Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Saturday, April 26
روزگار غريبی ست نازنين! امروز دوستی بر من خرده گرفت که چرا طارق عزيز را با هويدا مقايسه کرده ام. او با اشاره به کتاب معمای هويدا (نوشته عباس ميلانی)، می گفت که نمی توان هويدا را با طارق عزيز مقايسه کرد. چرا که هويدا دستش به خون کسی آلوده نبود ولي طارق عزيز در جوار صدام حسين از هيچ جنايتی روگردان نبوده است. هرچند سيمايش مهربان است و پدرانه! من نمی دانم طارق عزيز تا چه اندازه جنايت کرده است. اما خوانده ام که صدام پس از جنگ ايران و عراق می خواست فضای باز سياسی ايجاد کند و اين طارق عزيز بود که او را نگذاشت! او يک بعثی متعصب بود و اتهامش این روزها که دستگير شده است کشتار عراقيان و ايرانيان و کويتی هاست. شگفتا که آمريکا او را به اين جرم ها بازداشت کرده است! و اين در زمانی اتفاق می افتد که دست پروردگان جمهوری اسلامی در عراق می خواهند که طارق عزيز را تکه تکه کنند و آمريکاييان را مانند فاجعه ی 11 سپتامبر به ديار عدم بفرستند و ... روزگار غريبی ست نازنين! 11:05 PM
جمهوری اسلامی عراق؟ این روزها ملايانی که از قم و مشهد وارد عراق شده اند در رويای جمهوری اسلامی عراق به سر می برند. آنان از اين که نيروهای ائتلاف در عراق به سر می برند و نمی گذارند تا علما به سبک علمای ايران در اوان انقلاب در پشت بام مدرسه علوی بغداد! طارق عزيز و ديگران را مانند هويدا و ... تيرباران کنند، سخت دلخورند. حالا این آقایان نفری یک قبضه تفنگ و مسلسل به دست گرفته و در مراسم اربعین و نماز جمعه خواهان خروج نيروهای "اشغالگر" هستند تا با خیال راخت بگيرند و بکشند. يکی از اين علما آيت الله کاظم الحسينی حائری است که در فتوای مورخه 20 آوریل خواستار خروج نيروهای آمريکايی و ايجاد حکومت اسلامی در عراق شده است. اين آيت الله که محصول قم است و در این شهر مذهبی نشو و نما کرده است، در مصاحبه ای با خبرگزاری آسوشیتد پرس از "شيطان بزرگ" به اين جهت انتقاد کرده است که اجازه داده در شهرهای عراق مردم ماهواره داشته باشند و در هوای داغ آن کشور لبی به آبجو تر بکنند! اين آقايان - با پول ايران البته - هر روز پلو و خورشت بار می کنند و در ميان فقیر فقرا تقسيم می کنند. در روز اربعین ده ها ديگ از این پلوهای اهدائی در تصاوير خبری ديده می شدند. نير به ابتکار اينان به مردم کمک مالی می شود و درمانگاه های سيار داير شده است. اينان می کوشند خلاء قدرت را در عراق پس از صدام پر کنند. نيروهای محافظه کار ايران هم که در زمين خودی شکست خورده اند، سعی دارند انقلاب اسلامی را به عراق صادر کنند. و البته اصلاح طلبان هم مانند هميشه مانند کبک سر در برف کرده اند تا کبک ذوب شدگان ولايت فقیه خروس بخواند! 12:56 AM
Friday, April 25
منيم آنام و من! بو گون آنام ايله دانيشديم. منيم آنام سارب شهرينده ياشايير. او بوندان اول هئی دييری کی: "دور گل بالام گل!" آمما نئچون بوگون دئدی: " گلمه بالام! گلمه! قورخولو زمانه دور!" ايندی حيران قالميشام. آنامی هاردا گوروم؟ باکی دا يا قونیه ده؟ بلکه ده استانبول دا! نئچه ايل بوندان قاباق، آنامی ازمير شهرينده ده گوردوم. غريبه عالمی ميز اولدو. قوش آداسيندا من لوت اولدوم چيمديم. آنام قالدی باخا باخا! سونرا بير باغچادا، بير ساماوار ايدی و بير چايدان... آنام چای دمله دی، من بير بيره ايشديم. لاپ لاپ سرين بير بيره! بير دامجی دا راکی. راکی نی سو ايله قاتتدیم اولدی سوت کيمی. تورک لر دئييرلر اصلان سوتو! باجيم و قارداشيم دا برابر اتورموشديلار. باجيم سولماز بيرينجی بيره سی نی اوردا ایشدی. منيم ساغليغيما! سونرا شيش کباب ايله ياقوت ايشديق! کوت دو رون کيمی بير چاغیر! ياخشی چاخير دييردی، آمما ياپيشدی!! ايندی ايسه او گونلرين خاطره سی نی واراق وورورام. کونلوم قوشو قاچير قونی يی یا ساری! آنام هله ده بيلمير کی باکی دا گوروشک يا قونيا دا. بلکه ده کربلاده!! کيم بيلير؟ .... تورک اخویان لاردان خاهيش ائديرم کی منه بير سلام گوندرسين لر. آتَشین اولماسادا اولماييب! عنوان لارينا ايسته ييرم کی بير پارا معلومات گونده رم! منه سلام گوندرين! mortezan@earthlink.net 3:24 AM
Thursday, April 24
لوايح آقای خاتمی! دو لايحه ای که توسط آقای خاتمی به منظور استفاده از قدرت نهاد انتخابی رياست جمهوری به مجلس ارائه شده است به سرنوشت صرف و نحو زبان عربی دچار شده است که اکنون از توفق و تملق و تللق و مللق و قللق و تقلب و .... سخن گفته می شود که قرار است مجلس و شورای مصلحت نظام و شورای نگهبان با همياری يک ديگر این دو لايحه را ذبح اسلامی بکنند و آقای خاتمی نفس راحتی بکشد و يکی دو واژه به واژگان فارسی - عربی افزوده شود و آنانی که اين روزها با قمه زنی و سينه زنی شيعيان عراق دوباره کبک شان خروس می خواند و باز ناگهان به ياد شعار صدور انقلاب اسلامی افتاده اند، چند نویسنده جوان را به صلابه بکشند و دمی را غنيمت شمرند! حالا که ديگر نويسندگاه قدیمی و رفتن را بر ماندن ترجیح داده اند يا روی در نقاب خاک کشيده اند. اين فهرست همينطوری به ذهنم آمد که ما چه خيل عظيمی از روشنفکران و نويسندگان کشورمان را در همين چند سال اخير ( يعنی پس دوران آقای خاتمی) از دست داده يا به تبعيدگاه های خواسته و ناخواسته رانده ايم (من يک ليست صد و چند نفره را تهيه کردم که اينجا بنويسم ولی شمارشان آنچنان زياد بود که اين وبلاگ جا نداشت!) اما به احترام زندانيان عقيدتی هم شده بايد اسامی چند تن را اينجا بنويسم: اکبر گنجی - احمد زيدآبادی - احمد باطبی - منوچهر محمدی- اکبر محمدی - عليرضا جباری - ناصر زرافشان - هاشم آغاجری - يوسفی اشکوری - سينا مطلبی و .... و ... . و .... و .... و ..... و ..... و ..... . و .... و ... . و .... و .... و ..... و ..... و ..... . و .... و ... . و .... و .... و ..... و ..... و ..... . و .... و ... . و .... و .... و ..... و ..... و ..... . و .... و ... . و .... و .... و ..... و ..... و ..... . و .... و ... . و .... و .... و ..... و ..... و ..... . و .... و ... . و .... و .... و ..... و ..... و ..... . 1:50 AM
Wednesday, April 23
نجف و کربلا، واتيکان شيعيان جهان! عراق سرانجام از چنگ صدام آزاد شد، آما به نظر می رسد به اين زودی ها از چنگ تعصب کور مذهبی رها نخواهد شد. اين هم بخشی از ميراث نظام توتاليتری صدام است. مردم ايران در اين بيست و چند سال بيش از پيش به آزادی های مدنی و حقوق شهروندی می انديشند ولی دست کم شيعيان عراق تازه می خواهند راه رفته ی ايران را بيازمايند! که شايد پس از بيست و چند سال به موقعيت امروز ايران برسند! امشب دوستی می گفت که شيعيان عراق پس از سی سال که فرصت يافتند تا آزادانه مراسم مذهبی خود را انجام دهند خود را زنجير زدند و سرشان را با قمه شتافتند. امری که حتی ولی امر مسلمين و رهبر انقلاب ايران نيز مکروه دانسته است. جورج بوش بدون اشاره به مراسم قمه زنی و سينه زنی شيعيان، آزادی مذهبی اهدايی آمريکا را به شيعيان تحسين کرد! حالا چرا این شيعيان مرتضی علی در اربعِين قمه زدند؟ مگر قمه را در عاشورا نمی زنند؟ در هر حال جای ايرج ميرزا هم خالی است که آن شعر مشهور را مرور کند! شايد هم به انتقام سال هايی که از قمه زدن منع شده بودند، اين چنين خودزنی می کنند! ... و اين مراسم در حالی بود که حاکم آمريکايی عراق جی گارنر در کردستان عراق مورد استقبال گرم مردم قرار گرفت و مردم کرد زير پايش گل افشاندند و شادی ها کردند. گارنر معمار اصلی خود مختاری کردستان است که با تلاش او کردستان عراق پس از جنگ اول خلیج از زير يوغ صدام خارج شد و خود مختاری را تمرين کرد. پس از اربعين حسينی و پايين آمدن تب تند آزادی غير منتظره البته ما صدای ديگر را نيز در عراق خواهيم شنيد. صدای سکولار های عراق را که در ميان شيعيان هم کم نيستند. در همين يک هفته پنجاه حزب در بغداد دفتر باز شده است. از حزب کمونيست گرفته تا حزب ناسيوناليست. بصره و بغداد و موصل مراکز سه بخش فدرال عراق خواهد شد و کربلا و نجف هم شايد به صورت واتيکان شيعيان جهان در بيايد و مرکز علمای اعلم و آيات عظام شيعه. 12:47 AM
Tuesday, April 22
خمينيسم در برابر خوئيسم! * گاهی اتفاق می افتد که انسان از بی سوژه ای دست به قلم نمی برد و گاهی از فراوانی سوژه ها. این روزها سوژه ها آنچنان زیادند که نویسنده غرق می شود. دو سه روز است که شهرهای مذهبی عراق و حتی بغداد حال و هوای سال های انقلاب ایران را دارد. آخوندها با بلندگوی دستی مردم را به راه پیمایی و مبارزه دعوت می کنند (هادی غفاری که یادتان هست؟) و توده مردم شيعه که سال های در زیر چکمه های صدام له شده بودند به صحنه آمده اند تا خودی نشان بدهند و جایگاهشان در عراق آینه مستحکم کنند. حال اربعین هم نزدیک هست و شور حسینی شیعه ها را فرا گرفته و شعور و خرد فعلا خود را پنهان کرده است. در چنین تظاهراتی "من" ها "ما" می شود و فردیت فدای جمع می شود و جمع به شکل توده های انبوه "فردیت" و "من " را در زیر گام هاشان له می کنند و ناگهان با و"حدت کلمه" حقوق فردی از بین می رود. چرا که دیگر فرد به توده و امت تبدیل شده است. دیروز که عید پاک بود یک بانوی مسیحی عراقی از نضج گرفتن هواخواهان حکومت اسلامی رعب و وحشت داشت. دلم سوخت به بیچاره! اما چند روز بعد که فضا اندکی آرام تر بشود شاید آن اکثریت خاموش عراق اشتباه اکثریت خاموش ایران را تکرار نکنند و در رسانه هایی که در هرحال آزادتر خواهند شد از دستاورد های جمهوری اسلامی ایران به مردم عراق سخن بگویند و ... در هر حال لیبرالیسم و دموکراسی در عراق از ايران و اسرائیل و فلسطین می گذرد! يعنی آقای گارنر و روشنفکران سکولار عراق نمونه ایران را مرتب برای مردم شرح دهند و از سوی دیگر هم آمریکا اسرائیل و فلسطین را تحت فشار قرار بدهد که به طرح صلح جدید بپیوندند. سوریه که فعلا بچه عاقل و حرف شنوی شده است! اما شیعه ها از سرکوب سی ساله قد علم کرده اند اغلب در زیر علم آقای خامنه ای سینه می زنند. چرا که سردمداران تظاهرات میلیونی کربلا هم به مناسبت اربعین حسینی نیز از صادرات ایران است. گروه های دیگر شیعه این چنین شیفته نیستند! شاید هم خمینیسم را در برابر خوئیسم دیدیم و ورق دیگری در تاریخ شیعه بخورد و .... حرف و حديث بسیار است! -------- * این عنوان را از نوشته ی دوست عزیزم حسین درخشان وام گرفتم!
از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست! چند هفته است که با ديوان و ددان صدام و صدام ها مشغولم! در این چند هفته چند تا مقاله و يادداشت نوشته ام. اغلب از سر خشم! چرا که کسانی مانند صدام همواره برايم مشمئز کننده بوده اند. در عراق نبوده ام اما در کشور "برادر" سوريه بوده ام که چگونه مردم از سايه شان نيز می ترسند. تمام تاکسی ها و تاکسی بارها و کاميون های سوريه تصوير يا حمايلی را از رهبر کبير سوريه حمل می کردند. ده روز آنجا بودم یک کلمه حرف يا حتی لطيفه ی بودار نشنيدم. مردم دلمرده بودند و چشم های شان بی حالت. نه لبخندی و نه تبسمی! تمام تصاوير مردم عراق هم در ايام صدام همين گونه بود. خيل مردم با تصاوير صدام و شعارهای دولتی برابر دوربين تلویزون ظاهر می شدند و هورا می کشيدند و زنده باد و مرده باد می گفتند و آنگاه راهشان می کشيدند و می رفتند. با نگاه هايی خالی و بی حالت! اما صدام که سرنگون شد ناگهان همان مردم يک پارچه شور و هيجان شدند و نگاه های شان حالت يافتند. و اين در حالی بود که تمام امت عرب عزا گرفته بودند و "تجاوز" اجنبی و بيگانه را به يک کشور عربی بر نمی تافتند. شبکه الجزيره هم آتش بيار معرکه شده بود. اما مردم عراق نفرت شان را از ديکتاتور نشان دادند و لبخندهای قديمی شان را باز يافتند. مردم عراق نشان دادند که سرباز آمريکايی را به مامور امنيت یا مخابرات صدام ترجيح می دهند. آنان می دانند که سرباز آمريکايی زندان نمی کند و شکنجه نمی دهد و ... اما سازمان جهنمی امنيت ناخن می کشد و شلاق می زند و تجاوز می کند و می کشد. همين امروز صحنه ی زيبايی ديدم در ناصريه، که هزاران نفر شيعه عليه نشست انتخابات حکومت موقت به خيابان ها آمدند و عليه صدام و حتی عليه آمريکا شعار دادند. امری که در دوران حکومت صدام از محالات بود. البته دو سه روز پيش هم صحنه های غم انگيز و تکان دهنده ای از غارت و چپاول ديدم که متاسفانه فقط اراذل و اوباش نبودند. مردم عراق هم بودند که غارت می کردند. بنابراين آشکار می شود که مردم در زير حکومت های استبدادی و توتاليتر تا چه حد خوی انسانی خود را از دست می دهند. امروز يکی از دوستان آمريکايی طعنه می زد که مگر مسلمانان مخالف غارت و چپاول و دزدی نيستند؟ چرا مردم عراق اين چنين موزه ملی و کتابخانه ی ملی و مغازه های مردم را غارت کرد؟ من در مقابل مثال انقلاب ايران را بازگو کردم که مردم يک دل و يک زبان بودند و اصلا و ابدا این چنين اتفاقاتی رخ نداد. در جريان انقلاب ايران مردم از ديو و دد ملول بودند و انسان شده بودند. احسان نراقی در کتاب از قصر تا زندان نوشته است که در اوايل انقلاب کمتر پاسداری حاضر می شد که حکم اعدام را اجرا کند. اما چند ماه بعد همان پاسداران برای کشتن و زدن تير خلاص نذر و دعا می کردند که اين افتخار نصيب شان بشود! *** آب در خوابگه مورچگان ريخته ايم! از آغاز ماجرای عراق برخی از نويسندگان و انديشمندان درون و برون ايران به اين معضل با ديدی متفاوت نگريستند و پيرامونش بحث و گفت و گو کردند. اينان _ که بنده هم جزوشان هستم _ فروپاشی نظام توتاليتر و استبدادی صدام حسين را در عصر مدرنيته و در رابطه با چرخش جديد تاريخ پس از يازدهم سپتامبر بازتاب دادند و جهان را از منظر تازه نگاه کردند. اما در مقابل، بيشتر نويسندگان که هنوز بند نافشان را با چپ ارتجاعی و ارتجاع مذهبی نبريده اند، باز هم جهان را معاصر و تضادهايش را با همان متر و معيارهای سه - چهار دهه پيش اندازه گرفتند و شروع کردند به توپيدن به امپرياليسم و و کارنامه ی "ننگين" اش در ويتنام و ماجرای 28 مرداد و گواتمالا و شيلی و غيره ..... و وقايع عراق را هم دنباله ی همان جريانات پنداشتند و قلمفرسايی کردند و بنا به نوشته دوست انديشمند ناديده ام محسن حيدريان "کربلايی" انديشدند و به صحرای کربلا زدند. آقای حيدريان در اين باب و در پاسخ يکی از اهالی چپ سنتی مطلبی نوشته که بسیار روشنگرانه است و خواندن دارد! اين مطلب را اينجا بخوانيد!
کسی برای ديکتاتور گريه نمی کند! صدام چه زنده باشد و چه مرده، رژيمش به پايان رسيد. سرنگون شد. نظام سفاک و بيرحم و خونخوارش برای ملت عراق سه جنگ خانمانسوز و صدها هزار کشته و زندانی و مجروع و معلول و تبعيدی به جای گذاشت. حالا حتی دوستان ديروزش نيز جرات نمی کنند کلمه ای در مدحش بنويسند يا بگويند. انگار آن روح و جان ملت عرب و آن قائد عظیم الشان و آن رهبر کبير و آن بنا کننده ی بزرگ ترين مسجد و کاتب بزرگ ترين قرآن (با خون خود) و آن فرزند برومند تکريت و آن رهرو واقعی ميشل عفلق و .... یک روزه دود شد و به هوا رفت. حتی "ژاک شيراک" که اين اواخر به "ژاک ايراک" مشهور شده بود، از سرنگونی صدام شادمان است و گفته که "اين جنگ نتايج خوبی برای ملت عراق به بار خواهد آورد!" شرودر صدراعظم آلمان هم همچنين و البته در کنارش ولاديمر پوتين هم! از سوی ديگر رهبران جمهوری اسلامی نيز شادی خود را از سرنگونی صدام پنهان نکرده اند. حتی اگر اين شادی به مصلحت روز و ریاکارانه باشد. زمامدان داران ايران که اکنون ناخواسته همسايه ی آمريکايی پيدا کرده اند دست و پايشان را حسابی گم کرده اند. حرف های ضد و نقیض می زنند! ترس و هراس شان آشکار است. گاه از مراجعه به آرای ملت سخن می گويند و گاه از ايجاد يک لبنان تازه برای آمريکا. شيعيان عراق مقيم ايران که دولتی در دولت ايران تشکيل داده اند خواستار سهم خود از سقوط صدام هستند. از سوی ديگر مجاهدين خلق هم هستند که اکنون به نظر می رسد همان نقش سابق شان در عراق ادامه بدهند! يعنی چماقی باشند در دست دولت متمايل به آمريکای عراق، بالای سر جمهوری اسلامی ايران. راستی آقای رجوی کجاست و چه می کند که روزگاری با صدام و طارق عزيز عکس يادگاری می گرفت و روزنامه ی مجاهد با چاپ صفحات رنگی پز می داد! خيلی ها که ناگهان رگ ضد آمريکائی شان جنبيده بود، در این رويا بودند که عراق باتلاق آمريکا خواهد شد و مانند چه گوارا در پی ايجاد ويتنام ديگری بودند. غافل از این که ويتنام با وجود نيمی از جهان که به شيوه کمونیستی اداره می شدند، ويتنام شد. اکنون فرزندان آن ويت کنگ ها سخت به مدار سرمايه افتاده اند و اتفاقا هم موفق شده اند که ويتنام را به صورت يک کشور شکوفا با رشد اقتصادی عالی در بياورند. صدام سرنگون شد ولی روسياهی به صدا و سيمای جمهوری اسلامی ماند که سه هفته خود را سخنگوی صدام و حزب بعث کرد و ... این شبکه در تمام روز و شب از پيروزی و پيشروی خلق قهرمان عرب و ارتش ظفرنمون گارد رياست جمهوری و "فدائيان صدام" اخبار پخش می کرد و البته از جنايات آمريکا و عقب نشينی های مفتضحانه شان! صدام سرنگون شد و روسياهی به کيهان تهران ماند که ناگهان صدام پرست شد! دلم برای بازماندگان جنگ ايران و عراق می سوزد. دلم به شهدای جنگ ایران و عراق می سوزد که خالصانه و ناآگاهانه به قتل گاه صدام گسيل می شدند تا رهبران ايران از امدادهای غيبی سخن بگويد و از زیبائی های بهشتی که در انتظار فرزندان خردسال ايران زمين بود! دلم برای بچه های فلسطين می سوزد که با طناب صدام و صداميان به چاه رفتند. حال نمی دانم آن خيل محنت کشيده با تماشای مردم از بند رسته عراق و شادی لجام گسيخته شان چه فکر می کنند! صدام اگر مرده باشد در زباله دانی تاریخ دفن شده و اگر هنوز زنده باشد تنهاترين و منفورترين شخص عالم است. صدامی که به تعداد مردم عراق مجسمه و تصویر از خود ساخت و گمان می کرد مردم عراق همين مجسمه ها تصاوير گوناگون اند. او از اين مجسمه ها رای "صد در صد" می گرفت و خود را تنها فاتح جنگ های کرده و ناکرده ی تاريخ اعراب می انگاشت. شايد بتوان به سونوشت اين مرد تنها گريه کرد و سرنوشتش را چون آيينه در برابر تمام ديکتاتورها و مستبدان عالم گذاشت که عبرت بگيرند! 2:38 AM
Friday, April 11
بازی تمام شد! این سخنی بود که آقای الدوره سفير عراق در سازمان ملل متحد بيان کرد و ختم صدام را صحه گذاشت! امروز در شبکه های تلويزيونی تصاوير تکان دهنده ای از سربازان عراقی ديدم که هزاران هزار با پای پياده و گاه برهنه، تشنه و گشنه به سوی خانه های پدری خود روان بودند. در نگاه های شان هزاران سخن و علامت سئوال بود که مرا به ياد شعری از شاملو انداخت که در جريان انقلاب سروده بود.
آخر بازی
عاشقان سرشکسته گذشتند، شرمسار ترانه های بی هنگام هویش.
و کوچه ها بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند، خسته بر اسبان تشریح، و لته های بی رنگ غروری نگونسار بر نيزه های شان.
*
تو را چه سود فخر به فلک بر فروختن هنگامی که هر غبار راه نفرين شده نفرينت می کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت که با ياس ها به داس سخن گفته ای.
آنجا که قدم بر نهاده باشی گیاه از رستن تن می زند چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی. * فغان! که سرگذشت ما سرود بی اعتقاد سربازن تو بود که از فتح قلعهء روسپيان باز می آمدند.
باش تا نفرین شب از تو چه سازد، که مادران سياهپوش - داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد - هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند!
سقوط بغداد... امروز به شادی شهری که ديکتاتور نداشت جرعه ای نوشيديم. زيبا بود بغداد امروز! زيباترين منظره هم پيرمردی بود که با دمپائی اش به تصوير صدام می کوبيد و دشنام می گفت. شايد پسرش را در جنگ های صدام از دست داده بود يا ... صدام در سی سال حکومتش کشورش را در سه جنگ درگیر کرد و هر سه را به نوعی باخت! برافتادن مجسمه صدام هم بود. همه اش ياد گلشيری بودم و فتحنامهء مغانش که داستان محشری است پيرامون گروهی (کارمند و روشنفکر) در یک محله، که روزگاری شاهد سرنگون کردن مجسمه شاه توسط برات بوده اند و سال ها بعد که برات ميخانه دار می شود مشتری اش می شوند و در اوايل سال های انقلاب بادهء پنهانی می خورند و آخر و عاقبت شان به شلاق خوردن می کشد و حد اسلامی. چند سطری از آن قصه را می نويسم: ".... برات از خودمان بود. همشهری بود. سابقه دار بود. زندان ديده بود. تريلی شانزده چرخ را خودش آورد. مردم طناب انداخته بودند به يک پای اسب و می کشيدند. با کلنگ افتاده بودند به جان پايهء مجسمه، اما اسب همچنان بر دو پايش ايستاده بود. برات که از تريلی پريد پايين کوچه داديم، با دست قلاب گرفتيم، دست زير پايش کرديم تا رسيد به بالای پايهء مجسمه. بعد ديگر خودش به تنهايی توانست از يک پای اسب بالا بخزد، دم اسب را بگيرد و پشت سوار بنشيند و به کمک دست سوار خودش را برساند درست روی يال اسب، بعد هم شال کمرش را باز کرد و پايين داد و چکش را بالا کشيد. بالاخره هم بلند شد. دست سوار به يک دست و چکش به دست راست برگشت نگاهمان کرد، از آن بالا، و ما، آنهمه آدم که تا چشم کار می کرد نگاهش کرديم. با چکش چه می تواند بکند؟ برات برگشت چکش را بلند کرد و کوبيد به بينی سوار. جرقه ای پريد اما بينی سر جايش بود. باز کوبيد و کوبيد. از آن طرف ميدان از کوچهء دولت سربازها از ريوها پريدند پايين، تفنگ به دست. اين را دهان به دهان گفتيم تا به پای مجسمه و بالاخره به برات رسيد اما برات همچنان می کوبيد و بينی همچنان سرجايش بود. بر نقاب کلاهش هم کوبيد و باز کوبيد. ..." (کارگاه قصه، دفتر اول. ص. 1) در قصه اين آقا برات را در اوایل انقلاب می گيرند و شلاق می زنند. اين حد شرعی تلنگری می زند به آدم های قصه که در صفه های اول قصه فقط تماشاگرند. اما رفته رفته درگير می شوند و باز به ميخانه برات می روند و گاه پنهان و گاه آشکار می نوشند تا اين که یک روز آقا برات همه را دعوت می کند به یک مي خواری در خارچ شهر. رفقا با یک پر خيار شور و اندکی مزه راه می افتند و شبانه به پايين تپه ای می رسند که گنج آقا برات پنهان است! شروع می کنند بطری ها را از زیر خاک در آوردن و بانگ نوشانوش ... اما ناگهان پاسداران سر می رسند و همه را به خط می کنند تا شلاق بزنند و يکی از درخشان ترين قصه های عصر ما این چنين تمام می شود: " .... يکی مان را دراز کردند. دوتايی پاهايش را گرفتند و دو تا دو دستش را. پارچه ای سياه روی سرش انداختند، دامن پارچه را جمع کردند و در دهانش چپاندند، و زدند. صدايی نمی آمد، از هيچکس. بعد ديگر آنها هم نشستند بر خاک حلقه زده به گرد ما بر مرز روشنايی چراغ های ما، چپيه بر سر و صورت بسته. فقط چشم هاشان را می ديديم. و ما، همهء ما پشت به ستاره های قديمی، هنوز قديمی، تا چپيه به سر دو پايمان را را بگیرند پا دراز کرديم و تا نوبت مان، نوبت حد اسلامی مان برسد، گلوی بطری به دهان گرفتيم و آخرين قطره های آن تلخ وش ام الخبائثی را به لب مکيديم و بعد مست، سر و صورت بر خاک گذاشتيم، بر خاک سرد و شبنم نشستهء اجدادی و منتظر ماندیم." (همان دفتر، ص 6) *** شادی شهری که ديکتاتور ندارد! ما چه خوشبخت هستيم که در عمر کوتاه مان ويران شدن ديوار برلين را ديديم و ديديم مردمانی را که به شادی شهری که ديوار ندارد می نوشند! ديديم فروپاشی مرز شوروی را در ساحل ارس و مردم آن سوی ارس را که به شادی استقلال می نوشيدند و آنگاه بطری ها را داخل کيسه پلاستيک می گذاشتند و به طنابی می بستند و سر طناب را به سوی ديگر ارس می انداختند تا برادران این سو نيز با کشيدن طناب و کیسه پلاستيکی به سوی ديگر رودخانه، با نوشیدن جرعه ای از آن تلخ وش ام الخبائث، در شادی و آنان شريک بشوند که گاه شلاق هم در انتظارشان بود! ما سرنگونی چائوشسکو و طالبان را ديديم که مردم در کوچه و خيابان می رقصيدند... رقصی چنين در ميانه ميدان! امروز هم نوبت سرنگونی مجسمهء صدام بود. در ميدان فردوس بغداد. شادی و رقص مردم. نصب پرچم بدون الله اکبر عراق بر پايه مجسمه. همين ديشب با دوستی صحبت می کردم که از مقاومت "قهرمانانهء مردم عراق صحبت می کرد و ويتنام شدن عراق. اين دوست درست همان گونه سخن می گفت که 24 سال پيش سخن می گفت. او صدام را يک سوسياليست می دانست و ضد امپرياليست. برای او امپريالیسم آمريکا در 24 سال پيش نفس آخر را می کشيد و ايران داشت به اردوگاه سوسياليسم می پيوست. اما او خود پس از قلع و قمع چپ ها به اردوگاه سوسياليسم پيوست. نخست به افغانستان رفت و سپس به شوروی و آخر سر از پاريس سر درآورد. 24 سال پيش سبیل های پرپشت استالينی اش مشکی مشکی بود. حالا سفید و سیاه است ولی همچنان باور دارد که "بی شک، جهان به سوی سوسيالیسم می رود." ( شعری از سيروس مشفقی عزيز) اين رفيق آزادی را باور ندارد و هنوز به ديکتاتوری پرولتاريا معتقد است. او آزادی را مقوله ای بورژوايی می داند. امروز رویم نشد که بهش تلفن بکنم!
ديشب سرانجام کتاب امير ارسلان نام دار را به پايان رساندم! سال ها پيش نيز اين کتاب را خوانده بودم و حتی فيلمی را هم که فردين بازی کرده در نقش امير ارسلان ديده بودم. کتاب معرکه ای است! آگر نخوانده ايد بخوانيد و اگر خوانده ايد دوباره بخوانيد! اين روزها برای فرار از جنگ و جنگ ستيزی ايرانيان عزيز يا بايد فيلم ديد يا عاشق شد!! من فيلم می بينم!!!!! 12:48 AM
Sunday, April 6
منشور بنياد زبان و فرهنگ آذربايجان ايران را اينجا بخوانيد! اين منشور به نظر من يکی از گام های اساسی در جهت فعاليت های فرهنگی و مدنی آذربايجانی ها به شمار می رود. از دوستان عزيزی که در ستون نظر اين سايت نظر می دهند و مطلب می نويسند خواهش می کنم و جدا می خواهم که پيرامون اين منشور بنويسند و نقاط ضعف و قوت آن را مرقوم فرمایند. 11:14 PM
داستان مرگ بر آمريکا روزی روزگاری چپ های سنتی ايران شعاری را در دهان نظام انقلابی ايران گذاشتنند که سال های سال به سبب این کارشان فخر فروختند و لذت بردند! آقای کيانوری با کمال افتخار نوشته است که این ما بوديم که شعار مرگ بر آمريکا را به سر زبان سردمداران جمهوری اسلامی ايران انداختيم. و شگفتا که جمهوری اسلامی ايران هم با تمسک به همين شعار و شعار آیت الله خمينی که گفته بود شوروی بدتر از آمريکا است و شعار مرگ بر شوروی ارجح است، به سراغ چپ های خفته در تاريخ رفت و .... که سرنوشت عبرت آموزشان را نيک می دانيم. سال ها گذشت و چپ های جوان تر که از آموزگار نياموخته بودند، به ظاهر از روزگار آموختند و اندکی از شعار فاصله گرفتند و به سوی شعور رفتند. جانی گرفتند و با نيروهای تجددگرا هماواز شدند. اخيرا همين چپ ها که ديگر جوان هم نبودند، ناگهان در ماجرای اخير به امام زاده صدام دخيل بستند و دگر باره شعار "مرگ بر آمريکا" سر دادند. اما اين بار کسی صدای شان را نشنيد. نه سفارتی اشغال شد و نه آدمک عمو سامی به آتش کشيده شد. تنها امام جمعه اروميه و آقای رفسنجانی و آيت محمد يزدی و يک دوجین از اقتدارگرایان خواب آلود صدای شان شنیدند که در صدای صدام و شورای انقلابش گم شده بود. آن بار ملت ايران يک جنگ مصيبت بار 8 ساله را متحمل شد و اين بار شايد فاجعه ی ديگری بر ايران تحميل شود. 12:37 AM
Saturday, April 5
امروز یا امشب اينجا سرانجام نيروهای ائتلافی به شهر بغداد رسيدند و الان دارند در شهر پيشروی می کنند. از نیروهای عراقی فعلا خبری نيست. شايد در آينده به صورت پارتيزانی حمله کنند و شايد هم عطای دفاع را به لقايش ببخشند و صدام و يارانش را تنها بگذارند. چون حالا جنگ تبديل شده به جنگ نيروهای ائتلاف با نظام بعثی صدام حسين. طبعا ملت عراق در افق خونين تاریخش، سرنوشت جديد بدون صدامش را به نظام صدامی (بر فرض اگر مقاومت کند و دعا های آقای رفسنجانی مستجاب شود!) ترجيح خواهد داد و نيروهای گارد رياست جمهوری و پيراهن سياهان "فداييان صدام" را که جگر مخالفان صدام را زنده زنده از تنشان در می آورند و تناول می کنند، تنها خواهند گذاشت. 2:01 AM
Friday, April 4
آغاز پايان جنگ! اين جنگ هم به پايان خود نزديک می شود. حالا که اين سطور را می نويسم نيروهای ائتلاف تقريبا فرودگاه بين المللی صدام را در اختيار دارند و چند قدم بيشتر با بغداد فاصله ندارند. در شمال عراق نيز کردها تا پشت دروازه موصل پيش رفته اند و عنقريب است که موصل را فتح کنند. پيشروی کردها در پی بمباران های نيروهای آمريکای و عقب نشينی نيروهای دولتی عراق اتفاق می افتد و بنا به خبر بی بی سی کردها تقريبا بدون شلیک گلوله پيش می تازند. امروز در تصاوير تلويزيونی ديدم که چگونه کردها در شهرها و روستاهای آزاد شده همديگر را به آغوش می کشند و اشک شادی می افشانند. اينجا بود که معنای "آزادی عراق" را درک کردم. يک بار نوشتم و بالتازار هم نوشت که ضدجنگ ترين ايرانيان در ته قلبشان از صدام نفرت دارند و بدشان نمی آيد که در نهايت شرش را کم کند. آما آنان می خواهند شر آمريکا هم کم بشود! شايد هم حق داشته باشند. اما برای کم کردن شر صدام و صدام ها بايد بهايی پرداخت! ما می دانيم که آمريکا، به ويژه پس از فروپاشی کشورهای کمونيستی، که به نوعی پرچمدار دموکراسی بوده و از شيلی و برزيل گرفته تا کامبوج و لائوس و کشورهای آفریقايی به برپايی دموکراسی کمک کرده، در خاورميانه کارنامه اش بسيار لنگ است. آمريکا پس از آزادسازی کويت آن کشور را دوباره تقديم امير کويت کرد و کار صدام را نساخت و عربستان را گذاشت تا ارتجاع و وهابی گری اش را تا دورترين نقاط آسيای مرکزی و قفقاز صادر کند و چشمانش را برای اعمال طالبان پرور پاکستان بست و اسرائيل را مانند هميشه پشتيبانی کرد و مصر حسنی مبارک را تبرک کرد و .... اما حمله به عراق خيلی ها را از خواب بيدار کرد. غلط پنداشتن و درست پنداشتن اين حمله مانع زمين لرزه بزرگ سياسی خاورمیانه نخواهد شد. جهت لرزش هم ناچار به سوی دموکراسی خواهد بود. چون ديکتاتوری بزرگ تر از صدام و دیکتاتوری هايی شديدتر از رژيم ها فعلی خاورميانه تقريبا غير قابل تصور است. صدام، يا کسانی که به نام صدام اعلاميه و بيانيه صادر می کنند، در اين نبرد به سيم آخر زد. هم اعلان جهاد داد و هم از جهان مسلمان خواست که برای جنگ با "قدرت شيطانی آمريکا" داوطلبانه به عراق بيایند. اما صدامی که تا ديروز و شايد هم امروز (در صورتی که هنوز زنده باشد) ويسکی نوش می کند و معشوقه های رنگ و وارنگ دارد و پسرانش دختران مردم عراق به زور تصاحب می کنند و اصلا حزب بعثش یک حزب کاملا سکولار و غير مذهبی است، و خودش هم مقام مذهبی نیست، حکم جهاد دادنش به يک شوخی شباهت دارد که شلاقش را آيت الله سيستانی می خورد! داستان تلخ داوطلبان جهادی را هم در افغانستان شاهد بودیم که آخر و عاقبت شان چه شد. صدام چه مانند هيتلر خودکشی بکند و چه مانند اسامه بن لادن فرار بکند، در تاريخ آينده عراق و خاورميانه حتی به مقام عبدالناصر هم نخواهد رسيد. چرا که مادران بسياری را به سوگ عزيزان خود نشانده است. صدام که عاشق شخصيت استالين است حتی به اندازه استالين محبوبيت نخواهد يافت. جنگ هشت ساله با ايران و کشتار حلبچه و کشتار و دویست هزار مردم کرد و کشتار شيعيان عراق که در تاريخ عراق ثبت شده، کارنامه ی صدام را سياه تر از آن کرده که به اسطوره تبديل شود. از سوی دیگر آمريکا نيز در برابر آزمون بزرگی قرار دارد. آمريکا جنگ را بد آغاز کرد اما می تواند با صلح و دموکراسی که ادعايش را دارد، خوب به پايان ببرد. اگر چنين بشود خاورميانه راهش را به سوی دموکراسی آغاز خواهد کرد و گرنه در چنگ بختک ارتجاع و تعصب و استبداد و خودکامگی بيشتر فرو خواهد رفت. 12:13 AM
Wednesday, April 2
دو سه روز است که درد عضله ی ران امانم را بريده است. تازه ياد درد پای مادرم افتاده ام که بيچاره هميشه خدا از آن می نالد. ديشب آن چنان اين درد امانم را بريد که در وصف نمی گنجد. در رختخواب دراز کشيدم و مثلا خواستم چند صفحه ای اميرارسلان نامدار بخوانم. که نشد البته! آنگاه از جعبه ی داروهای هم خانه ام که پيرمردی است هميشه مريض و دردمند، يک قرص تايلنول با کدئين کش رفتم و بالا انداختم. اندکی آسوده شدم ولی چند ساعت بعد درد لاکردار با شدت بيشتری به سراغم آمد. در نيمه شبان سانفرانسيسکو هزاران فکر به کله ام زد. صدام حسين تازه فتوای قتل آمريکائی ها صادر کرده بود و من یک هو احساس کردم نکند دارم تقاص صدام ستيزی ام را پس می دهم! *** امروز یوشکا فيشر وزير امور خارجه آلمان برای نخستين بار از تغيير نظام عراق سخن گفت. البته همين امروز آمريکاييان به سوی بغداد پيشروی کردند. نتيجه اين که امروز آلمانی ها و فردا پس فردا فرانسوی ها هم سياست شان را به سوی آمريکا خواهند چرخاند که در فردای عراق بدون صدام کلاه شان پس معرکه نماند. *** دوستی دارم که شبانروز تلويزيون الجزيره تماشا می کند و عربی اش درجه يک است. تصوير او از اوضاع و احوال جاری کاملا با تصوير ماها متفاوت است. او بر اين باور است که صدام پيروز خواهد شد و ملت عراق با صلاحديد صدام يک دموکراسی نوين برپا خواهند کرد و ملل عرب روزی به پا خواهند خاست و اسرائيلی ها را به دريا خواهند ريخت. از او پرسيدم که آيا حاضر است در دموکراکسی صدامی زندگی کند. البته پاسخی نداد! او اينجا زندگی مرفهی دارد. بچه هايش اينجا تحصیل کرده و هر کدام هفت هشت هزار دلار در ماه درآمد دارند. خودش هم از بيمه بازنشستگی هفتصد دلار می گيرد. هر سال به ايران هم می رود و .... هم او امروز خبر داد که تلويزيون الجزيره می خواهد دفتر و دستکش را در عراق تعطيل کند، چون دولت عراق دو نفر از خبرنگاران این شبکه را اخراج کرده است. *** قرص های ضد درد انگار دارند اثر می کنند ... بروم سراغ امير ارسلان نامدار که حالا قرار است به جنگ مادر فولاد زره ديو برود.