Morteza
Negahi is an author and journalist.In his personal weblog,
Yoldash, which means friend in Turkish, he reflects on
personal thoughts on social issues which are mainly geared
towards Persian, Turkish, Kurdish, and other ethnicities
of Iran.
مرتضی
نگاهی،
نويسنده و
روزنامه نگار
Tuesday, December 30
امروز دوست عزيزی به من زنگ زد و در ضمن درد دل های متداول و ظلم و جوری که بر ما می رود و فاجعه ای وطن ما گرفتار آن است، از من خواست که از زندگی خصوصی خود در اين سايت چيزی ننويسم. گفت موقعی که مثلا از گربه ات يا همخانه ات می نويسی خوانندگان تعبير های نادرست می کنند... من گفتم که اصلا وبلاگ برای همين است که درد دل های روزانه ات را بنويسی. مکالمه مان در همين حد و حدود باقی ماند و باز پرداختيم به سوانح زندگی.... حالا من اين پرسش را از شما می کنم: آيا بايد از زندگی خصوصی خودم بنويسم يا نه؟ البته ... در همين حد و حدود! چون ممکن است هر روز ده تا حادثه برای من اتفاق بيفتد و ربطی هم به خوانندگان نداشته باشد. اما گاه به نظرم می رسد که تنهايی انسان های پير در کشورهای صنعتی - و حتی در کشور خودمان ايران - مطلب عام است نه خاص. مرض آلزايمر و پارکينسون نژاد و مليت نمی شناسد.... عباس ميلانی اخيرا مطلبی نوشته بود (بگمانم در ايران شناسی قرار چاپ بشود يا شده است) در باره فواد روحانی. فواد روحانی انسانی بود اديب که در هم صحنه ی نفت و هم ادبيات سرآمد بود. او در آخر عمرش به بيماری آلزايمر دچار شد و ميلانی تصوير جانداری از او ارايه داده است. .... در هر حال اين چند خط را نوشتم که اندکی از انديشه ی بم رها بشوم! تصويرهای جانگداز هموطنان پاک باخته و در خاک خفته بدجوری در اين چند روز آزارم داده است. 11:54 PM
چرا اين همه مردم در بم جان باختند؟ ديويد آرنويچ نويسنده ي روزنامه ي گاردين اين پرسش را مطرح مي کند. ابزرور و گاردين و ديگر روزنامه هاي مهم جهان در اين چند روزه پيرامون زلزله ي وحشتناک بم بسيار نوشته اند. به راستي هم چرا در بم اين همه انسان کشته شدند؟ آيت الله علي خامنه اي سرانجام پس از سه روز وارد بم شد. محمد خاتمي که مي بايست پس از ورود رهبر به بم سفر مي کرد روز دوشنبه وارد بم شد و در شهري که هشتاد در صد آن خراب و ويران شده است، نويد داد که ما بم را محکم تر از سابق بازخواهيم ساخت. اما بيشتر بنا هاي ويران شده در بم در همين عصر جمهوري اسلامي ساخته شده اند. بيمارستاني که همين تازگي ها بنا شده بود در کنار ارگ سيصد ساله بم خراب شد. نيز خاتمي از کشته شدن فقط پانزده هزار نفر سخن گفت. در حالي که جسد بيست و پنج هزار نفر تاحالا شناسايي شده است. چهار روز پيش از زلزله ي بم زلزله اي نيز در پاسئو روبلز رخ داد که فقط دو نفر جان باختند. آن هم با ريزش برج ساعت قديمي شهر. حالا مردم مي پرسند فرق بين کاليفرنيا و ايران در چيست که در زلزله هاي مشابه در ايران ده ها هزار نفر کشته مي شوند و در کاليفرنيا فقط چند نفر! اين راز سر به مهري نيست که ايران برخاسته از انقلاب اسلامي که مي خواست مدل و سرمشق ديگر کشورهاي اسلامي هم باشد، در بيست و پنچ سال گذشته فقط مرگ بر آمريکا و مرگ بر اسرائيل و مرگ بر اين و مرگ بر آن گفته است. اما بيشترين قربانيان حوادث طبيعي و جنگ از ايرانيان بوده اند! مطلب ساده تر از اين حرف هاست: در نظام حکومتي ايران فساد آن چنان دامنگير شده که به راحتي مي توان قوانين ساختمان سازي و راهسازي و پل سازي و غيره را دور زد و رانت خواري و رشوه آن چنان رواج دارد که هر کسي از آقازاده ها و نورچشمي ها مي تواند شهرکي بسازد و بفروشد. ساختمان ها قارچ مانند مي رويند و گاه روي ساختمان هاي خشت خام ساختمان هاي آجر و تيرآهن بنا مي شوند. در فاجعه ي بم اين چنين ساختمان ها اندک نبودند. در زلزله ي گيلان چهل هزار نفر کشته شدند و حکومت هيچ درسي نگرفت. در ساعات اوليه زلزله که مردم زنده بگور مي شدند دولت با افتخار اعلام کرد که ايران هر کمکي را از هر کشوري مي پذيرد جز اسرائيل. اسرائيلي ها در امدادگري سوانح سرآمد هستند. دولت چرا کمک اسرائيل را پس زد؟ حالا شهر ويران ديگري روي دست مردم ايران مانده است. بم پيش از زلزله به مناسب اين که در تقاطع راه هاي افغانستان و پاکستان بود، و به خاطر ارگ زيبايش که زيارتگه سياحتگران بود، همواره با مسايل قاچاق و بچه دزدي دست به گريبان بود. حالا با ويران شدن زندان شهر و فرار زندانيان گاه بسيار خطرناک که بچه هاي بمي را مي دزديدند و به کشورهاي حاشيه ي خليج فارس و افغانستان صادر مي کردند، با معضل هاي بسياري روبروست. کودکان بي سرپرست بم در معرض کودک ربايي قرار دارند و کمک هاي جنسي کشورهاي گوناگون دنيا بزهکاران و جنايتکاران را به دزدي و راهزني دعوت مي کند. نمونه اش را دو روز پيش شاهد بوديم که گزارش شد به مرکز امدادي حمله ي مسلحانه شده است. زلزله مي تواند پيامدهاي سياسي مهم داشته باشد. اين زلزله هم آبستن حوادث سياسي بسياري است. من اين مطلب را با پرسش رونامه ي گاردين آغاز کردم و بيشتر حرف دل خودم را زدم. اما حيف است که جمله ي پاياني اين مقاله را اينجا نياورم: گاردين مي نويسد اگر در بم (همبرگر فروشي) مک دونالد بود، حتما امن ترين مکان بم مي شد! *** در همين رابطه در سايت خوب رنگارنگ مطلب بسيار مهمی است که می توانيد با کليک کردن اينجا آن را بخوانيد. آزمونی دشوار برای حکومت ايران 1:17 AM
Sunday, December 28
امروز در اخبار ساعت 3 بعد از ظهر بی بی سی شنيدم که امدادگران بين المللی از 26 کشور جهان همين امروز يا فردا ايران را ترک خواهند کرد. چرا که ديگر اميدی به بازماندن نيست. اگر کسی هم احيانا زير آوارها زنده مانده بود، حالا از سرما و گرسنگی و تشنگی تلف شده است. آن انسان های خوب که کريسمس و نوئل شان را برای خود و خانواده شان حرام کردند و برای کمک به مردم بم به ميهن ما آمدند البته در فرودگاه های تهران و کرمان به خاطر بدحجابی و همراه داشتنن شيشه ای الکل مورد تحقير و توهين قرار گرفتند. هرچند آمريکاييان گفتند که از آنان استقبال جانانه ای به عمل آمده است. اما دولت به زنان امدادگر اجازه نداد که به محل زلزله بروند و صدها تن کمک های انسانی افراد "غيرخودی" در گوشه ی انبارها و سالن فرودگاه ها ماندند تا کمک های هيئت موتلفه ی آقای عسگراولادی مسلمان و ائمه جمعه و جماعات زودتر از از غير خودی ها به محل برسد. باکی هم نبود که در عرض این چند ساعت (سايت بازبات نوشته 16 ساعت) افراد بسياری هم تلف شدند. امروز آسوشيتد پرس خبر داده بود که بچه های جوان مغازه ها را اندکی چپاول کردند تا برای خانواده ی خود بيسکويت و آب و نوشابه ببرند و پاسبانان تيراندازی هوايی کرده اند. آقای خاتمی لابد برای بازماندگان تبريک و تسليت خواهد گفت و ديگران اين زلزله را مشت محکمی به دهان استکبار جهانی وانمود خواهند کرد! اما ده ها هزار مرده و زنده در زير آسمان آبی و سرد کوير نفرين خواهند کرد سرنوشت اندوهناک خود را! 10:36 PM
واژه ها به دلخواه نمی چرخند.. زمين اما می چرخد... در گوشه ای از ميهن تلخ من ضجه و زاری طنين می اندازد ... مردمی که جگرگوشه هاشان را از دست داده اند می نالند... از دل ويرانه ها هنوز صدای انسان های زنده به گور به گوش می رسد... چند سال پيش ده برابر اين زلزله در همين شهری که من زندگی می کنم اتفاق افتاد. شمار مردگان زلزله ی سانفرانسيسکو بگمانم حتی به پنجاه هم نرسيد. تازه اغلب آنان در شاهراه دوطبقه هلاک شدند و نه در خانه هاشان.... اما در ميهن تلخ من که مرکز زلزله است و دو خط زلزله در آنجا با هم تلاقی می کنند، خانه ها را با خشت خام و فوقش با آجر درست می کنند.... بساز و بفروش ها ميدان داری می کنند و شهرداری فقط بلد است که شعار مرگ بر آمريکا و اسرائيل روی ديوارها بنويسد و نماز جمعه ها رونق بخشد... اين زلزله با همان ريشتر اگر در سانفرانسيسکو يا ژاپن اتفاق می افتاد، بيشتر از چند نفر کشته نمی شدند. اين کشته شدگان به قتل رسيده اند! بيمارستانی که همين چند سال پيش ساخته شده با خاک يکسان گرديده ... آقايان که در بدر برای غنی ساختن اورانيوم به در و ديوار می زدند و از روسيه و چين و قزاقستان دريوزگی می کردند، تا مثلا روزی روزگاری بمب اتمی "اسلامی" درست کنند، اصلا به فکر مردم بم نبودند. به فکر طبس و قزوين و اردبيل و رودبار و منجيل هم نبودند و نيستند. باور کنيد ساختن خانه های ضد زلزله يک ميليون بار از ساختن بمب اتم و شيميايی و موشک های شهاب يک و دو سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و اباذر و غيره آسانتر است! گفته می شود نيمی از خانه های بم که ويران شدند در همين ايام جمهوری گل و بلبل اسلامی ساخته شده اند و شايع است که شرکت ساختمانی دژ متعلق به خاندان رفسنجانی بيشترين بساز و بفروش ها را در آن خطه انجام داده اند. راست و دروغش را هنوز مطمئن نيستم! نيز بم با آنکه در قلب کوير است با نظام آبياری قنات که آب را از کوه ها به کوير سرزير می کند، زمردی است در قلب کوير که خرما و مرکبات و انواع ميوه در آنجا به عمل می آيد. اين قنات ها قدمت دو هزارساله دارند و ميراث گرانبهای بشريت اند. چندی پيش دوستی از ايران برايم يک جعبه خرمای مضافتتی بم به ارمغان آورد. جعبه را هنوز نگاه داشته ام. نمی دانم خشم خود را چگونه بيان کنم؟ می دانم که کسانی در اين ماجرا گناه کارند و بايد به دست عدالت سپرده شوند. بايد کميته ای حقيقب ياب تشکيل شود و دانشجويان رشته های راه و ساختمان (حالا می گويند عمران!) بروند و تحقيق کنند و رسوا کنند متقلب ها را ... اين نه خشم خدا است و نه کين طبیعت ... زلزله ای 6.3 ریشتری در 16 ثانيه شهری را ویران کرده که نیمی از ساختمان هايش در عصر مدرن ساخته شده بود. شايد شمار کشته شدگان به 40000 نفر هم برسد! اين ديگر فاجعه است. شرم آور است! حالا هی باطبی ها را بگيرید و منوچهر محمدی ها را شکنجه بدهيد و گنجی ها را خفه کنيد و نويسندگان را زنجيره ای بکشيد و زندان ها را آباد کنيد و گورستان را گسترش دهيد! ... اما شرمتان باد که در کشورتان با يک زلزله ی 6.3 ریشتری 40.000 انسان به خاک و خون کشيده می شود! حالا آقای امامی کاشانی در نماز جمعه عربده می کشد که چرا در فرانسه دختران محجبه نمی توانند باحجاب سر کلاس حاضر شوند!! آقای کاشانی شما اجازه بدهيد دختران ما اگر دلشان خواست بی حجاب سر کلاس حاضر شوند و آن وقت شعار بدهید! من نمی دانستم کاشانی ها و همشهريان سهراب سپهری می توانند اين چنان رودار باشند! .... و در خاتمه من به حد کافی خشم خود را بیان کردم. پس اگر کسی خارج از موضوع بحث کند و نظر بدهد متاسفانه حذف خواهم کرد. خواهش می کنم پیرامون همين موضوع نظر بدهيد!
من هم با شما بهار عزیز موافقم. انسان ها که می ميرند ما بايد غمگين بشوم و حتی اشک بريزيم. ترک و فارس شان به کنار! ای کاش اين سايت اين چنين به اين مسايل آلوده نمی شد. انسان انسان است. از هموطنان ترک زبان خود می خواهم که خيلی به مسايل قومی و ملی نپردازند. انسان هايی که در بم هلاک شده اند هموطنان ما هستند. انسان هستند. برادر و خواهر و مادر و فرزند دارند.... امشب من برای شان گريه خواهم کرد.... به من تسليت بگوييد! 12:05 AM
Friday, December 26
يک زمين لرزه ی ديگر... اين بار هم در بم، نزديکی همان طبس ... خانه های کاهگلی و مردمان خوب کشورمان بهترين طعمه برای کشتار زمين لرزه ها هستند.... نمی دانم که چرا اين همه خشم طبيعت چرا برای مردم کشورمان آوار می شود؟ شايد آن خدا بر مردم ما خشم گرفته است.. آخر در کشور ما خيلی رياکاری و دروغ است. من در يکی از سفر هايم به ايران از رودبار و منجيل گذر می کردم. سرزمين ويرانی ديدم که يک خانه ی سالم در آن نبود. تلی بود از خاک و آجر و ديگر هيچ ... ... اما در ميان آن همه ويرانی و مرگ و مصيبت يک شعار پارچه ای با خطی بسيار زيبا و نستعليق بالا رفته بود. جمله ای بود از امام خمينی: "ايران سرزمینی است الهی!" "امام خمينی" 12:56 AM
Thursday, December 25
امشب شب مادرم بود. مدت ها بود که باهاش گپی نزده بودم. در اين مدت برادرم آيدين عروسی کرد و دو عروسی در تهران و سراب گرفته شد. خانواده ی عروس از نمين و اردبيل به سراب آمدند و پيوندها استوارشد. با مادر که صحبت می کنم ياد غلامحسين ساعدی می افتم. در پاريس که بودم گاهی زنگ می زد و از من می خواست که باهاش ترکی صحبت کنيم. می گفت ترکی صحبت کردن با تو به من نيرو می بخشد! حالا مادرم در آن سوی دنيا بامن که ترکی صحبت می کند، به من نيرو می بخشد. بفهمی نفهمی از من می خواست که اين بار در کربلا هم ديگر را ببينيم! گفتم که صبر کند. با عتاب گفت که حتما بايد به کربلا برويم! و آنگاه داستانی را تعريف کرد که می نويسم: گفت: تو یک شب داشتتی می مردی و من که فقط شانزده سالم بود، همه اش می ترسيدم بميری و آنگاه مرا بخوری! تمام وحشت و ترس من از آن بود. در تب می سوختی و به سختی نفس می کشيدی و من همه اش می ترسيدم که بميری و مرا بخوری! آنگاه به خواب رفتم. خواب ديدم که سیدی از در درآمد و به سويت رفت. پرسيدم: کی هستی؟ گفت امام حسين هستم و آمده ام "مورتوز" را شفا بخشم. از خواب که بيدار شدم ديدم تو عرق کرده ای و تبت پايين رفته. با هيجان رفتم پيش زن داداش (زن عموی مرحوم من) و ماجرا را گفتم. او گفت که اسپند دود کنم. پس از آن مرثيه ای برپا کرديم و تو بهبود يافتی..... ... مادرم اين همه را دردل داشت و درد دل کرد. ای وای مادرم! زيباترين موجود جهان! 12:33 AM
Wednesday, December 24
نه شمس من و نه خدای من! شايد بيست سال پيش بود و شايد هم دو سه ماه اين ور يا آن ور! من در پاريس بودم. پاريس ديگر. همان که می گويند عروس شهرهای جهان است. اما برای من شهری بود خاکستری و غمگين و ناشاد. هنوز سمرقند را نديده بودم و بخارا را هم نديده بودم و با سئويل و مادريد و بارسلون عشق نکرده بودم. تنهاترين بودم در پاريس. و در پاريس باران بود که با ذرات کوچکش در هوا پخش می شد و گاهی پير پيرهن سفيدی که پشت نوشگاهی به فريادم می رسيد و من با اخوان حال می کردم و زمستانش که از پير پيرهن چرکين می گفت و هوای بس ناجوانمردانه سرد و ... ... گاه که از همخانه ام می نويسم و شايد شما را در رنج های خودم شريک می کنم بايد ببخشاييدم. شايد بيست سال پيش بود و شايد هم دو سه ماه يا دو سه سال اين ور و آن ور. من در پاريس بودم. تنها. گاه مترجمی می کردم و گاه رانندگی تاکسی در شبانه های پاريس. گاهی هم گروهی از توريست ها را اين ور و آن ور آن شهر زيبا می بردم که برای من زيبا نبود. دانشجويان خط امام تازه گروگانگيری کرده بودند و گرد و خاک می کردند. من مجبور بودم يا پناهنده ی سياسی بشوم و يا از کشور فرانسه خارج شوم. در اين چه کنم و چه نکنم ها بود که با مردی سالمند آشنا شدم. آمريکايی بود و ساکن سانفرانسيسکو. من می خواستم به سيم آخر بزنم و داشتم به هندوستان می رفتم که آدم های بدبخت تر از خود را تماشا کنم. از روياهای هندی ام برای پير آمريکايی تعريف کردم و او مرا تشويق کرد که به جای هند به آمريکا بروم. اما من در آن روزگار از آمريکا بدم می آمد. شايد هم ته مانده های ذهنيت چپ من بود که نفرت از آمريکا بدان آميخته بود. اصرار اين دوست نويافته مرا بر آن داشت که به کنسولگری آمريکا بروم و تقاضای ويزا کنم. با کمال تعجب ويزايم صادر گرديد! مامور مربوطه از من پرسيد که از کجا بدانم در آمريکا نخواهی ماند؟ و من با کمال سادگی گفتم برای آن که از آمريکا بدم می آيد! همين. و اين باعث شد که برايم ويزا بدهد. آن دوست آمريکايی مرا در کشور خود پناه داد و سه هفته ای در کاليفرنيای آفتابی خوش گشتم. پس از آن که فرانسه بازگشتم فکر آمريکا دامنگيرم شد. ديگر هند را فراموش کردم! دگر بار که به آمريکا بازگشتم باز آن دوست بود که کمکم کرد گرين کارت بگيرم و برای خود کاری پيدا کنم. چند سالی بين فرانسه و آمريکا مشغول خريد و فروش تابلو نقاشی بودم که ناگهان با خروج ژاپنی ها از بازار هنر من هم ورشکست شدم! آخر من برای گالری ژاپنی تابلو می خريدم! من همخانه ی همان دوست شدم. آپارتمانی با چشم اندازی معرکه که بی نظير بود. بيست سال يا شايد بيشتر گذشت. آن همخانه که جری نامش بود پيرتر شد. از دوتا گربه يکی که جينجی نام داشت مرد. جری هم پس از مرگ گربه شايد ناگهان زمين گير شد. ديگر نمی توانست حرکت کند. مرضی گرفته بود به نام "نوراپتی". عضلات رانش آب می شد. يک سال گذشت و حال و روز او هر روز بدتر شد. حالا در گوشه ی بيمارستان است. سعی می کنم هر روز سری بهش بزنم و گاه با شما درد دل می کنم. آنجا انگار آخر خط است. خانه ی زنان و مردانی پير و از کار افتاده ای است که منتظر مرگ اند که نمی آيد! جری نه شمس من است و نه خدای من. انسانی است که يک بار دستم را گرفته است. آيينه ای است که من چند سال بعد خودم را در آن می بينم. گاه به خيام و مولا می انديشم. گاه حافظ و شاملو و سهراب سپهری می خوانم. حال کتاب های بالينی من سر نی زرین کوب است و آخرين کتاب مارکز است. جلد اول زندگی نامه اش. گاه فيلم تماشا می کنم و گاه خطی از دلتنگی می نويسم. اما نوشته ی امروزم را به خواننده ای تقديم می کنم که از من خواسته بود از همخانه ام برايش بنويسم. زندگی ست ديگر!! 12:29 AM
Monday, December 22
امروز که رفتم هم خانه ام را ببینم خواب خواب بود. خرناسه می کشيد! بيرون در اتاق او سه پيرزن آرايش کرده نشسته بودند. اهل همان حوالی بودند! بيرون نه باران بود نه برف! نشستنم پهلویش .... شايد خواب می ديد! دستش را در دستانش گرفتم و بيدار شد و از من پرسيد: - مرتضی، نامت چيست؟ گففتم: مرتضی گفت: منظورم " نگاهی" است. گفتم: نگاهی هستم. گفت: من هم فکر می کردم که "نگاهی" هستی! ....................................... می خواستم بگويم خوار اين دنيا را گاييدم! /.... اما نگفتم! 11:36 PM
Sunday, December 21
شيرين عبادی، کاترين زتا جونز و مايکل داگلاس امشب در يک کانال محبوب و پرتماشاگر آمريکايی کنسرت جايزه ی صلح نوبل به نمايش درآمد که مجريانش مايکل داگلاس و کاترين زتا جونز بودند به افتخار شيرين عبادی. خواننده های محبوب دنيا در اين کنسرت شرکت داشتند و پيام های خانم کلينتون و جيمی کارتر و ديگران هم برای شيرين عبادی پخش شد. از ايران هم خانواده ی کامکارها بودند که نواختند و خواندند. شبی بود مملو از موسيقی و صلح و عشق. نظير چنين برنامه ای بايد در ايران هم اجرا شود. در استاديوم صدهزاری نفر آزادی و با شرکت تمام خوانندگان خوب کشورمان. بدون ترس از هجوم آن سی نفر چماقدار که معمولا می آيند و می زنند و به هم می ريزند و می روند و دستخوش می گيرند! البته اين يک روياست! می دانم که نمی شود. اما ايرانيان خارج از کشور اگر همت می کردند می شد. کنسرت باشکوهی با شرکت اغلب خوانندگان محبوب کشورمان از گوگوش و ابی گرفته تا داریوش و زویا و گروه بلاک کتز و فرامرز اصلانی و همه همه .... (اين اسامی همينطوری به ذهنم آمد و گرنه بسيارند هنرمندانی که بايد به احترام شان کلاه از سر برداشت!) می شد خارج از حب و بغض ها خودی نشان داد و با آوای موسیقی صلح را فرياد کرد. اما اين روزها هموطنان سخت سرگرم مراسم کريسمس و سال نو مسيحی اند که تورهای لاس وگاس و غيره بازار را گرم کرده است. البته جبهه ی ضد شيرين عبادی هم بيکار ننشسته است و در اين مدت بسيار بر او تاخته است! .... اين چند خط از سر دلتنگی نوشته شد! 10:32 PM
قيافه را ببينيد! ديدن دارد!!!
اين آقا دو سال پيش به آمريکا مشت نشان می داد و به طور نمادين هواپيمای آمريکايی را مچاله می کرد و بيلاخ می گفت!
انتخابات يا رفراندوم؟ انتخاباب مجلس شورای اسلامی ايران از همان گام نخست که "ملی" را "اسلامی" کردند، مساله آفرين شد. به اين معنا که اين مجلس شورا "اسلامی" است و نه "ملی". هرچند چند نماينده ی مسیحی و يهودی و زردشتی هم توش هست. بنابراين بنای اين مجلس از اول کج نهاده شد و حالا که برای خود ساختمانی شده و مهندس و طراح و مساح و معمار و .... دارد، طبيعی است که شکل و شمايل اسلامی و انقلابی خود را داشته باشد و "ملی" نباشد. حالا صدها فاطمه حقیقت جو و محسن آرمين هم داشته باشد! دکتر احسان نراقی که همواره صريح می گويد و می کوشد که اصلاح گر باشد، در گفت و گويی با بی بی سی به درستی اشاره کرده که مردم، به ويژه جوانان نمی خواهند در انتخاباتی شرکت کنند که "آزاد" نباشد. همو تلويحا اشاره کرده که اين انتخابات سرنوشت سازترين انتخابات جمهوری اسلامی ايران خواهد بود. مردم ما با پيشينه ای عميق تر از عراق و افغانستان در راه آزادی به کمتر از انتخابات معقول و آزاد تن در نخواهند داد. البته گزينه ی اصلی مردم رفراندوم هست و بعد انتخابات. بنابراین اين انتخابات يکی از مهم ترين انتخابات تاريخ معاصر است. يعنی اگر مردم در بازی انتخابات شرکت نکنند خواهی نخواهی در رفراندومی شرکت کرده اند که به نظام "نه" گفته است. مگر اين که انتخابات کاملا آزاد باشد و حتی زير نظر مراجع بين المللی. کسانی که در پی رفراندوم هستند می توانند با این انتخابات به منظور خود برسند: يا انتخابات کاملا آزاد، يا تحريم به معنای رفراندوم. ساده تر از اين نمی شود! اگر درصد مردم شرکت کننده در انتخابات مانند انتخابات شوراهای شهری اندک باشد، خود به خود مردم در رفراندومی شرکت کرده اند که به ساختار فعلی نظام "نه" گفته است.
سرهنگ قذافی هم سر براه شد! من هميشه گمان می کردم که ديکتاتورها کورند و کرند و از سرنوشت ديکتاتورهای ديگر عبرت نمی گيرند. و سرانجام به اين نتيجه رسيدم که ديکتاتورها هنگامی که سرنوشت ديکتاتور ديگری را می بينند خود را مانند او نمی بينند و ته دلشان می گويند ما که مانند "او" نيستيم، ما که خدمت گزاريم و ... و اخيرا هم: ما که برگزيده ی خدا هستيم و بنابراين شکست ناپذيريم و مردم همه پيرو مايند و صغيرند و ما کبير و قيم! ... اما امروز سرهنگ معمر قذافی ثابت کرد که بين ديکتاتورها هم کسانی هستند که می انديشند! البته بمبی که بيخ گوش "سرهنگ" در زمان ريگان منفجر شد جناب سرهنگ را به هوش آورد! حالا جناب شان هم ميليون ها دلار به بازماندگان کشته شدگان پرواز پان آمريکن پرداخته و هم امروز ناگهان اعلام کرد که ديگر سلاح های کشتار جمعی و ميکربی و شيميايی توليد نخواهد کرد. و البته به گردن گرفت که پيش از اين ها توليد می کرده است. حالا جورج بوش و تونی بلير دست نوازش بر سرش می کشند و از ديکتاتورهای ديگر می خواهند که عبرت بگيرند! 12:44 AM
Thursday, December 18
عيد نوئل در خانه ی سالمندان امروز رفتم دوستم را ببينم. مانند هر روز. در سرسرای ورودی غلغله ای بود از بچه های دبستانی. هر يک با هديه ای بسته بندی شده. به رنگ سرخ ياه گاه سبز شفاف. درخت کاجی هم بود، آراسته و زنگلوله بسته. پيانيستی در ميان هياهوی بچه ها آواهای کريسمسی می نواخت و کودکان هم آواز می شدند. اما در سالن عمومی پيران دردمند روی صندلی چرخدار خود نشسته بودند و تماشاگر اين شادی و نشاط بودند. کسی از آنان شاد نمی نمود. دوست من هم در ميان شان نبود. رفتم انتهای سالن تا اتاق 138. او آنجا مچاله شده بود. نمی دانست که اين همه هياهو برای چيست. برايش شکلاتی برده بودم که با لذت خورد و برای خودم يک بغلی که جرعه جرعه نوشيدم. در ميان اشک و اندوه... 9:11 PM
Tuesday, December 16
برای خواندن نخستين ديدار صدام با اعضای حکومت موقت عراق اينجا را کليک کنيد! 9:29 PM
ماجرای دستگيری صدام را در سايت آذربايجانی راديو صدای آمريکا بخوانيد! مطلب از اين قرار است که يکی از محافظان صدام سه ماه پيش دستگير می شود و در بازجوئی ها اشاره می کند که صدام با يک دستگاه تاکسی زرد رنگ در تکريک رفت و آمد می کند. از سه ماه پيش تمام هم وغم نيروهای آمريکايي گرفتن عکس های هوايی بود از تاکسی ها در تکريت و حومه .... تا اينکه بالاخره در همان قصبه ی الدوری ناگهان يک تاکسی زرد رنگ آشکار می شود که معمولا مسافرکشی نمی کند! و اين سر نخی می شود برای يافتن صدام در سوراخ موش! 1:30 AM
عجيب است. برخی از صدام دوستان و صدام پرستان از خواندن مقاله ی من پريشان شده اند. خواهر صدام هم در مصاحبه ای اظهار داشته که صدام را "دواخورش" کرده اند. چرا که صدام قهرمان مردم عرب و مسلمان بود و بايد قهرمانانه جان می باخت نه در ته چاهی ميان موش ها و سوسک ها و ساس ها ... و نه چنان منقاد و مطيع که در زير چراغ قوه ی دکتر آمريکايی دهان باز کند و شپش نشان بدهد. واقعا که ننگ بر هواخواهان ايرانی و غير ايرانی و بخصوص هواخواهان عرب صدام باد که هنوز از ديکتاتور کبير که ناگهان صغير شد، حمايت می کنند و برايش اشک می ريزند. نيز شرم بر دولت کنونی اسرائيل باد که با اعمال اش آنچنان شهروندان فلسطينی را عقب نگاه داشته که هنوز با تصاوير صدام و برای صدام تظاهرات می کنند. اين اوج نا اميدی برای ملتی است که ناجی اش را صدام می داند. اسرائيل به عنوان يک دولت مدرن نبايد فلسطينان را به نقطه می راند که دست به دامن صدام بشوند.... و البته ننگ بر رهبران رسمی فلسطین باد که مردم فلسطین را اين چنین عقب نگاه داشته اند و فقط فقط به فکر حساب های بانکی خود هستند .... منظورم البته اهل بيت عرفات است! شرم بر رسانه های عرب باد که هنوز صدام را زير جلکی حمايت می کنند و از او می خواهند امام بسازند.... صدام بايد محاکمه شود و عادلانه هم محاکمه بشود. و من به عنوان کسی که مخالف حکم اعدام هستم متاسفانه بايد از حکم اعدام اين جانی کبیر انتقاد کنم .... صدام دستگير شد ولی صدامان و صداميان هنوز در منطقه جولان می دهند.
امروز سرانجام خبر را خواندم. همان اول صبح. و صبحم روشن شد. روزم روشن شد. صدام يکی از جنايتکارترين مردان عصر ما دستگير شد. ژوليده و مغموم و کثيف با ريشی و گيسی دراز و کثيف و شايد پر شپش. از دخمه ای در اطراف تکريت که پر از موش و حشره بود پيدا شد. به هنگام دستگيری نه دفاعی کرد و نه گلوله شليک کرد. دو قبضه تپانچه داشت هم داشت و کيفی پراز پول. اسنکناس های صد دلاری آمريکا که هفتصد و پنجاه هزار دلار بود. مردم انتظار داشتند که دست کم به هنگام دستگيری خود را بکشد. انگار فقط خلق شده بود که دیگران را بکشد. او قاتل صدها هزار مردم عراق و ايران بود. مادران و پدران بی شماری را داغدار عزيزان خود کرد و عراق را که کشوری بود آباد و مرفه، ويران کرد. پس از دستگيری اش مقامات آمريکا چهار نفر از اعضای شورای حکومت موقت عراق را برای شناسايی او به زندان بردند. صدام که تازه از خواب قيلوله بيدار شده بود، با اين 4 نفر با تحقير برخورد کرد. يکی از اينان زندانی صدام بود و سال ها در زندان های صدام شکنجه ديده بود. حالا صدام را می ديد حقير و کثيف و ژوليده. (اين بخش از مقاله از مطلبی مندرج در نيويورک تايمز دوشنبه 15 دسامبر به قلم یان فيشر در صفحه ی نخست استخراج شده است.) آنان شروع می کنند به سئوال کردن از صدام. صدام می گويد کشتار حلبچه را من نکردم. ايرانيان کردند و به گردن عراقی ها انداختند! صدام همواره از ايرانيان نفرت داشت. حتی حالا هم که در بند و زنجير است نفرتش را از ايرانيان پنهان نمی کند. در پاسخ کشتار عام شيعيان و کردان هم از عمل خود دفاع می کند که "آنان يک مشت قاتل و دزد بودند!" اشغال کويت را قانونی می داند و می گويد کويت مال عراق است. موقعی که يکی از اعضای حکومت موفت می پرسد " پس غيرت عرب و عراقی ات کو؟ چرا از خودت دفاع نکردی؟ مگر بارها نگفته بودی که تا آخرين گلوله از خودم و ميهنم دفاع خواهم کرد؟ صدام چاک دهانش را باز می کند و فحش های رکيک می دهد. در پاسخ سئوال های ديگر فقط فحش های بسيار بد خواهر و مادر می دهد. امروز يک ديکتاتور از ديکتاتور های روی زمين کم شد! 12:46 AM
Saturday, December 13
با نزديک شدن انتخابات مجلس در ايران، سعی می شود "تب" انتخابات را هر طور شده بالا برود. يعنی دست اندرکاران حکومت ولايت فقيه و دولت آقای خاتمی و دم و دستگاه تشخيص مصلحت نظام و حتی احزاب مثلا حاکم مشارکت و غيره و نيز کوشندگان سياسی اغلب می خواهند تب انتخابات بالا برود. امروز در اخبار بی بی سی شنيدم که حزب مشارکت تهديد کرده است که شمار نامزدهای رد صلاحيت شده ی اين حزب بالا برود، ممکن است انتخابات را تحريم کند يا دست کم در آن شرکت نکند. البته انتخابات با آزادی و دموکراسی عجين شده است و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن يکی از بزرگ ترين دستاوردهای دموکراسی است. اما هنگامی که حق انتخاب شدن در همان گام اول از برخی سلب می شود، انتخابات آزاد هم معنی خود را از دست می دهد. در حقيقت شرکت نکردن در انتخابات هم به نوعی شرکت کردن است! يعنی ممکن است در شرايطی شهروندان يک کشور با عدم شرکت شان در انتخابات به کل انتخابات رای منفی بدهند. من نمی دانم که آيا شورای نگهبان اين بار هم مانند بارهای پيش غربال را آماده کرده است يا نه. وانگهی احزابی مانند مشارکت و ملی مذهبی اغلب خواهان صلاحيت گرفتن کانديدهای حزب و دسته ی خودشان هستند، نه برای تمام شهروندان. حکومت می خواهد ميزان شرکت مردم در انتخابات بالا رود تا در آينده نظام را از گزندهای احتمالی آمريکا و متحدانش حفظ کند. چرا که حکومت خوب می داند که بهترين قدرت دفاعی در حال حاضر داشتن حکومت "انتخابی" است. همين انتخاب شدن خاتمی به رياست جمهوری و ميزان گسترده شرکت مردم در انتخابات بارها نظام را از هجوم های تبليغاتی غرب دفع کرده است و نگذاشته مسايل ايران به سازمان ملل و تحريم اقتصادی و غيره کشيده شود. نکته ی مهم ديگر اين است که در حال حاضر در افغانستان لويه جرگه تشکيل شده و دارد پيرامون قانون اساسی آن کشور تبادل نظر می کند و بزودی در عراق هم شاهد شکل گيری انتخابات و حکومت تقريبا دموکراتيک خواهم بود. در کشورهای ديگر پيرامونی هم اوضاع به سمت و سوی دموکراسی حرکت می کند. بنابراين اين انتخابات برای حکام ايران بسيار اهميت دارد و شايد سرنوشت حکومت اسلامی در همين انتخابات رقم بخورد. 11:09 PM
کس نمی داند غم و دردی که دارم بر دلم! برخی با چند فقره فحش دلشان را خنک می کنند و چه خوشبختند اين جماعت! يکی از اين جماعت را امروز يا ديروز حذف کردم. از بس مزخرف نوشته بود. مثلا چون در مقاله ای از حقوق بهاييان و يهوديان و همجنسگرايان به عنوان انسان دفاع کرده بودم، مرا به برخی از اين گرايش ها متهم کرده بود. اين کس احتمالا يک حزب اللهی تمام عيار بود. اما همو بايد بداند که من فردا يا پس فردا که نوبت اين برادران يا خواهران هم تمام می شود، اولين کسی خواهم بود که از حقوق آنان دفاع خواهم کرد. فقط اميدوارم که کسی مرا به حزب اللهی بودن متهم نکند! ... اما امشب آنچنان خسته و کوفته ام که انگشتانم ضرب نتوانند! دوستی داشتم از اهالی مشکين شهر که در آخرين سال های نظام پهلوی در زد و خوردی يا زير شکنجه مرد. نامش پرويز محمدی بود. يادش به خير! او مرا "يورگون مارال" (غزال خسته) می ناميد. امشب هم خسته ام. بسيار خسته! و الآن که اين سطور را می نويسم ساعت دقيقا 3 پس از نيمه شب است. ... يک بار هم سر مارال با مرشد بحث کردم. مارال مارال بود يگر! مرشد از من خواست که کتاب "نيمه شب است دکتر شوايتزر" را برايش از پاريس پيدا کنم. ع پاشايی هم راهنمايی ام کرد. .... کتاب را برايش پيدا کردم. و مرشد البته احمد شاملو بود.... وای که چقدر خسته ام امشب!؟ نيمه شب است مورتوز! "يورگون مارال"!
بيچاره شيرين عبادی! خانم شيرين عبادی حالا با يک ميليون و اندی دلار و يک کارنامه ی خوب حقوق بشری در دفاع از حقوق زنان و کودکان مظلوم ايران و کوشش های ناموفق در دفاع از حقوق جان باختگان قتل های زنجيره ای و ... اکنون به عنوان بزرگ بانوی صلح و حقوق بشر مقام يافته و هر سخن و عملش زير ذره بين بی رحم تاريخ قرار گرفته است. خانم عبادی البته بانوی بزرگ و شجاعی است که مثلا می تواند در انظار عمومی حجاب اسلامی از سر بردارد ولی نمی تواند از بانوانی که حجاب اجباری نمی خواهند دفاع کند. چون قانون جمهوری اسلامی را در مورد حجاب اجباری - هر چند که مغاير با حقوق بشر است- می پذيرد و در ميهن اسلامی نه تنها حجاب اجباری بر سر می کند بلکه از ابتدايی ترين حقوق انسانی که آزادی پوشاک است، نمی تواند دفاع بکند و خود به چنين قانونی که صد در صد مغاير حقوق بشر است، تن در می دهد. به نظر من خانم شيرين عبادی هنوز جای تحسين دارد، و کارهای بهترش بسيار است. ايشان بايد هر چه زودتر تکليفش را با سياست و جريانات سیاسی در ايران روشن کند. شفافيت و شفاف بودن (يعنی رياکار نبودن) از نخستين گام های کوشندگان حقوق انسانی است... *** من از دوستان می خواهم که زياد به کوروش و غيره نپردازند. کوروش از پادشان آزاد انديش ايران زمين بوده است. البته در زمان او مامورانی به نام "چشم" و "گوش" حکومت عمل می کردند و مراقب شهروندان بودند که دست از پا خطا نکنند! دو هزار و پانصد بعد از او هم رضا شاه پهلوی در کنار صندوق های پست مامورانی می گماشت که به شاهنشاه عظيم الشان شکايت نکنند! چندی پيش هم سعيدی سيرجانی را به جرم نامه نويسی به رهبر به بند کشيدند و به مرگ وا داشتند... خلاصه ... دوستان روزگار غريبی ست! غريب بود و انگار غريب خواهد بود! 12:00 AM
Thursday, December 11
امروز با لطف و ياری دوستان مراسم اعطای جايزه ی صلح نوبل را به خانم شيرين عبادی تماشا کردم. تماشا داشت! ايشان هرچند خود را به کورش و حضرت محمد و عرفان ايرانی پيوند زد و انشای خوبی هم به زبان فارسی دکلمه کرد، اما به نظر می رسيد که از آن سرزمين نيامده است و جايزه اش به خاطر مبارزاتش برای احقاق حقوق انسانی مردم آن سرزمين نبود. يعنی با تغيير دادن چند کلمه می شد او را متعلق به جای ها و کشورهای ديگر فرض کرد! برادران و خواهران کامکارها خوش درخشيدند، اما بد انتخاب شده بودند. آنان نماينده ی جامعه ی رنگارنگ و چند صدايی و چند فرهنگی و چند زبانی ايران نبودند. در هر حال مراسم اهدای جايزه ی صلح نوبل جشنواره ی آوينيون يا جشن هنر (سابق) شيراز نيست! خانم عبادی انگار سخنان سفير جمهوری اسلامی ايران را در نروژ از رو می خواند که می خواهد برای اصلاح طلبان شکست خورده ی داخلی آبرو و حيثیت کسب کند و سيمای بزک کرده ای از "ميهن اسلامی" به نمايش بگذارد که چهره ی واقعی نيست. نه؟ از گنجی و باطبی و آغاجری و اميرانتظام و بازماندگان و خانواده های قتل های زنجيره ای بپرسيد! خانم عبادی سياست مآب و سياست مدار سخن گفت. ای کاش پيش از نوشتن متن سخنرانی اش سخنان دزموند توتو و آن سان چی و ماندلا را مرور می کرد. (شايد هم مرور کرده بود!) در هر حال من ارادتم به خانم عبادی کاهش نيافته، اما انتظارم بيشتر از اين بود. هنوز بردن اين جايزه جای تبريک دارد و مسئوليت خانم عبادی در باب حقوق بشر صد چندان شده است. زندانيان سياسی و حتی غير سياسی وطن ما و نيز هزاران هموطنی که با بسته شدن روزنامه و مجله شان بيکار شده اند و جلای وطن کردگان و آوارگان ايرانی در گوشه و کنار دنيا و اقليت های دينی و قومی و ملی و تمام ستمديدگان وطن ما چشم شان به وجدان خانم عبادی دوخته شده است!
تا شقايق هست، زندگی بايد کرد! امشب شب ارکستر سمفونيک ملی عراق بود در واشينگتن دی سی. شش نوازنده کرد اين ارکستر را همراهی می کردند و قطعات کردی هم با آلات کردی نواخته می شد. تکه ای که شنيدم مرا به ياد اميروف و نيازی انداخت. راديو ملی NPR در آمريکا در برنامه ای آرايش ارکستر سمفونيک عراق را بازتابی از ملل و اقوام عراقی توصيف که ترک و ترسا و کليمی و عرب و کرد در کنار هم به آفرينش موسيقی می پرداختند. این ارکستر ده سالی بود که هيچ جا برنامه اجرا نکرده بود و صدام در پی اسلامی کردن عراق و بستن ميخانه ها و نقش الله اکبر روی پرچم ملی کشور برنامه های اين ارکستر را هم ممنوع کرده بود و گاه که برنامه ای اجرا می شد همه در مدح صدام بود و بس. تمام خوانندگان و نوازندگان عراق در هر برنامه ای بايد بارها و بارها سرود "روح منی صدام و جان منی صدام و ای زعيِم کبير عرب ..." را اجرا می کردند. کودکان در دبستان و کودکستان هم بايد همين سرود را می خواندند و جوانان دانشگاهی هم ايضا! *** صدام حالا در به در است و از پناهگاهی به پناهگاهی ديگر می گريزد ولی صداميزم هنوز نه تنها در عراق، بلکه در تمام دنيا به نوعی ادامه دارد. من ديشب يا پريشب داستانکی نوشتم و به ياد ابراهيم گلستان در اين سايت گذاشتم و امروز برش داشتم. چون جرقه ای بود که بايد رویش کار می کردم و امروز تکميلش کردم و شايد روزی در کتابی چاپش کنم. *** راستی اگر در اسلو کسی از ماجرای دريافت جايزه صلح خبری دارد خواهش می کنم بامن تماس بگيرد و در صورت امکان شماره تلفنش را برايم بنويسد.(ای ميل خصوصی بهتر است البته!) می دانم دوستم مختار در آنجاست ولی شماره اش را متاسفانه ندارم. مختار عزيز با من تماس بگير لطفا! *** شخص واحدی با نام هايی مانند علی و سينا و سام و غيره سخنانی در بخش نظرات بود که در شان خوانندگان اين ستون نبود و ليچار ناب بود! مجبور شدم حذفش کنم! گاهی لکه ای که روی لباس مان می افتد بايد تميزش کنيم. چاره ای نيست! *** دوست نازنين فرخ عزيز سخنی از دل برايم روانه کرده بود که لاجرم بر دل نشست. فرخ جان جای نگرانی نيست. تاشقايق هست زندگی بايد کرد! 1:06 AM
Tuesday, December 9
نه اينکه تنها باشم. نه. اما گاه مانند رودکی فکر می کنم که باصد هزار مردم تنهايم و بی صد هزار مردم تنهايم! امروز يا بهتر بگويم امشب دوستی از ايالتی زنگ زد که چرا حسين درخشان سر به سرم گذاشته است. اما من هر چه گشتم، نه در سايت حسين و نه در بخش نظرات چيزی از حسين نديدم. در هر حال اگر اين وجيزه را اينجا می بينيد و می خوانيد به همت حسين است که من هميشه سپاسمندش خواهم بود. **** اين روزها شرح پريشانی من نيازی به توصيف ندارد. داستانی ست که بر سر هر کوی و بازاری هست! گاه به مولوی پناه می برم و گاه به شمس و البته گاه به حافظ که کتاب بالينی من است. نيز ديشب با ابراهيم گلستان حال می کردم. در کتاب مد و مه اش. مرا برد به ايام ماضی. چيزکی نوشتم و تقديمش می کنم و نسخه ی کاملش را که اندکی با اين نوشته فرق دارد در کتابی چاپ خواهم کرد. گلستان در اين داستان اروتيسم نابی دارد که نادر و بی نظير است. دست کم در ادبیات خودمان. حالا نسخه ی از دل بر آمده اش را تقديم خوانندگان يولداش می کنم. راستی می دانيد که من با همين دويست - سيصد تای شما عشق می کنم و نمی خواهم يعنی تلاش نمی کنم که شمار شما بيشترباشد! يولداش پاتوق من است که می خواهم پاتوق شما هم باشد. کوچک و دنج ... گرم و صميمی ... نيمی از من و نيمی از شما ... پس برای من بنويسيد! يعنی برای يولداش بنويسيد!
امروز هم باران می باريد. سخت. تمام شهر درياچه ای شده بود که من با اتوموبيل مانند اژدهايی آن را می شکافتم و می رفتم تا در گوشه ی اتاقی در بيمارستانی دوردست، هم خانه ی قديمی خود را ببينم. برف پاک کن ماشين با آخرين سرعت از عهده ی باران نمی آمد و من در آشوب باران و بخار که بر پنجره نشسته بود، در خيابان های سانفرانسيسکو می راندم. در سر چهار راهی ماشينی با سرعت از طرف راست آمد و چراغ زرد را به سرعت رد کرد و يک دريا آب به ماشين من پاشيد که لحظاتی هيچ جا را نمی ديدم. با خود گفت که گاه مرگ چه آسان به سراغ آدم می آيد! اگر با همان سرعت به ماشين من زده بود شايد ديگر برای هميشه از شر من راحت می شديد و اين سطور روی صفحه نقش نمی بست و فردا لابد روزنامه ها می نوشتند در تصادف وحشتناکی در ساعت شش عصر مردی ايرانی تبار جان باخت. دوست من در بيمارستان مورته زا مورته زا می کرد و ... دوستانم برايم مطلب می نوشتند و مادرم ..... نمی دانم چرا ناگهان به ياد شعر واحه ای در لحظه از سهراب سپهری افتادم. به اولين مغازه ی سر راهم رفتم و يک بغلی کوچک جانی واکر قرمز خريدم. و باز در باران راه افتادم. راديو ماشين سوناتی از بتهوون را پخش می کرد. و من انگار در زير آبشار نياگارا می راندم. به بيمارستان که رسيدم ديدم نه چتر دارم و نه بارانی. در زير باران رفتم به ديدار دوستم. تنها بود و تلويزيونش هم خاموش بود. با چشمانی باز زمان را در می نورديد. حضورم را حس کرد و ناگهان از خواب قرون و اعصار بيدار شد و گفت مور ته زا! روی صندلی چرخدار نشاندمش و به محل غذاخوری عمومی رفتيم که پيززنی روی صندلی چرخدار کتاب می خواند. از راديو يک موسیقی شاد ايام کريسمس پخش می شد. رفتم بوفه و يک آب سيب و يک ليوان يخ گرفتم. از آن ام الخبائث سرخ چند قطره ای روی آب سيب ريختم و ليوان خودم را هم پر کردم. دوستم ناگهان لبخند شیطنت باری زد و ما يواشکی مايع طلايی رنگ مان را بالا انداختيم. باران به پنجره می کوفت و زمين و زمان خيس خيس بود. ... به خانه که باز آمدم شعر سهراب را پيدا کردم:
وا حه ای در لحظه
به سراغ من اگر می آئيد، پشت هيچستانم. پشت هيچستان جائی ست. پشت هيجستان رگ های هوا، پر قاصدهائی ست که خبر می آرند، از گل واشدهء دورترين بوتهء خاک. روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظريفی ست که صبح به سر تپهء معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان، چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايی، سايهء نارونی تا ابديت جاری ست.
به سراغ من اگر می آييد نرم و آهسته بياييد، مبادا که ترک بردارد، چينی نازک تنهائی من. 2:13 AM
Saturday, December 6
ايرانيان نژاد پرست! ما در ايران نژاد پرست هم داريم! نه، به حرف های مردم کوچه و بازار و يا حتی به آثار بزرگان مان توجه کنيد تا ببيند هموطنان تا چه اندازه ضد عرب و يهودی و بهايی و در درجه ی بعدی ضد ترک و ضد غير مسلمان (کافر) و .... هستند. ماجرای درخواست حکومت ايران از اتحاديه کشورهای عربی که می خواست ايران را به عنوان ناظر بپذيرند، عمق اين فاجعه را به نمايش گذاشت. ايرانيان مثلا "فرهيخته" هر چه از دهانشان بر می آمد نثار عرب ها کردند. در صورتی که شايد آمريکا هم بخواهد در چنين اتحاديه هايی به عنوان ناظر حضور داشته باشد که قدرت آمريکا را می رساند. روسيه سال هاست که در نشست های کشورهای موسوم به هفت (هفت کشور صنعتی مهم دنيا) به عنوان ناظر شرکت می کند. آمريکا بارها در نشست های تيره ها و قبايل افغان ها و اعراب شرکت کرده است و انگليس و فرانسه هم هم چنين ... من نمی خواهم بگويم که آيا اين گونه عضويت ها به نفع منافع ملی ماست يا نه. نکته اينجاست که ايرانيان هم مانند ديگران حق ندارند از موضع نژادپرستی به ملت يا قومی اهانت کنند. دوستی داشتم افغان. او سال ها در ايران پناهنده بود و سپس به آلمان رفته بود و حالا در آمريکا است. پای درد دل اين دوست که نشستم دلش شرحه شرحه بود از تحقير و ستمی که در ايران بر او رفته بود. می گفت آلمان ها با همه ی سابقه ی نژاد پرستی شان به گرد پای ايرانيان هم نمی رسند. بايد در ايران افغانی بود تا فهميد برخی از هموطنان ما تا چه حد گاه بی رحم و بی مروت و نژاد پرست می شوند! دوست ديگری داشتم از اعراب خوزستان. او هم دل پر خونی داشت. بايد يک روز حرف هايش را بنويسم. شاعری اهل شيراز به نام ساويز شفايی که همجنس گرا بودن خودن را عيان داشته بود، زخم زبان ها شنيده بود از ايرانيان غيور و با فرهنگ باستانی در همين آمريکا. فيلم مستندش را دوستم ناصر زراعتی ساخته است. هموطنان بارها او را تهديد کرده بودند که چون آبروی ايرانيان را می برد، خانه اش را آتش خواهند زد و ... ديروز هم (پنجشنبه) ماجرای قتل چند نفر بلوچ در سراوان در صدر اخبار بود. هموطنی بلوچ در همين سايت بنده نوشته بود که بلوچ ها آن چنان در تهران مورد تحقير قرار می گيرند که موقع بيماری و غيره ترجيح می دهند به پاکستان بروند تا تهران! ما سال ها خوانده ايم بنی آدم اعضای يک ديگرند و .... سهراب سپهری و فروغ را دوست می داريم و... اما گاه انصاف را کنار می گذاريم و فراموش می کنيم که بنی آدم .... 1:08 AM
Thursday, December 4
تروريست های راستين! پيش از آن که نوع اسلامی تروريسم به وجود بيايد و قتل عام ها و کشتن مردم بی گناه و غير نظامی به نام خدا و با فريادهای الله اکبر انجام بگيرد، تروريسم ارج و منزلتی داشت. چه گوارا و گروهش ماه ها برای انتخاب هدف انديشه می کردند و نمی خواستند در عمليات شان حتی يک نفر غير نظامی کشته شود. معمولا هدف را اول به اعدام محکوم می کردند و سپس حکم را اجرا می کردند! چريک های سازمان آزاديبخش ايرلند در لندن يا بلفاست که بمب می گذاشتند، معمولا تلفن می کردند که مردم عادی ساختمان را تخليه کنند. مردم عادی و روزنامه ها هم معمولا اينان را تروريست خطاب نمی کردند. اما گروه های اسلامی مانند حماس و القاعده و جماعت اسلامی مصر و الجزاير و .... تمام اين قواعد را به هم زدند و در عمليات شان هرچه توانستند آدم های بيگناه را هم قربانی کردند. بنابراين شمار قربانيان اين عمليات بسيار بالا رفته است. ديشب در روزنامه نيويورک تايمز خواندم که گروه های تروريستی نسل گذشته برای اينکه با القاعده و غيره يکی گرفته نشوند، اندک اندک عمليات مسلحانه و تروريستی را رها می کنند. از جمله اتا در باسک و IRA در انگلستان و ايرلند مدت هاست که عمليات تروريستی نکرده اند. بدون شک دين اسلام در اين نوع عمليات بيشترين ضربه ها خورده است. چون اسلاميون نه با نظام سرمايه داری مخالفند و نه با سلطه ی بيگانگان ... تمام هم و تلاش اینان براين است که نشانه های تمدن غربی و آزادی انديشی موجود در اين جوامع و مظاهر مدرنيته به کشورهای اسلامی "سرايت" نکند! اين ضربه سال های سال بر پيکر ديانت اسلام باقی خواهد ماند و علمای اسلامی و روشنفکران مذهبی هم بار بزرگ مسئوليت اين تروريسم را بر دوش خواهند کشيد! 2:51 AM
Wednesday, December 3
باور می کنيد؟ می ترسم بنويسم! می ترسم ناگهان به صحرای کربلا بزنم و مرثيه بسرايم. امروز قرار بود به سوی اسپانيا پرواز کنم. به شهر بارسلون. اما دلم رضا نداد که دوستم را در بستر مرگ تنها بگذارم و بروم. پس فعلا بين بيمارستان و خانه تفکرات اندوهناک خود را مرور خواهم کرد! می دانيد من يک بيماری پوستی دارم به نام پسرایسوس يا داءالصدف. يک روز از دهنم پريد و به شاملو گفتم که بيماری جلدی دارم. او هم که بسيار حاضر جواب بود فوری گفت جلدش شميز است يا زرکوب. من هم دو سه روز بعد بهش گفتم صدفی است. گفت صدفی که دسته تار است! يادش به خير! پاييز! .. بی آن که ديده بيند در باغ احساس می توان کرد در طرح پيچ پيچ مخالف سرای باد یاس موقرانه ی برکی که بی شتاب بر خاک می نشيند.
بر شيشه های پنجره آشوب شبنم است ...
و در دل من هم آشوب اشک است!
اما امروز هم يک جشن عروسی ديگر برای برادرم آيدين برگذار می شود. اين بار در سراب. مادرم می گفت در تالارهای عمومی نمی گذارند ارکستر بيايد. لابد بايد روضه قاسم بخوانند!! خلاصه ... جايتان خالی است. امشب من خواهم بود و کتاب زندگی نامه ی مارکز! گئجه نيز خئییره قالسين! 12:56 AM
Tuesday, December 2
باور می کنيد؟ باور می کنيد؟ اين خرازی تحفه - که مال نطنز هم نيست_ به آمريکا اعتراض "شديد" کرده که چرا در حمله اش به هواخواهان صدام در شهر سامره يک ايرانی بدبخت هم کشته شده است. حالا ايرانی نگون بخت آنجا چکار می کرد؟ مجاهد بود؟ از گدايان سامره بود؟ از فیلمبرداران و مستندسازان صدا سیما بود؟ اسم داشت؟ رسم داشت؟ خرازی گاه غوغا می کند در سياست خارجی!!! به تصويرش دقت بکنيد! 4:26 AM
ديروز، شايد هم پريروز يک شنبه بود. يکشنبه. يک شنبه ی لعنتی! يکشنبه ی لعنتی. باران می باريد و زمين و زمان خيس خيس بود. باران هوا را هاشور می زد و من درست نيمه های شب بود که با صدای باران بيدار شدم. انگار در سراب بودم و صدای ناودان را می شنيدم. گاهی سقف مان چکه می کرد و مادر قابلمه ای در محل چک چک می گذاشت و من چندشم می شد! اما ديروز يا پريروز که يک شنبه بود و به گفته ی فرهاد شنبه روز بدی بود ... من هم حال خوشی نداشتم. صبح کله ی سحر بود که فرخ از جورجيا زنگ زد و از خودکشی داور گفت که در ستون نظر درج شده بود. من منگ و گيج و خواب آلود رفتم به سراغ سايت و البته سراغ آذر و نوری زاده .... کسی باور نمی کرد که داور دست به چنين کاری بزند. البته داور همان سيد ابراهيم نبوی نازنين است. می دانيد که؟ نوری زاده را در لندن پيدايش کردم. از برنامه ای گفت که داور برایش ساخته. در همان بخش "اعتراف" که بسيار درخشان است و می توانيد در راديو صدای آمريکا ببينید و تعريف کنيد! نوری زاده می گفت که نبوی می گويد من به عشق و عطر خانه ی پدری سر به سوی ميهن می نهم و آنگاه به دست حضرات گرفتار می شوم و پايم به "اعتراف" های راديو تلويزيونی می کشد و ... اما داور در بروکسل با صدای خسته اش می گويد "نقص فنی" بود! آنگاه نيم ساعتی با هم در مورد همه چيز گپ می زنيم. باران هم چنان می باريد و بخار قهوه اندکی گرما می بخشيد. زمين و زمان خيس بود و من تازه در موومان دوم راخمانيف بودم که داشت روی تم پاگانينی می زد و گربه سرش را روی ساقم می ماليد... احساس می کردم که ويران شده ام. ويران بودم ديروز. و يکشنبه یک شنبه ی لعنتی بود و فيلم بود و جان شلزينگر بود و پيتر فينج و شايد هم ونسا ردگريو. ويران بودم مانند پيتر فينچ که در ميانسالی، شايد هم در کهنسالی عاشق يک پسر هيپی می شود. و عشق پيری سر بجنباند اگر، سر به رسوائی زند ( شايد هم کشد!) دم دمای ظهر که ديگر طاقتم طاق شده بود چند قطره ای آب انار روی گيلاسی ودکای ناب چلاندم و باران را تماشا کردم که به شيشه می کوبيد. در دل فرياد می زدم:آی عشق ... آی عشق ... چهره ی آبيت پيدا نيست! آنگاه کفش و کلاه و بارانی کردم و به سوی بيمارستان راندم. باران می باريد ... آنجا در اتاق 138 پيری مچاله شده بود. تا صدای پای مرا شنيد سر بلند کرد و گفت دستانم را بگير! دستانش را گرفتم و سعی کردم مرگ را در سر انگشتانش لانه کرده کرده بود برانمش. ... و باران همچنان می باريد... يک شنبه بود. يکشنبه ای لعنتی! 3:56 AM