Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Wednesday, July 30
تحريف تاريخ! آيتان تبريزلی نامی نوشته است که: "....شاید عده ای از این افراد از لفظی که من به عنوان " کوروش ظالم " ذکر می کنم ناراحت بشوند ولی از آقای نگاهی و کسانی که در اثر تبلیغات منفی افراد ذکر شده به حمایت از افراد جنایتکاری مانند کوروش می پردازند، دعوت می کنم تا به مطالعه آثار سانسور نشده خارجی و داخلی در مورد تاریخ واقعی ایران و به مستندات تاریخی در مورد هویت افراد ظالمی مانند کوروش بپردازند. .... همچنین آقای نگاهی در مورد آیت الله صادق خلخالی مطالبی را بیان داشتند، از قبیل اینکه ایشان در زمان انقلاب احکام اعدام زیادی را صادر کرده اند و با ذکر کردن این مطالب رساله آقای خلخالی را در مورد کوروش مطالبی نادرست ذکر کرده اند. آقای نگاهی اگر شما مطلع باشید هیچوقت نمی توان این دو موضوع - موضوع صدور احکام اعدام و موضوع رساله ایشان در مورد کوروش - را با هم قیاس کرد و نتیجه گرفت، چون هر کدام به صورت جدا از هم هستند و شما نمی توانید عملکردهای یک نویسنده را با آثار وی مقایسه کنید چرا که در طول تاریخ افرادی بوده اند که شاید در برهه ای از زمان دچار یک سری انحرافات شده اند ولی آثار گرانقدری نیز نوشته اند. پس در اینجا نیز، نه شما و نه افرادی مثل شما – که همیشه با علم کردن اقدامات آقای خلخالی خواسته اند رساله او را نیز در مورد کوروش نادرست جلوه دهند – نمی توانید به راحتی کوروش و امثال وی را تبرئه کنید. ...! نوشته های فوق از قلم آيتان تبريزلی جاری شده است. من نمی دانم نام آيتان از کجا آمده است. مرد است يا زن! ... ولی در هر حال چون مطلبی را در ارتباط با مطلب بنده در سايت گويا گذاشته اند، با کمال بی ميلی چند خطی در پاسخ می نويسم. نيز خواهش می کنم که آثار "گرانقدر" آقای خلخالی را معرفی کنند تا ما بی نصيب نمانيم ... _ اصلا موضوع کبير بودن کوروش يا ظالم بودن شان نيست. من فقط يک نکته نوشته بودم که آن هم تحريف نوشته کتزیاس به نقل از تاريخ باستان پيرنيا بود. همين و همين و همين! من به طور خلاصه از قول کتزياس ( به نقل از کتاب در آستين مرقع و سعيد سيرجانی و ايشان به نقل از کتاب تاريخ ايران باستان به قلم مشیرالدوله پيرنيا) نوشته بودم که: کوروش پسر چوپانی بود که از ایل مُردها که از شدت احتیاج مجبور کردید راهزنی پیش گیرد." ولی آقای صادق خلخالی این جمله ی ساده فارسی را به اين صورت نقل کرده است که: کوروش پسر جوانی بود از اهل "مر" که از شدت احتیاج مجبور گردید راه زنی پیش گیرد ( لواط بدهد) ..."
... . آنگاه اشاره کرده بودم که آقای خلخالی اخیر در مصاحبه ای با پیام فضلی نژاد پیرامون همین موضوع اظهار داشته بود که: هر کسی از تاریخ برداشتی دارد. برداشت من هم از کتاب پیرنیا و کوروش به این صورت است. (نقل به مضمون) اصلا موضوع " برداشت" و " برنداشت" نيست. آقای خلخالی و تبريزلی می توانند و حق دارند هرگونه "برداشتی" از تاريخ داشته باشند! اما نقل قول غلط، هرگز! آقای خلخالی هم چنان که به خود اجازه می دادند جان هر انسانی را بگيرند و در چشم به هم زدنی حکم اعدام اش را صادر کنند، البته تحريف يک جمله از کتاب يا شخصی را بی مقدارتر از اين چيزها می دانند. اما آيتان تبريزلی چی؟ آیا آيتان تبريزلی با قلب گفته ی کتزياس موافق است يا نه؟ آيا ايشان به آقای خلخالی و به خود اجازه می دهد که جمله ی ساده يک نفر را به صورتی کاملا وارونه نقل قول کنند يا نه؟ نکته همين جاست! (دوستان عزيز خواهش می کنم که در رابطه با همين موضوع نظر بدهيد. نظر های خارج از موضوع را با کمال شرمندگی حذف خواهم کرد!) 11:08 PM
به گمانم بايد دست کم برای مدتی هم که شده ستون نظرات را تعطيل کنم. آزار دهنده شده است. حتی برای خود من! از خوانندگان عزيز يولداش نيز پوزش می طلبم. من هر چند با برخی از گفته های "اعتراض" موافقم ولی اصلا و ابدا موافق لحن ايشان نيستم. البته گفتم فقط با برخی از سخنان ايشان. من اصولا مخالف سرسخت تعصب هستم ولی در نوشته های اعتراض رنگ تند تعصب می بينم. دوست داشتن زبان ملی و مادری و مبارزه برای آزادی نشر و گفتار هر زبانی از حقوق ملت هاست. اما اين مبارزه اگر با نفرت و تعصب همراه باشد، دودش بيش از همه به چشم خود ما خواهد رفت! من از نفرت و کينه ورزی متنفرم! ما ايرانيان هزار يک مساله داريم که "زبان" فقط یکی از آنان است. اورک چوخ دردلنير، گوز چوخ ياشارير! 2:29 AM
Saturday, July 26
باز هم يک مقاله ی ديگر قربانی شد! مقاله ای پيرامون سير ترکی شدن زبان در آذربايجان به روايت ابن بزاز، نوشته ی ايران شناس و مستشرق فرانسوی ژان اوبن! حيف شد! شايد هم از ترس دوستان پان ترکيست به اين سرنوشت دچار شد! چون بنا به اين تحقيق سير ترکی شدن از اواخر قرن سيزدهم ميلادی در آذربايجان آغازيد و مردم اين خطه تا آن زمان گويش فارسی داشتند. دکتر خانلری براين باور بود که در آن ايام چهل گويش فارسی در ايران رايج بود. گاهی مردم ده مجاور حرف های ده همسايه را نمی فهميدند! بنابراين از ايام سلجوقيان به بعد زبان ترکی نخست در شهر ها و سپس در روستاها گسترش يافت. حالا کمربند ترک زبانانی داريم که از بلغارستان در اروپا آغاز می شود و تا کاشغر در چين ادامه می يابد.
.. من بخش عجق وجق مقاله را پاک کردم. از فرخ عزيز سپاسگزارم که رمز حروف را پيدا کرده و آن را در ستون نظرات گذاشته است. اميدوارم که برای من هم ياد بدهد و کل مطلب را برايم ای نمايند. دوست عزيزی که "اعتراض" نامه را نوشته است توجه داشته باشند که مبارزه ی ما برای به دست آوردن حقوق ملی و فرهنگی مان مبارزی است "فرهنگی" و بايد تمام عقايد و آرا را بررسی کنيم. بدترين شکل آن ضديت با زبان فارسی است. ما بايد مانند نياکان خود منادی آزاديخواهی و تجدد باشيم. نه تنها برای خود، بلکه برای تمام ملت ايران و حتی ملل خاورميانه. از اين دوست می خواهم کتاب " نامه هايی از تبريز" (ادوادر براون) و رمان سمرقند (امين معلوف) و رمان تبريز مه آلود (سعيد اردوبادی) را بخوانند تا شمه ای از مبارزات انسانی و بزرگ اجداد ما برای نيل به آزادی تجديد خاطر شود. شايد در اين باره بعدها بيشتر بحث و گفت و گو کنيم. با سپاس از نويسنده ی اعتراض. (من سهندی یاخين دان تایييرديم. بيز گوزل انسان و یوکسک شاعیر! اونون عقيده سی منيم کیندن اوزاق دئييردی! شاهديمز ده بيوک خان ايروانی و استاد م. ع . فرزانه. ساغ اول بو شعری چاپ ائتمک اوچون!) 2:46 AM
Friday, July 25
سعيد سوم! انگار اين نام "سعيد" بر خلاف معنايش اصلا سعيد نيست و شگون ندارد! در سييده دم انقلاب بود که سعيد سلطانپور شاعر را ار سر خطبه ی عقد به قتلگاه اوين بردند و تيرابارانش کردند. تنور اعدام های انقلاب اسلامی تازه داشت داغ می شد و آقای خلخالی روزی نبود که چند نفری را روانه ی ديار عدم نکند. البته ايشان ادعا می کنند که تمام کشت و کشتارهای او به فرمان آيت الله خمينی انجام گرفته است. سعيد را که کشتند خواهرم پسری زاييد که نامش را سعيد گذاشتيم. حالا دانشجو است. سال ها گذشت. شايد سعيد های بسياری در جبهه ها و زندان ها هلاک شدند. اما سعيد حجاريان (معمار اصلاحات) را در روز روشن سعيد عسکر با تير زد. سعيد امامی اما، معمار قتل های زنجيره ای بود. خودش می گفت "قتل عام درمانی"! عقيده داشت که با قتل عام روشنفکران و نويسندگان و کوشندگان سياسی (مانند داريوش و پروانه فروهر) جامعه پاک و منزه می شود تا آقازاده بهتر و بيشتر بچاپند. خودش هم مرتب به عاملين قتل ها "رانت" می داد. اما با فاش شدن ماجرا همو قربانی آمران قتل ها شد و حقيرانه با "واجبی" کشته شد. سعيد دوم "سعيد حنايی" بود که عامل قتل های زنجيره ای زنان مشهد بود. اين سعيد هم به نوعی "قتل عام درمانی" عقيده داشت. او زنانی را که فکر می کرد بدکاره اند، می گرفت و پس از تجاوز به آنها می کشت شان. اما هنگامی که داشت آبروريزی می شده و پای مراجع به ميان می آمد که فتوای قتل صادر می کردند، اين سعيد هم قربانی شد. قربانی ثانی. حالا انگار نوبت سعيد مرتضوی است که او هم به نوعی به قتل عام درمانی عقيده دارد. او می خواهد که روزنامه نگاران و نويسندگان کشور "خفه خون" بگيرند. در مقام قاضی و دادستان هر چه در توان داشت بازداشت کرد و به صلابه کشيد. کارنامه ی واقعی اين سعيد هنوز در ابهام است و تازه تازه دارد رو می شود. قتل زهرا کاظمی و نامه ی تکان دهنده ی آقای خوشوقت نوبت سعيد ثالث را به جلو انداخته است! حالا بايد ديد که به سر این سعيد چه می آيد. دنيا عجب دار مکافاتی است! 12:26 AM
Thursday, July 24
... اما عراقی ها هنوز مرگ عدی و قصی را باور ندارند! زيستن در جوامع ديکتاتوری و ديکتاتور زده مردم را مسخ می کند. ما نمونه اش را عراق می بينيم و در آلبانی انور خوجه و کره شمالی ديده ايم و می بينيم. مردم عراق آن قدر دروغ شنيده اند که ديگر هيچ خبری را باور نمی کنند. عدی سال های صاحب امتياز روزنامه ی بابل و چند روزنامه ی ديگر بود و نيز به عنوان مسئول تبليغات حزب بعث هرچه خود دوست داشت يا فکر می کرد به نفع حزب و رهبر کبير عراق است، دستور چاپش را می داد (حالا آقای سعيد مرتضوی هم به راه عدی می رود و بنا گفته ی محسن آرمين خودش شخصا به روزنامه ها دستور می دهد که تيتر اول روزنامه را چه بنويسند). بنابراين خبر مرگ اين دو جانی قسی القلب را هنوز باور ندارند و نمی توانند از چنگ ترس و هراس ساليان رهايی يابند. دوستی دارم عراقی الاصل در همين سانفرانسيسکو که برای شرکت بزرگی شراب می فروشد. ديروز دیدمش. او هم باور نمی کرد! با آن که سالها است که در آمريکا زندگی می کند ولی هنوز می ترسد. او به هنگام تلفن به مادرش خود را سانسور می کند. گاهی که اتفاقی کلمه ای يا جمله ای از دهانش بيرون می آید، تا صبح خوابش نمی برد. حالا آقای رامسفیلد می خواهد تصاوير مثله شده و آش و لاش شده ی اين برادر را به نمايش بگذارد تا مردم باور کنند. البته بايد ياد آوری کرد که بنا به نوشته ی روزنامه ها، هنگامی که صاحب خانه (خانه ای که عدی و قصی در آن پنهان بودند) به مقامات آمريکا در موصل اطلاع می دهد که آنان در آن خانه اند و مدارک کافی هم رو می کند (سی ميليون دلار هم جايزه را نبايد فراموش کرد!) يک گروه دويست نفره از ارتش آمريکا خانه را از زمين و هوا محاصره می کنند و با بلندگو از ساکنين خانه می خواهند که خود را تسليم کنند. اما پاسخ آنان با رگبار گلوله داده می شود و آنگاه جنگ مغلوبه می شود و آخر سر اين دو برادر منفور به همراه دو نفر ديگر که گفته می شود يکی از آنان مصطفی پسر چهارده ساله ی قصی بود، به قتل می رسند. مردم بغداد در يک واکنش آنی از شادی شليک هوايی می کنند و شب بغداد نورانی می شود. اما تب تند شادی مردم که فرو می نشيند ناگهان ترس برشان بر می دارد که نکند خبر دروغ باشد! اين مردم سال ها در زير نگاه های خبرچينان استخبارات (پليس مخفی) و اعضای حزب بعث زندگی می کردند که کوچک ترين حرکاتشان گزارش داده می شد. شايد سال ها طول بکشد که مردم عراق به زندگی عادی خود بازگردند و مانند ديگر مردمان دنيا زندگی کنند! 1:59 AM
Wednesday, July 23
عدی و قصی هم به درک واصل شدند! اين دومين باری است که از مردن کسی شاد می شوم. با حيرت و ناباوری از سی ان ان به بی بی می پرم و از آنجا به یاهو نيوز و از آنجا به آسوشيتد پرس و رويتر. نه، انگار خبر درست است. خب، کسی هم صاحب سی ميليون دلار جايزه ی آمريکايی ها برای سر اين دو برادر قسی القلب شده است. نوش جانش! آن آبسولت و کوکا هم نوش جان فرخ باد که هر از گاهی در ستون نظرها به سلامتی من جرعه ای بالا می اندازد! عدی يک هفته ی تمام مرا شکنجه داد. با کتابی که لطيف يحيی از او وصف کرده است. همه اش اسير کابوس های اعمال عدی بودم. عدی به هنگام تجاوز به دختری زبانش را نيز با تيغ صورت تراشی می برد .... عدی باتوم برقی به ماتحت مخالفانش فرو می کند... عدی می کشد ... عدی شکنجه می دهد ... ديگر از شامپانی دون پرينيون هم بدم می آيد! چرا که عدی به هنگام شکنجه همان شامپاين را زهر مار می کرد. و از سيگار اهدايی مونت کريستوی شماره 6 که رفيق کاسترو برای عدی جان روانه می کرد! يک بار نوشتم عدی مخلوطی بود از تمام خون آشامان تاريخ. البته مريض بود. مانند پدر بزرگش از سه چيز نفرت داشت: يهودی، ايرانی و خرمگس (گويا عدی از پشه هم بدش می آمد!) حالا عدی مرده است و لاشه اش وارد زباله دان تاريخ شده است. من دوست ندارم هيچ کس را با عدی مقايسه کنم. حتی قصی را. اما امروز داشتم مقاله ی "فوربز" را می خواندم پيرامون " ملايان ميليونر". با خواندن ثروت های بی کران ياسر رف سن جانی و ناصر واعظ طبسی و آقازاده های ديگر نمی دانم چرا ناگهان به ياد عدی افتادم. هنوز خبر مرگ عدی را نشنيده بودم. مقاله ی فوربز مقاله ای نيست پيرامون دولتمردان ثروتمند ايران اسلامی. مقاله حتی بر خلاف رویه ی مجله چهره ی کريهی از ثروت ارائه می دهد. مقاله ی فوربز پيرامون خانواده های مافيايی ايران است که به ثروت ملی چنگ انداخته اند و مانند دزدان سرگردنه شبيخون می زنند. صدام عراق را ملک طلق خود می دانست ولي حالا هيچ کجای کشور پهناور عراق برايش امن نيست. اگر يک ذره حس پدری داشته باشد، حتما در مرگ عزيزانش بايد غمگين باشد. حالا که من اين سطور را می نويسم لابد دارد به سرنوشت محتوم خود می انديشد. به مرگی که به کمين نشسته است. ديگران چه؟ آيا آنان نيز به سرنوشت صدام می انديشند؟ 1:53 AM
Tuesday, July 22
سفر ترکيه -2- پاسپورت يا گذرنامه معمولا دفترچه اي است جيبي با بيست - سي صفحه ورق و يک عکس شش در چهار و مقداري معلومات. اين دفترچه در کشورهاي دموکراتيک دنيا مانند کارت شناسايي براي شهروندان صادر مي شود. شهروندان اين کشورها به هنگام سفر خارج گذرنامه را اگر وقتش گذشته باشد تجديد مي کنند و يا تمديد مي کنند. گاهي ده بيست دلاري هم دستمزد پرداخت مي کنند. اما همين دفترچه در دست کشورهاي توتاليتر و ديکتاتوري يک سلاح وحشتناک است که حکومت ها عليه شهروندان خود به کار مي برند. براي يک شهروند اروپايي مثلا، داشتن پاسپورت به مانند داشتن کارت شناسايي است. او با اين گذرنامه مي تواند سفر کند يا حساب بانکي باز کند. اگر گم بکند مي تواند بالفور المثني بگيرد. آب از آب تکان نمي خورد! اما واي به روزي که گذرنامه ي صادره از يک کشور توتاليتر گم بشود! شهروند بيچاره و نگون بخت اين کشور بايد چهار بار در يک روزنامه ي مشهور محلي آگهي بکند و ماه ها و گاه حتي سال ها صر کند تا "برادري" سر لطف بيايد و دستور يک گذرنامه ي ديگر صادر کند. اين بلا بر سر من آمد. پاسپورتم را دزد زد و من ماه ها اسير کاغذبازي هاي دفتر حفاظت شدم. مرارت ها کشيدم! برتولد برشت در يکي از کتاب هايش به مساله پاسپورت اشاره مي کند. مي گويد پاسپورت پاره ي تن آدمي است. به خاطر مي آورم هنگامي که خدمت نظام وظيفه ام را در سال پنجاه و پنج تمام کردم فقط يک آرزو داشتم: داشتن گذرنامه و سفر به خارج. در ايام دانشجويي به زندان افتاده بودم و گرفتن گذرنامه سخت مي نمود. اما آقايي بود به نام جيمي کارتر که سخت در تلاش گسترش حقوق بشر بود و شاه هم بدش نمي آمد که در اين راه پيشرو باشد. اما در عين حال سازماني هم بود به نام ساواک، که نه شاه دوست بود و نه ايران دوست. مانند تمام سازمان هاي مخفي زيادي گنده شده بود و خودش مي بريد و خودش مي دوخت و از کسي هم حرفي نمي شنيد. و اين سازمان بود که کسي را ممنوع الخروج مي کرد يا ممنوع الورود. يکي دو روز پيش از موعد پرواز گذرنامه ها تحويل ساواک مي شد تا آنان در آخرين لحظه تصميم بگيرند که شهروندي از کشور خارج بشود يا نشود. گاهي هم همان شهروند بخت برگشته از فرودگاه راهي اوين يا زندان قصر مي شد. يعني هميشه بايد با دلهره و دلواپسي همسفر مي شديم! پس اين ماجرا ها تازگي ندارد که حالا هم چه در موقع ورود و چه در موقع خروج قلب مان به شدت به قفسه ي سينه بکوبد و فشار خون مان بالا برود و حتي سکته ي خفيفي هم بکنيم که مثلا مي خواهيم به ميهن باستاني و آبا و اجدادي وارد بشويم يا از آن خارج بشويم. خلاصه روزگار غريبي بود و هست! سرنوشت ماست. از ماست که بر ماست! حالا آن ساواک که مي بايست کارش امنيت و اطلاعات باشد، خبر چين دست چين مي کرد و اکنون نيز که همان سازمان با نام ساواما يا واواک بايد به امنيت و اطلاعات بپردازد، خبرچين و جلاد تربيت مي کند که فرزندان ايران زمين را زجرکش کنند يا تکه پاره. (باطبي و فروهرها و ديگران ...) داشتم از پاسپورت مي گفتم که به سبک باستاني پاريزي زدم به حاشيه و سيم آخر که تازه اولش هست! از هر چه بگذريم و منصف باشيم بايد اعتراف کنيم که پاسپورت ايراني در زمان شاه ارزش واعتبار فراواني داشت. کسي ترا به خاطر داشتن پاسپورت ايراني تحقير نمي کرد. دروازه ي کشورها به رويت باز بود. احترام داشتي. حالا گيرم که دارنده ي پاسپورت به موزه نمي رفت و همه اش فروشگاه هاي زنجيره اي را در مي نورديد و هي مي خريد و مي خريد و مي خريد و مي خريد. بنجل مي خريد و بنجل مي خورد. پز مي داد که مثلا براي آرايش يا تماشاي آخرين تانگو در پاريس به پاريس مي رود. اما نه به لور سري مي زد و نه اپرا و کنسرتي مي رفت! با اين همه زيبا بود ايراني بودن و پاسپورت ايراني داشتن. انقلاب که شد و گروگان گيري که اتفاق افتاد، تازه به ارزش پاسپورت ايراني زمان شاه پي برديم. پس از انقلاب پاسپورت ايراني داشتن معادل بود با تروريست بودن. همه از ايرانيان وحشت داشتند. چه پليس فرودگاه و چه مسافران همراه و هم صف. رنگ قهوه اي مايل به عنابي با آن آرم عنکبوتي مانند خوره جسم و روح را در جلوت و خلوت، در انزوا و جمع، مي خراشيد و مي خورد. من به خاطر داشتن پاسپورت جمهوري اسلامي زجر هايي کشيده ام که مپرس! تحقيرهايي ديده ام که مپرس! دارنده ي گذرنامه ي ايران اسلامي تروريستي است که مي کشد و نابود مي کند. گروگان مي گيرد و زجر و شکنجه مي دهد. در ايستگاه هاي مترو و رستوران ها و فروشگاه هاي بزرگ بمب مي گذارد. گاهي خودسوزي مي کند و گاهي ديگر سوزي. تازه اگر ايراني ايراني هم نباشد، مانند انيس نقاش لبناني، مي تواند در کمال خونسردي پيرزني را بکشد يا پليسي را تکه تکه کند و آنگاه با سلام و صلوات شهروند افتخاري کشور باستاني - اسلامي ما بشود و عيش و نوش بکند و تجارت و زيارت. البته انيس نقاش ها و رفيق دوست ها و رف سن جاني ها و ديگران پاسپورت سياسي در جيب مي گذارند و از آفات شهروند ايران اسلامي بودن در امان مي مانند. اين همه حاشيه رفتم که بنويسم و بگويم من از داشتن پاسپورت ايران اسلامي زجرها کشيده و تحقيرها ديده ام. اين پاسپورت فقط يک بار و فقط يک بار مي توانست به دردم بخورد. آن هم موقع ورود به ترکيه بود. دولت ترکيه از شهروندان ايراني ويزا نمي خواهد ولي از شهروندان آمريکايي ويزا مي خواهد که بهاي آن صد دلار است. و من موقع ورود به ترکيه با پاسپورت آمريکايي بدترين صد دلار عمرم را خرج کردم تا براي پنج روز اقامت در ترکيه صد دلار بپردازم! پاسپورت ايراني همراه نداشتم. دوستي مي گفت اين روزها به هنگام سفر حتما بايد پاسپورت ايراني خود را همراه ببريم. اگر هواپيما دچار حمله ي تروريستي بشود آن موقع پاس ايراني ارزش پيدا مي کند! مي تواني به "برادر" هواپيماربا گذرنامه ات نشان بدهي و جانت را آزاد کني! *** صد دلار را ول کنيم! ترکيه اي اين بار ديدم زمين تا آسمان با آن ترکيه اي که دفعه ي پيش ديده بودم تفاوت داشت. پليس مهاجرت زني بود به غايت زيبا که هم لبخند مي زد و هم خوش آمد مي گفت. شگفتا که از آذري هاي ترکيه هم بود. ماموران ديگر هم لبخند مي زدند. مانند سابق آشکار رشوه نمي خواستند و چهره هاي عبوس نداشتند. ساختمان ها و دفاترشان بسيار تميز بودند و رديف فروشگاه هاي Tax Free تميز و مرتب پر و پيمان بودند. بزرگراهي مدرن از مرز بلغارستان تا استانبول ادامه داشت. علايم بزرگراه با استانداردهاي اروپايي مزين شده بودند. کسي مانند ايران در بزرگراه ها عقب عقب نمي رفت يا در جهت مخالف رانندگي نمي کرد! اتوموبيل ها نونوار و تميز مي نمودند و توالت ها بين راه بسيار تميز بودند. ديگر از بوي عفن باستاني خبري نبود! در همين افکار غرق بودم که به استانبول رسيديم. دوست هم سفرم استانبول را مانند کف دستش مي شناخت و هتلي که قرار بود در آن اقامت بکنيم در حاشيه ي شهر قرار داشت. اتوموبيل را در پارکينگ هتل پارک کرده و با آسانسور به لابي رفتيم. دختران و پسران جوان از همه رنگ و نژاد در لابي موج مي زدند. شاد و شنگول بودند. باربر همراه ما گفت که مسابقات بين المللي دو و ميداني دبيرستاني در جريان است. دختران و پسران اغلب با شورت کوتاه بودند. ناگهان در گوشه اي از لابي چند جوان مغموم را هم ديديم همراه دو نفر مرد با ريش هاي جو گندمي و چهره هاي غيردوستانه و خيلي عبوس. کپي برابر اصل ولايتي و خراساني و خرازي و .... نيازي به توضيح نيست که از سرزمين گل و بلبل خودمان آمده بودند و همه از آنان گريزان بودند. و آنان در گوشه اي کز کرده و مغموم. دختري که همراه شان نبود و آن چند پسر ايراني دلشان لک زده بود که مانند ديگر همسالان شان بگويند و بخندند و شادي کنند. اما آن دو نفر عبوس حسابي آنان را مي پاييدند و زير چشمي دختران شلوارکوتاه پوش اروپايي را مي بلغيدند. من که محو آن اوضاع و احوال شده بودم رفتم به گوشه ي نوشگاه سرسراي هتل و آبجو بشکه اي سفارش دادم و تو نخ دو هموطن کريه و زشت روي عبوس رفتم که مانند وصله ي ناجوري در محيط شاد لابي هتل ديده و دل را مي آزردند. در ديسکوتک هتل رقص و پايکوبي جريان داشت. *** دوشي گرفته و سر و صورتي صفا داده و راهي "گوم قاپي سي" شديم. ميدانگاهي کوچک با رستوران هايي بسيار. هوا دلچسب و عالي و راکي شيرگونه که جگر را جلا مي داد. بازي فوتبال ترکيه و فرانسه در جام کنفدراسيون در جريان بود و نيمي از حواس مردم پي توپ گرد. نوازندگان دوره گرد مي زدند و مي خواندند. يکي سازي در بغل آهنگي عاشقانه مي خواند و مشتري زار زار گريه مي کرد و آنسوتر نوازنده اي دايره و دفي در دست مشتري را به رقص و پايکوبي دعوت مي کرد. تيم ملي ترکيه يک گل عقب بود و نفس ها در سينه حبس. يک جرعه ي ديگر و يک پر ريحان و يک قاشق ماست و خيار و شويد و سير. .... و ناگهان يک پنالتي به نفع تيم ترکيه و سکوت مطلق. سکوت محض! اما دروازه بان فرانسوي توپ را مهار مي کند و ناگهان مشت ها بر روي ميز کوبيده مي شوند و ديگر حسرت است و آه و گريه و زاري و نوازندگان همه آواهاي غمگين مي نوازند و مشتريان همه مي گريند و استکان هاي راکي پر و خالي مي شوند.. من هم گريه مي کنم. اما نه به خاطر باخت ترکيه. گريه مي کنم به ياد محله ي ميار ميار تبريز و ميخانه ي شفق و ممتاز و به ياد خيابان اسلامبول و لاله زارنو. ميخانه ي جليل و مصطفي پايان و آقا رضا سهيلا و چارلي و خوشنود و سال هايي که گم شدند! *** ترکيه و ايران همزمان وارد عصر تجدد شدند. آتاتورک و رضا شاه همراه و همگام بودند تا سرزمين هاي باستاني خود را به عصر جديد ببرند. آتاتورک زيبا بود و زيبا ماند و زيبا مرد. هنوز که هنوز است ترکيه در سايه اش آرامش دارد و نقشش با آن سيماي جذاب و چشمان آبي و پاپيون در دل مردم جاي دارد. حتي کمونيست و مذهبي اش نيز نمي تواند او را ناديده بيانگارد. او از ترکيه ي عققب مانده و خفته در اعصار و قرون، ترکيه اي ساخت مدرن و امروزي. او تا آخر راهش را ادامه داد ولي رضاشاه در نيمه هاي راه ناگهان عقب گرد کرد يا متوقف شد. دوستان صميمي اش را راهي زندان ها و قتلگاه ها کرد و مانند مردمان آبا و اجدادش عاشق املاک شد. اشتهاي غريبي به زمين خواري پيدا کرد و روزي نبود که چند هکتار زمين نبلعد. با اين احوال از حق نبايد گذاشت که خدمات ارزنده اي به ايران کرد ولي مي توانست خيلي بهتر هم باشد. اما آتاتورک همان يک لاقباي شوريده باقي ماند. اشعار زيادي از فرانسه به ترکي ترجمه کرد و پاتوقش تا آخر عمر نوشگاه هتلي بود در آنکارا که سفيران و وزرا و دوستان را در همان جا مي ديد. با جامي مي و نواي پيانو که گاه شوپن مي زد و گاه موزارت و گاه آواهاي سرزمين آناتولي را. به هنگام مرگ نه ثروت آن چناني داشت و نه درگاه و بارگاه. اما آبي چشمهايش نگران ترکيه بود و سيماي جذابش همچنان مي درخشد. *** در ميدان تاکسيم (تقسيم) استانبول بناي يادبودي است که پيکرهاي آتاتورک و همراهانش با برنز در طاقي مرمرين به آينده مي نگرند. يکي از همراهان آتاتورک رضا شاه است. من اين ميدان و اين بناي يادبود را بارها ديده بودم ولي اين بار رضا شاه را در ميان همراهان آتاتورک کشف کردم. خياباني به نام استقلال از ميدان تاکسيم آغاز مي شود که قلب استانبول در آنجا ميزند. در اين خيابان جمعيت موج مي زند و مغازه هايي هستند همه پر و پيمان. ورود اتوموبيل به اين خيابان ممنوع است وفقط يک تراموا از اين خيابان عبور مي کند. کشيده مي شوم به کتابفروشي بزرگي که يک طبقه اش هم مخصوص موسيقي است. "کور بايگوش" کتاب معرکه اي است که ده ها بار به فارسي خوانده ام. حالا ترجمه ي ترکي اش را کشف مي کنم. بوف کور هدايت هنوز به هر زبان تر و تازه است. اشعاري در وصف ناظم حکمت در يک سي دي با صدا و موزيک سوآت ئوزوندر و کتاب هاي اورهان پاموک و يک بغل کتاب و سي دي ديگر روزم را زيبا مي کند. رستوراني هم هست با غذاي کردي از ديار ديار بکر. کردها ديگر ترک هاي کوهستاني به حساب نمي آيند و اندک اندک هويت ملي خود را باز مي يابند. در کتابفروشي ها چپ ترين کتاب ها در کنار کتاب هاي مذهبي ارتجاعي به فروش مي رسد. تي شرت هاي چه گوارا و بن لادن در کنار هم براي فروش آماده اند. رجب طيب اردوغان نخست وزير اسلامي (دين چي) ريشش را دو تيغه مي تراشد و مي کوشد کمتر ريا کند و زهد نمايد. در سواحل لاجوردي و بلورين مديترانه و درياي سياه و درياي اژه زنان مي توانند بدون سينه بند تن به آفتاب سپارند و مساجد در وقت نماز پر و پيمان هستند. زيباست اين همزيستي. بهشت آنجاست که آزاري نباشد / کسي را با کسي کاري نباشد! در همين خيابان استقلال همجنس گرايان ترکيه، گي ها و لزبين ها، در روز گي پرايد گردهمايي کوچکي تدارک ديده اند و براي مردم توضيح مي دهند که آنان را به چشم "ابنه اي" و "بچه باز" نگاه نکنند. نشريه اي هم دارند که هر دو ماه يک بار منتشر مي شود. درست چند قدم دورتر از آنان، چند پسر و دختر جوان و اعلب بسيار زيبا نشريه اي در دست دارند با آرم داس و چکش که مردم را براي مبارزه با امپرياليزم آمريکا در عراق دعوت مي کند. پليس مواضب است که احيانا "لباس شخصي" ها مزاحم اين گروه ها نشوند. از دختر جواني که نشريه ي کمونيستي مي فروشد نام حزب مربوط را مي پرسم. پاسخ مي دهد "حزب کار ترکيه" (تورکيه ايش پارتياسي) و باز در همين گشت و گذارم با کدخداي روستايي از سراب آشنا مي شوم که يکي از اقوامش او را براي ديدار ترکيه با خود به ترکيه آورده است. ماجراي حيرت آوري را برايم بازگو مي کند! پ 3:46 PM
Monday, July 21
آن جسم سخت! سرانجام مسئولان 4 وزارتخانه به دستور آقای خاتمی با پی گيری مرگ خانم زهرا کاظمی گزارش خود را به آگاهی رئيس جمهور و مردم ايران رساندند. متن گزارش با آنکه فارسی است ولی نياز به يک مترجم دارد تا مردم عادی نيز از آن باخبر بشوند. اين گزارش بيشتر به نوشته های سيد ابراهيم نبوی شباهت دارد تا يک گزارش رسمی. اينجاست که ميزان تاثير نبوی را در ادبيات سياسی ايران درک می کنيم! مطلب از اين قرار است که خانم زهرا کاضمی (سوژه) را "زيبا" نيز می ناميدند (زيبا واژه اي است طاغوتی که دست کم هفتاد ضربه شلاق مجازات دارد). در روز واقعه نه باران می باريد و نه برف و نه حتی تگرک. (چون در گزارش اشاره ای به اين موضوع نشده است.) هوا احتمالا آفتابی بوده است ولی در گزارش از میزان درجه ی حرارت تهران در اطراف زندان اوين سخنی به ميان نيامده است. گزارشگر "يولداش" که در محل حادثه حضور نداشته بر اين باور است که هوا آفتابی بوده است. چون سوژه با در آوردن فيلم از دوربين آن را "سياه" کرده است. سوژه در تمام مدت بازداشت لب به غذا نزده است و از بيت المال مسلمين استفاده به عمل نياورده. (جا دارد که از متوفی به خاطر اين عمل تحسين و ستايش شود!) سوژه در تمام طول بازجويی (شفاهی) به بازجويان عزيز بد دهنی کرده است و جا دارد که پس از مرگ به هشتاد و نه ضربه شلاق محکوم شود. بازجويان عزيز چون سوژه را رو به ديوار بازجويی کرده اند و سوژه نتوانسته صدا و سيمای بازجويان عزيز را شناسايی کند، به مکافات مرگ بر اثر جسم سخت محکوم شده است. سوژه چون پاسپورت کانادايی هم داشت به جهت حسن روابط همجواری با دولت کانادا و سرمايه گذاری های کلان برخی از خاندان بزرگ انقلات، از خوردن هشتاد و نه ضربه ی شلاق معاف گردیده و با يک درجه تخيف به همان "مرگ در اثر بر خورد با جسم سخت" محکوم گرديده است. آقای سعيد مرتضوی دادستان کل کشور اسلامی چون در آن موقع مشغول بازجويی و جاری کردن عدالت در زوايا و تکايای ديگر مشغول بوده به دريافت نشان درجه يک عدالت جمهوری اسلامی مفتخر گرديده است که معادل درجه ی دکترا در علم پزشکی و حقوق بين الملل است. گفته می شود منظور از خوردن کفش های آقای مرتضوی به جسم سخت همان جمجه ی سر خانم زهرا کاظمی است. در اين برخورد گويا کفش های آقای مرتضوی آسيب ديده و از فرم افتاده است و احتمالا به شست و شو و واکس هم نياز پيدا کرده است. دولت ايران در سازمان ملل متحد عليه دولت کانادا شکايت کرده که چرا جمجمه های ايرانی تباران در آن کشور اين چنين"سخت" گردیده (کله شق شده اند) که با برخورد با کفش برادران عزيز بازجو کفش ها را از فرم می اندازند و گاهی خونين و مالين می کنند. (دولت کانادا قرار است بهای کفش بازجويان عزيز را با نرخ ارز تجارتی به دولت ايران بپردازد) يک گروه از مترجمين يولداش برای ترجمه ی متن گزارش وزرای دولت آقای به فارسی مشغولند که نتيجه ی ترجمانشان به زودی به آگاهی عموم خواهد رسيد.
قاضی قاتل! خبر داغ امروز "قتل یک خبرنگار به دست یک قاضی اسلامی بود" روزنامه ی معروف لیبراسیون فرانسه آقای سعید مرتضوی قاضی مشهور جمهوری اسلامی را قاتل خانم زهرا کاظمی معرفی کرده است. این قاضی روزنامه نگاران و نویسندگان بسیاری را راهی سیاه چال ها و شکنجه گاه کرده است و بارها در نقش بازجو و بازپرس هم ظاهر شده است، اما این نخستین باری که اتهام قتل هم بر او بسته می شود. آن هم قتل یک خانم خبرنگار عکاس. اما این نخستین باری نیست که در جمهوری اسلامی قاضی در نقش قاتل هم ظاهر می شود. آیت الله سید صادق خلخالی اولین قاضی قاتل نظام بود.
***
در جوامع دیکتاتوری معمولا حوادث تراژیک و کمیک با هم تداخل می کنند و گاه حاتثه ای دهشت بار و وحشتناک خنده دار از آب در می آید و گاهی بر عکس. اینجاست که طنزپردازان و کاریکاتوریست ها وارد معرکه می شوند و خلاقیت خود را به نمایش می گذارند.
در اوایل انقلاب اتفاقا با یک جوان بسیجی مومن همسفر بودم و مجبور بودم چند روزی هم سفر و هم سفره اش بشوم. او جدا عقیده داشت که در جمهوری اسلامی آزادی بسیاری وجود دارد. می گفت در زمان شاه هرکس می گفت مرگ بر شاه فوری زندانش می کردند، ولی ما حالا اگر هزار بار بگوییم مرگ بر شاه هیچ کس ما را زندان نمی کند!
در فهرست کتاب "معمای هویدا" نوشته ی عباس میلانی (چاپ ايران)، فصلی هست به نام "قاضی قاتل" که ترجمه ی نسبتا دقیقی است از عنوان انگلیسی آن Hanging Judge . اما این فصل از کتاب در فصل مربوطه دچار سانسور شده و اتفاقا هم سخنان مکتوب آيت الله سید صادق خلخالی را پیرامون یهودی کشی هیتلر سانسور کرده اند! آقای خلخالی در خاطرات خود سخت به صهیونیزم بین المللی تاخته که چرا قربانیان یهودی دوران فاشیسم آلمان را این چنین "گنده" می کنند. به نظر آیت الله خلخالی وجود اتاق های گاز و قتل عام یهودیان در ایام جنگ جهانی دوم کاملا ساخته و پرداخته ی صهیونیزم بین الملل است و از بیخ و بن دروغ است و نیز بنا به نوشته ی آقای خلخالی کوروش کبیر در جوانی لواط می داده و "راه زنی" پیش گرفته بود. البته چون آقای خلخالی بی دلیل و مدرک سخن نمی گوید کتاب "تاریخ ایران باستان" مشیر الدوله پیرنیا را به عنوان سند رو کرده که در آن کتاب اشاره شده " کورش پسر چوپانی بود و در جوانی راهزنی پیشه کرده ...." دوبله به فارسی آقای خلخالی از جمله این است که "کوروش پسر جوانی بود و در جوانی راه زنی پیشه کرده بود و لواط می داده ...." (نقل به مضمون)
عباس میلانی این سخنان آقای خلخالی را (البته نه به نقل به مضمون) در آن فصل کتاب تحت عنوان قاضی قاتل مستند کرده است. اما سانسورچیان جمهوری اسلامی این بخش از کتاب را به زیر تیغ سانسور برده اند و عنوان این فصل کتاب را هم "قاضی انقلاب" نام نهاده اند. اما یادشان رفته یا عقل شان نرسیده که در فهرست کتاب هم دست ببرند و عنوان این فصل را از " قاضی قاتل" به "قاضی انقلاب" تغییر نام دهند. حالا دست کم در چاپ های نخستین کتاب عنوان فصل کتاب در مقدمه همان "قاضی قاتل" باقی مانده است. *** .... بنابراین اگر خبر قتل خانم زهرا کاظمی به دست یک قاظی دیگر نظام صحت داشته باشد، این جوان جویای نام تازه در مقام دوم قرار می گیرد! نیز در خبر لیبراسیون فقط آمده است که خانم کاظمی با لنگه کفش آقای مرتضوی ضریه ی مغزی خورده و سکته ی مغزی کرده است. معلوم نیست که کفش های آقای مرتضوی پوتین بود یا کفش معمولی. آیا کفش را را از پا در آورده و به سر خبرنگار کوبیده یا همینظوری با پا لگد زده است. اینجا نوع کفش یا پوتین هم ممکن است در دادگاه های بین المللی مطرح شود.
امیدوارم که در هر صورت - چه این اتهام واهی باشد و چه عملی انجام گرفته - آقای مرتضوی سر و کارش با دستگاه قضایی فرانسه یا لاهه ( اگر این جنایت جنایتی باشد در دریف جنایت علیه بشریت) بیافتد و اندکی با معنی و مفهوم قضاوت آشنا شود.
کوروش هخامنشی، سعیدی سیرجانی، صادق خلخالی و .... قاضی قاتل!
مطلب من پیرامون قاضی قاتل یکی دو جا اشتباه تایپی داشت و شاید در دو سه جا گنگ بود! با پوزش از خوانندگان عزیز گویا اکنون توضیح می دهم که: دکتر عباس میلانی در کتاب پر مغز "معمای هویدا" فصلی دارد (فصل پانزدهم) زیر عنوان "قاضی قاتل" که پیرامون آیت الله صادق خلخالی است و داستان کشته شدن امیرعباس هویدا. این فصل در چاپ آمریکا (انتشارات میج) از صفحه ی 413 آغاز می شود. در پاراگرافی در این بخش می خوانیم که: "در آستانه ی انقلاب، خلخالی خاطرات تبعیدش را به چاپ سپرد. اثری به راستی حیرت آور و تکان دهنده بود. شعارهای ضداسعتماری اغلب توخالی را با مشتی شایعه ی بی اساس ترکیب می کرد و هر دو را به زبانی که از لحاظ سبک ضعیف و شلخته، و از لحاظ لحن پر از یقین بود تحویل خوانندگان می داد..... رساله ای هم پنجاه و هشت صفحه ای در مورد کورش کبیر (هم) نوشت. می گفت این نادره ی تحقیقی را در دوران شاه به قلم آورده بود و ساواک از چاپ و پخش آن جلوگیری می کرد..... معتقد بود کوروش کبیر، جانی بالفطره و لواط دهنده ای بی مقدار بیش نبود..... خلخالی کتاب مقدس (تورات) را هم مشتی دروغ می خواند و یهودیان را هم قومی جنایت کار می دانست ..." (معمای هویدا، ص 414، انتشارت میج، واشینگتن دی سی، آمریکا) سعیدی سیرجانی هم در کتاب "در آستین مرقع" به این اثر تحقیقی آقای خلخالی اشاره کرده و با طنز گزنده و بی مانندش پس از سرزنش نسل خود که به علائق ملی دلبسته بودند و به کوروش و داریوش کبیر افتخار می کردند، نوشته که: ".... این عبارت را در تاریخ "ایران باستان پیرنیا" خوانده بودیم که : "مورخ مذکور (یعنی کتزیاس) گوید: کوروش پسر چوپانی بود که از ایل مُردها که از شدت احتیاج مجبور کردید راهزنی پیش گیرد." و به علت درک ناقص و ذهن منحرف خویش گمان کرده بودیم که کوروش هم مثل بسیاری از سران قبایل و بزن بهادرهای روزگار در آغاز کارش بر کاروان های هجوم می برده و راهزنی می کرده است، . و این را عیب چندانی برای سرداران و جهانگشایان آن روزگار نمی شمردیم. غافل از این واقعیت که "راهزنی پیش گیرد" را اولا باید به این صورت خواند که "راه زنی پیش گیرد" و معنی اش را هم در محضر مبارک حضرت آیه الله آموخت که عین عبارت "کتزیاس" را در داخل پرانتزی گذاشته و در صفحهء 27 تالیف منیف خویش آورده اند، و با مدد طبع موشکاف و روح عفیف خویش مفهومش را هم داخل پرانتزی گذاشته و بدین صورت آورده اند: "مورخ مذکور بنا به نوشتهء ایران باستان به قلم آقای مشیرالدولهء پیرنیا ص 420 می گوید که کتزیاس می گوید کوروش پسر جوانی بود از اهل "مر" که از شدت احتیاج مجبور گردید راه زنی پیش گیرد (لواط بدهد) ..." آری این است نص عبارت حضرتشان. (در آستین مرقع، سعیدی سیرجانی، نشر زیر زمینی مولف) سعیدی سیرجانی جانش را به خاطر نوشتن از دست داد. امیرعباس هویدا به دست محاکمه کنندگانش به قتل رسید. آقای خلخالی که خودش با مباهات ادعا می کند بیش از 400 نفر را در اوایل انقلاب به مرگ محکوم کرده است، در حال حاضر در ایران اسلامی به پژوهش های فلسفی و دینی مشغول است و اصلاح طلب شده است. او اخیر در مصاحبه ای با پیام فضلی نژاد پیرامون همین موضوع اظهار داشته بود که: هر کسی از تاریخ برداشتی دارد. برداشت من هم از کتاب پیرنیا و کوروش به این صورت است! (نقل به مضمون) من دیروز به هنگام نوشتن " قاضی قاتل" به یاد کتاب عباس میلانی افتادم. امروز که یکی از خوانندگان عزیز گویا مطلب مربوط را به ویژه پیرامون کوروش کبیر گنگ یافته بود، به هر دو کتاب سعیدی سیرجانی و میلانی مراجعه کردم و بخش های مربوطه را اینجا آوردم. اما نکته ی مهم مطلب "قاضی قاتل" همان اشارتی بود به فصلی از کتاب عباس میلانی که در چاپ فارسی (نشر آتیه) در فهرست کتاب به همان صورت اصلی "قاضی قاتل" چاپ شده، ولی در فصل مربوطه عنوان فصل به "قاضی انقلاب" تغییر پیدا کرده و پاراگراف مربوط به کوروش و یهودیان نیز از فصل مربوطه حذف گردیده است. تمام ماجرا هم به خاطر مطلب روزنامه ی لیبراسیون فرانسه بود که نوشته بود: قاتل خانم زهرا کاظمی قاضی مشهور ایران آقای سعید مرتضوی است.
زنان صدام ديروز مطلبی نوشتم پيرامون کتاب بدل عدی. امروز بخشی از اطلاعات آن کتاب را ايران امروز از صوت الشعب نقل کرده است. خواندن دارد! 1:09 AM
پيام سرگشاده ای برای گابريل گارسيا مارکز و فيدل کاسترو گابريل عزيز، شما سال ها به عنوان نويسنده ای درجه يک و مخالف سانسور قلم زده ايد و در عين حال ستايشگر و دوست صميمی فيدل کاسترو بوده ايد. شما چون سر و کارتان با قلم است و توانسته اید به طور سحر آميزی صد سال تنهايی و پاييز پدر سالار و ... را بيافرينيد، قاعدتا نبايد با سانسور موافق باشيد. اما رفيق حجره و گرمابه و گلستان شما، فيدل عزيز شما، ديگر به سانسور در کوبا اکتفا نکرده و کشور بيچاره ی ما را نيز در چنگال سانسور گرفتار کرده است. او با پخش پارازيت بر روی امواج راديو و تلويزيونی برون مرزی ايران به ارتجاع حاکم ايران کمک می کند که بيشتر بزنند و بکشند! راستی می دانيد آخرين قربانی دوستان دوست شما بانوی عکاسی بود 54 ساله به نام زهرا کاظمی که در زير شکنجه کشته شد؟ آیا نام باطبی را شنيده ايد؟ يا نام فروهر ها به گوشتان خورده است؟ آيا می دانيد که در يک تظاهرات دانشجويی دوستان رفیق فيدل شما 4000 نفر را دستگير کردند تا روز 18 تير ( سالروز جنبش دانشجويی ايران) آب از آب تکان نخورد؟ آيا می دانيد که دوستان صميمی رفیق فيدل 160 روزنامه و مجله را توقیف کرده اند و صدها نفر روزنامه نگار زندانی اند و ده ها نفر کشته شده اند؟ حالا رفيق شفيق شما، عاليجناب فيدل کاسترو کمک فنی می کند تا شبکه های ماهواره ای نيز تعطيل شوند و مردم ايران هيچگونه خبر و نظر آزاد را نشنوند و نبينند. گابریل گارسيا مارکز عزيز لطفا به رفيق تان فيدل بگوييد که مردم ايران چقدر از او به خاطر اين کارها متنفرند!
... (اگر کسی اسپانيايی بلد است و حالش را دارد اين متن را ترجمه کرده و سعی کند که در روزنامه های اسپانيولی چاپ کند)
کتاب کابوس وار "بدل عدي" تمام شد، اما کابوس من هنوز ادامه دارد .... در فرودگاه لندن که بودم براي کشتن وقت به وقت سفر، کتابي جيبي اي خريدم به نام "بدل ديو" Devil's Double که از دوستي شنيدم به نام "بدل عدي" به فارسي هم ترجمه شده است و لابد از اصل آلماني. چرا که چاپ انگليسي آن همين چند هفته پيش منتشر شده است. اين کتاب سفري است به مغاک جمهوري وحشت و دهشت صدام و دار و دسته اش. لابد و انشاءالله به عربي هم ترجمه شده است. چون محال است کسي اين کتاب را بخواند و کوچک ترين گرايشي به صدام و صداميان داشته باشد. کتاب سرتاسر شرح جنايات وحشتناک رژيم بعثي عراق است که از هيتلر و استالين و کاليگولا و چنگيزخان و آغا محمد خان قاجار و عيدي امين و ديگر ديکتاتورهاي خون آشام تاريخ يکجا نسب برده است. اين کتاب شب هاي زيادي را خواب بر من حرام کرد. گاه از انسان بودن خود خجالت مي کشيدم و گاه خشمم متوجه رجوي و دار دسته اش مي شد که چگونه با چنين نظامي دست دوستي فشرده اند و جوانان ما را به کام چنين نظامي انداخته اند. بعد ديدم که اتفاقا اعمال اين سازمان بي شباهت به اعمال حزب بعث نيست. کيش شخصيت و انضباظ آهنين حزبي و .... حتي ازدواج آقاي رجوي هم با خانم مريم عضدانلو کپيه ي برابر اصل ازدواج صدام است با سميرا. در اين کتاب با کامل هناه دوست ايام کودکي و پيشمرگ صدام آشنا مي شويم که دو وظيفه ي اصلي دارد: غذاي صدام را مي چشد که سمي نباشد و براي صدام جاکشي مي کند. از جمله ترتيب ملاقات خانم دکتري به نام سميرا را با صدام مي دهد که شوهرش مشاور امور مالي صدام است. نام شوهرش در کتاب سلحان شاه بندر ذکر شده است. صدام عاشق سميرا شده و دستور مي دهد که مشاورش او را طلاق داده و صدام مخفيانه با او ازدواج مي کند. پسري هم به نام علي حاصل اين ازدواج است. زن صدام ساجده سخت به خشم مي آيد و از صدام قهر کرده و به قصر ديگري نقل مکان مي کند. اين داستان ادامه پيدا مي کند تا اينکه عدي شبي کامل هناه را در يک مهماني باشکوه برابر چشمان سوزان مبارک (همسر حسني مبارک مصر) و صدها وزير و وکيل و سفير با چاقو مي درد. نويسنده ي کتاب که لطيف يحيي به خاطر شباهت زيادش به عدي به عنوان " فدايي" عدي به خدمت سرويس مخفي عراق در مي آيد ، شاهد جنايات وحشتناک بي شماري مي شود که مو بر تن انسان راست مي شود. عدي به زنان و دختران زيادي تجاوز مي کند و سپس برخي از آنان را با دست مبارک مي کشد. از خون و کشتن به به هنگام سکس خوشش مي آيد. اوج لذت عدي به هنگام سکس موقعي است خون قرباني فواره مي زند. عدي پيش از عمل دخول آنان را آن قدر با باتوم الکتريکي مي زند تا خونشان فواره بزند. عدي سيگار برگ مخصوص مونت کريستوي شماره 6 مي کشد که فيدل فقط براي ياران صميمي اش ارسال مي کند. کنياک هنسي مي خورد و شامپاني دون پرينيون. صد دستگاه اتوموبيل پورش و لامبرگيني و فراري و بنز بالاي سيصد و جاگوار دارد. در عين حال از ب ام و بدش مي آيد! هر لباسي که مي پوشد ماشيني با رنگ مناسب انتخاب مي کند. در خيابان هاي بغداد کسي مجاز نيست از کاروان ماشين هاي عدي سبقت بگيرد. زوج جوان بخت برگشته اي که ناخودآگاه به اين کار دست زدند به سرنوشت اندوهباري دچار شدند. زن جوان مورد تجاوز عدي و بادي گاردهايش قرار گرفت و شوهر به جرم اهانت به مقام رهبري شش ماه زندان رفت. پس از زندان چون فهميد که بر سر زنش چه آمده زنش را به قتل مي رساند و خودش هم توسط آدم هاي عدي به قتل مي رسد. اين است نتيجه ي يک سبقت غير مجاز از ماشين عدي! هر صفحه ي کتاب ماجرايي دارد بس وحشتناک ... بايد بشريت از آمريکا سپاسگزاري کند که سرانجام به عمر اين رژيم خون و جنون پايان داد! اما نير بايد آمريکا و تمام کشورهاي غربي و شرقي را که به چنين نظام هايي ياري مي کنند تا همچنان خون ريزي کنند و آدمکشي و بساط شکنجه راه بيندازند و مال ملت بدزند و ... محکوم کرد! اين لکه هاي ننگ بشريت بايد روزي از روي زمين پاک شوند. 11:18 AM
Wednesday, July 16
ميهن تلخ! اين چند روز گذشته همه اش ملول بودم. از ديوان و ددان! اخبار ميهن تلخ من بيش و بيشتر خونابه می شود. ناگهان می شنوی چهار هزار دانشجو را دستگير کرده اند تا به اعترافات ساختگی وا بدارندشان؛ سروش برای خاتمی با آن نثر سعدی وار تلخ نامه ای زهرآلود می نويسد و مسعود بهنود نامه ای سراسر عتاب "که هنوز یک از هزاران نگفته است" و حتی نگفته که جمله ای سراسر اهانت به دانشجويان از هاشمی رفسنجانی است که دانشجويان را مشتی "سوسول" خوانده بود و چماق به دستان عربده کش را ملت نجيب .... در ميهن تلخ من زهره کاظمی را به جرم عکس گرفتن از خانواده ی دانشجويان دربند به بند می کشند و می کشند و عباس عبدی ناگهان پرده ای ديگر از شقاوت نظام را می دراند که چگونه به سبب بازتاب دادن افکار عمومی در يک آمارگيری به صلابه کشيده می شود و زير فشار آقای مرتضوی که هم قاضی است و هم بازپرس و بازجو به "اعتراف" واداشته می شود، اما اعتراف گيران پيمان شکنی کرده، او را به انفرادی می برند و باز روزی از نو روزی از نو. زمانی برتولد برشت چه خوش گفته بود که: مردم از حزب (کمونيست آلمان شرقی) ناراضی است، مردم دیگری انتخاب خواهند کرد! (نقل به مضمون). حالا هم که مردم از نظام ناراضی اند بايد مردم جديدی خلق کرد! و اين مردم جديد بايد از تبار همين نور ديدگان آقای هاشمی رفسنجانی باشند که پيراهن سياه شان را روی شلوار می اندازند و يک قبضه ريش توپی دارند و چند قبضه سلاح گرم و سرد، و دست به زدن شان بسيار خوب است و مورد لطف و عنايت رهبرند و از بيت المال می خورند و به ريش قانون و مردم می خندند. يکی شان در روز روشن گلوله ای در مغز حجاريان خالی می کند و آنگاه مانند قهرمانان سوار بر موتورسيکلت اهدايی شده و به کانون گرم محفلش می رود تا تجلیل بشود، آن ديگری در شب تاريک جوانان دانشجو را با فرياد "يا زهرا" از پنجره خوابگاه به بيرون پرت می کند تا اجرش را در دنيا و آخرت دريافت کند. شگفتا که مردم ايران اين پيراهن سياهان را از خود نمی دانند. گاه می گويند از سپاه بدر هستند و گاه متهم شان می کنند که از صادرات جنوب لبنان اند. اما مگر فرقی هم می کند؟ اينان حتی اگر ايرانی خالص هم باشند از طایفه ی ديوان و ددانند! اخبار ميهن تلخ همچنان روزگار را تلخ می کند. باطبی هنوز در زندان است. اگر سيمايی داشت مانند يکی از برادران انصار و مانند آنان چهره ای عرق کرده و چشمانی بی ترحم و شکمی برآمده، و به جای پيراهن خونين یکی از هم کلاسانش زنجير و پنجه بکس داشت و شکم دانشجويی را جر می داد، اکنون به جای زندان در صدر حلقه ی محفل نشينان بود و دعای خیر و برکت و الطاف برگزيدگان حکومت الله بر زمين نثار حال و روزش می شد. در ميهن تلخ من زيبايی گناهی است نابخشودنی! راستی، امير انتظام کجاست؟ چه بر سر برادران محمدی آمده است؟ و گنجی ... و آغاجری و ... زرافشان و ... يوسفی اشکوری و .. *** تصوير رفسنجانی بر روی مجله ی فوربس نقش بسته و با تيتر "ملايان ميليونر" مردم را از هر چه ملا و آخوند است بيزار می کند. چه بودند و چه شدند؟ چند سال پيش تصوير پيير اميديار هم روی جلد همين مجله بود. اميديار بانی E-Bay بود و ميلياردها دلار ثروت به دست آورده است. اما اين جوان ميلياردر هنوز با همان فولکس قديمی اش حال می کند و بيشتر ثروتش را به به بنيادهای نيکوکاری می بخشد. کامران الهيان ايرانی ديگری است که با هوش سرشار و عرق جبين صاحب ميليون ها دلار ثروت شده است. او هر ساله ميليون ها دلار برای گسترش اينترنت در مدارس کشورهای فقیر خرج می کند. در کشور ما تازه دارند دارندگان اينترنت را تنبيه می کنند! ايرانيان ديگری نيز هستند که در آمريکا و اروپا شکوفا شده اند و توانسته اند از استعدادهای خود بهره جويند و ثروت های کلان به دست آورند. ثروت هیچ کدام از اينان نه تنها آزاردهنده نیست، بلکه باعث فخر و مباهات هم است. فقط ثروت های کسانی از قماش عدی و صدام و رفسنجانی و واعظ طبسی و شيوخ عرب و سلطان برونای و ده ها حکمران ريز و درشت دیگر است که چون از طریق نامشروع به دست آمده، انسان را مشمئز می کند. ميهن ما تلخ است اين روزها .... 12:34 AM
Tuesday, July 15
برادر رفيق فيدل رفيق فيدل کاسترو نمی دانم با آن يک قبضه ريش دل برادران مسلمانش را در ايران و عراق و ..... برده، يا با شعارهای مرگ بر آمريکايش؟ البته رنگ سبز دلارهای نفتی هم بی تاثير نيست! در کتاب " بدل عدی" نوشته ی لطيف يحيی آمده است که بخشی از نيروهای مخوف امنيتی عراق را همين رفقای کوبايی تشکيل می دادند. نيز روش شکنجه های وحشتناک و حيوانی از ماموران امنيت آلمان شرقی و همين کوبا به استخبارات عراق آموخته می شد که چگونه با باتوم الکتريکی به بدن بکوبند که هم درد ايجاد کند و هم رعشه و موج جنون، يا انواع کشيدن ناخن و آتش زدن موی خايه و سوزن در آلت فروکردن و بطری شراب در ماتحت کردن و زندانی را زیر قطرات کوبنده آب نگاهداشتن و ... که به طور مرتب و سيستماتيک توسط رژيم عراق اعمال می شد. در يکی دو روز مانده به 18 تير ناگهان تمام ماهواره های گيرنده ی تلويزيون ها برون مرزی از کار افتادند. حالا گفته می شود اين کار هم توسط رفقای کوبايی انجام گرفته که دانشچويان ايران را از "آفات" گردش آزاد اخبار و اطلاعات مصون نگاه دارند! کوبا سال هاست که در امر پارازیت رسانی روی رادیو و تلويزيون "مارتی" (تلويزيونی که توسط آمريکا برای کوبا پخش می شود) استاد شده است و حالا اين دانش و تکنولوژی را در خدمت رژيم های مستبد قرار می دهد. ای آزادی! به نام تو چقدر جنايت می کنند؟ 10:16 PM
مطلبی در سايت خرس مهربان ديدم که اينجا می آورم. اميداورم که اجازه داشته باشم. و گرنه با پوزش از ايشان فقط لينکش را خواهم گذاشت. *** موضوع اصلی *** مسئله قوميت ها در ايران ****
مسئله قوميت ها در ايران يک مشکل حاد وبحرانی است . مثل يک کوه يخی است که فقط نوک ان بيرون است وقسمت اعظم ان ديده نميشود . ولی وجود دارد يک روز ظاهر ميشود . هم چنان که سال های قبل هر از چند گاهی اين اتشفشان منفجر شده است . لازم به ذکر است که تعدد وتنوع اقوام تشکيل دهنده جامعه ايران به نحوی است که اطلاق واژه های کثيرالقوم Plural Ethnic و جامعه چند قومی Multi-Etic Society براترکيب جمعيتی ان از واقعيتی غير قابل انکار خبر می دهد . حتی قبل از رضاشاه که ايدئولوژی باستانگرايی زرتشتی گری واريايی گرايی به فرهنگ مسلط تشکيلات سرکوب رضاشاهی تبديل شد نام کشور ايران ممالک محروسه ايران بود . بااين حال جالب است که در دانشگاه های ما حتی يک کرسی قوم شناسی يا يک کرسی در مورد عرب ها ترک ها بلوچ ها نيست . کشوری که در عرض چند دهه اخير بارها با قيام های قومی روبرو بوده هيچ تخقيقی در مورد قوم گرايی ندارد . تنها نگاه نگاه اطلاعاتی وامنيتی به اين موضوع است . دولت ودانشگاه که هيچ ،حتی در محافل فکری وروشنفکری ما يک سانسور غيررسمی در عين خال بسيار شديد نسبت به اين موضوع ديده ميشود در هيچ يک از نشريات جدی ما هيچ اثری از هويت طلبان ترک عرب بلوچ وکرد وترکمن چاپ نميشود فقط از ۲الی ۳نفر مثل يوسف عزيزی بنی طرف عرب يا خالد توکلی کرد .. اين يادداشت در حال نوشته شدن است 2:58 PM
Sunday, July 13
زهرا کاظمی و کاوه گلستان زهرا کاظمی، عکاس ایرانی که ساکن و شهروند کانادا شده بود بر اثر جراحات وارده در بیمارستانی در تهران جان سپرد. اتهامش این بود که فریاد آزادیخواهی دانشجویان ایرانی را به تصویر بکشد. او را گرفتند و زدند و کشتند. به همین سادگی! او 54 سال پیش در ایران زاده شد و پس از انقلاب مانند میلیون ها ایرانی وطن را ترک کرد و به فرانسه رفت و ده سال پیش از فرانسه به کانادا مهاجرت کرد و شهروند کانادا شد. این بانوی عکاس در عین حال پاسپورت ایرانی خود را هم نگاه داشته بود. شاید علت مرگش همین بود! اگر پاسپورت ایرانی نداشت و نامش زهرا نبود و مثلا کریستیان بود، شاید به همین سادگی ها به دام نیروهای امنیتی نمی افتاد تا آنقدر شکنجه بدهند که جان بدهد. روزنامه نگاران کانادا بر این باورند که این بانوی عکاس گرایش های سیاسی نداشت و کارش فقط روزنامه نگاری بود. او سال ها در افغانستان و عراق و ایران و اسرائیل به صورت خبرنگار آزاد فعالیت کرده بود. در تهران در جریان تظاهرات دانشجویان او را نزدیک زندان اوین گرفتند گرفتند و آنقدر زدند که در بیمارستان هم به هوش نیامد و آخر سر همین امروز (شنبه) در حالت اغما جان سپرد. چندی پیش کاوه گلستان، یک عکاس ایرانی دیگر نیز کشته شد. مرگ کاوه در مقایسه با مرگ زهرا کاظمی طبیعی بود. او به سرزمین مین گذاری شده ی صدام حسین رفته بود و با انفجار مین بود که کشته شد. نه شکنجه ای دید و نه به حال اغما فرو رفت. اما هر دوی اینان عکاس بودند و در پی شکار لحظه ها که خود قربانی شدند و شکار لحظه ها. من متاسفانه کارهای این بانوی شیردل را ندیده ام. اما باید به احترامش کلاه از سر برداریم. او قربانی شد. قربانی کسانی که پیش از او پیروز دوانی ها و فروهر ها و مختاری ها و پوینده ها به قتل رسانده بودند. 3:08 AM
Saturday, July 12
ترک و فارس!(خطاب به دوستانی که نظر می دهند) می بينم که مساله ی ترک و فارس هنوز داغ است. به نظر من، ما ترکان ايران، بايد همراه و همگام با ساير شهروندان ايران حقوق انسانی و ملی و قومی خودمان خواستار باشيم و مسايل خودمان را جدا نکنيم. پيشه وری هم در ايام آخر عمرش به اين نتيجه رسيده بود و علت شکست جنبش آذربايحان را همان جدا کردن مسایل آذربايجان از ديگر نقاط ايران می دانست. جانش را هم برای همين داد. چون استالينيست های دو آتشه مانند باقراف بر اين نظر بودند که پيشه وری می بايست از همان اول آذربايجان را به کشور شوراها وصل می کرد. متاسفانه بخش پايانی مطلب من ييرامون 21 آذر و فرجام فرقه ی دمکرات آذربايجان از خاطره ی کامپيوترم محو شد و من هنوز فرصت نکرده ام که آن مطلب را دوباره نوشته و به پايان برسانم. البته اين کار را خواهم کرد. من برای ايران نظام فدراليسم را ترجيح می دهم و به جای استقلال آذربايچان دوست دارم که کشورهای پيرامونی اتحاديه هايی مانند اتحاديه ی اروپا تشکيل بدهند و مرزها برداشته شوند. باور کنيد که من از خطوط مرزی بسيار متنفرم! دوست دارم که در ايران مذهب و زبان رسمی نداشته باشيم و هويت ملي ايران قائم به مذهب شيعه و زبان فارسی نباشد. مذهب و دين و آيين را در حوزه ی خصوصی اشخاص می بينم ولی زبان فارسی را به عنوان زبان مشترک برای همه ی ايرانيان می پسندم. اما فارسی بايد زبان مشترک باشد نه زبان جانشين. زبان جانشين يعنی اين که زبان فارسی مثلا جانشين زبان ترکی يا کردی بشود. زبان های غير فارسی در اين صورت بايد به عنوان زبان های رايج در ايران بايد پذيرفته شوند و هرکسی بتواند به زبان مادری خود آموزش ببيند و بنويسد و بخواند و نشر کند و فيلم تهيه کند و ..... نیايد مذهب و زبان عزيز و دردانه داشته باشيم! اين سخنان را بارها نوشته ام و می خواستم در ستون نظرها بنويسم اما ترسيدم طولانی بشود. آرزو که برای "جوانان" عيب نیست؟! امک يئمک دن ياخشی دير! فعلا شب بخير! گئجه نيز خئيير!
مقاله ی سيد ابراهيم نبوی هم در پيرامون 18 تير خواندن دارد. ياشاسين ابراهيم نبوی ( دوست ندارم حتما سيد را هم ذکر کنم. می بخشد که!) 10:14 PM
Wednesday, July 9
امروز يک مقاله قربانی شد! از شبکه ی تلويزيونی الجزيره نوشته بودم که با کمال وقاحت از تهران گزارش داده عدم تظاهرات بزرگ دانشجويی امسال حمايت آمريکا از جنبش دموکراتيک و دعوت سلطنت طلب ها برای اين تظاهرات بود! البته اين خبرنگار کوچک ترين اشاره ای به حضور لباس شخصی ها و قداره بندها و چماقداران در نقاط حساس تهران نکرده بود! گفته می شود که خبرنگار الجزيره در تهران آپارتمانی هديه گرفته است که گزارش های فرمايشی بنويسد. خبرنگار مقيم بغدادش نيز حقوق بگير عدی و صدام درآمده بود. الجزيره در ماجرای افغانستان با نقاب چپ از طالبان حمايت کرد و هنوز که هنوز است ناشر افکار بن لادن و القاعده است. خبرنگاری حرفه ی شريفی است که گاهی کثيف می شود! الجزيره اين حرفه را به کثافت آلوده کرده است. ... ... و اين هم گزارشی از چند خبرگزاری که از ديد الجزيره البته پنهان مانده است: - آشوب در خيابان هاي تهران، گزارش جيم ميور، بي بي سي - براساس گزارش يک شاهد عيني که ساعتي پيش (23:00) از ميدان انقلاب عبور کرده بود، تعداد زياد ماموران امنيتي به حدي بود که مي شد گفت آنها از صبح امروز خيابان هاي تهران را اشغال کرده بودند. وي شاهد بازداشت معدودي از افراد بوده است. در کوي دانشگاه آرامش برقرار بود و ماموران از داخل کوي حفاظت مي کردند. در چهار راه ها ده ها مامور بدون اسلحه و با بيسيم حضور داشتند. بيشترين تجمع پليس در ميدان انقلاب بود. تعداد زياد ماشين هاي پليس ميدان را پر کرده بود. تعداد زيادي داخل چمن ها نشسته بودند که علت آن روشن نبوده است. بعضي از نيروهاي پليس نيز در داخل چمن نشسته بودند. پليس ضد شورش با موتورسيکلت در تجمعات 50 تايي خيلي جلب توجه مي کردند. اين افراد هر از چندي به ناگاه بطرف ميدان آزادي رفته يا بر مي گشتند. مقابل در دانشگاه تهران نيز آرامش برقرار بوده است - ظاهرا پوشش خبري و تحليلي حوادث امشب از سوي وزارت اطلاعات ممنوع شده است - وحيد سازگارا آزاد شد - آخرين گزارش ها حاکي است که ميدان انقلاب و اطراف آن مملو از نيروهاي لباس سبز، و لباس پلنگي و همچنين لباس مشگي، انصار هستند. آنقدر تعدادشان زياد است که تقريبا کسي نمي تواند تحرکي انجام دهد. همينطور در چمن ها، و کنار خيابان و حتي پمپ بنرين هم پر از نيروي امنيتي است. منطقه کاملا پليسي گزارش مي شود. - گزارشي ديگر از حوادث امروز در مقابل دانشگاه تهران - گزارش يک شاهد عيني از تجمع چهار راه انقلاب - خبر رويتر از درگيري ها در تهران انگليسي - اطراف انقلاب بسيار شلوغ است، ارتباط تلفن هاي همراه در منطقه مختل شده و سرويس پيام کوتاه نيز از کار افتاده است - با افزايش تعداد مردم تجمع کننده که رويتر آنها را هزاران نفر اعلام کرده، آنها شروع به دادن شعار کرده و در پي آن نيروهاي لباس شخصي و بسيج که حضور گسترده اي در منطقه داشتند با مردم درگير شده اند - درگيري ها ابتدا در اطراف پارک لاله و سپس به خيابان هاي اطراف ميدان انقلاب کشيده شد - درگيري ها در اطراف دانشگاه تهران از ساعاتي پيش آغاز شد 10:46 PM
... به گريه آغازم... امروز اوضاعم اندکی گه مرغی بود. مرگ لاله و لادن که نه زندگی توامانشان مرا به گریستن واداشت. مرگ شان فرجی بود شايد. البته درناک و غمناک. 29 سال تمام معنا و مفهوم تنهایی و فرديت را تجربه نکردند. شايد و شايد حتما نه لب لعلی گزیدند و نه زهر هجری چشيدند. بیچاره ها در زیر آوار ترحم دیگران خورد و خاکستر شدند. دوست خدا پرستی دارم که امروز مرتب از خدا باز خواست می کرد. که چرا چنین آفریدی؟ مگر چه گناهی کرده بودند لاله و لادن؟ و من مرتب دلداریش می دادم. آخر سر تشویقش کردم که برود دو رکعت نماز بخواند تا آرامش بیابد. من هم رفتم سراغ ام الخبائث. نمی دانم آخر سر کدام آرام تر شدیم! روز یکشنبه برادر جوان دوست صمیمی من به خاک سپرده شد. در قبرستان یهودی های سانفرانسیسکو. و من فرصتی یافتم که آرامگاه مرتضی نی داود را زيارت کنم. شرحش را نوشته ام. همه اش آواز قمر را زمزمه می کردم که مرغ سحر را ناله می کرد. داغ مرا تازه تر می کرد! امروز هم شنيدم که در همان يکشنبه ی نحس دوست ديگری از ميان ما رفته است. دکتر قاسم معتمدی را می گويم که انسان شريفی بود. اهل علم و کتاب. رئيس دانشگاه اصفهان بود و وزير علوم و آموزش عالی. بسيار میهن دوست بود. بهار که می رسيد بيمارش می شدم. آخر به گل و گیاه حساسيت دارم و او طبيب حاذقی بود. سوزنی می زد و يک مشت قرص گرانقيمت می داد و من يک بهار ديگر را سر می کردم. (حالا نمی دانم بهار يیگر را چگونه سرکنم!) لابد دوستان و همکارانش در موردش خواهند نوشت و بايد هم بنویسند. اما آن زنده ياد یک کار بسيار بزرگی هم برای من انجام داد و آن آشنا کردن من با يک انسان بسيار و نازنين بود. دکتر صالح ثاقب. دوستی که در غربت ناگهان جای خالی برادر و پدر را برايم پر کرد. جای دکتر معمتمدی در میان ایرانيان خالی خواهد بود! تسليتی برای همسر نازنين و فرزندانش .... غم آخرشان باشد!
سفر ترکيه -1- آخرين باري که در ترکيه بودم 18 سال پيش بود شايد. مادرم با خواهر و برادرم آمده بودند اطراف ازمير، در شهري به نام بورناوا و من هم رفته بودم تا هم ديگر را ببينيم. ناصر زراعتي هم با عهد و عيالش بودند. روزبه شان هنوز بچه بود و آن ديگري هنوز پا به جهان نگذاشته بود. ترکيه هنوز در جهان سوم بود با اندک تماسي با جهان مدرن و اروپا، و مادرم هنوز مي توانست راه برود و ننالد از درد پا. آيدين و سولماز، برادر و خواهرم هنوز نوجوان بودند و من البته جوان تر! ايران در آتش جنگ و تعصب مي سوخت و عراق در آتش جنگ و توتاليتاريسم و کيش شخصيت، و صدام داشت رهبر جادويي جهان عرب مي شد. کشتار حلبچه در راه بود و ايران داشت حمله هاي فتح المبين و کربلاي دو و سه را تدارک مي ديد و رفسنجاني و بني صدر هر کدام در موضع هاي خود جنگ را تفسير مي کردند و جام زهر داشت پر مي شد تا رهبر انقلاب سر بکشد و آقاي رفسنجاني آماده مي شد تا به بزرگ ترين فتح اسلام مهر تاييد بزند. يعني روزگار غريبي بود! من يادم هست که مرتب سرفه مي کردم. شايد حساس بودم و حساسيت داشتم. مادرم تمام شب را بيدار مي نشست و سرفه هايم را شمارش مي کرد و مرتب غر مي زد که کمتر سيگار بکشم و من کمتر مي کشيدم و سرفه هايم بيشتر مي شد و بيشتر و من گاهي نارگيله (قليان) مي کشيدم با عطر سيب و قهوه ترکي مي خوردم و آبجو افس و عرق رازيانه که ترک ها بهش مي گويند راکي و به زبان عاميانه اصلان سوتو (شير شير)! اين بار هم قرار بود مادرم بيايد و ديداري تازه شود. مادر اما نتوانست بيايد و من سفرم را کوتاه کردم و در اين ميان سفرم را در اطريش و بالکان اندکي کش دادم. به ترکيه از طريق بلغارستان وارد شدم. سال ها پيش نيز از همين راه وارد ترکيه شده بودم. آن ايام بلغارستان در چنگال کمونيسم بود و ترکيه در چنگال هرج و مرج. جاده هاي ترکيه پر دست انداز بود و به ما گفته بودند که بچه هاي ترک در روستاها با سنگپاره هايي در کف منتظر ماشين هاي خارجي هستند و سيگار طلب مي کنند. اگر برايشان سيگار پرت نکنيد سنگ مي اندازند و شيشه مي شکنند! از سفر درازي مي آمدم و در بلغارستان کلي سيگار ارزان قيمت خريده بودم. در صوفيه زير مجسمهء لنين عکس يادگاري گرفته بودم و در هتل بزرگ صوفيه روس ها را ديدم بودم که در بانگ نوشانوش خود رفقاي بلغاري خود را تحقير مي کردند و بلغاريان در بيرون سالن برادربزرگ ها با حيرت و حسرت و نفرت به تماشاي برادربزرگ ها ايستاده بودند و حق ورود به سالن را نداشتند. در بيرون هتل دختران زيباي بلغاري به خاطر بک جفت جوراب نايلون يا يک بسته آدامس غربي بغل خوابي مي کردند و البته بيشتر مشتريان شان هم ايرانياني بودند که براي خريد و آوردن اتوموبيل به اروپا مي رفتند. يعني روزگار غريبي بود! من از سوئد مي آمدم. با يک ب ام و 518 يشمي متاليک مدل 78 که مد روز بود. در طول راه راديوهاي گوناگون با زبان هاي مختلف از حوادث ايران مي گفتند و سر خط اخبارشان با ايران شروع مي شد. من و همسفرم که قرار بود يک سفر دوماهه بکنيم و سلانه سلانه بياييم، با شتاب گرفتن حوادث ايران اقامت هايمان را در شهرها و کشورها کوتاه مي کرديم و به عشق ديدن حوادث ايران بيشتر گاز مي داديم. در مونيخ که بوديم بي بي سي از جمعه سياه گفت و از صدها نفري که کشته شده اند. پيش از آن شايد در کپنهاگ بود که خبر نماز جماعت عيد فطر در قيطريه شنيديم. با حيرت البته. گاهي هم خبرها از پيرمرد ريش سفيدي بود که از نجف پيام مي فرستاد و فرمان مي داد. در بلگراد يک کاروان ليموزين مشکي رنگ ديدم که مرسدس ششصدي در ميان شان تيتو را جايي مي برد. گارسن هاي زيباي هتل ما جوراب شان پاره بود. در زاگرب پاييز زودرس بود که بيداد مي کرد. شعري نوشتم براي خزان زاگرب که شايد جايي در دفترپاره هايم هنوز موجود باشد. در دوبرونيک (امروزه يکي از شهرهاي ساحلي کرواسي) بهشت را کشف کردم. يک درياي زلال آبي و ساحلي که همه برهنه و عريان بودند و شهري قديمي با برج و باروهايي سنگي. اما حوادث ايران خواب از چشم مي ربود. نه آبي آسمان و نه آبي دريا، هيچ کدام دعوت به ماندن بر نمي انگيخت. پس باز بار سفر بستيم و اقامت پنج روزه را به دو روز تقليل داديم و رسيديم به صوفيه که با سوسياليسم واقعا موجود از نزديک آشنا بشويم. چهره ها خشن و غير دوستانه، لباس ها و کفش ها بي قواره و زمخت و خيابان هاي خالي از دکان و ماشين ... و اندوه و اندوه بود که از سر و روي مردم مي باريد. مردمي که گويا شادي را مدت ها بود که فراموش کرده بودند. فقط پيکر عظيم لنين بود که در ميدان بزرگ و سنفگرش صوفيه مردم را به آينده اي تابناک و روشن دعوت مي کرد! يعني روزگار غريبي بود! حالا در مرز بلغارستان و ترکيه بوديم. ماموران در هر دو سو چمدان هاي مان به هم ريختند تا آخر سر با يکي دو سوقات که بايد نصيب برادر و خواهر مي شد، ولمان کردند. به خاک ترکيه که گام گذاشتيم. ترکيه سيماي جهان سومي غريبي داشت کارمندان سبيلوي سيگارکش و اخمو و ساختمان هاي زهوار دررفته و همه و همه حکايت از سرزميني داشت که گرد اعصار و قرون بر آن نشسته و در خوابي نه چندان خوش فرو رفته و خيال بيدار شدن هم ندارد. هر جا که مي رفتيم بايد رشوه اي رد مي کرديم. کاغذ ادارات همه کاهي بد رنگ بودند و چون ماشين همراه مان بود بايد به ده ها دايره و کارمند در گمرک مراجعه مي کرديم تا کاغذهايي به ما بدهند با ده امضا و مهر. و همه در اتاق هايي از عهد بوق، دود آلود به هم ريخته و پر از پرونده هاي رنگ و رفته. توالت ها همه کثيف بودند و بو مي دادند. اصلا از يوگوسلاوي به اين طرف بوي شرق و خاورميانه را از مستراح هاي کثيف مي شد فهميد! هر چه از اروپاي مرکزي دور مي شديم مستراح ها کثيف تر و بدبوتر مي شدند. (ادامه دارد) 11:41 PM
بعد از ظهر يک روز تابستان بعد از ظهر امروز، برادر دوست خوبم را به خاک سپرديم. فريد لقايی برادر دوست خوبم فواد لقايی که جوان مرگ شد. در سی و چند سالگی اسیر تومور مغزی شد و خيلی سريع پر زد و پرواز کرد و رفت و اين جهان خاکی را ترک کرد. هوا ابری بود و در چله ی تابستان مه بود و ذره های ريز شبنم که گونه ها را تر می کرد. گاهی قطره اشکی هم می سرید روی گونه و ديگر سراسر مه بود و ذره های خنک باران يا شبنم در هوا معلق. خيل سياهپوش هم ميهنان من با کلاهچه ی کليمی بر روی گور تازه و نرم و نمناک خاک می ریختند و اشک و گل. من در چند قدمی مزاری ديگر بودم. آرامگاه مرتضی نی داود. بزرگ مرد موسيقی ايران. و نمی دانم ناله ی "مرغ سحر" از کدامين سو به گوش می رسيد و نوای ناب تار مرتضی نی داود که در غربت غريبانه مرد. گورستان کولما در جنوب سانفرانسيسکو و در کناره ی اقيانوس آرام آرامگاه بیش از يک ميليون مرده است که بخشی از آن به کليميان اختصاص دارد. در اين بخش باز بخشی به کليميان ايرانی اختصاص داده شده که سنگ قبرشان اغلب به فارسی و انگلیسی نوشته شده است. اسامی هم اغلب ايرانی اند. مرتضی و خسرو و شمسی و نورالله و ... گورستان سبز سبز است که امروز سراسر مه گرفته بود. تنها پسر استاد مرتضی نی داود همراه همسرش شاخه گلی در گلدان مزار استاد بزرگوار می گذارند و من دستی به سنگ قبرش می کشم و به آواز "مرغ سحر" که از دوردست ها می آمد گوش می سپارم. آنسوترک فريد برادر فواد در خاک تازه خود آرميده است و در من شور شعر خيام و سپهری در هم آميخته: يکی می گويد: از خاک برآمديم و بر خاک شديم و آن ديگری: مرگ گاهی ريحان می چيند/ مرگ گاهی ودکا می نوشد/ گاه در سايه نشسته است به ما می نگرد/ و همه می دانيم/ ريه های لذت، پر اکسيژن مرگ است. 12:38 AM
Saturday, July 5
روزنامه ی نيويورک تايمز گزارش مفصلی پيرامون سازمان مجاهدين خلق نوشته است که به نقل از بی بی سی می توانید اينجا بخوانید. 11:56 PM