Morteza Negahi, Iranian Author and 

Journalist





خانه
نامه بدهيد
RSS Feed
 
 
آرشیو:
January 2002
February 2002
March 2002
April 2002
May 2002
June 2002
July 2002
August 2002
September 2002
October 2002
November 2002
December 2002
January 2003
February 2003
March 2003
April 2003
May 2003
June 2003
July 2003
August 2003
September 2003
October 2003
November 2003
December 2003
January 2004
February 2004
March 2004
April 2004
May 2004
June 2004
July 2004
August 2004
September 2004
October 2004
November 2004
December 2004
January 2005
February 2005
March 2005
April 2005
May 2005
 
Copyright 2002-2003. All rights reserved.Designed and developed by hoder.com

يولداش
Morteza Negahi is an author and journalist.In his personal weblog, Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on personal thoughts on social issues which are mainly geared towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities of Iran.

مرتضی نگاهی، نويسنده و روزنامه‌ نگار


Sunday, November 30
برای اينکه برخی از دوستان با تماشای عکس من ناراحت نشوند يک تصوير در اين محل می گذارم که دست کم نظرها حذف نشوند!
حالا راحت شديد دوستان؟
اين عکس را در خيابان استقلال استانبول گرفتم. زن نانوا در ويترين رستورانی نشسته بود و به سبک آناتولی ها يا همان خودمان نان می پخت و مرا ناگهان پرتاب کرد به سراب و ميرزاده خاله که ماهی يک بار به خانه مان می آمد و نان می پخت. چه نانی؟ عطر و بوش که يادتان هست؟

1:48 PM


Saturday, November 29
باز هم يک مقاله قربانی شد!
اين بار مقاله ای پیرامون خواهرم آذر و تمام خواهران خوب دنيا.
ديگر حوصله ندارم که مطلبی ديگر در اين باب بنويسم.
اما دلم می خواهد دو سه نکته را بنويسم:
_ رحمان نامی که گاه در ستون نظرات نظر می دهند، به درستی نوشته کسی نبايد به خاطر نوشتن به زبان مادری اش پوزش بخواهد. حرف ايشان بسیار درست است و من هم موافق ايشان هستم. اما... اما ...همچنان که در ستون نظرات توضيح داده ام پوزش خواهی من به خاطر ترکی نوشتن نبود. به احترام کسانی بود که "متاسفانه" ترکی نمی دانند!
_ نمی دانم که آقای خاتمی در مورد درگذشت آيت الله خلخالی تسليت گفته است يا نه. رئيس جمهور محبوب کشور اسلامی به هنگام مرگ لاجوردی تسليت غرا و جهانسوزی گفته بود. حالا اميدوارم که در مرگ اين "بزرگ مرد" قاتل و قصاب هم لختی قلم را بگرياند و بچرخاند. مگر خلخالی از لاجوردی چیزی کم دارد؟
2:54 AM


Friday, November 28
خلخالی تون به تون دوشدو!

1:28 AM


دلی شيطان دئيير کی ....
نه دئيير؟
هله بيلميرم...
آنام ايله دونن گئجه آنا ديل ايله دانيشديم و سرمست اولدوم.
آنام دئدی نياران اولما سنون ساغلوويا ايچن لر چوخ اولاجاق!
ميه اولار کی بير توی اولا، او دا آيدين نين تويو، سنه گوره باده قالديرماسين!
بيليرم آنا! اولماز!
من هاردا اولسام دا اوره گيم اورادير. آنا يوردوندا.
بو گون بير هيوره دوستوم، کی هله آلله قويسا کورد دی ده، باش بينمی آپاريردی کی ايران دا گرک فارسجا دانيشلسين و اوخونسون. چونکو بوتون جماعت و اونلارين چوخو ايران دا فارسجا دانيشرلار. من دئديم آخی هيوره نين بيری هيوره... اوندا گرک سنين اوغلون دا بوردا فارسجا دانيشماسین انگليس جه دانيشسين. دئدی: يوخ! فارس بيزيم آنا ديليمز دير!
من ده دئديم قارداش من ده بونو ايسته ييرم دا! تورکجه ده بيزيم آنا ديليمز دير. سونرا تهرانا زنگ ائتديم و بو يولداشيمدان ايسته ديم کی آنام ايله دانيشسين و قارداشيمين تويونو تبريک دئسين.
آمما نه آنام اونون سوزلرينی قاندی و نه او آنامين سوزلری نی!
من قاققيلداييب گولوردوم!!
12:48 AM


امروز اينجا روز شکرگزاری بود. يکی از روزهای کاملا آمريکايی!
سال ها پيش که زجر ديدگان و حادثه جويان و جاه طلبان تمام دنيا برای زندگی بهتر به آمريکا مهاجرت می کردند و از باد و باران و توفان می گذشتند و قدم به خاک آمريکا می گذاشتند در آخرين پنجشنبه ی هر سال دور هم جمع می شدند و مراسم شکرگزاری به عمل می آوردند و که به اين قاره ی جديد سالم و سلامت وارد شده اند. حالا اين روز شده است روز ملی آمريکاييان. تعطيل ملی است و مردم سفرها می کنند تا در کنار خانواده دور هم بنشينند و مانند نياکان خود بوقلمون بخورند و شراب بنوشند و خدا را شکر کنند که در آمريکا هستند.
ايرانيان نيز مانند ديگر آمريکاييان به اين جشن علاقه نشان می دهند و دور هم جمع می شوند و گيلاسی می نوشند و سپاس می گزارند خدای را که سرنوشت شان را در اين کشور رقم زده و ....
جورج بوش امروز خيلی يواشکی به عراق سفر کرد تا در کنار سربازان آمريکايی در روز شکرگزاری شرکت کند.
من به رستوران "ميکده" در سانفرانسيسکو دعوت داشتم. ميکده يکی از بهترين رستوران های ايرانی در سرتاسر جهان است. به نظرم خيلی بهتر از البرز تهران است و شايد در حد چلوکبابی "حاج علی" در بورتکچی بازار (بازار کلاهددوزان) در تبريز باشد که بهترين است در تمام دنيا شايد!
اين چلو کبابی در قلب بازار تبريز جای دارد و ما معمولا ماهی يک بار به آنجا می رفتيم تا شکمی از عزا در بياوريم! يک روز با دوست خوبم "فاروق رياضی" که پسر عمويش حسين از خوانندگان اين ستون است، به حاج علی رفتيم و تا چلو کبابی نوش جان کنيم. آما فاروق را که موهايش کاملا بلوند بود، به اتهام غير مسلمان بودن به چلو کبابی راه ندادند. اين حادثه در گرماگرم نظام پادشاهی اتفاق افتاد! ما هزار آيه و قسم خورديم که فاروق مسلمان است و سرانجام حاجی راضی شد که ما را راه دهد! فکر می کنم که فاروق حتی مجبور شد آيه ای هم بخواند!
حالا باز بگوييد که چرا آخوند ها آمدند!!!
12:27 AM


Wednesday, November 26
امشب عروسی برادرم است.
مادرم از پشت تلفن شادی را با من قسمت کرد. تازه عمل چشم داشته ولی از پشت خط تلفن می توانست مرا ببيند. تمام فک و فامیل به تهران آمده اند تا در جشن عروسی شرکت کنند.
سه سال و نيم پيش برای شرکت در عروسی خواهرم به ايران رفتم و آن آخرين ديدارم بود از سرزمين مادری. ارکستری که از تبریز آمده بود مدام آهنگ های ترکی می زد و مردم می زدند و می رقصيدند. گاهی فيلم عروسی را برای دوستان به نمايش می گذارم. در صحنه ای شش مرد همه کراوات زده و شيک و پيک همراه عروس و يک زن جوان ديگر می قصند. مردم مرتب "شاباش" می دهند و اسکناس از زمين و آسمان می بارد! آنگاه مسن ترين مرد با آهنگ رقص می رود و از خانم مسنی که از شدت شادی مدام اشک می ريزد درخواست رقص می کند. بانوی سالخورده با درد مزمن پا بلند می شود و همراه مردان و زنان می رقصد. اشک شادی از چشمان همه سرازیر است.....
بانوی سالخورده مادر من بود و ما شش برادر بودیم و دو خواهر. همه زير يک سقف در خانه ی قديمی پدری و در سرزمين مادری.
من بزرگ ترين فرزند خانواده ام (52 سال) و آيدين که امروز عروسی اش است جوانترين فرزند خانواده (25 ساله) مادر شانزده سال از من مسن تر است!
1:44 AM


Tuesday, November 25
من هنوز به خود نيامده ام!
نمی توانم افکارم را جمع و جور کنم و بنويسم. حتی ديگر نمی توانم موسيقی هم گوش کنم. هفته پيش رفتم تماشای اپرای "ليدی مکبث" اثر شوستاکوويچ که افکارم هرگز روی اپرا متمرکز نمی شد و انواع و اقسام فکر ها می کردم! هرچند اپرای معرکه ای بود!
فردا همخانه ام باز به بيمارستان خواهد رفت و اين بار به خاطر زخمی که از تختخواب عارض اش شده است! شايد زخم بستر واژه ی مناسب باشد! بيچاره!
من می خواهم سفر بکنم. اگر تجربه ی تلخ سه سال پيش را نداشتم حتما به ايران می رفتم که عروسی برادرم است.
اين سطور را نوشتم که سلامی بکنم و نشان دهم که هنوز ای ی ی ی ی .... نفسی می کشم!
راستی امروز آخرين اثر گوگوش را گوش می کردم که شاعرش زويا زارکاريان کوشيده داستان نسل ما را بسرايد و گوگوش هم الحق خوب خوانده است. اما اين گوگوش ديگر آن گوگوش نيست و حالا از "خمار انگلس" و نشئه بودا می خواند. بايد چند بار گوش کنم و دی وی دی اش را ببينم و چيزکی بنويسم. نام اثر هست: کيو کيو، بنگ بنگ!
پس فعلا شب و روز شما بخير!
12:58 AM


Monday, November 24
شواردنازه استعفا داد!
ادوراد شواردنازه که چهره ی مهمی بود در تاريخ اتحاد جماهير شوروی و جمهوری گرجستان، امروز سرانجام زير فشار مردم گرجستان استعفا داد و به نوعی خود را به تاريخ سپرد که قضاوت شود.
من نمی دانم که آقای خاتمی و خامنه ای و ایکس و ايگرگ و غيره اندکی به اوضاع و احوال دنيا توجه دارند يا نه؟
من نمی دانم که شواردنادزه محبوب تر است يا خاتمی. شواردنازه محبوب تر است يا آيت الله خامنه ای. آمار نشان می دهد که هواخواهان نظام ولايِت فقيه فقط پنج در صد مردم ايران اند. نمی دانم شايد هم بيشتر يا کمتر باشند! در هر حال کسانی که ادعا می کنند رهبر مردمی اند بايد هر از چند گاهی از مردم تاييديه بگيرند! شايد هم حق با آنان باشد.
در هر حال استعفا هم جرات و جسارت می خواهد!!
12:06 AM


Sunday, November 23
من نمی دانم به چه زبان بنويسم تا باورم کنند! حالا باور که نه، درکم کنند!!
چيزکی نوشتم پيرامون مايکل جکسون که به طرف داری از او و بچه بازی محکوم شدم!!!
يک کلمه در مورد زبان ترکی می نويسم، می شوم تجزيه طلب! عشقم را که به حافظ عيان می کنم می شوم شوونيست!!!
روزگار غريبی ست نازنين!
11:34 PM


Friday, November 21


زيستن برای قصه گفتن
اين عنوان تازه ترين کتاب گابريل گارسيا مارکز است که من سخت دوست می دارمش.
کتاب پرفروش ترين کتاب تاريخ جوامع اسپانيولی زبان شده است و حالا دارد جهان انگليسی زبان را فتح می کند.
با خواندن نقدی در نيويورک تايمز آنچنان به شوق آمدم که رفتم آمازون دات کام و دوبار کتاب را سفارش دادم!
هر وقت دستم رسيد شايد بخش هاييش را با هم بخوانيم!
1:30 AM


Wednesday, November 19
گناه مايکل جکسون بودن!
رسانه های آمريکايی و جهان سوژه داغ جديدی پيدا کرده اند: بازهم مايکل جکسون!
مطلب از اين قرار است:
پسرکی دوازده ساله که به بيماری سرطان مبتلا بوده، تنها آروزيش ديدن مايکل جکسون بوده است. تا اينجای قضيه البته اشکال شرعی و عرفی ندارد. اين خواننده ی پاپ ميليون ها هواخواه در سراسر دنيا دارد و اغلب هواخوانش هم نوجوانان اند. من نمی دانم که اين خواننده ی غريب و عجيب چگونه توانسته است قلب اين ميليون ها نفر را شکار کند! از شهرستان های ايران تا شهرهای سمرقند و بخارا و باکو و گنجه و اولان باتور و .... نوجوانان عاشق مايکل هستند و البته اين عشق يک طرفه نيست. مايکل هم بچه ها را دوست دارد و برايشان اسباب بازی و کتاب و نوار و سی دی می فرستد و همواره در قصر تنهايی (هرگز آباد) خود چند پسر بچه ی با پدر و مادر و يتيم ولو هستند.
اما برگرديم به آن پسرک دوازده ساله. او هم به "هرگز آباد" مايکل وارد می شود و مايکل با محبت های بی دريغش او را به زندگی باز می گرداند. با او به سفر های دور دنيا می رود و برای پدر و مادر پسرک خانه و ماشين می خرد.
اما پسرک که به مدرسه باز می گردد همکلاسی هايش شروع می کنند به متلک پراندن و غيره که مايکل بچه باز است و کارت را ساخته و ....
پسرک کارش به دعوا و مرافعه می کشد و آخر سر، سر از مطب های روانپزشکان در می آورد و در اين مطب ها پسرک اعتراف می کند که گاهی مايکل دستی هم به سر و گوش و شايد اعضای پايين تر از گوش او می کشيده است. روانپزشکان هم که معمولا گوش به زنگ هستند فوری اين نکته را عيان می کنند و وکلای مدافع که بيشتر از روانپزشکان گوش به زنگ اند وارد ماجرا می شوند که بوی ميليون ها دلار کباب شان می کرد!
بوی کباب به رسانه ها که می رسد جنگ مغلوبه می شود! در يک سو مايکل جکسونی هست که سياه پوست است و اما از رنگ پوستش دلخور است و سعی می کند سفيد شود؛ بچه باز است و می کوشد که انکار کند و مرتب ازدواج می کند! برای خود "هرگز آباد"ی ساخته و پرداخته که نمی تواند آن را از چشم خبرنگاران پنهان نگاه دارد... به گمانم با صد هزار مردم تنهاست. موسيقی اش - که من هرگز نپسنديده ام- در هر حال نشانی از عصر و زمانه ی ما دارد و چه بخواهيم و چه نخواهيم وارد تاريخ شده است. رقص اش معرکه است. رقص شکسته يا "بريک دانس" را او مد کرد. اين رقص آن چنان جهان را تسخير کرد که بچه های خواهر من در سراب نيز روزگاری بريک دانس می کردند!
مايکل جکسون اگر ميليون ها ثروت نداشت می توانست مانند ميليون ها بچه باز دنيا دستی به سر و گوش بچه ها بکشد و آب هم از آب تکان نخورد! اما رنگ و بوی دلار گاه کار دست آدم می دهد!
نه اين که بگويم بچه بازی ايراد ندارد. خيلی هم ايراد دارد و بايد مرتکبين به سوء استفاده های جنسی از کودکان محاکمه شوند. در همه ی کشورهايی که همجنس گرايی در آن ها قانونی است "بچه بازی" (سوء استفاده جنسی از کودکان -چه پسر و چه دختر-) خلاف يا جرم محسوب می شود و مرتکبين به اين اعمال محاکمه می شوند. شوربختانه در ميهن خود ما ايران شايد بيشترين سوء استفاده از کودکان انجام می گيرد. سرنوشت کودکان خيابانی ايران و نيز دختران خردسالی که به اجبار ازدواج می کنند يا به شيخ نشين ها صادر می شوند و نيز کودکانی که در قاچاق مواد مخدر مورد استفاده قرار می گيرند، مشتی از خروار هستند. اما من در ماجرای مايکل جکسون "پيچش مو" های ديگری می بينم! (تو مو می بينی و من پيچش مو!)
وانگهی به گمان من بچه ها هميشه هم فرشتگان بی گناه و معصوم نيستند. بچه ها گاه (و به ندرت البته) سالخوردگان را به دام می اندازند و گناه آلودشان می کنند!
من نمی دانم اين واقعه چگونه بوده است. اما پايانش را حدس می زنم:
خانواده ی پسرک با دريافت چند ميليون دلار (که بيش از يک سومش به جيب وکلای مدافع خواهد رفت) رضايت خواهند داد و مايکل جکسون باز در هرگز آباد خود با صد هزار مردم تنها خواهد ماند!
11:54 PM


در مدتی سايت يولداش تعطيل بود ده ها دوست خوب يولداش يا يولداش های خوب من برای من ئی ميل زدند که من از تمام اين عزيزان سپاسگزارم. اگر تا حالا نتوانسته ام برای شان خصوصی پاسخ بدهم پوزش می خواهم. ولی در هر حال يکی از اين روزها در فرصتی مناسب اين کار را انجام خواهم داد.
هم خانه ی من هنوز بيمار است و حالا در خانه است. شب ها دير هنگام مرا بيدار می کند و مانند هميشه از درد می نالد و نامم را صدا می زند و شبی ديگر را برايم به کابوس بدل می کند!
سرانجام به اين نتيجه رسيده ام که او را به خانه ی سالمندان يا بيمارستان های ويژه ی اين افراد ببرم. سال های سال است که من در اين کشور زندگی می کنم و تازه معنای MediCare و مديکال و غيره را فهميده ام. حالا می فهمم که چرا در آمريکای امروز برای رای دهندگان موضوع سالمندان از موضوع مثلا جنگ عراق مهم تر است. بنابراين صدام و هم مسلکانش که چشم به انتخابات آينده ی آمريکا دوخته اند که رای دهندگان به رقيب بوش رای بدهند و بوش را از ميدان به در کنند و در نتيجه آمريکائی ها عراق را تخليه کنند و ... در اشتباهند. چون خروج آمريکا از عراق مساوی است با يک جنگ خانگی برادرکشی وحشتناک و به آشوب کشاندن منطقه و پر و بال دادن به چريک های القاعده و حزب الله و غيره ... که اين امر را نه دموکرات های رقيب بوش می خواهند و نه اروپا و روسيه و چين ونه همسايگان ريز و درش عراق. شايد چند تنی از ائمه ی جمعه و جماعت و انصار حزب الله و بيت رهبری و چپ های هميشه ضد آمريکا اين را بخواهند و بخصوص دستگاه رهبری ايران که کفگيرشان در ايران به ته ديگ خورده بدشان نيايد که آش جمهوری اسلامی را برای عراقيان نيز بپزند. اما در عصر و زمانه ی حاضر بعيد به نظر می رسد که لبنان ديگری به وجود آيد و طالبان ديگری قد علم بکنند!
چنين به نظر می رسد که هم در سياست آمريکا و هم در سياست اروپا چرخش های درستی رخ داده که مهم ترين آن زمان بندی سپردن حکومت عراق به عراقی ها و انجام انتخابات سرتاسری و نوشتن قانون اساسی جديد در عراق است.
ممکن است بعثيسم هم منهای ددمنشی های صدام و حواريونش به حيات سياسی خود ادامه بدهد. (راستی بگمانم بعث به معنی رستاخيز باشد و حزب رستاخيز شاه هم دوبله به فارسی حزب بعث بود!)
1:49 AM


Monday, November 17


غمنامه ای برای احمد باطبی نوشتم که عجق وجق شد!
حالا شايد فرخ عزيز که چم و خم را بلد است به فارسی برگرداند!
فعلا با تصوير جاودانه ای از يادش را گرامی می دارم.
نيز از تمام دوستان عزيز اين سايت سپاسگزاری می کنم.
... و البته از حسين درخشان عزيز که دوباره يولداش را روبراه کرد!
... و اکنون غمنامه ای برای احمد باطبی

باطبی و شاملو
غم نامه ای برای احمد باطبی

احمد باطبی را همين پريروز ربودند...
درست پس از گفت و گويش با نماينده حقوق بشر در تهران.
مرتضوی به پدر باطبی گفت:
"البته که منش ربوده ام. و تو هم اگر غلط زيادی بکنی تو را هم به بند می کشم!"
اين است عدل اسلامی آقايان!
اين است ظلمی که بر فرزندان ميهن می رود.
آه ... باطبی عزيز!
حالا که من اين سطور را می نويسم ... و شب که در خليج سان فرانسيسکو بازتابيده ... تو در کدامين سلول تنگ و تاريک هستی؟ اما بدان که آنان از تو می ترسند. از تو می ترسند که نماد جنبش دانشجويان شدی. از تو می ترسند که روزی در لحظه ای پيراهن خونين دوستت را به دست گرفتی و مسيح وار ظلمی که بر جوانان ميهن تلخ و سياه ما می رود فرياد زدی. نگاهت زيبا بود و در چهار گوشه ی جهان فرياد مظلوميت جوانان ما را فرياد کرد. نگاهی که جهان را به لرزه انداخت... تو زيبا هستنی و زشت رويان زشت انديش از زيبايی ات هراس دارند! تو زيباترين فرزند سرزمين ما هستی!
برای شکنجه گران امر برت اين شعر شاملو را بخوان که انگار خطاب به آمر کبير نوشتټ
...
فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح روسبيان
باز می آمدند.

باش تا نفرين شب او تو چه سازد،
که مادران سياهپوش
- داغداران، زيباترين فرزندان آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند



10:47 PM


انگار سرانجام اين سايت روبراه شده است!
من که نا اميد شده بودم و داشتم بر می گشتم به روزهای بلاگ سپات!
ننوشتن مانند شکنجه است. حالا می فهمم که که در زندان های جمهوری اسلامی چرا به نويسندگان و روزنامه نگاران قلم و کاغذ نمی دهند. آيا برای کسی که حرفه اش نوشتن است يا عادت به نوشتن دارد، شکنجه ای بالاتر از اين هم هست؟
دوستی دارم که اين روزها به خاطر ناراحتی چشمی نمی تواند خوب بخواند و بسيار زجر می کشد.
صادق چوبک در ايام آخر عمرش ديگر نمی توانست بخواند. کاغذ را گوشه ی چشمش تقريبا می چساند و آنگاه می توانست برخی از کلمات را بخواند. گاهی با واژه ای از شعر حافظ عشقبازی می کرد!
صد سينه سخن داشتم که حالا همه ناگهان از يادم رفته اند و نمی دانم چه بنويسم!
البته عجيب است! من که در هر حال می توانستم بنويسم. اما برای شما نوشتن و نوشتن برای خوانده شدن مزه ی ديگری دارد! حالا می فهمم که چرا در هنگامه ی سانسور نوشته ها اين چنين بی مزه می شوند!
حالا ببينم اين نوشته را می توانم پابليش کنم؟!
10:38 PM


Tuesday, November 4
انتظار از مرگ بدتر است!
اين ضرب المثل گويا يک ضرب المثل عربی است و واقعا هم انتضار از مرگ بدتر است!
خانواده ی داريوش زاهدی حالا به بازی انتظار مقامات قضايی که دربست در اختيار مرتضوی و شريعتمداری و ديگر بازماندگان سعيد امامی هست، افکار عمومی جهان و خانواده ی داغديده ی داريوش زاهدی را زجر می دهند.
داريوش برادر جوانی داشت که آرشيتکت بود و حدود دوسال پيش با مرگ خود خانواده اش را داغدار کرد. حسين زاهدی نقاش خوبی هم بود که بخصوص سياه قلم هايش عالی بودند. قرار بود که نمايشگاهی از آثارش ترتيب بدهد که اجل مهلت نداد. بيچاره مادرش!
من نمی دانم که آقای مرتضوی واقعا از اين که يک نفر را مجبور کند که جلوی دوربين تلويزيون متن از پيش تهيه شده اش را بخواند و اعتراف کند که خائن و جاسوس بوده ... چه لذتی می برد؟ حالا گيرم که آمد و گفت. مگر دنيا می پذيرد؟ فرج سرکوهی با آن دردنامه اش که دنيا را تکان داد، پرده از اسرار آقايان برداشته است. پيش از فرج هم قربانيان استالين و پول بوت و مائو اعتراف گيران را رسوا کرده بودند.
راستی در اين ميان رهبر چه می کند؟ آيا او که الان در برج عاج نشسته و روزگاری خود از قربانيان اختنقاق بود، فراموش کرده که اين نوع اعتراف ها پشيزی ارزش ندارند. مگر سعيدی سيرجانی که بارها اعتراف کرد و حتی برای بازجوی "عزيز"ش نامه های قربانت شوم نوشت، ذره ای اعتبارش را از دست داد؟
فقط يک مشت آدم های ساديست می توانند که با کشتن زيبا کاظمی و خيل ديگر قربانيان قتل های زنجيره ای تهران و کرمان و تبريز و کرمانشاه و ... خود را به زباله دانی تاريخ بيندازند!
شرم آور است. نه؟
1:35 AM


Sunday, November 2


بيچاره داريوش زاهدی!
من داريوش زاهدی را از سال ها پيش می شناختم. برادر ناتنی يکی از دوستان بسيار نازنينم بود و همين حوالی همسايه بوديم و گاه گپی می زديم. در دانشگاه برکلی علوم سياسی تدريس می کرد و گاه مقاله ای هم پيرامون اوضاع و احوال ايران می نوشت.
يک بار با ياری شورای آمريکا و ايران در دانشگاه استانفورد کنفرانسی تشکيل داد که نژاد حسينيان (سفير وقت جمهوری اسلامی در سازمان ملل متحد) از مهمانان برجسته اش بود. اين آقا يا آقازاده هم البته کپی مطابق اصل برادرش خرازی و خراسانی و غيره بود. با همان ريش و پشم و پيراهن یقه آخوندی و کت و شلوار آخرين مد ايتاليا و البته دابل برست!
حالا يک حاشيه بروم: من از مشابه سازی متنفرم و از جوامعی که می خواهند شهروتدانش عين هم فکر کنند عقم می گيرد. در محله گی های (همجنس گرايان) سانفرانسيسکو، مشابه سازی را کلون می گويند و آن گروهی از مردان گی را شامل می شود که عين هم لباس می پوشند و رفتار می کنند. حضرات غير آخوند جمهوری اسلامی نيز عينهو اين برادران (يا خواهران) تکثير می شوند. فرقی هم نمی کند که اصلاح طلب باشند يا مثلا تندرو و يا ذوب شدگان ولايت فقيه. قيافه شان را نگاه کنيد! عين هم تکثير شده اند!
حالا بگذريم. نژاد حسينيان که به جلسه آمد شماری از ايرانيان اعتراض کردند و دکتر هوشنگ امير احمدی، رئيس شورا با ظرافت تمام اعتراض کنندگان را به ناهار دعوت کرد و البته قال قضيه کنده شد!
می خواهم بگويم که داريوش زاهدی هرچند علوم سياسی خوانده بود و تدريس می کرد، اصلا اهل سياست نبود. وانگهی به خاطر ديدگاه های ميانه روانه اش همواره مورد لعن و طعن گروه های اپوزيسيون هم قرار می گرفت. حالا چنين کسی را وزارت اطلاعات گرفته و پس از چهل روز تحويل برادر شريعتمداری کيهان ( منظورم قاضی مرتضوی است) داده تا از او در سريال های تلويزيونی يک جاسوس درجه يک آمريکا و موساد و غيره بسازند!
بيچاره داريوش که فريب لبخند خاتمی را خورد.

1:04 AM


Saturday, November 1
گاهی فکر می کنم که برتولد برشت بزرگ اشتباه کرده که گفته در روزهای سخت هم می توان نوشت. در باره روزهای سخت!
من اين روزها روزگارم سخت سخت است. به شدت پريشان احوالم و اصلا نمی توانم پيرامون اوضاع پريشان خود بنويسم. گاهی هم که چيزکی قلمی می کنم آنچنان آبکی از آب در می آيد که "ديليت" اش می کنم. آنگاه بند می کنم به موضوع های عام تر. مانند موضوع عراق که ديروز مطرح کردم.
اگر روزگارم خوش بود مطلب جانانه ای می نوشتم که چرا آمريکا مهم ترين و کارآمدترين ماشين جنگی اش را روانه ی عراق کرد و چرا آنچنان راحت پيروز شد و سرانجام چرا پس از پيروزی برق آسای اوليه در دوران صلح و بازسازی با مشکل برخورد.
افسوس که روزگارم خوش نيست که دو صفه يا ستون از می و باده بنويسم و بگويم که اين واژه چرا اين قدر در ادبيات فارسی تکرار شده و چرا به نماد آزادی و آزادی خواهی مبدل شده است ...
اگر روزگارم خوش بود می نوشتم که چرا روزگارم ناخوش است. اما روزگارم خوش نيست و نمی توانم مانند برتولد برشت از روزگار ناخوش بنويسم.
اما می توانم از فرخ ع عزيز پوزش بخواهم که بخواهم به نامه اش هنوز پاسخ نداده ام و از "نا اميد" به خاطر ارسال عکس معرکه ای از آخوندهای گريان سپاسگزاری کنم.
اما امشب می خواهم يک صحنه ی سينمايی بنويسم.
همخانه ی من که ديگر معرف حضورتان هست، چهار روزی به خانه آمد. خانه را ترگل ورگل کرده بودم. ندید. و ندانست که اصلا در خانه است!
روزهای صدبار، شايد هم هزار و يک بار نامم را صدا می کرد و اصلا يک کلمه صحبت نمی کرد.
گاهی يک ميليون فرسنگ از من و پيرامون خود دور می شود و می رود به دروازه ی مرگ.... صبح های خیلی زود بيدارم می کند. می روم کنار تختش می نشينم با خواهش درخواست می کند دستانش را ميان دستان خود بگيرم. می گيرم. آنسوی پنجره هوا گرگ و ميش می شود. احساس می کنم که ديگر آخر خط است. نگاهش به دوردستها می رود و شايد به ايام سپری شده .... تماشايش می کنم و حضور مرگ را احساس می کنم. اما بعد ناگهان، انگار مرگ پا سست می کند. نگاه گمشده اش در اعصار و قرون باز می گردد و من می روم آشپزخانه و قهوه ای درست می کنم و تلخ تلخ می نوشم. آنگاه به ياد تمام دوستان و عزيزان رفته ام می افتم و اشگ می ريزم. نگاهی به سر خط روزنامه های صبح می اندازم و اما تيتر ها قديمی می نمايند. من خودم هم دارم به ايام قديمی ملحق می شود. اما حضور اينکی ناگهان صحنه را عوض می کند. از گوشه ای پيدايش می شود. بدنش را کش وقوسی عشوه گرانه می دهد. شاش صبحگاهی اش را در باکس خود روش شن و ماسه انجام می دهد و آنگاه خودش را به ساق های پايم می مالد.
می بينم که هنوز زندگی ادامه دارد. گربه ای غذا می خواهد و مردم اندک اندک با لباسی مرتب سرکارشان می روند. تمام پرده های خانه را باز می کنم و پنجره ها را نيز که "احساس" هوايی بخورد.... مرگ هم گورش را گم می کند!
اما مردی روی تخت افتاده و کلنجار می رود...
فقط يک تن در اين ميان سرگشته و گمگشته باقی می ماند. آن منم!
2:35 AM