Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Saturday, May 31
بوی جوی موليان!
گوگوش در سمرقند!

نام رودکی را که می شنوم به ياد سمرقند و بخارا می افتم. من شانس آن را داشتم که به این شهرها سفر کنم و زيارت کنم موطن رودکی را. در سمرقند اتفاقات غريبی رخ داد در سفرنامه ای نوشته ام. اما خاطره اين دوشهر به ويژه سمرقند که روزگاری عروس شهرهای دنيا بود، هنوز گاهگاهی به ذهنم می آيد.
ای بخارا شاد باش و دير زی!
یا
بوی جوی موليان آيد همی
ياد يار مهربان آيد همی!
آنگاه به ياد مرضيه و بنان می افتم که اين شعر رودکی را دو صدائی خواندند و چه خوب خواندند!
در سمرقند که بودم پيرمردی تا فارسی صحبت کردن مرا شنيد و تا فهميد ايرانی هستم، آن چنان به هيجان آمد که به زور می خواست من و دوست همسفرم را به خانه اش مهمان ببرد. در خيابان رودکی بوديم با درختان گيلاس و آلبالو. سال ها بود که مزه ی آلبالو يادم رفته بود و من مرتب آلبالو می چيدم و می خوردم! افسوس که فصل گیلاس تقريبا به سر رسيده بود! از پيرمرد سبب علاقه اش را به ايرانيان پرسيدم. در پاسخ گفت: " که پدر بزرگم از ايرانيان بسيار تعریف می کرد." و ادامه داد که " در آن ايام در بازار برده فروشان ايرانيان برده هواخواهان بسيار داشتند! پدر بزرگ من از برده های ايرانی خيلی تعريف می کرد!"
من و دوستم به هم ديگر نگاه کرديم و من از پيرمرد پرسیديم حالا می خواهی ما را به بردگی بپذيری؟ پير مرد خنديد و نی نی گفت. من يواشکی در گوشش به ترکی گفتم "من آذربايجانی هستم و رفيقم ايرانی است. اگر می خواهی حاضرم بفروشمش. زياد هم گران نيست!" پيرمرد داشت از خنده ريسه می رفت. دوستم هم که اهل اسکو بود به ترکی گفت من هم آذری هستم! انگار ديگر جذابيت ما از بين رفته بود. اما پيرمرد هنوز اصرار داشت که ما را به يک ناهار يا شام مهمان کند که ما به سبک تاجيکان چند بار "رحمت" و "مرحمت" گفتيم و خداحافظی کرديم.
بعدها در کتاب "سياحت درويشی دروغين در خانات آسيای ميانه" به قلم آرمينيوس وامبری خواندم که تا همین اواخر قرن نوزدهم راهزنان ترکمن ايرانيان را می ربودند و در بازار برده فروشان سمرقند و بخارا می فروختند. وامبری ماجراهای بسياری در اين باب نقل کرده است.
امشب داشتم غزلی از رودکی می خواندم که ناگهان به ياد سمرقند و بخارا افتادم. به ياد آن عروسی حيرت آور در سمرقند که هرگز فراموش نمی کنم. پيش از آن که به عروسی بپردازم فعلا غزلی از رودکی بزرگ تقديم خوانندگان سايت يولداش می کنم که پس از هزار و اندی سال هنوز تر و تازه است:
شاد زی با سياه چشمان شاد
که جهان نيست جز فسانه و باد
ز آمده تنگ دل نبايد بود
وز گذشته نکرد بايد ياد
من و آن جعدموی غاليه بوی
من و آن ماهروی حور نژاد
نيک بخت آن کسی که داد و بخورد
شوربخت آن که او نخورد و نداد
باد و ابرست اين جهان فسوس
باده پيش آر هرچه بادا باد!
در زادگاه رودکی عصر که می شود مردم اهل دل در حياط خانه شان کنار منقل کباب می نشينند و شروع می کنند به خوردن کباب و ودکا. عطر ريحان و نعناع و تره و شاهی سمرقند هنوز در ذهنم جاريست. اصلا سمرقند و بخارا شهر ميوه اند. خربزه و توت و شاه توت و زردآلو و هندوانه و خيار و ... آن ديار نظير ندارند. نوعی عرق گندم هم دارند که خيلی به آن می بالند و فراوان می نوشند. به هنگام باده پيمايی پيرترين کس باده اش را همراه ديگران بلند کرده و می گويد: "يک مان ده شود و ده مان صد و صدمان هزار!" آنگاه در آنی همه استکان عرق را بالا می اندازند و دو دستشان به نشانه ی شکر به صورت می مالند.
در سمرقند محله ای است به نام "پنجاب" که به محله ی ايرانيان مشهور است. با آنکه شهر سمرقند شهر دوزبانه است و مردم به ازبکی (ترکی) و تاجيکی (فارسی) صحبت می کنند، اما در محله ی ايرانيان کمتر کسی فارسی بلد است و همه به ترکی صحبت می کنند. اين امر برايم بسيار عجيب بود! پرس و جو که کردم دريافتم اين ايرانيان از بازماندگان قزلباش های صفوی اند و شکل و لهجه ی ترکی شان بيشتر به آذربایجانی ها شباهت دارد تا به اوزبک ها.
***
نيز در همان سمرقند بود که با حيرت ديدم تصوير گوگوش را بر دیوار مسجد آويخته اند و در فروشگاه همان مسجد در کنار کتاب های مذهبی شامپانی و کنياک نيز می فروختند! از فروشنده پرسيدم مگر اسلام فروش مشروبات را منع نکرده است؟ فروشنده که دختر جوان و البته بی حجابی بود با لبخند معنی داری گفت: " اسلام گفته مشروب بخوريد، آمما آز آز!" فکر کردم شايد عوضی شنيده ام. اما دختر جوان که حيرتم را ديد گفت اسلام کريم اف را می گويم! (اسلام کريم اف رئيس جمهور اوزبکستان است. اين کريم اف روزگاری گفته بود اگر قرار باشد دوباره انتخابات بشود من به گوگوش رای می دهم. همو و اغلب زمامداران آن خطه آن اوايل از روحانيون مسند نشين جمهوری اسلامی مرتب احوال گوگوش را جویا می شدند!)داشتيم مسجد را ترک می کرديم که دختر اصرار کرد صبر کنيم تا شاهد يک عروسی سمرقندی باشيم. ما در حياط با صفای مسجد زير درخت توت نشستیم و سيگاری گيراندیم که ناگهان آواز گوگوش از بلندگوهای پرقدرت به گوشمان خورد. در همان لحظه عروس و داماد وارد مسجد شدند و با هلهله و شادی مردم به اتاقی در صحن مسجد رفتند. ماهم به دنبال شان. در آن اتاق عاقد که خانم جوانی بود و باز البته بی حجاب، خطبه ی عقد را به ترکی و فارسی و عربی يا مخلوطی از اين سه زبان جاری کرد. پس از اين مراسم عروس و داماد بيرون آمدند و در صحن مسجد روی شان شيرينی و گل ريختند. نزديک در خروجی که فروشگاه مسجد در آنجا قرار داشت، رسيدند چند بطر شامپانسکی باز شد و با آهنگ شادی از شهره گيلاس های شامپانی به سلامتی عروس و داماد بالا رفت.
من داشتم شعر رودکی را مزه مزه می کردم:
باده پيش آر، هر چه بادا باد!

2:09 AM


Friday, May 30
از تبريز تا استانبول: دغده های يک رمان نويس
باید آنچه را که از درون می طراود به قلم آورد ...
بنیاد بین المللی امپکت دوبلین( ایرلند ) جایزه ی برتر امسال خود را در بخش ادبیات به نویسنده توانای ترک «اورهان پاموک » به خاطر تالیف کتاب « نام من سرخ » اعطا کرد. هیات داوران، با فوق العاده زیبا تشخیص دادن این کتاب ، جایزه نفیس صدهزار دلاری را به او ارمغان کردند. خود نویسنده در بخشی از مصاحبه با رادیو صدای آمریکا بخش آذری، اظهار داشته که برای خودش نیز دریافت جایزه با وجود حضور بیش از سی تن از مشهورترین نویسندگان دنیا کمی دور از انتظار بوده و او از اینکه کتابش توانسته نظر هيات داوران را به خود جلب کند خوشحال است. از طرفی با توجه به استقبالی که در خود ترکیه از این کتاب به عمل آمده بود، و همزمان با مواجه ی اقبال جهانی، ضمن آنکه پیش از این نیزجایزه های بهترین کتاب خارجی سال در فرانسه و ایتالیا را از آن خود ساخته بود احتمال برنده شدن آن وجود داشت. امروزه این کتاب به بیست زبان دنیا ترجمه شده وهم اکنون در چین، کره ، برزیل، هندوستان وحتی نروژ نیز زیرچاپ قرار دارد.اورهان پاموک اعتقاد دارد که جهانی شدن موضوع کتابش نشان دهنده ی این است که دنیای شرق هنوز حرفی برای گفتن دارد. او می گوید پس انعکاس اینچنینی بخشی از منیت فرهنگی ما در دنیا، آنهم در قالب رمان امکان پذیر است. پاموک نتیجه می گیرد که یعنی که دلیلی وجود ندارد خیال کنیم از دنیا بریده شده ایم و یا در انزوا در غلطیده ایم. او با این کتاب خواسته است پنجره ای به فرهنگ و آداب و سنن ما در گذشته باز کند. او اصرار دارد که « در سرزمین های ما علاوه بر جغرافیا، غنائم فرهنگی نیز وجود دارد، از نظامی تا مولانا.» بدین خاطر او در « نام من سرخ » به شرح زندگی نقاش و مینیاتوریست هایی می پردازد که ترک اند، ایرانی اند، خودشان هستند ... او همچنین از خودباختگی فرهنگی نگران است و در برابر سوال خبرنگار رادیو آمریکا که « چطور شد به موضوع و مجموعه اتقاق هایی را که طی سالهای 1560 در امپراتوری عثمانی رخ داده پرداخته است؟» جواب می دهد "چونکه اول از همه دگرگونی فرهنگ عثمانی، یعنی چیزی را که بدان تعلق دارم و یا آداب و عادت هایی که از آن برخاسته ایم راتحت تسلط فرهنگ غرب رها کردن نمی خواستم."
و این هم با نگاهی موشکافانه به زندگی سلطان مراد سوم در استانبول که علاقه ی وافری به نقاشی داشت در طی سالهای 1590 یعنی قرن شانزدهم که از تبریز عده ای نقاش و منیاتوریست به استانبول می آمدند و درآنزمان در تبریز و استانبول و بسیاری از مراکز، نقاش خانه هایی وجود داشت ، قابل بررسی بود. ثانیا این که "روزگاری آرزوی نقاش شدن را داشتم و می خواستم که کتابی در باره ی آن بنویسم و از اینکه با چنین استقبالی مواجه شده است بسيار خوشوقتم."
با وجودیکه کتاب بعدی نویسنده ی پر کار پنجاه و یک ساله ی ترک باز هم با استقبال بی نظیری روبروگشته و به بیش از ده زبان دنیا ترجمه شده است ، در مقابل این سوال که آیا فکر می کنید که کتاب بعدی تان چنین موفقیت جهانی کسب کند ، به صراحت جواب می دهد « این مسئله به نظر من مهم نیست، و نباید از این منظر به موضوع نگریست، نویسنده باید آنچه را که از درونش طراوش می یابد به قلم آورد و حالا اگر با اقبال جهانی مواجه شد چه بهتر ... » پاموک هم اکنون مشغول نوشتن رمان جدیدی است به نام « هم خاطره هایم و هم استانبول!"
مصاحبه از دلشاد علی يارلی
ترجمه از م. بیداد
(برای شنيدت صدای اورهان پاموک اينجا را کليک کنيد!)

12:11 AM


Thursday, May 29
تبريک!
چند روزی است، شايد هم بيشتر، کسانی که به آمريک -ا و البته به بنده!- فحش و بد و بيراه می دادند که چرا از حمله ی آمریکا به عراق و به عبارت ديگر از سقوط صدام پشتيبانی کرده ام، مقاومت "دليرانه" ی مردم عراق در برابر ارتش آمريکا را به رخ می کشند و می نويسند حالا ببين که چه بر سر ارتش اشغالگر آمريکا و انگلیس خواهد آمد! من خطاب به این رفقا می نويسم که خواهيم ديد!
شايد هم اين برادران و رفقا درست فکر می کنند. ممکن است عراق از چاله به چاه بیفتد تا اين رفقا نفس راحتی بکشند! شايد هم حکومت عراق به دست شيعيان دست پرورده ی قم بیفتد! شايد ميخانه ها را ببندند و در تزوير و ريا را بگشايند... شايد هم زنان را سنگسار کنند ... شايد هم شلاق بزنند و اعدام بکنند ....
اگر چنين بشود، من به اين برادران و دوستان خواهم گفت: تبريک!
11:46 PM


Wednesday, May 28
ديشب خوابم نمی برد و داشتم کتاب يادداشت های علم (جلد 5) را می خواندم. کتاب حيرت آوری است!
دم دمای صبح بود که چند خطی به دلتنگی نوشتم:
...
شب از درنگ خود
خسته می شود.
خستگی بی درنگ
خميازه می کشد!
و صبح نمی دمد.

خواب های آشفته
شقه می شوند
و سايه های اندوه
از پشت پنجره
به شيشه می سايند.
چه شب بی نهايتی است
امشب!

خواب که نمی آيد...
اما
شايد
در دوردست
کسی خواب مرا می بيند.
_______--------------------

با اين شعر خواستم اندکی حال و هوا را عوض کنم. همين!
11:08 PM


سميرا مخملباف و فروغ فرخزاد!
من نمی دانستم که آن اظهار نظر کوتاه من اين چنين بازتاب خواهد داشت. با سپاس از همه ی خوانندگان که نظر دادند .....
به نظر من سميرا خانم بهتر است اندکی به عشق بپردازد و برای اين کار فروغ بخواند. فروغ فرخزاد در همين سنين سميرا از عشق سخن می گفت و از بندهايی که سنت های ديرپا و کهن بر پای زنان بسته بود. بی پروا و شجاعانه می گفت:
گنه کردم، گناهی پر ز لذت/ در آغوشی که گرم و آتشين بود ...
هنگامی هم هم که به بلوغ فکری رسید، نوشت:
همه ی هستی من آيه ی تاریکی ست
که ترا
در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد ...

و درست در سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی فيلمی ساخت به نام " خانه سياه است!" او در اين فيلم، که همچنان تر و تازه می نمايد، به جذاميان پرداخت و نگاهش آن چنان انسانی بود که پس ار گذشت ساليان به دل می نشيند و انسان را به تفکر وا می دارد. من خيلی دلم می خواهد که خانم مخملباف و خوانندگان اين ستون فيلم های سيب و تخته سياه را هم زمان با "خانه سياه است" تماشا کنند و به عمق نگاه انسانی فروغ پی ببرند. فيلم فروغ با آنکه پيرامون جذاميان بی دماغ و به اصطلاح "زشت صورت" دور می زد، اما سرشار از زیبايی و عشق بود. اما دو فيلمی که من از خانم مخملباف ديده ام به حقارت انسان می پرداند و از نگاه انسانی و عشق به انسان نشان اندکی وجود دارد.
جشنواره هايی مانند کان و ونيز و مونت کارلو و اسکار و ... مکان های مناسبی اند برای عرض اندام های سياسی. حتی مارلون براندو سال ها پيش در مراسم اسکار مظلوميت سرخ پوستان را مطرح کرد و هنرمندان بسياری مظلوميت مردم کشور خود را مطرح کرده اند. خود خانم مخملباف سه سال پیش به هنگام دريافت جايزه برای فيلم تخته سياه از مبارزه ی جوانان ايرانی برای نيل به آزادی و دموکراسی سخن گفت. اما ايشان امسال به سبک مد روز و احتمالا برای جو ضد آمريکايی اروپايیان و خوش آمد زمامداران جمهوری اسلامی گفت: "قهرمان فيلم من می خواهد رئیس جمهور بشود، اما من دلم نمی خواهد رئيس جمهور بشوم. چرا که مشهور ترين رئيس جمهور دنيا جورج دبليو بوش است!" اولا در ايران اسلامی خانم ها حق رئيس جمهور شدن ندارند. ثانيا سخن خانم مخملباف اهانت آشکاری بود به تمام روسای جمهور دنيا که در ميان شان انسان های برجسته ای مانند واسلاو هاول، رئيس جمهور چک و رئيس جمهور مجارستان و رئيس جمهور آلمان و رئيس جمهور برزيل و .... وجود دارند. وانگهی جز سه چهار رئيس جمهور مادام العمر و موروثی بيشتر روسای جمهور دنيا با رای مردم انتخاب می شوند و اغلب شان هم سعی می کنند که به مردم شان وفادار بمانند. طرفه اين که فقط در کشور ما رئیس جمهور "بی اختيار" وجود دارد!
سميرا مخملباف هنوز خيلی جوان است و شايد سال ها بعد قدر سخنان امروز بنده را به عنوان يک برادر بزرگ ارج بنهد. طنين کف زدن های تماشاگران جشنواره زود فرو می نشيند، اما به قول فروغ "تنها صداست که می ماند!"
1:27 AM


Monday, May 26
سميرا مخملباف و مايکل مور و ديگر قضايا!
در دوران قدر قدرتی اتحاد جماهير شوروی لطيفه ای سر زبان ها بود:
يک آمريکايی و يک نفر روس پيرامون "دموکراسی" با هم بحث می کردند. آمريکائی می گفت دموکراسی ما آن چنان قوی است که ما می توانيم درست در برابر کاخ سفيد شعار بدهیم: "مرگ بر ريگان!" (آن موقع ريگان رئيس جمهور آمريکا بود) و کسی هم مزاحم ما نمی شود. مرد روس با خونسری پاسخ می دهد: اين که چيزی نيست. ما هم می توانيم در وسط ميدان سرخ مسکو شعار بدهيم "مرگ بر ريگان!"
حالا حکايت دوشيزه علیامخدره سميرا مخملباف است. او امروز در مراسم پايانی جشنواره کان به سبک مايکل مور روی صحنه رفت و بد و بيراهی نثار جورج بوش کرد. البته من اينجا نمی خواهم جورج بوش را تعريف يا تقبیح کنم. مردم آمريکا خود می دانند که با او چگونه رفتار کنند. مايکل مور و اليور استون و شون پن و ... به عنوان شهروندان آمريکايی حق دارند که رئيس جمهور "ناباب" شان را به لجن بکشند. اما همين ها اگر به رهبران ديگر کشورها بند کنند ديگر مايکل مور و اليور استون نيستند! خانم مخملباف هم (که در استعداد فيلمسازی اش شکی نيست) بهتر است از خودی ها شروع کند. موقعی که بوش را طالبان می نامد، دست کم بايد يک دوجين از مقامات خودی را که علنا طالبان را تحسين می کنند و حسرت شان می خورند، طالبان بنامد و آنگاه به بوش بپردازد.
خانم مخملباف امروز در مراسم جشنواره بارها و بارها روسری اش را یکی دو سانتيمتر به جلو کشيد. پيراهن نسبتا يخه بازی پوشيده بود که مثلا همرنگ جماعت شود. اما سياه پوش بود! ترس و وحشت داشت که روسری اش دو ميليمتر به عقب برود. هراس سميرا از طالبان خودی در جمهوری اسلامی بود، نه از جورج بوش!
خانم سميرا مخملباف در 23 سالگی بسيار آموخته است و شايد استعداد درخشانی هم دارد. اما به نظر می رسد که صداقت و صميميت را گم کرده است.
2:09 AM


جمهوری خواهی و مشروطه خواهان
این مطلب را برای درج در سايت ايران امروز نوشته ام.
شاید برای شما هم جالب باشد!
بيانيه "برای اتحاد جمهوری خواهان" که توسط بسياری از کوشندگان سياسی و فرهنگی مهر تاييد خورده است، واکنش‌هايی نيز برانگيخته است که برخی از اين واکنش‌ها ريشه در نگرش‌های تک بعدی و تماميت خواه دارد. اغلب منتقدين اين بيانيه از طيف سلطنت طلب و چپ افراطی و راست سنتی‌اند. البته اين حق هر کسی است که موافق يا مخالف هر جريان سياسی باشد. اما برخی از مخالفان بيانيه کمتر به مفاد بيانيه پرداخته‌اند و بيشتر پيشينه و سابقه‌ی امضاء کنندگان بيانيه توجه داشته‌اند. در صورتی که اين بيانيه فقط "گامی" است "برای اتحاد جمهوری خواهان". نه اساس‌نامه‌ی حزبی است و نه مرامنامه. امضا کنندگانش هم ممکن است مشرب‌ها و مسلک‌های گوناگونی داشته باشند. حتی به نظر می‌رسد برخی از اينان حتی به طيف مشروطه خواهان مدرن نيز نزديک باشند. جای تعجب هم نيست، اگر هدف نهايی ما در اين برهه رسيدن به مدرنيته و جامعهء مدنی باشد و اصل آزادی‌های فردی مندرج در منشور جهانی حقوق بشر و عدم دخالت دين در حکومت و برابری مردم در مقابل قانون و... باشد و سرانجام شکل غائی حکومت هم فقط و فقط با رای مردم تعيين گردد، پس در اين صورت اختلاف چندانی بين مشروطه خواهان مدرن (نه سلطنت طلبان سنتی) و جمهوری خواهان باقی نمی‌ماند. يعنی اين دو طيف در حقيقت بايد هموار کنندگان راهی باشند تا در سر منزل مقصود، مردم شکل نظام مورد علاقه شان را انتخاب کنند. آنان که با هياهو و جنجال با اين جريان جمهوری خواهی به مقابله برخاسته‌اند، در حقيقت نه مشروطه خواه‌اند و نه دموکرات. داشتن هر نوع گرايش سياسی و مرام و مسلک از حقوق طبيعی هر شهروندی است و هر انسان دموکراتی بايد اين حقوق را نه تنها برای خود بلکه رقبا و مخالفان خود نيز قائل باشد و برای احقاق آن مبارزه کند.
٢٣ سال پيش مردم به جمهوريت رای دادند و شايد ٢٣ سال ديگر همان مردم به سلطنت رای بدهند! البته در آن هنگام جمهوريت يک پسوند اسلامی هم همراه داشت ولی مردم در حقيقت به "جمهوريت" رای دادند نه به "اسلاميت". حالا هم که نظام يک قبای اسلامی پوشيده است، مردم از آن زده شده‌اند! اين را حتی نمايندگان مجلس در نامه شان به آيت الله خامنه‌ای يادآور شده‌اند. (نامه سرگشاده ١٢٧ نماينده مجلس به آيت الله خامنه‌ای).
با اين همه جريان جمهوری خواهی مورد توجه و پذيرش بسياری از هم ميهنان قرار گرفته است. چرا که مفاد بيانيه در مجموع آرزوهای ديرينه ملت ايران را بازگويی می‌کند که با آغاز عصر جديد، از انقلاب مشروطه تا انقلاب بهمن و نيز خيزش‌های مردمی از ٣٠ تير زمان مصدق گرفته تا ١٨ تير دوران خاتمی شعار و خواسته‌ی برحق مردم بوده است. بنابراين مفاد اساسی اين بيانيه با مفاد طيف مشروطه خواه تفاوت چندانی ندارد. تفاوت اساسی فقط در نوع نظام است: جمهوری يا نظام مشروطه سلطنتی، که هر دو گرايش انتخاب نهايی را رای مردم می‌داند. يعنی هر دو گرايش می‌توانند تا آن برهه جهت رسيدن به نظام مردم سالار همراه و همگام باشند. تازه پس از آن هم چه جمهوری خواهان پيروز شوند و چه مشروطه خواهان، بايد حق و حقوق گرايش‌های ديگر را محفوظ نگاه داشته شود.
نکته‌ای که در اين بيانيه بايد بطور شفاف بيان شود اين است که در اين زمان جمهوری خواهی در مقابل حکومت مطلقه ولايت فقيه قرار گرفته است، نه در برابر مشروطه خواهی. البته ممکن است روزی اين جريان در مقابل مشروطه خواهی هم قرار بگيرد که در آن هنگام "ميزان رای ملت است!"
من اميدوارم که طيف مشروطه خواه نيز دست به انتشار چنين بيانيه‌ای بزند و با امضاء‌های حتی بيشتر حقوق اساسی مردم را در نظام مورد علاقه شان تبيين کند. آنگاه اين دو طيف روی نکات و مفاد مشترک خودشان به تفاهم برسند و مجموعه‌ی امضاء‌ها را برای آگاهی مردم درون مرز نشر دهند.
بيانيه نهايی بايد بازگو کننده اين امر اساسی باشد که حقوق اساسی مردم در هر نظامی با هر شکلی بايد محترم شمرده شود و اين دستاورد مهمی می‌تواند باشد.

--------------------
اين مقاله نظر شخصی نگارنده است. چون امضای من پای بيانيه "برای اتحاد...." قرار دارد، نبايد اين مطلب و آراء و عقايد بنده به عنوان فراهم آورندگان بيانيه تلقی شود.


1:28 AM


Saturday, May 24
چرا به خطا رفتيم؟ چه شد که چنين شد؟
این شايد مهم ترين پرسشی باشد که امروزه ذهن هر کس را در جوامع اسلامی به خود مشغول کرده است. برنارد لوئيس نويسنده و اسلام شناس انگليسی تبار در ماهنامهء آتلانتیک به اين پرسش پاسخ درخوری داده است که من نتيجه گيری آن را در اين سايت می آورم. برای خواندن تمام متن آن به وبلاگ رنگارنگ مراجعه کنيد! با سپاس از دوست عزيزم همايون ماکوئی.
.......
عده روزافزونی از خاورميانه ای ها روشی منتقد به خود در پيش ميگيرند. سئوال "چه کسی اين را برسر ما آورد"، تنها به فانتری های نئوروتيک و تئوری های توطئه کشيده است. و سئوال "ما چه اشتباهی کرديم"، طبيعتا به سئوال دومی ختم ميشود، چگونه اشتباه را تصحيح کنيم. در اين سئوال و پاسخ های گوناگونی که ميتوان برای آن يافت، بهترين اميد ها برای آينده نهفته است.
از ديدگاه يک ناظر غربی، که در تئوری و پراکتيس آزادی غربی مدرسه ديده، اين دقيقا فقدان آزادی است - آزادی انديشه از قيد و فشار، آزادی سئوال کردن و تحقيق کردن و سخن گفتن، آزادی اقتصاد از فساد و مديريت پنجه افکن و خراب، آزادی زنان از ستم مرد، و آزادی شهروندان از حکومت ستمگر است که پايه بسياری از معضلات دنيای اسلام را شکل داده است. اما راه به دموکراسی همانگونه که تجربه غربی نشان داده است، سخت و طولانی، و پر از دام و مانع است.
اگر مردم خاورميانه راه حاضر را ادامه دهند، بمب گزاری انتحاری ممکن است به متافور برای همه منطقه تبديل شود، و هيچ راه گريزی از سراشيب مارپيچ کينه و نفرت، خشم و خودخواهی، فقر و اختناق باقی نماند، و دير يا زود به سلطه بيگانه ای ديگر _شايد از اروپای جديد با راه های قديم، شايد از يک روسيه دو باره ظهور کرده، و شايد از ابر قدرتی توسعه گر از شرق بيانجامد. اما اگر آنها شکايت و قربانی بودن را رها کنند، اختلافات شان را حل کنند و استعداد ها، انرژی و منابع شان را در کوشش خلاق مشترکی پيوند بزنند، بار ديگر ميتوانند خاورميانه را در عصر جديد -بمانند عصر کهن و قرون وسطی، به مرکز بزرگ تمدن تبديل کنند. در حال حاضر اين انتخاب با آنهاست.
ژانويه 2002 – ماهنامه اتلانتيک.

2:09 PM


Thursday, May 22

اورهان پاموک
اورهان پاموک يکی از بزرگ ترين و بهترين نويسندگان عصر ماست. من هم اکنون دارم کتاب "نام من سرخ" را می خوانم که بی نظير است. با بورخس و گابريل مارکز مقايسه اش می کنند. ديروز يکی از مهم ترين جوايز ادبی ايرلند را برد و در آينده به احتمال زياد جايزه نوبل را خواهد برد.
کتاب های او ريشه در خاک سرزمين ما دارد. جهان اسلام و جهان ترک و فارس و البته جهان غرب در رمان هايش نمادی ابدی دارند و چالش فرهنگ های گوناگون در اين منطقه به زيبايی ترسيم می شوند.
من عاشق کارهای پاموک هستم!
اگر می خواهيد صدايش را به زبان مادری بشنويد به راديو صدای آمريکا، بخش آذری مراجعه کنيد. حرف هايش شنيدن دارد. نيز از دوستان ترک زبان خواهش می کنم در صورت امکان سخنانش را به فارسی ترجمه کنند. مهران بهاری در اين کار خبره است!
1:14 AM


Tuesday, May 20
آمريکا! آمريکا!
فيلم آمريکا .... الياکازان را خيلی سال ها پيش ديده ام. فيلم معرکه ای بود! داستان فيلم به گمانم اوايل قرن اتفاق می افتد. آن موقع مردم ستم کشيده و زجر دیده ی دنيا فقط يک آرزو داشتند: مهاجرت به آمريکا. امروز هم همان گونه است. حتی يهوديانی که از سراسر دنيا به ارض موعود می روند، پس از چند صباحی سر از آمريکا در می آورند. ايرانيان و افغان ها و عرب ها و ..... حتی اروپائی ها هم همچنين. آمريکا بهشت برين و سرزمين موعود نيست، اما آزادترين کشور دنيا است. سرزمين فرصت ها است و همه در برابر قانون مساوی هستند. حتی به مخالفان نظامش فرصت می دهد تا مخالفت شان را بيان کنند. ضد آمريکائی ترين فيلم ها ( مانند راننده تاکسی) و ضد نظام ترين کتاب و مطبوعات هم در خود آمريکا چاپ و نشر می شوند. گروه هايی قومی و مذهبی و نژادی که در ميهن خود همديگر را تکه و پاره می کنند، در آمريکا با هم همزيستی مسالمت آميز و حتی دوستانه دارند. يهوديان از مغازه اعراب خريد می کنند، پاکستانی ها در رستوران های هندی غذا می خورند و کاتولیک ها و پروتستان های ايرلند جشن "سن پاتريک" را تواما جشن می گيرند. اين جامعه با بافت ويژه ی خود توانسته است هفتاد دو ملت را درون مرزهای خود در صلح و صفا نگاه دارد.
البته می دانم دوستان با خواندن اين سطور دارند حسابی عصبی می شوند و تا چند دقيقه ی ديگر از جنايات آمريکا خواهند نوشت و از کودتای 28 مرداد و کودتای شيلی و جنگ ويتنام و السالوادور و گواتمالا و کره و غيره... حق هم دارند. چرا که آمريکا هم مانند تمام جوامع بدی ها و خوبی هايی دارد. منتهی بدی هايش را خودش عيان می کند و می گذارد تا عيانش بکنند. در زمان قدر قدرتی اتحاد جماهير شوروی مشابه عمليات برون مرزی آمريکا کم اتفاق نمی افتاد. آما روشنفکران روز اعمال شوروی را به ديده ی اغماض می نگريستند يا حتی آن ها را در جهت منافع خلق های زحمتکش جهان می دانستند. در هر حال در آمريکا هرگز يک استالين يا هيتلر و ميلوسويچ و کوچک ابدال های آنان به وجود نيامد. حتی صدام و انورخوجه و کيم ايل سونگ و قذافی و اسد و .... هم بيشتر مارک شوروی داشتند تا آمريکا.
آمريکا هم از اين نوع نوچه ها داشت ولی خيلی اجازه عرض اندام نمی داد تا به يک صدام یا میلوسويچ تبديل شوند. پينوشه ديکتاتور بود، اما توتاليتر نبود. آخر سر هم شيلی را بسيار آباد و شکوفا به دست دموکرات ها تحويل داد. نوريگا در زندان است و شاه که به گرد پای صدام هم نمی رسید، سرنگون شده و نظاميان ترکيه و يونان و پاکستان به پادگان هاشان بازگشته اند.
تضاد امروز جهان تضاد بين سنت و مدرنيته است. من سياست اسرائيلی آمريکا را محکوم می کنم. اما می دانم که فردا اگر فلسطين به دست گروه هايی مانند جهاد و حماس هم بیفتد، وضع بهتر نخواهد شد. هنوز که هنوز است حکام عرب بيشتر فلسطينی کشته اند تا اسرايیل! ( ماجرای سپتامبر سياه که يادتان هست؟ فلسطينی ها از دست ارتش ملاک حسين به اسرائيل پناهنده می شدند!) بنابراين ترجيح می دهم که طرح صلح پيش برود و پيروز بشود، نه طرح جنگ و عمليات انتحاری و خراب کردن خانه های فلسطينی و ويران کردن منطقه های فلسطینی توسط اسرائيل.
****
حالا که خوانندگان با عقايد من آشنا شدند راحت تر می توانند بر من خرده بگيرند یا بتوپند! در هر حال عقيده دارم که اين بحث بهتر از بحث ترک و فارس است که ديگر بسيار تکراری شده بود.
فقط خواهش می کنم بحث را چاروداری اش نکنید که فلانی نمک خورده و نمی خواهد نمکدان بشکند و حرمت ميزبان را ملاحضه می کند و ....
من يک انسانم و آراء و عقايدم به نان و نمک و دلار و یورو نمی فروشم. دوست دارم هر جا که باشم حرمت انسانی مرا ارج بگذارند. از ظلم و جور و ستم هم بدم می آيد و برايم فرقی نمی کند که ظالم شهروند ايران باشد يا عراق و يا آمريکا! يک بار نوشتم اگر عراقی بودم فرماندار آمريکائی را به صدام و عدی ترجيح می دادم!! همين!
11:51 PM


چند نکته:
- همشهری عزيزم علی م که مرا به یک "اصلان سوتو" در استانبول دعوت کرده ای! من برایت دو ای میل روانه کردم که برگشت خوردند. خواهش می کنم یک ای میل دیگر برایم بفرستید و شماره تلفن تان را!

- ... دوستانی از من می خواهند که ستون نظر بدهيد را به دلايلی حذف کنم. چون من به نوعی ژورنالیسم دوجانبه و ديالوگ وار عقيده دارم این ستون را حذف نخواهم کرد. من آگاهم که برخی از دوستان که سخت آراء و عقايد ضد آمريکائی دارند نوشته های مرا بر نمی تابند. در هر حال خود من از نسل شعار "مرگ بر آمریکا" هستم. نسل من ميراث دار چپ بود و نسل جديد هم 23 سال تمام است که شب و روزش با همين شعار سر شده است! آمريکا هم کم جنايت و اشتباه نکرده است. منتهی انسان های تک بعدی به اين باورند که هر کس نگويد مرگ بر آمريکا لابد عاشق آمريکا شده است! نيز بسياری هنوز آمريکا را کشف نکرده اند! من اخيرا مقاله ای خواندم پيرامون سيد قطب که بنيان گذار اخوان المسلمین بود و پدر خوانده معنوی بن لادن و گروه های اسلامی خشونت گرا. سيد قطب شش ماهی را در آمريکا سپری کرده بود. حاصل اين اقامت کتابی است به نام " آمريکايی که من ديدم". کتاب سرشار از خشم و نفرت است. به نظر سيد قطب تمام زنان آمريکائی فاحشه اند و مردانش بی غيرت و بی ناموس! سيد حتی چمن های سرسبز جلوی خانه های آمريکا را هم مورد انتقاد قرار داده است! (لابد به خاطر اين که بی مصرف افتاده اند و به مصرف خوراک حيوانی نمی رسد!) من اين مقاله را ترجمه کرده ام و بزودی منتشر خواهم کرد. من دوست ندارم نگرش خوانندگان اين ستون مانند ديدگاه های سيد قطب و بن لادن و ملاحسنی باشد! اما واقعا گاهی حيرت می کنم که اين نوع نگرش ها تا چه حد به هم نزدیک اند!
والسلام!
1:16 AM


Monday, May 19
برای آن دسته از خوانندگان که از انتقاد من نسبت به خانم سميرا مخملباف برآشفته شده اند، همين امروز نمونه از "چک اند بالانس" رايج در آمريکا را در نيويورک تايمز خواندم و شما هم می توانيد با کليک اينجا بخوانید.
در اين مطلب صورت ريز دارائی های رئيس جمهور آمريکا و تمام هدايايی که گرفته قيد شده است. بوش حدود 8 ميليون دلار درائی دارد و معاونش ديک چنی 19 ميليون دلار.
در اين مطلب حتی بلیط کنسرت اهدائی و يک جفت کفش ورزشی هم که به بوش اهدا شده ، قيد گرديده است. حالا این را مقايسه کنيد با ثروت صدام و پسرانش يا دارائی های آقای رفسنجانی و پسرانش يا آقای علی اف و پسرش الهام!
2:27 PM


تره توزه (شاهی)
ديروز خانه ی دوستی مهمان بودم. همين اطراف سانفرانسيسکو. در باغچه ی خانه اش شاهی کاشته بود. در ترکی به شاهی می گويند تره توزه. تره توزه (که شايد همان تره تيزک باشد!) مرا به ياد عمه فرخنده انداخت. عمه ی مادرم بود. خانه اش که می رفتیم در زمستان ها "بال بلله سی" (لقمه عسل) و در تابستان ها "تره توزه بلله سی" به ما می داد. خانه اش پر بود از اشياء قديمی روسی و اروپائی. عمه فرخنده مهاجر باکو بود. من هرگز شوهرش را نديده بودم و پيش از آن که به دنيا بيايم درگذشته بود. اما پسرش حسين آقا را ديده بودم. جوانی بود بلند بالا و خوش سيما. حسين آقا در جوانی به طور مرموزی مرده بود يا خودکشی کرده بود. من هرگز از ته و توی قضيه سر در نياوردم. گويا با عده ای از "رفقای ناباب" به صحرا می روند و عرق خوری می کنند. شايد دوستانش به او تجاوز می کنند و او خودش را می کشد. يا مقاومت می کند و همراهانش او را می کشند. سال های سال مرگ او برای ما تابو بود. عمه فرخنده پس از مرگ تنها پسرش ديگر هرگز شاد نشد و خنده بر لب هايش ننشست که ننشست. او از چادر نفرت داشت و هميشه چارشاب شنل مانند سياهی را روی سر و تنش می پيچيد.
روزی که مرد، اهالی فاميل و در و همسایه عینهو عراقی ها خانه اش را غارت کردند. يکی سماور نیکلايش را می برد و ديگری چراغ های پايه دار قديمی اش را. حتی به ديگ و باديه اش نيز رحم نکردند. من بچه بودم و نشسته بودم لب باغچه ی تره تيزک عمه و های های گريه می کردم و مردم را می ديدم که چگونه از غارت خود شادمان هستند!
1:12 AM


دیدار در استانبول!
قصد سفر به استانبول را دارم. آيا از خوانندگان اين ستون کسی در آن سامان زندگی می کند؟ در صورت تمايل برايم ای ميل بزنيد! (ای ميل خصوصی البته! نه در ستون نظر ها!)
تشکر ائديورام!
12:48 AM


Sunday, May 18
سمیرا مخملباف کولاک می کند!
سمیرا مخملباف، یکی دیگر از خاندان مخملباف، جذابیت مضاعفی دارد. او هم کارگردان است و هم زیبا و هم اینکه در بیست سالگی جایزه کان را برده و حالا در بیست و سه سالگی هم حرف های فلسفی و اجتماعی می زند و می خواهد تیره روزی افغانستان بیچاره به حساب همه بگذارد. او در همه جا طالبان می بیند و حتی جوامع دموکراسی غربی را نیز نوعی طالبانی می بیند! می گوید بوش هم طالبان است در قلب یک کشور دموکراتیک!
او البته نه از نظام آمریکا آگاه است و نه از ساخت و کار دموکراسی های غربی. او شعار می دهد و خوب شعار می دهد. سمیرا 23 سال دارد و همزاد انقلاب اسلامی ایران است. پدرش در آن دوران سوار موتورسیکلت می شد و در حوزه و دانشگاه و زندان شعار حکومت اسلامی می داد. سمیرا در فیلم های سیب و تخته سیاه حقارت انسان ایرانی را به نمایش گذاشت که غربیان را بسیار خوش آمد! حالا هم به افغانستان پرداخته است تا مانند پدرش در فیلم سفر قندهار حقارت انسان افغانی را به نمایش بگذارد.
روزنامه لا رپوبلیکای ایتالیایی در شهر کان مصاحبه ای با سمیرا مخملباف کرده که با این عبارات تمام می شود:
....
سوال: اما بهرحال آيا بدون حمله آمريكا رژيم طالبان سقوط ميكرد؟
جواب: طالبان نمايش عقب ماندگی ما ، تاريخ ما ، تربيت ما و عادات ما هستند. آنها قوانين ما هستند هر چند اين قوانين نوشته نشده‌اند و ما بدليل ترس از خدا از اين قوانين اطاعت می‌كنيم. هرگونه رژيم فناتيك رژيمی طالبانی است. بن لادن يك طالبان است ، بوش يك طالبان است هرچند در قلب يك جامعه دموكراتيك جای گرفته باشد. برای تهيه فيلم به افغانستان رفتم چرا كه در ايران كلمات استفاده شده در اين فيلم را نميتوان بكار برد و اين كلمات سانسور ميشوند. طالبان در همه جا حضور دارند.




2:56 AM


Saturday, May 17
چه سفله مردمانند
که سنگ را بسته و سگ را گشاده اند!

دوستی بر من خرده گرفته بود که این روزها مرتب از "گاو شيرده" و "خر" و غيره می نويسم. اين دوست انگار از ضرب المثل های فارسی و اشعار شاعران ايران بی خبر است. گاو شيرده يک ضرب المثل قديمی فارسی است و مصراع " يارب اين نوکيسه گان را بر خر خودشان نشان!" از اشعار معروف حافظ است. شايد هم صورت درست مصراع "يارب اين نودولتان..." باشد.
داشتم مقاله ی دوست عزيزم مسعود بهنود را می خواندم که به ياد سعدی افتادم. مگر کسی غير از سعدی می توانست که اوضاع و احوال روزگاران سفله پرور خود را با يک جمله اين چنين موجز و گويا بيان کند: "چه سفله مردمانند که سنگ را بسته و سگ را گشاده اند!" يا در روزگار خود ما مگر کتاب قطوری می توانست به اندازه ی شعر " روزگار غريبی ست نازنين!" اوضاع و احوال زمانه ی ما را به تصوير بکشد؟
من سال ها پيش در مقاله ای نوشتم که ما مردم تيره روز و عقب مانده ای هستيم که برای شرح و بيان روز و حال مان به سعدی و حافظ چند قرن پيش متوسل می شويم. يعنی انگار در هفت هشت قرن پيش زندگی می کنيم! يا مسائل هفت و هشت قرن پيش هنوز گريبان گيرمان هست. واقعا روزگار غريبی است!
بهنود در اين مقاله يا يادداشت شبانه از بستن سنگ و گشادن سگ نوشته است. در ميهن ما يک عده رجل سالخورده سياسی را به اتهام سخن گفتن و نوشتن به حبس های طويل المدت محکوم می کنند و درست در همان آن سعيد عسگر که روز روشن می خواست انسانی را سر به نيست بکند و گلوله ای در مغزش خالی کرده بود، راست راست راه می رود و جولان می دهد و خط و نشان می کشد و درست در همان زمان رئيس جمهورش که منادی جامعه مدنی بود و در دوران به اصطلاح زمام داری اش صد ها قتل افتاده و صدها نفر به اتهام نوشتن راهی زندان ها شده اند و ده ها روزنامه توقيف شده اند و .... در لبنان از همزيستی اديان و تمدن ها سخن می گويد و دن کيشوت وار برای جهان معاصر راه و رسم تصوير می کند و بفهمی نفهمی ايران نمونه ای ايده آل برای کشورهای مسلمان ترسيم می کند!
بنابراین باز بايد از مولوی مدد بگيرم:
از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست!
2:05 AM


Wednesday, May 14
یارب اين نوکيسه گان را بر خر خودشان نشان!
اخيرا يکی از آيت الله های عراق که سال های در ابوظبی به سر می برد و حالا به عراق برگشته و برای خود دم دستگاهی به هم زده و فيلش ياد هندوستان کرده و می خواهد در نقش آيت الله خمينی ظاهر بشود، در نطق آتشينی در بغداد از مردم خواسته و برای آنان تکليف شرعی قائل شده که با ماموران آمريکايی در يافتن سلاح های کشتار جمعی و شيمیائی همکاری کنند. اما همو تاکيد کرده که اگر این گونه سلاح ها کشف نشوند آمريکا باید بالفور عراق را ترک گفته و تمام مخارج جنگ بر عهده گرفته و نيز برای تمام کسانی که در جنگ کشته شده اند _ اعم از نظامی و غيرنظامی - خون بها پرداخت بکند. ظاهرا حرف معقولی به نظر می رسد! اين آقا يا آقايان مشابه اش که تا دو ماه پيش از ترس صدام حتی در ابوظبی نمی توانستند جيک بزیند، زبان باز کرده و در مراسم نماز جمعه های بغداد و نجف و کربلا کولاک می کنند! البته شبکه الجزيره هم مطابق معمول بلندگوی اين آقايان شده است. يکی از جمهوری اسلامی عراق - نه يک کلمه کم و نه يک کلمه بيش - صحبت می کند و آن ديگری از قدغن کردن ماهواه ها و بستن ميخانه ها.
البته کسی نيست که به اين "آقايان" بگويد که گيريم اين سلاح ها وجود خارجی نداشته باشد، آمريکا هم غلط کرده که صدام را از بين برده ... حالا اگر قرار است که دوباره به نقطه ی صفر بازگردیم، در آن صورت بايد عدی يا قصی ( اگر صدام مرده باشد) به قدرت باز گردند و ... تکه بزرگ اين آقايان هم البته گوشش شان خواهد بود. و گرنه بايد به قم و کاشان و ابوظبی و لندن برگردند و کاسه ی گدائی به دست گيرند!
البته به نظر من حالا که مردم دنیا با نظام سبعانه ی صدام حسین و جنایات بی حد و حسابش آشنا شده اند، دیگر نیازی به جست و جوی سلاح های کشتار جمعی نیست. به قول تاماس فریدمن تمام آن جمجه ها و اسکلت های گورهای دسته جمعی و شکنجه گاه های صدام مهم ترین سند برای داشتن سلاح های کشتار جمعی است! صدام می بایست پس از کشتار مردم حلبچه به سرنوشت امروزین اش دچار می شد.
12:33 AM


Sunday, May 11
ختم خاتمی
حدود دو سال پيش بود که در مقاله ای زير عنوان ختم خاتمی ختم خاتمی را برچيدم! برخی پيش از من ختمش را برچيده بودند و برخی از همان اول او را فريب بزرگ می دانستند!
اين اواخر ديگر دوستداران او هم لب به سخن گشودند و گفتند هر آنچه بايد گفت! سيد ابراهیم نبوی نامه ای سرگشاده يا رنجنامه نوشت و حسين درخشان نامه ای عتاب آميز! خاتمی هر چه هست يا بود بايد می آمد و سخن می گفت و در آزمون بزرگ "دين در سياست" و " دموکراسی دينی" شرکت می کرد. او به قول علی حصوری آخرين تير ترکش انديشه ی اسلام سياسی بود که چند روزه نوبتش شد و دنيا را اندکی متوجه خود کرد و اندکی اميدواری داد و حالا خود شايد نااميد تر از هرکسی به اين حقيقت تلخ پی برده است که تمام آرمان هايش نقش برآب بوده و حضورش فريبی بيش نبوده است. نه اينکه او آدم فريبکاری باشد. نه. اما در زمان زمامداری او بيشترین بکش بکش ها و بگير ببند ها و بستن مطبوعات و به زندان افکندن اهالی قلم و انديشه به وقوع پيوست.
آخرين اين دوره ی سياه محکوميت روزنامه نگاران موسوم به ملی - مذهبی بود که حکم های سنگين شان مو بر تن انسان راست می کند! حالا رد شدن دو لايحه اش به کنار! بنابراين اگر آقای خاتمی اندکی صميمیت اش را هنوز دارد و آن گونه که می نويسد و می گويد انسان است و انسانی می انديشد، فقط يک راه دارد: پوزش از کسانی که به او رای دادند و استعفا!
2:09 AM


Saturday, May 10
گاو های شيرده سوريه!
امروز در نیویورک تایمز خواندم که آن ميلاردها دلار و يوروی دزدی صدام و پسرانش احتمالا به سوریه و اردن منتقل شده است. سوريه از اين گاوهای شيرده و نفت ده کم ندارد. سربازانش در لبنان به بهانه ی حفظ صلح به کار قاچاق ترياک و حشيش دره بقاع هم مشغول اند. از ايران اسلامی ما هم که مرتب نفت و ارز و زائر وارد می کند و آنگاه در جلسات اميرنشين های حاشيه خليج فارس عليه ايران موضع می گيرد و خليج فارس را خليج عربی می نامد. در هتل های باشکوه دمشق و حلب و شهرهای کنار مديترانه نيز دختران زيبای شامی "ميهمانان" عالی رتبه ی کشورهای برادر را سرگرم می کنند!
بنا به نوشته ی نيويورک تايمز خط لوله ای که نفت کرکوک را به بندری در مديترانه (در سوريه) می برد و تا آخرين روزهای صدام نفت در آن جاری بود، روزانه حدود دويست هزار بشکه نفت انتقال می داد که صدام و قصی با فروش اين نفت دور از چشم سازمان ملل به ثمن بخس البته و گاهی تا نصف بهای نفت در بازار، جمهوری ترور و وحشت خود را گسترش می دادند. پدر و پسرانش حدود هشتاد قصر داشتند که تصاويرش را ديديم. ثروت صدام سر به ميلياردها دلار می زند که در اوان جنگ آمريکا دو ميليارد آن را در بانک های خارجی مسدود کرد. و اين در حالی بود که مردم عراق به خاطر به دست آوردن چند قرص آسپرين مجبور می شدند لباس تن خود را بفروشند.
12:35 AM


Friday, May 9
نگاه از سوی ديگر!
سفرنامه های کوتاه دوستم حسن رجب نژاد بسیار خواندن دارند! این بار هم سفری داشته به شهر سانفرانسيسکو و از اين شهر گفته و از بنده و .....
اينجا بخوانيدش!
5:45 PM


Wednesday, May 7
عرب ها و بربرها!
امروز در راديو ملی همگانی NPR برنامه ای شنيدم که سخت حيرت کردم. گزارشگر راديو با روشنفکران عرب در سوريه و اردن صحبت می کرد. اغلب آنان که نويسنده و شاعر و روشنفکر بودند، حمله ی آمريکا به عراق را با اشغال سرزمين های فلسطينی توسط اسرائيل مقايسه می کردند و خود را فريب خورده و تجاوز شده می خواندند. جز يک جوان دانشجو هيچ يک از اين روشنفکران از "بربر" های عرب که خون مردم را در شيشه می کنند و می گيرند و شکنجه می دهند و می کشند، سخنی نگفت. يکی می گفت پس از این حمله و اشغال عراق من برای خوابيدن بايد هفت - هشت قرص خواب بخورم و آن ديگری می گفت که ديگر اخبار روزنامه ها را نمی خوانم و فقط جدول شان را حل می کنم! چون خبرها بد هستند! کسی از جنايات و دزدی ها و قساوت صدام و پسرانش سخن نگفت. البته از حافظ اسد، رئيس جمهور مادام العمر و وارث اش بشار هم سخنی گفته نشد! فقط و فقط يک جوان 21 ساله ی دانشجوی سوری گفت که "از ماست که بر ماست!" "ما با اين رهبران استحقاق بيشتر از این را نداریم و روزی بايد اين حقيقت تلخ را بپذيریم!"
حرف های اين جوان رنگ و بوی جوانان ميهن مرا داشت که 6 سال پيش به این باور رسيدند و خواستار جامعه مدنی شدند.
من نمی دانم يک شهروند عرب چگونه صدام را به جی گارنر ترجيح می دهد. دست کم می توان به جی گارنر گفت يانکی گو هوم! ولی صدام و پسرانش جناياتی کرده اند که در جهان کم سابقه بود! يک چشمه اش را از قول مجله ونيتی فیر آوردم و چشمه ی ديگرش را يک ديپلمات سابق ايرانی در بغداد برايم تعريف کرد:
حدود سال 1977 که کشورهای عربی هر کدام می خواست با ديگری متحد و ادغام بشود و یک فدراسيون بزرگ عربی تشکيل دهند، صدام هم می خواست با اسد يکی بشود! قرار بود که دو شاخه ی حزب بعث به هم بپيوندند و اسد هم به ديدار صدام بيايد و تشکيل کشور واحد سوریه و عراق را اعلام نمايند. اما چند روز مانده به سفر حافظ اسد مامورين امنيت صدام کشف کردند که در بين بعثی های عراقی یک شاخه ی هواخواه بعث سوری درست شده است و به هنگام ادغام قرار است به سود سوریه رای بدهند. صدام به تمهيدی تمام آنان را - که سفير و کاردار و نظامی و وزير و وکيل بودند - به بغداد فرا خواند تا در جشن بزرگ حزب بعث به مناسبت ادغام شرکت کنند. آنگاه خودش اسامی نفرات خائن را خواند و همانجا حکم دستگيری شان را صادر کرد. سپس "خيانت" را بر ملا کرد و از ديگر اعضای بلند پايه حزب بعث خواست که هر کدام يک نفر از آن "خائنان" را اعدام کند. در آن شب گويا 25 نفر اعدام شدند. آن هم به دست رفقای حزبی برای آن که وفاداری شان را صدام اثبات کنند. شايد يکی دو نفری هم سر باز زدند که خود به دست ديگر رفقا اعدام شدند!
1:21 AM


Tuesday, May 6
شعری برای عليرضا ميانالی:
امروز دوست ناديده ام عليرضای شاعر، همسايه ی اينجا و زادگاهم سراب، نامه ای به زبان مادری برايم نوشته بود که مرا تکان داد و زيبايی زبان مادری ام را دگرباره نوشيدم و نيوشيدم. چونان جرعه ای شرابی ناب و کهن! آنگاه به سراغ شعری رفتم که چند روز پيش پس از خواندن قطعه شعری از عمران صلاحی نوشته بودم. شعر من خام بود و پر دست انداز! عليرضا مرا به شوق آورد تا ويرایشش کنم و آراسته و تقديم کنم به تمام خوانندگان ترک زبان اين سايت:

آی...
نه یورقونام بوگئجه!
آی تک
من تک
...
ئوزوم بوردایام
اوره ییم.... آمما؟
نه بيلیم.
هاردا اولمادغینی
بیلمیرم.
بلکه ده
ساوالان اته یینده
یا خود
بوزگوش
باشیندا...

بلکه ده
اندراب یولوندا،
سرعین سویوندا،
تبریزده
یا
اردبیل ده...
نه بیلیم؟
...
یاغیش کی یاغیر
بیردن بیره...
وورور شیشه یه
دامجی لاری سوزور
شوشه ده
بیر یانغین کیمی...

ایلدیرم شاخیر ...
قیشقیریق ..... باغیریق ....
بو نه فیرتینا دیر،
نه توفان؟
ئوزوم ده بیلمیرم!

بیر آزدان سونرا
ائله يیل کی دونيا دينجه لير!
نه ایلدریم شاخیر
نه فيرتينا قالير....
آمما هله ده
آی بولوت دا
بولوت دومان دا
دومان شهرده
و یاغیش
سپه له نیر
هر یئره
ده يير پنجره يه
سوزور هریه...
بیر دامجی دا دامیر
منیم قلبیمه
...
نه بیلیم؟

آی ی ی ...
من نه تکم بو گئجه
آلله...
بیلمم نئیله ییم!

12:33 AM


Monday, May 5
يادداشتی برای مسعود بهنود:
مسعود بهنود نويسنده ای است که قلمش به درد عشق و زهر هجر آغشته است و واژه هايش بوی خوش آشنايی می دهد. مسعود در مقاله ای زير نام "بايد گفت!" نکته ی بسيار مهمی را در ميان گذاشته است که خواندن دارد. يادداشتی برايش نوشتم و در سايتش گذاشتم. يادداشت کوتاه من چنين بود:
مسعود عزیز،
امروز با مادرم صحبت می کردم. می گفت نکند یهو هوس آمدن به کله ات بزند! وضع خراب است. می گفت هفته ی پیش در سراب برف آمد و تمام شکوفه های بهاری یخ بستند. می گفت زندگی ما هم مانند هوا شده است! دیروز رنج نامهء نبوی را در سایتم گذاشتم. انگار داریم دوران وحشتناک و سیاهی را می گذرانیم. به ذهنم رسید حالا که اهالی قلم را در عصر انفجار اطلاعات به میخ می کشند بیائیم و هر ماه را به نام یکی از نویسندگان نام گذاری بکنيم و مقاله هامان را با نامش امضاء کنيم. شايد با قديمی ترين زندانيان آغاز کنيم.
...
ديروز نيز داشتم با يکی از دوستان صحبت می کردم که قرار بود هفته ی پيش به ايران برود. سفرش را لغو کرده بود و خوشحال بود که نرفته است. اين دوست دست به قلم من يک بار سر و کارش با وزارت اطلاعات افتاده بود. اما پس از آن بارها به ايران سفر کرده بود. ولی اين بار او را ترس و وحشت فرا گرفته بود. می گفت که در حال حاضر وزارت اطلاعات تقريبا هيچ کاره است و ادامه دهندگان راه سعيد امامی ها و آمران قتل های زنجيره ای، اداره ای را راه انداخته اند به نام "اماکن". اين دم و دستگاه قديمی ايام شاه که روزگاری به کار فحشا و ميخانه ها و بارهای شبانه می پرداخت، حالا فقط به کار نويسندگان و هنرمندان می پردازد و می خواهد از هر هنرمند و نويسنده ای پرونده ای تهیه بکند و هم چنان که بهنود هم اشاره کرده، بيشتر هم و کوشش این مرکز ربط دادن نويسندگان به جرايمی از قبيل زنا و مشروب خواری و مواد مخدر و ... است. "اماکنی" ها با اين کار هم نويسنده و شاعر و هنرمندان کشورمان تحقير می کنند و هم مدارک و اسنادی برای ارعاب بيشتر نزد خود نگاه می دارند تا هنرمند بيچاره هميشه اين شمشير داموکلس را بالای سر خود احساس کند و حد نگاه دارد و "دست از پا خطا نکند!"
اما به قول ابن يمين شاعر:
ای دل غم جهان مخور، اين نيز بگذرد
دنيا چو هست بر گذر، اين نيز بگذرد....
12:09 AM


Friday, May 2
جانا سخن از دل ما مي گويي!
ابراهيم نبوي نويسنده خوب كشورمان نيازي به معرفي ندارد. او يكي از خوش فكرترين نويسندگان ميهن مان است كه دغده هايش را صميمانه مي نويسد. آخرين مقاله اش نامه اي است سرگشاده به آقاي خاتمي كه رنج نامه ي همه نويسندگان ميهن مان است. با احترام اين نامه را اينجا نقل مي كنم:

سيدابراهيم نبوی
www.nabavionline.com
سه‌شنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۸۲

سلام، آقای خاتمی!

جناب آقای خاتمی
آنچه می‌نويسم نه يک نامه سرگشاده به قصد افشاگری چيزی است و نه قصد دارم شما را برای کاری که نمی‌توانيد بکنيد تحت فشار بگذارم، فقط يک درددل است که جز شما کسی را پيدا نکردم که قابل باشد تا بتوان با او حرف زد. می‌دانم شما نيز مثل ما تحت فشار و اضطراب هستيد و شايد امروز از صندلی‌ای که رويش نشسته ايد متنفر باشيد. نمی‌دانم! اما همچنان مثل اولين روزی که راديو خبر پيروزی شما و مردم را در انتخابات اعلام کرد دوستتان دارم. همچنان تنها کسی هستيد که می‌دانم روح انسانی تان از وضعی که درآنيد آسيب می‌بيند و رنج می‌کشد. می‌دانيد! شما را مانند مرد محترمی می‌دانم که در کوچه و محله اش توسط موجودی غيرمحترم و يک لات بی و سروپا به دعوا دعوت می‌شود و جز عرق ريختن و کنار کشيدن خود از دعوا کاری از دستش برنمی آيد. بگذريم.
امروزه روزی است که بهترين دوست من - سينا مطلبی - در بازداشت است. بازداشتگاهی غيرقانونی، غيرمسوول و غيرانسانی بازداشت او را عهده دار بوده است و مثل بيش از ۵۰-۴۰ نفر از هنرمندان و روشنفکران در طول دو سال گذشته به دليل پرونده‌ای واهی در حال تحمل زندان است. حداقل دو يا سه بار پای من هم به اين پرونده کشيده شد و برخوردهای خشن و غيرمنطقی بازجوی اصلی اين پرونده را ديدم و چون دوست نداشتم دچار مشکل شوم در مورد آن حرفی نزدم، چون من هم اگرچه يزدی نيستم، ولی مثل شما از دعوا کمی می‌ترسم.

آقای خاتمی!
شش سال است که می‌نويسم و شش سال است که در اضطراب زندگی می‌کنم. شش سال پراز اضطراب و ترس فقط به دليل نوشتن. و تازه من خوشبخت ترين نويسندگان اين مملکت هستم، چون نه شجاعت اکبرگنجی و عمادالدين باقی و شمس الواعظين را داشتم که در زندان بمانم و نه حاضر بودم مثل احمد زيدآبادی رنج بيکار ماندن و ننوشتن را تحمل کنم. فکر کردم حداقل بگذارم آنچه را می‌شود گفت بگويم، اگرچه تمام حقيقت نيست.

رفيق عزيز!
می دانم که اهل ادب و هنر و فکر هستيد و می‌دانم که بارها بخاطر ناتوانی تان که ناشی از شرايط کشور است رنج کشيده ايد، اما حداقل با شما درددل که می‌شود کرد. ما، نويسندگان مطبوعات و کسانی که کتاب می‌نويسند و فيلم می‌سازند و فکر می‌سازند و کار هنری می‌کنند شش سال است که در کنار توليد اثر هنری رنج می‌کشند. دائما در ترس زندگی می‌کنند. ترس از اينکه با يک تلفن يا يک برگه احضار شوند وبازجويی با لحن اهانت آميز و با تهديد آنها را تحت فشار بگذارد و زندگی شخصی و حرفه‌ای شان را زير سووال ببرد و بارها چيزی را که هزار بار درجاهای مختلف توضيح داده‌اند دوباره بپرسد. ما در ترس و وحشت زندگی می‌کنيم. ما دائما در هراس بازجويی و بازداشت چيز می‌نويسيم. دائما در هيچان از بين رفتن آزادی مان هستيم و هميشه بايد با اين فرض زندگی کنيم که تمام تلفن‌های مان و تمام روابط مان تحت کنترل است. آقای خاتمي! از نظر شما آيا اين شرايط شايسته يک نويسنده است؟
در اين پنج سال، چند باری به سفر بلاد فرنگ رفته ام. هميشه وقتی هواپيما از فرودگاه مهرآباد – که ظاهرا مکان مهرو محبت است- بلند می‌شود احساس راحتی می‌کنم و وقتی برای بازگشت به وطن سوار ايران اير می‌شوم قلبم تير می‌کشد. وقتی وارد آسمان ايران می‌شوم اضطراب شروع می‌شود. تمام دردهای عصبی و بحران‌های روحی سراغم می‌آيد و از اول شروع می‌شود به آزار کشيدن. چه بايد بکنيم؟ الان يک ماهی است که از وحشت و ترس به اروپا آمده ام. آقای عزيز! می‌ترسم. چه کنم؟ به من می‌گويند که يکی از پرکارترين نويسندگان سالهای اخير ايران و جزو طنزنويسان مهم کشور هستم. حداقل اين است که در سالهای اخير سه سال پشت سرهم جايزه بهترين طنزنويس کشور را گرفته ام. اما می‌ترسم در ايران بمانم و بنويسم. می‌ترسم. می‌فهميد؟ وقتی بازجوی نيروی انتظامی از من می‌خواهد آنچه در مورد مشارکت و رضا خاتمی و تاج زاده و نمايندگان مجلس می‌دانم بنويسم وحشت می‌کنم. می‌خواهند آدم را به لجن تبديل کنند. بيشتر از اين نمی‌توانم به لجن کشيده شوم. رذالت هم حدی دارد. بالاخره حداقلی از شرافت وجود دارد که از آن نمی‌توان عدول کرد و تازه، مگر ما چه کار کرده ايم؟ من نويسنده ادبيات و فرهنگ هستم، نه رهبر سياسی. چرا بايد هميشه در ترس و وحشت زندگی کنم؟

آقای خاتمی!
سينا مطلبی يکی از پاک ترين و شريف ترين فرزندان اين کشور است. نه فقط او، بلکه اکثر بچه‌های نويسنده در روزنامه‌ها و اينترنت از اکثر مديران کشور و آقايان واعظ و روحانی پاکدامن تر و شريف تراند. آنها اهل مدارا و سازش هستند، اما هيچ راهی جلو پايشان نيست. ده روز است که سينا مطلبی در بازداشت است. جرم او نوشتن در اينترنت است. جرم خيلی ديگر از بچه‌های اهل فرهنگ و هنر ديدن فيلم‌های تاريخ سينماست. طبق مصوبه قوه قضائيه کسی حق ندارد فيلم‌های شخصی يک فرد را در خانه اش بررسی کند. اما مثل آب خوردن آدم‌ها به هر چيزی – قانونی و غيرقانونی- متهم می‌شوند. سينا مطلبی، بايد ماهها در ترس و اضطراب زندگی کند، چون به فکر اصلاحات است و به شما ارادت دارد.

آقای خاتمی!
در سنت ايرانی اگر کسی برای ما يک لطف کوچک می‌کرد، تا ما چند برابر آنرا تلافی نمی‌کرديم احساس رضايت نمی‌کرديم. استاد! ما به خاطر اصلاحات، بخاطر آزادی، بخاطر دموکراسی بارها زندان رفتيم و عذاب کشيديم. بگذاريد از شما انتظار داشته باشيم که حداقل عصبانی بشويد. سينا مطلبی بارها در دفاع از جنبش اصلاحات مقاله نوشته است. شما به او و به ما مديون هستيد. حداقل کمی عصبانی بشويد و بگذاريد ما بفهميم عصبانی هستيد.

آقای خاتمی!
دختر من با من تلفنی حرف می‌زند و می‌گويد که دلش برای من تنگ شده است، اما به من می‌گويد فعلا به ايران نيا، آخر اين چه مملکتی است که درست کرده ايم؟ ما هم که شده ايم يهودی سرگردان. دو هفته که از ايران بيرون می‌رويم دلمان تنگ می‌شود برای ايران و اتاق‌های بازجويی و سلولهای انفرادی و وقتی به ايران برمی گرديم قصد بيرون رفتن از کشور را می‌کنيم. ما چه بايد بکنيم؟ می‌دانيد! وقتی می‌گويند دوروبری‌های صدام را آمريکايی‌ها گرفتند دلم خنک می‌شود. وقتی می‌شنوم آمريکايی‌ها در بغداد قدرت شان را تثبيت می‌کنند دلم خنک می‌شود، اين در حالی است که هميشه از زورگويی آمريکا متنفر بودم. ولی بخدا قسم بسياری از رژيم‌های استبدادی از آمريکا بدترند. حداقل اين است که وقتی آمريکا می‌آيد در زندگی خصوصی انسان دخالت نمی‌کند و جلوی آزادی‌های فردی را نمی‌گيرد. باور کنيد آزادی فردی از استقلال کشور مهم تر است. در بسياری از رژيم‌های سياسی استقلال فقط راهی برای اعمال استبداد است.

آقای خاتمی!
از هرچه عکس عظيم و بزرگ است متنفرم. نمی‌دانم چرا فقط در سوريه و عراق و کره شمالی و ايران و کشورهايی مانند آن آدم عکس‌های عظيم می‌بيند. دلم می‌خواهد تمام اين ديوارهايی که عکس‌های کاسترو و صدام و کيم جونگ ايل روی آن نقاشی شده توسط تانک‌های آمريکايی ويران شود. جالب است که دوستان روزنامه کيهان می‌خواهند صدام حسين را يک بار ديگر در کربلا و نجف احضار روح کنند. آقا جان، تمام شد! شتر مرد، حاجی خلاص! اين مرده به دم هيچ مسيحا نفسی زنده نمی‌شود. مردم در تمام جاهای دنيا آزادی می‌خواهند. آزادی شرط اول زندگی انسانی است. خدا را هزار بار شکر می‌کنيم که مردم عراق اينقدر رنج استبداد را کشيده‌اند که حاضر نيستند سرمقاله‌های کيهان را بخوانند و يک بار ديگر غلطی را که در زمان حزب بعث کردند تکرار کنند. و خدا را شکر که فعلا بشار اسد چنان ترسيده است که ديگر غلط‌های پدرش را تکرار نمی‌کند.

آقای خاتمی!
دنيای آينده آنقدر نزديک است که خوشبختانه هيچ کس از شر آن در امان نيست. فقط از شما خواهش می‌کنم حداقل بخاطر بدهکاری که به ماها ونسل جوان داريد کمی به برادران بازجو فشار بياوريد که تعداد بازجوها را بيشتر کنند تا دوستان ما زودتر از نکير و منکر بارگاه دادستانی محترم خلاص شوند و از اين عذاب اليم نجات پيدا کنند. ضمنا خواهشمند است حداقل شرافت ايرانی را در نظر بگيريد و به يکی از کارمندان دفترتان بگوييد که به خانه سينا مطلبی تلفن کنند و به پسر چند ماهه اش اطمينان بدهد که پدرش زودتر به خانه برمی گردد.


11:18 PM


Thursday, May 1
روشنفکران اروپايی و آمريکايی و ما
دوستان برای من مرتب از چامسکی و هابرماس و ديگران می نويسند که ضد جنگ بودند و عليه قشون کشی کشورهای ائتلافی به سرکردگی آمريکا اعلاميه و بيانيه می دهند. من هرچند به اين روشنفکران و انديشمندان احترام و علاقه دارم و حتی کارشان را تحسين می کنم، اما از منظر يک ايرانی خاورميانه ای، اصلا نمی توانم با برخی عقايد اين بزرگواران موافق باشم. اينان به عنوان روشنفکر مسئول و متعهد (بيشتر هم بنا به تعريف روسی و مارکسيستی آن) حق دارند و شايد مسئول باشند که کارنامه ی دولت هايشان را به نقد بکشند. البته در ميان اينان کسانی هم هستند که مانند الی ويزل (برنده جايزه صلح نوبل) هر چند با جنگ موافق نبود ولی سرنگونی صدام حسين را اجتناب ناپذير می دانست. حتی با جنگ!
سرنگونی صدام برای ما ايرانيان و مردم خاورميانه فرج بزرگی است که نتایج مهمی در بر خواهد داشت. گاهی اعمال بد به نتايج خوب می انجامد. "عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد!" افغانستان طالبان و عراق صدام حسين دو نقطه کور برای دست یابی به دموکراسی بوده اند. صدام باید به اتهام جنايات جنگی در دادگاه لاهه محاکمه بشود. (البته اگر زنده باشد) دموکرات های اروپا و آمريکا در تمام طول جنگ ايران و عراق و نيز کشتار روآندا و حتی در قوم زدايی های صرب ها در يوگوسلاوی سابق هرگز اين چنين به تکاپو نيفتادند.
من خودم بشخصه با جنگ مخالف هستم ولی نه با هر جنگی! باز هم می نويسم جنگ عليه هيتلر يا عليه فرانکوی اسپانيا جنگ های بدی نبودند! هزاران نفر از روشنفکران آن زمان به اسپانيا رفتند تا عليه فرانکو بجگند.
من آرزو داشتم که صدام در همان اول حتی با بيليون ها دلارش (که دو ميلياردش در ميان ديوارهای کاخ هايش کشف شد) حکومت غصبی بعثی اش را ترک می کرد و نمی گذاشت کار به اينجا ها بکشد.
حالا روشنفکران ايرانی و غير ايرانی اگر صميمی هستند و دلشان برای ملت عراق می سوزد، بهتر است که در نهادينه کردن دموکراسی در آن کشور بکوشند و نگذارند دور به دست متعصبان مذهبی و صداميست هايی که می خواهند آب را گل آلود کنند بیفتد. آیا اين شجاعت را دارند روشنفکران ضد جنگ؟
11:56 AM


صدام و هواخواهان صداميسم!
صدام شايد مرده باشد، اما صداميسم در منطقه هنوز پا برجاست و به زندگی خود ادامه می دهد! برخی از هواخواهان صداميسم هموطنان ايرانی خودمان هستند. اغلب آنانی که در اوان جنگ مخالف حمله ی آمريکا و انگليس به عراق بودند اکنون از نضج صداميسم و احساسات ضدآمریکايی و تظاهرات شيعيان عراق خرسند و خوشحال هستند. اينان می خواهند به هر طريق که شده آمريکا در "گرداب عراق" غرق شود. حتی اگر يک حکومت اسلامی متعصب و بدتر از صدام در عراق تشکيل گردد.
هفته ی پيش يکی از دوستانم که پس از ماجرای عراق سخت مخالف من شده است، با خوشحالی از تظاهرات ميليونی شيعيان عراق سخن می گفت و امروز يکی ديگر از دوستان از "قتل عام" عراقيان در فالوجه می گفت.
شيعيان در آن تظاهرات قمه زدند و زنجير زدند و شعار حکومت شرعی اسلامی سر دادند. ديروز پريروز هم سربازان آمريکايی به روی تظاهرکنندگانی که مخصوصا سربازان آمريکايی را تحريک کرده بودند که تيراندازی کنند، آتش گشودند و 13 نفر را به هلاکت رساندند.
البته مسالهء عراق که سی سال در چنگال حکومت تک حزبی و تک نفره بود معلوم است که به اين زودی ها حل نخواهد شد. مخصوصا که اعضای گارد رياست جمهوری و "فداييان صدام" بنا بر نقشه و دستور صدام قرار بود که جنگ را به شهرهای بزرگ بکشانند و به جنگ پارتيزانی دست بزنند. صدام برای این کار دو بيلیون دلار پول نقد (که کشف شد) کنار گذاشته بود و تصميم داشت که جنگ را به داخل شهرها بکشاند و در کوچه پس کوچه های بغداد و بصره و موصل کار آمریکايی ها بسازند. او همچنين بر اين باور بود که ملت های عرب در وحله ی نخست و امت اسلام در وحله ی دوم و مردم اروپا و آمريکا در گام آخر عليه جنگ و حکومت آمريکا به پا خيزند و سرانجام آمريکا شکست خورده و شرمگين از عراق بيرون برود. صدام در روياهایش می ديد که قهرمان ملی اعراب و جهان اسلام شده و قصرهای باشکوه بيشتری بنا می کند!
سيمای آقای لاريجانی و ائمه جمعه و جماعت در ايران و عراق و نيز شبکه الجزيره در اين مدت اصلا و ابدا از قصرها و شکنجه گاه ها و کشتار عام صدام و عدی سخنی نگفتند ولی مرتب روی نماز خوانی و مسلمان بودن صدام و مردم بی گناه عراق که در چنگال آمريکا گرفتار شده اند سخن سرايی و قلم فرسايی کردند.
صدام شايد مرده است .... اما صداميسم هنوز زنده است!
2:44 AM