Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Saturday, August 30
بيش از 72 تن ... يا 82 تن! مساله اين است. بحث در اين است! امروز جنايت وحشتناکی در نجف رخ داد که 82 تن کشته و 250 نفر زخمی برجای گذاشت. آيت الله محمد باقر حکيم هم از قربانيان اين فاجعه بود. جنايت جنايت است و بايد محکوم شود. بچه که بودم يک روز ناگهان مدرسه تعطيل شد. دولت شاه اعلام کرد که آيت الله سيد محسن حکيم وفات کرده است. البته ما خوشحال شديم که مدرسه تعطيل شد. اما پدرم گفت که ما شيعيان آذربايجانی مقلد آيت الله شريعتمداری هستيم و فوت آيت الله حکيم ربطی به ما ندارد! من نام حکيم را نخستين بار در آن زمان شنيدم. انقلاب که شد باز نام حکيم بر سر زبان ها افتاد. اين بار صدام حسين دستش را به جنايتی ديگر آلوده کرده بود و برادر همين حکيم را به دستور صدام اعدام کرده بودند و شايد دولت جمهوری اسلامی هم مدارس را تعطیل کرده بود. نمی دانم. اما به گمانم سه روز عزای عمومی اعلام گردید. در همان زمان بود که محمد باقر حکيم از عراق به سوريه رفت و از سوريه با سلام و صلوات به ايران آمد و شد يک چهره ی شاخص انقلاب اسلامی عراق و چندی بعد هم با یاری های حکومت اسلامی ايران حزبی تاسيس کرد با نام عجيب "مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق". گاهی سيمای تپل مپل اين آيت الله را همراه حکمت يار و ربانی و ديگران در سيمای جمهوری اسلامی می ديديم که به مناسبت هايی همراه آقای خامنه ای و رفسنجانی و شاهرودی گرد هم آمده اند و "مرگ بر آمريکا" می گويند. آقای حکيم شعبه ی عراقی سپاه پاسداران را نيز با نام "سپاه بدر" تاسيس کرد و اين همزمان بود با تاسيس ارتش سازمان مجاهدين خلق در عراق. در ايام جنگ 8 ساله، سپاه بدر دوش به دوش سپاه پاسداران عليه عراق می جنگيدند و اعضايش را شيعيان گريخته از عراق و برخی از اسرای شيعه ی عراقی تشکيل می دادند. جنگ که تمام شد اعضای سپاه بدر هم به عنوان بسيجی و غيره در راهپيمايی های روز قدس و دهه ی فجر و 13 آبان شرکت می کردند و اين اواخر گاهی هم گويا به تجمع های دانشجويی حمله می کردند. مردم فکر می کردند که اينان لبنانی ها و فلسطينی های مزدور هستند که دولت برای مقابله با مردم اجير کرده است. با سقوط برق آسای صدام آيت الله محمد باقر حکيم هم به عراق برگشت. استقبال بی سابقه ای از وی به عمل آمد و سپاه بدرش نيز با سلاح های سبک برای مقابله با بقايای صدام و ارتش مجاهدين خلق به عراق بازگشتند. اما ارتش آمريکا اجازه ی عرض اندام به آنان نداد. آقای حکيم که در ايام اقامتش در ايران از ذوب شدگان ولايت فقيه بود، در عراق آزاد از سياست کناره گرفت ولی يکی از برادرانش به شورای حکومت عراق وارد شد. زير نظر آمريکا. آيت الله ناگهان چهره ی مدارا گر و میانه رو به خود گرفت و حتی تا آنجا پيش رفت که اعلام کرد حکومت عراق بايد توسط مردم عراق انتخاب شود و حقوق همه ی اقوام و مذاهب باید محترم شمرده شود. ديگر يک کلمه هم از حکومت اسلامی و ولايت فقيه نگفت! در عراق طلبه ی جوان و جويای نامی با نام مقتدا صدر عليه خانواده ی حکيم وارد کارزار شد و هفته ی پيش به محمد سعيد حکيم سوء قصد کرد. اين طلبه ارتش "منکرات" خودش را هم سازمان می دهد و کارش حمله به مشروب فروشی ها و زنان بی حجاب است. آيت الله حکيم مخالف کارهای مقتدا صدر بود. مرگ اين روحانی جامعه ی جهانی را تکان داد و شيعيان عراق ناگهان به خود آمدند و ديدند که قدرت آسان به دست آمده شان تا چه حد شکننده است. آيت الله سيستانی طبعا پس از مرگ حکيم مقام والای خودش را به عنوان رهبر شيعيان جهان محکم خواهد کرد و شايد مقتدا صدر هم از بازندگان اصلی بازی شود. اما نکته ی مهم اينجاست که حکيم همراه هشتاد و دو نفر کشته شد. اين فاجعه اگر در جمهوری اسلامی رخ می داد هشتاد و دو تن را مانند قتل آيت الله بهشتی "بيش از هفتاد و دو تن" اعلام می کردند! آمران و عاملان اين فاجعه در همان ساعات اول "فداييان صدام" و بقايای نظام بعثی صدام اعلام گرديد. دولت آمريکا و کوفی عنان اين قتل را به شدت محکوم کردند. اما رهبر و ولی فقيه ايران، آقای خامنه ای، به نوعی پای آمريکا و "رژيم صهيونيستی" را به ميان آورد و به شدت آمريکا و اسرائيل را محکوم کرد! هئچ دخلی وار؟
دوست عزيز راست کردار اولا در هر حال دوران خاتمي خاتمه خواهد يافت! ثانيا وجود خاتمي بنا به گفته ي هواخوانش در حال حاضر به انسداد سياسي منجر گشته است. خاتمي با کرده ها و نکرده هايش به تاريخ پيوسته و در دو سال آينده کار کارستاني نخواهد کرد. چون نه پرچمدار جنبش اصلاحات شد (دنباله روي کرد) و نه حزب و جبهه اي سياسي بنيان گذاشت. در ۴ سال نخست بسيار کارها مي توانست بکند که نکرد يا نتوانست بکند و يا نخواست بکند! او حتی شانس آن را داشت که مانند دوبچک چهره ی مدارا گری از اسلام ترسيم کند و بعيد نبود که منطقه و کشورهای اسلامی را هم به مداراگری سوق بدهد و جايزه ی نوبلی هم از آن خود کند! ثالثا بر فرض اگر خاتمي کنار برود در انتخابات زودرس يا دوران دوساله ي تا تاريخ انتخابات يا شور و شوق مردم و در خواست از مجامع بين المللي براي نظارت در انتخابات بيشتر مي شود .... يا جناح راست در صورت گرفتن جاي خاتمي براي خودي نشان دادن هم که شده، تمام لوايح رد شده ي آقاي خاتمي را به نام خود تصويب مي کند! در هر حال اگر تمامی قدرت به دست جناح راست بيفتد آنگاه کشورهاي غربي هم ديگر تعارف را کنار گذاشته و فشار بيشتري به ايران وارد مي کنند و ممکن است جام زهر دیگری هم نوشيده شود و ... نيز دوست عزيز کار افغانستان و عراق هنوز تمام نشده، ولي همين قدر هم که سايه ي طالبان و صدام و حزب بعثش از سر مردم کوتاه شده دستاورد بزرگي است. ... و يک سوال: آيا اين تحليل حزب توده يا راه توده است؟ چون يکي از دوستان توده اي من دقيقا چنين تحليلي را از اوضاع و احوال ارايه مي دهد! (البته من به آرا و عقايد هواخواهان اين حزب احترام می گذارم. فقط شباهت های دقيق گفته های شما با آن دوست مرا به اين فکر انداخت.) 4:50 AM
يکی بود، يکی نبود، يک يولداش بود ... قلی نامی از من خواسته بود تا در مورد گذشته و حال مرتضی نگاهی هم چيز قلمی کنم. با سپاس از ايشان بايد از زبان ملای روم يا بلخ بگويم که: خام بدم، پخته شدم، سوختم! اگر قلی خان (راستی قلی هم شد اسم مستعار! باز صد رحمت به ولی!!) می خواهد که من اعتراف کنم پيش از اينها بسيار "ترکباز" بوده ام و حالا نيستم و اکنون احيانا "فارس باز" شده ام، بايد بنويسم که برادر من حقيقت ندارد. من نه آن بودم و نه اينم. من همواره عاشق زبان مادری ام بوده ام و نخستين اشعارم را به زبان مادری سروده ام (اشعار که چه عرض کنم!) و از دوران امير ارسلان نامدار و مختارنامه کوشيده ام که زير و بم های زبان ترکی آذربايجانی را ياد بگيرم يا دست کم از آن لذب ببرم. کمتر روزی است که موسیقی ترکی (آذربايجانی) گوشم نکنم و روحم جلا نيابد. به نظر من يکی از بزرگ ترين اشتباهات و کژ انديشی های حکومت های ايران هم همين بوده که ميليون ها نفر از مردم اين مرز و بوم را از آموختن زبان مادری شان محروم کرده اند. باز به نظر من بايد در درجه ی نخست روشنفکران آذربايجان و درجه ی دوم تمام روشنفکران ايران بايد برای احقاق حقوق فرهنگی ايرانيان غير فارس مبارزه کنند. که متاسفانه نمی کنند. اغلب روشنفکران ايرانی شايد برای مردم شيلی و بيافرا دل بسوزانند اما کمتر کسی از اينان به اين مهم پرداخته است. از هدايت و چوبک بگيريم تا همين گلشيری و اخوان و ... (اينان از نويسندگان و شاعران محبوب منند) اما هيچ يک از اينان دليل نمی شود که ما از فارسی زبانان خدای نکرده نفرت داشته باشيم. اينجاست که پای تفکر فاشیستی و پان ترکيستی به ميان می آيد. من در تصاوير قلعه ی بابک ديدم همشهريانی را که پرچمی را می بوسند و برای آزادی قره باغ شعار می دهند. من نفهميم پرچم مال کجاست و اگر پرچم آذربايجان است از کی و با تصويب کدام گروه و جمعيت "پرچم ملی" شده است. قره باغ هم بخشی از سرزمين همسايه ی ما جمهوری آذربايجان است که به اشغال دولت ارمنستان درآمده است. می دانم که ارمنی های "پان ارمنيست" و داشناک ها در خوجالی و آغ دام و خان کندی و ديگر نواحی اشغالی جنايات زيادی کرده اند. من اميدوارم که جنايت کاران جنگی ارمنی نيز مانند جنايت کاران جنگی بوسنيا روزی در دادگاه لاهه به اتهام کشتار علیه بشريت محاکمه شوند. اگر از شهروندان آذربايجان هم کسانی مرتکب جنايت شده اند بايد محاکمه شوند. ناحيه ی قره باغ را هم بايد دولت آذربايجان آزاد کند و يا در مجامع بين المللی برای آزادی اش بکوشد. منافع ملی ما نه در"قدس" رقم می خورد و نه در "قره باغ". من با داشتن پرچم ايالتی (مانند پرچم های ايالت های آمريکا) مخالف نيستم. اما رنگ و طرح پرچم بايد به رای عمومی گذاشته شود. کوتاه سخن اينکه من خود را ايرانی می دانم و ايرانی بودن را هم فقط در زبان فارسی داشتن يا مذهب شيعه داشتن هم نمی دانم. من همانقدر که به زبان مادری عشق می ورزم به زبان فارسی هم عشق می ورزم و يکی از بزرگ ترين خوشبختی های خودم را در اين می دانم که اشعار حافظ و فضولی و نباتی و نسیمی و خيام و نظامی و ... می توانم به زبان اصلی شان بخوانم! 12:49 AM
Saturday, August 23
خاتمی در گذشته و حال! مطلب اخير من برخی از هواخواهان آقای خاتمی را خوش نيامده است. اين دوستان هنوز آقای خاتمی امروز را همان خاتمی شش سال پيش می دانند و نمی دانند که هم روزگار دگر شده و هم خاتمی و هم نسلی دگر برآمده و در متن جغراسياسی (ژئوپوليتيک) ايران دگوگونی های شگرفی رخ داده که حوادث افغانستان و عراق در چپ و راست کشورمان آن چنان بر سياست های جاری جمهوری اسلامی سایه انداخته که همه چيز دگرگون گشته است. نکته اينجاست که آقای خاتمی مرد چنين ميدانی نيست و تمام دستاوردهای اجتماعی و آبروی سياسی اش را در طبق اخلاص گذاشته و تقديم رقبای محافظه کار خود کرده است. آيا اين خاتمی می تواند مانند سابق به دانشگاه رفته و با دانشجويان به گفت و شنود بنشيند؟ وانگهی آن دانشجويانی که روزگاری برای خاتمی خوش آمد می گفتند و آن انديشمندانی که برای خاتمی نقشه ی سياسی طرح می کردند و تمام سرمايه شان " اميد" و "اميد" و "اميد"، اکنون اغلب در گوشه زندان اند يا مانند سعيد حجاريان قربانی تير کژانديشان راست و يا مانند بسياری رفتن را بر ماندن در وطن ترجيح داده و جلای وطن کرده اند. خاتمی اميد نسل جوان ايران را قربانی کرد! آقای خاتمی احتمالا انسان درست و نيک نهاد و فرهیخته ای است. اما کارنامه ی سياسی اش متاسفانه ضعيف است. او ديگر نه تنها مبلغ و پيشرو و پيشگام اصلاحات نيست، بلکه سد راه اصلاحات هم است. عباس عبدی برای گفتن همين جمله راهی زندان شد. ديگر ياران خاتمی هم زير باران افترا و تهمت و انواع و اقسام فشار هستند و هر کس اندکی تند می رود مانند عباس عبدی گرفتار می شود. به نظر می رسد که نيروهای محافظه کار خاتمی را فعلا لازم دارند و بيشترين استفاده را هم از خاتمی آنان می برند که در مجامع بين المللی او و رای سی ميليونی اش را سپر بلا کنند و بلا گردان افعال نامشروع خويش. آنان عدم مشروعيت خود و نظام را با مشروعيت خاتمی و رای سی ميليون ايرانی تاخت می زنند. خاتمی مانند بازيکنی است که به تيم خودی گل می زند یا برای تيم رقيب پاس می دهد تا به تیم خودی گل بزنند! 1:04 AM
Friday, August 22
اين گزارش خواندن دارد: نتيجه تحقيقات وکلای بدون مرز كانادا در ايران: يك بازجوي امنيتي جمهوري اسلامي به زهرا كاظمي تجاوز جنسي كرده بود
رادیو فردا گزارش داد: نماينده وکلای بدون مرز، كه براي تحقيق در مورد پرونده مرگ زهرا كاظمي به تهران سفر كرده، به این رادیو گفت که نتيجه تحقيقات او تا كنون مشخص كرده دست كم يكي از بازجويان زهرا كاظمي در زمان بازداشت به او تجاوز جنسي كرده بوده است.
حميد مجتهدي افزود: دو نكته مهم در مورد پرونده مرگ خانم زهرا كاظمي وجود دارد. اول اين كه می توان گفت صد در صد در زمان حبس به زهرا كاظمي تجاوز جنسي شده .سه بازجو در این رابطه زير سئوال هستند
وی در پاسخ به این سئوال راديو فردا که معلوم است آن سه بازجويي كه صددرصد در دوره بازداشت به زهرا كاظمي تجاوز كردند، از چه نهادي بودند؟گفت: به احتمال خيلي زياد مربوط به دستگاههاي امنيتي وزارت اطلاعات كه رسما و عملا همكاري نزديكي با آقاي سعيد مرتضوي داشتند،مربوط می شوند. البته مرتضوي جزء آن سه بازجويي كه ما به آنها اشاره كرديم ،نيست ولي خوب ايشان همكاري نزديكي با آن افراد داشتند.
وی همچنین گفت: ما هنوز با آقاي سعيد مرتضوي رودررويي نداشتيم، سعي داريم كه با ايشان و نشست داشته باشيم و به اين مسائل بپردازيم، ولي هنوز موفق نشديم.من احساس مي كنم كه آقای مرتضوی تمايلی در این زمینه ندارند ، چون اگر به اين مسائل بپردازيم و اين مسائل شفاف بازگو بشود، مطمئنا رسواگري بسيار بسيار مهمي روي خواهد داد، البته ما خوشبين هستيم كه تا هفته هاي آينده، تا وقتي كه ما در ايران هستيم، اين رو در رويي صورت بگيرد. نكته دوم قابل توجه در مورد پرونده مرگ اين مرحومه اين است كه نبش قبر در حال حاضر در راس كار ما قرار گرفته و انتقال جسد به كانادا، چون دفن مرحومه زهرا كاظمي، بر خلاف قوانين هم فقهي و هم مدني بوده، پسر ايشان استفان به هيچ عنوان رضايت نداده، هنوز هم راضي نيست كه مادرش در آنجا به خاك سپرده شود، اما بنا به گزارش هائي كه به ما دادند، قبل از دفن خانم كاظمي، به جسد ايشان تركيبات شيميايي تزريق شده. انگيزه اين عمل اين بوده كه جسد به صورت سريع متلاشي بشود و از بين برود كه اين متلاشي شدن سريعتر جسد، طبيعتا مانع پيگيري بعد از نبش قبر در پيرامون دلايل مرگ و اثبات 100 درصد تجاوز به اين مرحومه است. البته مسئله نبش قبر، منابع فقهي اسلامي ايران مي توانند با اين امر موافق باشند، چرا كه در چهارچوب فقهي آمده كه اگر امري مهمتر از امر ديگري مطرح شود در چهارچوبي، آن امر مهمتر را ما بايد در راس قرار دهيم، در اين مورد هرچند كه دفن فوت شده، هرچه زودتر در چهارچوب فقهي واجب است، اما چون دليل مرگ مبهم باقي مانده، نبش قبر الزامي است. البته هنوز مرجع تقليدي رسما اين فتوي يا اين دستور را اعلام نكرده، ما كماكان به دنبال آن هستيم. *** چنين به نظر می رسد که خانم زيبا کاظمی با يکی از زندانيان باکره در زندان اشتباه شده و مورد تجاوز قرار گرفته است. شايد صيغه ی عقدش هم جاری شده و تجاوزی در کار نبوده است! هر چه هست آقای مرتضوی می داند و آن سه نفر! 1:30 AM
علی شيميايی و هادی سليمان پور! امروز خبر رسيد که يکی از جنايتکارترين عناصر رژيم صدام حسين "علی شيميايی" دستگير شد. اين علی پسر خاله ی صدام است و همو قاتل هزاران نفر از مردم حلبچه است. البته قتل های بيشتری هم کرده است و بنابراين چشم و چراغ صدام بود. او نفر پنچم ليست ورق های بازی تحت تعقيب آمريکايی ها بود. دستگيری علی شيميايی درست يک روز پس از حمله ی لشکر تروريستی محمد به مقر کارمندان سازمان ملل متحد در بغداد اتفاق افتاد. لشکر محمد از بی رحم ترين گروه های تروريستی جهان است که تحت نام پيامبر اسلام آدم می کشد. نيز امروز خبر رسيد که هادی سليمان پور سفير سابق جمهوری اسلامی ايران در آرژانتين به اتهام قتل 85 نفر در مرکز يهوديان بوئنوس آيرس در انگلستان دستگير شده است. اين جناب سفير مثلا دانشجو بود در شهر دورهام ولايت اسکاتلند و لابد از بورس دولتی هم استفاده می کرد! اين "دانشجوی" گرامی نه تنها متهم است که 85 نفر را کشته، بلکه در همان انفجار وحشتناک 200 نفر هم زخمی شده است. براستی که کشوری داريم با گل و بلبل های فراوان!
امروز چشمم به جمال نامه ی سرگشاده ای افتاد که صد و اندی از اهالی سينمای ايران به کوفی عنان نوشته بودند. شاه کلامشان اين است که: ... هدف قراردادن محل استقرار خبرنگاران در بغداد از سوی ارتش آمريكا و كشته و زخمی شدن شماری از خبرنگاران در اين حادثه، ايجاد محدوديتها و سانسوریهای رسانهای گسترده و به تبع آن دستگيری تعدادی از خبرنگاران رسانههای مختلف جهان، كشته شدن مرحوم كاوه گلستان (عكاس و تصويربردار ايرانی BBC) در سليمانيه و به تازگی نيز دستگيری و زندانی نمودن سعيد ابوطالب و سهيل كريمی دو مستندساز ايرانی به همراه دو نفر ديگر از گروهشان مترجم و راننده كه مليت عراقی دارند از جمله اين لطمات بوده است. .... اما نمی دانم چرا گمان می کنم اين نامه رياکارانه است. يعنی بفهمی نفهمی هلاکت کاوه گلستان را هم به گردن امريکايی ها انداخته اند! البته يادشان رفته که قتل زيبا کاظمی را هم به گردن نيروهای اشغالگر آمريکايی بيندازند! روزگاری در سفرنامه ی ايرانم نوشتم که روزنامه نگاران ايران برای آنکه شعری از شاملو چاپ کنند، چند صفحه از جنايات آمريکا می نويسند تا آخر سر شعر بو داری از شاملو يا مشيری را چاپ کنند. انگار اين نهضت ادامه دارد ... 11:36 PM
اين يکی از زيباترين متون سياسی بود که اين روزها خواندم. اين طرح برای عراق عالی و پيشرفته است. اگر بگذارند! محتوایگفتو گوی محرمانه «جان ابوزيد» با هيات رييسه 9 نفره شورای حكومت انتقالی عراق فاش شد. روزنامه عربستانی «اليوم» در شماره يكشنبه خود به افشای متن گفتو گوهای سری «يادشده» پرداختأ جلسهيی كه طی آن مقرر شد عراق به چهار ايالت تقسيم شود و كشور اتحاديه فدراتيو عراق نام گيرد. يكی از اعضای هيات رييسه كه خواست نامش فاش نشود، ماجرا را برای روزنامه عربستانی چنين توصيف كرد:هيچ يك از اعضا نمیدانستيم برای چه امر مهمی بايد در مقر «پل برمر» حاكم غيرنظامی امريكايی عراق حاضر شويم، اما بسرعت خود را به آنجا رسانديم، در حالیكه هيچ يك نمیدانستيم ديگر اعضا هم در اين جلسه حضور دارند. يكی از اعضای مقر، به ما گفت كه جلسهيی بسيار مهم برای بررسیيك مساله بسيار حساس برگزار خواهد شد. چند دقيقه بعد از ما خواسته شد تا سوار يك هلیكوپتر امريكايی شويم، در حالیكه نمیدانستيم به كجا میرويم. هلیكوپتر پس از مدتی پرواز، ما را در موصل پياده كرد. بعد از آن به داخل يك سالن كه برای جلسه آماده شده بود، راهنمايی شديم. در سالن ناگهان با «جان ابوزيد» فرمانده منطقه مركزی امريكا و فرمانده ارشد نيروهای امريكايی در عراق و افغانستان روبرو شديم. حضور «ابوزيد» در سالن كه ژنرال «ديويد پاتريوس» فرمانده نظاميان امريكايی در شمال عراق و تنی چند از فرماندهان عاليرتبه امريكايی در كنارش بودند، ما را غافلگير كرده بود. ژنرال ابوزيد كه به زبان عربی كاملا تسلط دارد، ابتدای جلسه از ما خواست تا خلاصهيی از نتايج مشاورهها و جلسات خود را در مورد پيشنويس قانون اساسی عراق و نيز شكل آينده ساختار حكومتی اين كشور در اختيار وی قرار دهيم. او در ضمن به مشكلات تشكيل كابينه عراق هم اشاره كرده و معضلات مربوط به تاسيس ساختار فدراتيو در عراق را هم برشمرد. اينجا بود كه «پل برمر» سخن وی را قطع كرد تا در مورد نظرات شيعيان عراق نسبت به ايجاد ساختار سياسی فدراتيو و نيز نگرانیهای همسايگان مهم عراق يعنی ايران و تركيه در اين زمينه توضيح دهد، بويژه كه اين دو كشور از چشمداشتهای دو حزب بزرگ كرد عراقی برای جدايی از عراق و تشكيل دولت مستقل كرد، علنا ابراز نگرانی كردهاند. پل برمر پس از آنكه توضيحات بسيار مشروحی از ديدگاههای شيعيان و كشورهای همسايه داد، با اشاره به تاريخ سياسی عراق گفت: اين كشور در گذشته هم به سه ايالت بغداد، موصل و بصره تقسيم شده بود. او با پرداختن به مباحث اقتصادی، اعلام كرد: به اطلاعتان میرسانم كه ژنرال پاتريوس تنها يك نظامی كار كشته نيست، بلكه او پروفسور علوم اقتصاد هم هست و اطلاعات فراوانی در مورد اقتصاد كشورهای فدرال و اقتصاد عراق دارد. اينجا بود كه اين فرمانده امريكايی (پاتريوس) هم شرح مختصری از مزايای استقرار دولت فدرال برای حاضران ارايه داد و آن را با توجه به تجربه سويس و كانادا، بسيار مفيد دانست. سپس «جان ابوزيد» رو به حضار كرد و گفت:« اين پيشنويس طرح فدراتيو عراق است. اين طرح از يكسال پيش آماده شده است و امروز پس از انجام تعديلهايی، در اختيار شما قرار میگيرد. شما میتوانيد آن را مورد بررسی قرار دهيد. »
طرح فدراتيو عراق 1. قانون اساسی عراق ساختار اين كشور را فدراتيو اعلام میكند كه از چهار ايالت تشكيل میشود: ايالت شمالی: شامل استانهای موصل، كركوك، سليمانيه، اربيل، دهوك و صلاحالدين به مركزيت موصل. ايالت مركزی: شامل استانهای بغداد، رمادی، كوت و ديالی كه مركز آن بغداد است، بغداد پايتخت اتحاديه فدراتيو عراق هم اعلام میشود. ايالت فرات اوسط: شامل استانهای حله، ديوانيه، نجف و كربلا است كه با مركزيت نجف شكل میگيرد. ايالت جنوبی: شامل استانهای بصره، العماره، ناصريه و سماوه است و مركز آن نيز بصره است. 2. در هر ايالت بطور جداگانه انتخابات پارلمانی محلی برگزار میشود. اين پارلمان دولت ايالتی را تشكيل میدهد و بر اساس سيستم اكثريت، نخست وزير توسط پارلمان گزينش و وی وزيران را انتخاب میكند. 3. در همان حال انتخابات پارلمان سراسری اتحاديه فدراتيو عراق هم صورت میپذيرد. مقر اين پارلمان در بغداد خواهد بود. اين پارلمان مسووليت تشكيل دولت فدراتيو، سياستگذاری كلان، تصويب بودجه و نظارت بر دولت را خواهد داشت. 4. كليه درآمدهای اتحاديه فدراتيو عراق از جمله نفت و صنايع استراتژيك در ميان تمام اعضای دولتهای فدرال توزيع میشود. 5. ايالتها هم از طريق دريافت ماليات و جمعآوری درآمد حاصل از خدمات آب، برق، تلفن و ديگر خدمات درآمدزايی كرده و پارلمان محلی نحوه هزينه كرد آن را مشخا میسازد. 6. رياست نخستين دوره پارلمان اتحاديه فدراتيو عراق از طريق انتخابات سراسری مشخا میشود، اما اين نحوه فقط برای همان يك بار صورت می پذيرد و از آن پس، رياست به شكل دورهيی بين رييسان ايالتهای چهارگانه رد و بدل خواهد شد. 7. وزارتخانههای مهم واستراتژيك مثل وزارت امور خارجه، نفت، دفاع و كشور انحصارا برای دولت مركزی يعنی حكومت اتحاديه فدراتيو عراق است. ايالتهای چهارگانه میتوانند به جای اين چهار وزارتخانه، هياتهای مشابهی در اين زمينهها تشكيل دهند و حق تشكيل وزارتخانههايی را با اين نام و اين وظايف نخواهند داشت. 8. اتحاديه فدراتيو عراق از يك پرچم واحد و يك سفارتخانه و نمايندگی واحد در خارج از كشور برخوردار خواهد بود و نمايندگان واحدی هم به سازمانهای عربی، منطقهيی و بين المللی گسيل میدارد. در ادامه اين جلسه، نخستين اعتراض از سوی مسعود بارزانی و جلال طالبانی بود كه مخالف نامگذاری ايالت شمالی و مركزی بودند. آنان ابراز عقيده كردند كه اين ايالت بايد كردستان نام گرفته و مركز آن شهر اربيل باشد اما جان ابوزيد در پاسخ گفت: اين مساله میتواند ما را به طرح سابق بازگرداند كه آنكارا بشدت با آن مخالف است. موصل هم به دليل پيشينه تاريخیاش بايد مركز ايالت باشد. به اين ترتيب اعتراض بارزانی و طالبانی مردود شناخته شد. دومين اعتراض مربوط به نجف بود كه برخی خواهان تغيير مركزيت ايالت فرات اوسط به شهر «حله» به عنوان يكی از قديمیترين شهرهای عراق شدند. اما دست آخر با توجه به جايگاه دينی نجف، اين شهر به عنوان مركز ايالت فرات اوسط پذيرفته شد. جان ابوزيد در پايان جلسه از اعضای شورا خواست كه هر چه سريعتر قانون اساسی عراق را تدوين و حداكثر تا 9 آوريل آينده (سالگرد سقوط بغداد) آن را به همه پرسی بگذارند. آخرين موعد برگزاری انتخابات پارلمانی ايالتهای چهارگانه هم 15 ژوئن آينده تعيين شده و قرار است انتخابات پارلمانی سراسری اتحاديه فدراتيو عراق هم در آن تاريخ برگزار شود.
خسته ام، خسته! ديگر انگشتانم کوبيدن نتوانند. می بينم که هيچ قلعه ای را فتح نکرده ام. برخی از همزبانانم بی محابا نوشته های مرا "شرم آور" خطاب می کنند. (منظورم "اعتراض" نامی است) دوست ديگرم که ساليان سال دوستم بود، با من قهر کرده که چرا ناگهان اين چنين "پان ترکيست" شده ام! نام اين دوست پيشين من ف. ش. است. اميدوارم که اين سطور را بخواند و اندکی شرمگين شود! خلاصه: در ميان بی سوادان چون کتابی مانده ام! (اين مصراع از دوست و معلم خوب من حسن روزپيکر است) آقايی که ناگهان عاشق شاه اسماعيل صفوی يا ختايی شده و انصافا هم اين شاه شعرهای معرکه ای دارد، شايد نمی داند که شاه شوريده سر ايشان تا چه حد "امردباز"(تجاوزگر به پسران جوان) بود. (البته من همجنس گرايی را محکوم نمی کنم!) شايد چند سطری از کتاب "ايران از ديدهء سياحان اروپايی" (دکتر حسن جوادی) پر بدک نباشد: ".... هنگامی که برای بار دوم به تبريز آمد، اسماعيل (شاه اسماعيل) عمل شرم آوری را مرتکب شد و دستور داد دوازده نفر از زيباترين جوانان شهر را به خاطر منظور پليد خود به کاخ هشت بهشت ببرند و بعدا آنها را به سرداران خود داد. مدتی پيش نيز همين رفتار را با ده جوان ديگر کرده بود." ".... اگر داستان دلاوريهای شاه اسماعيل جوان و قدرت رهبريش او را مردی فوق العاده جلوه می دهد، مسلما شرح وحشی گری ها و خون ريزی هايش او را جزو سفاکان نامدار عصر خود قرار می دهد. " از "اعتراض" عزيز خواهش می کنم که صفحه ی 151 کتاب مذکور را بخوانند و بدانند که اين شاعر خوب زبان مادری ما چگونه به پسران جوان تجاوز می کرد و فاحشه ها را دو نيم می کرد و ... تاجر ونيزی می گويد: "شک دارم که از زمان نرون تا حال عالم چنين ظالم خونخواری به ديده باشد." اين سفاکی ها در شعر هايش نيز ديده می شود: آتامونک قانينی آلدوم يزيدون يقين بیل کيل نقد حيدريم خضر زنده ايله عيسی مريمم زمانه اهلونيک اسکندريم (چون کشيدم از يزيد انتقام پدر يقين دان که نقد حيدرم من هم خضر زنده و هم عيسی مريمم برای اهل زمانه اسکندرم) ... خلاصه ... من از برخی از اشعار شاه اساعيل بسيار خوشم می آيد و از برخی شان نه! او شاعر خوبی بود. اما در عين حال متعصب بود و بسيار هم تعصب داشت. شعر نيکو گفتن دليل انسان خوب بودن نيست!
امروز دوست ديگر من صفرمراد نيازاف، رئيس جمهور محبوب و هميشگی و مادام العمر ترکمنستان که نام باد های موسمی و طوفان و کوه و باران و ابرهای باران زا و .... نيز به نام خود نام گذاری کرده است، ناگهان مژده داده که از اين پس آب و برق و گاز رايگان خواهد بود. ياد آيت الله خمينی بخير که ايشان هم در اوايل قول داده بود که آب و برق و نفت را مجانی کند. حيرت نکنيد که که من صفرمراد، ترکمن باشی (کاريکاتور آتا تورک) را دوست من خطاب کردم. از شما چه پنهان من به اين موجودات خارق العاده علاقه دارم که ناگهان به قرن بيست و يکم پرتاب شده اند! از سری " دوستان" من: ملاحسنی، امام جمعه اروميه ايدی امين مرحول جنتی معمر قذافی يک کمی فيدل کاسترو! و چند نفر ديگر هستند که به تدريج معرفی خواهم کرد. ملاعمر از قلم افتاد البته! موراجی دسای هم که هر روز ناشتا يک ليوان شاش مبارک را ترو تازه ميل می کرد و .... 1:00 AM
Saturday, August 16
ایدی امين مرد! ايدی امين را لابد می شناختيد. نه؟ آن که گروهبان بود و کمک آشپز و کودتا کرد و برای خود درجه ی فیلد مارشالی داد، به چند تاجر انگليسی دستور داد که به او سواری بدهند و واقعا هيکل نکره ی او را روی دوش بگيرند و بگردانند و او عکس بگيرد. و همین موقع بود که معمر قذافی عاشق مبارزات ضدامپريالیستی او شد و ايدی امين که زمانی عاشق سينه چاک اسرائيلی ها بود ناگهان صد و هشتاد درجه تغيير جهت داد و شد ضد يهود و از هيتلر ستاِيش ها کرد و اندکی انتقاد که چرا فقط 6 ميليون يهودی کشته است! (آيت صادق خلخالی هم از پيروان ايدی امين شد!) بگمانم احسان طبری هم مقاله ای در مدحش نوشت. ( از روابط طبری و امين اسنادی در دست نيست!) ايدی امين فقط سی صد هزار نفر(300،000 ) از جمعيت 12 ميليونی اوگاندا را کشت و گاهی دل و جگر مخالفان را کباب می کرد و با ويسکی می خورد. البته دل و جگر مخالفان کم سن و سال را ترجيح می داد! اوگاندا که زمانی مرواريد آقريقا ناميده می شد، در عهد ايدی امين به ويرانه و خرابه تبديل شد. با اين همه در همان ايام تظاهرات ضد امپريالیستی رونق گرفت و روزی نبود که پرچم انگليس و آمريکا آتش زده نشود. اما متاسفانه دولت او هم که خود را رئيس جمهور مادام العمر کرده بود مستعجل بود و سرانجام با شورش مردم و کمک همسايگان سقوط کرد و او نخست به ليبی و از آنجا به عراق و سرانجام به عربستان پناه برد. او مخالفانش را اگر مرد بودند زن خطاب می کرد و حتی به جوليوش نيه رره، رئيس جمهور تانزانيا پيشنهاد ازدواج داده بود! از بزرگ ترين آرزوهايش تجاوز به ملکه ی انگليس بود! نيز گفته بود که اگر کيسنجر زن بود حاضر بود به او هم تجاوز کند. خلاصه مرد معرکه ای بود که امروز در عربستان سعودی درگذشت. خداوند قرين رحمتش کند که سال ها سبب مزاح بنده بود! به سبک يکی از فکاهه نويسان وطنی که شهادت عدی و قصی را به بانو ساجده (زوجه ی صدام حسين) تسليت گفته بود، من هم مرگ اين بزرگ مرد (قدش 6 فوت و 4 اينچ بود) ضد انگليس و ضد امپرياليست را به زنان حرمش تسليت می گويم! 2:29 AM
از ديشب با اختلالات برقی شرق آمريکا و کانادا ظاهرا سايت بنده هم آسيب ديده و گاه ناپديد می شود و گاه بکلی ناپيدا! از فردا می خواهم رمان آن لاين شروع کنم و مدتی دورسياست و ژورناليسم را خط بکشم. رمان را هم فقط برای دوستان اين سايت خواهم نوشت. (دشمنانش هم می توانند بخوانند البته!) اندکی خسته ام و ديگر دستنم به نوشتن نمی رود! می خوانم، می خوانم، می خوانم. اما دلم نمی خواهد دل دوستانی را که به اين سايت مراجعه می کنند بيازارم. بنابراين می خواهم رمانم را بياغازم. داستانی که سال هاست مرا اسير خود کرده است. شايد خوشتان نيايد و دور اين سايت را بکلی خط بکشيد. نمی دانم! شايد هم از همين فردا شروع بکنم به نوشتن مقالات اساسی. دوست دارم مقاله ای بنويسم به نام "دو خمينی در بستر يک تاريخ". البته نوشته ام و می خواهم اندکی باهاش ور بروم و نشرش دهم. خمينی پدر بزرگ را با نوه اش مقايسه می کنم. آن يکی بختکی بود سخت ضد تجدد و غرب و اين يکی شيفه و شيدای غرب. آن يکی سراسر خشم بود و عصيان و می خواست در جهان اسلامی نظمی نو در افکند و نوه اش می داند که نظم نو وجود دارد. هم خمينی پدر بزرگ و هم خمينی نوه در تاريخ ماندگار خواهند شد. کجا، نمی دانم. تاريخ هم زباله دانی دارد و هم بلند آسمان. يکی به مغاک فرو می فتد و ديگری به اوج می رسد. نه اينکه دو خمينی در صدر و ذيل باشند. نه. اما هر دو قابل مطالعه اند. يکی برآيند مرد عصر خود بود و ديگری برآيند عصری ديگر. پس فعلا شب است دوستان! يا نيمه شب!
دو خبر خب، خوانديم که تيم ملی ايران به تيم ملی عراق يک بر صفر باخت. در تيم عراق غايب اصلی عدی بود که تيم اگر می باخت بلايی به سر بازيکنانش می آورد که مپرس! اما تيم ملی ايران تمام ستاره هايش را با خود داشت. نمی دانم چرا همه اش فکر می کنم که تيم ديکتاتوری به تيم نويد دموکراسی باخت! دنيای ديوانه ايست اين دنيای ما!! *** امروز بالاخره ليبی پذيرفت که به فربانيان فاجعه ی لاکربی دو ميليارد و هفتصد هزار دلار خسارت بپردازد. رقم بسيار هنگفتنی است. نه؟ اين براد معمر القذافی آن اوايل خيلی يابو برش داشته بود و خدا را بنده نبود. می خواست اسلام انقلابی عزيز را به اقصی نقاط جهان صادر کند. آن هم با گذاشتن بمب در رستوران ها و ديسکوتک ها و هواپيماهای مسافربری. اما همو با يک گوشمالی کوچک رونالد ريگان فهميد که دنيا همچين هم بی صاحب نيست. حالا مرتب دارد تاوان پس می دهد. چندی پيِش به قربانيان فاجعه ی شرکت هواپيمايی فرانسه 33 ميليون دلار پرداخت کرد. حالا هم قرار است اين رقم هنگفت پرداخت شود. اين زنگيان سياه مست به قدرت که می رسند فکر می کنند دنيا به کامشان هست. ناگهان به خود می آيند که می بينند چقدر کلاه شان پس معرکه است. جمهوری اسلامی ايران هم در ايام گروگان گيری فکر کرد نوبرش را آورده است. حالا مرتب دارد تاوان پس می دهد! اين قذافی حالا خيلی رام شده است. از آن ايام پر شر شور شروری تنها يک عينک ری بن برايش باقی مانده است و يک دوجين دختر خوشگل ليبيايی _ يعنی اين که ما گی نيستيم و خيلی هم دختر باز تشريف داريم! _ ... و يک سرزمين ويران با انواع تحريم های اقتصادی و اجتماعی .... 1:26 AM
Tuesday, August 12
عشقبازی در مدينه ... برای دوستان عزيزی که از گرما می پزند! من در اين شهر سانفرانسيسکو از گرما و سرمای جانکاه دور افتاده ام. گاهی هوس برف و يخ و درختان بلورآجين می کنم. اما هوس هوای گرمر، هرگز! ديروز دوستی از لندن آمده بود و شرح گرمازدگی اش را تعريف می کرد. وحشتم گرفت! حرف گرمای وحشتناک که می شود به ياد عربستان سعودی می افتم که چهل روزی از عمرم را در گرمای غيرقابل تحمل آنجا سپری کردم. چند روزی هم در پاريس داغ عرق ريخته ام و می دانم که ساختمان های پاريس عينهو بخاری می شوند و آتش می بارد! در مکه و مدينه که بودم تمام آرزويم اين بود که شير آب سرد را که باز می کنم واقعا آب سرد بريزد و به صورتم بزنم. اما از هر دو شیر آب داغ می آمد. در مدينه حتی کولر هم نداشتيم. اوايل انقلاب بود و آقايان می خواستند انقلاب را به عربستان صادر کنند و مقامات سعودی خشمگين شده بودند و حاجی های ايرانی را در بدترين ساختمان ها مسکن داده بودند. يک روز چند ريال عربی به خدمتکار گروه دادم و خواهش کردم که برود دو قالب یخ بگيرد. او با حيرت اين کار را کرد و من پيش از ظهر روزی داغ که حاجيان رفته بودند به زيارت يا تجارت، آن دو قالب يخ را انداختم وان حمام و وان را پر کردم و تا یخ ها آب شوند، با دو قالب يخ که هی آب می شدند عشقبازی کردم! 10:34 PM
Monday, August 11
ميهنی داريم ما همچو ... واقعا که ميهن معرکه اي داريم! نه؟ ببينيد: نويسنده ای کتابی نوشته پيرامون زنان اهل موسيقی در ايران. احتمالا از قمر و دلکش و مرضيه و .... شايد گوگوش و حميرا و.... سخن گفته است. در ميهن ما که زير عمامه ی اين آقایان است، نوشتن جرم است. اين جمله را دو سه بار بخوانيد و نيز به واضع گفت و گوی تمدن ها زهرخند بزنيد که اين متاع در کجای دنيا پيدا می شود. شايد فقط و فقط در حکومت طالبان مشابه اش یافت می شد: دادگاه مذكور در اين راي درباره مجيد صيادي اعلام كرده است: باتوجه به نحوه ارتكاب جرم و مدافعات به عمل آمده ، وي مستحق برخورداري از رحمت و عطوفت اسلامي تشخيص داده نشد و از بابت مجازات تتميمي به محروميت از تصدي نظارت بر انتشار كتاب و امور فرهنگي مشابه نيز محكوم مي شود. ... ديگر باقی قضایا و وقايع اتفاقيه را از روزنامه های خود ايران بخوانيد! بيداد است! نه؟ .... همچنين نويسنده كتاب زنان موسيقي ايران به يك سال حبس تعزيري ، مترجم كتاب زنان پرده نشين به ١٨ ماه حبس تعزيري ، مدير نشر ني به يك سال حبس تعزيري و رئيس اداره كتاب وزارت ارشاد به يك سال حبس تعزيري و محروميت دائم از تصدي نظارت بر انتشار كتاب و امور فرهنگي مشابه محكوم شده اند. دادگاه مذكور در اين راي درباره مجيد صيادي اعلام كرده است: باتوجه به نحوه ارتكاب جرم و مدافعات به عمل آمده ، وي مستحق برخورداري از رحمت و عطوفت اسلامي تشخيص داده نشد و از بابت مجازات تتميمي به محروميت از تصدي نظارت بر انتشار كتاب و امور فرهنگي مشابه نيز محكوم مي شود. براساس اين حكم ، دادگاه اجراي چهارپنجم از مجازات حبس تعزيري متهمان رديف اول تا چهارم را به خاطر وضعيت اجتماعي و سوابق زندگاني آنها به مدت دو سال تعليق كرده است كه اين تخفيف شامل حال مدير كل كتاب وزارت ارشاد نمي شود. گفتني است درباره اتهام سب النبي به خاطر عدم احراز سو نيت سب به مقدسات اسلامي ، حكم برائت كليه متهمان صادر شده است.
اين سخنان را من ننوشته ام. آقای سيد حسين خمينی گفته است. به گويا مراجعه کنید!
نوهي آيتاله خميني ميگويد ايران را در نوبت بعدي قرار دهيد
ابزرور - ترجمه ف. كوشا
حسين خميني از پايگاه خود در بغداد اشغالي آزادي آمريكايي را ”بهترين نوع آزادي در جهان “ مينامد
جِيمي ويلسون -- بغداد يكشنبه 10 اوت 2003 ابزرور
سيد حسين خميني در يك خانهي اعياني زرق و برق دار محصور با درختان خرما در كرانهي رود دجله چهارزانو روي كاناپهاي نشسته است. اينجا درست قلب بغداد اشغال شده توسط آمريكاييان است، نه اولين جايي كه انتظار داشته باشيد نوهي آيتاله خميني را بجوييد. رهبر متوفاي ايران انقلاب اسلامياش را بر نفرت عميق از هرآنچه با ستارهها و نوارها [پرچم آمريكا] مرتبط است بنا نهاد.
اما دربارهي خميني جوان كمتر چيزي وجود دارد كه بتوان انتظارش را داشت.
در حالي كه سيگاري را پك ميزند و جرعهاي از چاي شيريناش را مينوشد ميگويد ” رهايي و آزادي آمريكايي بهترين نوع آزادي در جهان است. آزاديهاي فردياي را كه در قانون اساسي آمريكا منظور شده است با چنين تمركزي در قانون اساسي هيچ كشور ديگري در جهان نميتوان يافت. آمريكاييها در عراقاند، بنابراين آزادي هم اينجاست.“
اين يك اظهارنظر خارقالعاده از مردي است كه پدربزرگش برچسب ” شيطان بزرگ “ را به آمريكا زد، اما آنچه [حسين] خميني دربارهي وضعيت فعلي ايران ميگويد حتي تندتر از اين است: ” ايرانيان اكنون به آزادي نياز دارند، و اگر تنها با مداخلهي آمريكا بتوانند به آن دست يابند تصور ميكنم از آن استقبال كنند. به عنوان يك ايراني، من هم از آن استقبال ميكنم.“
تعجبي ندارد كه خميني 45 ساله نوعي ولوله دربغداد ايجاد كردهاست و رسانههاي آمريكايي به سمت خانه ي محل اقامت او ميشتابند.
به طوري كه محافظان شخصي مسلح او ميگويند، آن خانهي مجلل را يك روحاني عراقي كه در مورد جدايي دين ازحكومت با [حسين] خميني ديدگاههاي مشتركي دارد مصادره كرده است. پيش از آن متعلق به عزت ابراهيم، معاون شوراي فرماندهي انقلابي و از نزديكترين مشاوران صدام حسين بود. عزت ابراهيم، كه شاهٍ پيك ليست مهمترين بعثيهاي تحت پيگرد بود كماكان آزاد است، هرچندكه بعيد است بازگردد و مستأجران فعلي را از منزل بيرون كند. اما به هرحال چيزهاي فراواني در آن خانه وجود دارد كه بازديدكننده را به ياد مالك قبلي آن مياندازد. يك رولزرويس مشكي با جلوپنجرهي طلايي در خيابان ماشينروي منزل گرد وغبار به خود گرفتهاست، اتاق نشيمن با سه كاناپهي طلاكاري شدهاش دو مخزن شيشهاي بسيار بزرگ كه حاوي دهها ماهي استوايي است، و چندين قفس از قناريهايي كه شادمانه جيكحيك ميكنند را نيز در بر ميگيرد.
خميني كه عمامهي سياه به سر دارد -- بخشي از لباس روحانيت كه علامت آن است كه دارندهي آن از نوادگان پيامبر اسلام است -- اين پرسش كه آيا اگر پدربزرگش زنده بود حمايت او از آمريكا را تأييد مي كرد را ” مزخرف “ ميداند و به آن پاسخ نميدهد. ميگويد ” او اينجا نيست، بنابراين نميتوانيم پيشبيني كنيم كه چه موضعي اتخاذ ميكرد.“
در مورد مقاومت عراقيها در مقابل نيروهاي آمريكايي اشغالگر -- يا آزاديبخش، چنانكه خميني اصرار دارد آنان را بنامد -- به نظر او چنين چيزي وجود ندارد.
ميگويد ” كساني كه حملات را اجرا ميكنند پيشاپيش پول دريافت كردهاند تا به آمريكاييها حمله كنند و آمريكاييها تنها در موضع دفاع از خود قرار دارند.“
مردي كه پدربزرگش تئوكراسي اسلامي را با بهره برداري از بحران گروگانگيري سال 1979 استحكام بخشيد با اتخاذ ديدگاههايي كه ميتوانسته مستقيماً از يك حلسهي اطلاع رساني سياست خارجي آمريكا آمده باشد يا توسط دفتر مطبوعاتي حاكم موقت ائتلاف كه در كاخ سابق رياست جمهوري، يكي دو مايل پايين تر واقع است نوشته شده باشد دارد چه كار ميكند؟
ميزان نزديكي ارتباطات خميني با آمريكا دقيقاً روشن نيست، اما اين روحاني چندين بار با مسئولين حكومت موقت مؤتلفين ملاقات داشتهاست. يك مقام رسمي آمريكايي پريشب در يك ميهماني شام به شوخي گفت ” او خميني مطلوب من است! “ يك سخنگو گفت ايدههاي او در مورد جدايي دين از حكومت را ” جالب “ يافتهاند.
حسين خميني با آنكه پيروان زيادي را تجت نفوذ خود ندارد، صِرف اين واقعيت كه نوهي بنيانگذار جمهوري اسلامي است ميتواند به مرور زمان او را بازيگر مهمي كند، و اين در حالي است كه هر صدايي كه به رقيق كردن فراخوانيهاي برخي رهبران شيعه براي يك سيستم حكومتي روحاني در عراق كمك كند با آغوش باز مورد استقبال آمريكاييها قرار خواهد گرفت.
اما آمريكا شايد نقشههاي بزرگتري براي خميني داشته باشد. او 14 سال از زندگياش را، بين سال 1964 تا 1979، كه پدر بزرگش نقشه انقلاب اسلامي را ميكشيد و مبارزه سرنگوني شاه را از شهر مقدس نجف هدايت ميكرد در عراق گذراند. با گوش دادن به سخنان نوهي او كه وضعيت فعلي تهران را محكوم ميكند، دشوار است كه آدم دچار اين احساس نشود كه شايد تاريخ دارد خودش را تكرار ميكند.
دولت بوش، كه ايران را در محور رو به زوال شر قرار دادهاست، مكرراً اين كشور را به حمايت از گروههاي تروريستي و تلاش براي دستيابي به سلاحهاي هستهاي متهم كردهاست. اما در درون دولت، جز آنكه همه معتقدند كه تغيير حكومت در ايران چيز خوبي است اتفاق نظر گستردهاي بر سر آنكه بهترين راه رسيدن به اين هدف چيست وجود ندارد. از زماني كه وزارت خارجه شروع به تهيهي پيشنويس دستورالعمل امنيت ملي رياست جمهوري در مورد ايران كرد دو سال ميگذرد، اما اين سند ناتمام ماندهاست.
گفته ميشود كه كبوترهاي وزارت خارجهي كالين پاول طرفدار افزايش گفتوشنود با اصلاحطلبان بالقوهي درون ايراناند. در حالي كه چنين تصور ميشود كه پنتاگونِ دونالد رامسفلد در پيگيري تاكتيكهاي تضعيف تهاجمي در مورد ايران مصر است.
دولت [آمريكا]به هر روشي كه بخواهد ترتيب اين كار را بدهد، خميني ميتواند براي هر دو طرف مفيد باشد.
هنگامي كه از خميني سوأل شد فكر ميكند چه وقت به ايران بازگردد پاسخ داد ” انشاءاله “ -- بسته به اراده خدا است.
اما برخي ناظران ممكن است استدلال كنند كه تحقق اين امر بسته به ارادهي پنتاگون نيز هست.
اگر می خواهيد چند کلمه ای نيز با صدای من به مناسبت روز خبرنگار بشنويد به سايت آذری صدای آمريکا مراجعه کنيد. يعنی کليک کنيد!! 12:35 AM
Friday, August 8
روزگار روزنامه نگار ايرانی من گمان نمی کنم که روزنامه نگاران هيچ کشوری در جهان به نگون بختی و شوربختی روزنامه نگار ايرانی باشند. روزنامه نگار ايرانی حتی اگر مخالف هم نباشد ممکن است در آنی از کار بيکار شود. دوران آقای خاتمی، هم در تولد و هم در مرگ روزنامه ها دوران حيرت آوری است. صدها روزنامه در دوره ی ايشان بسته شده اند و هزاران روزنامه نگار و عکاس و حروفچين و منشی و .... آن روزنامه بيکار شده اند. خوشيين ها می گويند که بسته شدن صدها روزنامه يعنی اينکه آن صدها روزنامه به نوعی وارد ميدان شده بودند؛ اما بدبينان می گويند که مخصوصا به آن صدها روزنامه اجازه ی نشر دادند که روزنامه نگاران مخالف را شناسايی کنند و به بند بکشند. بايد ار خود آقای خاتمی پرسيد! البته ايشان از دستاوردهای بزرگ و عظيم انقلاب سخن خواهد گفت و از گفت و گوی تمدن ها و دموکراسی و مردمسالاری دينی و لبخند خواند زد! من در اين شهر سانفرانسيسکو اتفاقا در آپارتمانی زندگی می کنم که روزگاری روزنامه نويس مشهور اين شهر "هرب کئین" در آن می زيست. او نماد شهر سانفرانسيسکو بود و ستونش در سانفرانسيسکو کرانیکل پرخواننده ترين ستون روزنامه بود. پاتوق هايش اکنون به صورت موزه های شخصی هرب کئين درآمده اند. در ميخانه هايی که می می نوشيد دست کم يک "درينک" (آشامه) به نامش ناميده می شود. در سال روز تولدش رستوران ها و ميخانه های پاتوقش قيمت غذاها و شراب های مورد علاقه ی هرب کئين را پايين می آورند و به سی - چهل سال پيش بر می گردانند، که مثلا يک درای مارتينی فقط پنجاه سنت يا نيم دلار بود. در روز تولد هرب کئين تمام شهر سانفرانسيسکو از فرزند روزنامه نگار خود تجلیل می کند. خيابانی نيز به نامش هست. قلم خودنويس و ماشين تحريرش جزو آثار ارزشمند شده است. اين اشياء در همان پاتوق های او در ويترين های مخصوص نگاهداری می شوند. اما در سرزمين بلازده ی من، در ميهن تلخ من، روزنامه نگار را به صلابه می کشند، حتی می کشند و يا آن چنان عرصه را بر او تنگ می کنند که جلای وطن کند. دردنامه های روزنامه نگاران که به صورت نامه های سرگشاده برای آقای خاتمی نوشته می شوند، گويای ستمی است بر روزنامه نگاران می رود. آخرين شان نامه تکان دهنده ی انصافعلی هدايت، روزنامه نگار تبريزی بود که دل هر انسانی را به درد می آورد. نمی دانم آيا دل آقای خاتمی هم با خواندن اين نامه به درد آمد يا نه! روزگار پر ادباری دارند روزنامه نگاران در ميهن من! به احترام روزنامه نگارانی که در بندند! 11:14 PM
مصدق و آمريکا استفن کينزر در کتاب همه ی مردان شاه به نوعی شيفه ی مصدق شده است. او می نويسد که ترومن، رئيس جمهور وقت آمريکا هم بدون توجه به شايعه پراکنی های انگلستان شيفته ی مصدق شده بود و با کودتا صد در صد مخالف بود. داستان ملاقات اين دو در واشينگتن به راستی شورانگيز است. مصدق در اين کتاب سياستمداری است برجسته که نطق های آتشين می کند و می تواند دل آمريکايی ها را شکار کند. نطق او در سازمان ملل متحد در صفحه نخست جراید آمریکا و جهان چاپ شد. مصدق در دانشگاه کلمبیا هم با دانشجویان ایرانی صحبت کرد و از آنان خواست که فن و حرفه ی صنعت نفت را بیاموزند و به وطن بيايند و در خدمت مردم وطن شان باشند. او در سر راهش به پایتخت آمريکا خيلی هوشيارانه توقفی هم در فيلادلفيا کرد تا ایندپندنس هال ( سالن استقلال) را زيارت کند. اين عمل مصدق بسيار معنی دار بود و به نوعی می خواست مبارزه مردم ايران را با تلاش مردم آمريکا برای آزادی پيوند زند. در "ليرتی بل" همين مکان، صدها آمريکايی برای مصدق هورا کشيدند و با او عکس يادگاری گرفتند. ورود مصدق به ايستگاه ترن واشينگتن دی سی يکی از لحظه های با شکوه تاريخی بود که در تاريخ ثبت شده و کینزر بسيار شورانگیز تصوير کرده است. مصدق با زحمت و مرارت بسيار از ترن پياده می شود. در يک دست عصا و در سمت ديگرش پسرش مواضبش هست تا پير مرد زمين نيافتد. مصدق دارد زمين می افتد که ناگهان چشمش به وزير امورخارجه آمريکا "آچسن" می افتدد. آچسن از تحسين کنندگان مصدق بود و در منازعات سياسی طرف ايران را می گرفت. مصدق هرگز او را از نزدیک نديده بود ولی او را ستايش می کرد. بنا بر این تا چشم مصدق به آچسن می افتد، ناگهان عصا را به سويی پرت کرده و پسرش را کنار زده و با چابکی تمام به سوی آچسن می رود و او را در آغوش می کشد. روز بعد مصدق باز به حال نزار افتاده بود. ترومن برای ديدارش به بلر هاوس می رود. مصدق با همان حال نزار به ترومن می گويد: آقای رئیس جمهور، من از سوی يک کشور فقیر آمده ام که همه اش شن و کوير است. ... با چند شتر و چند گوسفند ... آچسن حرف مصدق را قطع کرده و می گويد: " آری، و با نفت، که مانند تکزاس است!" مصدق خيلی خوشش می آيد و به پشتی صندلی تکیه داده و ناگهان يکی از آن شليک های خنده اش را رها می کند... خنده های مصدق هم مانند گريه هايش مشهور بود! من که اين روزها کتاب کينزر را می خوانم همه اش با خود می گويم که مصدق عجب Cute (نازنين و ناقلا) بوده ... شايد ترومن هم از آن روز به بعد بود که هوا خواه مصدق شد ... 12:53 AM
Thursday, August 7
همه ي مردان شاه بسياري از ما شاید فیلم "همه ي مردان رئيس جمهور" را ديده ايم. فيلمي بود با شرکت داستين هافمن و رابرت رد فورد به کارگرداني آلن جي پاکولا. داستان فيلم ماجراي دو خبرنگار شجاع و جسور واشينگتن پست بودند که پته ي ريچارد نيکسون را به آب ريختند و ماجراي واترگيت و استعفاي نيکسون و ... آفریدند. تاريخ آمريکا و جهان يک ورق ديگر خورد و ناگهان مردم جهان سوم با موجودي به نام "خبرنگار" آشنا شدند که کمتر شباهتي به خبرنگاران "گوش به فرمان" و ديکته نويس کشورهاي شان داشت! شايد در همين ايام بود که آنتونيوني هم فيلم "حرفه، خبرنگار" را ساخت. جک نيکولسون توش بازي کرده بود و ماريا شنايدر. و اين ماريا شنايدر همان بود که با مارلون براندو در فيلم "آخرين تانگو در پاريس" همبازي بود. و آخرين تانگو همان بود که برناردو برتولوچي بزرگ ساخته بود و مارلون براندو در نقش يک آمريکايي نيمه مسن و نيمه ديوانه و نيمه فيلسوف و نيمه ... در آپارتماني برهنه در پاريس آخرين گلوله را به فرهنگ نيمه بورژوازي آمريکا شليک مي کند و فيلم در نه توي اروتيک خود تنهايي انسان غربي را فرياد مي کشد... آخرين تانگو آخر خط است براي بورژوازي ولي همين تازه آغازيست براي بورژوازي نوکيسه و تازه به دوران رسيده ي ايران ما که با پروازهاي اختصاصي به پاريس بروند و آخرين تانگو را تماشا کنند. فيلم را که نه، مورد استفاده کره را در سکس از ديگر سو! داشتم از از همه ي مردان شاه مي نوشتم که پرت شدم به آخرين تانگو و برناردو برتولوچي. و برتولوچي باز همان است که پيرامون فروغ فرخزاد خودمان يک فيلم مستند ساخته است و البته شاهکارش 1900 هنوز که هنوز است ديدن دارد. سينماي ناب است ( کم مانده بود بنويسم پدر سوخته!) سينماي برتولوچي. آنتونيوني هم سينماگر ناب است. ناب و ناياب. و "حرفه خرنگار"ش حتما فيلم خوبي بوده که من نامش را هنوز به خاطر دارم و وصل مي کند مرا به امروز ايران که اين حرفه چه خطرناک است! امروز هم که روز خبرنگار است و ايران بزرگ ترين زندان خبرنگاران در خاورميانه، و ده ها تن از شجاع ترين روزنامه نويس هاي ما دربند. همين جوري اسمشان را رديف مي کنم: اکبر گنجي که نور به تاريک خانه ي اشباح انداخت و چند تن از عاليجنابان سرخ و سياه و خاکستري را شناساند. عباس عبدي از گروگان گيري به خبرنگاري رسيد. طبرزدي هم به نوعي روزنامه نويس بود. دوستي گاهي پيام دانشجو را برايم مي فرستاد و من نخستين مقاله هايش را آنجا خواندم. سيامک پورزند، اسماعيل جمشيدي، ايرج جمشيدي، حتي يوسفي اشکوري و بسياري ديگر. آنان که دربند اوين و غيره هم نيستند، باز به نوعي در بند و بر بندند. حتي آنان که اجبارا جلاي وطن کردند. مانند بهنود و سيد ابراهيم نبوي و عباس معروفي و بزرگان اين حرفه و فن: احمد احرار، هوشنگ وزيري، داريوش همايون، صدرالدين الهي، محمود عنايت، محمد عاصمي، عليرضا نوري زاده و ... صدها روزنامه نگار ديگر. نمي خواهم صدها نام بياورم. شايد در دنيا هيچ کشوري مانند ايران اين همه روزنامه نگار تبعيدي و خود تبعيدي ندارد. از راست راست تا چپ چپ و البته ليبرال و راديکال و دگر انديش و ... بنابراين ايران اسلامي نه تنها زندان روزنامه نگاران هست بلکه شمار رونامه نويسان جلاي وطن کرده اش هم نسبت به جمعيتش مقام اول را دارد و البته از جهت شمار روزنامه نگاران به خون خفته اش. دارم سرسام مي گيرم! ياد آن اتوبوسي مي افتم که عازم ارمنستان بود! در روز خبرنگار تمام اين نام هاي بايد نوشته شود و گفته شود. از پيروز دواني و پوينده و مختاري و فروهرها بايد سخن گفت. از مصائب و بلایايی که سر روزنامه نگار بيچاره می آید. بايد دردنامه ی انصافعلی هدايت، این روزنامه نگاری آذری را خواند که چه بلاهايی سرش آورده اند. بايد از تحقير روزنامه نگاران نوشت... نوشت و گفت ... وای که اين ديگ سينه چقدر جوش مي زند؟ داشتم مثلا چند خطي پيرامون کتاب " همه ي مردان شاه" مي نوشتم که توسن خيال عنان گسيخت!! اين توسن خيال مرا مي برد به نامه هاي سرگشاده ي سروش و بهنود که براي آقاي رئيس جمهور نوشتند. پس عنان توسن خيال را رها نکنم! حالا که صحبت نامه به زمامداران شد البته بايد از سيد ابراهيم نبوي هم ياد کرد که زيبا و ساده نوشت و توسن موسن نداشت. راست نوشت و درست به هدف زد. بي پيرايه و بي آلايش. سخني ساده و شفاف و ناب گفت از جهان پيچيده و تاريک و درهم و برهم سرزمين ما. نه، انگار اين کتاب استفن کنزر امشب رکاب نمي دهد! کنزر هم خيلي ساده و بي شيله پيله ماجراي کودتا را نوشته که در سال 1953 جهان پيراموني را تکان داد و اوضاع و احوال را از بيخ و بن تغيير داد: _ شاه پس از واقعه بود که سلطنت و حکومت را در هم آميخت و يک تنه هر کاري خواست کرد و آخرش به سرنوشت غم انگيزي دچار شد که شرح پريشاني اش به راستي عبرت آموز است! _ سيا ياد گرفت که مي توان کودتا کرد. گواتمالا و شيلي و کامبوج و ... پس از ايران رخ داد و سيا روسياه شد! _ مردم ايران سرنگوني مصدق را از ياد نبردند و انقلاب ايران و گروگانگيري کارکنان سفارت امريکا نتيجه ي مستيقم کودتا بودند. _ استفن کينزر پا را فراتر مي گذارد و حتي عمليات تروريستي القاعده و سرنگوني برج هاي تجارت جهاني نيويورک را هم به نوعي به کودتا مربوط مي کند: مردم ايران و خاورميانه در پي کودتاي بيست و هشت مرداد از آمريکا و شاه متنفر شدند؛ اين تنفر به انقلاب ايران منجر گرديد؛ انقلاب ايران روي افغانستان تاثير مستقيم گذاشت و حاصلش تولد طالبان و القاعده بود. ... و القاعده تراژدي 11 سپتامبر را آفريد. _ آيت کاشاني براي اينکه از مصدق ببرد و کودتا را حمايت کند، ده هزار دلار دستخوش گرفت. _ آقاي شعبان جعفري (که در کتاب Shaban the Brainless معرفي مي شود)، يک کاديلاک زرد رنگ روباز از شاه هديه مي گيرد و مي شود بزن بهادر کشور و نفس کش مي طلبد! _ و صدها مطلب خواندني ديگر که ظاهرا پس از دستيابي به مدارک تازه رو شده نوشته شده است. اين کتاب ديشب خواب از چشمم ربود و نتوانستم بيشتر از دو ساعت بخوابم و همه اش کتاب را خواندم. _ البته در کتاب نکاتي هم هست که لابد مولاي درزش مي رود. بنابراين خوراک چند روز آينده من اين کتاب خواهد بود. فعلا شب خوش! 1:13 AM
Tuesday, August 5
من آمده ام که عشق فرياد کنم! باز آمدم! اين دو ترانه از گوگوش و پريسا است. من هميشه عشق فرياد می کنم و حالا باز آمده ام! کسی يا کسانی اين سايت را مثلا هک کرده بودند که نوعی قلم شکنی است، يا انگشت شکنی، که ديگر به دگمه ها فرود نيايد تا شکل بگيرد جمله ای يا مقاله ای که احيانا به ترنج قبای کسی بر بخورد! حالا ما که کمترينيم و دلمان خوش است که با چند دوست ناديده از پر خيار شور و جرعه ای ودکا سخن می گوييم! يا گاهی بيتی از شاملو يا فروغ و سپهری را می نويسیم که خوش باشيم! در هر حال حالا من در خانه ام هستم و شما ميهمان منيد. نمی خواستم به دور ترکبازی و ترکتازی بيقتم. اما امروز خواندم که الهام علی اف پسر حيدر علی اف به نخست وزيری برگزيده شده که تا همين فردا يا پس فردا که خبر مرگ علی اف منتشر شد، ايشان بنا به قانون اساسی رئيس جمهور جمهوری آذربايجان بشود. يعنی يک رياست جمهوری موروثی ديگر! من الهام را خوب می شناسم - يا می شناختم- که اصلا نمی خواست به قطار سياست سوار بشود. حالا چه شده است که مبتلای قدرت و امراض خاص خاورميانه ای از نوع سوريه شده است، نمی دانم. کسانی که ترکی می دانند حتما به سايت راديو صدای آمريکا مراجعه کنند تا صدای نظر های مخالف علی اف را بشنوند. من از ریاست جمهوری موروثی البته خوشم نمی آيد. شايد اگر نظام پادشاهی موروثی برقرار گردد دست کم سلطنت طلبان را خوش می آيد. رضا خان هم همين جوری شاه شد و سلسله ی پهلوی را بنيان نهاد. نخست می خواست جمهوری اعلام کند اما روحانيون به مخالفت برخاستند که مورچه شاه دارند، ما چرا نداشته باشيم! (آن روزها شايد موريس مترلينگ مد روز بود!) خلاصه چون از مورچه ها کمتر نبوديم نظام پادشاهی را ادامه داديم که قدمت دوهزار و چهارصد و شصت و پنج ساله داشت. (چون قرار بود در چشن های دو هزار و پانصدساله این سی و پنج سال سلسله ی پهلوی به آن دوهزار و چهارصد و شصت و پنج سال اضافه شود تا دو هزار و پانصد سال تکميل گردد). در هرحال اگر قرار است حکومتی موروثی شود بهتر است که پادشاهی موروثی شود تا جمهموری موروثی. ما در آذربايجان سلسله ی شروانشاهان را داشته ايم که خاقانی و نظامی را حمايت کردند. اما اين بر می گردد به قرن ها پيش. امشب فقط از قول نيما توانم نوشت که گفته: به کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده ی خود را؟
زنده باد وبلاگ! در حاشيه بستن وبلاگ حسين درخشان وبلاگ ناب ترين نوع ژورناليسم است. مطلب آنی در ذهن جرقه می زند و در همان آن بر صفحه ی کامپيوتر نقش می بندد. بی واسطه. اين به خودی خود بسيار زيباست. خيلی هم زيباست. روزنامه نگار ديگر سردبير و آقا بالاسر و حروفچين و موزع و غيره ندارد. اصلا وب نويس ديگر روزنامه نگار و ژورناليست هم نيست. دست کم لباس آن حرفه را بر تن ندارد. وب نويس ممکن است دختری باشد در اکباتان و از تنهايی اش بنويسد يا نويسنده ای مشهور در پاريس که رمان "آن لاين" خلق می کند. وبلاگ به همت حسين درخشان "فارسی" شد. درخشان روزنامه نويس درخشانی بود که در صفحات عصر آزادگان از دنيای آزاد اينترنت و دهکده ی جهانی می نوشت. طنز زيبايی هم داشت که نوشته هايش را برای عموم - حتی برای آنان که با دنيای کامپيوتر و اينترنت بيگانه بودند - خواندنی می کرد. اما تاريک انديشان دريچه های هر چند کوچک روشن را بر نمی تافتند. بنابراين نخست ستون درخشان را تعطيل کردند و سپس تمام روزنامه را و روزنامه های ديگر را و مجله ها را و نشريه های دگر انديش و حتی اندکی دگر انديش را. و شگفتا اين ها همه در زمانی رخ داد که آقای خاتمی با آن لبخند زهرناکش - که اين روزها حتی مشمئز کننده نيز شده است- هنوز از گفت و گوی تمدن ها و جامعه ی مدنی سخن می گفت. من تازه دارم به سخنان ساموئل هانتينگتون ايمان می آورم که ما امروزه شاهد جنگ تمدن ها هستيم. يک "به اصطلاح تمدن" از مرگ و نيستی و کشتار و ويرانی سخن می گويد و آن ديگری از آزادی و حقوق شهروندی. عشق در اولی مذموم و نکوهيده است و انواع آن موجب عقوبت و تعزير است، ولی عشق - حتی به همجنس - در اين يکی از مقوله های شخصی و فردی است که هيچ کس نمی تواند در آن مداخله کند. در تمدن اسلامی آقايان، شمار ممنوعه ها هر روز بيشتر و بيشتر می شود و در تمدن غربی گردش اطلاعات و اخبار آزادتر و فراگيرتر می شود. ماحصل اين که پرچمداران تمدن اسلامی حالا شروع کرده اند به بند و بست امواج تلويزيونی و راديويی و اينترنت. تازه ترين قربانی اين سياست به "خفه خون" واداشتن و بستن سايت های اينترنتی است و آخرينش - شايد- بستن سايت حسين درخشان. بستن سايت شخصی همانقدر نفرت آور است که شکستن قلم نويسنده و به بند کشين روزنامه نگار. تازه آقايان از قتل خانم زيبا کاظمی مدت زمان زيادی نيست که فارغ شده اند! می داانم که آقای خاتمی ديگر نمی شنود يا نمی خواهد بشنود و يا می شنود و فقط لبخند می زند. اما ما بايد صدای اعتراض مان به بستن وبلاگ ها بلند کنيم. البته آقايان در جنگ با تکنولوژی مانند هميشه شکست خواهند خورد و همانطور که ويديو و ماهواره و پيروز شد، وبلاگ هم پيروز خواهد. پس زنده باد وبلاگ! 3:24 AM
Friday, August 1
lمی خواستم شعری بنويسم برای زيبا کاظمی. آنگاه ديدم که کامران بزرگ نيا شعری نوشته است سخت تکان دهنده. می خواهم در خواندنش شريک باشيد. اميدوارم از اينکه بدون اجازه چاپش می کنم مرا ببخشايد! راستش نتوانستم مقاومت کنم!
زني مرده است. همين همين ؟ همين كه نه، اما يك كسي، يا يك كساني، يك جايي، يك جاهايي ـ كه نه معلوم است كه ، كه بوده اند و كجا بوده است با يك چيزي ـ كه نمي دانيم كه چه بوده است بر سرش كوبيده اند و بعد: ـ مرده است . همين . و اين ، همين ، تنها چيزيست كه مي دانيم ـ همين ؟ همين و نه البته ، نه پيش از آنكه مرده شود ـ كه نمي دانيم چگونه بوده است ـ مي دانيم اما كه از اين اتاق به آن اتاق برده شده است از اين راهرو به آن راهروي تاريك كشيده شده است ـ تاريك ؟ تاريك بوده است ؟ تاريك بوده است شايد با چشمان بسته به دستمال سياه ، معمولشان همين است ـ معمولتان همين است مگر نه ؟ ـ اما چرا سياه ؟ و چرا در تاريكي ؟ و چرا ؟ اصلا چرا ... وصدا ، صداها ، صداهايي هم شنيده است شايد صداي پاها ، صداي ضربه ها ، صداي ... ، صداهاي بسياري كه نمي دانيم ـ نه ـ نه نمي دانيم صداي كه بوده است ـ نه تنها مي دانيم كه صداهايي هم شنيده است و مي گويند ـ خودشان هم گفته اند ـ كه يكبار هم لااقل صداي فريادي را شنيده اند آنها هم و شنيده اند كه فرياد هم زده است و صدا صداي فرياد زن بوده است
همين زن ، زني كه مرده است حالا و همين ديگر و ديگر فقط عكسي ست ، عكسي شده است از سالهاي ديگري كه لبخند مي زند و انگار دارد به مرگ خود مي نگرد كه يك جايي ، در آنجا ها كه جايي نيست كه نيست جز در كابوسهاي نيمه شباني خود را نيافته است ديگر مگر بر تختي به بيمارستاني كه نام از الله مي گيرد اما ـ نه ـ نه نه ، آنجا ديگر مرده بوده است زن و نمي ديده است ديگر زني كه مي گويند انگار زيبا بوده است نامش زني كه شايد در عرض ده دقيقه مرده شده است ـ يا چهار ساعت ـ يا بيست و چهار ساعت يا آماده براي مرده شدن شده است ، براي افتادن بر تختي كه نامِ الله را دارد بر سر در بيمارستانش زني كه با ضربه اي كه نمي دانيم چه كسي با چه چيزي در كجا ، يا كجاها بر سرش زده اند آماده شده است براي نبودن ، ديگر نبودن و بودن مرده گفتم كه همين بود همين و ـ نه ، ـ نه ، ـ نه اما چگونه چطور و كجا و با كدام دست نمي دانيم ، نمي دانيم و نخواهيم دانست كه چگونه ، چطور و اصلا چرا مرده است اين زن اين زهرايي كه نامش ديگر زيباي كاظمي شده است و حالا دارد ، روزي ، در عكس ديگري ، لبخند مي زند به زندگي
آقای مصطفی تاج زاده در مطلبی که در سايت "امروز" چاپ شده است می پرسد: .... اما میپرسم آيا مدعیالعموم میتواند دروغ بگويد و هيچ اتفاقی نيفتد؟ اگر چنين است تفاوت جمهوری اسلامی با ماكياوليسم چيست؟ من به آقای تاج زاده می گويم که اين نظام صدها بار روی ماکياوليسم را سفيد کرده است. سير وقايع و حوادث گاه وحشتناک و جنايتکارانه آن چنان است که امروزه و حتی شايد در ايام ماکياولی هم در مخيله ها نمی گنجيد: _ دانشجويی پيراهن خونين دوستش را بالا می برد و عکاسی از اين صحنه عکس می گيرد. چون اين دانشجو خوش سيما است و چهره ای مسیح گونه دارد، به شکنجه و حبس محکوم می شود و حتی تا پای اعدام هم می رود. اگر عکاسی در آن حوالی نبود تا از احمد باطبی عکس بگيرد، یا احمد باطبی مثلا مانند "لباس شخصی" ها اندکی چاق بود و چهره ی عرق کرده داشت و موهای وزوزی و پيراهن مشکی و بخصوص نگاهش آن معصوميت غريب را نداشت، آيا اين بلا ها به سرش می آمد؟ _ ماکياولی کی تصور می کرد که زن و شهر مسنی را روز روشن سلاخی کنند؟ (داريوش و پروانه فروهر) _ گنچی به چه جرمی در زندان است؟ _ سعيدی سِيرجانی به کدامين گناه؟ _ ... و پيروز دوانی و مختاری و پوينده و آن معلم در کرمان و آن بانو در قم و آن جوان در کوی دانشگاه و هزاران نفری که در بندند و ميليون ها نفری که جلای وطن کرده اند و حتی روحانيون: آن پير سپید موی شريعتمداری يا منتظری یا نوری یا یوسفی اشکوری یا ..... ... و آخرين قربانی که نامش زهرا بود. زيبا بود. انسان بود. با يک دنيا خاطره به سرزمين مادری اش بازگشته بود و اتفاقا از مادران داغدار بيرون زندان اوين عکس گرفته بود و مادرش در شيراز به انتظارش نشسته بود تا زيبا بيايد و غذای محبوبش مثلا "قمری پلو" بخورد و آنگاه بروند حافظيه يا سرای مشير ... و به ياد آيام کودکی در خيابان قصرالدشت يک بستنی نانی بخورند و از ستون های پيچ در پيچ مسجد وکيل عکس بگيرد و .... .... و حالا مادر پيری مانده است داغدار و تنها، و آن سوی جهان پسری جوان که مدام از خود می پرسد": به کدامين گناه مادرم را کشتند؟ به کدامين گناه مادرم را کشتند؟"
مادران داغ دارانند! به شمار قبرهای جوانان اين مرز و بوم مادرانی هستند که داغ دار جگر گوشه خود هستند. داغ دار زيباترين فرزندان خود! تازه ترين شان مادری است از خطه ی شيراز. يک فرزند بيش نداشت. زيبا نام. زيبا چون نامش. اما موج انقلاب اين زيبا را هم مانند زيبايان ديگر از دامن مادر گرفت و برد به فرانسه و از آنجا به کانادا ... کانادا سرزمين آزادی است که به خاطر نوشتن و عکس گرفتن کسی را دربند نمی کنند و نمی کشند. اما ناف سرنوشت اين زيبا هنوز به ايران بسته بود. ايرانی که برای خبرنگاران و نويسندگان زندان است و برای دزدان و چپاولگران بهشت. نشريه ی فوربز همين دو سه هفته پيش از ملايان م