر دیگری است ...
(بقیه اش را می توانید از آثار ساعدی جست و جو کنید!)
(
11:23 PM


امشب در سایت ایران امروز مطلبی دیدم که تکان دهنده بود. اگر دنیایی را که ما در آن زندگی می کنیم کوچک شود چه می شود؟
دنيايي كه در آن زندگي مي‌كنيم
اگر همه جمعيت روي زمين 100 نفر باشند، با نسبت‌هايي كه امروز وجود دارد، خواهيم ديد:
57 نفر آسيايي، 21 نفر اروپايي، 8 نفر آفريقايي و 6 نفر آمريكايي‌اند (آمريكاي شمالي و جنوبي).
52 زن و 48 مرد.
30 نفر سفيد پوست‌اند و 70 نفر رنگين پوست.
70 نفر مسيحي نيستند و 30 نفر مسيحي‌اند.
6 نفر، 59% كل ثروت دنيا را دارند، كه از آمريكاي شمالي هستند.
80 نفر در فقر زندگي مي‌كنند.
50 نفر از سوء تغذيه مي‌ميرند.
70 نفر مي‌توانند بخوانند.
فقط 1 نفر تحصيلات عالي دارد.
فقط 1 نفر كامپيوتر دارد.
اگر شما
هرگز مرگ خويشاوندي را در جنگ نديده‌ايد،
اگر هرگز برده نبوديد،
اگر هرگز شكنجه و آزار نشده‌ايد،
از 500 ميليون نفر خوشبخت‌تريد.
اگر خوراك‌تان را در يخچال نگه مي‌داريد،
و پوشاك‌تان را در كمد،
اگر سقفي بالاي سرتان داريد، و جايي براي خواب
از 57% كل جمعيت دنيا ثروتمندتريد.
اگر يك حساب بانكي داريد،
جزو 8% جمعيت ثروتمند دنيا هستيد.
اگر مي‌توانيد اين كلمات را بخوانيد از 2 بيليون نفر كه اصلا نمي‌توانند بخوانند خوشبخت‌تريد.
شما با عشق كار مي‌كنيد،
مي‌توانيد دوست داشته باشيد حتي اگر دوست‌تان نداشته باشند.
آواز مي‌خوانيد حتي اگر كسي گوش ندهد.
وزرش مي‌كنيد حتي اگر كسي تماشا نكند.
ما مي‌توانيم...

Lorenzo
Gustarvo Lima de Moraes


10:58 PM


Monday, January 6
دوستان عزیزم،
حقیقت اش را بخواهید من اندکی سرگیجه گرفته ام. مدام می نشینم و حرف های شما را می خوانم. می بينم که چقدر نیاز به حرف زدن داریم! ما از قافله تمدن و تجدد بسیار عقب مانده ایم. این مسایل برای کشورهای دموکراتیک سال هاست که حل شده اند. در کشورهای اروپایی صحبت از محیط زیست است و شبیه سازی انسان ها، صحبت از حقوق مساوی همجنس گرایان تا حد ازدواج و البته یکسان کردن ارز و گسترش مرزهای اروپا و پذیرفتن کشورهای دیگر به شرط این که حقوق اقلیت ها محترم شمرده شود و حکم اعدام لغو شود و شکنجه متوقف شود و زندانی سیاسی اصلا وجود نداشته باشد و ده ها شرط انسانی دیگر. اما ما هنوز اندر خم مسایل قومی هستیم! هنگامی که در کشورهای اروپایی تمام مقدسات و ارباب کلیسا را مورد پرسش قرار می دادند ما داشتیم دگر اندیشان را شمع آجین می کردیم. حالا هم که قطار تمدن با شتاب بسیاری رو به جلو می رود ما داریم از قطار تجدد دور می مانیم و مدام فاصله مان از دنیای مدرن بیشتر می شود.
منظور از نوشتن نگاهی دیگر به 21 آذر واقعا نگاه دیگری بود که اندکی با چیزهايی که در طي این سال ها شنیده یا خوانده بودیم تفاوت داشته باشد و نگاهی باشد تر و تازه. نه نگاه شیفتگان فرقه دموکرات باشد و نه نگاه شاهانه یا شاه پرستانه که هر یک تاریخ را به میل خود نوشته یا گفته اند. اما متاسفانه یا خوشبختانه بحث به مسایل قومی و ملی کشیده شد که شاید هم ضروری بود یا هست.
واقعیتش را بخواهید شخص من سال هاست که از این مسایل عبور کرده کرده ام. یک بار قبلا نوشتم که من خود را یک ایرانی ترک زبان می دانم و تلاش می کنم که زبان و هویت من در کشور زادگاهم پذیرفته شود. همین! در آمریکا هم خود را یک ایرانی تبار می دانم که برای حقوق ایرانیان (اگر تضییق بشود) تلاش می کنم. حتی با این که شخص مذهبی نیستم از حقوق مسلمانان در آمریکا دفاع می کنم و در ایران خودمان سعی می کنم که از حقوق بهاییان و یهودیان و دیگر اقلیت های مذهبی دفاع کنم. البته دفاع من یا من نوعی شاید یک امضاء باشد زیر نامه ای یا ارسال ای میلی به مقامات ذیربط!
نیز به عنوان یک شهروند و یک انسان اندیشمند از فردوسی و بزرگ تر از او هم انتقاد می کنم! ضمن آن که هنرش را در سرودن شاهنامه می ستایم. اتفاقا موقعی که شاملو آن سخنرانی مشهور را در دانشگاه برکلی آمریکا ایراد کرد، من همراهش بودم. یعنی آیدا و شاملو را هم من به دانشگاه بردمشان و هم من از دانشگاه پس از سخنرانی به محل اقامتش آوردمشان. در تمام طول راه، بخصوص پس از سخنرانی با ایشان بحث می کردم و انتقاد می کردم که چرا این چنین به فردوسی تاخت. او می گفت که باید بت شکنی کنم و حتی فردوسی ها را زیر سئوال ببريیم. نفس قضیه شک کردن هست که زیر بنای اندیشه مدرن است. بیچاره شاملو چوب زیادی از این بابت خورد! اما انگار بت پرستی در ذهن و روان ما ریشه های قوی دارد. طرفه این که من در مقاله چند روز قبل دچار اشتباه شدم و بیتی را که از آن فردوسی نبود به فردوسی نسبت دادم و هیچ یک از این دوستان "فردوسی پرست" هم متوجه نشدند. بگمانم اغلب ما ها فردوسی را شنیده ایم و نخوانده ایم. یعنی بیشتر ما ها انسان های شفاهی هستیم نه انسان های کتبی! داستان هایی از نقال قهوه خانه یا درویش سر گذر می شنویم و به خودمان زحمت نمی دهیم که مطالعه کنیم. تیراژ پایین کتاب در ایران واقعا شرم آور است. گویا یک ایرانی در سال فقط دو دقیقه مطالعه می کند. تازه این آمار دو برابر شده است چون سه چهار سال پیش هر ایرانی به طور متوسط فقط یک دقیقه در سال مطالعه می کرد.
این سخنان را برای این می نویسم که به خود بیاییم و بدانیم که جایگاه ما در جهان امروز کجاست و کجا می توانست باشد. من و شما که حد اکثر سیصد _ چهارصد نفر هستیم و این سطور می خوانیم یا می نویسیم به نوعی فرهیخته هستیم. هم بابا یادگار و هم همدانلی و غ ش و کامران و علی بیگلو و شبح و دیگر عزیزان.
من به همه ی شما از عقیده و مرامی احترام قایلم و به احترام تان کلاه از سر بر می دارم!
12:46 AM


Saturday, January 4
... بدين بوم و بر زنده يک تن مباد!
يکی دو روز پيش که از شعر فردوسی نوشتم و نوشتم که خوشبختانه بیت "چو ایران نباشد تن مباد / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد!" از فردوسی نيست، یکی از خوانندگان شديدا نوشتهء مرا "مشمئز کننده" یافته و بر من توپيده بود که: "بدین بوم و بر زنده یک تن مباد!" یک مصراع حماسی و ايران پرستانه است. (در یک ای میل خصوصی) و ديگری (در ستون نظر بدهید) تصویر مرا "مشمئز کننده یافته بود!
من اين موضوع را مورد بحث و نظر قرار می دهم. شايد بد نباشد روی این موضوع اندکی صحبت کنيم.
کشور ایران با مرزهای گوناگون يکی از باستانی ترين کشورهای جهان است. بوده و هست. دين و زبان این کشور در ادوار مختلف فرق می کرد. هم چنان که می دانیم زبان کنونی فارسی پس از حملهء اعراب و اسلامی شدن ايران به صورت کنونی درآمد و در شعر به اوج رسيد. اما این زبان در بیان علم و فلسفه کاستی های بسیار داشت و زبان عربی زبان غالب این علم و فن و فلسفه بود. روزگاری فرهنگ و هنر اسلامی بخصوص در اندولس (اسپانیا) یکی از شکوفاترین فرهنگ های دنيا بود و ابن رشد و دیگران پیشگامان فلسفه و آزادی در جهان بودند.
این حرف ها را می نویسم تا به دوستان عزیزی که نظر می دهند بگويم که برتری زبانی همان قدر ارتجاعی است که برتری نژادی و مذهبی. نگذاریم که گوهر آزادگی و آزاداندیشی از ذهن و زبان مان رخت بربندد و به دام برتری جويی بیفتیم.
حال برگردیم "... بدین بوم و بر.."
اغلب ماها به دلایلی ایران را ترک کرده ایم و یا اگر هنوز در ایران هستیم بدمان نمی آید که روزی مهاجرت کنیم! آمار مهاجرین ایرانی در دنیا یکی از بالاترین هاست! بسیاری از جلای وطن کردگان می گویند که اگر ایران روزی آزاد شود باز به ایران باز می گردیم. "جبهه نجات ایران" از نخستین تشکل های سياسی خارج از کشور بود. بنابراین برای بسياری "آن ايران" قابل زیستن از بين رفته است! ولی هیچ کس هم آرزو نکرده که "بدین بوم و بر زنده يک تن مباد!" هر کسی که از ایران اسلامی خوشش نیامده دست زن و بچه اش را گرفته و با هزار مکافات جلای وطن کرده است. در عين حال در فردای انقلاب بسياری به ايران بازگشتند. آنان که بنا به دلايلی نمی توانستند حکومت شاه را برتابند. برخی با دیدن زنان بي حجاب خونشان به جوش می آمد و گمان می کردند که ايمان مردم به سرعت برق از بين می رود! حالا که در کوچه و خيابان زنان محجبه را می بینند آسوده خاطر می شوند. برای این گروه ايران تازه متولد شده است.
اخیرا یکی از آشنايان من که تازه از ايران برگشته است، می گفت تا سی ميليون نفر از بين نروند اين وطن وطن نمی شود! او از تراکم جمعیت و ترافيک و آلودگی هوا دچار سرسام شده بود!
شاعران ما هم درد ما را داشتند. فردوسی حسابش جدا است. چون هم در عصر ويژه ای می زيست و هم کارش سرايش داستان و اسطوره بود. اما سعدی گفته:
سعديا حب وطن گرچه حدیثی ست عزيز/ نتوان مرد بدانجا که به زاری زادم! ... یا " این وطن مصر و عراق و شام نيست/ این وطن جايی ست کاو را نام نيست"
از دوستان می خواهم که اين نکته ها را دريابند" هر کسی حق دارد وطنش را آن چنان که دوست دارد یا می خواهد دوست داشته باشد. ايران من ايران زبان ها و مردم رنگارنگ کشورمان است. اين ايران برای من عزيز است اما هنگامی عزیزتر می شود که ببینم همه ی اين شهروندان دارای حقوق شهروندی مساوی باشند و کسی از ديگری برابرتر نباشد!
10:15 PM


امروز رفته بودم سوپر مارکت محله مان که ناگهان چشمم به گیلاس های درشت وارداتی افتاد و البته دهانم نیز آب افتاد! یاد طعم گیلاس عباس کیارستمی افتادم که بسیار لذت بردم از طعمش! نقد مفصلی هم نوشتم که در خاطرهء کامپیوتر مکینتاش بیچاره ام هنوز موجود است. تازه حراج بود و من مجبور شدم پوندی 4 دلار بپردازم. نمی دانم چند دانه شد و دانه ای چند تمام شد! از همین فروشگاه ناخن گیری هم خریدم که حدود 15 دلار برایم آب خورد. ناخن پا گیر بود البته. بعد در خانه که دیدم ساخت پاکستان است اندکی حرص خوردم. پریروزها هم بشقاب چینی ساخت ترکیه خریدم. این ها را که می بینم بسیار حرص می خورم. از انگور ارومیه سرکه درست درست می کنند و در باکو بطری 20 سنت می فروشند و از انگور شیلی شراب درست می کنند و بطری 5 دلار صادر می کنند. شراب شیراز استرالیا دنیا را فتح کرده است. می خواهم بگویم که از ماست که بر ماست!
12:13 AM


Friday, January 3
همین الآن یک صفحه مطلب نوشتم و آنگاه رفتم که عکس روی جلد کتابم را از گوگل پیدا کنم که مطلب از بین رفت!
از رنگ تازه سایت نوشته بودم و انتقاداتی که به آن شده و گفته بودم حالا که گاه عید است شاید پر بدک نباشد اندکی شاد شد! حالا گیریم با رنگ های شاد. یک دوست خوش ذوق نوشته بود که رنگ سایت مانند مک دونالد و برگر کینگ شده و دوست دیگری رنگ ها را "جنده کش" خوانده بود و من اتفاقی آن را حذف کردم. حالا از این خواننده واقعا پوزش می خواهم! چون اصلا و ابدا موافق سانسور نیستم مگر این که واقعا به کسی یا گرایشی اهانت بشود.
دوستانی که نظر می دهند کم کم دارند به یک نظر مشترک می رسند و آن دموکراسی برای ایران است. شادمانه باید بگویم که من از این بحث ها بسیار آموختم و دغدغه های دوستان را درک کردم. تقریبا هیچ کس مخالف آزادی زبان مادری نیست. دموکراسی واقعی هم که مشارکت مردم در امور خود است و حکومت مردم بر مردم این حق را به مردم می دهد که سرنوشت خود را خود تعیین بکنند، نه یک نفر از بالا یا یک کشور دیگر. بنابراین ما در اوج اتحاد اروپا شاهد آن هستیم که بریتانیا اسکاتلند و ولز و ایرلند در کنار انگلیس پارلمان خود را دارند و نام واقعی انگلستان هم یونایتد کینگ دم UK است. اسپانیا این راه را پس از فرانکو برگزید و سویس و بلژیک سال های سال پیش.
برخی از دوستان از این هراس دارند که نکند در پی آزادی زبان مادری و خودگردانی یا خودمختاری احساسات تجزیه طلبی نضج بگیرد و همسایگان از فرصت سو استفاده کنند و غیره. البته همه ترس و بیم ها وجود دارد ولی برای مبارزه با آن بدترین روش فشار و اختناق است. فرض کنیم یک کرد عراقی با یک کرد ترکیه ای بحث می کنند. مثلا در عراق کردها روزنامه و دانشگاه و رادیو و تلویزیون کردی دارند و در ترکیه از همه ی این ها محروم هستند. در این صورت کرد عراقی دولت متبوعش را البته به ترکیه ترجیح خواهد داد.
در ستون نظر ها برخی از دوستان برای اثبات نظر خود تا 8 هزار سال پیش هم پیش رفتند. به نظر من اصلا مهم نیست که در چند هزار سال پیش آیا ایران آریایی بود یا سامی. بعدها با اعراب قاطی شد یا با یونانیان و ترکان. البته همه ی این ها برای تاریخ نگاران و باستان شناسان مهم است. برای مردم هم مهم است که این نکات را بدانند ولی در امور اجتماعی و آزادی شهروندی اهمیت ندارد که بهاییان چرا بهایی شدند یا یهودیان و زردشتیان چرا یهودی و زردشتی ماندند و مسلمان نشدند. موضوع مهم اینجاست که بهایی و مسلمان و زردشتی و یهودی و پیروان دیگر ادیان و حتی کسانی که به هیچ دین و آیینی اعتقاد ندارند، باید دارای حقوق مساوی و برابر باشند. یعنی مذهب در حوزه خصوصی افراد باشد.
اما یک نکته مهم را هم باید اینجا یاد آوری کنم:
چند روز پیش بیتی نوشته بودم که به اشتباه گمان می کردم از فردوسی است و آن را مشمئز کننده توصیف کرده بودم. آن بیت این بود:
چو ایران نباشد تن من مباد / به دین بوم و بر زنده یک تن مباد!
یکی از دوستان تذکر داد که این شعر را فردوسی نگفته بلکه شاعری در دوران رضا شاه به سبک فردوسی این بیت را صادر کرده است. بیت فردوسی در داستان رستم و سهراب که از زبان رستم نقل می شود این چنین است:
نباشد به ایران، تن من مباد/ چنین دارم از موبد پاک یاد
این را رستم در جنگ با سهراب که نمی داند پسر اوست بر زبان می آورد. در این اسطوره رستم نماد ایران است و سهراب نماد توران. و البته می دانیم که مادر سهراب تورانی بود و ....
از این دوست سپاسگزارم.
... و از همه ی شما عزیزان!
2:45 AM


Thursday, January 2
سال نو، سایت نو!
در سال جدید میلادی من هم سایتم را خانه تکانی کرده و به همت دوستان عزیزم حسین درخشان و همایون ماکویی به این شکل و شمایل درآمد که می بینید! از هر دو این عزیزان سپاسگزارم.
منتطر دریافت چند کتاب هستم که بقیه مطلب آذربیایجان به انجام برسانم. من برای نوشتن این چند مقاله به کتاب ها و مقالات بسیاری مراجعه کرده ام که در پایان سیاهه آنان را خواهم نوشت تا بعضی از دوستان که علاقتمد باشند بتوانند مطالعاتشان را ادامه بدهند.
ستون نظر بدهید دارد یک تریبون آزاد و جالب می شود. باز هم از دوستان عزیز خواهش می کنم که عفت کلام را مراعات کرده و سعی کنند گفته های خود را تکرار نکنند.
از تمام دوستانی که برای سایت جدید و نیز حلول سال نو براینم تبریک فرستادند سپاسگزارم.
10:04 AM