Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Sunday, February 23
زندگی ست ديگر!
با آنكه يك هفته است كه از سفر نسبتا دور و دراز بازگشته ام اما هنوز جا نيفتاده ام. طول مىكشد اين جا افتادن و تغيير ساعت و غيره. يك ماهي يا بيشتر، ننوشتم. اما ديدم و تماشا كردم و قدم زدم و خوردم و نوشيدم. آخر در اسپانيا بودم! دلم مي خواهد سفرنامه اكي بنويسم اما دستم به تخته كليد نمي رود. اين يك هفت همه اش مشغول مرور صورت حساب هاي گوناگون بودم كه سخت "جانكاه" است و ملال آور. نامه هاي خوانندگان عزيز و دوستان نازنين هم بودند. چند تايي انتقاد كرده بودند كه پس باقي ماجراي پيشه وري چه شد و برخي كه چرا در اين اوضاع و احوال به پيشه وري پرداختم! دوستي به دوستي ديگر و آن دوست نيز به دوست ديگري گفته بود كه به من بگويد كه ديگر از "بانگ نوشانوش" ننويسم.
حالا امشب از چهره پليد مرگ مي نويسم. در اسپانيا كه بودم خبر رسيد پدر دوست عزيزم بهروز وثوقي درگذشته است. سه سال پيش كه به وطن رفته بودم "پدر" را ديدم كه از من بوي بهروز را استشمام مىكرد. مادر بهروز هم زنده بود. نشستيم و گپ زديم. به تركي. به اميد بهروز بودند كه دگر باره از راه برسد. اين اميد آنان را زنده نگاه داشته بود و به هنگام صحبت از بهروز شوقي شگفت در چشمانشان مي درخشيد و گاه آن شوق زيبا قطره اشكي مي شد و روي گونه هاشان مي لغزيد. اما بهروز هرگز نتوانست به ديدار عزيزانش و به زادگاهش برگردد .... غم جانكاهي دارد بهروز!
.... دوست بسيار نازنيني دارم كه از نخستين كساني بود كه در اين ديار با او آشنا شدم و اين آشنايي در طول اين 18 سال به دوستي عميقي منجر شده است. تنها برادرش كه در ايران زندگي مي كرد حدود دو هفته پيش اتوموبيلش را جلو بانكي پارك مي كند و به هنگام قفل كردن در ماشين، يك خود رو ديگر با سرعت مي آيد و او را به وسط خيابان پرت مي كند و البته در يك آن در آن جنگل آسفالت شهر بي ترحم كشته مي شود. مي گويند ايران در مرگ و مير حوادث رانندگي نسبت به جمعيتش مقام اول را در دنيا دارد. هر سال هزاران "خودرو" به شهرهاي بي ترحم ايران وارد مي شود تا جان هزاران هموطن در جنگل آسفالت هاي ميهن عزيز اسلامي تباه شود!
دوست خوب و عزادار من دكتر صالح ثاقب است و برادر زنده يادش نيز مهندس رحيم ثاقب بود.
... و سرانجام دوست خوب ديگرم نيز كه شاعر است و عاشق نيمه هاش گمشده مان در سمرقند و بخارا و خجند و دوشنبه .... مادر خانمش را كه تجسم كامل يك زن آزاده ايراني بود و رنج ها كشيده بود، از دست داد. دوست شاعرم مسعود سپند است و مادر خانمش خانم شاملو كه تازه با هم آشنا شده بوديم و قرار بود حال و روزش را در ايام حكومت فرقه دموكرات آذربايجان برايم بازگويي كند.
امروز مراسم ياد بودي بود براي خانم شاملو و نيز ديداري داشتم از بهروز عزيز و دعوت داشتم به جشن تولد دكتر ثاقب.
من به اين دوستان عزيز تسليت مىگويم و به دكتر ثاقب تبريك هم مي گويم.! C'est la vie زندگىست ديگر!

12:05 AM


Friday, February 21
روراست بگويم:
اين ياشار گاه
مرا ديوانه مي كند
با كلمات الكن اش كه الكل را به كام گوارا مي كند
كلمات تركي اش عطر مولوي و يونس ايمره پيدا مي كنند
و گاه
شعر شهريار
قطره قطره
ق ط ر ه
ق
ط
ر
ه
به كام مي شود
ايام كه به كام نمي شود ديگر!
حتي
در غرناطه
يا سويل
در ساحل گوادل كوير
كه شاملو
با لوركا
جامي مي مي زد
و آيدا ماه بود
و عشق لوركا
البته
گاوبازي بود كه هرگز از ميدان برنمي گشت
و او دور خود مي گشت مولوي وار
و شمس
شايد در پس كوجه هاي تبريز
مي گشت و مي گشت
و
مي گفت و مي گفت
و من اينجا
در بدر سانفرانسيسكو
گم مي كنم راه خانه ...
11:05 PM


Thursday, February 20

تركيه و بركت جنگ!
دو سه روز پيش نوشتم كه جنگ براى برخى بركت است و براى برخى ديگر نكبت. اين طور كه "بوش" مى آيد اين جنگ كه در راه است و شايد اجتناب ناپذير، براى ملت عراق شايد بركت باشد كه از شر صدام راحت بشوند. همان طور كه جنگ افغانستان براى ملت افغانستان "بركت" بود. البته افغانستان بهشت برين نشده است، همان قدر كه سايهء طالبان و ملاعمر از سرشان كم شده و زن ها مجبور نيستند داخل گونى بشوند ( حالا شما بگوييد برقع!) و به ويژه بچه ها با آن لباس متحد الشكل كيف بر دوش به مدرسه مي روند و در مدرسه سواد مىآموزند، بركت بزرگى است. اين قياس مع الفارق به نظر مي رسد ولى آنان كه در جريان جنگ افغانستان فرياد مرگ بر آمريكا سر دادند يا حتى مرگ بر جنگ، در حقيقت خواستار ادامه وضع طالباني در افغانستان بودند. حالا هم كه جمعيت هاى ميليونى در سرتاسر جهان فرياد مرگ بر جنگ سر مىدهند، البته از نظر انسانى درست است اما اگر اين فريادها معنايش "برقرار باد صدام" يا حكومت هاي صدامي منطقه! باشد، نادرست است. دست كم من بر اين باورم. يعني باور دارم كه تظاهرات ضد جنگ اگر با فريادهاي ضد استبداد و ديكتاتوري و توتاليتاريسم همراه باشد درست تر و بهتر است.
هنگامى در لندن بزرگ ترين تظاهرات تاريخ انگلستان با شركت يك ميليون نفر به وقوع پيوست و شهردار لندن با مباهات گفت كه من افتخار مي كنم كه در شهر من و در زمان من اين چنين تظاهرات بىسابقه اى اتفاق مي افتد، توني بلير نخست وزير انگلستان جملهء نغزى گفت. او با اشاره به سيل جمعيت يك ميليونى گفت فراموش نكنيد كه صدام در طول زمام داري اش باعث مرگ يك ميليون انسان شده و اين همه آدم كشته شده اند!
***
داشتم از بركت جنگ براي تركيه مي گفتم كه حاشيه رفتم. در تركيه اخيرا اسلامي ها ( حزب عدالت و توسعه كه مواضع شبيه ملي _ مذهبي هاي ايران دارد) برنده شده و تشكيل دولت داده اند، نخست با اكراه به مساله جنگ برخورد شد. اما از سوي ديگر نبايد فراموش كرد كه تركيه عضو ناتو است و زير نگين ژنرال هاي ملي گرا و لائيك. بنابراين تركان به شرط و شروطي موافقت كردند كه نمايندگان آمريكا از بنادر و پايگاه هاي هوايي تركيه براي جنگ احتمالي با عراق بازديد كنند. يعني اندكي عشوه آمدند و ناز كردند كه آمريكاييان " يك نظر" حلال به تركيه بياندازند! در اين گير و دار صحبت از ده ميليارد دلار (كابين) هم به ميان آمد كه تركيه سخت نيازمندش هست. اما تظاهرات ضد جنگ بزرگ كه در شهرهاي تركيه انجام شد (و دولت هم بفهمي نفهمي اين تظاهرات را تشويق كرد!) و رسما اعلام شد كه نود در صد مردم تركيه مخالف جنگ هستند، لاجرم قيمت هم بالا رفت و دو برابر شد. بعد ماجراي مخالفت برخي از كشورهاي اروپايي پيش آمد كه سردمدارانش آلمان و فرانسه بودند. اين دو كشور را دانلد رامسفلد "اروپاي قديم" نام نهاد و اروپاي جوان را لهستان و مجارستان و چك و اسلواكي و بلغارستان و حتي اسپانيا ناميد كه با آمريكا هم گام اند. تركيه هم كه مي خواهد وارد جرگه ى كشورهاي اروپايى شود با يك غمزه دو نشان زد: هم به اروپاي قديم كه مخالف ورود تركيه به اتحاديه اروپا هستند خط و نشان كشيد و هم قيمت اجاره پايگاه هايش را به 26 ميليارد دلار رسانيد. شش ميليارد كمك بلاعوض و بيست ميليارد وام بلند مدت و كم بهره. اما امروز خبر رسيد كه تركيه به كمتر سي ميليارد دلار رضايت نمي دهد و فعلا چانه زني ها در همين حول و حوش دور مي زند!
اما همه ي اين ها فقط يك سوي سكه است. در سوي ديگر سكه فعل و انفعالات ديگري در جريان است كه شايد نقشه خاورميانه را به هم بريزد. تركيه نيروهايش به نوار مرزي گسيل داشته و رسما اعلام كرده كه مي خواهد تا عمق 20 مايلي (حدود سي كيلومتر) شمال عراق براي جلوگيري از سيل پناهندگان جنگي پيش رفته و يك "بافر زون" (منطقه امن) درست كند. به نوشته نيوزويك (24 فوريه 2003) تازه اين اول كار است. تركيه از آمريكا درخواست محرمانه كرده كه يك نيروي 60،000 الي 80،000 نفري خود را تا دويست كيلومتري عمق عراق براي ايجاد يك منطقه امن و استراتژيك در درون خاك عراق مستقر كند. بهانهء تركيه اين است كه از نفوذ چريك هاى كرد جلوگيري كند ولي كردها براين باورند كه تركيه مي خواهد بخش نفت خيز كركوك و موصل را اغلب ترك زبان اند اشغال كند.
كوتاه سخن اين كه تركيه مي خواهد از جنگ بركت ببرد. آن هم چه بركتي! بركتي كه به گمان من حق ايران است. ايراني كه به قولي 300 ميليارد دلار از عراق خسارت ديده و حدود يك ميليون نفر را در جنگ از دست داده است.
مي ترسم نكبت جنگ نصيب ايران بشود و بركتش نصيب تركيه!
2:18 AM


Sunday, February 16
جنگ: نکبت یا برکت؟
جنگ البته با نکبت عجین است. اما نه هر جنگی. ما جنگ های آزادی بخش هم داشته ايم. اما در هر حال جنگ بيشتر نکبت بار است تا برکت بار. در ایام جنگ ایران و عراق بر ديوارهای میهن شعاری از قول رهبر انقلاب با خط خوش نستعلیق نوشته شده بود که : جنگ برکت است. البته آن جنگ خانمانسوز برای کسانی که می خواستند حکومت را در انحصار خود و اعوان و انصارشان دربياورند "برکت" بود. برای دلالان اسلحه هم "برکت" بود و برای خیل کسانی که می خواستند رقبا را از ميدان به در کنند. که کردند. که گرفتند و به بند کشیدند و کشتند و آنگاه خود یکه تاز شده و سوار بر اریکه قدرت تاختند و تار و مار کردند. بچه های ميهن را گروه گروه روی ميدان های مين فرستادند و خود برای شان آيه های سوگ خواندند. نسلی از زيباترين فرزندان اين مرز بوم بدين تريب خاکستر شدند و مادران داغ دیده در سوگ فرزندان جوان شان تبریک و تسلیت شنيدند و سوختند و ساختند.
آنان که می خواستند از روی کشته های جوانان ایران زمین به کربلا و قدس برسند سرانجام به کیش و دوبی و این اواخر در ونکوور کانادا لنگر انداختند با میلیون ها دلار آغشته به خون و نفت. برای اینان هم جنگ برکت بود!
حالا تندروترین و راست ترين جناج سياست آمريکا نیز در جنگ برکت می بیند. چاه های نفت عراق مانند دوشيزه های زيبا عشوه گری می کنند و در آن گوشه اسرائیل بی دردسر و ابر قدرت کوچک منطقه می خواهد از خاک و خاکستر جنگ قد علم کند.
امروز در اکثر نقاط گيتی تظاهرات ضد جنگ بر پا بود. اکثریت خاموش انگار از خواب بيدار شده و نکبت جنگ آنان را به ميدان کشانده که باز مانند ايام جنگ ویتنام آوازهای ضد جنگ سر بدهند. این اتفاق ميمونی است که رخ می دهد.
امروز که ميليون ها نفر را در سرتاسر عالم دیدم که عَلَم ضد جنگ برافراشته و از ترسا و ترک و یهود (در اسرائيل هم تظاهرات بزرگی بر پا بود. اسرائيلی و فلسطينی دوش به دوش هم) و بودايی و همجنس گرا و کمونيست و سوسياليست و طرفداران محیط زيست و ... آواز صلح می خواند، از شادی به خود لرزيدم. زيباترین تصاوير را در برزيل ديدم که مترسک جورج بوش و صدام حسين دست در دست هم بودند. در تظاهرات دمشق همه اش تصوير بشار اسد بود و شعار مرگ بر اسرائیل. معلوم بود که تظاهراتی است فرمايشی! ...
اما ... اما تماشای این همه آدم برای من اندکی غم انگيز و ترسناک هم بود. یک اين که من از جمعيت يک زبان و يک دل و از "وحدت کلمه" می ترسم! نيز می ترسم که این صدام حسين با تماشای اين همه جمعيت يابو برش دارد و خود را قهرمان ملی بیانگارد! ما ايرانيان می دانيم که صدام "قهرمان" چقدر ممکن است فاجعه بار باشد! کرد ها هم می دانند و کويتی ها نيز و البته بيشتر از همه، مردم عراق.
صادقانه بگویم که من به عنوان یک انسان از جنگ تنفر دارم ولی باز به عنوان یک انسان شرقی استبدادزده از ديکتاتورها و حاکمان مستبد بيشتر نفرت دارم. می خواهم سر به تن هيچ خودکامه ای نباشد. گاهی خودکامگان را فقط قدرت های بزرگ می توانند از بين ببرند. طالبان افغانستان و صرب های فاشيست مسلک محال بود بدون دخالت آمريکا از بين بروند. جای صدام و دیگر ديکتاتورهای منطقه در کنار سلول میلوسويچ است نه در قصرهای کنار دجله و فرات ...
ای کاش، ای کاش می شد از چنگ خودکامگان بدون جنگ و خون ريزی رها شد. می شود؟ ... و ای کاش اين چنين تظاهرات بزرگی عليه خودکامگان و آدمکشان و جنايتکاران نيز بر پا بشود. می شود؟
12:15 AM


Wednesday, February 12
آرشيو ایران امروز
سايت خوب و وزين ايران امروز کار بسيار جالبی کرده است که من به سهم خود بسيار سپاسگزارم. اين سايت که شايد جدی ترين سايت فارسی باشد، آثار نويسندگان سايت را آرشيو کرده است که کاری است کارستان. من پيش از اين که يولداش را راه بيندازم معمولا در ايران امروز می نوشتم. اکنون علاقمندان می توانند تمام آن نوشته ها را یکجا در آرشيو مرتضی نگاهی بخوانند. خود من گاه با مرارت بسيار به برخی از آن نوشته ها دسترسی پیدا می کردم.

11:46 PM


دوستان خوب و عزيز،
سرانجام سفر طولانی من به پايان رسيد و اکنون خسته و کوفته بازگشته ام. ای کاش می توانستم بنويسم به "خانه". اما خانه ام در آنسوی اقيانوس ها کوه ها خفته است و من ديگر خود را "اهل" آن خانه نمی دانم که سعدی فرموده: " سعدیا حب وطن گرچه حدیثی ست عزيز / نتوان مرد در آنجا که به خواری زادم" .... بنابراین بخواهم و نخواهم خانه ام فعلا در همین جاست که دست کم خواری و خفت نمی کشم و انسانم با تمام حق و حقوقش.
همین دیشب رسیدم. هواپیما که بر فراز سانفرانسيسکو رسید، ناگهان شادی شفافی مرا در بر گرفت. ياد سفر چند سال پيشم به وطن افتادم که همينجا عينا از سفرنامه ام می آورم:
"... ناگهان دلم می لرزد. نمی دانم از عشق است يا از تشويش يا از هر دو! نگاهم را برمی گردانم به درون هواپيما. انگار مسافران ديگر هم لرزش دارند.... "
آنجا در وطن "ترس شفاف" بود که به هنگام ورود هجوم می آورد. گذرنامه ات را که دست مامور مربوطه می دهی آن "ترس شفاف" هجوم می آورد. نمی دانی که چه اتفاقی خواهد افتاد. در یک آن به یاد مقالات بوداری می افتی که سال ها پيش نوشته ای و دست و دلت می لرزد. به یاد ماجرايی می افتی که سر م. ب یا ن. ز آمد. ماموری می آید و با احترام ترا به اتاقی راهنمايی می کند و آنگاه پس از یک "دیالوگ" گذرنامه موقتا ضبط می شود تا روزی در خانه های بی نام و نشان خدمت آقا یا حاج آقایی بنشینی و داستان زندگی ات را بازگويی. گاهی بارها و بارها .... تا تخلیه بشوی و پشت دست داغ می کنی که دیگر به سرزمین محبوبت سفر نکنی. گاهی هم تشابه اسمی مساله می سازد. همان گونه که به سر خانم م ز آمد. بيچاره رفته بود که به مدت دو هفته مادر بیمارش را ببیند که سفرش ده ماه طول کشید و در طول این مدت هزاران پله را بالا و پائين رفت و هزاران نگاه نامهربان و مهربان و گاه هیز را تحمل کرد تا این که سرانجام با یک " اشتباه بود، خواهر" به آمریکا برگردد و پشت دستش را داغ کند و .... مادر بمیرد و او در غربت پیر شود!
البته می گویند که دیگر اوضاع و احوال تغيير کرده. اما ماجرای دکتر سحابی و جباری خیلی کهنه نيست. مطلب مسعود بهنود در سایت ایران امروز پیرامون همین مسایل خواندن دارد!
با اين همه وطن وطن است و وطن باقی خواهد ماند. اميدوار باشيم که روزی بر فراز وطن که می رسيم ديگر آن "ترس و دلهره و وحشت شفاف" به سراغ مان نيايد و شادی باشد و هيجان و عشق.
رنج سفر که از تنم زایل شد داستان سفرم را خوانم نوشت و البته الباقی داستان پيشه وری را و ماجرای برافتادنش را و خيلی چیزهای ديگر....
11:29 PM