Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Monday, September 29
اعتصاب غذا اعتصاب غذا برای زندانيان نظام های خودکامه يکی از برنده ترين حربه هاست که سال ها و شايد قرن هاست که اعمال می شود. من که خود مدت کوتاهی زندانی سياسی در نظام پيشين بودم، موثر بودن اين حربه يا اين نوع مبارزه را از نزديک شاهد بودم. خودم نيز کم مانده بود که در اين مبارزه اشتراک داشته باشم: ما چند نفر دانشجوی جوان را مخصوصا به بند عمومی انداخته بودند که مورد آزار و اذيت روحی و جسمی زندانيان عادی قرار بگيريم. مقامات زندان و ساواک حتی زندانيان شرور را تشويق می کردند که دانشجويان زندانی را مورد آزارهای جنسی قرار دهند يا به آنان تجاوز جنسی بکنند. ما که اين اوضاع و احوال را ديديم تصميم گرفتيم که به اعتصاب غذا دست بزنيم تا به بند زندانيان سياسی انتقال پيدا کنيم. در بند سياسی ناصر کاخساز و ديگر انسان های شرافتمند بودند که زبان خارجی می آموختند و شطرنج بازی می کردند و پيرامون مسايل سياسی دنيا و رويدادهای ادبی بحث و گفت و گو می کردند. بند سياسی مانند يک دانشکده بود. من پس از چند ماه آزاد شدم و کارم به اعتصاب غذا نکشيد. اما دوستانم اعتصاب غذا کردند و به بند سياسی منتقل گرديدند. امروزه اين مبارزه را هم به رنگ و بوی اسلامی آميخته اند و اعتصاب غذا را "روزه سياسی" می نامند. اين هم به نظر من نوعی رياکاری مذهبی است. البته من به تمام کوشندگان راه آزادی و دموکراسی احترام قائلم. دوست عزيز من الوان اوغلو پيرامون همين نکته مطلبی نوشته که خواندن دارد. با سپاس از ايشان و با درود به تمام کوشندگان راه آزادی و اعتصاب کنندگان غذا در ايران: اعتصاب غذا آری ، روزه سیاسی نه! ـ هر گونه بی دقتی در شکل و محتوا و در استفاده از شیوه ها و حربه های مبارزاتی ای که خالی از بار تاثیر گذاری مثبت در سطح داخل و خارج بوده و یا حتی امکان استفاده احتمالی از همه ی پتانسیل مبارزاتی موجود رادر بر نداشته باشد به نظرم انحصاری کردن جنبش و هدر دادن وقت است . ـ امروز بعد از تجربه صد سال مبارزه برای دمکراسی و دست نیابی به آن ، باید گفت هنر واقعی نیروهای پیشرو را نه در برانگیختن و استفاده ی ابزاری از شور و عواطف مذهبی (کاری که اغلب حاکمان از جمله حاکمان اسلامی نیز کرده و می کنند ) بلکه در بکار انداختن شعور سیاسی آنها باید دانست م . الوان اوغلو m_elvanoglu@yahoo.com رعایت و دقت در رفتارهای سیاسی ما که در شرایط حساس کنونی زیر ذره بین قرار دارد و حمایت و پیگیری همه نیروهای طرفدار دمکراسی داخلی و سازمانهای بین المللی طرفدار حقوق بشر و امثالهم را بیش از پیش می طلبد بسیار مهم است . همان حمایت و پیگیریی ای که تا دیروز به هنگام بازداشت فرج سرکوهی چنان فعال گردید تا مانع قتل او به مانند بسیاری دیگر از فعالان و نویسندگانی چون سعیدی سیرجانی توسط باند سعید امامی ها شود و همان پیگیری ای که امروز قضیه قتل زهرا کاظمی توسط باند سعید مرتضوی را بصورت یک بحران غیر قابل حل و غیر قابل فرار پیش روی جمهوری اسلامی گذاشته است. دل بستگی به این حمایت ها غیرقابل انکار است و در واقع این حمایت ها گوش شنوای ما و جهان برای همدردی با دردکشیده های در بند داخلی شده است .و چنانچه می بینیم این هماهنگی با پرنسیب جهانی، هر روز بیش از پیش آشکارتر می شود . روزی نیست که نامه های ایرانیان مخالف حکومت به دست این سازمان ها و ارگانهای رسمی و غیر رسمی فعال در زمینه حقوق بشر نرسد . در این میان حتی نامه های حکومتی های بریده از امامزاده جمهوری اسلامی نیز کم نیست . بنابر این هر گونه بی دقتی در شکل و محتوا و در استفاده از شیوه ها و حربه های مبارزاتی ای که خالی از بار تاثیر گذاری مثبت در سطح داخل و خارج بوده و یا حتی امکان استفاده احتمالی از همه ی پتانسیل مبارزاتی موجود رادر بر نداشته باشد به نظرم انحصاری کردن جنبش و هدر دادن وقت است. یکی از این شیوه ها و حربه هایی که امروزه زیاد از آن صحبت به میان آورده می شود « روزه سیاسی » است که توسط نیروهای اصلاح طلب حکومتی برای فشار به جناح مقابل به پیش کشیده شده است ! به دور از هر گونه بی انصافی سیاسی می خواهم واقعا بپرسم این دیگر چه صیغه ایست که آقایان می خواهند مد کنند ؟ یعنی حتی پیشگامان مبارزه با حکومت جور و جهل و ستم ( مگر اینکه من اشتباه کرده باشم ) نیز که باید در تلفیق مبارزه ای درخور زمان از ابداعات و شیوه های نوین بهره مند باشند سالها عقب تر از زمانه خویشند ؟!! این قضیه مرا به یاد سوت و کف زدن های مردم برای خاتمی هنگام اختراع « مردم سالاری دینی » می اندازد یا « حقوق بشر اسلامی » . اصلا چرا راه دور می رویم ، همین واژه بی سر و ته « جمهوری اسلامی » (نه یک کلمه کم ، و نه یک کلمه زیاد) که با یک «رودربایستی تاریخی » بر سرنوشت سیاه این ملت سنجاق شد . مگر ملت ما کم با چنین پارادوکس های « سر بزنگاهی » مواجه بوده است که اکنون نیز به دیکشنری رنگارنگ سیاسی مان، «روزه سیاسی » اضافه شود! با راه انداختن کارزار تبلیغاتی و حمایت همه جانبه ای که بر سر این موضوع می رود کم کم باعث نگرانی شده که نکند فردا دوباره بازی های گذشته تکرار شود . دوباره برای حمایت از مثلا فلان جوانهای در بندمان چون گذشته بر سر پشت بام ها رفته و ندای الله اکبر سر بدهیم ! یا مثلا از هموطنان آذری مان بخواهیم که سال آینده در روز گرامیداشت بابک ، نماز جماعتی را در صحن قلعه بذ برپا دارند ( چنانچه بعضی تلاش کردند تا امسال فتوای مسلمان بودن اورا بگیرند ) و یا کم کم به فکر ایجاد مصلایی در آنجا باشیم تا آزادتر در آنجا گرد هم آییم و راحت تر مبارزه کنیم !! بنده با احترام به عقاید قلبی و درونی همه انسانها و با احترام مضاعفی که به بسیاری از همین تلاشگران و در بندافتادگان مذهبی قائلم واقعا" برایم جای سوال است که آخر برای رژیمی که سرتاپایش اسلامی ست و بیست و پنج سال جوانهای مارا به طور نمونه به خاطر روزه نگرفتن شلاق زده و به زندان افکنده و آبرویش را برده است ، چطور می تواند روزه ، سیاسی باشد !!! ضمن آنکه یادآوری می کنم تریبون مقدس نماز جمعه نیز که نقش آن بر همه معلوم است « آئین سیاسی ـ عبادی » خوانده می شود. آخر اگر در عصر یک رژیم ضد اسلامی می زیستیم شاید حق با آقایان بود ولی وقتی که تمام بودجه های مملکت صرف هر چه باشکوه تر برگزار کردن روزه و نماز می گردد چطور می شود این دم خروس را باور کرد . آیا این روزه ما را به روز و ماه مبارک جمهوری اسلامی نمی برد و از آنجا هم اختراع بنیانگذارش « روز قدس » را در ما تجلی نمی سازد ؟! آیا برای هزاران بازماندگان فربانیان تابستان 67 که اکنون فرزندانشان موجد 18 تیرها هستند و خوب می دانند که عزیزانشان ( پدرانشان ، برادرشان ، خواهر و یا همه کسشان ) را به خاطر یک جواب « نه » به انگیزاسیون جمهوری اسلامی و اینکه حاضر نشدند در شرایط زور سیاهچال های رژیم اسلامی زیر بار نماز و روزه ی اجباری بروند اعدام کردند ، قابل هضم است ؟ آیا با افزودن « سیاسی » به روزه ، می شود خاطرات همه ی آن شلاق ها ، توهین ها ، و حتی اعدام ها را زدود ( کاری که واقعا بعضی از آقایان اصلاح طلب با دو نیمه کردن تاریخ انقلاب و به نقد کشیدن نیمه ی دوم آن سعی در این امر مهم داشته اند ) ؟ آیا وقت آن نیست که دقت در شکل کارهای خود را افزایش بدهیم ؟ تا به امروز گمان می کردیم که حاکمان جمهوری اسلامی قادر به درک اوضاع جهانی و شرایط حساس آن نیستند اما مثل آنکه این پارادوکس حکومتی به نیروهای مخالف یا نیمه مخالف هم سرایت کرده است .به قول معروف « آقایان حرف زدن را بلد نیستند حرف نزدن را هم بلد نیستند ! ؟» زمانی بود که وقتی می خواستند آقای رفسنجانی با حفظ سمت مامور در مجلس باشد ، نوشتند و گفتند که مگر قحطی رجال داریم! اکنون آیا قحطی نام افتاده است که به چنین عنوان های من در آوردی ، مستهلک ، تفرقه انداز و مهمتر از همه منافی اهدافی که امروزه خواست مسلم همه مردم با هر عقیده و مرامی یعنی حرکت به سوی سکولاریسم است مستمسک می جوییم ؟ وقتی آرزوی دیرینه ی ملت تحقق دمکراسی ست و در نتیجه ی تلفیق دین و سیاست سالهاست که این مهم به تعویق افتاده تظاهر به حرکاتی از این دست ، نشانگــر چــیست ؟ آیا آقایان نباید در رفتار خود ، در انتخاب عنوان مبارزه ، که امری نه انحصاری بلکه باید فراگیر باشد دقت بفرمایند: امروز بعد از تجربه صد سال مبارزه برای دمکراسی و دست نیابی به آن ، باید گفت هنر واقعی نیروهای پیشرو را نه در برانگیختن و استفاده ی ابزاری از شور و عواطف مذهبی (کاری که اغلب حاکمان از جمله حاکمان اسلامی نیز کرده و می کنند ) بلکه در بکار انداختن شعور سیاسی آنها باید دانست . این عمل به جای بهتر کردن ، کارها را بدتر کرده است. لذا به همین خاطر بنده بدون رودربایستی ضمن حمایت از اعتصاب غذای در بندان ، مخالفت خود را با عنوان های تفرقه انگیزی از قبیل « روزه سياسی " عنوان می کنم.
سرانجام ستون نظرات به همت دوست عزيز حسين درخشان و با ياری های حسين شريفی، بنيانگذار yaacs که هميشه زير ستون نظرات می توانيد ببينيد، راه اندازی شد. با سپاس از اين عزيزان! اميدوارم که نظرات کوتاه و غيرتکراری و مربوط به موضوع باشد. دوستان می توانند لينک هم بدهند مانند کاری که گاه بابا یادگار و 21 آذر می کنند. حالا که صحبت 21 آذر شد و حزب جديدی که با اين عنوان قدم به عرصه وجود گذاشته، اميدوارم که هواخواهان و گردانندگان اين جمعيت و حزب خيلی شفاف آراء و عقايدشان را پيرامون تجربه های ناموفق فرقه در گذشته و نيز دموکراسی و تماميت ارضی ايران بيان کنند. البته ممکن است تمام اين ها در سايت شان باشد و من تنبلی کرده ام و به طور کامل نخوانده ام. *** اين يادداشت ها را از بيمارستان می نويسم. فريادهای هلپ هلپ (کمک) آن دکتر به چهار ميخ کشيده ی گردن شکسته و گردن عمل کرده هنوز ادامه دارد! شخصيت تازه ای نيز وارد اين طبقه شده که مرتب از ظرف آشغال ها اشياء عجيب و غريب جمع می کند و تو کيسه ی پلاستيکی می ريزد و می گويد دارم کار می کنم. (اين آقا از بي خانمان های سانفرانسيسکو است که گذارش به اينجا افتاده است) راستی از انگار هنوز از ژوزفين چيزی ننوشته ام. زنی از اهالی لبنان با موهای يک دست سفيد که دايما به اتاق های مريض های ديگر سر می کشد و سعی می کند از توالت ديگران استفاده کند. پريروز از من خواست که فراريش بدهم. می گفت بدجوری هوای لبنان به سرم زده است. من هم ناگهان هوای وطن سرم زد و در نخستين ميخانه ی سر راه جرعه ای به ياد وطن نوشيدم! 6:16 PM
Sunday, September 28
بيچاره افسانه نوروزی افسانه نوروزی يک بانوی ايرانی است که به خاطر دفاع از خود به اعدام محکوم شده است. این زن ايرانی اگر به خواسته ی رئيس اطلاعات نيروهای انتظامی در کيش تن در می داد ممکن بود به سنگسار محکوم بشود. حالا چون از خود دفاع کرده و نخواسته مورد تجاوز رئيس حشری اطلاعات نيروهای انتظامی قرار بگيرد به جرم قتل به اعدام محکوم شده است. کشور گل و بلبل غريبی داريم! عين خبر را از سايت ايران امروز نقل می کنم: افسانه نوروزي طبق گزارشات رسيده در سال 1997 پس از کشتن رئيس اطلاعات نيروهاي انتظامي در کيش، جنوب ايران، دستگير شد. گفته مي شود وي در دفاع از خود و به منظور حفاظت از خود در مقابل تجاوز اقدام کرده است. 1:17 AM
Friday, September 26
دوستانی بهتر از برگ درخت! نمی دانم اين را درست نوشتم يانه. مگر فرقی هم می کند؟ امروز نامه ای داشتم از صدیف عزيز و يادداشتی از فرخ که در ستوان نظرات هست. دوستان درست می گفتند که ستون نظرات نبايد تعطيل شود. اين نظرها به من انرژی می دهد که به سراغ شما بيايم و شما را دعوت کنم که به سراغ من بياييد. اما سهراب گفته که اگر به سراغ من می آييد آن چنان نرم و آهسته بياييد که "مبادا چينی نازک تنهايی من ترک بردارد!" زندگی همين است ديگر! اين را آذر خوب می داند و تنهايی اش که گاه آيينه ای در برابرش آيينه اش می گذارد تا از خود ابديتی بسازد ... ای کاش مرا ببخشد که هنوز نامه اش را پاسخ نداده ام. يک سينه سخن دارم ولی آن حال و هوای نوشتن را ندارم. می بخشيدم که؟ 10:42 PM
ادوارد سعيد هم رفت. فلسطينی مردی که برای آزادی فلسطين کوشش ها کرد و مساله و تراژدی اين ملت را خارج از شعارهای پوچ و توخالی و زيان آور و باز خارج از يهود ستيزی های رايج رهبران سياسی که اندک اندک خودکامه شده اند و جز خود و آرمان هاشان چيز ديگری را نمی بينند و ... در محافل سياسی و دانشگاهی و رسانه ها همواره گوشزد کرد. به جرات می توان گفت که اگر سعيد نبود موضع فلسطينيان اين همه اهميت پيدا نمی کرد. از نقطه نظر روشنفکری، ادوارد سعيد درست در مقابل کسانی مانند آل احمد قرار داشت. سعيد اهل خرد و منطق بود و مرحوم آل احمد اهل شعار و جيغ و داد! غرب زدگی آل احمد هم درست در نقطه ی مقابل "شرق شناسی" ادوارد سعيد قرار دارد. هرچه آل احمد ارتجاعی بود سعيد پيشرو بود. شايد کسی پيدا شود که اين دو را با هم مقايسه کند! 12:19 AM
Thursday, September 25
اين بيمارستان هم برای خود داستانی دارد! امروز که چند ساعتی در آنجا گذراندم، صدای زوزه گونه ی مردی را می شنيدم که همواره فرياد می زد: هلپ (کمک). اما انگار فريادرسی نبود. من سراغش رفتم. پيرمرد مچاله شده ای را ديدم که سرش واقعا چهار ميخ شده بود. غريب بود در آن حالت. پرستاران می گفتند فرياد هايش بيخودی است. فقط پی کسی می گردد که او را از انزوای به چهار ميخ کشيده اش اندکی رها کند. و آن کس البته من بودم! او دکتر است. با نامی عجيب. بگمانم شايد هلندی باشد. اتاقش پر از گل های گرانقيمت است و عکس های نوه اش. چهار فرزند دارد و چند نوه. در تصادف اتومومبيل سخت آسيب ديده و شايد هم مغزش اندکی تکان خورده! فرانسه و آلمانی می داند و شايد هنوز که من در خانه ام و خانه در سکوت و آرامش، او زوزه می کشد و کمک می خواهد! ... اما همخانه ام امروز حالش اندکی بهتر شد و تبش قطع شد. حالا به سرم و آنتی بيوتيک بسته اند. از حالت ديروزش هيچی يادش نيست. ... گربه دومی اين روزها سخت بی تابی می کند و شده عينهو سگ. همراه من می رود هر جا که بروم. تنهاست اين گربه! دوست ساليانش را از دست داده و اکنون جای خالی اش را حس می کند. ... امشب به ماهلر پناه بردم و با سمفونی شماره پنج اش حسابی حال کردم. ياد فيلم "مرگ در ونيز" افتادم. يکی از زيباترين فيلم هايی که ديده ام. ساخته ی استاد بزرگ لوکينو ويسکونتی. 12:38 AM
Wednesday, September 24
نيم ساعت نوشتم و نوشتم و نوشتم و آخرش شد هيچی! (از عشق ننوشتم و از سياست نوشتم!) اين هيچی هم برای خود داستانی دارد. آقای خمينی که پس از بيست و چند سال به وطن باز می گشت در پاسخ خبرنگاری که از ايشان پرسيده بود" احساس تان در اين موقع چيست؟" پاسخ داده بود که: "هيچی" زيباترين پاسخی که می توانست بدهد و مردم هنوز در رویاهاشان او را در ماه می ديدند که می گفت: همه چيز! امير هوشنگ زنوزی کتابی نوشت به نام : "هيچی" جايش خالي است! امير هوشنگ زنوزی را می گويم! نيم ساعت نوشتم و نوشتم و نوشتم و آخرش شد هيچی يا هيچ چی!.... امروز همه اش در بيمارستان بودم. دوستم ناگهان تب چهل درجه پيدا کرده بود و داشت هذيان می گفت. من که به اتاقش گام نهادم فقط گفت : مر ته زا ... و بعد مر .... مور ... مورت ... نمی توانستم او را چنان ببينم. گريه کردم. سخت. آنگاه رفتم از بيمارستان بيرون. يک بغلی کاتی سارک (همان ويسکی اسکاتلندی را می گويم که برچسب زرد دارد) خريدم. چند اشکی هم برايش ريختم. من خوردم و او نيز خورد. خود را به آن لحظه ی خوب عالی سپردم! (اخوان گويد) .... آنگاه اندکی حالش بهتر شد. شايد حال من بهتر شد! نمی دانم! 12:23 AM
Sunday, September 21
صدام هار شده است! روزی نيست که آدم های صدام حسين و متحدان القاعده و انصار و غيره اش به جنايتی دست نزنند. صدام که بيليون ها پول مردم عراق را دزديده، برای سر هر آمريکايی 5 هزار دلار جايزه می دهد. آدمکشان حزب بعث اش هم که در ايام صدام کاری جز شکنجه و قتل نداشتند، تمام آن آدمکشان و جانيانی که صدام در دو ماهه ی آخر نظامش آزاد کرد، استخدام کرده اند تا آدم بکشند و اوضاع عراق را گل آلود بکنند. اما نکته تاسف بار اينجاست که برخی از نيروهای به اصطلاح چپ و اسلامی هم - از همين بقايای چپ وطنی بگيريد تا حقوق بگيران القاعده ای شبکه الجزيره- هنوز که هنوز است به جنايات صدام صحه می گذارند و .... امروز هم در انفجار محل استقرار نيروهای سازمان ملل دونفر کشته شدند. 10:56 PM
تکه ی ديشبی من انگار زياده از حد اندوهناک بود. من از خوانندگان عزيزی که غمگين شدند (يعنی به خاطر مسايل خصوصی من غمگين شدند) پوزش می خواهم. برتولد برشت می نويسد که در روزهای تلخ هم می توان از روزهای تلخ نوشت! اما من دستم به قلم و کليد کاميوتر نمی رود. با اين همه اين را هم می دانم که پايان شب سياه سپيد است! امروز داشتم فکر می کردم که ما نبايد ديگر به نظامی که ثابت کرده با مردم نيست و بر مردم است، رهنمود ندهيم. بلکه بايد تشويقش کنيم که در انزوا و جهل مرکب خود بماند. از کشورهای خارجی هم بخواهيم بيشتر از اکنون از مردم حمايت کند و رژيم را تحت فشار قرار دهد. روشنفکران آفريقای جنوبی دقيقا همين کار را کردند و پيروز هم شدند. آنان به جای خاتمی، نلسون ماندلا را به دنيا تحويل دادند. خاتمی با کشورهای دموکرات غربی و شرقی و همچينین با سران حکومت چانه زنی و مماشات می کند تا مبادا آسيبی به تماميت نظامی که در دست اوليگارشی رفسنجانی ها و واعظ طبسی ها و کنی هاست بر بخورد. اما نلسون ماندلا از کشورهای غربی می خواست که با نظام نژاد پرست آفريقای جنوبی معامله و مماشات نکنند و همواره آن کشور را در تحريم و تنگنا نگاه دارند. حالا حکايت ماست! 10:31 PM
قاصدک! ابرهای همه عالم/ شب و روز/ در دلم می گريند! اگر اين سايت برای من نوعی دفتر خاطرات باشد، که هست! اين روزها بايد بنويسم که اوضاع و احوالم اصلا خوب نيست! پس از مرگ گربه - که جايش در خانه بسيار خالی شده است - هم خانه ی پير من هم راهی بيمارستان شد و حالا روزهای بسيار درازی را در آنجا می گذراند. می گويد روزها در بيمارستان درازتر می شوند! يک دوست خوبم با دوست خوب ديگرم دعوا کرده و من شده ام "حکم"! ره به جايی نخواهم برد البته! خبرهای ايران هم مانند هميشه وحشتناک است. شب ها خوابم نمی برد و سرفه های سينه خراش امانم را ربوده است و روزها منگ و خسته و بی حال بين راه بيمارستان و خانه عرق می ريزم. چه گرم هست هوا! ستون نظرها هم که تعطيل شد! حالا دست کم چند نفر يا يک "سازمان" وطنی خوشحال شده اند و دارند برای مقامات ذيصلاح و ذيربط گزارش می دهند و اندکی اضافه حقوق و مزايا می خواهند. شايد هم سفر سوریه يا حج نصيب شان شود. در هر حال مبارک است! بنابراين فعلا شب به خير دوستان! 12:14 AM
Thursday, September 18
من نمی دانم کسانی که دوست دارند قلم بشکنند و دهان ببندند و ستون نظر تعطيل کنند، واقعا چه لذتی از اين کار خود می برند! خب، يولداش نباشد صدها سايت ديگر هست که بابا یادگار و سارابلی و تبريزلی و فرخ و خرس مهربان و .... نظرشان بگويند و بنويسند. مثلا آقايانی که ده ها روزنامه را فله ای تعطيل کردند، حالا چه گلی بر سر خود يا مردم زده اند؟ مردم که تغيير عقيده و رای نداده اند. فقط ايران اسلامی آقايان به عنوان زندان بزرگ روزنامه نگاران انتخاب شده و در دنيا زبان زد خاص و عام گرديده و آقازاده ها هم در نبود روزنامه های مسئول بيشتر و بهتر می چاپند. يک نمونه اش رقم ناقابل 15 ميليون دلاری بود که آقازاده مهدی هاشمی رفسنجانی، فرزند برومند آن يگانه ی زمان و دلسوز انقلاب و يار غار امام و مستضعفان و انقلابی کبير و سردار بزرگ سازندگی و .... و .... و ووووو..........وووووووووووووووووووووووووووووووو........وووووووووووو.......... و البته زيباترين مرد کره ارض جناب مستطاب حجت الله والمسلمین آيت الله عظمی علی اکبر هاشمی بهرمانی ملقب به رف سن جانی از شرکت نفتی استات اويل نروژ حق دلالی گرفت. به گمانم اين پسر بچه همانی است که مدير عامل شرکت مترو تهران است و البته برادر کهتر یاسر است. و ياسر البته برادر مهتر همين مهدی جان است. شايد هم اين يکی کهتر باشد و ديگر مهتر! من که نمی دانم! در هر حال بايد داشتن چنين فرزندان برومندی را به تمام عاشقان کوخ نشينان و دلسوزان دل سوخته و رهبر انقلاب و ذوب شدگان ولايت فقيه و از جمله جامه درانی نظير حسين شريعمتداری کيهان که سنگ مستضعفان بر سينه می زند و گردانندگان دل نسوخته ی رسالت و انتخاب و شما و ما که اين سنگ ها را بر سينه نمی زنيم، تبريک گفت! .... راستی کسی که رذيلانه و ابلهانه و پست فطرتانه و حقيرانه با نوشتن ياوه هايی به نام من و ديگران ( اخيرا در سايت دوست عزيزم مسعود بهنود هم حقارتش را به نمايش گذاشته بود!) سعی می کنند آب را گل بکنند و قد کوتوله اش را با نام من و ديگران اندکی بلند کند، بايد بداند که خوانندگان اين سطور و خوانندگان سايت بهنود و ديگر عزيزان آنقدر دانا و فرهيخته هستند که فرق بين قلمی که به عشق و می گردد و به .... می گردد بدانند و يقينا می دانند. فقط آنکس که نداند و نداند که نداند، در جهل مرکب ابد الدهر بماند! 2:14 AM
Wednesday, September 17
حذف ستون " نظر دهيد" خوانندگان و دوستان عزيز، سرانجام من هم به اين نتيجه رسيم که اين ستون را حذف کنم. در اين ستون هر کسی می تواند به نام هرکسی که دلش خواست نظر بدهد. بنابراین در اين يکی دو روزه بعضی ها به نام خود من یا بابايادگار یا خانم آزاده سپهری و ... خزعبلاتی نوشتند که من به عنوان ميزبان اين سايت از تمام خوانندگان پوزش می خواهم. پس از اين برای شخص من ای ميل بزنيد و من مطالب شما را به سبک مطالب خودم يا در يک ستون ديگر بگذارم. خلاصه: از ماست که برماست!
بهرنگی در کنار کار ادبی و گردآوری ادبيات شفاهی آذربايجان، چند شعر زيبا و مهم فارسی را نيز از فروغ و نيما و شاملو و اخوان به ترکی آذربايجانی ترجمه کرد، که اين ترجمه ها به اندازه ی اصل شان زيبا هستند. راديو صدای آمريکا به زبان آذربايجانی يکی از ماندگارترين ترجمه های صمد را در بخش "هنر و مدنيت" چاپ کرده است. من اينجا اصل شعر نيما را به فارسی می نويسم و از علاقمندان می خواهم برای خواندن ترجمه اش به صدای آمريکا مراجعه کنند.
هست شب
هست شب، يک شب دم کرده و خاک، رنگ رخ باخته است. باد، نوباوهء ابر از بر کوه، سوی من تاخته است. *** هست شب، همچو ورم کرده تنی، گرم در استاده هوا: هم از اين روست نمی بيند اگر گمشده ای راهش را. *** با تنش گرم، بيابان دراز، مرده را ماند در گورش تنگ. به دل من سوخته می ماند، به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب! هست شب، آری شب.
اين وطن مصر و عراق و شام نيست اين روزها پر از مساله هستم. به قول آن شاعر خوب کوزه ای لبريز سئوال! اما ترک خورده و شکسته. قطعه قطعه و تکه تکه ... نيمم ز ترکستان ... نيمم ز فرغانه .... دوستی با نام سارابلی ( شايد هم واقعا همشهری سرابی من باشد) از غلام يحيی دانشيان می نويسد و آن يکی از دوستان عهد قديم می نويسد که در عراق پس از ديکتاتوری صدام ديکتاتوری بوش سر کار آمد. بابا يادگار هم که ساکن قديمی کوی نظر شده است، شعرهای ملی و ميهنی قديمی از نژند و ترک و تازی می نويسد ... و من دلم بسيار می گيرد. انگار داريم در پنجاه سال پيش قدم می زنيم! يادمان می رود که آن روزها رفتند! به يد شعر فروغ بزرگ می افتم: ... در سرزمين قد کوتاهان معيارهای سنجش هميشه بر مدار صفر سفر کرده اند .... دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشيده شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاريکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به ميهمانی گنچشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار! پرنده مردنی است. ... دوستان عزيز اين چنين با همديگر خشمگين نباشيد! به قول مولانای بزرگ: اين وطن مصر و عراق و شام نيست اين وطن جايی ست کو را (که او را) نام نيست! 1:02 AM
Saturday, September 13
آنان که باد مي کاشتند، توفان درو مي کنند! يادتان هست؟ آقاي معمر القذافي چقدر باد داشت و با آن عينک ري بن و موهاي وز وزي اش چگونه شلتاق مي کرد و مرگ بر آمريکا و مرگ بر غرب و مرگ بر امپرياليسم و غيره مي گفت؟ يک روز دستور داد که تمام آلات موسيقي غربي را در ميدان هاي اصلي شهر ها به آتش بکشند. روزي ديگر دستور داد که تمام "کتب ضاله" را به آتش بکشند؛ و روزي ديگر در ميخانه ها را ببست و تمام بطري هاي مشروب را به آتش کشيد. کتابي هم به نام کتاب سبز نوشت که به عنوان درس اجباري در تمام دوره هاي تحصيل از کودکستان تا مقطع کارشناسي ارشد و دکترا تدريس مي گرديد. آقا حسابي دور برداشته بود و غربي جماعت هم که به نفت ليبي نياز داشتند و بدشان هم نمي آمد که قذافي ها همه کاره باشند تا يک مجلس و کابينه و غيره ... خم به ابرو نمي آوردند و مرتب قرداد هاي کلان مي بستند و حتي کارتر برادر نيمچه ديوانه اش را براي ديدار قذافي به طرابلس فرستاد و او هم که سلطان آبجو بود سلطانک نفت هم شد! چند عکس هم با قذافي گرفت. آقا داستانهاي حيرت آوري دارد! مثلا يک روز دستور داد که "امام" صدايش کنند و روز ديگر تمام سفارتخانه هاي ليبي را در گوشه و کنار دنيا بست و به مردم دستور داد که خود سفير کبير بشوند! مردم هم رفتند و اندکي غارت کردند و شعار مرگ بر امپرياليسم روي در و ديوار سفارتخانه هاي خود نوشتند و شعار هاي روح مني قذافي ... جان مني قذافي سر دادند. اما اين نودولت تازه از ره رسيده لولهنگش خيلي آب بر مي داشت. آقا ناگهان عملياتش را به خارج از مرزهاي ليبي هم گسترش داد. در دوراني که حزب الله لبنان در رستوران ها و ايستگاه هاي مترو و فروشگاه هاي بزرگ فرانسه حسابي کشتار مي کردند، و جمهوري اسلامي هم پدرخوانده ي برادران حزب الله شده بود، امام معمرالقذافي رگ حسادتش حسابي گل کرد و با يک" بيلاخ" سياسي دويست و هفتاد نفر مسافر و خدمه شرکت پان آمريکن و مردم لاکربي استکاتلند را يکجا نفله کرد تا رکورد بزرگ تروريسم را از آن خود کند. ( آن موقع ها هنوز القاعده و طالبان داشتند تمرين خلباني مي کردند و به تمرين برج کوبي پرداخته بودند و حساب مي کردند که چگونه مي توان در آني هزاران نفر را نفله کرد نه صدها را که ديگر از مد افتاده بود!) خوب ديگر باقي داستان را همه مي دانيم. پان آمريکن به ابتکار آقاي قذافي با دويست و هفتاد کشته و ميليارد ها بدهي ورشکست شد. امام قذافي باد در آستين انداخت و سرود من آنم سر داد .... البته؛ پيش از آن نيز براي دستگرمي هم که شده بود، همين ماموران قذافي يک هواپيمايي شرکت فرانسه را سرنگون کرده بودند بر بالاي چاد. اما چون اغلب مسافران اين شرکت سياهپوست و آفريقايي بودند خيلي سر و صداي مردم دنيا در نيامد! بعدش هم ماجراي انفجار ديسکوتکي در برلين پيش آمد. اما يازده سال پيش دنيا حسابي از دست کارهاي امام قذافي دلخور شد و با اصرار انگليس و فرانسه و آمريکا سازمان ملل به تحريم اقتصادي ليبي راي داد. آقايان هم که بايد حتي عينک ري بن را هم به دلار مي خريدند، ناگهان دوزاريشان افتاد. از يکي دو سال پيش شروع کردند به "غلط کردم و گلاب خوردم!" .. و سر انجام ديروز موفق شدند با پرداخت دو ميليارد و هفتصد ميليون دلار خون بها به بازماندگان کشتار پان آمريکن و ايضا ميليون ها دلار به بازماندگان شرکت هوايي فرانسه و ديسکوتک برلين و ... تحريم را ملغي سازند. البته جناب امام قذافي - که پس از بمباران کاخ مسکوني اش در زمان ريگان حسابي سر براه شده بود- اين پرداخت خسارات هنگفت را هم به عنوان پيروزي بزرگ و عظيم مردم ليبي قلمداد کرد و در نطق هاي پر طمطراق اعلان کرد که سرانجام کشور بزرگ ليبي موفق شد پوزه ي امپرياليسم را به خاک بمالد و با پرداخت چند ميليارد دلار ناقابل از دارايي هاي بنگاه خيريه ي آقا زاده قذافي امپرياليسم و سگ هاي زنجيري اش را به زانو زدن و غلط کردم وادارد. حالا مردم ليبي جشن گرفته اند و هي مي زنند و مي رقصند و آقا پسر قذافي هم که در ايتاليا درس خوانده و حالا دارد مانند پسر حافظ الاسد و عدي صدام جانشين پدر مي شود، به مردم ليبي دستور داده که به مدت هفت شبانروز بزنند و برقصند و شادي کنند و پيروزي بزرگ مردم ليبي را جشن بگيرند! جاي محمد منتظري ( مشهور به رينگو) خاليست که براي شرکت در اين جشن هاي بزرگ به آن کشور چند فروند هواپيما ببرد! شايد ياسر و ديگر آقازاده ها بروند! دست کم جاي عدي و قصي خالي خواهد بود! 1:21 AM
مدتی تاخير شد! چند روزی سخت مريض بودم. مرضی نوظهور. عضلات سينه و ران و گردن و ... بدجوری در می کردند و من می ترسيدم بروم دکتر که نکند ناگهان مرضی قلبی کشف کنند! در همين گير و دار ماجرای جينجی پيش آمد: جينجی دوست دوزاده ساله من است. هنگامی که به ايران رفته بودم هم خانه ای ام او را به خانه آورده بود که شايد جای خالی مرا پر کند! از سفر که بازگشتم خيلی زود دوستان صميمیي شديم. دوازده سال تمام ندار بوديم. صادق چوبک که خانه ی هرکسی نمی رفت، یک بار فقط برای ديدن جينجی قدم رنجه کرد. آيدا و شاملو به گمانم دستی به سر و گوشش کشيدند! ناصر زراعتی اينجا که بود چند عکس معرکه از جينجی گرفت و اکبر سردوزامی که برای ديدار ناصر به سوئد رفته بود، با جينجی آشنا شده بود و همان بود موضوع لاگ زدن های ما در دنيای کوچک وبلاگ! اما جينجی يک هفته بود که لب به غذا نمی زد. می رفت و گوشه ای کز می کرد. گاهی صدا های عجيب و دردناکی از خود در می آورد. ديروز تصميم گرفتم که به مطب ببرم. تمام راه را ناله کرد. به مطب که رسيديم به هنگام پر کردن فرم های مربوط گاهی صدای ناله اش را می شنيدم. دکتر که معاينه اش کرد او رفت گوشه ی مبلی مچاله شد. همچنان در آن گوشه بود. مچاله شده از درد. دستی بر سر و رویش کشيدم. چشمهايش را اندکی گشود و نگاه بی رمقش را سوی من افکند و باز چشمهايش را بست. آنگاه رفتم به باشگاه مشهور دانشگاه سانفرانسيسکو. (يونيورسيتی کلاب) سر و صورت صفا داده و کراوات زده.... تلفن دستی من ناگهان زنگ زد. تپش قلب جينجی سخت پايين آمده بود. يک قلپ ودکای خالی. ناشتا! زنگ دوباره ی تلفن: جینجی مرد! 10:55 PM
Saturday, September 6
برای ثبت در تاريخ: قانون اساسي به آن زيبايي و رهبري فقيهي به آن استواري و جلالوجمال، نو کیسه گان و نو دولتانی که بر خر مراد سوارند، اما هنوز بر خر خودشان نشانده نشده اند. حافظ بزرگ چه زيبا گفته: "يارب اين نو دولتان را بر خر خودشان نشان!" آقای امامی کاشانی که متاسفانه اهل کاشان است و خوشبختانه حرفه اش نقاشی نيست، اما خوب رنگ می کند جماعت را در نمازهای دشمن شکن جمعه و از ائمه ی جمعه و جماعات است و نور چشم مقام های عاليه و رهبری و شورای نگهبان و از صلاحکاران محکم مصلحت کاران نظام است و مراد و مريد توامان آقای هاشمی رفسنجانی بهرمانی که خود نغز سخن و خوش کرداراست، اخيرا چنين افاضه فرموده اند: ".... امامی كاشانی در نماز جمعه ديروز تهران ادعا كرد كه آمريكايیها محمدباقر حكيم را كشتند چرا كه «آنها نميخواستند حكومتي مثل ايران با قانون اساسي به آن زيبايي و رهبري فقيهي به آن استواري و جلالوجمال، در عراق حاكم شود، بنابراين به دست مزدوران داخلي آيتالله حكيم را به شهادت رساندند».
زنده باد سيد ابراهيم نبوی! اين داور ما ( دوستانش او را داور صدا می کنند!) به خارج که ره کشيده يا به نوعی کشانده شده (يعنی جلای وطن کرده) طنزش غنی تر و پرمايه دارتر شده و واژه هايش گزنده تر و عميق تر. او همان سيد ابراهيم نبوی چند سال پيش است که اکنون بی تعارف و بی سانسور و بی مميزی سخن می گويد و درست به هدف می زند! يعنی به قلب سياهی ها و رياکاری ها و عبوس زهد و دکانداران دين و دين فروشان و تاراج کنندگان انديشه و به صلابه کشندگان قلم و شکنجه گران و بازجويان و سياه رويان و سياه کاران و درندگان و کژراهگان و سلاخان و ..... او جلای وطن کرد اما وطنش را نيز را در گوشه قلبش با خود به ارمغان آورد که ما يادمان نرود چه در وطن می گذرد و چه بر وطن! وطنی که در سلول های انفرادی اش دانشجويان و روزنامه نگاران در بندند و در اتاق های بازجويی اش خون زيبا کاظمی هنوز خشک نشده است. نبوی در برنامه های "اعتراف"، که به همت راديو صدای آمريکا به تصوير کشيده شده، از گلوی دريده شده و به خون خفته ی سعيدی سيرجانی ها سخن می گويد که چگونه در چنگال "بازجوهای عزيز" مچاله شدند و مثلا "اعتراف" کردند. اينجا ديگر نبوی طنازی نمی کند. طنزش شلاقی می شود که از روبرو کوبيده می شود، خنجری می شود که می درد و رسوا می کند، آواری می شود که بر سر فرومایگان فرو می ريزد. نبوی زمانه ی پر ادبار و دردناک زمانه ی ما را به داوری می گذارد تا تماشاگران اکنون و آينده بدانند که بر ميهن ما چه رفته در آنجا چه می گذرد. ياشاسين داور! زنده باد سيد ابراهيم نبوی!
تبريك براى كسانى كه از سقوط طالبان سخت دلخورند و مرتب مرثيه و نوحه مى سرايند! اين خبر داغ شايد اندكى اين حضرات را خوشحال كند! طالبان يك مدرسه دخترانه را به آتش كشيد اعضاي گروه طالبان در اعتراض به تحصيل دختران در افغانستان، يك مدرسه دخترانه را در اين كشور به آتش كشيدند. به گزارش سرويسبينالملل ايلنا، " اميرجهان" سخنگوي ارتش افغانستان تأييد كرد:« اين مدرسه واقع در 60 كيلومتري جنوب كابل شبپيش به آتشكشيده شده است.» در اين آتشسوزي تنها سه كلاس درس سالم مانده كه گنجايش تنها نيمي از 400 دانشآموز دختر و پسر اين مدرسه را دارد. دو كلاس ديگر اين مدرسه نيز كاملاً تخريب شدهاست. به گزارش خبرگزاري" آسوشيتدپرس"، عاملان اين آتشسوزي، اعلاميههايي از خود به جا گذاشتهاند و در آن اعلام كرده اند كه دختران حق تحصيل ندارند. آنها معلمان و دختران را به عكسالعمل شديدتر تهديد كردهاند. تا كنون هيچكس در اين رابطه دستگير نشده است. 12:51 AM
Tuesday, September 2
حيواناتي كه در دور و بر صدام بودند اگر لب به گشايند ...... ..... از سوي ديگر روزنامه «الاتحاد» ارگان حزب اتحاديه ميهني كردستان فاش ساخت كه علي حسن المجيد معروف به علي شيميائي كه اخيراً به دست نيروهاي ائتلاف افتاده است نسبت به برخي شيوههاي به كار رفته از سوي وي در اعدام جوانان عراقي اعترافاتي كرده است. او روشي كه گفته ميشود هزاران نفر از مردم عراق از آن طريق از بين رفتهاند را بازگو نموده است. علي شيميائي گفته است ، ابتدا افراد متهم را مجبور ميكرد كه بنزين بنوشند سپس با شليك بسوي آنها ، بدن آنان را منفجر ميكرد. وي معترف شده است كه اين شيوه را در جنوب و شمال عراق به كار برده است. از نظر او چنين روشي يك وحشت همگاني ايجاد ميكرد و از آن طريق ميتوانست كنترل خود را بر منطقه تحكيم بخشد. علي شيميائي اعتراف كرده كه صدام فيلم يكي از صحنههاي اعدام كه بدين صورت شكل ميگرفت را ديده و بسيار از آن لذت برده بود. او ادامه ميدهد: چنين توجهي از سوي صدام حسين هميشه ما را تشويق ميكرد كه روشهاي جديد و خارقالعادهاي براي نابودي مخالفان خود كشف نمائيم!
دوست عزيزم مسعود بهنود مقاله اي داشت در ايران امروز كه من هم يادداشت كوتاهي در همان سايت پيرامونش نوشتم. تاراج احساسات مذهبی مردم (يادداشتی کوتاه بر مقالهء مسعود بهنود)
زمان زمان بهره گرفتن از احساسات مذهبی مردم است كه تنها سرمايهای است كه هنوز مانده است. ...(مسعود بهنود، مردم حق دارند بدانند به نام آنان چه میكنند)
مطالب دوست عزيزم مسعود بهنود اغلب خواب در چشمانتر میشکند! بهنود نزديک به ربع قرن است که قلم را به قلمرو مدارا برده تا به آقايان به هر زبانی بگويد و بگويد و بازبگويد: اين ره که شما میرويد به هيچستان است! بهنود برای چرخش قلمش بهای زيادی پرداخته و از درون و برون مورد تاخت و تاز قرار گرفته است. در درون ممنوع الخروج و ممنوع الچهره و ممنوع القلم و زندانی و .... شده و در برون، به عنوان نويسندهء حامی نظام مورد لعن و طعن سازمانهای کيش شخصيتی و متعصب و تک بعدی قرار گرفته است. در ترکی مثلی داريم که میگويد: ايچريم ئوزومی ياندرير، ائشييم ئوزگه لری! (درونم خودم را میسوزاند و برونم ديگران را!) حالا بهنود سالهاست میسوزد و میسوزاند! من اغلب اوقات قلم را که روی کاغذ میچرخانم يا انگشتانم که تق تق به تخته کليد کامپيوترم میخورد، تا تراوشهای ذهنم را به صورت واژه و جمله و پاراگراف سامان بدهم، با خواندن مطلبی از بهنود انگار بار گرانی از روی دوشم برداشته میشود. چون میبينم که او همان ذهنيات مرا با شيوايی به قلم آورده است. (حالت سوخته را سوخته دل داند و بس!) بهنود از در مقالهی "مردم حق دارند...." نکتهی بسيار مهمی را بازگفته و آن اينکه احساسات مذهبی مردم تنها سرمايهايست که هنوز مانده و .... اتفاقا همين ديروز داشتم با يک جوانی که از دانشگاه صنعتی شريف (آريامهر) ايران آمده و در دانشگاه بلند آوازهی استانفورد آمريکا پذيرفته شده، داشتيم پيرامون همين احساسات مذهبی در بين دانشجويان صحبت میکرديم. اين دوست جوان من میگفت که رژيم جمهوری اسلامی اين سرمايه (احساسات مذهبی) را ديگر بر باد داده و در حال حاضر شمار بسيار اندکی از دانشجويان نماز میخوانند يا روزه میگيرند. حتی اعضای انجمنهای اسلامی دانشجويان هم پسوندهای "اسلامی" را اغلب به اين خاطر پس از نام انجمن و جامعه و گروه و غيره میآورند که مقامات حکومتی را که در ظاهر عاشق واژهی "اسلامی" هست، فريب دهند! اين مرض "تزوير و ريا" ساختهی حکومتی است که رياکاری از ارکان اصلی آن است. ما از همان فردای انقلاب ناگهان تمام ورد و ذکرمان "اسلامی" شد. اين قضيه آنچنان شور شد که رنود ماء الشعير را هم "آبجو اسلامی" خواندند و الکل طبی را ودکای اسلامی و برای زنان تکپران صيغهی اسلامی جاری کردند و از شرکت هواپيمايی ملی تا صدا و سيما و هزاران انجمن و باشگاه ورزشی و سينما و تئاتر و ... به لفظ اسلامی مزين شدند. برخی شهرها نيز اسلامی شدند: اسلام شهر و قائمشهر و اسلام آباد و .... حتی شنيده شد که جمعيت اسلامی زرتشتيان و جمعيت اسلامی ارامنه هم تشکيل گرديده است! اما در خارج از حکومت دو اسلام ديگر هم رخ نمودند. يکی اسلام اهل اردبيل خيابان اسلامبول که ماهی و خاويار میفروخت و نيز يواشکی امالخبائث (چون مطمئنم اين اسلام به آلمان پناهنده شده اين را نوشتم!) و ديگری اسلام کريماف ازبکستان. اين اسلام دومی از شهروندانش خواسته که عرق بخوريد اما کم کم! (در سمرقند که بودم همه میگفتند اسلام گفته عرق بخوريد! اما کمکم!) حالا هم که بحث بر سر خانههای عفاف اسلامی و بمب اتمی اسلامی و تعزير اسلامی است. (بلايی که توسط قوهی قضاييه اسلامی سر زهرا کاظمی آمد. بيچاره هم شکنجه شد و هم مورد تجاوز جنسی قرار گرفت. ) آری اين نظام اسلامی بخش بزرگی از آن سرمايه بزرگ "احساسات مذهبی" مردم را تاراج کرده است!
چند روزی است که بخش نظرها کار نمی کند. خوده ام حيران مانده ام! بايد باز دست به دامن حسين درخشان عزيز بشوم! دوست بسيار عزيزی نوشته بود که شايد این چند مثقال مدارا را نيز نمی تابم. اما دوستان عزيز، بدانيد که پوست من کلفت تر از اينهاست! البته قبول دارم که نظرات گاهی آزار دهنده شده بودند. اما کمترين هزينه ايست که بايد بپردازيم. دو سه روز تامل کنيد تا راه حلی پيدا شود! 11:20 PM
آی دلبر! ترانه ای است با صدا و پيانوی عزيزه مصطفی زاده! بشنويد و کيف کنيد!strong> شايد بهتر از ارتکابات بنده باشد 1:59 AM