Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Wednesday, June 25
فرانسه و مجاهدين امروز در هرالد تريبيون سرمقاله ی بوستون گلوب را پيرامون ايران می خواندم. در اين سرمقاله از دانشجويان مبارز ايرانی که عليه ديکتاتوری به پا خاسته اند تجليل شده است. به ماجرای انرژی اتمی ايران و دست يافتن احتمالی ايران به سلاح اتمی نيز اشارتی شده و آنگاه پرداخته شده به فرانسه و سازمان مجاهدين خلق. سرگذشت پرادبار و دردناک مجاهدين شرح داده شده که چگونه نخست با سقوط صدام حسين پایگاه ها و قرارگاه های شان را از دست دادند و سپس خانه های تيمی شان را در فرانسه. به نوشته ی بوستون گلوب فرانسه از سال 1981 از اين سازمان حمايت کرده و حالا ناگهان در پی اتفاقات عراق و سقوط صدام سياست مجاهدينی فرانسه هم تغيير پيدا کرده است. اما سياست فرانسه در اين رابطه به آمريکا هم مربوط می شود. ايران از يک سو می خواهد با آمريکا وارد گفت و گو شود و از سوی ديگر نيز عناصری در پي حادثه آفرينی در عراق هستند که برای آمريکا باتلاق درست کنند. آقای خاتمی از اين عمل فرانسه ستايش کرده است و در عين حال عمل فرانسه را نوعی دهن کجی به آمريکا قلمداد کرده است. بوستون گلوب می نویسد اميدواريم اين حرف خاتمی درست نباشد. اما در آخر سرمقاله تقريبا به این نتيجه می رسد که حمايت و پشتيبانی فرانسه از مجاهدین در جهت حمايت فرانسه از صدام بود و حالا با سرکوبی آنان می خواهد دل ملايان را به دست آورد! 8:37 AM
فرجام مجاهدين من هرگز هواخواه سازمان مجاهدين خلق نبوده ام. نه در دوراني که برو و بيايي داشتند و ميتينگ هاي صدهزار نفري تشکيل مي دادنند و چه در زماني که به خارج آمدند و طرح يک شوراي ملي فراگير را پي افکندند و موفق شدند طيف وسيعي از روشنفکران و کوشندگان سياسي را به خود جلب کنند. اما همواره براي هواخواهان جوان سال اين سازمان، که دسته دسته به فرمان رهبر به کام مرگ مي رفتند، دلم مي سوخت. چرا که من از همان آغاز کار مجاهدين حساب هواخواهان و اعضاي ساده ي اين سازمان را با حساب کادر رهبري جدا مي کردم. شايد تجربه ي آشنايي من با رهبران حزب توده و هواخواهان صادق و صميمي حزب توده در اين "جدا سازي" بي تاثير نبود. اما همين اندک گرايشي را هم که نسبت به هواخواهان صادق حزب توده داشتم، هرگز نسبت به اعضاي سازمان مجاهدين خلق پيدا نکردم. توده اي ها شاعر و نويسنده و مترجم خوب کشور من بودند. مي شد آنان را در ميخانه هاي صميمي و پياله فروشي هاي محله ديد و دنياي خوش بينانه شان را همراه جرعه اي ودکا به سلامتي خلق و آزادي نيوشيد و نوشيد! اما صادق ترين هواخواهان مجاهدين همواره نوعي "عبوس زهد" داشتند. با دنياي شادي و موسيقي و رنگ و رقص و شراب بيگانه بودند. مردان شان را جهان را از وراي عينک هاي ايدئولوژي ته استکاني مي ديند و زنان شان با روسري هاي سرمه اي و عينک هاي دودي نمي توانستنند تا جهان را زيبا ببينند. من فقط براي هواخواهان دلم مي سوخت! به خاطر مي آورم که چند روزي پس از ماجراي 30 خرداد، که مجاهدين به حکومت جمهوري اسلامي اعلان جنگ دادند و دوره اي تراژيک و خونين در کشور ما آغاز شد، در خانه ي دوستي در تهران مهمان بودم. دختر بچه ي کوچولوئي گاهي به سالن پذيراي سرک مي کشيد و آنگاه جايي قايم مي شد. بدون اينکه خيلي همراه ديگر بر و بچه شلوغ خانه باشد. من فکر مي کردم که او هم با بچه هاي ديگر قايم باشک بازي مي کند. شايد هم چون چند سالي از ديگر کودکان بزرگ تر مي نمود بگمانم شرم حضور داشت. چند روزي گذشت که ميزبان آن شبي با صدايي گريان خبرداد که آن دختر "شرمگين" اعدام شد. حيرت کردم. آن دختر شرمگين خواهرزاده ي دوست من بود و آن شب کذايي هم مثلا آنجا قايم شده بود! در تابستان شوم آن سال صدها نفر از اين نوجوانان کشورمان به کام مرگ رفتنند. در سال هاي مهاجرت دختران و پسران مجاهد را در شهرهاي مختلف اروپا و آمريکا مي ديدم که در ميادين شلوغ و جاهاي پر رفت و آمد از مردم خواهان پشتيباني بودند. آنان اغلب در گروه هاي دونفره با روزنامه اي مجاهد در دست و عکس هاي آش و لاش شده و شکنجه ديده مي کوشيدند تا حس ترحم مردم را جلب کنند و گاه معادل چند دلاري هم کمک مي گرفتند. البته اين چند دلارها هرگز به ميزان ميليون و خورده اي نمي رسيد که در قرارگاهشان در پاريس پيدا شد. آن ميليون و خورده اي و ميليون هاي ديگر که در حساب هاي بانکي اين سازمان يا رهبران شان هست اغلب حاصل بذل و بخشش صدام و پسرانش بوده است. مي گويند ديگر رهبران کشورهاي عربي هم از اين حاتم طايي ها کرده اند. يکي از کارهاي اصلي اين سازمان فروش اطلاعات طبقه بندي شده جمهوري اسلامي ايران به کشورهاي رقيب و مخالفش بود. اين اطلاعات فروشي در اوج جنگ ايران و عراق به بالاترين ميزان خود رسيد و بيشترين ميزان پول هم پرداخت گرديد. *** يک روز در نيويورک بودم که سر خيابان پنجم و پنجاه و هشتم در قلب مانهاتان با يکي از اين دختران مجاهد آشنا شدم. هوا بهشتي بود و من شلوار کوتاه به پا داشتم. اصلا در حال و هواي تصاوير آش و لاش شده نبودم. ساعت ها قدم زده بودم و حالا مي خواستم به نوشگاهي بروم و لبي تر کنم. دخترک بد جوري در حجاب و شلوار و مانتو مچاله شده بود. ناگهان تمام شادي آن روز من از بين رفت و من سخت اندوهگين شدم. اندوهگين از به يادآوري دنيايي که هنوز زيباترين جوانان کشورم را در ساهچال ها و زندان ها به بند مي کشند. پرسيدم دخترم شما اگر به قدرت برسيد آش و لاش خواهيد کرد؟ گفت فقط دشمنان مردم را و عمال رژيم ضد بشري خميني را. آنگاه به شلوار کوتاه خودم اشاره کردم و پرسيدم آيا در نظام مورد نظر شما من مي توانم با اين شلوار کوتاه بيرون بروم؟ نگاه ملتمسانه اي توام با تمسخر به من انداخت و در همين حين دوستش از آن ور خيابان به کمکش شتافت. پرسيد يارو چي مي گه؟ دخترک گفت آقا ايراني است. پسرک هم نگاه تمسخرآميزي به شلوار کوتاه من انداخت ولي چيزي نگفت. گفتم: " به يک نوشگاه مي روم. حيف نيست در اين هواي بهشتي با نمايش شهيدان خونين کفن تان عيش مردم را منغض کنيد؟ شما جوانيد و بايد اندکي از زندگي تان لذت ببريد. من شما را دعوت مي کنم که به نوشگاهي برويم و لبي ترکنيم. يک گيلاس شراب "سوينيون بلانک" در اين هوا غوغا مي کند!" با حيرت داشتند نگاهم مي کردند. انگار از کره ي ديگري آمده بودم يا به زباني ناشناخته صحبت مي کردم. پرسيدم خيام را مي شناسيد؟ فروغ را چطور؟ هدايت را چطور؟ همچنان داشتم اسامي را رديف مي کردم که پسرک شانه ي دخترک را گرفت و کشان کشان از من دور کرد. زير لب طوري که من هم بشنوم به دخترک مي گفت "يارو ساواکيه! با اين آدم ها دهن به دهن نشو!" هر کس از ما ها شايد با چنين صحنه هايي مواجه شده ايم. کارنامه ي اين سازمان سرشار از حوادث بوده است. چه اعلان جنگ شان به رژيم نوپاي اسلامي که رژيم را به خشونت کشاند و چه ترورهاي کورشان که چند سال آزگار ترور و وحشت را بر کشورمان حکمفرما کرد. فرار رهبران شان به خارج همراه آقاي ابوالحسن بني صدر و ازدواج و طلاق پر سرو صداي آقاي مسعود رجوي با همسر دوست و همرزمش آقاي مهدي ابريشمچي از حوادث نادر سياسي روزگار ما بود که با سر و صداي بسيار به عنوان "يک انقلاب بزرگ" فرهنگي به سبک چين ايام مائو مورد بحث و گفت و گوي فراوان درون گروهي شد. سازمان مجاهدين آن چنان اين ازدواج را بزرگ کردند که اگر قدرت دست شان بود شايد مبدا تاريخ هم مي شد! ملاقات ها و عکس گرفتن با رهبران دنيا نيز همه و همه در کارنامه ي سازمان ثبت است. آنان هرگز به حکومت سکولار و آزادي فردي و حقوق شهروندي براي تمام شهروندان بدون استثنا و اگر و مگر و اما اعتقاد نداشتند. حتي علنا نوشتند که در فرداي پيروزي شان براي دگر انديشان اردوگاه هاي آموزشي ايجاد خواهند کرد. جهان بيني و تفکرشان ملغمه اي بود از استالينيسم و پل پوتيسم و بن لادنيسم و بعثيسم. برآمدن و فرجام شان نيز براستي عبرت انگيز است. اما هر چه هست بايد حساب بدنه ي سازمان را از سرنوشت رهبران شان جدا کرد. بدنه ي سازمان، جوانان و حتي امروزه پس از گذر ساليان دراز سربازان سالمندي هستند که سال هاي جواني را در اردوگاه هاي نظامي عراق و کشورهاي خارجي در چهارچوب قوانين ويژه سازمان سر کرده اند. اينان به کمک نياز دارند. بايد به ياري اينان شتافت. اينجاست که افراد جدا شده از سازمان بايد مسئوليت مهمي بر عهده بگيرند. يعني بايد گروهي تعيين شوند تا تحت نظر دولت موقت نيروهاي متفقين در عراق براي افراد سازمان سخنراني و غيره ترتيب بدهند. بهتر است از ديگر سازمان هاي سياسي نيز کساني براي سخن گفتن و پرسش و پاسخ دعوت شوند. از راست راست تا چپ چپ. افراد يک بعدي سازمان بايد با انواع افکار و عقايد گوناگون آشنا بشوند. آنگاه خود براي آينده شان تصميم بگيرند. البته حکومت اسلامي ايران هم بايد تعهد بدهد تا در صورت برگشت افراد سازمان به ايران کاري به کارشان نداشته باشد. شفاف سازي سازمان از مهم ترين کارهايي است که بايد انجام گيرد. اعمال شان در سال هاي مهاجرت و همکاري شان نيز با دولت عراق حتما بايد مورد بررسي قرار گيرد. نيز گفته مي شود که بسياري از بچه هاي سازمان از پدر و مادرشان جدا مي شدند تا اردوگاه هاي ويژه اي آموزش ببينند. شايع است که برخي از اين اردوگاه ها در آلمان و سوئد قرار دارند. والدين اين بچه ها بايد سرنوشت بچه هاي شان را پي گيرند و البته در تمام اين احوال نمايندگان سازمان ملل و سازمان هاي حقوق بشري ايران بايد همياري داشته باشند. در اين صورت فروپاشي مجاهدين شايد براي اعضا و هواداران ساده مجاهدين فرجي باشد تا جهان را دوباره کشف کنند و از زندان هاي تفکر تک بعدي شان آزاد و رها شوند. ما پس از فروپاشي نظام هاي توتاليتر اروپاي شرقي و شوروي و نيز نظام هاي نظامي آمريکاي لاتين شاهد بوده ايم که احزاب توتاليتر حاکم بر اين کشورها چگونه تغيير منش و مسلک داده و به احزاب ليبرال و سوسيال دموکرات و غيره تبديل شده اند. اعضاي سازمان مجاهدين خلق هم مي توانند با نام ديگر و با آرم ديگر و با مسلک و مرامي ديگر و با اعتقاد به سکولاريسم و مردم سالاري دوش به دوش نيروهاي دموکراتيک مردم ايران، چه در داخل و چه در خارج براي ايجاد ايراني دموکراتيک و مردم سالار مبارزه کنند. اين فرصتي طلايي است براي سازماني که سال هاي از مردم بريده بودند و به کيش شخصيت آورده بودند و در دامان نظامي مردم ستيز و توتاليتر و آدم کش بر مردم خود تيغ کشيده بودند!
ديروز که از اتريش به انگليس باز می گشتم خبر مفصل بازداشت اعضای سازمان مجاهدين خلق را در پاريس خواندم. غم انگيز است سرنوشت اين سازمان! البته من به عنوان يک انسان دلم برای هواداران اين سازمان می سوزد! سازمانی که زمانی مرگ بر آمريکا شعارش بود و از جمهوری اسلامی به اين خاطر جدا شد که شعار مرگ بر آمريکا را از صميم قلب ادا نمی کردند! چند سرهنگ آمريکايی را نيز ترور انقلابی کردند. بارها و بارها نيز سر گذر و سر چهارراه های کشورهای مختلف اروپايی و آمريکا راه را بر من بستند و از من امضا خواستند تا رژيم جمهوری اسلامی را محکوم کنم. تصاوير آش و لاش شده و مثله شده ی مجاهدين را هم نشانم دادند تا روز خوشی را در مادريد يا نيويورک بر من حرام کنند! مدتی با همين جمهوری اسلامی لاس زدند و من نوعی را به عنوان "ليبرال" به زباله دانی تاريخ انداختند. آنگاه با رژيم صدام حسين لاس زدند و در جنگ عليه ايران دوشادوش سربازان بعثي شرکت کردند. اين اواخر نيز کوشيدند تا با آمريکا لاس بزنند. تصاويری هم از نيروگاه سری نطنز در اختيارشان گذاشتند تا باورشان کنند... اما اين سازمان در نهايت مانند يک فرقه مذهبی بود که ازدواج رهبرش را با همسر يکی از اعضای بلندپايه اش انقلاب کبير ناميد و بچه های دلبند اعضا را به نفع سازمان مصادره کرد تا آدم های مغزشوشده از آنان درست کند تا در مواقع مهم مثلا دست به عمليات انتحاری بزنند و خود را بسوزانند! من دلم برای اعضای مجاهدين می سوزد! همين! 2:33 PM
Saturday, June 14
امروز از لندن به آکسفورد آمدم. دم دمای ظهر بود که تاکسی ای مرا از اييلينگ برادوی به لندن آورد. راننده يک کرد عراقی بود. مهندس راه و ساختمان. آرزو داشت که به عنوان يک انگليسی به عراق برود. ................. 2:42 PM
Friday, June 13
لندن هم لندن آن ايام! لندن ديگر آن لندنی نيست که بيست و شش سال پيش برای نخستين بار ديده بودم. آن موقع لندن برای من زيباترين شهر جهان بود با فروشگاه ها و موزه ها و ميدان ها و ساختمان های آجری و ... حالا ديگر لندن شهری شده است مانند ديگر شهرهای جهان! پس از لندن شهرهای زيادی را گشت زده ام و البته سن هم اندکی بالا رفته است و ديگر آن شور و هيجان سابق به من دست نمی دهد! در بارسلون و مادريد بيشتر به من خوش می گذرد! تازه سمرقند و بخارا و قاهره را هم ديده ام. در ناف سانفرانسيسکو بيخ گوش "نپا ولی" و تاکستان های کاليفرنيا هم زندگی می کنم. با اين همه لندن هنوز لندن است! فقط عرب هاش که روزگاری باد در غبغب می انداختند و با دلارهای نفتی شان می خواستند زمين و زمان را بخرند و به لباس عربی شان افتخار می کردند و زنان روبنده شان را به رخ می کشيدند، خيلی در خيابان های لندن آفتابی نمی شوند! آخر يازدهم سپتامبری بود و عرب هايی که می خواستند غرب را نابود کنند! بنابراين فعلا عرب ها ترجيح می دهند با لباس عجمی ظاهر شوند و خيلی نمی توانند دلبری کنند! 5:46 PM
Wednesday, June 11
فاتح شدم! خود را به ثبت رساندم! اين تکه ای بود از شعر فروغ فرخزاد. او از ماجرای ديگری سخن می گفت. اما من امروز سرانجام در عصر انفجار ارتباطات خود را به ثبت رساندم و توانستم با همين کامپيوتر خودم خود را به ثبت برسانم و وارد دنيای صميمی و خوب اينترنت بشوم. مشکل نخست سيم برق بود که البته مال انگلستان با تمام دنيا متفاوت است! آنگاه سيم مودم هم اشکال داشت که با خريد یک تکه سيم بسيار گران - نسبت به آمريکا- آن هم حل شد و من امشب به وقت لندن که ساعت 2 پس از نيمه شب است، فقط می خواهم که سلامی عرض کنم و مژده! بدهم که شايد از فردا _ اگر موزه ها و ميدان ترافالگار و ديدار دوستان عزيز بگذارد_ چند کلمه ای بنويسم. دوستانم همه اينجا جمع اند. مسعود بهنود را سه سال و اندی بود که نديده بودم. حالا می بينمش با همسر خوب و فداکارش فاطمه. در تهران زياد ميهمان شان بودم و اگر ميزبان خالص و مخلص بخواهيد بايد چند روزی ميهمان اين زوج خوب بشويد! اما نه در لندن، بلکه در تهران و کردان. اينجا آپارتمان شان بسيار کوچک است اما همچنان دريا دل اند. نوری زاده هم اينجاست. اين رفیق سال های خوب و صميمی. رفيق کافه فيروز و روزهای شوريده. آنگاه در يک رستوران کوچک وسط شهر دو يار قديمی را هم می بینی. لندن در تقاطع فصول و رفيقان خوب قرار گرفته است! اما در تهران غوغاست. دانشجويان باز به پا خاسته اند. ياد اخوان خوب و عزيز می افتم: اندک شرری هست هنوز؟ 5:29 PM
Saturday, June 7
نه يازيم، صمد؟ يک روز تابسان بود. گرم بود. داغ بود. بهروز ارمغانی تازه کشته شده بود. مادرم مدام گريه می کرد. علی رضا نابدل از من خواسته بود که تکليفم را يکسره کنم. چريک باشم يا نه. و من در دو راهی غريبی گير کرده بودم. در بستان آباد بود که هم ديگر را ديديم. وسط ميدان شهر که غمگين ترين ميدان عالم بود، مغازه عکاسی ای بود که عکس دسته جمعی صمد و شاگردانش را پشت ويترين گذاشته بود. با همان کلاه و عينک. منتظر اوختای بودم که پيرمرد خوش سيمايی ناگهان ظهور کرد. گفت که گوينده ی راديو تبريز است. فکر کردم که حتما " فرستاده" است. اما هر چه کنکاش می کردم بيشتر سر در گم می شدم. اصلا به ساواکی ها نمی رفت. 11:32 PM
چمدان يعنی سفر! مهم ترين نکته ای که ديروز از بين رفت اين بود که نوشته بودم من مخالف ديکتاتوری اکثريت هستم. یعنی دموکراسی را ديکتاتوری اکثريت نمی دانم. بنابراين اگر ترکان ايران شمارشان از فارسی زبان ها بيشتر باشد و ترکان به فارس ها زور بگويند من در جبهه ی ديگر قرار می گيرم! اين نکته را نوشتم که دوستان آذری مرتب به شمارش ترک زبانان نپردازند. من دوست تر دارم که از اقليت ها دفاع کنم. حالا گيرم اين اقليت يهودی باشد يا ارمنی. زرتشتی باشد يا بهايی. عرب باشد يا بلوچ. کرد باشد يا ترک و ... پس خواهش می کنم شمار ترکان را به رخ نکشيد! به حقوق انسانی شهروندان ايرانی بپردازيد که مرتب پايمال می شود. زنان و بهايی ها و يهودی ها و البته ترکان و کردان و عرب ها و ترکمن ها و .... و نيز شهروندان معمولی که فارس زبان اند ولی شهروندان غير خودی محسوب می شوند ... از اين ها گذشته ... من امروز داشتم چمدانم را می بستم. ياد ترانه ی گوگوش افتادم که می خواند چمدان بوی سفر .... چمدان يعنی گربه ای که مرتب به داخل آن می رود و خود را قايم می کند. اينکی را می گويم! چمدان يعنی سفر! 12:22 AM
Thursday, June 5
باور می کنيد؟ همين الان يک مقاله ی بلند بالا نوشتم که در عرض يک ثانيه ناپديد دشد! ديگر حال و حوصله ندارم که مطلب ديگری بنويسم. تازه اين مطلب را پس از چهار روز تاخير نوشتم وعلت تاخير را نوشتم که دود شد و به هوا رفت. حالا چکار کنم؟ فقط خواهش می کنم اندکی فقيله ها را پايين بکشيد! 11:48 PM
Sunday, June 1
آنکس که نداند و نداند که نداند ... مقامات امور خارجه ی کشور ما واقعا تحفه اند! آن يکی که دکتر اطفال بود به اندازه ی طفلی هم سياست نمی دانست. مانند صدام برای خود يک دوجين کلون (مشابه) درست کرده بود که با همان مد کت و شلوار و پيراهن يخه آخوندی در گوشه و کنار دنيا جولان می دادند و تنها افتخارشان آن بود که کشورهای کوچکی مانند بورکينافاسو کشف می کردند و با پول نفت کشوری به هواخواهان و عاشقان کشور ولايی می افزودند و مطبوعات ام القراء از احداث مساجد و تکيه هايی در قريه های بی نام و نشان کشورهای بی نام و نشان خبر می دادند که مثلا انقلاب صادر می شود. ائمه جمعه و جماعت آن مساجد و تکيه ها هم مرتب در دهه های گوناگون حضور به هم می رساندند و با ذکر چند شعار از خوان نعمت کشور بيچاره ی ما بهره مند می شدند. اکنون يکی از آن مشابه ها، ايضا با همان ريخت و قيافه و لهجه، سکان سياست خارجی را بر عهده گرفته است و مرتب افاضات صادر می کند. آخرين آن ها مربوط به حضور افراد القاعده در ايران بود. آمريکا از همان آغاز کار ايران را متهم می کرد که به اعضای القاعده پناه می دهد. در جريان فروپاشی نظام بعثی در عراق، هنگامی که رهبران وارداتی شيعه در عراق عَلَم "حکومت اسلامی عراق" را برافراشتند، آمريکا به اتهامات خود علیه جمهوری اسلامی شدت بخشيد و اين حضرات به جای اين در اين اوضاع و احوال حساس منافع ملی را در نظر بگيرند شروع کردند به بازی "کی بود، کی بود، من نبودم!" نخست از بيخ منکر قضيه شدند که " اصلا ما پيش از آن که آمريکا علیه القاعده و طالبان وارد کارزار بشود، مخالف آن جماعت بوديم و کسی را از آن جماعت به کشور خود راه نداديم." آمريکا چند مدرک رو کرد. آقای خرازی فرمود " البته اگر کسانی هم به ايران وارد شدند ما فورا دستگيرشان کرده و به کشور متبوع شان تحويل داديم." در اين ميان چند نفر از القاعده ای ها در ايتاليا دستگير شدند و تلفن های همراه آنان نشان دهنده ی آن بود که مرتب با کشوری با کد 98 تماس داشته اند. و کد 98 البته کد تلفن کشور ما ايران است. آقای رمضان زاده، سخنگوی دولت به ميدان آمد و گفت " کشور ايران کشور بزرگی است و ما نمی توانيم تمام سوراخ سنبه هايش را کنترل کنيم. اگر کسی از اعضای القاعده از مرزهای طولانی ايران وارد کشور بشود، ما از کجا بفهمیم که طرف از اعضای القاعده است؟" آمريکايی ها گفتند که از کجا بفهمند. آقای خرازی دوباره به ميدان آمد و گفت ما چند نفری را دستگير کرده ایم که شايد عضو القاعده باشند. حالا این کی هست؟ موقعی که انفجار ریاض رخ داده و 8 آمريکايی هم کشته شده و مرتب سرنخ هايی به دست می آيد. آمريکا نام و نشان مرد شماره 3 القاعده را به نام سيف العدل منتشر کرد و گفت که در ايران به سر می برد. سرانجام وزير امور خارجه - که روزگاری روزنامه ی طنز آهنگر وزير خوارج می خواندش- باز به ميدان آمد و اظهار داشت که "ما 500 نفری از اعضای القاعده را دستگير کرده ايم، ولی به نظر نمی رسد از اعضای بلند پايه ی آن سازمان باشند!" حالا بايد اين داستان دنباله دار و موش و گربه وار را دنبال کنيم تا ببينیم به کجا می رسد. مسعود بهنود علت اين همه دستپاچگی را "ترس از آمريکا" می داند و من اضافه می کنم که حقيقت نمی تواند پنهان بماند! 1:56 AM