Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Monday, March 31
در سايت خوب ايران امروز دو مقالهء خوب خواندم از آيت الله منتظری و علوی تبار که حرف و حدیث دل مرا گفته بودند. اين دو مقاله را به جای نوشته ی بنده در این ستون بخوانيد! 1:18 AM
Sunday, March 30
رانندهء خوب و رانندهء بد! فرض کنيد که در يکی از جاده های باريک و پر رفت و آمد ايران کاميونی انحراف به چپ داشته و به سرعت به سوی اتوبوسی که سی چهل نفر مسافر دارد می راند. رانندهء خوب سعی می کند که به نوعی خود را از مسير کامیون خارج کند تا جان مسافران را نجاب بدهد. رانندهء بد چشمانش را می بندد و شهادتش را می خواند و به کاميون می کوبد. نتيجه سی چهل نفر کشته ای است که اغلب در روزنامه ها می خوانيم! ماجرای صدام و بوش مرا به یاد این کاميون و اتوبوس می اندازد! صدام ملت عراق را به کامیون آمريکا می کوبد! امروز آقای طه یاسين رمضان که مردم ايران به خوبی با عملکرد و جنايت هايش در طول هشت سال آشنا هستند، نويد داد که عمليات انتحاری عراقی ها شروع شده است. همين امروز هم یک افسر عراقی که پدر چهار بچه است داوطلبانه با عمليات انتحاری سبب مرگ چهار نظامی آمريکایی شد و ياسين رمضان با لبخندی شيطانی اعلام داشت که "بزودی خبرهای بهتری خواهيد شنيد!" صدام به خانوادهء اين افسر دو مدال مخصوص اعطا کرد. صدام حسين يک بار در جريان جنگ اول خلیج فارس گفته بود که اگر من بروم خيلی های ديگر هم با من خواهند رفت! حالا انگار تصميم اش عوض شده و می خواهد با خودش ملت عراق را هم به نابودی بکشاند. من هم چنانکه بارها نوشته ام با جنگ موافق نيستم ولی اگر برای از بين بردن ديکتاتورهايی مانند صدام جنگ آخرين راه حل باشد، جنگ را بر باقی ماندن چنين ديکتاتورهايی ترجیح می دهم. در عین حال که از جنگ نفرت دارم، جنگ عليه هيتلر، جنگ عليه طالبان و جنگ عليه ميلوسويچ ده ها بار از کشت و کشتارها و قتل عام های اين رهبران ديوانه قدرت و تشنه خون، کم خطر تر و کم کشته تر می دانم. دوست داشتم که سازمان ملل برای برکناری صدام وارد کارزار بشود و دوست تر داشتم که صدام را در دادگاه جنايات جنگی ببينم. حالا که آمريکا سازمان ملل را دور زده و با کمک انگلیس و يک دوجين کشورهای عربی و اروپايی جنگ را آغاز کرده، اصلا خوشحال نيستم. اصلا از ديدن خون و انفجار و خرابی و ويرانی ويران می شوم. اين روزها سخت ويرانم! چون در افق خونين منطقه دور جديدی از کشت و کشتارها و استبداد و توتالیتاريسم و تعصب می بينم. بعضی از دوستان که جانب انصاف را رعايت نمی کنند و نفرت شان از آمريکا چشم های شان بسته است و اندک اندک دارند به مجيزگويان صدام تبدیل می شوند. در گفته های ضد جنگ اينان سرنوشت ملت عراق و آتيهء آنان جايی ندارد. کما اينکه در کشتار مردم بی گناه شهرهای ایران و قتل عام شيميايی حلبچه هم ساکت بودند. اما در این ميان تظاهرات فرمايشی حزب الله تهران که بنا به دستور شعار "مرگ بر آمريکا هرگز يادشان نمی رود، شعار "مرگ برصدام" هم يادشان نرفت! البته این تظاهرات پس از نماز جمعه و به دستور آيت الله يزدی انجام گرفت. اما تظاهرکنندگان که اغلب شان عزيزی را در جنگ هشت ساله از دست داده اند در تظاهراتشان "مرگ بر صدام" از يادشان نرفت. 12:53 AM
Friday, March 28
.... و ديگر هيج! به گمانم بعضی از دوستان هنوز نمی دانند که وبلاگ تراوشات صميمی و آنی ذهن است بر روی صفحه اينترنت. بی واسطه و صميمانه! يعنی من منم در وبلاگ! من در اين نمی خواهم مقاله سياسی يا ادبی بنويسم و یا برای خود هواخواه پیدا کنم و آمار بينندگان را بالا ببرم که آگهی بفروشم و ... املا و انشای من در این سايت البته با املا و انشای من در سایت ایران امروز یا کیهان و روزگارنو فرق دارد. من این حرف را برای خود و برای معدود اندکی از خوانندگان می نویسم. دلم هم نمی خواند که شمار خوانندگانم ار این که هست بالاتر برود. هميشه ياد سخن آيت آلله سنگلجی می افتم که نقل می کنند گفته: برخی از سخن ها را می توان رفت بالای منبر و جار زد، بعضی را در یک اتاق چند نفره و برخی را نیز فقط می توان درگوشی به گوش کسی خواند! حرف های من در یک اتاق کوچک گفته می شود! من مرتضی نگاهی هستم نه نماينده ترکان ايران و نه نماینده کشور اهورامزدانیی فلات قاره ! سر سوزن شايد ذوقی داشته باشم و خرده هوشی! پيامی هم در راه دارم که کسانی می شنوند. .... و دیگر هيج!! ... ترانه ی من تلخابه ی میهن تلخ من است! شايد هم آن زهر باستانی است که سال های سال بای رف باستانی گذاشته ام که روزی تمام خنزر پنزری های دنیا بیایند و باهم جامی بزنیم ... و دیگر هیج! 2:11 AM
Wednesday, March 26
ديدار در کربلا!
امروز با مادرم صحبت کردم. از ديدار سخن می گفتيم که در باکو باشد يا در قونيه. مادرم ناگهان درآمد که چرا در کربلا نباشد؟ مادرم می گفت که بزودی اهالی کربلا و نجف آزاد خواهند شد و ما می توانيم در کربلا همديگر را ببينیم. آقايان در ايران که سقوط صدام را خوش ندارند ناگهان صدامی شده اند و در دام صدام اسير! آن هم به خاطر خطرات جنگ. چون امروز کشورهای عربی از بيخ مرتجع ناگهان سقوط صدام را نزديک ديدند و چون می دانند که هيچ کدام پايگاه مردمی ندارند و پس از صدام نوبت آنان نيز خواهد رسيد، دست را پيش گرفتند تا پس نيفتند. و البته مقامات کشور ما هم که بيش از همه از صدام و صداميان زخم خورده اند و خون خورده اند، ناگهان "بي طرفی فعال" را ول کرده و به صدام چسبيده اند که فصل سياه ديگری در سياست خارجی ضد منافع ملی بگشايند! مبارک است!! چه خوب گفته بود سهراب که ايران مادران خوب و سياستمداران بد دارد. 2:29 AM
Tuesday, March 25
حسين و جميله
درست در گرماگرم جنگ ايران و عراق بود که صدام دستور داده بود تهران موشک باران بشود و هر روز خانه ای نبود که ويران نشود. گاهی هم موشک های روسی و فرانسوی صدام به مدرسه و بيمارستان می خورد که صدام به پرتاب کننده اش يک مدال شجاعت می داد. اما وای به روز کسی که موشکش مثلا به پادگان نظامی یا اطراف جماران فرود می آمد! آنگاه صدام او را توبيخ می کرد! جنگ ايران و عراق چنین جنگی بود و البته تمام صلح طلبان دنيا هم ککشان نمی گزيد. حتی موقعی هم که در شلمچه و حلبچه بمب شيميايی منفجر شد بازهم از اين جماعت صلح باز صدايی برنخاست که برنخاست! حالا بگذريم! در چنيین ايامی که همه نگران و دلواپس بودند و پس از برخورد موشک ها تلفن را به کار می افتاد تا کشتگان و زخمی ها شناسايی شوند، من به خانه، دوستان نازنينم حسين جميله رفتم. جميله که در را باز کرد با چشمان گريان خبر بد را به من داد: اسکندر مرد! - اسکندر؟ من هم بسيار ناراحت شدم و به اتاق پذيرايی که وارد شدم چشمان حسين را هم گريان ديدم. اظهار تاسف کردم و پرسيدم حالا این اسکندر کی بود؟ موشک بهش خورد؟ جميله با بغض فروخورده و کلمات جويده و جويده گفت " اسکندر! همان گربه گل باقالايی!" من هاج و واج نگاهشان می کردم و نمی دانستم چه بگويم. در هر حال من هم غمگين شدم. آخر من هم گربه دوست هستم. این ماجرا هميشه ته ذهنم بود. مرگ آدم ها و مرگ حيوانات هميشه برایم دردناک بوده است. پریروزها برای سفره هفت سين دو تا ماهی قرمز خريدم. گربه هايم ساعت ها در دو طرف تنگ می نشستند و به بازي بازیگوشانهء ماهی ها چشم می دوختند. اما جرات نمی کردند دست از پا خطا کنند. حتی بفهمی نفهمی انس و الفتی هم بین شان پديد آمده بود شاید! امروز درست در گرماگرم بمباران های بغداد و گرفتار شدن سربازان جوان آمريکايی که مرا جلوی تلویزيون ميخکوب کرده بود، ناگهان ديدم يکی از ماهی ها ديگر تکان نمی خورد. اندام طلايی اش اندک اندک بالا آمد و طاقباز روی آب دراز کشيد. ... و ناگهان بغظم ترکید!
برای دوستان عزيزی که در ستون نظرها اين سايت می نويسند و بحث می کنند: اولا از همهء شما سپاسگزارم. اگر شما ها تا به حال مقالات و نوشته های مرا دنبال کرده ايد می دانيد که من از چه قماشم! دوست ندارم از خودم دفاع کنم و يا خودم را توجيه کنم. درد دل چرا! به دوست همزبانی که موضوع چيست را انتخاب کرده .... موضوع این است که من هم مانند شما درد و دغدغه زبان مادری دارم. نخستين شعرهای من به زبان مادری (ترکی آذربايجانی) بوده و نخستين خوانندگان شعر من ( که تصحيح هم می کردند و نکاتی را گوشزد می کردند) بهروز دهقانی و علیرضا نابدل و محمد حسين صدیق و احمد شاملو و حبیب ساهر بوده اند. يعنی آن زمان ها کلماتی می نوشتم و می فرستادم به این عزيران، که اغلب یا کشته شده اند و یا روی در نقاب خاک کشيده اند. فقط صديق از اين جمع زنده است که زنده باشد و تلاش کند برای گسترش زبان مادری مان! من آرزو دارم که روزی روزگاری در وطنم ايران نه تنها در مناطق ترک نشين و ترک زبان، بلکه در تمام نقاط ايران زبان ترکی هم در کنار زبان فارسی تدريس بشود. دست کم به صورت اختياری. اما در عين حال عاشق زبان فارسی هم هستم که حافظ دارد و خيام و نظامی و مولوی و .... سال هاست که از دايره تنگ نظری ها بيرون رفته ام و تعصب را وداع گفته ام. اما همه بايد در به دست آوردن حقوق مدنی و انسانی تلاش کنیم و مبارزه. آموختن زبان مادری از حقوق اوليه هر انسان است. من به سايت سام که سر زدم ديدم دل سوخته ای دارد! با نظرات افراطی اش اصلا موافق نيستم ولی به عنوان يک هموطن مخالف عقايد خود از حقوقش دفاع می کنم. اميدوارم که هم خود ايشان و هم مخالفانش لحن شان را مهربان بکنند. همين! .... امروز را همه اش برابر تلويزيون نشسته بودم و داشتم به جنگ فکر می کردم. صادقانه بگويم: من با آنکه مخالف جنگ هستم ولی اصلا و ابدا نمی توانم ذره ای با صدام يا انديشه های صدام گونه موافق باشم. او يک جنايتکار است. فرض کنيم اگر مثلا در اين پيروز هم بشود. تازه بدبختی و تيره روزی مردم عراق و منطقه آغاز خواهد شد. پيروزی صدام يعنی به طول کشيدن جنگ البته. در آن صورت او تمام مخالفانش را در عراق قيمه قيمه خواهد کرد، حساب کردها و شيعه ها را خواهد رسيد، به انتحاريون فلسطينی به جای بيست هزار دلار دستخوش، چهل هزار دلار پرداخت خواهد کرد، باز هوس خوزستان خواهد کرد يا کويت و احتمالا اردن و عربستان .... بيست ميليون ديگر پوسترش را چاپ خواهد کرد ... سرود جديدی با نام ای صدام! ای رهبر کبير.... سرود ملی عراق خواهد شد ... القاعده را به رسميت خواهد شناخت .... به من بگوييد آيا حاضريد در عراق صدام زندگی کنيد؟ حتی بچه های سازمان مجاهدين خلق هم پاريس را به بغداد ترجيح می دهند!! .... در عراق راديو و تلويزيون دروغ شليک می کند. وانمود می کنند که لحظه پيروزی نزديک است. صدام که ناگهان عابد و زاهد و مسلمان شده آيه نصر من فتح الله غريب می خواند و فداييانش که عينا مانند چگينی های زمان شاه عباس دل و قلوه و رودهء مخالفان را زنده زنده چنگ می زنند و می خورند و هميشه سياه می پوشند، پشت سر نيروهای گارد رياست جمهوری موضع گرفته اند که تسليم شدگان را از پشت بزنند و گاه دل و جگر مخالفان را در وسط بغداد از درون تن شان در بياورند و تناول کنند! البته نه قم خوبه نه کاشون! اما صدام نه قم هست و نه کاشان! 10:50 PM
Saturday, March 22
مقاله اوريانا فالاچی پيرامون جنگ چند روز قبل نوشتم که از ارويانا فالاچی روزنامه نگار مشهور و برجسته مطلی خواندم پيرامون جنگ. دست به ترجمه اش زدم که ديدم روزنامه نگار خوب ما علی محمد طباطبائی آن را ترجمه کرده و در سايت ايران امروز منتشر کرده است. سپاس از طباطبائی عزيز. امروز پس از ساعت ها تلاش به سراب زنگ زدم و با مادرم صحبت کردم. تلفن های سراب ناگهان هفت رقمی شده است! يعنی عدد 222 به اول شماره تلفن ها اضافه شده است! با برادرها و مادرم از جنگ هم سخن گفتيم. رسانه های جمهوری اسلامی این جنگ را جنگ سلطه نام گذاشته اند و بفهمی نفهمی در کنار صدام ايستاده اند. از سلطه و جنايات آمريکا می گويند و البته يک کلمه هم از آينده عراق که احتمال دارد نظامی داشته باشد دموکراتيک و مردم سالار، نمی گويند. من در ايام جنگ ایران و عراق در ایران بودم و حتی نامم را برای رفتن به جبهه ثبت کرده بودم. البته نه داوطلبانه! چون منقضی خدمت سال 56 بودم و بايد ثبت نام می کرديم. چند ماه منتظر احضار بودم که نشدم. دوستم که به جبهه های جنگ در دهلران اعزام شده بود، داستان ها تعريف می کرد. از جمله این که آقای خلخالی به برخی از پاسداران برگ حکم اعدام داده بود که جای اعدامی بخت برگشته در آن خالی بود. برگه ای به این صورت: بسمه ای تعالی غير نظامی ...... فرزند .... دارای شماره شناسنامه ..... به جرم حمل مواد مخدر به اعدام محکوم می شود. حکم اعدام نامبرده بلافاصله قابل اجرا است. دوست من احمد رضوی - یادش بخیر! - یکی از این برگه ها را به دست آورده بود و چند کپی هم تهيه کرده بودم و گاهی محض شوخی نام رفقا در آن پر می کرد و مزاح می نمود! يکی دوبار هم مرا به اعدام محکوم کرد! گاهی از رفتار ايرانيان با اسرای عراقی تعريف می کرد که عرق شرم به تن آدم می نشست! البته از بی رحمی عراقيان نيز با اسرای ايرانی داستان های وحشتناکی می دانيم. برادرم ايرج نيز که در اواخر ايام جنگ خدمت وظیفه می کرد قتل عام حلبچه را به چشم ديده بود. روح و روانش هنوز که هنوز است جريحه دار شده است. از صحبت های دوستان و اهل بيت دريافتم که مردم ايران در ته خوشحال اند که صدام رفتنی است و رژیم ديکتاتوری عراق به زباله دانی خواهد رفت. حتی در اين امر فرج هم می بينند! اما در نهايت به درستی با مردم عراق احساس همدردی می کنند. 5:15 AM
Friday, March 21
ياسر عرفات و لغو اختيارات استصوابی! درست در ساعاتی که جهانيان با نگرانی و بی صبری منتظر پايان يافتن مهلت جورج بوش برای صدام حسين بودند، در رام الله فلسطين يک اتفاق شگرفی در جريان بود که آينده فلسطين را رقم خواهد زد. مطلب از این قرار بود که در مجلس قانون گزاری فلسطين بحث و گفت و گو بر سر پست نخست وزيری به جا های باريک کشيده شد. نمايندگان مردم فلسطین در مجلس ملی می خواستند پست نخست وزيری را با اختيارات تام _ مانند تمام جوامع دموکراتيک دنيا _ به تصويب برسانند ولی آقای عرفات که رهبر کبير انقلاب فلسطين ناميده می شود و خود را بالا تر از هر فلسطينی ديگر می داند، با این امر سخت مخالف بود و طرحی به مجلس داده بود که دقيقا اختيار استصوابی به او می داد. تقريبا می توان گفت که آقای عرفات اختياراتی در حد اختيارات ولی فقيه در جمهوری اسلامی ايران برای خود قائل بود. اين اختيارات در قانون اساسی فلسطين هم به عرفات داده شده است. اما نسل ديگر فلسطينی که واقعيات جامعه را بهتر درک می کنند، بر آن بودند که نخست وزير آينده حق تشکيل هیات دولت و انتخاب وزرا را بدون دخالت رهبر، دارا باشد. اما آقای عرفات پافشاری می کرد که همواره بتواند صلاحيت وزيران انتخابی نخست وزير را تاييد یا رد کند. بنابراين 45 نفر از نمايندگان مجلس ملی 4 ساعت تمام با رهبر جر و بحث کردند و آخر سر عرفات پذيرفت که اين امر به رای گذاشته شود. اين جر و بحث ها آن چنان تند بود که فشار خون رئيس مجلس سخت بالا رفت و از صندلی اش سرنگون شد که کارش به بيمارستان کشید. اما سر انجام عرفات تن به رای گيری داد و با رای 69 نفر از اعضای مجلس اين حق از عرفات سلب گردید. مجلس فلسطين 88 نفر عضو دارد. اما در حال حاضر دو نفر از اعضای مجلس به اتهام فعاليت های تروريستی در زندان اسرائيل به سر می برند و یک نفر از آنان مرده و يک نفر هم استعفا داده است. نمايندگان نوار غزه که در جلسه شرکت نداشتند از طريق تلفن در این رای گيری شرکت داشتند. البته دولت اسرائيل به این نمايندگان اجازه سفر نداده بود. نکته مهم اينجاست که هم اسرائيل و هم آمريکا ديگر نمی خواهد با عرفات وارد بازی گفت و گو و صلح شود. عرفات به نوعی عمليات انتحاری را تاييد می کند و اسرائيل و آمريکا در صداقت عرفات شک دارند. بنابراین این دو دولت ترجیح می دهند که با کسی غير از عرفات وارد گفت و گوهای صلح بشوند. حالا مهم ترين چهره برای این کار محمود عباس است که تحصیلاتش را در دانشگاه مسکو به انجام رسانده و 40 سال است که با عرفات هم رزم است. اما هم رزمی که اغلب اوقات با عرفات مخالفت می کند. مثلا آقای عباس عقيده دارد که عمليات انتحاری فلسطینيان مهم ترين ضربه را به جنبش فلسطين وارد ساخته است. او بسيار عمل گرا است و اغلب اوقات با کادرهای قديمی جنبش فتح در می افتد. فتحی ها در حقیقت پس از کنفرانس مادريد و اسلو از تبعیدگاه هایشان به فلسطين آمدند و حکومت را در دست گرفتند. حکومت خودگردان فلسطين که مبالغ هنگفتی از کشورهای اروپايی و عرب اخذ کرده بود، به صورت يکی از فاسد ترين حکومت های عربی در آمد. فلسطينی هايی که سال ها در داخل فلسطين مبارزه می کرده اند نظر خوشی به این از خارج بر گشتگان ندارند. اين رای گيری و ايجاد پست نخست وزيری با اختيار، گام بلندی در جهت دموکراتيزه کردن حکومت خودگردان فلسطين خواهد بود و راه را برای تشکيل دولت مستقل فلسطین هموار خواهد کرد. بوش و کالين پاول هم به کرات اعلام کرده اند که پس از عراق طرح صلح فلسطين و اسرائيل را پي خواهند گرفت. 12:50 AM
Thursday, March 20
چند یاد داشت پيرامون جنگ
این روزها جهان آن چنان سريع می چرخد که من نمی توانم حوادث را پی بگيرم و مطلب بنويسم! بنابراين از عزيزانی که به اين صفحه می آيند و مطلب تر و تازه ای نمی بينند پوزش می خواهم. - امروز سرانجام ديباچه جنگ آمريکا با عراق آغاز شد. نام عمليات "آزادی عراق" است. البته جنگ با همه ی کراهتش شايد اين خجسته آزادی را برای مردم عراق به ارمغان بياورد. اين مقدمه يا ديباچه شليک بيش از چهل موشک کروز بود و بمباران مواضع عراقی ها توسط هواپيماهای اف چندم آمريکائی بود که هدفش فقط و فقط شخص صدام بود. هنوز معلوم نيست که صدام مورد هدف قرار گرفته باشد. اما در هر حال گلن گئدن کشیده شد! صدام هم "گئدن" اين ماجرا خواهد بود. گئدن به زبان ترکی یعنی "رفتنی"! همين پريروز بود که صدام با فرستاده های تونس صحبت می کرد و ضمن اعتراف به داشتن سلاح های کشتار جمعی خاطر نشان ساخت اين سلاح ها فقط برای کشتن ايرانيان و صهیونيست ها تهيه شده و نه برای کشتن آمريکائی ها. هنوز از ايرانيان با تحقير ياد می کرد. - جنگ جهانی اول با شليک گلوله ای در ساريه وو آغاز گشت و اين جنگ با بمباران مقر صدام. جورج بوش پس از اين حمله در تلویزيون ظاهر شد و اين جنگ را يک جنگ آزاديبخش خواند که مردم عراق را از شر صدام راحت خواهد کرد و تاکيد کرد که هدف آمريکا اشغال عراق نيست و از نظاميان عراق هم خواست که به مردم عراق بپيوندند و از آتش زدن چاه های نفت بپرهيزند که در آن صورت دادگاه جنايات جنگی در انتظارشان خواهد بود و ... عين همين سخن ها را در دو ميلیون برگ اعلاميه هم روی کشور عراق ريختند. - امروز در پی حمله "آشنا"يی زنگ زد که دلش برای مردم عراق می سوخت. می گفت "من یک آخوند شپشو ايرانی را به تمام مردم آمريکا حتی صلح طلب ترين شان که برای اعتراض به جنگ به خيابان ها می ريزند!" البته اين "آشنا" يک توده ای قديمی است و پسرهايش چند تا پمپ بنزين دارند و وضع شان توپ توپ است و خودش يک پايش ايران است و يک پايش اينجا و از دولت آمريکا ماهانه 650 دلار "معاش" می گيرد و بيمه درمان رايگان دارد و .... شاعر هم هست که به سبک قدما البته در مناقب امپريالیسم و وصف سوسيالیسم شعر وزن و قافيه دار می سرايد. - تلويزيون عراق اوضاع را بسيار عادی توصيف می کرد و خواننده ای مرد يک آواز مکش مرگ می خواند تا اين که ناگهان زعيم بزرگ رهبر خلق های زحمتکش جهان و انقلابی کبير و پيشوای پابرهنگان و گرسنگان بر صفحه ی تلويزیون بغداد ظاهر شد و از الله گفت و الله اکبر گفت و مرگ بر آمريکا گفت و مرا ياد آقای ملا حسنی خودمان در اروميه انداخت. برای اولين بار صدام را با عينک ديدم که اصلا بهش نمی آمد چون چهره اش را اندکی مهربان کرده بود! شاید هم يکی از بدل هايش بود. چون صدام 18 بدل کپيه برابر اصل خود دارد که همه سيگار برگ کوبا می کشند و ويسکی شيواز ريگال می نوشند و عين صدام لباس می پوشند و راه می روند و غذا می خورند! - يک آقای عراقی در بی بی لندن می گفت که امروز هم خوشحالم و هم غمگين. خوشحال به خاطر اين که انگار پس از سال های سياه وحشت و خون و جنون بالاخره از دست صدام رها خواهيم شد و غمگين برای اين که در اين جنگ غير نظاميان نيز کشته خواهند شد. من هم احساس او را دارم. همين که ديکتاتورهای منطقه امشب خواب راحتی نخواهند داشت من خوب خواهم خوابيد و آرزو می کنم که شمار کشته شدگان عراق از شمار قربانيان یک سال صدام کمتر باشد! *** امشب در سايت رنگارنگ دوست خوبم همايون ماکويی مطلبی خواندم که به "چرخش جهان" پرداخته بود. بسيار خواندن دارد! 12:22 AM
Saturday, March 15
سپر بلا ها بغداد را ترک می کنند. شايد در خبرها خوانده باشيد که بيش از صد نفر از مردم صلح دوست و ضد جنگ اروپا و آمريکا (و استراليا) به بغداد رفته اند تا سپر بلای مردم عراق شوند. دولت عراق برای اين گروه ويزا صادر کرد و انواع و اقسام تسهيلات را در اختيارشان گذاشت تا عليه جنگ تبليغات کنند. چند چهره محبوب و مشهور سينما هم به عراق رفتند تا روی جورج بوش را کم کنند! اما صدام حسين مانند هميشه علایم را عوضی فهميد و گمان کرد که این افراد برای پشتيبانی از صدام به عراق آمده اند. آنان می خواستند در اطراف بيمارستان ها و انبارهای مواد غذايی سنگر بگيرند تا احتمالا این اماکن مورد بمباران جنگنده های آمريکايی قرار نگيرد. اما مقامات عراق بخشی از این افراد در نقاط استراتژيک مانند نيروگاه های برق و پالايشگاه ها و پادگان اسکان داد. بنابراین صلح طلبان گروه گروه عراق را ترک می کنند. آخرین این گروه پنج نفر آمريکايی و استراليايی و ترک بودند که ديروز وارد عمان پايتخت اردن شدند. حالا دولت عراق دست به دامن متحدان سابق خود يعنی فلسطینی ها مصری ها شده که به عنوان "داوطلب" به عراق بیايند و در جنگ شرکت کنند. در ايام جنگ ايران و عراق صدها نفر از این داوطلبان جنگی به دست نيروهای ايرانی اسير شدند. البته آنان "مزدور" بودند ولی صلح دوستان غربی فقط در راه صلح یا فی سبيل الله به اين نوع کارها دست می يازند. (اصل خبر در سانفرانسيسکو کرانيکل ديروز چاپ شده بود)
برخی از خوانندگانی که در ستون نظرات حرف هاشان می نویسند از من می خواند پاسخ پرسش هاشان را شفاف بدهم و در يک بحث بی نتيجه شايد وارد بشوم که انتهايی نخواهد داشت. اينجا صميمانه می گویم: به نظر من صدام در گام اول و برخی از رژيم های ارتجاعی و تماميت خواه و توتاليتر منطقه بايد روزی از بين بروند. صدام ثابت کرده که هر وقت زمان خريده، زمان را به سود فعاليت های ماشين آدم کشی خود به کار برده است! من هم مانند هر انسان عاقلی مخالف جنگ هستم و دعا می کنم که صدام بدون جنگ خود را کنار بکشد. اما اگر هيچ راه مسالمت آميزی باقی نماند، آن موقع متاسفاه جنگ اجتناب ناپذير خواهد شد. مخالفت با جنگ عملی انسانی است که اميدوارم فقط در اينجا ختم نشود. اگر وجدان انسان بيدار شده بايد علیه هرنوع بی عدالتی و کشت و کشتار به خيابان ها بريزد و فرياد بکشد. چه در قتل چچن ها باشد و چه در قتل عام مردم مسلمان یوگوسلاوی یا مردم فلسطين و اسرائيل. من مخالف دولت های اروپايی را با آمریکا می بينم نه با جنگ. در هر حال به خاطر قراردادهای نان و روغن دارشان با عراق است که با جنگ مخالفت می کنند. همان اروپايی در کشت و کشتارهای یوگوسلاوی از آمريکا دعوت کردن که رژيم نسل کش و قوم کش صربستان را ساقط کند. آن موقع جنگ برای اروپايی ها خوب بود البته که در حياط خلوتشان جنگ و خونريزی و آدمکشی بود! ... با تمام این ها من به عنوان یک نفر می توانم عقايدم را بنويسم یا بگويم. اگر با اظهار نظر شخص من سرنوشت جنگ و صلح رقم می خورد جور ديگری شايد می نوشتم! بنابراين ما در ايجاد جنگ یا صلح بی تاثير هستيم ولی می توانيم در شرايط جنگ یا صلح به نفع دموکراسی و آزادی در کشورمان و در ديگر کشورهای منطقه امتياز بگيريم! 11:13 AM
Wednesday, March 12
خطرات خاطرات تاريخی! در پی نامه تفکر بر انگيز بالتازار یادداشت کوتاهی برایش نوشتم و او هم پاسخ انديشمندانه ی ديگری برايم نوشت که دلم می خواهد شما هم بخوانيد. چرا که بالتازار دست روی نقطه ی حساسی گذاشته که شايد سرنوشت تاريخی ما در همين گره کور شده است!
دوست خوب و نازنین، با سلام های فراوان، نامه ات بسیار خوب و البته دردناک بود! یکی از دوستان که مقالاتش را حتما در ایران امروز خوانده ای، یادداشتی شبیه نامه تو را برایم ارسال کرده بود. گفته می شود که در صورت بروز جنگ ده هزار نفر غیر نظامی کشته خواهد شد. شاید جمع تلفات انسانی جنگ احتمالی به هفتاد هزار نفر برسد. امروزه هرسال پنج هزار کودک عراقی از بی دارویی و کم غذایی کشته می شوند. ... خلاصه به نظر می رسد که این غده سرطانی صدام با یک چاقوی تیز جراحی برداشته شود و گره کور مردم بیچاره عراق و منطقه نیز به نوعی باز شود. من هم همین احساس دوگانه شرم و امید را دارم. در مقابل دوستان امریکایی از سیاست های جورج بوش سخت انتقاد می کنم اما چون به خلوت می روم همان احساس نفرت از صدام و نظام های آن چنینی مرا فرا می گیرد و بدم نمی آید که این غده با چاقوی آمریکایی برداشته شود! ای کاش خودش برود یا یکی از نزدیکانش با گلوله ای کارش را بسازد. من که دعا می کنم!!
... و اينک پاسخ بالتازار عزيز:
من فکر میکنم مردم ما، مردم عراق، مردم منطقه ما قربانیان نه جنگ قدرت یا جنگ ثروت (نفت؟) که جنگ تاریخ و تمدن هستند. شاید داعیه گفتگوی تمدنهای خاتمی هم از این نگاه قابل بررسی باشد. من فکر میکنم فشار اجتماعی ناشی از هزاران سال سابقه تاریخی (میراث هزاران ساله فرهنگی) به نحوی بر نحوه رفتار مردم ما و سران مردم ما و نحوه تنظیم روابط حاکمان با عامه مردم ما تاثیر میگذارد. من نه روانشناس هستم و نه در حوزه رفتارشناسی اجتماعی تبحری دارم ولی مطمئن هستم اگر کسی طی یک فرایند تجربی آدمهایی که "میراث تاریخی" دارند را با آدمهایی که "میراث تاریخی" ندارند، از نظر رفتار اجتماعی مقایسه کند به نتایج جالب توجهی میرسد. من معتقدم رفتار آدمهای قرن ما (و قرنهای مابعد ما) نه تنها فرایند کنشها و واکنشهای همزمان با پیرامونشان که تاحدی نیز منبعث از انگیزشهایی است در طول تاریخ با تاروپود نژاد و "جنس" ما تنیده شده است. من حتی مطمئن هستم با بررسی ژنوم آدمهایی مثل ما و مطابقت آن با "دیگران" شاید بتوانیم ژنهای مسئول یک همچون رفتارهایی که در طول تاریخ ایجاد و انتخاب و پابرجا شده اند بیابیم. من فکر میکنم ما خاورمیانه ایها آمادگی روانی به دوش کشیدن باری که تاریخ بر دوشمان گذاشته است را نداریم. من فکر میکنیم بی سوادی مردم ما نسبت به تاریخ فرهنگیشان باعث تعبیر نادرست و ناخودآکاه انگیزشهای ناشی از آنها میشود. من فکر میکنم مسئول اغلب این جنگهای منطقه ما "ناخودآگاههایی" به بزرگی چندین ده قرن و خود آگاههایی به بزرگی چهل و پنجاه سال (سن متوسط تصمیم گیرندگان اجتماعی) است. من فکر میکنم نسل ما زیر فشار ناشی از عدم توانایی درک و تفسیر ناخوداگاه بزرگ تاریخی خود، زیر بار عدم توانایی برقراری ارتباط با این ناخودآگاه و جابجا کردن آن از ناخودآگاه به خود آگاه (که بینش و قدرت بررسی بیشتری به ما میدهد) دارد خورد میشود. من فکر میکنم این شاید دلیل از بین رفتن تمدنهای گذشته باشد؟ شاید این محدودیت ساختار ذهنی و بدنی انسانهاست که نمیتوانند بیش از یک مقدار خاص "خاطره"تاریخی" را از نسلهای گذشته به ارث ببرند و در نهایت از یک آستانه فرضی به بعد این "دوز بالا" باعث مسمومیت آدمها میشود؟ اما چرا من اینها را میگویم؟ برای اینکه میترسم جراحی این آدم (صدام)، مثل جراحی یک غده بزرگ سرطانی باشد. دکترها میگویند غده های سرطانی را اغلب با جراحی میشود کند و دور انداخت ولی خود سرطان را نمیشود. سرطان از حدی که گذشت همه جا و همه زمان هست. در واقع غده های سرطانی باهم رقابت هم میکنند. بزرگترینشان را که بکنی، کوچکترها جای رشد پیدا میکنند. سرطان هم جالب است که در آدمهای پیر بیشتر است و سخت تر میشود درمانش کرد...من راستش چشمم آب نمیخورد! با این تئوری اثبات نشده من، در منطقه خاورمیانه هرجا که بروی آسمان همین رنگ است (یا هروقت که بروی!) ... آیا در یک چرخه طبیعی جنگ و خشونت ما خاورمیانه ای ها از بین خواهیم رفت تا قومی دیگر که از تخم و ترکه مستقیم ما نیستند ویرانه ها بجا مانده از ما را، با طیب خاطر از یاد ببرند؟
بالتازار معمولی آن روزها که تازه وبلاگ های فارسی پا گرفته بود با وبلاگی آشنا شدم به نام " بالتازار معمولی" نويسنده اش خوش فکر و خوش قلم بود و اغلب تصويرهای معرکه ای هم در سايتش می گذاشت. بگمانم در پی خواندن مطلبی پيرامون گابريل گارسيا ماکز بود که نامه ای به بالتازار نوشتم و چند صباحی باب مکاتبهء ما باز بود. افسوس که بالتازار ناگهان دنيای وبلاگ را رها کرد. جايش البته بسيار خالی است. او چند روز پيش نامهء حيرت آوری برای من روانه کرده بود که با اجازه اش اينجا درج می کنم:
مرتضی عزیز
نقد جنگ از طرف شما را (که همشهری من هم هستید) در وبلاگتان خواندم! و تنم لرزید. مدت زیادی است ارتباط من با دنیای در هم تنیده وبلاگها، شده گاه کلیکی به وبلاگ شما و چند نفر دیگر. من مدتهاست که نمینویسم ولی احساس گاو خسته ای را دارم که با خیش و یوغ و سنگلاخی پیش رو، آرزوی همپایی با گوساله ها در سرمستی بازیگوشیهای یکسالگی را در سر دارد: قلبم تندتر از پاهایم میتپد.
بگذریم، توجیه منطقی جنگ در برهه کنونی زیر پرچم ایالات متحده را میخواندم و گاهی هم میلرزیدم. خواهم گفت چرا. من هم قبول دارم که جنگ در برهه کنونی به قیمت چند ترکش به اقتصاد ایالات متحده و چند(ین هزار) نفر عراقی که در غیر اینصورت سرنوشت بهتری هم در انتظارشان نبود میتواند در آینده منطقه تاثیر بسیار خوبی داشته باشد. به نظر من هم در یک باتلاق متعفن پر از مرگ و انهدام ایجاد چند جزیره، جای پا، حتی اگر صخره های مرده بدون هیچ گیاهی، علفی یا سایه ای برای غیلوله هم که باشد، چیزی نیست جز نعمت. من هم افغانستان آزاد (+ یکی دو هزار کشته که به هر حال در غیر اینصورت هم در یک جنگ داخلی مزمن به همین ترتیب خشن از یاد میرفتند) را یک جزیره امید در باطلاق خاورمیانه میدانم. عراق آزاد را هم همینطور. بخصوص که تیرهای قهر اینبار قرار نیست از چله کمان پدر و برادر من پرتاب شود و آتش خشونت قرار نیست دامان مادر و خواهر ما را بسوزاند. اینبار دیوها به جنگ هم میروند. این جنگ را از این زاویه باور دارم. و چشمم را هم به این حقیقت آزار دهنده نمیبندم که جنگ، خون و گوشت و استخوان ما آدمها را نه که آلوده باشد، که جزیی از آنست. تیری است که کتمانش سینه را سوراخ میکند. من هم گل را حربه خوبی برای از میدان به در کردن گرگ پشت در خانه نمیدانم. مگر شنگول و منگول و حبه انگور دوران بچگیمان پیغام دیگری برای آموختن به کودکان ایرانی داشتند؟ من باور دارم که جنگ جامه سیاهی است که گاهی لازم است با غم و اندوه به تن کنیم، نه فقط برای پوشش، که برای نشان دادن اینکه ما انسانها غم و اندوه را نیز به همان اندازی شلنگ تخته های مستانه به رسمیت میشناسیم. میخواهم بگویم غم بخشی از باور جنگ است.
من همه اینها را باور دارم.
نمیدانم چقدر اشتباه میکنم، ولی من از این نوشته ها و تذکره ها، بوی شادی از این جنگ بخصوص را میشنوم. از نوشته شما و از نوشته های خودم و از نوشته های ایرانیهای دیگری که در این باره مینویسند صدای قهقهه خنده بلند است. حتی از نوشته های مخالف این جنگ رایحه اطمینان از یک لذت اجتناب ناپذیر بلند است.احساس میکنم همه مان صورتهامان را داریم پشت پرده ای یا زیر دستمان پنهان میکنیم تا لبخند شادی مان را کسی نبیند.من همه این دلیل تراشیها و توجیه ها و بحثهای ایرانیها را و حتی مخالفتهایشان را مانند دستپاچگی دخترانی میدانم برای پوشاندن عریانی لذتی که در خفا میبرند. من مطمئنا برای افغانیها دل نگرانتر از عراقیها بودم. اگر فردای روزگار آمریکا بخواهد پاکستان را هم آزاد کند، ترس و نگرانی و احساس لرز در تیره های پشت مرا خواهد سوزاند. ولی نمیدانم چرا دودهایی که از سرزمین عراق بلند میشود برای من به همان اندازه تیره و ترسناک نیست که حتی دارم لحظه ها را هم میشمارم تا کی بشود که صدای انفجار بمبها را در بغداد از سی ان ان بشنوم و آتشی را که صدام حسین را در خود خواهد بلعید تماشا کنم. این شاید یک اعتراف سخت از طرف آدمی باشد که به عنوان یک موجود متمدن اصولا باید با یک ژست فیلسوفانه هرنوع مرگ خواهی و خشونت را حتی اگر اجتناب نا پذیر باشد سیاه و ناخواسته بینگارد. ولی من از سوختن صدام و دار و دسته اش و همدلانش لبخند خواهم زد. شاید نه در ظاهر ولی در دلم خواهم رقصید و سوت خواهم زد و برای سربازان آمریکایی که این مردک را به سیخ خواهند کشید دست خواهم زد و هورا خواهم کشید. نسل ما سوختگان آتشی هستیم که این مردک سالها هیمه هایش را مهیا میکرد. شاید این شادی انکار ناپدیر کسی باشد از تماشای سوختن خانه همسایه چرا که خانه وی نیز در آتشی که همسایه برافروخته بود به تاراج رفته است. شادی مستی با یک بطر ویسکی مجانی یا ساده تر از همه اینها لذت بردن از فرصت یک انتقام؟
من فکر میکنم داوری ما ایرانیها در این جنگ داوری روباه است بر دعوای گرگ و مرغ همسایه. در این معرکه حق حتی اگر با گرگ هم نباشد، با روباه است نه با مرغ. من از هم اکنون بوی کباب اجتناب ناپذیر مرغ میشنوم...
نمیخواهم بگویم مرتضی نگاهی هم در دلش همان دارد که من دارم (من از کجا بدانم؟) ولی مانند آدم دیوانه ای که حتی در آلبومهای عکس دیگران تصویر خود را میبیند، من هم در نوشته های دیگران، رد پای این حس شرم آلود را پیدا میکنم. آیا من اشتباه میکنم؟
شب پروکيف امشب شب پروکيف بود. در تالار سمفونی سانفرانسيسکو ارکستر سمفونيک اين شهر سه اثر از اين آهنگساز بزرگ قرن بيستم را اجرا کرد که به ويژه پيانو کنسرتوی شماره 3 معرکه بود! من سی دی این کنسرتو را بار ها شنيده بودم. اما شنيدن کی بود مانند ديدن! فرامرز خداياری مجری برنامه تلويزيونی "هوای تازه" از شبکه آپادانا، که هفتهء پيش مرا دعوت کرده بود با يک خانم صلح جو مناظره کنم، اين هفته نيز از من خواست تا بحث را با همان خانم پی بگيرم. اما من پروکيف را ترجيح دادم! *** ديشب در همين ستون مطلبی نوشتم پيرامون صدام و جورج بوش و خدا، که در آخرين لحظه با "امداد های غيبی" پاک شد! نمی دانم کار خدای صدام بود یا خدای بوش! نيوزويک اين هفته مقاله اساسی و روی جلدش را به همين موضوع " بوش و خدا" اختصاص داده است. جورج بوش در جوانی به دام الکل افتاده بود ولی به گفته خودش با ياری خداوند توانست از بلای الکل نجات پيدا کند و حالا ادعا می کند که در هر کاری توکل به خدا می کند و این خداست که او را در کارهايش راهنمايی می کند. حتی در همين بحران! صدام هم در گرماگرم جنگ خلیج فارس ( همان جنگ آمريکا با عراق به هنگام اشغال کويت) ناگهان به قدرت خداوند پی برد و دستور داد که پرچم ملی عراق به آيه ای از قران مزين شود. نيز به فرمان او بزرگترين مسجد روی زمین بنا گرديد و با خون اهدايی اش ( گفته می شود 40 ليتر) بزرگترين قرآن تحرير گرديد. صدام در عین حال دستور داد که در ميخانه ها را ببندند و مشروبات الکلی را فقط برای خارجی ها و غير مسلمانان "سرو" بکنند. البته اين کار قائد باعث شد که بازار مافيا رونق بگيرد و حتی عراق به عنوان بزرگترين صادر کننده مشروب به ايران ميليون ها دلار به جيب مافيا سرازير کند. شايع است که آقا زاده صدام همان عدی حسين قاچاق مشروب به ايران را در دست دارد. خلاصه روزگار غريبی است! 11:52 PM
با بهروز وثوقی در دیار غربت! کتاب زندگينامه بهروز وثوقی هنرمند خوب ميهن مان آماده نشر است. چند روز پيش با بهروز بودم. در سرزمین سر سبز اطراف سانفرانسيسکو. ناگهان یاد لورکا و شاملو افتادم: سبز تويی که سبز می خواهمت ... بهروز هم سبز است و سبز خواهد بود. عکسی هم به يادگار گرفتم که تقديم خوانندگان می کنم. این کتاب تا چند هفته دیگر در دسترس خواهد بود. ... از تبار ماست این مرد! مردی در هیات قیصر و داش آکل و رضا موتوری یا آن پسرک کج و معوج مجید سوته دلان را می گویم. سوخته دل دل شکسته ... اما ستبر و سبز در سرزمین سبز که سبز است و سبز سبز کوه ها و دره ها
روزی آن بانوی سبز شعر نوشته بود که تنها صداست که می ماند ... و بهروز فراتر رفت و چهره اش را نيز جاودانه کرد که می ماند و خواهد ماند! ...... کتاب خاطرات بهروز را ورق می زنم و خاطرات تلخ یک نسل را مرور می کنم ... نسل سوخته نسل خاکستر که خاکستر شدیم و در خاک خواهيم شد تا روزی ققنوس وار یا درخت وار از خاکستر و خاک بر آییم ...< 2:32 AM
ابريق می مرا شکستی ربي! بر من در عيش را ببستی ربی! .... می تونگومو سينديردين آمان ای تانريم!
اوندان بويانا توکندی عيش اياميم!
من می ايچيرم، سن نه ايچون سرخوش لوق؟
آغزيم قوروسون! مست می سن آللهيم؟! ترجمه ی چند رباعی مشهور عمر خيام را در سايت آذربايجانی راديو صدای آمريکا خواندم که بسيار حال کردم! مترجم اين رباعيات دوست قديم و همشهری من ميرصالح حسينی است که هر کجا هست سلامت بادش! 12:34 AM
Wednesday, March 5
صدام دوبله به انگلیسی روزنامه لوس آنجلس تايمز فاش کرده، کسی که در برنامه 60 دقيه دوم سخنان صدام حسين را به انگليسی می گفت هنرپيشه ای بود به نام استيو وينفيلد. اين هنرپيشه ادعا می کند که می تواند تمام لهجه های دنیا را تقليد کند. در همين حال شبکه تلويزيونی سی بی اس تاکید می کند که حرف های صدام صد در صد درست و صحيح ترجمه شده بود و "يک نفر" دقيقا سخنان عربی صدام را به انگليسی دوبله کرده بود. انگار اين که صدام خود به انگليسی صحبت می کرد! کار سی بی اس به این ترتيب بود که اين شبکه از سه مترجم معتبر و مستقل عربی دعوت می کند که سخنان عربی صدام را به انگلیسی ترجمه کنند. آنگاه پس از اطمينان از صحت و سقم ترجمه، از نفر چهارم می خواند که این سخنان را با لهجه ای شبيه لهجهء صدام دوبله کند و با حرکت لب های صدام "سینک" کند. عينا مانند دوبلورهای ايرانی که به جای هنرپيشگان مشهور دنيا صحبت می کردند و کارشان در دنيا بی نظیر بود. این مصاحبهء پر سر و صدا واکنش کاخ سفید را برانگیخت و مقامات آمريکا از کار مجری برنامه "دان رادر" و شبکه سی بی اس سخت انتقاد کردند که چرا چنين برنامهء "غير مسئولانه" ای را تدارک ديده اند. سی بی اس در پاسخ گفته بود که ما حاضریم حرف های جورج بوش را نيز به همان ترتيب در همان برنامه پخش کنیم. صدام در مصاحبه با دان رادر از خود چهره ای دوست داشتنی و منطقی عابد و زاهد به نمايش گذاشت و مرتب خدا خدا کرد و در وسط برنامه هم برای خواندن نماز مصاحبه را به مدت بیست دقیقه ترک گفت! این صدام آن صدام جنگ عراق و ايران نبود که مرتب از ملت بزرگ عراق و عرب سخن می گفت و از "ايرانيان" مجوس و خون ريز و وحشی. 11:44 PM
برای آشنايی بيشتر با ساختار نظامی نظام عراق اين مقاله خواندن دارد! 1:28 AM
همین الان شعری نوشتم برای برای بهروز وثوقی و همراه تازه ترین تصویرش که روز شنبه برداشته بودم در سایت گذاشتم. اما تصویر آن چنان بزرگ بود که حذفش کردم. حالا باید یک کمی تصویر را با کمک دوستان کوچکش کنم. آخر بهروز هم مرد بزرگی است! و البته دوستی بسیار خوب! 1:17 AM
Monday, March 3
زنده باد مردم تهران! گاهی رای ندادن عین رای دادن است. رای ندادن یعنی رای منفی دادن است به کل جریان. من یک روز مانده به انتخابات از این که این انتخابات این چنین سیاسی شده حیرت می کردم. در نیویورک تایمز که خواندم کاندیدا ها از نبود سالن سینما و تئاتر سخن می گویند اندکی دلگرم شدم. کاندیداهای شهر من هم از آسفالت کرده راه "آبگرم" و غیره سخن می گفتنند نه از شعارهای "مرگ بر آمریکا!" و غیره ... در هر حال این انتخابات و نه بزرگ مردم به اصلاح طلبان بی خاصیت یک انتخاب بزرگ و جانانه بود توسط مردم علیه حکومتگران: " که دیگر ما مرغ عزا و عروسی نیستیم!" شورای شهر قاعدتا باید به مسایل شهری برسد نه به مسایل سیاسی و جهانی!! اما شورای شهر تهران یا به مسایل سیاسی می رسید یا به بحث شیرین پول و تراکم!، که البته به نام اصلاح گران از مردم تهران گرفته می شد! شهرستان ها و روستا ها با جان و دل فهمیده بودند که شورای شهر و روستا یعنی جاده ای بین علی آباد و حسین آباد! یا درمانگاهی در یالقوز آباد و مدرسه ای ایلانجیق. اینان معلم و کدخدا و غیره بودند نه آدم های گردن کلفت جناح چپ یا راست! البته من مشکل می دانم که حضرات از این حوادث درس عبرت بگیرند، اما هر چه هست گام بلند مردم را نشان می دهد که از به اصطلاح "رهبران" چند گام به جلو افتاده اند. به این سادگی ها هم دیگر فریب نمی خورند. اما از سوی دیگر نتیجه این انتخابات برای جناح محافظه کار هم غم انگیز بود. چون تمام هواخواهان آنان که فقط نزدیک به 14 درصد بود در روز انتخابات بسیج شده بودند رای یدهتد. که دادند! یعنی هر منتخبی ماگزیمم نماینده 14 در صد مردم تهران هخستند. شرکت نکردن در انتخابات یکی از شورانگیز ترین شرکت کردن مردم را در انتخابات نشان می دهد که مردم یک صدا به نمایندگانشان و حکمرانانانشان بگویند نه! نه... نه.... نه .....نه زنده باد مردم تهران! 3:25 AM
توضیح! من در مطلب پیشین نام برنامه ی تلویزیوی را از قلم انداختم. با پوزش! شايد پانزده سال یا بيشتر بود که توسط دوستم دکتر حسن جوادی با فرامرز خداياری آشنا شدم. فرامرز آن روزها رادیویی داشت به نام رنگارنگ که از تمام رادیو های محلی و غیر محلی متفاوت بود. رشته ی دوستی ما از همان ایام به هم پیوست و سال ها بعد با هم سینه کلوب سانفرانسیسکو را بنیان گذاشتیم که فیلم های برتر و متفاوت ایرانی و غیر ایرانی را در برکلی و سن حوزه نمایش می دادیم. سال ها گذشت و فرامرز رادیوی "هوای تازه " را بنیان گذاشت و سینه کلوب ما هم بنا به دلایل دیگری به هم خورد. حالا این فرامرز رادیو هوای تازه را دارد و من "همان خاکم که هستم!" فرامرز روز جمعه پیش به تلویزیون بین المللی آپادانا رفت و مرا هم در نخستین جلسه دعوت کرد که منجر شد به مناظره ای با یک بانوی صلح طلب. شرحش را نوشته ام ولی از قلممم افتاده بود که بگویم که این برنامه "هوای تازه " بود و مجری آن دوست عزیزم فرامرز خدایاری. من نمی توانم بی فرامرز بسر کنم پس با هم هستیم و خواهیم بود! 1:07 AM
Saturday, March 1
نگاهی ديگر به جنگ احتمالی آمريکا و عراق شبانگاه امشب با تلويزيون 24 ساعته آپادانا که در آمريکا و کانادا و مکزيک قابل تماشا است، مصاحبه ای داشتم پيرامون جنگ و پيامدهای احتمالی آن در منطقه. خانم ويدا شهامت هم بود که از تظاهرات سرتاسری ضد جنگ سخن گفت و ايرانيان را برای تظاهرات آتی ضد جنگ دعوت کرد. این بانو با هر نوع جنگی مخالف بود و عقيده داشت که جنگ فقط نکبت بار است. ايشان حتی جنگ با طالبان افغانستان و جنگ با رژیم اشغالگر عراق را در 12 سال پيش نيز محکوم کرد و صريحا گفت که هر دو این جنگ ها جز کشت و کشتار بيشتر حاصل ديگری نداشته است. من در پاسخ پرسيدم که در این صورت اگر طالبان و القاعده در افغانستان می ماند و رژیم عراق هم کويت را در اشغال نگاه می داشت، بهتر می بود؟ که ايشان باز از جنايات آمريکا سخن گفت و گفت که تاريخ نشان داده هرجنگی در هر نوعش بد است و .... من از جنگ دوم جهانی گفتم و از ژاپن و آلمان مثال آوردم که در حقیقت پس از رهایی از چنگال فاشیسم به دموکراسی رسيدند و اين رهائی با ياری آمريکا انجام پذيرفت و این دو کشور و بعدها کشورهای ديگری مانند یوگوسلاوی و غيره نيز با ياری آمريکا و ناتو بود که به قوم زدائی و کشتار همگانی رهبرانی مانند میلوسويچ پايان داد و گرنه اگر صدام ها و ميلوسويچ ها در کويت و يوگوسلاوی بر سرير قدرت باقی می ماندند چه بسا که اقوام و کشورهای دیگری را نيز به کام مرگ و نیستی می کشيدند.
متاسفانه جنگ ها همزاد انسان بوده و از نخستين دوران بشر اولیه تا به امروز ادامه داشته است. هر دوره ای جنگ های ويژه خود را داشته و گاه دوره هايی با نام جنگ آن دوره شتاخته می شود و همين جنگ ها گاه سبب ساز برخی از اختراعات و کشف های عظیم شده است. اين سخنان در ستايش جنگ و خونريزی گفته يا نوشته نمی شوند، بلکه می کوشم نگاه فيلسوفانه ای به این پديده نازيبای بشری یا ضد بشری بيندازم. هرچند بر اين باورم که گاه بعضی از جنگ ها گريز ناپذير و حتی ضروری هستند. مانند جنگ های آزادی بخش و جنگ علیه فاشیسم هيتلری و نيز جنگ عليه نطام نژاد پرست يوگوسلاوی ميلوسویچ و نظام جبار و بربر و قرون وسطايی طالبان در افغانستان. اغلب ايرانيان در داخل و خارج نسبت به اين جنگ احتمالی نيز به نوعی خوشبين اند و کنار رفتن صدام را به نوعی تولد دموکراسی در منطقه می دانند. البته من آرزو دارم که صدام _ که اين همه سنگ ملت عراق و عرب را بر سينه می زند _ داوطلبانه از قدرت کنار بگيرد تا يک نطام مردم سالار با انتخاب خود مردم عراق تحت نظر سازمان ملل متحد انجام بگيرد و صدام نيز با اعوان و انصارش و با پول مکفی حتی، به يکی از کشورهای دور دست برود و مانند عيدی امين آسوده و فارغ بال کتاب بنويسد و شعر بسرايد. ( آخر صدام نمايشنامه نويس و رمان نويس هم هست. من چندی پيش مطلبی در اين باب نوشتم.) کنار رفتن صدام شايد سبب شود که آمريکا به اسرائيل فشار بياورد تا دوباره طرح صلح را پی گيرد و گروه های تندرو حماس و جهاد را در انزوا قرار دهد. جورج بوش در سخنرانی پريشب خود به اين موضوع اشاره کرد و گفت: "... کنارگذاشتن صدام حسين از يک سو شبکه های تروريستی را از حامی ثروتمندی محروم خواهد کرد که هزينه پرورش تروريستها را تأمين می کند و به خانواده بمبگذاران انتحاری پاداش می دهد و از سوی ديگر به ساير حکومتها هشدار صريح خواهد داد که پشتيبانی از تروريسم قابل تحمل نيست.
آقای بوش همچنين گفت از دولت تازه اسرائيل انتظار می رود در کنار از ميان برداشتن خطر تروريسم و بهبود وضعيت امنيتی از تشکيل دولتی پايدار در فلسطين پشتيبانی کند و با سرعت هرچه بيشتر برای دستيابی به توافق نهايی با فلسطينيان بکوشد؛ "در حالی که به سوی صلح پيش می رويم، شهرک سازی در مناطق اشغالی بايد پايان يابد".
وی همچنين از طرحی خبر داد که آمريکا و چند کشور ديگر برای صلح ميان اسرائيل و فلسطينيان در دست تدوين دارند که در آن تمامی شروط لازم برای اينکه هر دو دولت فلسطين و اسرائيليها بتوانند در صلح و آرامش کنار يکديگر به سر برند در نظر گرفته می شود. (تاریخ به قلم جورج بوش، نقل از بی بی سی 27 فوريه) به نظر من کنار رفتن صدام سرآغاز یک سلسله تغییرات اساسی در خاورميانه خواهد بود و سرانجام این گوشه ی بحرانی از جهان نيز مانند کشورهای آمريکای لاتين و آفريقای جنوبی و اروپای شرقی به سوی دموکراسی و آزادی و تجدد گام خواهد گذاشت. تا حالا چيزی که در شعارهای روشنفکر کشورهای عربی غايب بود مردمسالاری و آزادی بود. اما همین سه چهار روز پيش دولت عربستان سعودی سرانجام اجازه داد که روزنامه نگاران اتحادیه تشکیل بدهند که در آن کشور واپس گرا و مذهبی گامی ست به سوی آزادی. و اين از نتايج سحر است هنوز! جهان وارد عصر جديدی شده که مشخصات و مختصات ويژه خود را دارد. ما به عنوان انسان های روشنفکر و آزادی خواه نمی توانیم مانع وقوع و بروز جنگ بشويم ولی می توانیم حتی از چنين جنگ هايی نيز دستاوردهائی به سود مردمسالاری داشته باشيم. مردم ايران با علم به اين موضوع بود که با مردم ديگر نقاط جهان در تظاهرات ضد جنگ همگام نشدند و اغلب بر اين اميدند که کنار رفتن صدام از قدرت در نهايت ممکن است سبب به حاشيه راندن نیروهای ضد دموکراسی در ايران بشود و ايران در چنين اوضاع و احوالی گام بزرگی به سوی مردم سالاری و آزادی بردارند.
توضیح و پوزش برادر از دست رفته دوست بسيار عزيزم دکتر صالح ثاقب که در مطلب پيشين "دکتر ثاقب" نوشته بودم، دکتر نبود بلکه زنده یاد "رحیم ثاقب" مهندس کشاورزی بود. من از خوانندگان عزیز این سطور، بخصوص دوست عزيزی که گمان کرده بود آن زنده یاد "دکتر منوچهر ثاقب" است و نگران شده بود، پوزش می خواهم و مطلب را نیز تصحیح می کنم. روانش شاد باد! 3:15 AM