Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Friday, October 31
می خواهم مطلبی بنويسم که دوستان اندکی از فضاهای تک بعدی و نيز مسایل ترک و فارس بيرون بيايند.
متاسفم شدم که بحث محمد ان سی و همدانلی به جاهای باريک کشيده شد و الفاظی به کار رفت که در شان بحث های اصولی نيست. به نظر من ته خط اين است که اين هر دو عزيز برای ايران آينده آزادی و دموکراسی می خواهند و البته در يک نظام دموکراتيک خيلی از مسايلی که مورد بحث دوستان قرار گرفته خود به خود از بين می رود. مگر در اسپانيا پس از فرانکو نشد؟ البته، متاسفانه، در هر جامعه ای هم چند درصدی راديکال وجود دارند و خواهند داشت که گاه مانند گروه اتا (در باسک) ممکن است خطرناک هم باشند.
در هر حال من دوست دارم بحث را به عراق و حتی افغانستان بکشانيم.
من بارها در اين سايت از سرنگونی نظام بعثی - استالينستی - پل پوتی که اواخر رنگ مذهب هم به خود زد و اگر می ماند شايد پسوند اسلامی را هم به جمهوری می چسبانيد، صدام حسين، شادی ام را پنهان نکرده ام. هنوز هم بر این گمانم که فروپاشی نظام بعثی صدام حتی به دست خارجی مفری برای مردم عراق ايجاد کرده است که بزودی ميوه اش را خواهند چشيد. شيعيان و کردها اين مزه را چشيده اند، فقط مانده است درصدی از سنی هايی که "سخت جان" اند و رانت خوار نظام صدام بوده اند و امروزه تمام آن امتيازها از دست شان رفته است و ماتم گرفته اند.
حالا به اين ها اضافه کنيد بقايای القاهده و طالبانی ها را ... آدم های اين چنينی چگونه عراقی درست خواهند کرد؟
پس موضوع انشاء تعيين شد. اما خواهش می کنم برنگرديم به فرهنگ سياسی نخ نمای امپرياليسم جنايتکار و غيره. من فقط می خواهم نظر دوستان و غير دوستان را در اين باره بدانم که اگر مخالفان نيروهای ائتلاف در عراق پيروز بشوند عراق و مردم عراق (کرد و آسوری و زنان و ترکمن و يزديان و شيعيان و ....) به چه سرنوشتی دچار خواهند شد و اثر آن در منطقه، به ويژه در ايران چگونه خواهد بود؟

12:26 AM


Monday, October 27


به ياد ويگن
نسل من با ويگن به دنيای مدرن گام گذاشت. ويگن به اصطلاح "جاز" می خواند و موسيقی او ما را وصل می کرد به آنسوی درياها. به اروپا و آمريکا. ترانه هايش ورد زبانمان بود. ويگن از "مهتاب" و "دل ديوانه" و ... می خواند. برادرش کارو "هذيان يک مسلول" سروده بود که بعدها ما را وصل کرد به شاملو و فروغ و اخوان و سهراب ...
هر کدام از نسل ما شايد صفحه های خط خورده ويگن را هنوز در صندوقچه ی خاطرات مان حفظ کرده ايم.
يازده سال پيش در عروسی دختر دوست خوبم علی بوستانی (که ديگر ميان ما نيست) ويگن دعوت شده بود. داماد آمريکايی بود و صدای ويگن که "شادوماد" و "چرا نمی رقصی" را می خواند، اوج می گرفت و مردم را به رقص دعوت می کرد.
چون مسير من با ويگن يکی بود، آخر شب من او را به سانفرانسيسکو آوردم. بين راه همه اش ترکی صحبت می کرديم. برايم عجيب بود که به لهجه ی تبريزی صحبت می کرد! به سانفرانسيسکو که رسيديم از من پرسيد که آيا کنياک دارم. داشتم. يک بطر رمی مارتن درجه يک. آمد بالا. نشستيم و يک گيلاس کنياک را لاجرعه بالا انداخت و تازه سر شوق آمد. در ساعت 3 پس از نيمه شب صحبت که می کرد ساختمان به لرزه می افتاد! صدايش شهر خواب آلود را بيدار می کرد. و البته جری هم بيدار شد. همو که حالا در بيمارستان است. ويگن برای جری شعری از عمر خيام به انگلیسی خواند که "دم غنيمت است! لحظه را درياب!" و جری هاج و واج مانده بود. به زور جری را همانطور با پيژامه روی کاناپه نشاند و برايش آواز خواند. من از همسايه ها می ترسيدم و ويگن می گفت نترس حريف شان می شوم و تا صبح برای شان آواز می خوانم. اما ديگر سپيده زده بود! هوا گرگ و ميش بود و خليج سانفرانسيسکو سربی می نمود. ويگن ناگهان شعری به فارسی و انگلیسی از ابو علاء معری خواند. حالا يادم نيست ولی خيام وار بود. رمی مارتن هم دیگر تمام شده بود! آنگاه باز با همان لهجه تبريز گفت " اوغول دور گئداخ!" (پسر بلند شو بريم!) ما در سراب می گوئيم "گئدک".
آفتاب که طلوع می کرد راه افتاديم. تو ماشين به خواهش من دل ديوانه را خواند:
با تو رفتم، بي تو باز آمدم
از سر کوی او
دل ديوانه ...
... و امروز خبردار شدم که او هم رفت. همراه دل ديوانه اش....
جايش سبز است!
1:17 AM


Friday, October 24
نه، مثل اين که اين سايت را گريزی از مسايل ملی و قومی نيست!
به نظر من دوستان افراطی در هر دو طرف راه درستی نمی روند. مبارزه برای به دست آوردن حقوق انسانی و برابر برای هر گروه و دسته و ملتی قابل تحسين و پشتيبانی است. اما ... اما نه با کوبيدن و اهانت به گروه و دسته و ملت ديگر.
به عنوان مثال:
بهايی ها و يهودی ها و آته ايست ها ( کسانی که به وجود خدا باور ندارند) و ... بايد دارای حقوق شهروندی مساوی با ديگر شهروندان داشته باشند. اما نه با کوبيدن مسلمانان و مومنان.
در کشورهای غربی امروزه همجنس گرايان برای به دست آوردن حقوق مساوی بسيار مبارزه می کنند. اما تا حالا کسی نشنيده است که اينان به دگر جنس گرايان (هتروسکسوئل) ها توهين و اهانت کنند. وانگهی گروه های همجنس گرا در بسياری از کشورهای غربی با گروه های طرفدار محيط زيست و طرفداران حقوق پناهندگان سياسی و اجتماعی هم صدا شده و از حقوق مهاجرين، از همه نوع رنگ و جنس و گرايش حمايت می کنند.
متاسفانه برخی از ايرانيان ترک يا ترکان ايران که در اين سايت نظر می دهند عملا به فارسی زبانان ايرانی اهانت می کنند. گيرم که کسانی مانند بابا يادگار و همفکرانش در اين سايت و کسانی مانند دکتر جلال متينی و ورجاوند و چنگيز پهلوان و ... در صحنه ی ادبی و سياسی تفکرات تک بعدی و گاه سخنان اهانت آميزی نسبت به ترکان مرتکب می شوند. انسان فرهيخته، چه ترک و چه فارس و چه کرد و غيره حق ندارد گروه های ديگر را تحقير کند.
بارها اشاره کرده ام که در ايران همواره سه زبان عمده وجود داشته است. پس از اسلامی شدن ايران ترکی و فارسی و عربی زبان های مطرح بودند. ( در ايام پيش از اسلام هم زبان های دری و پهلوی و ... و زبان های بومی در مناطق مختلف ايران به کار می رفته است).
ما همچنان که می خواهيم مذهب را وارد حوزه خصوصی افراد بکنيم و از سياست جدا کنيم، زبان های مهم ايران را هم بايد رسميت ببخشيم. زبان کردی بزودی در عراق به عنوان يکی از زبان های رسمی به کار خواهد رفت. زبان ترکی هم بايد در اين سوی مرز يکی از زبان های رسمی بشود. ما پيش از اين ها نمونه های بلژيک و کانادا و سويس و هند را داشتيم ولی الآن کشورهای ديگری مانند اسپانيا و انگلستان و عراق و مراکش و حتی افغانستان نيز وارد دنيای مدرن می شوند.
در هر حال اين نوع مبارزه بسيار طولانی است و بايد با کمک ديگر هواخواهان دموکراسی و آزادی در سرتاسر ايران صورت بگيرد. عناد و دشمنی با زبان های ديگر به ويژه زبان فارسی- که زبان شعری بزرگانی چون مولوی و نظامی و خاقانی و فضولی و شهریار و ... بوده - بسيار خطرناک است و دور افتادن از گرايش های دموکراتيک.
***
در خاتمه از دوستان عزيزی که براي من شعر و ترانه هديه کرده اند بسيار سپاسگزارم. آنا با صدای بهبوداف بسيار چسبيد! و آن شعر ترکی...
نيز عکسی هم تقدیم حضورتان می کنم که ديروز در سايت امروز ديدم. آقای جک استراو انگار روی زانوی کسی نشسته است و آقای روحانی در عالم روحانی خود سير می کند:


11:08 PM


امروز که رفته بودم بيمارستان، همخانه ام مرتب نام مرا می خواند و کمک می خواست. اما هیچ کمکی نمی خواست! شايد زجر می ديد. ومن حسابی حالم گرفته شد.
آن دکتر چند زبانه را امروز بالاخره مرخص اش می کنند. آن سبد سيمی که روی سرش چارميخ کرده بودند بازش کرده اند و دکتر به هیات انسان ها در آمده است ولی تعادلش را از دست می دهد! موقع آوردن میخ ها از جمجمه ی سرش يک بطر شراب موئت شاندون هم باز شد!
اما من نگران جری هستم. بيچاره!
امروز دست و دلم به هيچ کاری نرفت که نرفت. به سفرنامه ای پناه بردم که در قرن پانزدهم گروهی از جمهوری ونيز به دربار اوزون حسن می آيند که در روزگار خود مرد بزرگی بود و اديان آزاد بودند و شاه هفتاد ساله شراب نيکو می نوشيد. رعای ترک و ارمنی و فارس و گرجی اش با کمال برابری با هم زندگی می کردند و کشورهای اروپايی او را ترغيب و تشويق می کردند که به جنگ سلاطين عثمانی برود. تاريخ ناشناخته ی جالبی است.
000
راستی يکی از خوانندگان لینکی داده بود که مرا از دو جهت حيرت زده کرد: - این که اين همه در آذربایجان روزنامه و مجله و روزنامه نگار زندانی داریم و دوم اینکه جابه جا مساله ترک و فارس مطرح شده بود. مثلا شيرين عبادی يک مبارز شيرزن ترک معرفی می شود و مصباح يزدی يک متحجر فارس!
رفقا بسیار دارند تند می روند!
خدا آخر و عاقبت مان را به خير کند. بوسنی و آلبانی و صرب ها هم اينجوری شروع کردند دوستان! به هوش باشيد!
2:11 AM


Thursday, October 23
ديروز که نه ديشب مطلب مفصلی نوشتم پيرامون تسليم شدن "آقايان" ايران اسلامی به شورای حکام منع گسترش سلاح های هسته ای وابسته به سازمان ملل متحد! عکس های خوشگلی هم گذاشتم از سه وزير خوش تيپ اروپايی با زمام داران ايران اسلامی که همه ريشو بودند و کپيه ی هم يا غير آخوند بودند با يقه ی آخوندی، يا آخوند بودند ايضا با همان يقه و عبا و عمامه و داشتند سرنوشت علمی کشور ما را رقم می زدند. آقای روحانی کپيه ی کروبی است و صالحی کپيه ی خرازی و خرازی کپيه خراسانی و خراسانی کپيه شريعتمداری (کيهان) و شريعتمداری کپيه ی سعيد امامی و ...
من اين چنين عکس ها را که می بينم دلم می گيرد. همين!


12:13 AM


Wednesday, October 22
ديشب هم از آن شب ها بود! يک ساعت پشت کامپيوتر نشستم و هی به "تخته کليد" کوبيدم و آخر و عاقبت با يک اشتباه کوچک - که تقصير گربه بود! از بس که دنبال موش کامپيوتر می دود!- پاک شد. به همين سادگی! صد بار به خودم گفته ام که مقالاتم را اول بايد در ورد و غيره بنويسم و آنگاه وارد بلاگر کنم، اما تنبلی يا شتاب و عطش مانع می شود.
نوشته بودم که برخی از نمايندگان دو آتشه ی حزب اللهی مجلس شورای اسلامی تسليم شدن ايران را به شورای حکام منع سلاح های هسته ای برنتافته بودند و برافروخته و آشفته بانگ برآورده بودند که اگر چنين بشود اسلام از بين می رود و کشورهای امپرياليستی به خودشان حق می دهند که حتی به اتاق خواب رهبر هم وارد بشوند! آقای حسين شريعتمداری هم نوشته بود که قرارداد الحاقی يک قرارداد "قرون وسطايی" است! و البته برخی ديگر از نمايندگان دبش اين را با عهدنامه ی گلستان و ترکمن چای مقايسه کرده بودند.
اما در اين ميان تصاوير سه وزير خوش تيپ اروپايی در جمع آخوندها و دولتمردان "یقه آخوندی" بسيار ديدن داشت. حالا به دو سه عکس خوشگل بسنده می کنم:



11:51 PM


Monday, October 20
من گم نشده ام!
گم گشته ام. گمگشته!
نيمی م در سراب است و نيم ديگرم در سراب. آن در آذربايجان و اين در جان جهان.
مادرم کم کم صدای مرا نمی شود. چشمش آب مروارید آورده و تنش همچنان درد می کند. اما او با چشمانش مرا نمی بيند. از پشت تلفن مرا می بويد و می بوسد و گاه حتی لمس می کند پيشانی ام را و پاک می کند اشک هايم را ...
دختر برادرم برای خانه ای که هرگز نخريده ام يک قاليچه نقاشی کرده است. نه نايين است و نه تبريز. بی رج است و اما انگار رگ و پی دارد به جای تار و پود.
گاه برای عادی ترين سخن، ذهنم قفل می شود و فارسی و انگلیسی و فرانسه، زبان های دوردست را می مانند. پس قوی بير آز دا آنا ديل ينده يازيم! آمما نه يازيم؟ اوخويان کم دیر، قولاق آسان کيم؟
بو گئجه نه بير اوزون گئجه دير!
نه سس وار، نه فريادرس!
مير صالح دئميش کيمی "لاپ لاپ" قارا بير گئجه دير!
پس بو رشيد هاردا قالدی کی هارداسان هاردانی اوخوسون؟
منيم گوزلريم هله يول لاردا
و يول لار هله اوزون لوغوندا...
نه باشا چاتير، نه بير يانا...
پس بو يوخو نئچون گلمير گوزومه؟
گوزلريم نئچون يول دا
حتی ياردان دا بير خبر يوخ دور
هاردا؟ هاردا؟ هاردا؟
12:48 AM


Sunday, October 19
چند روزی است که گرفتاری های گوناگون مجال نمی دهند تا مطلب بنويسم. در هنگامه ای آب از سر می گذرد ديگر يک متر و صد متر نداريم. من اين روزها اغلب شعر رودکی را زمزمه می کنم که گفته:
با صد هزار مردم تنهايم
بی صد هزار مردم تنهايم
... اما پاييز هم هست که شعر منوچهری در تاکستان های نپا و سونوما غوغا می کند. خيزيد و خز آريد! يا شاملو:
بی آنکه ديده بيند در باغ
احساس می توان کرد در
طرح پيچ پيچ مخالف سرای باد
یاس موقرانه برگی که
بی شتاب
بر خاک می نشيند.
بر شيشه های پنجره آشوب
شبنم است!
...
وای که چقدر از اين شعر لذت می برم! یاس موقرانه ی برگی که بی شتاب بر خاک می نشيند!
هم خانه ی من هنوز از بيمارستانی به بيمارستی ديگر می رود و ديگر خسته شده است. امروز ديدمش. مچاله شده در رختخواب در غروبی که سرخ رنگ و هم اتاقی اش سياهش را که تازه يک پايش را بريده بودند.
حضور مرگ را هم گاهی احساس می کنم و فکر می کنم که اصلا چيز خوبی نيست و نمی توان با مرگ استکانی عرق خورد. اينگمار برگمن می توانست باهاش شطرنج بازی کند. اما من به بيمارستان که می روم حضورش را لمس می کنم. گاه در شانه ام می نشيند و سنگينی حيرت آورش را احساس می کنم! ديگر بر اين باور رسيده ام که در غرب برای سالخوردگان مرگ را طولانی می کنند، نه زندگی را!
خانه ای که من درش زندگی مي کنم هرچند اجاره ای است ولی متعلق به هم خانه است. بیست سال است که در اين خانه زندگی می کنم ولی هنوز حضور او در اين خانه احساس می شود. من نماز نمی خوانم ولی حتی جرعه ای هم نمی توانم در اين خانه بنوشم. نمی دانم آقايان دکانداران دين که اوايل انقلاب بسياری را کشتند و حالا در خانه های مصادره ای اعدام شدگان زندگی می کنند و در استخرشان شنا می کنند و کنار استخر روضه ی قاسم می خوانند و مثلا نماز می کنند چگونه می توانند شب راحت بخوابند؟
اين برايم مساله شده است
(چه پرت و پلاهايی در ساعت پنج صبح می نویسم!)
فردا اديتش خواهم کرد! درد دلی بود در درازنای شب که انگار سحری در پی ندارد!
4:23 AM


Thursday, October 16


سیاهی روسیاس، دیب گله داره!

آقای خاتمی و جایزه نوبل
اگر شک و شبهه ای هم بود ديگر از بين رفت و آقای خاتمی که به ناحق سی ميليون رای مردم را مصادره کرده بود، آن هم با لبخند و سخن های زيبا و کرشمه های دموکراتيک، خود را عيان و عریان کرد و به قول سعدی رخت به آفتاب انداخت و ثابت شد که خاتمی هم از جنم ذوب شدگان ولایت است و آن حرف و حديث های شيرين و فلسفه بافی ها و گفت و گوهای تمدنی و غيره فريبی بيش نبود که چند صباحی گاری شکسته ی جمهوری اسلامی را به جلو بکشاند و آبروی
از کف رفته اش را دوباره به دست آرد و ...
اما به چه بهايی؟
به بهای از دست رفتن چند تن از نويسندگان و انديشمندان این دیار و جلای وطن کردن خیل بزرگی از مغزهای علمی و به بند کشیده شدن نزدیک ترین یاران خود خاتمی!
البته کسی از آقای خاتمی انتظار نداشت (من که انتظار نداشتم) که به بانویی که به خاطر مبارزه برای حقوق بشر در کشور تحت ریاست جمهوری آقای خاتمی برنده جایزه شده است تبریک بگوید. اما از کسی که دست کم دو سه تالیف فلسفی و اجتماعی دارد و ادعا می کند که فرزند زمانه ی خود است، انتظار می رفت که ادبیات سیاسی اش از بازجویانی مانند حسین شریعتمداری و انصار حزب الله و چماقداران فراتر باشد و بداند که برندگان جایزه نوبل بزرگانی مانند نلسون ماندلا و مادر ترزا و ساخاروف و ... هم بوده اند. وانگهی اسحق رابین هم بزرگ مردی بود که جان در راه صلح باخت و آرمان هایش اگر جامه ی عمل می پوشید، اکنون فلسطین این چنین به خون نمی خفت.
من پنج - شش سال پیش بر این باور بودم که آقای خاتمی به احتمال برنده جایزه ی صلح نوبل خواهد بود. اگر به آرمان هایش وفادار می ماند احتمالا هم می توانست برنده ی این جایزه ی بزرگ بشود. اگر چنان می شد لابد این جایزه بزرگ ترین جایزه بشری می شد!
حرف های زیادی دارم اما از شاملو مدد می گیرم و تکه ای از پریایش را اینجا می نویسم که حدیث نفس است:
" - امشب تو شهر چراغونه
خونهء دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچهء خندون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
شهر جای ما شد!
عيد مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دب گله داره
سیاهی روسیاس، دیب گله داره ..."-
12:22 AM


Tuesday, October 14
یه آذری وطن پرست!
خوبی ستون نظرات این است که دوستان و خوانندگان می توانند نظرات خودشان درست پس از خواندن مقاله ی بنده و اغلب پس از خواندن نظر خوانندگان ديگر بنويسند و در آنی منتشر کنند و گاهی به بنده که اين امکان را در اختيارشان گذاشته ام "وقيحانه" بتوپند و ناسزا بگويند و ....
خب، اگر چنان نبود که چنين نمی شديم!
گاهی خوانندگانی می آيند و بي نام و نشان نظرهايی می دهند و نيشی می زنند و می روند.
"يه آذری وطن پرست" از آن اصطلاح های غريب است که تازه در اين ستون رخ نموده است. "سارابلی" هم او را فاشيست تمام عيار خوانده است.
ما در فارسی واژه ی " یک" داريم ولی در نوشتن يه به کار نمی بريم. آذری نام زبانی است باستانی است که گويا در بخشی از ايران به آن صحبت می شد. حالا امروز می گويند آذری. آيا در آن ايام هم آذری می گفتند يا نه، نمی دانم! برخی می گويند تاتی و هرزنی و فهلوی و غيره.
اين تخم لق را کسروی شکست. من ارادت بسياری به کسروی دارم ولی همه ی آراء و عقايدش را اصلا نمی پذيرم: کتابسوزان کسروی را که حتی حافظ و مولوی را در آتش می سوزاند.... آراء و عقايدش را عليه عرفان و صوفی گری .... آوردن آئين و دين جديدی را به نام "پاکدينی" و به نوعی ادعای پيغامبری اش را .....
اما همو يکی از بهترين تارخ های مشروطه را نوشت و تحقيقات زيادی پيرامون مسايل تاريخی کرد. برخی از عقايد و نوشته هايش امروزه کودکانه به نظر می رسد و برخی هنوز عالی هستند.
طرفداران و هواخواهان او کسروی را تا حد يک "امام" بالا می برند و دشمنانش او را ترور کردند. در هر حال "آذری" نه نام زبان است و نه منسوب به مکانی خاص. شايد منظور آقا يا خانم "يه آذری ..." يک آذربايجانی باشد. اما وطن پرستی هم خيلی باعث مباهات و افتخار نيست. پرستش اصولا به ازمنه ی ما قبل تاريخ بر می گردد. می توانيم وطن دوست و وطن خواه باشيم (ناسيوناليست). حالا نمی دانم اين خواننده ی وطن پرست ايران را پرستش می کنند يا آذربايجان را؟
بر سبيل اطلاع عرض شد!
فقط خواهش من از اين نوع وطن پرستان اين است که آيا موافق آزادی زبان و مذهب و آيین و جنس و گرايش جنسی و انديشه و بيان و ... هستند يا نه؟

12:14 AM


Monday, October 13
اعطای جايزه ی نوبل به خانم شيرين عبادی متعصبان مذهبی جمهوری اسلامی ايران را حسابی در تنگنا قرار داده که حتی فارسی نيز يادشان رفته است. ما به ترکی به اين متعصبان می گوييم "قولاغی توک لي لر" (کسانی که گوش شان مو دارد!) حالا مهم نيست که برخی از اينان مقام دکتری را نيز يدک می کشند.
روزنامه ی جمهوری اسلامی يکی از ارگان های رسمی قولاغی توک لی لر که بنيان گذارش رهبر فعلی انقلاب است، در مقاله ای شتابزده شيرين عبادی را با خانم مهرانگيز کار اشتباه گرفت و نوشت که شيرين عبادی همسر سيامک پورزند است و در حال حاضر در آمريکا به سر می برد!
يک قولاغی توک لی ديگری نيز با نام عجيب "افروغ" (آدم ياد آروغ می افتد!) اين چنين اظهار لحيه کرده است
(فقط فارسی اين برادر را ببينيد!)

1:44 AM


درد دل با برادر
امشب فرصتی دست داد تا ساعتی با برادرم در تهران گپ بزنم و درد دل کنم. او يک سينه سخن داشت و از روزگار ناخوش امروز ايران می گفت که چگونه همه در پی پول اند و پول شده است معيار ارزش ها و تنها معيار ارزش. از دوستان و آشنايان و خويشانی می گفت که مرتب پول پارو می کنند و می سازند و می فروشند و ميليون ميليون به ثروتشان افزوده می شود.
چه روزگار غريبی! انگار ارزش آدمی در پول خلاصه شده. جامعه ی بيماری داريم ما. پسر رفسنجانی متهم می شود که 15 ميليون دلار از شرکت نفت نروژ "دستخوش" گرفته و پسر آقای ديگری صد ميليون به فلانش زده و عروسی آن يکی آقا زاده دويست ميليون خرج داشته و بريز و بپاش های معرکه ی ديگر ...
برادرم شايد به من اندکی سرکوفت می زد يا سرزنشم می کرد که چرا مانند "م" در شمال خانه ندارم و در کرج باغ و در تهران آپارتمان ... م در آلمان اقامت دارد و سالی يک ماه برای عشق و حال به ايران می رود و ....
پسر خاله هايم نيز حسابی افتاده اند به کار بساز و بفروشی ....
می خواستم به برادرم بگويم که من همين ديشب در تالار ديويس سانفرانسيسکو سمفونی "رمئو و ژوليت" برليوز را ديدم که مرا به اوج برد و به ويژه هنگامی که صدای بم نیکلاس رمی را همراه کر شنيدم ... پيش از آن در رستوران جاردينر شام و شرابی خورده بودم بی ترس از عسس و منکرات ... صبح امروز دور روزنامه ی نيويورک تايمز و سانفرانسيسکو پشت در بودند با ده ها مقاله ی ناب و خواندنی ...
می خواستم بگويم که برای نوشتن مقاله ای پيرامون شيرين عبادی يک ذره احساس خوف و وحشت نکردم!
من ديوان حافظ و شمس دارم و می توانم پريسا و گوگوش گوش کنم و فيلم پدرو آلمادوار را تماشا کنم.
نه ويلايی در شمال دارم و نه آپارتمانی در زعفرانيه ... دوستانم که به ايران می روند از بساط منقل و وافور و دختران خودفروش جوان و انواع و اقسام بزم های کشور اسلامی عزيزمان صحبت می کنند. اما من اهل اين بزم ها نيستم و بنابراين هرگز نمی خواهم جای دوستان عازم ايران و آشنايان بزمجویم باشم!
به برادرم توصيه کردم که برود اندکی حافظ و خيام بخواند و شجريان گوش کند و ...
اما برادرم که به هوای آلوده حساسيت دارد شروع کرد به سرفه کردن و عطسه کردن و مکالمه تمام شد!
12:19 AM


Sunday, October 12
قفل يعنی که کليدی هم هست!
قفل يعنی که
کلید!
....

اين بخشی از شعر نصرت رحمانی شاعر سرگشته ی زمانه ی ما بود که ورد زبان ما شده بود!
همه کليدشان گم می کنند، من امروز قفل را گم کردم. يک انباری دارم که شراب های نابم را در آنجا نگاه می دارم. امروز که رفتم یک بطر پينو نوآر بردارم تا به سلامتی شيرين عبادی جرعه ای بنوشم، ناگهان دیدم قفل نيست. دسته کليد تو دستم بود. هر چه گشتم پيداش نکردم. با ترس و لرز سوار ماشين شدم و به سرعت يک قفل ديگر خريدم. می ترسيدم کسی به شراب ها دستبرد بزند! اما انگار به خير گذشت!
(اين تکه به فرخ عزيز تقديم می شود!)
3:25 AM


Saturday, October 11
شيرين عبادي، بزرگ بانوي روح ايران!
امروز اخبار دنيا دور يک حادثه درنگ مي کرد: شيرين عبادي، قاضي و حقوق دان، نويسنده، فعال حقوق بشري و وکيل مدافع ايراني برنده ي جايزه ي صلح نوبل شد. خبر ديگر کوتاه نبود. انفجار شوق و شيريني بود براي تمام کوشندگان حقوق انسان ها در همه جاي جهان. و شيرين عبادي جان جهان بود. بزرگ بانوي روح ايران.
خانم عبادي در فاصله چند ساعت خبرسازترين سيماي جهان شده بود. اما سيماي جمهوري اسلامي اين خبر بزرگ را به آگاهي مردم ايران نرسانيده بود. زهي شرم !
من خانم عبادي را از طريق نوشته هايش مي شناختم. نوشته هايي پيرامون کودکان خياباني شهرهاي ايران. دردناک و وحشتناک! آنگاه او بود که در هيات وکيل مدافع نويسندگان و روزنامه نگاران صداي مظلوميت صاحبان قلم را در ايران به گوش جهانيان مي رسانيد. صدايي که سال ها طول کشيد تا بازتاب يافت. بازتابي عظيم و تاريخي. جايزه ي صلح نوبل سال 2003.
زيباست ديدن نام شيرين شيرين عبادي به عنوان برنده ي جايزه ي صلح و پيوستن اش به تاريخ.
چه خوش شانس بودم من که در سفري به ايران خانم عبادي را ملاقات کردم. فرج سرکوهي تازه از گور هولناکي که قرار بود در آن زنده به گور شود، رهايي يافته بود و ما چند نفر در کافه اي آزادي فرج را جشن گرفته بوديم. خانم عبادي شيرين سخن بود و با من گاه به ترکي سخن مي گفت. به لهجه ي ترکان همداني. من برايش شعر "يارم همه داني و خودم هيچ نداني/ يارب چه کند هيچ ندان با همداني!" را مي خواندم و او مي خنديد. با آنکه شايد صدها بار اين شعر را شنيده بود!
او بگمانم وکيل فرج بود و به نظر مي رسيد که حتي بيش از فرج از آزادي او شاد شده است. اين بانو آن روز سراسر شور و شوق بود و من امروز معناي کلمات سخنگوي کميته ي جايزه ي نوبل را به هنگامي از مبارزات خانم عبادي در زمينه حقوق بشر صحبت مي کرد، کاملا درک مي کردم.
مادر شيرين عبادي خانم مينو يميني امروز در مصاحبه اي گفته که من سه بار براي شيرين گريه کرده ام: بار اول هنگامي که از دانشگاه فارغ التحصيل شد، بار دوم موقعي که به زندان رفت و بار سوم امروز.
من هم امروز اشک شوق ريختم!
شيرين عبادي اميد و ملجاء نويسندگان و دانشجويان و روزنامه نگاراني بود که توسط قوه مخوف قضاييه يا وزارت اطلاعات دستگير مي شدند. ماموران وزارت اطلاعات که در آن ايام سياه و تاريک چند نويسنده سرشناس و زن و شوهر مشهور ايران خانم پروانه و داريوش فروهر را به قتل رساندند، اين خانم عبادي بود که وکيل مدافع برخي از قرباينان اين قتل هاي زنجيره اي شد. و ناصر زرافشان وکيل مدافع برخي ديگر از قربانيان اين قتل ها اکنون خود زنداني نظام جمهوري اسلامي است.
خانم عبادي هم به هنگام وکالت امير فرشاد ابراهيمي همراه همکارش آقاي محسن رهامي به پنج سال زندان و لغو پروانه ي وکالت محکوم شد ولي پس از چند هفته در اثر فشارهاي داخلي و خارجي از زندان آزاد گرديد.
من چند سال پيش، به هنگام برآمدن سيد محمد خاتمي نوشته بودم که ممکن است روزي روزگاري اگر آقاي خاتمي در جهان اسلام حرف تازه اي بزند و مانند دوبچک در چک و اسلاواکي، اسلام ستيزه جو و خش را با فرهنگ مدارا و دموکراسي آشتي دهد، ممکن است جايزه صلح نوبل را از آن خود کند. اما شوربختانه هرچه از عمر سياسي آقاي خاتمي گذشت او بيشتر به همان اسلام ستيزه گر و رهبرانش گرايش پيدا کرد و حتي از جلاد بزرگ زندان هاي مخوف ايران، اسدالله لاجوردي تجليل ها کرد و زير و قول و قرارهايش زد. به عهد و پيماني که با مردم بسته بود پشت پا زد. آقاي خاتمي هرچند خود مسحور قدرت نگرديد، اما با قدرتمداران سازش کرد و به آنان کرنش کرد و ايران را به بن بستي کشانيد که اکنون آماده ي انفجار است.
شايد هم خير ما در اين بود که روزگاري ديگر بزرگ بانويي از اهالي هکمتانه (همدان) که نماد فرهنگ چند زباني و چند قومي و چند مذهبي ايران است و کساني مانند ابوعلي سينا را در دامن خود پرورده، جايزه ي صلح نوبل را از آن خود نمايد.
خانم عبادي امروز بارها و بارها تاکيد کرد که اين جايزه را به خاطر مبارزات مردم ايران براي دموکراسي به او داده اند. من اميدوارم که اين جايزه راه آزادي و دموکراسي را براي مردم نگون بخت ما باز کند.
مردم ما دست کم يک قرن است که به انواع مختلف براي حصول آزادي و دموکراسي مبارزه کرده اند و شوربختانه تاکنون هيچ نتيجه اي عايدشان نشده است. حال ساختار نظام ايران يکي از عقب مانده ترين و خشن ترين نظام هاي جهان است. در اين نظام زن روزنامه نگاري به نام زهرا کاظمي در حين بازداشت در زير شکنجه شد و زني ديگر به نام افسانه ي نوروزي فقط به خاطر دفاع از ناموس خود به اعدام محکوم شده است.
من اعطاي جايزه صلح نوبل را به تمام ايرانيان آزاده و به ويژه مبارزان خستگي ناپذير حقوق بشر و از جمله همکاران خانم عبادي، آقايان ناصر زرافشان، عبدالکريم لاهيچي و محسن رهامي تبريک مي گويم.
1:40 AM


Friday, October 10
زنان پليس ايران: مردان زن نما
داشتم از مردان زن نما می نوشتم که داستان به شهرامه کشيد و شهرامه آخر و عاقبتش به بيت امام خمينی کشيد. شهرامه را من اوايل انقلاب در تهران ديدم و آخر و عاقبتش را در برلين نيز شنيدم. شهرامه البته نام مستعار آن آقا بود که شغل اصلی اش شاگرد خياطی بود و شلوار سفيد و پيراهن مشکی گلدار تن نما به تن می کرد و شب ها به محافل بزم می رفت.
شهرامه را مرتب می گرفتند و زندانش می کردند و او زندان را به هم می ریخت و به زندانيان کام می داد. در آزادی لباس زنانه می پوشيد و در خيابان های تهران پی مشتری می گشت. شب ها در مجالس می رقصيد و دلبری می کرد. تا اين که همه از دستش ذله شدند. رئيس کميته محلی او را اداره منکرات پاس می داد و اداره ی منکرات به دادسرای نظامی و دادسرای نظامی به زندان اوين و .... داستان مرتب تکرار می شد و شهرامه مرتب برای امام نامه می نوشت که "دردم را فقط شما می دانيد و مشکلم را فقط شما می توانيد حل می کنید." تا اين که يک روز وقت ملاقات گرفته شد و او با حجاب کامل اسلامی به حضور "امام" رسيد و رنجنامه اش را گفت. گفت که من چه گناه کردم که به جلد مردان فرورفته ام درصورتی که تمام وجنات من زن است. امام هم که مانند هميشه به گل های قالی نگاه می کرد سرانجام با لبخندکی حديثی را بازگو کرد که گويا در عصر پيغمبر هم چنين موردی بوده و ... و سرانجام دستور می دهد که با ارز دولتی شهرامه به آلمان برود و در آنجا تغيير جنسيت بدهد.
حال ماجراهای فرودگاه به کنار. خواهران فرودگاه که می خواستند شهرامه را بازرسی بدنی کنند ناگهان دست شان به آلت رجوليت او بر می خورد و جيغ می کشيدند که طرف "منافق " هست و قصد فرار دارد. ناگهان فردوگاه به هم ريخته بود و ماموران شهرامه را گرفته بودند. اما دستخط مبارک امام هميشه حلال مشکلاب بود و حالا شهرامه در آلمان به صورت زن خانه دار زندگی می کند و شايد هم ازدواج کرده و ...
اين همه را نوشتم که داستان مردان زن نمای پليس جمهوری اسلامی را در سايت "امروز" متعلق به دوستان حجاريان خواندم.
شاد و سبز باشيد!
12:14 AM


Thursday, October 9
مردان زن نما در نيروهای انتظامی کشور اسلامی گل و بلبل!
اين خبر را به نقل از سايت امروز بخوانيد:
در مراسم فارغ التحصيل اولين گروه زنان پليس بعضي از خانم هاي پليس به اجراي مانور پرداختند. به گزارش ياس نو پس از پايان صحنه هاي مانور مشخص شد كساني كه در اين برنامه نقش زنان را بازي مي كردند در واقع مردان شاغل در نيروي انتظامي بوده اند كه چادر به سر كرده اند.
خب، جمهوری اسلامی می خواهد خودی نشان بدهد و فيلمی بگيرد و البته برای گرفتن زهر چشم. مبارک است! اوايل انقلاب شهرام نامی بود که با نام شهرامه در لباس زنانه در مجالس بزم می رقصید و آواز می خواند. قد بلندی داشت و پوست سفيد. هزار قلم آرايش می کرد و زيبا می رقصید. يک شب که من هم ميهمان بزمی بودم باحال، و حال و حوصل هم داشتم پای صحبت شهرامه نشستم. از روزگارش گفت و گفت و گفت وووو شغلش شاگرد خياط بود. تنها آروزش اين بود که روزگاری زن شود. حتی برای آقای خمينی هم نامه نوشته بود و "امام" در حدیثی به اين مساله بر خورده بود و اجازه داده بود که با نرخ دولتی ارز بگيرد و به آلمان برود تا زن زن شود....
(ادامه خواهد داشت ...)

2:45 AM


Tuesday, October 7
کرب و بلا
عاشقان ايرانی حضرت علی و البته تنی چند هم که در لباس عاشقان برای کشتن آمريکاييان از ايران اسلامی عازم کربلا می شوند با بلاهای زيادی روبرو شده و گاه در ميدان های مين يادگار صدام به لقا الله می پيوندند!
گزارش نيويورک تايمز در سايت بی بی سی خواندنی است!
7:24 PM


آرنولد شوارزينگر و انتخابات فرمانداری کاليفرنيا
انتخابات فرمانداری کاليفرنيا از نگاهی ديگر

مقام فرمانداری مانند ساير مقامات مهم در آمريکا انتخابی است، نه انتصابی. مردم فرماندار را انتخاب می کنند و اگر خوش شان نيايد يا ببينند که به قول و قرارهايش وفا نکرده، البته حق دارند که او را عزل کنند. انتخابات کاليفرنيا دو وجه دارد: يکی رای برای عزل يا عدم عزل فرماندار انتخابی موجود، گری ديويس ... و ديگری انتخاب يک فرماندار جديد که به منزله ی رئيس جمهور است در ايالتی که از نظر اقتصادی پنجمين مقام را در دنيا دارد.
اين عزل و انتخابات در تاريخ کاليفرنيا بی سابقه بوده است. به ويژه با ورود آرنولد شوارزينگر به مصاف انتخابات. شوارزينگر مهاجر اطريشی تبار است که هنوز با لهجه ی اطريشی صحبت می کند. هنرپيشه است و هنرپيشه ی بدی هم هست. دست کم فيلم هايی که بازی کرده بسيار بد بوده اند و صرفا تجاری. او قهرمان زيبايی اندام هم بوده و به مدد عضلات سفت و پيچ در پيچ اش و قد و بالای تماشايی اش محبوب شده است. او البته فقط اندام زيبا نداشته بلکه در پس کله اش مغزی هم بوده و نگاه موشکافی داشته به اوضاع و احوال سياسی آمريکا. او که با بيست و پنج دلار پول وارد آمريکا شده بود، توانست در مدت کوتاهی به موفقيت های بسيار نايل آيد و زنی از خاندان جليل کندی به همسری گيرد. فيلم هايش نيز پرفروش بوده اند و او به مدد پول های باد آورده اش در کشور زادگاهش نيز کارهای عام المنفعه بسيار کرده. بخصوص در زمينه ی ورزش و ساختن باشکاه های ورزشی.
در آمريکا هم به آموزش دانش آموزان در ساعات فراغت بسيار حساس بوده و طرحی نيز در اين باب اجرا کرده که موفقيت آميز بوده است.
در هر حال نکته ای که برای ما حايز اهميت است مهاجر بودن اوست که حق و حقوقی که در اين کشور دارد. دو نفر ايرانی هم نامزد اين مقام شده اند. بدبخت و بيچاره ماييم که نمی توانيم در کشور خودمان حتی برای انتخابات شورای شهر و روستا نام نويسی کنيم! من کسی را می شناسم که در آمريکا استاد دانشگاه بود و حالا در ايران زندانی است! رفته بود که در دانشگاه های ايران هم فعاليت بکند و مثمر ثمر واقع شود. اما سر و کارش به زندان کشيد و حالا شايد در پنجه های بی رحم قاضی مرتضوی اسير است. شايد هم خدای ناکرده جسم سختی به کله اش بخورد و به سرنوشت خانم زهرا کاظمی دچار شود!
وای که چه ميهنی داريم!!!
12:21 AM


Monday, October 6
ابراهيم نبوی طنز نويس است. طنز نويس بزرگی هم هست. اما گاه که قلم را لختی می گرداند، می گرياند. حالا که در خارج است نوشته هايش مانند ميهنش تلخ شده است. گاه در مقابل دوربين می نشيند و با "اعتراف" های خود اعتراف گيران را خورد و خمير می کند و گاه با نامه های سرگشاده اش وجدان های خفته ی زمامداران ميهن ما را خنجر می زند! زمام دارانی که به گفته اش مثلی هستند از "... رهبری که دلش به چفيه های لات و لوت ها خوش است .... رئيس جمهوری که حتی جرات خنديدن را هم ندارد ... آقای کارگزاری که با بن لادن روبوسی می کند و رو به آمريکا نماز می خواند..."
مقاله اش در سايت نبوی آن لاين خواندن دارد.
1:57 AM


افسانه نوروزی
افسانه نوروزی پای چوبه ی دار است. در کشوری که مزد گورکن از آزادی آدمی بيشتر است! افسانه چند سال پيش در حين دفاع از ناموس خود، رئيس انتطامات جزيره ی کيش را به قتل رساند و چون طرف مامور انتظامی دولت فخيمه ی جمهوری اسلامی بود، به قصاص محکوم شد و حالا قرار است بازماندگان مقتول با پرداخت نصف "ديه" قتل (چون افسانه نوروزی زن است و در قوانين اسلامی نصف ديه مرد ارزش دارد!) با دست خود اين بانو را به دار بکشند. شرم بر قوانين کشوری باد که با سرنوشت انسان چنين می کند!
و اين در حالی است که قاتل يا قاتلين زهرا کاظمی که پيش از قتل به او تجاوز هم کرده بودند، آزادنه می گردند و به ريش قوانين کشور اسلامی می خندند.
مهديه دختر پانزده ساله ی افسانه نوروزی در نامه ای سرگشاده عاجزانه از آيت الله شاهرودی تقاضا کرده است که مادرش را دوباره محاکمه کنند.
بد نيست بدانيد که جناب مامور انتظامی جزيره ی کيش به خاطر حفظ حرمت فقط با حرف "م" معرفی گرديده است. لابد زنان ديگری هم قربانيان تجاوز جنسی او واقع شده اند که حکومت اسلامی نمی خواهد او را معرفی کند و گرنه چه اشکالی داشت که مقتول معرفی گردد.
نيز دفعه ی پيش هم نوشتم اگر اين خانم مورد تجاوز آقا واقع می شد و يا به اميال جنسی آقای حشری تن در می داد، آن موقع بنا به همين قوانين اسلامی به جرم زنای محصنه به سنگسار محکوم می شد!
1:02 AM


***
امروز خواننده ای که به هر قيمتی می خواهد اين سايت و ستون نظرات را حذف کند، با ارسال بيش از دوهزار و پانصد نظر مناسب خود و شايسته خود و آمرانش! کوشش کرد که مثلا گامی اساسی در جهت تعطيلی ستون نظرات بردارد. شايد هم چون من در مطلبم به حقوق همجنسگرایان اشاره کرده بودم ايشان با تقاضای يک خواهش جنسی می خواست اميال جنسی خود را تسکين دهد. من مطمئن هستم در شهری که ايشان زندگی می کنند - چه در ايران و چه در خارج - کسانی هستند که به خواهش های نفسانی و جسمی اين آقا پاسخ دهند. اما گمان نکنم در اين ستون کسی اميال جنسی او را اجابت کند. در هر حال من از خوانندگان عزيز اين سايت به خاطر اين قبيل مسايل پوزش می خواهم و اميدوارم که بزودی با بکارگيری روش های تکنيکی از شر اين نوع مزاحمان راحت بشويم.
****
ديروز هم فاجعه های ديگری در اسرائيل رخ داد و دختر جوانی با بستن کمربند بمب خود و 19 نفر ديگر را به کام مرگ فرستاد.
تندروهای اسرائيل وفلسطين لابد از خوشحالی در پوست نمی گنجند و شايد صدام هنوز هم از پول های مردم عراق بيست هزار دلار به خانواده ی دختر انتحاری دستخوش بدهد.
من نمی دانم اين گره کور چگونه باز خواهد شد. اما تقريبا مطمئن هستم تا ياسر عرفات ها و آريل شارون ها و کشورهای تروريست پرور هستند و جوان مغزشسته و سازمان های مغزشو هستند، این نوع آدمکشی ها هم ادامه خواهد شد.
نکته اينجاست که این قتل آخری در رستورانی رخ داد به نام ماکسيم که يکی از صاحبان آن فلسطينی است.و رستوران پاتوق جوانان اسرائيلی وفلسطينی است. ماکسيم کنار دريا قرار دارد و جوانان مايوپوش از شنا برگشته برای ناهار و نوشيدن آبجويی تگری به آنجا رفته بودند که با چهره ی کريه مرگ در سيمای يک زن فلسيطنی در مقابل شان ظاهر شد و آنان را به کام مرگ فرستاد.
قربانيان فاجعه هم از يهوديان بودند و هم از اعراب.


12:53 AM


Thursday, October 2
عبدالله يونس کرد عراقی که ده سال پيش از دست صدام به انگلستان پناهنده شده بود، امروز به جرم کشتن دختر شانزده ساله اش به حبس ابد محکوم شد. عبدالله يونس پس از قصابی کردن دخترش خودش را از طبقه ی سوم پايين انداخته بود که خودکشی کند اما نمرده بود. گناه دختر 16 ساله اين بود که با يک پسر لبنانی 18 ساله دوست بود و پدر غيرتی اين "ننگ" را نتوانسته بود تحمل کند.
دو سه سال پيش هم عين همين ماجرا در سوئد اتفاق افتاد. آنجا هم يک پدر غيرتی کرد ترکيه دخترش را با کمک برادرش و پسرانش تکه تکه کرده بود.
وای که چقدر گاه وحشی می شوند انسان های ماقبل تاریخ!
11:29 PM


کس نمی داند که من چه می کنم!
هر روز که بيمارستان می روم چهره ی خبيث مرگ را می بينم. با لبخند!
چندی پيش دوستی که با کوله باری از عشق به ايران رفت، ناگهان راهش به زندان اوين ختم شد. می ترسم بلايی که بر سر زيبا کاظمی آمد، بر سر او نيز بيايد. می ترسم ديگر!
خوشبختانه من او را تشويق نکردم به وطن برود.
امروز در عراق داشتند بر سر قانون اساسی بحث می کردند. زيبا بود! کرد و ترک و ترسا و کليمی دارای حق و حقوق می شوند. زنده باد جامعه ی بی تبعيض!
نيز امروز زيباترين اتفاق های جهان رخ داد: مدارس عراق باز شد. بی صدام حسين! در کتاب های تاريخ و جغرافيا و حساب و هندسه و جبر و مثلثات نامی از صدام نيست! در مصاحبه ای که از راديو شنيدم دانش آموزی می گفت که حتی حساب هم حساب صدام بود:
صدام به خانواده ی دو سر باز عراقی برای کشتن ايرانيان هر کدام صد ريال (يا دينار) داد. جمعا چند دينار داد؟ حساب کنيد تعداد موهای سبيل صدام را!
صدام به هر عراقی يک پرتقال داد. پيدا کنيد پرتقال فروش را!
صدام از هر خانواده ی عراقی يک نفر کشت، پیدا کنيد قاتل را!
صدام از هر خانواده ی ايرانی يک نفر را کشت، پيدا کنيد مجموع شهدای خانواده ی خامنه ای و رفسنجانی را!
صدام برای هر فلسطينی انتحاری بيست هزار دلار دستخوش داد، پيدا کنيد مجموع کشته شدگان اسرائيلی را...
صدام برای کشتن هر آمريکايی پنج هزار دلار دستخوش می دهد، پيدا کنيد.../.
صدام از بانگ مرکزی عراق در آخرين روزهای حکومتش دو ميليازد دلار بلند کرد، پيدا کنيد صدام را ....
حسين شريعتمداری کيهان ده هزار بار در کيهان نوشت صدام عفلقی کافر و جنايتکار است و حالا دارد مايه اش را می خالد. پيدا کنيد رياکاران را کبير را.....
...
اما زنده باد نسل جديد عراق که امروز سال تحصيلی را بی نام و شعار صدام شروع کردند. زنده باد جامعه ای بی شعار و بی ريا!
12:06 AM